شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

سه شنبه ۱ آبان ۱۳۹۷ - ۲۳ اکتبر ۲۰۱۸



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

قصه در قصه در قصه – بچه های شیرین
زن جادو – چرک نویس اول

علی ناظر

ماشین پریسا و فرزانه در حالیکه بوق می زد تا وسائل نقلیه و آواربرداری متوجه بشوند، از بین خرابه ها می گذشت و  خدیجه به ماشین و گردوخاکی که پشت سرش به هوا کرده بود نگاه می کرد. ماشین بالاخره از نظر دور شد و خدیجه به طرف چادر راه افتاد. وقتی داخل چادر شد با منظره رقت آور و خنده داری روبرو شد. بچه ها یک دایره درست کرده بودند و هرکدام یکی از پتو ها را روی خودشان انداخته بودند. یکی تمام پتو را بدون اینکه تای آن را باز کند کشیده بود روی خودش و زیر بار سنگین پتو خم شده بود. یکی دیگر فقط یک گوشه از پتو را روی سرش کشیده بود. همگی می لرزیدند. خدیجه با سرعت پتو ها را باز کرد و مرتب روی پشت همه که چهارزانو نشسته بودند کشید و گفت «بچه ها سلام. اسم من خاله خدیجه است». همگی به او نگاه کردند ولی چیز نگفتند. خدیجه ادامه داد «خاله پرستو و خاله فرزانه یک کاری برایشان پیش آمد که بایستی می رفتند، پس تا وقتی که برگردند، و یا یک خاله دیگه بیاد، من اینجا با شما هستم». بچه ها بازهم به او نگاه کردند و حرفی نزدند. خدیجه دستهایش را بهم مالید و گفت «شما هم مثل من سردتونه؟» ایلدا دستش را بالا برد و گفت «خاله اجازه؟» خدیجه که خوشحال شده بود که بالاخره یکی شروع به حرف زدن کرده گفت «معلومه خاله جان» ایلدا با کمی من و من، پرسید «اون پسرا که با عمو رفته بودن هنوز نیامدن؟» خدیجه که انتظار هر حرفی را داشت بجز این سوال سخت را، کمی این پا و آن پا شد و بالاخره گفت «کدوم پسرا؟ من فکر میکردم توی این چادر همه دخترن» روژدا گفت «پسر کوچولوها که اینجا بودن؛ که با عمو سهراب رفتن لباس گرم بیارن... تو نمی دوونی؟» خدیجه دوباره سعی کرد موضوع را عوض کند و  گفت «لباس؟ مگر شما لباس تنتون نیست؟» بعد برای اینکه حواس ها را پرت کند به شوخی پیراهن بوژانه را گرفت و در حالیکه با انگشت او را قلقلک می کرد «ده، اینکه لباسه! با من شوخیتون گرفته؟ ای کلک ها؟» بوژانه که از خنده ریسه رفته بود خودش را روی زمین انداخت و مثل بچه گربه در انتظار بود تا خدیجه یک بار دیگر او را قلقلک بدهد. ایلدا که از بقیه بزرگتر بود و مثل اینکه فکر می کرد این خاله کمی خنگ است بلند گفت «اه، محمد تقی و هژبر و کاویار رو میگیم». خدیجه پاک گیر کرده بود که جواب اینهمه کنجکاوی را چی بدهد که بیرون از چادر صدای ماشینی که ترمز می کرد شنیده شد. همه بچه ها پتو ها را کناری زدند و با خوشحالی به طرف خروجی چادر دویدند و بلند بلند گفتند «خاله پرستو اومده، خاله فرزانه اومده، لباسا اومدن» خدیجه در حالیکه چشمانش از اشک پر شده بود با صدای بلند گفت «مواظب باشین ماشین بهتون نزنه» ولی دیر شده بود و بچه ها از چادر بیرون زده بودند. خدیجه به دنبال آنها دوید بیرون و جلوی چادر یک اتوبوس که پارک کرده بود را دید. زنی از آن پیاده می شد که دستی روی ران پای چپش گذاشته و تقریبا لنگان لنگان راه می رفت.

خدیجه جلو رفت و سلام کرد. زن در حالیکه بر طبق عادت آه و ناله می کرد جواب سلام را داد و پرسید «شما خدیجه هستین؟» خدیجه جواب داد «بله» زن ادامه داد «من شیرین هستم. حاج سلیمان گفت بیام پهلوی شما و همه چی رو با شما درمیون بذارم و حل کنیم.» بعد با حالتی پرسشگر از خدیجه پرسید «حاج سلیمون رو که حتما می شناسین؟» خدیجه که سلیمان را از زلزله بم می شناخت جواب داد «بله خدمتشون ارادت دارم. حالشون خوبه» شیرین در حالیکه به طرف داخل چادر می رفت گفت «پیری و هزار و یک عیب. ما ها یواش یواش باید جل و پلاسمون رو جمع کنیم و بذاریم جوونا مثل شما کارا رو دستشون بگیرن.» خدیجه که خودش را چندان جوان به حساب نمی آورد با خنده گفت «البته که لطف شماست شیرین خانم ولی من خیلی وقت پیش جوونی را پشت سر گذاشتم» بعد بدون اینکه بخواهد شیرین ادامه دهد پرسید «حالا امرتون چیه؟ من چه چیزی رو باید حل کنم؟» شیرین قبل از اینکه وارد چادر بشود به اتوبوس اشاره کرد و گفت «قربون دستت، چند نفری رو پیدا کن و چیزایی که تو اتوبوس هستش رو بگو خالی کنن. چیز زیادی نیست. چند دست لباس و خواربار و روغن و اینطور چیزاست. یک چندتا بطری آب هم هست» خدیجه با خوشحالی گفت «آخ که دستتون درد نکنه شیرین خانم. واقعا اگه آدمای خیّری مثل شما نبودن مردم زلزله زده چکار می کردن؟» بعد رو کرد به بچه ها و گفت «بچه ها تا من میرم لباسا و غذا ها رو میدم خالی کنن، شما به خاله شیرین اسماتونو بگین. من الان برمیگردم» و بی آنکه منتظر بماند سوار اتوبوس شد و به راننده گفت دور بزند و برود پشت چادری که علامت هلال احمر داشت. خدیجه به مجرد توقف اتوبوس، پیاده شد و به کریم و جواد و بقیه گفت که همه چیز را خالی کنن. کریم اولین نفری بود که داخل اتوبوس شد و بلند داد زد «دمت گرم، یکعالمه وسائل پانسمان و قرص و ..... اه نگاه کن... اینجا گنجه... هرکه هستش تموم داروخونه را بار زده.... بازم دم مردم گرم. همیشه وقتی گیر میکنی مردم پیداشون میشه...».

طولی نکشید که همه چیز خالی شد و اتوبوس به شکل اولش باز گشت. خدیجه بعد از اینکه به کریم گفت اول از همه به دنبال لباس بچه باشند و هرچی گیرشان آمد را برای بچه های توی چادر بیاورند، دوباره سوار اتوبوس شد و برگشت به طرف چادر. وقتی رسید، شیرین روی زمین پهلوی بچه ها نشسته بود و داشت با یکی دوتا شون اتل متل توتوله بازی می کرد. بقیه بچه ها هم هرکدام یک آب نبات توی دهانشان بود و داشتند زیر پتوهایشان با بقیه آب نبات هایی که شیرین به آنها داده بود، بازی می کردند. خدیجه با خوشحالی به شیرین گفت «شیرین خانم، چقدر زحمت کشیدین. خدا عمرتون بده. نمی دوونین چقد از مشکلات این محله را حل کردین.» شیرین در حالیکه به بازی ادامه می داد گفت «حاج مهدی، شوهرم سفارش دو تا کامیون دیگه را داده که تا فردا می رسن. الانم پهلوی حاج سلیمونه و داره برنامه های بعد رو می ریزه» بعد به ایلدا گفت «ایلدا جان تو با بچه ها بازی کن و مواظبشون باش، من باید با خاله صحبت کنم» و در حالیکه دست روی زانویش گذاشته بود با غر زدن درباره آرتروزش از جایش بلند شد و گفت «شما بیا اینجا چند دقیقه ای با هم حرف بزنیم». خدیجه که از لحن صدای شیرین فهمیده بود موضوع مهمتر از یک اتوبوس خواربار و دارو است به دنبال شیرین راه افتاد و یک گوشه از چادر نشستند.
شیرین همینطور که می نشست گفت «کاشکی یک چایی داشتیم تا خستگی راه از تنم بیرون بره. از دیروز تا الان چیزی نخوردم. یکسره از ساوه تا همینجا کوبیدیم و اومدیم» خدیجه با نگرانی گفت «من خودم الان رسیدم و زیاد از چند و چون اینجا با خبر نیستم. صبر کنین از بچه های هلال بپرسم» و بلند شد و رفت بیرون. بعد از مدتی با یک فلاسک چای و یک تکه نان و پنیر بازگشت و گفت «می بخشین، مثل اینکه همین را داشتن». شیرین در حالیکه دستش را به طرف آسمان نشانه گرفت گفت «همینم خوبه. بهتر از گشنگیه». بعد از اینکه چند لقمه ای خورد و یکی استکان چای را یک نفس تمام کرد گفت «بذار یک داستان از خودم برات بگم تا برسیم به اصل مطلب.» بعد یک قلپ چایی خورد و پاهایش را دراز کرد و گفت «قربون دستت میتوونی یک پتویی چیزی بندازی روی پاهام؟» خدیجه رفت و دوتا پتو آورد و یکی را انداخت دور شانه ها و یکی دیگر را هم انداخت روی پاهای شیرین. شیرین بعد از دعاگو شدن گفت «سالها پیش من و مهدی تو اهواز زندگی می کردیم. مهدی پسردائیمه. ولی بعد از اینکه صدام حسین گور به گور شده جنگ رو شروع کرد و بدون هیچ ملاحظه ای سر همه مردم بمب ریخت، یک بمب هم افتاد وسط خونه ما. خوشبختانه هیچکس خونه نبود و کسی طوریش نشد، ولی هر دو خانواده ما و مهدی تصمیم گرفتیم که به ساوه که خانه پدری مادرم اونجاست، بریم. من خیلی گریه می کردم که نمی خوام از اهواز برم چون همه دوستام و دختر عمه ام که خیلی با هم دوست بودیم تو اهواز می موندن. ولی قسمت این بود که ما از اهواز بریم و اونا بمونن و بعدش کشته بشن» خدیجه حرف شیرین را قطع کرد و گفت «آخی، خدا بیامرزدشون»، شیرین در حالیکه زانوهایش را ماساژ می داد گفت «خدا رفتگان شما را هم بیامرزه. خلاصه ما دیگه تو ساوه موندیم که موندیم. تا اینکه مهدی اومد خواستگاری و با هم ازدواج کردیم. مهدی اولش وضعش خوب نبود، ولی همیشه می گفت که اگه یک روزی پولدار بشه، یک خونه مثل قصر برام میسازه. خدا خواست و وضعش خوب شد تا اینکه چند سال پیش زد و خونه پدری رو خراب کرد و پی ریزی یک خونه خیلی بزرگ را شروع کرد. می گفت باید اونقدر بزرگ باشه که جا هم برای ما داشته باشه و هم برای دو تا دخترامون بعد از اینکه ازدواج کردن و بچه دار شدن. هنوز خونه کاملا ساخته نشده بود که دو تا پسر عموهاشون با هم اومدن خواستگاری و دست هردوتا رو گرفتن و بردن آلمان. من موندم و مهدی و یک خونه نیمه کاره به اندازه چی بگم. چند دست توالت و حموم و زیر زمین به چه بزرگی و حیاط به اندازه یک دشت. یک روز به مهدی آقا گفتم که خونه به این بزرگی به دردمون نمی خوره. بهتره بریم یک جای کوچکتر بخریم و این رو هم وقفش کنیم. مهدی آقا گفت نه، بجای اینکه بریم یکجای دیگه، پهلوی همین یک خونه دو اتاقه می سازیم و اینجا رو هم می کنیم مدرسه. ساختمان مدرسه تموم شد ولی هنوز پروانه اش مونده که صادر بشه. بعد از این زلزله به مهدی آقا گفتم بهتره بجای مدرسه، اینجا رو بکنیم پرورشگاه موقت برای بچه هایی که بی سرپرستن. الانم مهدی آقا داره با حاج سلیمون صحبت می کنه که هرچی بچه توی این چادر و توی روستاهای بغلی هست رو سوار اتوبوس کنیم و با خودمون ببریم ساوه. اگه پدر و مادرشون سالم از زیر خاک و بیمارستان دراومدن که میان و می برنشون، اگرم خدای نکرده کسی نیومد، خُب اونجا بهتره یا توی این چادر یخزده؟»

خدیجه که از تعجب دهانش نیمه باز مانده بود گفت «آخه اینطوری که نمیشه. باید پرونده سازی کرد، باید اجازه استانداری، فرمانداری، نمیدوونم کجا و کجای دیگه این استان و بعدش ساوه را گرفت. همینطوری که نمیشه» شیرین در حالیکه پتو را روی پاهایش جابجا می کرد گفت «ما اینها رو می بریم. هم حاج سلیمون ما رو می شناسه و می دوونه آدمای ناجوری نیستیم، و هم شهرداری ساوه. هرموقع شما خواستین، تشریف بیارین و هر کدومشون رو خواستین با خودتون ببرین. ولی تو رو خدا اینا رو توی این سرما نگهشون ندارین» خدیجه دوباره گفت «ولی شیرین جان، دست من که نیست که بگم خُب، قبول.... این بچه ها پرونده دارن. هر پرونده اسم و رسم پدر و مادر و روستا و شهری که محل زندگیشونه رو داره، همینطوری که نمیشه از اینجا بردشون اونسر دنیا.» شیرین مثل اینکه حوصله اش از دست بوروکراتیک بودن خدیجه سر رفته باشه گفت «اه، چقدر آیه یاس خوندی. بهت میگم حاج سلیمون گفته اشکالی نداره. اصلا چرا خودت تلفن نمی کنی و نمی پرسی؟ حاج آقا گفته تموم مسوولیتش رو می پذیره.» خدیجه هرچه بیشتر به این گفتگو ادامه می داد بیشتر متوجه می شد که گویی شیرین از طبقه از ما بهتران است و عادت کرده که بگوید و دیگران بگویند چشم. پس تصمیم گرفت که حرف آخر را زده و برود به دنبال کارش، به همین خاطر به شیرین گفت «شیرین خانم، اگه حاج آقا می خواهد تماس بگیرد، خودش می گیرد. من کارهای مهمتری دارم، مثلا نگاهداری از بیست تا بچه آسیب دیده و زلزله زده» شیرین که انتظار چنین برخوردی را نداشت گفت «خدیجه جان مثل اینکه از دنده چپ بلند شدی. عزیزم، من نه می خواهم پا اونجایی بذارم که نباید بذارم، و نه می خواهم امر و نهی بکنم. چشم، میگم حاج سلیمون خودش به شما زنگ بزنه، و برای اینکه فکرت راحت باشه، میگم تا شما راضی نباشین اینکار انجام نمیشه.» و موبایلش را درآورد و شماره سلیمان را گرفت و پس از چند بوق گفت «سلام حاج آقا. مثل اینکه حق با شما بود و خدیجه خانم با این امر راضی نیست. نمی دونم چرا می ترسه، ولی هزار دلیل می یاره تا اینکار انجام نشه. الان هم اینجا نشسته و به حرفای من گوش میده، پس غیبت نمیکنم. همونطور که به شما گفتم و الانم به خودش گفتم، اگر خدیجه خانم راضی نباشه، من اتوبوس رو ور میدارم و برمیگردم به شهر خودم. نخیر، اشتباه نفرمایین، هدایایی که من و حاج مهدی قول داده ایم تو راهن و باز هم می رسن. حالا با اجازه تلفن رو می دم به خودشون تا با شما صحبت کنن» و موبایل را به طرف خدیجه دراز کرد.
خدیجه گوشی را گرفت و گفت «سلام حاج آقا». سلیمان از آنطرف گفت «باز که داری شر به پا می کنی! آخه خانم شما می دونی اینا کی هستن؟ اگه نبودن که ما نصف کارمون لنگ می موند» خدیجه صحبت حاج سلیمان را قطع کرد و گفت «حاج آقا، اگه یادتون باشه تو همون بم به شما هشدار دادم که اگه مواظب نباشیم، خیلی از بچه ها را می دزدن. دیدین که دزدین. دیدین که خیلی از بچه ها به اونطرف آب منتقل شدن و مثل برده جنسی به فروش رفتن. دیدین که بعضی از بچه ها شدن کودکان کار و توی این شهر و اون شهر بکار گرفته شدن. حالا از من میخواین که دوباره مُهر سکوت بزنم. حاج آقا من دیگه تحمل ندارم که ببینم بچه های معصوم رو دو دستی می دیم به آدمای ناکار بلد و یا دزد و قاچاقچی بچه چون بی عرضه ایم. یادتونه وقتی تو نشست پدافند غیر عامل بودیم و آقا سید نبوی گفت ... نباید لحظه‌ای از ایمن‌سازی، مقاوم‌سازی و چه و چه و چه مسائل غفلت کرد و مدیریت بحران انجام شود.؟... من همون موقع به شما عرض نکردم که اینا همش حرف می زنن و هی تو خالی می بندن؟ همون موقع عرض نکردم که ما نمی تونیم از پس بحران یک زلزله بربیایم و اون رو مدیریت کنیم چه برسه به بحران برآمده از جنگ با اسرائیل و عربستان و آمریکا. دو تا بمب بندازن رو سرمون خرابیش بدتر از همین زلزله می شه. تموم کامپیوترامون از کار می افته و اونوقت سردار اشتری میاد و میگه این و اون. مگه همین چند روز پیش نگفت که ...تو همین زلزله به نیروی انتظامی هم خساراتی وارد شد به طوری که ‌تعدادی از پاسگاه‌ها، کلانتری‌ها و مراکز انتظامی به واسطه زلزله اخیر آسیب دیده‌اند؛ بخشی صد درصد و بخشی 40 تا 50 درصد و در مجموع 70 درصد اماکن ما در شهرهای زلزله زده آسیب دیده است و متأسفانه برخی از نیروهای ما نیز با مصدومیت جدی روبرو شده اند... و یا مدیرکل دفتر مدیریت بحران و پدافند غیرعامل توانیر از خروج ۲ واحد نیروگاهی در نیروگاه بیستون کرمانشاه بر اثر زلزله خبر داد... تازه اینهمه بدبختی کمه آیت الله موحدی کرمانی هم میگه ... این گناهان روی زمین است که زمین را می‌لرزاند... یکی نیست بپرسه گناه این طفلای معصوم چیه که باید تقاص پس بدن؟ شما هم هی به من میگین شر به پا نکن. هی میگین هیچ چی نگو. گفتم و اینطوری شده که حتی نمی تونیم بیست تا بچه رو مدیریت کنیم، چه برسه به یک استان و کشور رو. وای بحال روزی که چیزی نگم و بقول شما شر بپا نکنم» سلیمان حرف خدیجه را قطع کرد و گفت « آخه خواهر من، هر حرفی یک جایی داره. شیرین خانم و حاج مهدی از آدمای خیّری هستن که سالهاست به ما کمک می کنن. ما از جیک و پیکشون با خبریم. خودم مدرسه ای رو که ساختن افتتاح کردم و داریم براش پروانه میگیریم. خودتون هم می دوونین که بچه ها توی اون مدرسه خیلی راحت ترن تا توی اون چادر پر از سوراخ یخزده.» خدیجه دوباره حرف سلیمان را قطع کرد و گفت «حاج آقا، آخه مگه شهر هرته که بیست تا بچه رو از یک استان به یک استان دیگه نقل مکان بدیم؟ شاید پدر و مادرشون مرده باشه، اما بی کس و کار که نیستن. اینجا به دنیا اومدن و بزرگ شدن. به این محیط عادت دارن. از همه این حرفا که بگذریم مگه بچه نگاه داشتن کار آسونیه؟ واقعا از شیرین خانم عذر می خوام، ولی ایشون از وقتی اومدن پاشون رو از درد می مالن، درست نمی تونن از جاشون بلند شن؛ اونوقت می خوان از بیست تا بچه نگاه داری کنن؟» بعد کمی مکث کرد و پرسید «ایشون پرستار و دکتر توی مدرسه لازم دارن که دائما دم دست باشه. ولی ندارن. ایشون چندتا خانم لازم دارن که از این دختربچه ها نگهداری کنن. اینم رو که ندارن. یک مدیر لازم دارن که تموم کارگر های نظافت و آشپزی و چه میدونم اداری و چی و چی رو مدیریت کنه. اونم رو هم که ندارن. تنها چیزی که دارن، بنا به گفته شما، پوله و یک قلب رئوف. با این دوتا تنهایی نمیشه مسوولیت اینهمه بچه رو داد به ایشون.» سلیمان گفت «خواهر خدیجه، حق با شما. من یک پیشنهاد دارم. ببینین اگه خوبه انجامش بدین وگرنه از خیر قضیه بگذریم و ولش کنیم» خدیجه گفت «بفرمایین» سلیمان گفت «الان یک گزارش از مدیرکل شرکت توزیع نیروی برق استان کرمانشاه جلومه. نوشته احتمال اتمام سوخت دیزل اضطراری برق بیمارستان سرپل‌ذهاب وجود داره. امکان آبگرفتگی و سیل هست. و اگه سیل بیاد و زیر چادرها بیفته وضع بچه ها از اینهم که هست بدتر میشه. نمیدوونم شنیدی یا نه ولی شهردار شهرستان ازگله درباره وضعیت این منطقه پس از گذشت دو روز از زلزه میگه مردم دو شب است که بیرون می خوابن، و از مردم خواست که برای تامین چادر کاری بکنن، چون وسایل کم است و امکانات و نیروهای متخصص نداریم..... خود شهردار ازگله میگه...متاسفانه کارها خوب پیش نمیره و انتظار کمک داریم. کمبود دارو داریم، کسانی که به صورت خودجوش می‌توونن دارو برایمان بفرستن، نیاز شدید به دارو داریم..... نمی دوونم حرفای ابراهیم شکیبا چقدر درسته که میگه همه‌گیری وبا محتمله.....
می بینی چقدر وضع خرابه؟ مشکل یکی دوتا نیست. خودتون که تجربه کار در بم رو دارین و می دوونین چی میگم.
الانم می خوام تا آخر حرفم رو گوش بدین، بعدش هرچی خودتون صلاح دونستین همون کار رو بکنین.  اولا این بچه ها و بیست تا بچه دیگه رو به عنوان میهمان به مدرسه شیرین خانم می فرستیم. البته هنوز مدرسه نیست، یعنی هنوز پروانه مدرسه صادر نشده، پس می تونیم بگیم مهمانخانه موقت. تکرار میکنم که بد فهمیده نشه و حاج مهدی هم اینجا شنیده باشه، بعنوان میهمان و نه هیچ چی دیگه. هرموقع یکی از خویشان و بستگان این بچه ها با مدرک و سند که ثابت کنه از نزدیکان اون بچه هست اومد و خواست بچه رو ببره، بدون چون و چرا دستش رو بدیم تو دستش و راهیش کنیم. دوما، بچه ها بیشتر از شش ماه اونجا نمونن تا هوا کمی گرمتر بشه و اینجا هم سر و سامون ببینه. سوما، الان یکعالمه خانم برای امداد رسانی داوطلب هستن. هرچندتاشون رو می خواین با خودتون ببرین. چهارما، شما خودت به عنوان نماینده ما و مدیر میری اونجا» خدیجه با حالتی برافروخته گفت «حاج آقا نمی دونستم که کارای من اینجا اینقدر بی ارزشه که می خواین دست به سرم کنین. خدا نکرده ما یکعالمه کار روی سرمون ریخته که هنوز به یکیش هم نرسیدیم. حالا شما میگی این کارارو ول کن و برو؟» سلیمان با صدایی که دلخوری از آن مشخص بود گفت «آخه خدیجه خانم، خودت بگو، ما و شما چند ساله با هم کار میکنیم؟ آخه این چه حرفیه که می زنین. به شما میگم برین چون احساس میکنم که مسوولین و دلسوز و حتما مواظب بچه ها هستین. بالاخره حل و فصل کار این بچه ها هم بخشی از کارمونه، مگه نه؟ البته اگه نمیخواین، همین الان بگین که همه چی را خاتمه بدیم و بچه ها همونجا توی چادر بمونن؟» خدیجه با صدایی که استیصال از آن می بارید گفت «والله چی بگم حاج آقا، انشالله این مثل بم نشه. ولی من به یک شرط میرم که مسوولیت همه چی با خود من باشه و اونجا حرف آخر رو من بزنم، و حاج مهدی و شیرین خانم فقط به عنوان فرد ناظر و مدیر مالی باشن» و همینطور که این حرف را می زد به شیرین نگاه کرد. شیرین در حالیکه لبخند می زد و سرش را به علامت رضا تکان می داد، گفت «هرچی شما بگین خانم مدیر!» سلیمان گفت «من از طرف حاج مهدی قول میدم، شیرین خانمم که پهلوی دستت نشسته از ایشون قول بگیر.» خدیجه گفت «نمی خوام به هیچکس بی احترامی کنم، ولی می خوام اینایی رو که شما گفتین بنویسین و امضا کنین و حاج مهدی و شیرین خانمم هم امضا کنن» شیرین دوباره سرش را تکان داد و گفت «قبوله».

خدیجه بعد از خداحافظی با سلیمان تلفن را به شیرین داد و از جایش بلند شد و رفت به طرف بچه ها. شیرین بعد از چند دقیقه صحبت با سلیمان و حاج مهدی، آمد پهلوی خدیجه و گفت «خدیجه جان، کاشکی همه مردم و مسوولین به اندازه شما احساس مسوولیت کنن. حاج سلیمون میدوونه که من چقدر همین حرفای شما رو به حاج مهدی زدم و به هیچکدومش گوش نکردن. حالا هم همه چیز رو می نویسیم و امضا می کنیم که همه چی درست بره جلو. حالا پاشو بریم بچه ها را روبراه کنیم و تا دیر نشده راه بیفتیم.» خدیجه گفت «حتما چشم، ولی باید اول بریم خانم های مددکار را انتخاب کنیم. بعدش من باید یک سری به بیمارستان بزنم و حال یک امدادگر و سه تا پسر بچه را بپرسم.» شیرین در حالیکه پاهایش را ماساژ می داد، گفت «یا علی. بچه ها و پتو ها رو با خودمون می بریم که وقتی رسیدیم اونجا بی پتو نباشیم.» خدیجه خلاصه آنچه گفته شده بود را برای کریم و چند نفر دیگر تعریف کرد. کریم گفت «من می توونم فعلا به عنوان کادر پزشکی همراهتون بیام و چند روزی باشم و بعدش مستقیم برم به اهواز سر درسهام.» خدیجه گفت «نه تو همینجا بمون. مردم اینجا خیلی بیشتر به کمک احتیاج دارن. میرم ببینم می تونم پریسا رو با خودم ببرم یا نه»

سروصدای دختربچه ها فضای اتوبوس را پر کرده بود، و دمی روی صندلی بند نمی آمدند. شیرین روی صندلی جلو نشسته بود و مثل همیشه در حال ماساژ زانوهایش بود. راننده اتوبوس هر از گاهی یکبار سر بچه ها داد می زد که سرجایشان بنشینند و توی اتوبوس و بین صندلی ها ندوند، ولی کسی گوشش بدهکار نبود. خیلی از بچه ها تا آنروز سوار اتوبوس نشده بودند، و یا اینکه تمام مدت سفر باید روی زانوی مادرشان می نشستند و از جایشان تکان نمی خوردند. طولی نکشید که اتوبوس به بیمارستان رسید و خدیجه به شیرین گفت «شما مواظب بچه ها باشین تا من یک سری به پرستو بزنم و حال پسر بچه ها را بپرسم و برگردم.» ولی شیرین که از داستان پرستو مطلع شده بود نتوانست طاقت بیاورد و پرستو را نبیند و از حال پسربچه ها باخبر نشود، پس به راننده گفت که مواظب بچه ها باشد و بدون اینکه به اعتراض راننده گوش بدهد به دنبال خدیجه راه افتاد. طولی نکشید که تخت پرستو را پیدا کردند. بنا به گفته پریسا، یکی دو تا از دنده های پرستو مویه برداشته اند که با استراحت خوب می شوند. پسربچه ها هم با دست و پای شکسته و گچ گرفته تا آخر هفته مرخص می شوند. خدیجه بعد از معرفی شیرین داستان نقل و انتقال را برای آنها تعریف کرد و از آنها خواست بعد از اینکه مرخص شدند به آنها بپیوندند.
پس از اینکه حاج مهدی و چند امدادگر به آنها ملحق شدند، اتوبوس بدون توقف به راه ادامه داد. انرژی بچه ها بالاخره ته کشید و هر کدام روی صندلی ولو شده و تا برسند به مدرسه در رویایی کودکانه چشم بر هم گذاشتند. مدرسه ساختمانی دو طبقه بود که مشخصا برای سکونت ساخته شده بود هرچند وسعت زیربنای آن و تعداد اتاق هایش زیاد بود و می شد به عنوان یک دبستان 5 کلاسه از آن استفاده کرد، اما درهمان نگاه اول مشخص بود که به لحاظ وسائل و امکانات بسیار کمبود دارد و تا بخواهد به استانداردهای لازم یک مدرسه برسد، خیلی طول می کشد. خدیجه به کمک امدادگران بچه ها را بنا به سن تقسیم کرد و در اتاق ها اسکان داد و برای هر گروه یک امدادگر تعیین کرد. از یکی از امدادگران خواست که فعلا مسوولیت تهیه غذا را به عهده بگیرد و از راننده خواست برای شام  شب و صبحانه فردا تهیه دیده و خرید کند. به حاج مهدی و شیرین هم یک لیست بلند از وسائل و امکاناتی که لازم است و باید خریداری شود داد، بخصوص تخت و تشک و وسائل نظافت و آشپزی، میز و صندلی برای درس خواندن و برای غذاخوری. همچنین تأکید کرد که به دنبال یک نگهبان قابل اطمینان بگردند که دائما در آنجا مستقر باشد.
همه آنشب را با نان و پنیر به سر کردند و پتو ها را پهن کردند و طولی نکشید که همگی به خواب رفتند. روز بعد نزدیکای ظهر حاج مهدی و شیرین و آقا رسول با تمام وسائل که در لیست نوشته شده بود سررسیدند. آقا رسول قرار شد به عنوان نگهبان و فراش و فرد همه فن حریف که از آن محله و شهر شناخت کامل دارد آغاز به کار کند. خدیجه و امدادگران و آقارسول بعد از ناهار شروع کردند به خالی کردن وسائلی که خدیجه خواسته بود و مدرسه تا شب که موقع شام شده بود از حالت یک خانه بی اثاثیه به یک مدرسه و خوابگاه تبدیل شده بود. زیرزمین که با پنجره های بزرگ نورگیر به بیرون، بیشتر به یک سالن بزرگ می مانست، پر شده بود از تختخواب های دو طبقه. طبقه هم کف ساختمان به آشپزخانه و دفتر خدیجه و امدادگران، اتاق کمک های اولیه و ناهارخوری، و اتاق های طبقه بالا به کلاس های درس که هنوز تخته سیاه نداشتند اختصاص پیدا کرد. همراه شیرین یکی دو نفر از خانم های خیّر آمده بودند که در پخت و پز و حمام کردن بچه ها کمک می کردند. شام که خورده شد، بچه ها با هیجان روی تخت هایشان بالا و پایین می پریدند و طول کشید تا بالاخره برایشان جا افتاد که باید آرام گرفته و زیر پتو هایشان بخوابند. بوژانه به خدیجه گفت «خاله یک قصه می گی؟» خدیجه با کمی من و من گفت که بلد نیست ولی تا فردا فکر یک قصه می کند. شیرین که قرار بود برود گفت «می خواین من یک قصه بگم؟» همگی در حالیکه صدایشان کش می آمد گفتند «بله». شیرین گفت «ولی قصه های من خیلی طول و درازن و همش تو یک شب تموم نمیشه. هرشب یکذره شو می گم و اگه درست و بی سروصدا خوابیدین فرداش باز یکخورده دیگش رو می گم. قبول؟» بچه ها ذوق زده گفت «باشه» و خزیدند زیر پتوهایشان. خدیجه که داشت کاملا از حال می رفت روی تختی که برای خودش مرتب کرده بود دراز کشید و منتظر ماند تا شیرین قصه اش را شروع کند.

شیرین روی مبلی که یک گوشه گذاشته شده بود نشست و شروع کرد به مالاندن زانوهایش و با صدایی آرام شروع کرد.

«.... یکی بود یکی نبود، غیر از خدا، توی یک شهر، اون دور دورا، پشت یک کوه خیلی خیلی بلند، پادشاهی با هفت تا دخترش زندگی می کرد. اسم دختراش به ترتیب پریوش، بعد از اون پریچهر، پریدخت، پریزاد، پریناز، پریسا، و ته تغاری که پادشاه می گفت از همه عاقلتره، پریا بود. هر کدوم از دختراش هفت تا گربه و هر کدوم از گربه ها هفت تا بچه گربه داشتن. ولی با اینهمه دختر و اینهمه گربه و بچه گربه های سیاه و سفید و خال خالی، پادشاه احساس بی حوصلگی می کرد. پس جارچی هاش رو به تمام محله های شهر فرستاد که یا ایهاالناس هر که بتونه یک قصه خوب برای من تعریف بکنه و منو خوشحال کنه بهش اجازه میدم که با یکی از دخترام ازدواج کنه. تمام پسرهای جوون جلوی قصر پادشاه صف کشیدن و نوبت گرفتن که قصه بگن، ولی پادشاه از هیچکدوم از قصه ها خوشحال نمی شد. یکی از شاه پریان قصه می گفت که همه آن دروغ بود. آخه مگه دیو وجود داره و یا غول که از توی بطری در بیاد و جادو بکنه؟ پس به جوونا می گفت که نه! این قصه ها به درد نمی خوره. پسرای جوون هم که با هزار و یک امید آمده بودن تا بتوونن با دختر پادشاه ازدواج کنن، مأیوس و غصه دار به خونه هاشون بر می گشتن. چند ماهی این بیا و برو ادامه داشت ولی پادشاه هنوز بی حوصله بود.
تا اینکه یک روز، یک پسر جوونی که تا اونروز هیچکسی اون رو ندیده بود وارد شهر شد. از قضا، یکی از جارچی های پادشاه داشت جار می زد. پسر خوب که گوش کرد تصمیم گرفت بره پهلوی پادشاه. پادشاه وقتی پسرجوان را دید، پرسید «آمدی منو خوشحال کنی؟» پسر جوان گفت «نه! اومدم یک چیز عجیب بهتون نشون بدم و برم.» پادشاه با کنجکاوی پرسید «چی؟» پسر جوان دست در جیبش کرد و یک کیسه کوچک بیرون آورد و از توی کیسه یک مشت سکه طلا بیرون آورد. پادشاه وقتی سکه ها رو دید با دلخوری گفت «اینکه سکه طلاست. سکه که چیز عجیبی نیست. من خودم یکعالمه سکه دارم.» پسر گفت «ولی این سکه ها معمولی نیستن. بعد دست کرد توی اون جیب دیگه اش و یک کیسه کوچکتر درآورد و گفت توی این کیسه یکدونه بذر گندمه. اگه آن را در زمین بکاری، و یک شبانه روز ازش مواظبت کنی، از نوکش ساقه یک خوشه در میاد که مثل همه خوشه هاست» پادشاه که حوصله اش سر رفته بود با بی حوصلگی گفت «خُب که چی، هر بذری رو که بکاری و ازش مواظبت کنی خوشه میده و از خوشه باز بذر درست میشه. اینکه چیز عجیب و غریبی نیست» پسر گفت «ده نه دیگه، این بذر کلّی با بذرهایی که شما دیدین فرق داره. حتی اگه تا فردا صبح من اینجا واستم و توضیح بدم، تا با چشم خودتون نبینین باورتون نمیشه. ولی یک شرط داره» پادشاه پرسید «چه شرطی؟» پسر گفت «یک شرط خیلی مهم. هرکسی که بذر را میکاره، باید خودش هم برداشت کنه» پادشاه گفت «من که نمی فهمم چی میگی». پسر با خونسردی گفت «خیلی ساده است. اگه شما بذر رو بکارین، خودتون باید از اون مواظبت کنین. خدمتکارا و یا رعیتتون اجازه ندارن کمک کنن. فقط دختراتون میتونن کمک کنن» پادشاه که بیشتر حوصله اش سر رفته بود پرسید «ولی اینا به اون سکه ها چه ربطی دارن؟» پسر گفت «اگه از بذرا درست مواظبت بشه و خوشه گندم در بیاد هر دونه گندم تبدیل میشه به سکه طلا ولی باید فقط خودتون و دختراتون از اون مواظبت کنین». پادشاه که یواش یواش داشت علاقمند می شد گفت «من که باور نمی کنم. مگه میشه از خوشه گندم سکه طلا درست کرد؟ غیر ممکنه» پسر گفت «منکه گفتم هرچی توضیح بدم متوجه نمی شین. اجازه بدین یک چیزی بهتون نشون بدم تا باور کنین» و بعد شروع کرد به شمردن سکه ها «یک، دو، سه، چهار، پنج، شش، هفت، هشت، نه، اینم ده تا سکه. حالا این ده تا سکه را به شما میدم و شما دونه دونه به من پس بدین» و ده تا سکه را به پادشاه داد. پادشاه با بی حوصلگی اونا رو گرفت و با بی حوصلگی بیشتر، در حالیکه خمیازه می کشید، شروع کرد به شمردن «یک، دو، سه، چهار، پنج، شش، هفت، هشت، نه» و یکمرتبه روی تخت پادشاهی راست نشست و گفت «پس دهمیش کو؟» پسر گفت «حتما اشتباه شمردین. چرا یکبار دیگه نمی شمرین؟» پادشاه شروع کرد به شمردن ولی اینبار بیشتر دقت کرد «یک، دو، سه، چهار، پنج، شش، هفت، هشت» و اینبار با صدایی که بیشتر به فریاد شبیه بود گفت «هشت تا، ولی خودم همین الان شمردم، نه تا بود» پسر با خونسردی گفت «ولی من به شما ده تا داده بودم. حتما اشتباهی شده. لطفا بدین به من، و اجازه بدین من بشمرمشون» و سکه ها را از پادشاه گرفت و شروع کرد به شمردن «یک، دو، سه، چهار، پنج، شش، هفت، هشت، نه، ده» و با لحنی که در آن تعجب بود گفت «ولی این نه هشت تاست و نه نُه تا. این همون ده تا سکه ای که به شما داده بودم است. می بخشین ولی مطمئنین که شما شمردن بلدین؟» پادشاه از این گستاخی آنقدر عصبانی شده بود که نزدیک بود تمام سبیل های پرپشتش را بکّند، پس با عصبانیت به پسر جوان گفت «بده به من تا به تو نشون بدم که شمردن بلدم یا نه. ولی برای اینکه مطمئن باشم که جادو و یا شعبده بازی نکرده ای، می خوام دونه دونه بذاری کف دست خودم.» پسر دانه دانه سکه ها را گذاشت کف دست پادشاه و همزمان شروع کرد به شمردن «یک، دو، سه» تا رسید به ده. پادشاه ده تا سکه را توی مشتش محکم گرفت، مثل اینکه می ترسید فرار کنند، و شروع کرد به شمردن «یک، دو، سه، چهار، پنج، شش، هفت، هشت، نه» و با فریادی که تمام مردم شهر شنیدند گفت «پس اون یکی کجا رفت؟»
شیرین به اینجای داستان که رسید نگاهی به بچه ها کرد. همه روی تخت نشسته بودند و گوش می کردند. شیرین گفت «مگه نگفتم به شرطی قصه میگم که زیر پتو هاتون باشین و چشماتون رو ببندین. حالا که گوش نمیدین، پس منهم دیگه قصه نمیگم. شب بخیر، من رفتم» همه پریدند زیر پتوهایشان و همزمان شروع کردند به خواهش که «خاله شیرین لطفا بقیه اش رو بگین، قول میدیم که از زیر پتو بیرون نیایم.» شیرین گفت «یادتون نره که قول دادین، ها» و ادامه داد. «پادشاه که نزدیک بود دوتا شاخ گُنده روی سرش سبز بشه، به پسر جوون گفت «اگه راز این بذر و سکه ها رو به من بگی، من می ذارم با هر کدوم از دخترام که دوست داشته باشی ازدواج کنی» پسر گفت «من نمی خوام با هیچکدوم از دختراتون ازدواج کنم، و رازی در کار نیست. من از همون اول گفتم که این بذر ها خیلی بخصوص هستن. هر کس که بذر ها رو بکاره می توونه اونا رو درست بشماره، و چون شما این بذرها رو نکاشتین، نمی تونین درست بشمرینشون» بعد به کیسه کوچک اشاره کرد و ادامه داد «توی این کیسه یک دونه بذر هست. این بذر هیچ موقع کاشته نشده، و اگر شما اونو بکارین، هرچه درو کنین را می توونین بشمرین.» پادشاه خوشحال از اینکه راز بذر ها را فهمیده، کیسه را گرفت ولی بعد از لحظه ای مکث پرسید «چقدر طول می کشه که بذرهای جدید درست بشن؟» پسر گفت «یک شبانه روز، ولی» پادشاه حرف پسر را قطع کرد و گفت «ولی چی؟» پسر گفت «اگه اجازه بدین توضیح میدم. هر بذر یک ساقه می ده. بعد خوشه میده. بذر اولی که بکارین، خوشه اش فقط دو تا بذر میده و اگه یک شبانه روز دیگه صبر کنین، اون دو تا تبدیل میشن به سکه طلا، ولی اگه اون دو تا بذر را دوباره بکارین خوشه شون اینبار چهار تا بذر میده و اگه یک شبانه روز صبر کنین، تبدیل میشن به چهار تا سکه طلا، ولی اگه اون چهار تا بذر رو بکارین، اینبار یک خوشه در میاد با هشت تا بذر، و همینطور هر بذر که بکارین، دوبرابر بذر قبلی بذر می ده. خلاصه اینکه اگه فقط یکماه صبر کنین و این بذر ها رو خودتون با دست خودتون بکارین، و بعدش یک شبانه روز صبر کنین و دیگه نکارین، بیشتر از تموم دنیا میتوونین سکه طلا داشته باشین. ولی اگه اون شرطی رو که گفتم نادیده بگیرین تموم این بذر ها فقط بذر میموونن و هیچ موقع به سکه طلا تبدیل نمی شن. شرط اینه که هیچکس دیگه بجز شما و دختراتون از بذرها مواظبت نکنه. فقط نفری که اون ها رو میکاره باید از اونا مواظبت کنه. از اول تا آخرش، و در اون شبانه روز اصلا چشماشو روی هم نذاره، و اصلا نخوابه» پادشاه با خوشحالی شروع کرد به شمردن و گفت « بذر اول، دو تا، بذر دوم چهار تا، بذر سوم، هشت تا، یعنی از بذر اول دوتا سکه طلا، از بذر دوم چهارتا سکه طلا، و از بذر سوم هشت تا سکه طلا. درست فهمیدم، مگه نه؟» پسر گفت «بله درست فهمیدین، ولی باید مطمئن باشین که شرط را رعایت می کنین، وگرنه بذر ها فقط بذر میموونن.» پادشاه با خوشحالی گفت «هیچ مشکلی نیست، من خودم میکارم و خودم هم برداشت می کنم و خودم هم سکه های طلا رو می شمرم و تا خوشه ها در نیان اصلا چشم روی هم نمی ذارم» پسر ادامه داد «یک شرط دیگه هم هست و اینکه به مجرد اینکه بذر ها درآمدند، پیش از اینکه خورشید غروب کنه، اونا رو برداشت کرده و دوباره بکارین که وقتی خورشید دمدمای صبح فرداش سر میزنه، نور بهشون بخوره و تا فردا عصرش خوشه بدن» پادشاه خوشحال و خندان گفت «مطمئنی که نمی خوای با یکی از دخترام ازدواج کنی؟» پسر پاسخ داد «بله، ولی یادتون باشه که کاشتن یک بذر و برداشت یک خوشه خیلی آسونه، ولی اگه یکماه بخواین بکارین و بعدش برداشت کنین، کار خیلی سخت میشه، و بیخوابی میتونه شما رو بیمار کنه، و هرچی تعداد بذرها بیشتر بشه، زمین بیشتر لازم دارین، و برای اون همه بذر باید آب داشته باشین و برای اونهمه آب باید یکعالمه چاه آب و قنات بکنّین؛ و از اونجاییکه کسی اجازه نداره به شما کمک کنه، و تموم زمینا رو باید خودتون و فقط خودتون شخم بزنین و آبیاری کنین، مطمئنین که می خواین یکماه صبر کنین؟ شاید بهتره بعد از چند تا کاشتن، دیگه نکارین و بذارین بذرها سکه طلا بشن» پادشاه که یک کمی بهش برخورده بود، متکبرانه بادی به غبغب انداخت و گفت «من پادشاه این شهرم. تو فکر می کنی که من که پادشاهم نمی توونم به اندازه یک دهقان پاپتی کار کنم؟» پسر جوان گفت «اگه بخواین میتوونین، ولی از خواستن تا توانستن خیلی راهه. به هر حال من یکماه دیگه برمیگردم و می بینم که چی شد» پسر خداحافظی کرد و رفت.

شیرین نگاهی به بچه ها کرد، دخترهایی که بزرگتر بودند هنوز نیمه بیدار به قصه گوش می کردند، ولی کوچکترها خوابشان برده بود. شیرین با صدایی آرامتر به آنهایی که بیدار بودند گفت «بقیه قصه باشه برای یک شب دیگه. شب بخیر» بچه ها بدون اعتراض کمی این دنده و آن دنده شدند و طولی نکشید که خوابشان برد. خدیجه از روی تخت بلند شد و گفت «آدم پولدارا هیچ موقع نمی فهمن که زندگی دهقان ها چقدر سخته، یکماه که هیچ چی، حتی اگه یکسال هم روی زمین کار کنن بازهم نمی فهمن» شیرین با لبخند دستی به پشت خدیجه زد و گفت «مطمئن باش پادشاهی که زمین را شخم بزنه و داس در دستش بگیره، حتما می فهمه چون دیگه پادشاه نیست. کار روی زمین خیلی چیزا به آدم یاد میده. شما هم بگیر بخواب که فردا تازه اول کاره خانم مدیر».

علی ناظر

زن جادو - ©

منبع: سايت ديدگاه

@ كپي رايت: اين مطلب ويژه سايت ديدگاه تهيه شده است. بازتكثير آن تنها با قيد منبع مجاز است.




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
علی ناظر:



در پیوند با این مطلب نظری ثبت نشده است.





با درود به ملت شریف ایران

باید یکی شویم


باید یکی شویم




گزیده خبرها

ادامه فهرست خبرها...

   



[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.