شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

سه شنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۷ - ۱۸ دسامبر ۲۰۱۸



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

قصه کشواد و دخمه کل داو
زن جادو – چرک نویس اول

علی ناظر

آفتاب سر نزده، کشواد و کیانوش آماده حرکت شده بودند. کیانوش شمشیر از نیام بیرون کشید و به کشواد گفت «از این لحظه به بعد ما وارد حیطه تحت کنترل اوفروتیان می شویم. آنها عادت کرده اند که اول ناشناسانی که به این محوطه نزدیک می شوند را هدف نیزه و تیر قرار دهند و سپس جویای هویت شوند.» کشواد در حالیکه به دنبال کیانوش راه می رفت گفت «طبیعتا وقتی شخصی را مثل تو، حالتی شمشیر برکف و آماده به جنگ ببینند نمی توانند تصور دیگری داشته باشند مگر اینکه دشمن می خواهد تهاجم کند. شمشیر خود را غلاف کن و مرا به سوی فریدون هدایت کن. من ریسک هدف قرار گرفتن تیر اوفروتیان را به جان می پذیرم» کیانوش با کراهت شمشیر را غلاف کرد و گفت «بسیار خوب، ولی بدان که رسیدن به فریدون به آسانی امکان پذیر نخواهد بود. ما تازه در حال نزدیک شدن به اولین قرارگاه هستیم». کشواد با هیجان پرسید «مگر چند قرارگاه وجود دارد که این اولین آن است؟» کیانوش با پوزخندی گفت «تعداد قرارگاه ها را معدود افراد می دانند. اما همه می دانند که برای رسیدن به هر قرارگاه، باید در یک سری آزمایش ها شرکت کرده و آن مرحله را به پایان برسانند.» کشواد با تکبر پاسخ داد «من همه آزمایش ها را با موفقیت تمام خواهم کرد. فکر نکنم کسی بتواند در هنر شمشیربازی و تیراندازی و کمند و اسب سواری بهتر از من خودنمایی کند.» کیانوش دوباره با پوزخند به کشواد گفت «ولی این آزمایش ها در باره تیراندازی و اسب سواری نیست. آنها یک امر بدیهی است و تمامی افسرانی که گرد فریدون جمع شده اند از آن هنر ها بهره مند هستند. برای گذار از هر قرارگاه، افراد باید خلوص نیت خود به اوفروتیان و بخصوص فریدون را در عمل نشان دهند.» کشواد شانه هایش را بالا انداخت و گفت «آن آسان ترین بخش از آزمایش برای من است. من سالهای متمادی مسیری طولانی را طی کرده ام تا به اینجا رسیده ام. من پیام آور کاوه هستم. چه کسی مورد اعتمادتر از من؟» کیانوش دوباره با لبخندی به کشواد گفت «بگذار برسی، آنوقت می فهمی که چه می گویم. بسیاری همچون تو از مسیرهای صعب العبور گذشتند تا به این قرارگاه رسیدند، اما نتوانستند آنچه اوفروتیان از آنها انتظار دارند را بجا آورده و سرخورده برگشته اند و یا اینکه به روزبانان پیوسته اند. در این مسیر و گذار باید خود را رها کنی. باید خود نباشی. باید از خود اندیشه و راهکاری نداشته باشی. باید تمام عیار در اختیار اوفروتیان قرار بگیری. آن بکنی که به تو می گویند» در این زمان بود که به پلی رسیدند. کیانوش گفت «این پل که بر این رود خروشان احداث شده، یکی از مسیرهایی است که اوفروتیان می خواهند لشگر خود را از روی آن عبور دهند و ضحاکیان هم از آن آگاه بوده و در فاصله ای نه چندان دور سنگر ها ساخته و آماده عبور اوفروتیان هستند تا آنها را قلع و قمع کنند.» کشواد پرسید «نام این پل چیست؟» کیانوش در جواب به دشتی که آنسوی پل گسترده شده بود اشاره کرد و گفت «آن دشت آزردهی که برخی آن را باتیر می نامند است و این پل را زرزازاو می نامند. حال بهتر است که از کنار پل گذشته و از آن عبور نکنیم چرا که یا مورد اصابت تیرهای اوفروتیان و یا گرزهای آتشین ضحاکیان قرار می گیریم.»

کشواد که به دنبال کیانوش حرکت می کرد به سخنان کیانوش فکر می کرد و در حال جدل با خود بود «مگر می شود فریدون که می خواهد ضحاک را به زیر بکشد، از همه بخواهد تا نیندیشند. از همه بخواهد تا فقط و فقط از او پیروی کنند. حتی اگر اوفروتیان با این روش موفق باشند کاویانیان به آن تن نخواهند داد. شاید به همین خاطر است که اهتوخشی ها از اوفروتیان فاصله گرفته اند. نکند میلاد درست می گوید و به راستی فریدون آن نیست که در اذهان مردم ایرانزمین نقش بسته است» کشواد در این افکار بود که کیانوش با دست به سوی کوهی که در پیش آنها پدیدار شده بود اشاره کرد و گفت «در بالای آن صخره ها، نخستین قرارگاه است که بیشتر به شکل میهمانخانه است و تمام تازه واردین در آن جمع شده و  گاهی از اوقات ماه ها در همین قرارگاه می مانند ولی اجازه خروج و یا گذار به قرارگاه بعدی را نمی یابند.» کشواد با هیجان پرسید «اسمش چیست؟» کیانوش با پوزخند گفت «اسم ها فقط اسم هستند و بی معنا، وقتی محتوایی در اندیشه وجود نداشته باشد. برخی به آن کل داو می گویند. اما اسامی قرارگاه ها میتواند در عرض چند روز تغییر کند و یا با نام های مستعار خوانده شود.» و سپس همچون بزی چابک شروع به بالارفتن از صخره ها کرد و کشواد به دنبالش به سوی کل داو به راه افتاد.

مسیر، راهی طولانی و پر پیچ و خم بود. کشواد هرچه بالاتر می رفت، با تک و توکی از اوفروتیان بر می خورد که یا مشغول به کاری بودند و یا در کمینگاه ها رفت و آمد به کل داو را زیر نظر داشتند. چهره ها همه بشاش و پر تحرک بود، و نشانی از شک و خود کم بینی در آنها دیده نمی شد. کیانوش گویی به این نتیجه گیری کشواد پی برده باشد، با پوزخندی گفت «اینها همه ذوب شدگان هستند و از قرارگاه های دیگر به اینجا آمده اند. آنهایی که به پیوستن خود شک کرده و می خواهند بازگشته و یا ابراز مخالفت می کنند، در دخمه های زیر کل داو نگاه داشته می شوند» کشواد با ناباوری پرسید «آیا منظورت اینست که در قرارگاه های اوفروتیان زندان وجود دارد؟ غیر ممکن است! چگونه می شود باور داشت که فریدون که تمام و عیار در برابر ضحاکیان قد علم کرده و شاهد کشته شدن پدر و برادرش بوده، خود به همان اعمالی دست بزند که علیه آن برخاسته است؟ باورکردنی نیست». کیانوش همانطور که از صخره ها بالا می رفت، به کشواد گفت «می دانم، منهم در روزها و ماه های نخست باور نمی کردم و فکر می کردم که این ترفند و دروغگویی دشمن و روزبانان و ضحاکیان است، تا اینکه با چشم خودم مشاهده کردم. با دو تا چشم خودم اسارتگاه اوفروتیان را دیده ام. من خودم یکی از از زندانبانان بودم. برای گذار از یک قرارگاه به قرارگاه بعدی، باید برای مدتی زندبانی کنی. زندانبان بودن بخشی از فرایند ذوب شدن است. بخشی از اثبات به باورمندی به اوفروتیان و رهبری فریدون است. در بهترین حالت، اگر در این مسیر ناموفق شوی، تو را برای مدتی در اسارتگاه ها نگاه می دارند تا اطلاعاتی که داری از اهمیت بیفتد و سپس تو را از پلی که به تو نشان دادم، پل زرزازاو، عبور داده تا که یا به دست ضحاکیان بیفتی و یا اسیر زوربانان شوی و یا اگر خوش شانس باشی، جان خود را نجات داده و به دشت های فراتر از قرارگاه های اوفروتیان بگریزی و آواره دشت و بیابان شوی.» کشواد باری دیگر با همان لحن استوار پاسخ داد «غیر ممکن است! اوفروتیان هرگز افسران خود را در خطر اسارت و مرگ رها نمی کنند، حتی اگر بخواهند از سپاه فریدون دوری کنند.» کیانوش باری دیگر به کشواد پوزخندی زد و گفت «خیلی ها مثل تو فکر می کنند و در این ذهنیت به سر می برند. شاید بهتر باشد که تمام آنچه که می گویم را با پوست و گوشت خود حس کنی. هرچند که دیر خواهد بود و تا به باور لازم برسی عمری از تو گذشته و کهن سال خواهی شد. به هر روی، به آخرین صخره رسیده ایم و کل داو بالای آن صخره است. از آن لحظه به بعد مسوولیت تو به عهده افسر مسوول کل داو خواهد بود و امکان دارد ما را از هم جدا کنند و تا مدتها همدیگر را نبینیم». کشواد با هراس گفت «اما من باید هرچه سریعتر فریدون را ببینم. حامل پیامی مهم برای او هستم». کیانوش همانطور که از آخرین مانع می گذشت، گفت «این دیگر به آنها مربوط می شود. من دیگر کاره ای نخواهم بود.» و به نوشته ای که در بالای سردر کل داو نقش بسته شده بود اشاره کرد:

چنین است رسم سرای سپنج / گهی ناز و نوش و گهی درد و رنج
دریغ‌ست ایران که ویران شود / کنام پلنگان و شیران شود
کنون چاره‌ای باید انداختن / دل خویش ازین رنج پرداختن

و با طعنه گفت «در اینجا تا دلت بخواهد شعر و شعار بسیار است اما تنها برای رسیدن فریدون به تخت و تاج شاهنشاهی. می دانم که باور نمی کنی اما بگذار تا فریدون پیروز شود تا ببینی که گردن بسیاری زده خواهد شد و هرکس با فریدون از سر مخالفت برخیزد به همان سرنوشتی دچار می شود که فرزندان کاوه و بسیاری از کاویانیان دچار شده اند.» و با تأکید گفت «میخواهم به یاد داشته باشی که یک روز به این نتیجه خواهی رسید:


فریدون فرخ و فرشته نبود/  ز مشک و ز عنبر سرشته نبود.
به داد و دهش یافت آن نیکویی / تو داد و دهش کن، فریدون تویی.

 

خلاصه بگویم در آن دنیای ذهنی که تو برای خودت ترسیم می کنی، هرکس یک فریدون است، و هیچکس بالاتر و برتر از دیگری نیست. اما در دنیای واقعی دنیا به دو دسته پیرو و رهبر تقسیم شده است. تو خود را پیرو کاوه می دانی، اوفروتیان خود را پیروی فریدون می دانند و اهتوخشی خود را پیرو موسفید. اما حتی در میان اهتوخشی ها که از همه آزاده ترند، همه نمی توانند موسفید باشند. یعنی موسفید ها، و یا به زبانی بهتر، رهبران، نمی گذارند. اینهم امری طبیعی است. رهبران بدون پیروان نمی توانند رهبر بمانند. آیا تا بحال دیده ای که رهبری، اوفروتیان، کاویانی و یا حتی ضحاکیان، خودش با دست خودش کرسی رهبری را به دیگری بدهد و از مقام رهبری به مقام پیرو تنزل کند؟ خیلی از این حرفهای مرا الان نمی فهمی. الان خیلی گرمی. خیلی فکر می کنی همه چیز بر سر براندازی ضحاک و جایگزین کردن او با فریدون است؛ اما اگر آنچه امروز اتفاق می افتد را فقط بخشی از یک حرکت طولانی تاریخی ارزیابی کنی، می بینی که نه اینطور نیست. آنچه امروز رخ می دهد می تواند چند هزار سال دیگر تبدیل به قصه های شامگاهی کودکان شود. خیلی ها می توانند کاوه را از یاد ببرند و نگاهشان به جایگاه ضحاک متفاوت با امروز باشد. شاید هم روزی برسد که هر کودکی بخواهد یک کاوه باشد، چرا که دنیا را ضحاک های زمان به فساد و نابودی کشانده اند. هرچه که باشد، همه چیز آنطور که امروز دیده می شود می تواند در آینده شکلی متفاوت داشته باشد.»

کشواد نتوانست پاسخ کیانوش را بدهد چرا که یکی از اوفروتیان به پیشباز آنها آمده و در حالیکه به روی کیانوش آغوش گشوده بود، با هیجانی بی مانند و چهره ای خندان گفت «پااوره! خیلی وقت است که این دور و برها پیدات نشده بود!» و بعد به کشواد نگاه کرد و با اشاره گفت «ایشان کی باشند؟» کیانوش با لبخندی گفت «مهم نیست او کیست، فقط وقت هدر نده و مستقیم او را پیش فریدون ببر. تکرار می کنم، وقت هدر نشود. ضمنا، او باید به آنجا به سلامت برسد» و پیش از اینکه کشواد بتواند عکس العملی نشان دهد، کیانوش به شکل یک کرکس درآمد و به سوی قرارگاه میلاد پرواز کرد.
کشواد که در تعجب و بهت به سر می برد رو به جوانی که کنار او ایستاده بود کرد و گفت «پااوره؟ مگر او کیانوش نیست؟» مرد جوان با صدای بلندی شروع به خندیدن کرد و گفت «او کیانوش است، اما برای روزبانان و ضحاکیان که تا بحال کیانوش را ندیده اند.» و گویی موضوع مهمی بخاطر آورده باشد، گفت «اما و پیش از هرچیز بهتر است به سوی قرارگاه فریدون حرکت کنیم. وقت برای صحبت بسیار است.» و شروع کرد از صخره بالا رفتن و با دست به بالا اشاره کرد و گفت «محل استقرار فریدون چندین صخره بالاتر است. چند روزی طول می کشد تا به آنجا برسیم. وقت برای صحبت بسیار است.» کشواد در حالیکه به فکر فرو رفته بود، به دنبال پسر جوان راه افتاد. ساعتهای در سکوت به سوی قله کوه راه می رفتند تا بالاخره پسر جوان گفت «بهتر است امشب را اینجا بمانیم. فردا صبح به راه ادامه می دهیم.» کشواد در حالیکه روی تخته سنگی می نشست پرسید «اسمت چیست؟» پسر جوان با لبخند پاسخ داد «کیانوش» کشواد گویی از این پاسخ ناراحت شده باشد گفت «نمی خواهی بگویی نگو، اما مرا به مسخره نگیر» پسر جوان در حالیکه با صدای بلند می خندید گفت «تو را به مسخره نگرفته ام. به یاد کشته شدن کیانوش به دست ضحاکیان، امروز و فقط امروز اسم تمام افراد کیانوش است. اسم خودت هم کیانوش است. شاید فردا اسمت بشود قباد و یا کاوه و یا کشواد. حتما اسم کاوه و کشواد را شنیده ای؟» کشواد بی آنکه پاسخ بدهد پرسید «داستان پااوره چیست؟» کیانوش جوان گفت «داستان طولانی است و من فقط بخشی از آن را می دانم. می دانم که پااوره یکی از معدود افراد مورد اعتماد فریدون است و به همین خاطر او در نقش برادر فریدون، کیانوش که همه می دانیم به دست ضحاکیان به قتل رسیده، در میان روزبانان نفوذ کرده است و اطلاعات لازم را به فریدون منتقل می کند. بطور مثال ما بخاطر نفوذ پااوره در میان روزبانان می دانیم که آنها مسیر قابل اطمینانی در زیر رودخانه بنا کرده اند. می دانیم که بسیاری از اسرا در آن دخمه ها گرفتارند. اما هنوز زمان حرکت و تصرف آن مسیر فرا نرسیده است. چرا به صورت کرکس در می آید و چرا فریدون او را به کرکس تبدیل کرده است کسی نمی داند، اما می دانم که بدون پااوره بسیاری از نقشه های راه ممکن نبود».

کشواد در حالیکه نمی توانست بهت زدگی خود را پنهان کند گفت «اما او دائما می خواست به من بقبولاند که اوفروتیان باید سرسپرده فریدون باشند و اگر نتوانم از آزمایش ها موفق بگذرم هرگز نمی توانم به دیدن فریدون بروم. اما به تو گفت که هرچه سریعتر مرا پیش فریدون ببری» کیانوش جوان گفت «آنچه او گفت درست است. ما همه باید از یک سری آزمایش ها بگذریم. شاید پااوره در مدتی که با تو سفر کرده به این نتیجه رسیده که تو توانایی گذار داری.» و در حالیکه در حال برپا کردن آتش بود ادامه داد «نمی دانم. شاید هم رسیدن تو به فریدون مهمتر از گذار از آزماش هاست» اما کیانوش جوان به ناگاه از جای برخاسته و شمشیر بر دست به اطراف خیره شد. کشواد با دیدن کیانوش جوان که به حالت تهاجمی به اطراف می نگریست شمشیر از نیام بیرون کشید و در کنار کیانوش جوان موضع گرفت و در همان حال پرسید «چه شده؟» کیانوش جوان در حالیکه انگشت روی لبانش می گذاشت و کشواد را به سکوت دعوت می کرد گفت «فکر کنم در محاصره هستیم» صحبت کیانوش جوان به پایان نرسیده بود که اولین تیر از درون تاریکی به سوی آنها پرتاب شد. هر دو خود را به زمین انداخته تا از تیررس دور بمانند، اما تیر ها یکی پس از دیگری به سوی آنها پرتاب می شد. طولی نکشید که یکی از تیر ها در پای کیانوش جوان نشست، و سپس یکی دیگر، و دوباره و باری دیگر. بدن کیانوش جوان اماج تیرهای دشمن شده بود ولی حتی یک تیر به کشواد اصابت نکرده بود. کیانوش جوان کشواد را به سوی خود کشاند و در حالیکه به زحمت می توانست صحبت کند گفت «آنها می خواهند تو را زنده نگاه دارند و شاید بخواهند تو را زنده به اسارت ببرند. مرا اینجا تنها بگذار و به سوی قله فرار کن. پس از اینکه از گردنه گریوک گذشتی، به غاری در دل کوه می رسی. با احتیاط وارد شو و اگر اوفروتیان راه بر تو بستند بگو که نامت کیانوش است. این اسم رمز است. ولی اگر کسی تو را ندید راهت را تا به آخر غار ادامه بده و چون به آنجا رسیدی روزنه ای می بینی که زیر آن تخته سنگی قرار دارد. با تمام توان روی آن تخته سنگ پای بکوب تا روزنه به اندازه اندام یک مرد از هم باز شود. از آن عبور کن و بر روی تخته سنگی که در آنسوی روزنه است پای بکوب تا روزنه دوباره به هم آید. مواظب باش که کسی تو را تماشا نکند. این تنها راه ورود به قرارگاه فریدون است.» صحبت کیانوش جوان با فرود آمدن تیری دیگر بر سینه اش ناتمام ماند. کشواد از جای برخاست تا از این معرکه بگریزد، اما تعدادی از ضحاکیان با گرز و تیر و کمان و شمشیر آخته به او حمله ور شدند. نبردی نابرابر بین کشواد و مهاجمین آغاز شد، اما کشواد می دانست که مهاجمین نمی خواهند او را بکشند و زنده بودن او برای آنها مهم است، پس با حمله و فرار توانست راه خود را از محاصره باز کرده و در تاریکی ناپدید شود.

نفس در سینه کشواد حبس شده بود و در تاریکی نمی توانست پیش پای خودش را ببیند، اما همچنان و بی هدف از صخره ها بالا می رفت، ولی نمی توانست چهره کیانوش جوان را از پیش جشمانش دور کند. اما تمام وجودش را ترس در خود بلعیده بود. نه اینکه از مرگ می هراسید، بلکه نمی خواست اسیر ضحاکیان شود. بی وقفه حرکت می کرد تا درپیش چشمانش گردنه ای خود نمایی کرد. به سرعت از گردنه گریوک گذشت و وارد غار شد و با سرعت شروع کرد به دویدن تا به انتهای غار رسید. همانطور که کیانوش جوان گفته بود در انتهای غار روزنه ای بود و کنار آن تخته سنگی. کشواد برای لحظه ای نفس در سینه حبس کرد و با دقت گوش فرا داد تا مطمئن باشد که کسی در آناطراف او را تماشا نمی کند. سکوت غار را فراگرفته بود. پس کشواد بر سنگ پای کوبید و چون روزنه دهان باز کرئد و توانست از آن عبور کند، دوباره بر سنگ پای کوبید و روزنه را بست. و چون به اطراف نگاه کرد، پیش روی خود دشتی سبز، که از میان آن رودخانه ای می گذشت دید. پای به دشت نگذاشته بود که تعدادی از اوفروتیان بر او هجوم آورده و او را به اسارت درآوردند.

کشواد، بی آنکه تقلا کند اجازه داد که بر کتف و دست او قل و زنجیر زنند و چون اوفروتیان مطمئن شدند که او کت بسته است از او پرسیدند «که هستی و اینجا چه می خواهی؟» کشواد با آرامش پاسخ داد «کیانوش هستم، و آمده ام که فریدون را ببینم. مرا هرچه سریعتر به او برسانید»

علی ناظر

زن جادو - ©

 

منبع: سايت ديدگاه

@ كپي رايت: اين مطلب ويژه سايت ديدگاه تهيه شده است. بازتكثير آن تنها با قيد منبع مجاز است.




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
علی ناظر:



در پیوند با این مطلب نظری ثبت نشده است.





با درود به ملت شریف ایران

باید یکی شویم


باید یکی شویم




گزیده خبرها

ادامه فهرست خبرها...

   



[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.