شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

جمعه ۲۶ مرداد ۱۳۹۷ - ۱۷ اوت ۲۰۱۸



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

قصه پرستوی بال شکسته
زن جادو – چرک نویس اول

علی ناظر

اتوبوس اما حرکت نمی کرد و ظاهرا در داخل اتوبوس جر و بحثی بالا گرفته بود. راننده به نظر می آمد که پریشان است و برخی از مسافرین در حال پرخاش به پریسا و پرستو.

محبعلی و آندرانیک با عجله خود را به اتوبوس رساندند و با دست به شیشه راننده کوبیدند، اما راننده سرش به موضوع مهمتری مشغول بود و پاسخ نمی داد. آندرانیک دسته کلیدی که در دست داشت را محکم به شیشه پنجره راننده کوبید و این باعث شد که راننده رویش را به طرف آنها چرخانده و با تحکم بگوید «شما دیگه چی می خواین؟»

آندرانیک با همان لحن گفت «در اتوبوس را وا کن ببینم اون تو چه خبره!»

در اتوبوس که باز شد، صداها واضحتر به گوش رسید. پرستو با حالتی نزار و با استغاثه می گفت «آخه به این یک تیکه پارچه چکار دارین؟ من می خوام برم به مردم زلزله زده کمک کنم. واقعا فکر می کنین برای اونیکی زیر آوار داره جون میکنّه و آخرین نفس هاش رو می کشه مهمه که روسری روی این سر کوفتیه یا روی این شونه های کوفتی تر؟» و با دودستش محکم زد روی سرش. یکی از دخترها که بیشتر از بقیه داشت با پرستو بحث می کرد، و حجاب را کاملا رعایت کرده و یک نوار زرد که رویش نوشته بود «گروه جهادی حضرت فاطمه الزهرا (س) بسیج دانشجویی دانشگاه اهواز» دور سرش بسته بود، می گفت «من کاری ندارم که داری برای کمک میری یا می خوای اونجا گورتو بکنی» پریسا با تشر گفت «اوی، خانوم مواظب حرف زدنت باش. حرف داری، حرفتو بزن. چرا فحش میدی؟» دختر معترض به حجاب پرستو گفت « آره حرف دارم. امام گفتن همه باید حجاب داشته باشن. نگفتن اگه داری میری به زلزله زدگان کمک کنی، نداشته باش.» پرستو با استیصال روی صندلی نشست و سرش را تو دستهایش گرفت و شروع کرد به حرف زدن با خودش «این چه بلاییه. حتی نمی تونی کمک کنی. آخه این چه بلائیه که سرمون اومده. مگه ما زنها چه گناهی کردیم که زن شدیم؟»

جر و بحث از حالت زنانه درآمد وقتی پسر جوانی که چند صندلی آنطرف تر نشسته بود، گفت «فرزانه، اگه راستش رو بخوای بدونی، امام چندجا گفته که حجاب اجباری نیست.» محبعلی که هاج و واج به این درگیری لفظی خیره شده بود، در تأیید صحبت پسر جوان دستهایش را به طرف او نشانه کرده و گفت «ولله راست میگه. سن شما قد نمی ده، ولی من خودم شاهد بودم. با همین دوتاگوش خودم شنیدم که می گفتن». فرزانه که بخاطر این همدستی برافروخته تر شده بود رو به سهراب کرد و گفت «تو دیگه چی میگی؟! از کی تاحالا حرفای امام را خوندی که برام تاییدیه هم صادر می کنی؟!» سهراب با لبخندی گفت «می دونم، که هنوز نتونستیم مثل شما ذوب بشیم ولی مثل اینکه گوگل ذوب شده» فرزانه مثل اینکه آتش گرفته باشد با پرخاش گفت «مسخره نکن!» سهراب با همان آرامش دوباره جواب داد «نه بجون خودت. بیا اینجا نوشته» و موبایلش را به سمت فرزانه نشانه گرفت. فرزانه بی اعتنا به موبایل سهراب گفت « حالا دیگه شبکه اجتماعی منبع اصول ما شده! خُب معلومه دیگه وقتی تو بشی عضو شورا، تلگرام میشه خونه زنبور، گوگل هم میشه صحیفه امام» سهراب با صدای بلند شروع کرد به خواندن «.... پانزده اسفند پنجاه و هفت،‌ یک ماه بعد از پیروزی انقلاب اسلامی ایران، زمانی که هنوز قانون اساسی تدوین نشده و به تصویب نرسیده بود، امام خمینی(ره) نسبت به وضعیت حضور زنان در ادارات دولتی انتقاد کرده و فرمودند: «وزارتخانه اسلامى نبايد در آن معصيت بشود. در وزارتخانه ‏هاى اسلامى نبايد زن هاى لخت بيايند؛ زن ها بروند، اما باحجاب باشند. مانعى ندارد بروند؛ اما كار بكنند، لكن با حجاب شرعى باشند، با حفظ جهات شرعى باشند.» (خمینی، 1386ش. ج6، ص329)» فرزانه در پاسخ گفت «دیدی!» سهراب بی اعتنا به فرزانه ادامه داد «این در شرایطی است که امام(ره) در مصاحبه ای در تاریخ هفتم دی همان سال، در پاریس فرمودند: «زن هرگز با مرد فرقى ندارد. آرى در اسلام زن بايد حجاب داشته باشد، ولى لازم نيست كه چادر باشد. بلكه زن مى ‏تواند هر لباسى را كه حجابش را به وجود آورد اختيار كند. ما نمى ‏توانيم و اسلام نمى ‏خواهد كه زن به عنوان يك شىء و يك عروسك در دست ما باشد. اسلام مى‏ خواهد شخصيت زن را حفظ كند و از او انسانى جدى و كارآمد بسازد.»(خمینی، 1386ش. ج5، ص294)» فرزانه دوباره حرف سهراب را قطع کرد و گفت «ده، منم همینو می گم. مگه گفتم این خانوم چادر سرشون بکنن. فقط می گم روسریشو بکشه پایین» سهراب ادامه داد «دقیقاً به خاطر پایداری بر سر همان اصول است که در تیر ماه 1359، طی پیامی در پاسخ استعلام در مورد تعرض عده ‏اى از افراد ناآگاه و احياناً ضدانقلاب، به بانوان بى‏ حجاب، اعلام داشتند:‌ «ممكن است تعرض به زن ها در خيابان و كوچه و بازار، از ناحيه منحرفين و مخالفين انقلاب باشد. از اين جهت، كسى حق تعرض ندارد و اينگونه دخالت ها براى مسلمان ها حرام است، و بايد پليس و كميته ‏ها از اينگونه جريانات جلوگيرى كنند.» (خمینی، 1386ش. ج12، ص502) سهراب رو به فرزانه کرد و گفت « تعرض به زن ها در خيابان و كوچه و بازار، از ناحيه منحرفين و مخالفين انقلاب باشد، و حرام است فرزانه خانم. می فهمی که امام چی می گن یا ترجمه کنم؟!» و ادامه داد «در پی این تذکرات مداوم و دستورات مکرر بود که کارمندان ادارات دولتی موظف به رعایت حجاب شدند و به مرور، این قانون نانوشته عمومیت یافت.» سهراب دوباره خواندن را قطع کرد و گفت «قانون نانوشته! می فهمی یا نه؟» و به خواندن ادامه داد «تا جایی که در سال 1360، در بند 5 ماده 18 قانون بازداری نیروی انسانی مؤسسات دولتی و وزارتخانه های وابسته به دولت، بی حجابی به عنوان تخلف شناخته شد؛ و اماکن و فروشگاه ها و مراکز عمومی موظف به نصب تابلویی شدند که بر آن نوشته شده بود:‌ «به دستور دادگاه مبارزه با منکرات، از پذیرفتن میهمانان و مشتریانی که رعایت ظواهر اسلامی را نمی‌کنند، معذوریم.»
سهراب در حالیکه رو به بقیه جوان ها می کرد، با صدای بلند گفت «آهای، همه تون شاهدین که اینا رو من نمی گم ها، بعدا به اسم من در نره» و رو کرد به پسری که پهلویش نشسته بود و زمزمه کرد «جون تو! فردا یقهمو می گیرن که چرا تحریف کردی و تا ثابت کنی که خر نیستی بارت می کنن و از دانشگاه میندازنت بیرون و یک ستاره هم می چسبونن به پیشوونیت» قدیر با صدایی آرامتر گفت «پس بهتره که خفه شی و اینقد تو تموم آشا نخود نشی».
پرستو که با این حرفها کمی جرأت پیدا کرده بود، از روی صندلی بلند شد و گفت «نیگا کنین. من نه اینطرفیم و نه اونطرفی. نه اهل سیاستم و نه اهل دین و خدا. فقط یک ایرونیم که می دوونم یکعالمه بچه های کوچولو الان زیر آوار گیر کردن و ما اینجا داریم سر یک تیکه پارچه وقت می کشیم.» بعد رو کرد به فرزانه و گفت «فرزانه خانم، من سعی می کنم مواظب روسریم باشم، اگه یادم رفت، یادم بنداز. خوبه؟» همه تو اتوبوس شروع کردن به دست زدن و راننده داد زد «صلوات بفرستین» فرزانه با شک به پرستو نگاه کرد و گفت «با این حرفها خام نمی شم. اگه می خوای تو اتوبوس بشینی باید روسریت رو سفت سفت ببندی» پرستو، روسریش رو کشید روی پیشانیش به طوری که نیمی از چشمها و دماغش را پوشانده بود و به او حالت مسخره ای می داد و گفت «اینطوری خوبه؟ حالا بریم کمکشون کنیم؟» فرزانه از قیافه پرستو خنده اش گرفته بود اما جلوی خودش را گرفت و گفت «از قیافت معلومه که مامانت حتی یک روز هم بهت یاد نداده چطوری حجابت رو رعایت کنی» پرستو با حالتی نزار گفت «من مامان ندارم» فرزانه با غیظ گفت «چه می دوونم، بابات» پرستو دوباره با همان حال و در حالیکه اشک توی چشمهایش جمع شده بود گفت «بابا هم ندارم». راننده اتوبوس رو به محبعلی و آندرانیک که شاهد این گفتگوی اسفبار بودند کرد و گفت «حاج آقا پیاده شین. دیرمون میشه». محبعلی به طرف پرستو رفت و گفت «پرستوجان، مواظب خودت باش. اونجا مردم داغدیده ان و حال و هوای این حرفا رو ندارن. سعی کن روسریت را رو سرت نگاه داری» و بعد رو به فرزانه کرد و با صدایی بغض کرده گفت «دخترم، تو هم مواظبش باش و خواهری کن.» و همراه آندرانیک از اتوبوس پیاده شدند. فرزانه دست پرستو را گرفت و با لحنی آرام گفت «بیا پهلوی ما بشین» و بعد با لبخند گفت «خودم یادت میدم چطوری روسری سرت کنی» پرستو همینطور که دست پریسا را گرفته و او را به دنبال خودش می کشید زیر لب زمزمه کرد «آخه نمی خوام. از روسری بدم میاد. چکار کنم» فرزانه مثل اینکه نشنیده باشد پرستو را به عقب اتوبوس هدایت کرد.

اتوبوس راه افتاد، صلوات از هرگوشه شنیده شد و هرکس شروع کرد به صحبت با نفر پهلو دستی. لحظه ای نگذشت که صدایی آرام و پخته با ریتمی آشنا لحظه به لحظه بلندتر شنیده می شد

«ایران! فدای اشک و خنده تو، دل پر و تپنده تو.
فدای حسرت و امیدت، رهایی رمنده تو، رهایی رمنده تو.
ایران! اگر دل تو را شکستند، تو را به بند کینه بستند،
چه عاشقانه بی نشانی، که پایه درد تو نشستند، که پایه درد تو نشستند....»
صدای زیبایی از عقب اتوبوس با صدای سهراب در آمیخت. همه با تعجب به عقب نگاه کردند. پرستو از جا برخاسته و به حالتی خبردار ایستاده و در حالیکه اشک صورتش را خیس کرده بود می خواند

کلام شد گلوله باران
به خون کشیده شد خیابان
ولی کلام آخر این شد که جانه من فدایه ایران
تک تک مسافرها در گوشه و کنار اتوبوس با سهراب و پرستو همخوانی می کردند، حتی فرزانه که آستین پرستو را گرفته و به زور او را روی صندلی می نشاند و غر غرکنان می گفت «اهه اه، این کیه گیر ما افتاده. هیس! بشین و روسریتو درست کن»؛ گویی چند دقیقه پیش سر و صدا و جاروجنجال گوش ها را کر نمی کرد. سهراب، همینطور که نیم نگاهی به عقب و فرزانه داشت، به خواندن ادامه داد
« .... ایران! به خاکه خسته ی تو سوگند، به بغضه خفته ی دماوند
که شوقه زنده ماندنه من، به شادیه تو خورده پیوند
به شادیه تو خورده پیوند
ایران! اگر دله تو را شکستند تورا به بند کینه بستند
چه عاشقانه بی نشانی که پایه درد تو نشستند
که پایه درد تو نشستند».

از بلندگوی اتوبوس سوره نصر با تلاوت عبدالباسط بلند شد و صدای سهراب در آن گم شد.

طاهر، یکی از مسافرین که جلوی اتوبوس نشسته بود به راننده گفت «حاج آقا، اگه بذاری رو رادیو، می تونیم بفهمیم اوضاع منطقه چی جوریه». بعد از پایان تلاوت صدای گوینده رادیو شنیده شد «مسئول بنیاد کرامت امام رضا(ع) گفت: این محموله شامل 24نیسان و 2 تریلی  برنج، روغن، عدس، کنسرو، آب معدنی، کشمش، حلواشکری و کلوچه است که  به منطقه اصلی وقوع زلزله در سرپل ذهاب اعزام شد.

سردار حسین یکتا افزود :با توجه به گستردگی و عمق فاجعه این زمین لرزه  ،حادثه دیدگان در شهرستان‌های قصرشیرین، گیلان غرب، سرپل ذهاب، دالاهو، اسلام آباد غرب، ثلاث، جوانرود و کرمانشاه، هم اکنون به اقلامی شامل پتو، کنسرو، چراغ گرم کننده، برنج و حبوبات، آب معدنی، فلاکس چای، خرما و بیسکویت نیاز دارند.»

طاهر به مجتبی که پهلویش نشسته بود گفت «مثل اینکه وضع خیلی بده. خدا به مردم کمک کنه» مجتبی همانطور که چشمهایش بسته بود گفت «این تازه اول کاره. یکی تو اهواز بهم می گفت، هیچکس انتظار زلزله با این شدت رو نداشته. هیچکس آمادگی نداره. فکر کنم خیلی ها بمیرن، اونم تو این سرما و کوه و کمر» صدای مجتبی با خبر بعدی قطع شد «قرارگاه خدمت رسانی به زلزله ‏زدگان بنیاد کرامت امام رضا(ع) در ورزشگاه آزادی قصرشیرین مستقر شده است. بنا به اخبار رسیده بیش از 1800 روستا در این منطقه آسیب دیده و عملیات امدادرسانی به روستائیان در الویت قرار دارد».
طاهر در حالیکه محکم می زد به پیشانیش گفت «آخ آخ، آخ 1800 روستا. تازه این به غیر از شهرهاست. فکر کنم حالا حالاها باید تو کرمونشاه بمونیم و قید دانشگاه رو بزنیم». پخش اخبار دائما ادامه داشت و از وخیم بودن اوضاع خبر می داد «مدیرعامل دفتر پدافند غیرعامل توانیر گفت: براساس برآوردهای صورت گرفته میزان خسارت به تجهیزات برقی در مناطق زلزله زده ۴۰ میلیارد تومان تخمین زده شده است.  بنا به گفته ابراهیم نژاد در همان ساعات اولیه وقوع زلزله یک ترانس فوق توزیع ۶۳ کیلوولت از مدار خارج شد که هنوز نیز در دست تعمیر است. در عین حال، وی خاطرنشان کرد که تاکنون ۸۰ درصد چادر‌ها و به عبارتی ۳۴۰۰ چادر برق‌دار شدند و امروز نیز چند اکیپ از استان‌های مختلف برای سرعت در برق‌رسانی به این مناطق اعزام شده‌اند.»


راننده اتوبوس رادیو را قطع کرد و اینبار عبدالباسط سوره زلزال را تلاوت می کرد «فَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْرًا يَرَهُ؛ پس هر کس به وزن ذره ای نیکی کرده باشد آن را می بیند، وَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ و هر کس به وزن ذره ای بدی کرده باشد آن را می بیند»
سهراب به قدیر که پهلویش نشسته بود، رو کرد و گفت «آیا واقعا اینطوره؟» قدیر گفت «چی؟» سهراب در حالیکه به سقف اتوبوس که بلندگو تعبیه شده بود اشاره می کرد «اینکه هرکس به اندازه ای که بدی کرده باشه جزایش را می بینه؟» قدیر کمی روی صندلی جابجا شد و گفت «چیه، حالا دیگه به عدل خدا هم شک پیدا کرده ای؟» سهراب با آرنج به پهلوی قدیر زد و گفت «پرت و پلا  نگو. اسرائیل اینهمه فلسطینی میکشه. چند سال پیش شارون تو صبرا و شتیلا و الان هم نتانیاهو تو غزه. واقعا فکر می کنی اینا جزای اینهمه جنایت رو می بینن؟ یا اینکه همه اینها برای دلخوش کردن مستضعفینه؟» قدیر گفت «اولا وحشی نشو و جفت و لغد ننداز. دوما اینکه، برو سوره فصلت رو بخون، و اگه باعث زحمت می شه، برو آیه 46 اون سوره رو بخون که می گه وَ مَا رَبُّكَ بِظَلَّـٰمٍ لِلْعَبِيدِ هر كه كار شايسته كند به سود خود اوست و هر كه بدى كند به زيان خود اوست و پروردگار تو به بندگان [خود] ستمكار نيست. چهارما، مگه قران نگفته، جهت اطلاع تو رعد آمده، انّ الله لا يُغيِّرُ ما بقوم حتّي يغيّرو ما بانفسهم. خداوند سرنوشت هيچ قومي و «ملّتي» را تغيير نمي دهد مگر آنكه آنها خود تغيير دهند. اینا یعنی، خود فلسطینی ها باید اسرائیل رو نابود کنن، نه خدا. فقط یادت باشه که خدا یهودی ها رو نابود نمیکنه، میره سروقت صهیونیستا. میره سروقت اونایی که به آدمای بی دفاع و بی سلاح شلیک می کنن. از من نپرس چی جوری. فقط می دونم که از امپراتوری رم و هخامنشی وعثمانی و هیتلر و استالین اثری نیست. شک نکن که امپراتوری آمریکا و صهیونیستا هم به همون زباله دوون ریخته می شن. فقط باید صبر داشته باشی و مطمئن باشی که راهت درسته. حالا بذار بخوابم. راهمون طولانیه و فردا روز کار». سهراب در حالیکه تو فکر رفته بود گفت «تو هم که همش در حال خوابی. فقط نمی فهممم کی اینهمه آیه از بر کردی» قدیر چشمهایش را بست و گفت «اونموقعهایی که تو خوابی و نماز و روزه هات تند تند قضا میشه. اونموقع».
سهراب به موبایلش نگاه انداخت؛ تیتری درشت چشمهایش را آزار داد «۲۸ زمین لرزه عصر امروز استان لرستان را لرزاند - از ساعت ۱۴ تا ۲۱ امروز ۲۸ زمین لرزه شهرهای نورآباد، کوهدشت، درب گنبد و هفت چشمه در استان لرستان را به لرزه درآورده و سبب ایجاد رعب و وحشت در مردم شده است.این زلزله در همه شهرستان‌های استان لرستان احساس شد که بر اثر آن 16 نفر در کوهدشت مجروح شدند و به برخی واحدهای ساختمانی استان نیز خسارت وارد شد.» تیتر بعدی از قول نماینده کرمانشاه رو صفحه ظاهر شد «اینجا قیامت است؛ بیش از ۱۰۰۰ نفر جان‌ باختند/ ۲۵۰ نفر در مسکن مهر مرده‌اند..... در حالی تاکنون آمار رسمی کشته‌ها ۴۷۴ نفر اعلام‌شده است که به نظر می‌رسد برخی از اجساد بدون گزارش به پزشکی قانونی دفن شده و در آمار تلفات نیستند. برخی منابع خبری این رقم را ۳۰ و برخی دیگر ۵۰ نفر اعلام کرده‌اند. وزیر بهداشت هم احتمال افزایش تعداد قربانیان این حادثه را تأیید کرده است. نماینده کرمانشاه اما آمار را بیش از 1000 کشته اعلام کرده است. او در گفتگو با ایلنا ادعا کرد آمار واقعی خیلی بیشتر از آمار اعلام شده از تعداد جانباختگان است.»
قدیر از جیب پیراهنش یک ورق کاغذ درآورد و به سهراب داد و گفت «اینا رو بخون که هم ایمون بیاری، و هم سوادت زیاد بشه. بطور حتم وسطش خوابت می بره» روی کاغذ نوشته شده بود:

«عَلَي اللَّهِ تَوَکَّلْنا رَبَّنا لا تَجْعَلْنا فِتْنَةً لِلْقَوْمِ الظَّالِمينَ. وَ نَجِّنا بِرَحْمَتِکَ مِنَ الْقَوْمِ الْکافِرينَ» (آیات ۸۵ و ۸۶ سوره یونس) «ما بر خدا توکل کردیم، بارالها ما را دستخوش فتنه اشرار و قوم ستمکار مگردان. و ما را به رحمت و لطف خود از شر کافران نجات ده» ... «إِنَّ اللَّهَ يُمْسِكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ أَنْ تَزُولا وَ لَئِنْ زالَتا إِنْ أَمْسَكَهُما مِنْ أَحَدٍ مِنْ بَعْدِهِ إِنَّهُ كانَ حَلِيماً غَفُوراً» همانا خداوند آسمان‏ها و زمين را از زوال (و سقوط و خروج از مدار) نگاه مى‏دارد، و اگر زوال پذيرند (و از مدار خارج شوند) احدى جز او نمى‏تواند آنها را نگاه دارد؛ البتّه او بردبار و آمرزنده است. (فاطر - آیه 41)

 

چند صندلی عقب تر، پرستو در حالیکه روسریش به شکل رقتباری تا پایین ابروهایش پایین کشیده شده بود و اشک از کنار چشمهایش قطره قطره سرازیر می شد، سرش را روی شانه پریسا گذاشته و با صدایی بغض کرده زمزمه می کرد « ایران! به خاکه خسته ی تو سوگند». فرزانه یواش یواش به پهلوی پرستو سُقلمه می زد و لبهایش را می گزید و می گفت «روسریت، روسریت». پرستو دیگر نه سقلمه های فرزانه را حس می گرد و نه صدایی را می شنید؛ داشت به کیلومترها دورتر که زلزله غوغا می کرد و خواب و آرامش را از همه ربوده بود، فکر می کرد و به صدای درد و ضجه هایی که از زیر آوار به گوش می رسید، گوش می کرد، و زمزمه می کرد «ایران! اگر دله تو را شکستند تورا به بند کینه بستند».

سقلمه پشت سقلمه؛ مثل اینکه تمامی نداشتند، و با هر سقلمه فرزانه تکرار می کرد «روسریت، روسریت»، و پرستو با هر سقلمه می خواند:

«کلام شد گلوله باران
به خون کشیده شد خیابان
ولی کلام آخر این شد که جانه من فدایه ایران»

علی ناظر
زن جادو - ©

منبع: سايت ديدگاه

@ كپي رايت: اين مطلب ويژه سايت ديدگاه تهيه شده است. بازتكثير آن تنها با قيد منبع مجاز است.




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
علی ناظر:



در پیوند با این مطلب نظری ثبت نشده است.





با درود به ملت شریف ایران

باید یکی شویم


باید یکی شویم




گزیده خبرها

ادامه فهرست خبرها...

   



[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.