شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

دوشنبه ۱ مرداد ۱۳۹۷ - ۲۳ ژوئیه ۲۰۱۸



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

درس هائی از تجارب انقلاب چین ــ به مناسبت قیام بهمن 1357

مازیار رازی

پیشگفتار

در طی قرن اخير مکررند، فرصت هائی که رهبران جنبش کارگری از دست داده اند: انقلاب دوم چين 27- 1925، پيروزی فاشيزم در ايتاليا و آلمان، انقلاب اسپانيا 1936، امواج انقلاب که پس از جنگ جهانی دوم هم در اروپا و هم در بسياری از کشورهای مستعمره (يونان، اندونزی، شيلی، ايران و غیره) همه به شکست انجاميد. اين ها تجربياتی هستند که بايد از آن بياموزيم تا دوباره "به همين سرنوشت دچار نشويم". اهميت اين درس آموزی در چيست؟ آيا به اين علت است که عده ای "آشفته فکر" می خواهند تقصير شکست انقلابات را صرفاً به گردن مخالفين خود بگذارند؟ يا آن که عده ای قصد به راه انداختن جنجال بر سر مسائل گذشته دارند؟ اهميت اين درس آموزی فقط از اين نظر نيست که کمينترن پس از مرگ لنين مسئول تاريخی اين شکست ها بوده، و اهميت آن فقط از اين نظر نيست که هنوز در کشورهای مستعمره و شبه مستعمره احزابی هستند که با همان تئوری های اشتباه به مبارزات طبقاتی لطمه های شديد وارد می آورند. از همه اين ها مهم تر، اهميت آن در اين است که گرايش هائی در توجيه سياست های انحرافی زير پوشش "مارکسيزم لنينيزم" و با تکيه به اعتبار انقلاب اکتبر و لنين، چنان اغتشاشی در تئوری انقلابی و در دست آوردهای تجربيات انقلابی مبارزه طبقاتی در سطح جهانی بوجود آورده اند که:

اولاً، حتا در کشورهائی که احزاب کمونيست آن، با ريشه و منشاء نظرات کمينترن پس از مرگ لنين، قطع رابطه کردند و توانستند انقلاب را تا کسب قدرت سياسی به پيروزی رهبری کنند (انقلاب سوم چين، انقلاب ويتنام)، از آن جا که اين انقطاع بطور تجربی، قدم به قدم و تحت فشار شرايط عينی صورت گرفت، اين احزاب نتوانسته اند چکيده درس های اساسی انقلاب خود را به روشنی عرضه کنند و اين انقطاع را آگاهانه گسترش دهند. در نتيجه، از يک سو، نتوانسته اند آن نقشی را که بالفعل می توانستند و می بايست در ايجاد رهبری های انقلابی در سطح جهانی ايفا کنند به عهده بگيرند (مقايسه کنيد نقش رهبری حزب کمونيست چين يا ويتنام را در کمک آگاهانه به ساختن رهبری انقلابی در سطح جهان با نقش حزب بلشويک پس از پيروزی انقلاب اکتبر و بنيان گذاری بين الملل کمونيست). و از سوی ديگر، اگرچه قدم اول انقلاب سوسياليستی، يعنی کسب قدرت سياسی در سطح ملی، را با موفقيت برداشته اند، ولی راه را برای انحطاط جدی انقلاب باز گذاشته اند.

و ثانياً، تحريف و تخريب دستاوردهای تجربيات مبارزه طبقاتی چنان اثر عميقی گذاشته که حتا گرايش هائی نيز امروزه بر سر مسائل گرهی جلوی راه جنبش، در عمل شروع به انقطاع از رهبری های سنتی گذشته کرده اند، هنوز چنان در چارچوب تئوريک گذشته گرفتار مانده اند که چنانچه اين چهارچوب به موقع شکسته نشود و آن ها موفق به تعميم درس های لازم از تجربه خود و آموزش از تجربيات گذشته مبارزات در سطح جهانی نشوند، اين خطر وجود دارد که اين ها نيز به تدريج از پيشگام راه انقلاب به مانع اين راه تبديل شوند.

آموختن تجربيات گذشته و به کار گرفتن اين آموزش راه را برای پيروزی انقلاب آتی ايران هموار می کند.

دليل شکست انقلاب دوم چين (27- 1925)- مازیار رازیصفحه 2 

طبقه کارگر و انقلاب دوم چين- اليزابت ميل وارد (ترجمه سارا قاضی)- صفحه 4 

درسی از پيروزی انقلاب سوم چين (1949) - مازیار رازی- صفحه 19

  

دليل شکست انقلاب دوم چين (27- 1925)

نظير بسياری از ديگر کشورهای تحت سلطه امپرياليزم، چين در اين دوره، دارای توده دهقانی بسيار فقير و طبقه حاکم بسيار کوچکی که مستقيماً از همکاری با امپرياليست ها نيرو می گرفت، بود. آمار 1927 نشان می دهد که 55 درصد از دهقانان بی زمين بودند، 20 درصد زمين شان آن قدر کوچک بود که کفاف معاش نمی کرد. دهقانان مزارعه کار از 40 تا 70 درصد محصول را به خانواده مالک به عنوان اجاره می پرداختند. سربازان امپرياليستی (اروپائی، ژاپنی و امريکائی) برای حفظ اوضاع در بنادر وشهرهای مهم چين مستقر بودند. قسمت اعظم راه آهن و کشتيرانی چين و نيمی از بزرگترين صنعت کشور، صنايع پنبه، متعلق به سرمايه ی خارجی بود. "سران جنگی" با دريافت اسلحه و پول از امپرياليست ها طغيان های دهقانی را سرکوب می کردند. رشد صنايع در دوره ی جنگ جهانی اول موجب رشد سريع طبقه کارگر نيز شد. در سال 1922، چندين اعتصاب که 150 هزار کارگر را در بر می گرفت به وقوع پيوست، حال آن که در سال 1918 جمع کل کارگران اعتصابی از 10 هزار نفر بيشتر نبود. در اول ماه مه 1925 نخستين کنفرانس سرتاسری کارگری با شرکت نمايندگان 570 هزار کارگر از تمام شهرهای مهم چين برگزار شد. در تاريخ 30 مه سربازان انگليسی تظاهرکنندگان شانگ های را به آتش گلوله بستند و 13 دانشجو کشته شد. فوراً در شهر اعتصاب عمومی اعلام شد که تمام شهر را فلج کرد و به زودی در سراسر چين گسترد. قريب 135 اعتصاب با شرکت 400 هزار کارگر رخ داد. حدود يک ماه بعد، در 23 ژوئن، سربازان انگليسی و فرانسوی 52 تظاهرکننده را با گلوله به قتل رساندند. دوباره اعتصاب عمومی با شرکت 250 هزار کارگر رخ داد. تحريم کالاهای انگليسی شروع شد. آزادی بيان و مطبوعات، حق انتخابات نمايندگان چينی در حکومت مستعمرات، مزد و شرايط کار بهتر و تقليل اجاره ها طلب می شد. اتحاديه های دهقانی در ايالت کوان تون به همکاری با کارگران اعتصاب کننده (برای کنترل بندرها به منظور اعمال تحريم کالاهای انگليسی) پرداختند.

در اين شرايط، حزب کمونيست چين در عرض چند ماه، بين ژانويه تا مه 1925 از 1000 عضو به 4000 عضو رشد کرد. سازمان جوانان حزب 9000 نفر عضو داشت. ولی نفوذ حزب بسيار وسيع تر از تعداد آن بود و شرايط انقلابی، راه را برای رشد سريع تر آن باز کرده بود. ولی سياست غلط حزب که از طرف رهبری کمينترن و برخلاف قضاوت خود رهبری حزب کمونيست چين بر آن تحميل شد، اين انقلاب را به شکست و حزب کمونيست چين را برای مدتی به انهدام کشاند. بنابه "تئوری جديد"، کشورهای مستعمره دوشبه مستعمره در اين دوره از مرحله "انقلاب دمکراتيک" می گذشتند: نه انقلاب دمکراتيک از نوع سابق، بلکه انقلاب دمکراتيک از نوعی نوين، انقلاب دمکراتيک ضدامپرياليستی. و در اين مرحله از انقلاب، ياوران اصلی پرولتاريا عبارت بودند از دهقانان، خرده بورژوازی شهری و بورژوازی ملی. در مبارزه عليه امپرياليزم "بلوک اين چهار قطعه" تنها راه پيشرفت پرولتاريا تشخيص داده شد. ولی اين نسخه جديد تئوری منشويکی حتا از خود منشويک ها هم قدم فراتر گذاشت. حتا منشويک ها هم از تئوری شان اين نتيجه را نمی گرفتند که پس در چنين دوره ای حزب سوسيال دمکرات می بايد خود را در حزب بورژوازی ليبرال حل کند. نسخه ی جديد انقلاب مرحله ای به حزب کمونيست چين، عليرغم مخالفت خود رهبری حزب، دستور داد که وارد گومين تانگ (حزب ليبرال بورژوا) شود. گومين تانگ تبلور زنده ی بلوک چهار طبقه تشخيص داده شد. در ژانويه ی 1926 رئيس چهار دهمين کنگره حزب بلشويک شوروی پيش بينی کرد که گومين تانگ "ارگان سلطه ی امپرياليست ها در آسيا را منهدم خواهد ساخت". بورودين، نماينده اصلی کمينترن در چين به کمونيست ها می گفت "چه کمونيست باشيد چه گومين تانگی همگی بايد از ژنرال چيانگ اطاعت کنيد." چيانگ کای چک که قبلاً از رشد سريع کمونيست ها هراسان شده بود، از موقعيت جديد کمال استفاده را کرد. در اواخر مارس 1926 کليه اعضای حزب، کمونيست شده بود. از موقعيت جديد کمال استفاده را کرد. در اواخر مارس 1926 کليه اعضای حزب کمونيست را از موقعيت های رهبری در ارتش و دستگاه سازمانی گومين تانگ بر کنار کرد. کميته اعتصاب هنگ کنگ را منحل و اعضای آن را دستگير ساخت. با اين وصف رهبری کمينترن چنان رفتار می کرد که انگار هيچ اتفاقی نيفتاده است. به جای تصحيح اشتباه گذشته، کمک به ساختن مستقل حزب کمونيست چين و بدست گرفتن رهبری مستقل مبارزات توده ای، کمينترن، گومين تانگ را به عنوان "حزب سمپات" بين الملل به رسميت شناخت.

اکنون چيانگ کای چک در بهترين موقعيت بود که با استفاده از جنبش توده ای و خنثی شدن نفوذ حزب کمونيست و تحت لفافه انقلاب ملی ضدامپرياليستی حکومت گومين تانگ را در سراسر چين بسط دهد. تا نوامبر 1926 سربازان چيانگ کنترل قسمت اعظم چين مرکزی را بدست آورده بودند. کارگران چين خيلی زودتر از آن چه تصور می رفت طعم واقعی اين "کنترل ضد امپرياليستی" را چشيدند. مبارزه طبقاتی در اين دوره "انقلاب ضدامپرياليستی" ممنوع اعلام شد. در 29 ژوئيه حکومت نظامی در کانتون اعلام شد و هرگونه "اختلال کارگری" در طی لشکرکشی ممنوع شد. در 9 اوت اعلام شد که کارگران حق ندارند هيچ گونه اسلحه ای حمل کنند، حق تجمع يا تظاهرات نيز ندارند. در 10 اکتبر حکومت کومين تانگ ختم اعتصاب هنگ کنگ را اعلام داشت و به تحريم کالاهای انگليسی نيز پايان داد، حال آن که هيچ يک از مطالبات کارگران برآورده نشده بود. در روستاها ملاکين شروع به حمله به اتحاديه های دهقانی و کشتار رهبران دهقانان کردند.

با تمام اين اوصاف حزب کمونيست چين از جدا شدن از کومين تانگ بازداشته می شد. بورودين چنين استدلال می کرد که با در نظر گرفتن ترکيب مخلوط طبقاتی آن، کومين تانگ فعلاً نمی تواند دست به مالکيت خصوصی بزند و دهقانان فعلاً بايد صبر کنند. کميته مرکزی حزب کمونيست چين از بورودين خواست که قسمتی از اسلحه های شوروی را که قرار بود به چيانگ کای چک تحويل داده شود به اتحاديه های دهقانی بدهند، ولی بورودين اين تقاضا را نپذيرفت. به عقيده ی او چنين کاری موجب "سوءظن" کومين تانگ و منجر به مقاومت دهقانان عليه کومين تانگ می شد! در اکتبر 1926 رهبری کمينترن به حزب کمونيست چين تلگراف زد که جلوی جنبش دهقانی را بگيرد که مبادا ژنرال هائی را که در رهبری لشکرکشی شمال بودند آزرده خاطر کند. تا فوريه 1927 ارتش چيانگ آشکارا مشغول انهدام سازمان های توده ای بود. در شهرها يکی پس از ديگری سازمان دهنده های اتحاديه های کارگری به قتل می رسيدند و محل اتحاديه ها به اشغال سربازهای چيانگ در می آمد. در 21 مارس 1927 حزب کمونيست چين قيام پيروزمندانه ای را در شانگهای، مهم ترين شهر صنعتی چين، رهبری کرد. 500 الی 800 هزار کارگر در اين قيام شرکت داشتند. اما، حزب کمونيست چين 50 هزار کارگر را در استقبال از ورودچيانگ کای چک به شهر بسيج کرد. جواب چيانگ کای چک به اين نمايش نيروی حزب کمونيست چين بسيار ساده و قابل پيش بينی بود. در 12 آوريل 1927 سربازان کومين تانگ کليه مراکز اتحاديه های کارگری، مراکز کمونيست ها، مراکز کميـته های اعتصاب و دفاتر روزنامه ها را اشغال کردند. ساکنين و مدافعين اين مراکز همگی اعدام شدند. از ماه ها قبل حزب کمونيست چين به کارگران شانگهای آموخته بود که از کومين تانگ حمايت کنند. اکنون خيلی دير شده بود. با اين وصف 100 هزار کارگر دست به اعتصاب زدند. اما، کارگران غيرمسلح در تظاهرات خود با مسلسل های سربازان چيانگ کای چک روبرو شدند. سپس هرگونه مقاومت علنی خوابيد.

عليرغم اين شکست مهيب، کمينترن دست از سياست خود برنداشت. فقط اعتراف کرد که اکنون دوره ی جديدی از انقلاب چين فرا رسيده است. دوره ای که متأسفانه! "بورژوازی ملی" به جناح ارتجاع پيوسته، و بنابر اين متحد اصلی جناح "چپ" کمونين تانک درووهان است. در طی بهار 1927 جنبش دهقانی در سراس ناحيه مرکزی چين بسط پيدا کرد. دهقانان زمين های مالکين، انبارهای احتکار شده غذا و کالاها را تصاحب کردند و شروع به سازمان دادن توليد، ساختن مدارس، و غيره کردند. در عکس العمل به اين جنبش، مالکين با استفاده از جناح های پشتيبان چيانگ کای چک در ارتش به دهقانان حمله بردند. دهقانان، اکنون به جناح "چپ" کومين تانگ که حزب کمونيست هم در اتحاد با آن بود روی آوردند، ولی پايه ی اين اتحاد اين بود که زمين های ژنرال های "چپ"، سياست مداران "خلقی"، مأمورين دولتی و مالکين "کوچک" که با حکومت ووهان مخالف نبودند دست نخورد. دهقانان به اين توافق رضايت ندادند و همان متحدين: ژنرال های "چپ" و غيره به هراس افتاده، يکی پس از ديگری به جناح مخالف دهقانان پيوستند و خود شروع به سرکوبی دهقانان کردند. در ضمن، حزب کمونيست چين را هم از کومين تانگ اخراج کردند (15 ژوئه 1927). "متأسفانه" رکن ديگر متحدين طبقه کارگر "خرده بورژوازی شهری مدافع مالکيت خصوصی" و "سرمايه کوچک" نيز به انقلاب پشت کرد. هزاران هزار رهبر جنبش دهقانی در روستاهای مرکزی چين اعدام شدند. سخت ترين ضربات بر انقلاب چين وارد آمده بود. بالاخره اين ضربه نهائی کمينترن را از خواب بيدار کرد. کميته اجرائی بين المللی کمونيست در 14 ژوئيه اعلام داشت: "نقش حکومت ووهان به پايان رسيده است، در حال تبديل به يک نيروی ضدانقلابی است. "با يک چرخش 180 درجه، کمينترنی که در عرض دو سال شرايط انقلابی، جلوی حزب کمونيست چين را در هرگونه فعاليت مستقل انقلابی گرفته بود، اکنون به حزب کمونيست چين دستور می داد که توده ها را برای قيام آماده کند. ولی اين چرخش خيلی دير بود. جنبش توده ای شکست سختی خورده بود و اين قيام های پراکنده، در شرايطی که موقع عقب نشينی مرتب و به انضباط و تجديد قوا برای فرصت های آينده بود، صرفاً نيروی بيشتری از انقلابيون را تلف کرد.

آن چه رهبران کمينترن در سال های 27- 1925 می بايد انجام می دادند همان موضعی بود که کمينترن در سال های 22- 1919، داشت (رجوع شود به تزهای کنگره های دوم و چهارم کمينترن در اين رابطه). به جای تحميل تئوری "انقلاب دمکراتيک" و ائتلاف طبقه کارگر با "بورژوازی ملی، دهقانان و خرده بورژوازی شهری"، حزب کمونيست چين می بايد استقلال خود را، صرف نظر از هرگونه توافق عملی با هر جناح کومين تانگ، کاملاً حفظ می کرد. کارگران و دهقانان را مستقل از کومين تانگ سازمان می داد و روحيه اعتماد به کومين تانگ و استقبال از "ارتش ملی انقلابی" را به آنان نمی آموخت. و آن ها را در مبارزه مستقل خودشان، به کسب قدرت و حل مسأله ملی، کوتاه کردن دست امپرياليست ها از چين تصاحب و تقسيم زمين های عمده مالکين (با کمک اتحاد جماهير شوروی سوسياليستی) رهبری می نمود.

شکست انقلاب دوم چين نخستين تاوانی بود که انقلاب مستعمراتی برای احيای "تئوری" انقلاب مرحله ای پرداخت. ولی متأسفانه آخرين نبود و تا به امروز نيز به اشکال مختلف چه در سطح تئوری و چه در سطح عملکرد (اندونزی، شيلی، يونان، ايران) اين مرحله بندی ها مکرراً خود را نشان داده اند و در تمام موارد انقلابات را به شکست کشانده اند.

طبقه کارگر و انقلاب دوم چين

داستان آخرين باری که طبقه کارگر قدرت را بدست گرفت

اليزابت ميل وارد

انتشارات Workers Liberty

ترجمه: سارا قاضی

تا قبل از سال 1989، جنبش کارگری چين 60 سالی بود که سرکوب شده بود. اما در طول دهه 1920 مبارزات قهرمانانه ای داشت که درس هايی غنی برای امروز به جای گذاشت. برای شروع نگاهی می اندازيم به چگونگی شکل گرفتن طبقه کارگر در چين و آميختنش با بورژوازی ملی و دليل شکست آن، در نوشتار اليزابت ميل. تاريخ انقلاب دوم چين می بايد از آنجا بررسی شود که نشان می دهد که اين کشور، با داشتن 2000 سال تاريخ امپراطوری بسته اش، در آغاز قرن بيستم در چه وضعيتی قرار داشت.

در آغاز قرن بيستم چين از نظر سياسی و اقتصادی رابطه بسيار ناچيزی با کشورهای غربی داشت. درصد بسيار بالايی از جمعيت کشور را دهقانان آن تشکيل می دادندـ در دهه 1920 هنوز 90% مردم در دهات بسر می بردند و تنها 6% جمعيت کشور ساکن شهرهای بزرگ با بيش از 50 هزار نفر جمعيت بودند. جمعيت پرولتاريای شهری بسيار قليل بود و آنها عمدتاً در "شنگايی" با 300 هزار کارگر که 20% نيروی کار را تشکيل می دادند، تمرکز يافته بود و اين حالی بود که پرولتاريای چين در کل کشور تنها 5% جمعيت را در برمی گرفت. پرولتاريای شهری همچنين در "کاتون" و هنگ کنگ 200 هزار نفر و در "ووهان" و اطراف آن به 100 نفر می رسيد. حدود نيمی از اين نيروی پرولتری (44%) برای شرکت های خارجی که در اين شهرها سرمايه گذاری کرده بودند، کار می کردند.

تا سال 1912 کشور تحت سلطه امپراطور و شبکه ای از خدمه شيطانی اش قرار داشت. اضافه بر اين و صرف نظر از صنايع جديد با سرمايه های خارجی، مثل توليد و توزيع کالا کاملاً سانتراليزه شده بود و از نيروی کار عمومی گسترده ای یهره می جست (بخصوص در زمينه آبياری و کشاورزی) و پخش مواد غذايی در دوران قحطی. صنايع دستی بيشتر به دست دهقانان ساخته شده و کمتر با استفاده از ماشين آلات صنعتی صورت می گرفت. دخالت خارجی با آوردن کالاهای ماشينی و ارزان، تعادل اقتصادی کشور را بهم زده و سازماندهی مرکزی آن را نيز از بين برد.

صنايع عمدتاً در تصاحب خارجيان و تحت سياست "امتيازاتی" آنها بود و اين امر باعث می شد که آنها بر شهرهای بزرگ و بندری قدرت داشته  باشند. درست مانند آن که سر سلاح را به طرف مغز اين کشور کج کرده و  آن را مجبور به تبادلات تجاری کنند..قوانين ماليات بر کالاهايی که از طرف اين شرکت های خارجی بر چين تحميل می شد، مانع آن می گرديد که کشور بتواند زيربنای صنعتی خود را پايه ريزی کند.

چين را هرج و مرج در برگرفته و اختلاف طبقاتی کاملاً مشخص بود. مايحتاج اوليه و ضروری مردم تأمين نمی شد و خداوندگان جنگ های محلی با استفاده  از نيروی عظيم پليس و ارتش، دهقانان را به وضع فجيعی استثمار می کردند. در آن زمان، "سون پات سن" در جنوب چين حکومت می کرد و اين خداوندگان جنگ های محلی در مناطق مختلف شمال و شهرهای کليدی ای همچون «شنگهای» تحت کنترل کامل خارجيان قرار داشتند.

چين با دستور متفقين بالاجبار وارد جنگ جهانی اول شد. متفقين از اين طريق می توانستند جلوی امتيازات و کشتيرانی آلمان را در آبهای چين بگيرند. کوشش متفقين برای واگذاری اين امتيازات به ژاپن ـ که اين "حق" را از طريق قرارداد ورسای بدست آورده بود ـ در پايان جنگ جرقه اعتراضات گسترده ای را در سال 1919 زد که به "جنبش 9 مه" معروف است. "چن توـ شيو" که يکی از استادان دانشگاه پکينگ بود، عامل ايجاد تظاهرات 5000 نفری دانشجويان گرديد. اين حرکت گسترش يافته و  100 هزار نفر را از 16 استان جلب خود نمود. در نتيجه آن دولت چين از امضای قرارداد تحميلی ورسای خودداری کرد. جنبش 4 ماه مه نشان داد که ناسيوناليزم تنها خاص افراد تحصيلکرده ای همچون "چن" و "سون" نبود، بلکه ابعاد وسيعی از توده مردم را دربرمی گرفت.

اضافه بر موج ضدامپرياليستی حاکم، روشنفکران از ميلتاريزم خداوندگان جنگ های محلی بشدت تنفر داشتند. اين خداوندگان جنگ های محلی از نظر مالی وابسته به قدرت های خارجی بودند و از امتيازات پليس خارجی بهره مند می گشتند و از آنها به عنوان پناهگاه در مقابل مبارزات هموطنان خود استفاده می کردند.

قدرت های امپرياليستی در چين هرج و مرج ايجاد نموده و مردم را از هم جدا کرده و خواهان حفظ اين وضعيت بودند. قدرت های امپرياليستی مختلف هر کدام خدايان جنگ های محلی خود را حمايت کرده و از آنها برای حمله به "سون يات سن" استفاده نمودند. "سون" با برنامه دموکراتيک خود به آمريکا برای کسب حمايت روی آورد، ولی آمريکا همچون ساير قدرت های امپرياليستی، چين را تنها برای بازارش می خواست. يک چين متحد خصوصاً با برنامه دموکراتيک و ضدامپرياليستی و ضد ميلتاريستی"سون" نهايتاً سبب بيرون راندن قدرت های خارجی می شد و اين به معنی پس گرفتن سرزمين هايی مانند هنگ کنگ از قدرت های بزرگ بود.

دموکراسی مدل غربی "سون" تحت اين شرايط شکست خورد و او حتی به عقايد خود نيز پشت کرد و به سازماندهی مجدد نيروهای ملی (يعنی ايجاد ديکتاتوری) پرداخت و از تنها يک حامی در جهان برخوردار بود: روسيه. دولت لنين که  به هيچ وجه قصد استثمار چين را نداشت. حاضر شد حتی سرزمين هايی را که روسيه در زمان تزار از چين گرفته بود، به چين بازگرداند، با وجود اين که "سون يات سن" خود طرفدار کمونيزم برای چين نبود، ولی مايل بود که با شوروی به  توافقاتی برسد.

بورژواهای ناسيوناليست

در نتيجه هرج و مرج اقتصادی، سياسی و اجتماعی موجود در چين (آن زمان)، تمايلی برای ايجاد تغيير پديد آمد. جنبش های موجود در اپوزيسيون، با کمک روسيه و "بين الملل کمونيستی" به دو جريان عمده تقسيم شدند: يکی جريان ناسيوناليستی و ديگری کمونيستی. جريان ناسيوناليستی به رهبری "سون يات ـسن" و سپس "چيانگ کای شک" خواهان اتحاد مجدد کل کشور و پايان دادن به سلطه قدرت های امپرياليستی بر چين و احيای زيربنای سياسی غربی در چين بود.

در اواخر دهه 1920، همه اين خواسته ها از بين رفته و تنها آرزوی اتحاد نظامی  سراسری در چين باقی مانده و دموکراسی مورد نظر از پا در آمده و همچون طعمه ای به دامان فساد و تباهی در افتاده بود.

تجارت ترياک (که به وسيله بريتانيا در قرن نوزدهم بر چين تحميل شده بود) شيره تمام ثروت کشور را (که نقره بود) دوشيد و چين مجبور شد که وام های سنگين، برای تجارتی که در اصل خواهان آن نبود، از غرب طلب نمايد

زندگی اکثريت دهقان کشور به سختی می گذشت؛ آمار سال 1927 نشان داد که نيمی از دهقانان چين در آن زمان، محل زندگی خود را با خانواده دهقانان ديگر شريکی استفاده می کردند و يا اگر محل را در اختيار خود داشتند، بيش از نيمی از محصولشان بابت پرداخت کرايه محل می رفت و يا اين کارگران کشاورزی بودند که ساعات نامنظم و کارهای بی ثبات داشتند. اما عليرغم همه اينها، ملاکين تحت کنترل دولت قرار داشتند. شورش های دوره ای دهقانان که به بررسی دولت از اوضاع انجاميد، از سوء استفاده بی حد ملاکين جلوگيری کرده و با مرکزيت بخشيدن به پخش مواد غذايی از قحطی دوره ای مواد غذايی جلوگيری به عمل می آورد.

هيچ کس اما اين قدرت را نداشت که از استثمار کارگران چينی در کارخانجاتی که صاحبان خارجی داشت، جلوگيری نمايد و سودی که از اين کارخانجات حاصل می شد نيز مستقيماً از چين خارج می گرديد و هيچ استفاده ای برای مردم آن کشور نداشت. بين سال های 1851 تا 1855، اختلاف بين ميزان صادرات و واردات اين کشور به 175 ميليون پوند می رسيد و چين برای خريد آهن و فولاد از اروپا بالاجبار می بايست وام می گرفت و در سال 1894، ژاپن کوشيد تا چين را به خاک خود ملحق کند، اما روسيه جلوی اين حرکت را گرفت. با اين وجود، يک "قرارداد" بندری که در آن "غرامت"ی برابر 5/34 ميليون پوند به ژاپن می بايستی پرداخت می گرديد، بسته شدـ به اين منظور بانک های انگليسی و ديگر کشورهای اروپا وامی برابر 48 ميليون پوند به چين دادند تا بتواند اين غرامت را بپردازد! بازپرداخت اين وام قرار بود از طريق مالياتی که از دهقانان گرفته می شد، تأمين گردد. اين ماليات ها بار زندگی را بر دوش اين مردم هر چه سنگين تر می کرد.

برای بنادر غربی، چين يک بازار تجارت بود و وجود امپراطوری حاکم آن منوط به موقعيت نظام سرمايه داری در غرب بود. اقتصاد آن نظام استبدادی آسيايی اگرچه عقب افتاده بود، اما در گذشته لااقل دخل و خرجش با هم همخوانی داشت و طراز بود. اکنون از هم پاشيده شده بود و ملت استثمار شده با دستمزدی ناچيز برای خارجيان کار می کرد و بعد با پرداخت ماليات های سنگين وام همان خارجيان را نيز می پرداخت. با همه اينها، همين استثمار و تجمع کارگران در اماکن صنعتی بود که در واقع تخم انقلاب را در آن کشور کاشت.

انقلاب اول

دودمان "مانچو" در اواخر قرن نوزدهم برچيده شده و در سال 1912 جای خود را به جمهوری ای به رهبری "سون يات ـسن" بخشيد. سون همچون اغلب تحصيلکرده های چين تحصيلات خود را در خارج از کشور کرده بود. او خواهان آوردن چين به قرن بيستم بود و برای اين منظور می خواست از ساختارهای عقيدتی و سياسی غربی پيروی کند. او کلاً يک ميانه رو، دموکرات و ملی گرا بود که سلطه خارجی را بر چين نمی توانست بپذيرد. همپای او، "يوآن شيه ـ کايی" رئيس سابق فرماندهی ارتش سلطنتی بود که با جمهوريخواهان، به منظور کسب مقام "اولين رئيس جمهور کشور" معامله کرده بود و از آن جايی که او يک قدرت واقعی بشمار می آمد، اين مقام نيز به او واگذار گرديد.

مجلس اين جمهوری به فساد و تباهی بسيار کشيده شده بود و اعضای آن تماماً يک مشغله ذهنی داشتند و آن پر کردن جيب های خود بود. يوآن به زودی  چهره واقعی  خود را نشان داد: ايجاد امپراطوری ديگری که اين بار خود او در رأسش باشد. اما يوآن با توجه به زير پا گذاشتن قانون اساسی ای که جمهوری خواهان تهيه کرده بودند، نمی توانست چنين امپراطوری ای را بوجود آورده و حفظ کند. در اين شرايط، نظاميان ديگری از اطراف و اکناف چين، موقعيت را مناسب اپوزيسيون آماده ديدند. البته اين افراد هر کدام از دستنشاندگان قدرت های خارجی مختلف بودند و قدرت های خارجی نيز دراين دوران از سياست "تفرقه انداز و حکومت کن" بهره می جستند.

تحت چنين شرايطی و در سال 1921، يک حزب کمونيستی کوچک به رهبری "چن توـسيو" که بنيانگذار جنبش 4 ماه مه بود، از روشنفکران کشور ايجاد گرديد.

اين گروه کوچک از روشنفکران، در ظرف چند سال تبديل به يک جنبش کارگری قدرتمند گرديد و اهداف آن اين بود که يک انقلاب ملی دموکراتيک نموده و "طبقه کارگر را سازماندهی، زمينه را برای ديکتاتوری کارگری و دهقانی آماده، مالکيت خصوصی را برچيده و تدريجاً به سوی يک جامعه کمونيستی" سوق يابد. علاوه براينها، "حزب کمونيست چين" چند هدف ديگر را نيز دنبال می کرد. از جمله "از ميان برداشتن باند ارتش و برقراری آرامش داخلی...برچيدن ستم وارد از جانب امپرياليزم جهانی و استقلال کامل ملت چين [که شامل حق خودمختاری برای اقليت های  ملی چين، مانند تبت، می گرديد]... قوانين حامی کارگران، دهقانان و زنان..." (اقتباس از مانيفست کنگره ملی دوم، ژوئيه 1922).

لذا برخی از اهداف در اينجا بين ملی گرايان و کمونيست ها مشترک گرديد و زمينه را برای کار مشترک زير نظر "بين الملل کمونيستی" آماده نمود.

آينده روسيه کارگری بعد از انقلاب خواهی نخواهی به برچيده شدن نظام سرمايه داری در اروپا و آمريکا وابسته بود. لنين و تروتسکی نيز بر اين تأکيد داشتند که اتحاد جماهير شوروی نوپا نياز به انقلاب در کشورهای سرمايه داری پيشرفته را دارد. البته اين گونه انقلابات می بايستی به دست کارگران آن کشورها به انجام می رسيد. بين الملل سوم (کمينترن) نيز برای همين بوجود آمد تا احزاب انقلابی آن کشورها را حمايت و ياری کند و در عين حال در خط مشی سياسی نظام های انقلابی نوپا رهنما باشد.

دومين کنگره بين الملل که در سال 1920 در پتروگراد برگزار گرديد، خطاب به کشورهای مستعمره و نيمه مستعمره و به منظور گسترش انقلاب در کشورهای غربی بود. لنين در آنجا ابراز داشت که اگر بريتانيا بازار خود را در چين، آفريقا و هند از دست بدهد، نظام حاکم در بريتانيا سرنگون خواهد شد، زيرا که نظام سرمايه داری با کشيدن شيره مردم کشورهای مستعمره و بردن سودهای کلان از آن طريق است که می تواند طبقه کارگر کشور خود را آرام نگهدارد. با بسته شدن در بازار کشورهای مستعمره به روی نظام سرمايه داری است که اين نظام مجبور می شود فشار را بر طبقه کارگر خود وارد آورده و نهايتاً خود را سرنگون کند.

نخستين وظيفه احزاب کارگری کشورهای مستعمره و نيمه مستعمره بنابراين، اين بود که امپرياليزم را از کشور خود بيرون برانند. تزهای کنگره دوم به نام "مسائل ملی و مستعمراتی" در رابطه با همين امر تحرير گرديد. اين تزها البته به مسائل عميق تری نيز پرداخته و به جوانب مختلف انقلابات سوسياليستی در کشورهای مستعمره نيز می پردازد. از جمله به روابط پرولتاريا با احزاب کارگری و دهقانان. در اين تزها ماهيت انقلابات ضدامپرياليستی ناسيوناليستی عموماً به ماهيتی شبه به انقلابات بورژوايی در دموکراسی های غربی تشبيه شده و در نتيجه نقش حزب کارگری نيز شبيه نقش نيروهای ناسيوناليست انقلابی ارزيابی گرديده است؛ با اين تفاوت که در آن استقلال طبقاتی محفوظ می ماند. اگر چه ملی گرايان، انقلابيوبی برعليه امپرياليزم می باشند، اما ماهيتی ضدانقلابی برای طبقه کارگر دارند. لذا اين وظيفه کمونيست ها است که هرگونه ابهامی را از ماهيت ملی گرايان و انقلابات ناسيوناليستی برچيده و از غرق شدن احزاب کمونيستی در مبارزات ملی گرايانه جلوگيری نمايند. بنابراين، "اگرچه ممکن است که بين الملل کمونيستی بطور موقت با جريانات بورژواـدموکرات کشورهای مستعمره و عقب افتاده متحد شود، ولی نمی تواند در آنها تنيده شده و از اين طريق جلوی جنبش های کارگری اين کشورها را هر چند هم که ابتدايی باشد، بگيرد."

در اين تزها دو گروه انقلابی اصلی مشخص گرديده شده: يکی دهقانی ـ کارگری که توده های تحت خفقان را تشکيل می دهند، ديگری قشر متوسط تحصيل کرده که ماده مستعد"روح شورشی" است. "سلطه خارجی (بر ابعاد مختلف اقتصادی و اجتماعی) مانع از رشد آزاد نيروهای اجتماعی گرديده و لذا متلاشی کردن و از بين بردن آن، اولين قدم در راه انقلاب، برای کشورهای مستعمره بشمار می آيد. بنابراين، قدم در راه سرنگونی قدرت های خارجی در اين کشورها، الزاماً به معنای پذيرفتن ارزش های بورژوازی ملی آنها نيست، بلکه گشايشی است در راه به ثمر رساندن جنبش های کارگری."

بنابراين، "مهمترين و اساسی ترين وظيفه در اين مقطع تشکيل احزاب کمونيستی است که قادر باشد کارگران و دهقانان را سازماندهی کرده و به سوی انقلاب رهبری کند... اين گونه احزاب می بايستی با بورژوازی ملی همکاری کند. اما همواره برعليه... کنترل آنها مبارزه و در جهت رشد آگاهی طبقاتی توده های کارگر در اين مستعمرات کمک نمايد."

و بالاخره اين تزها با ملاحظاتی در رابطه با انقلاب مداوم نوشته شده است. مسئله بر سر اين نيست که آيا ابتدا بايد يک "مرحله" سرمايه داری را گذراند و سپس انقلاب کرد يا نه، بلکه مسئله بر سر رهبری جنبش های انقلابی است. "قدرت واقعی جنبش آزادی بخش در مستعمرات، ديگر صرفاً نهفته در دموکراسی بورژوازی ملی نيست. در اغلب مستعمرات نقداً احزاب انقلابی سازماندهی شده وجود دارند که می کوشند تا با توده های کارگر ربطه ايجاد کنند. رابطه "بين الملل کمونيستی" با جنبش انقلابی در مستعمرات، می بايد از طريق اين احزاب و گروه ها بوجود آيد، زيرا که آنها پيشروی کارگری طبقه کارگر کشور خود هستند. امروزه آنها جريانات کوچکی هستند، اما حامل اهداف توده ها می باشند و در نتيجه، توده ها آنها را تا به ثمر رساندن انقلاب همراهی خواهند کرد. احزاب کمونيست کشورهای مختلف امپرياليستی می بايد بطور عمومی در پيوند با اين احزاب کارگری در مستعمرات کار کرده و آنها را از نظر روحی و مادی حمايت و تأمين کنند.

"انقلاباتی که در مستعمرات به وقوع می پيوندند، الزاماً در مراحل اول انقلابات کمونيستی نيستند. اما اگر موقعيت چنين باشد که رهبری اين انقلابات در دست پيشروی کارگری کمونيست قرار گيرد، توده های انقلابی به گمراهی کشيده نشده و در عوض به موفقيت های بزرگی در دوره های پيشرفت در زمينه های تجربی انقلاب، دست می يابند. در حقيقت، اين اشتباه بزرگی خواهد بود، چنانچه برای رفع مسائل ارضی در کشورهای آسيايی، بخواهيم از اصول کمونيستی خالص استفاده کنيم. در مراحل ابتدايی انقلاب در اين کشورها، برنامه ای بايد داشت که شامل رفورم های خرده بورژوايی، مانند تقسيم اراضی هم باشد. اما اين باز به اين معنی نيست که رهبری انقلابی از اين طريق تسليم بورژواهای دموکرات گردد. برعکس، احزاب کارگری بايد با تبليغات شديد و سيستماتيک نظرات شورايی، امکان ايجاد شوراهای کارگری و دهقانی را مهيا سازند. اين شوراها در نهايت با جمهوری های شورايی همکاری نموده و بالاخره وسيله سرنگونی نظام سرمايه داری در سطح جهانی خواهند شد.

اما حقيقت اين است که رهبری انقلاب تسليم بورژوا دموکرات ها گرديد. زمانی که  استالين به قدرت رسيد، اين خط مشی سياسی که می توانست يک جبهه متحد را در ضمن حفظ "استقلال" مهيا سازد، برای حزب کمونيست، تبديل به اصولی برای اوراق بايگانی شده  گشت، با وجود اين که در آن زمان موقعيت چين تغيير کرده و به اين همکاری و اتحاد نياز داشت. توافق هايی که در جبهه متحد با "سون يات ـسن" برای حفظ مواضع سون صورت پذيرفت، در جهت درستی بودند. حزب کمونيست چين نيروی کوچکی بود، اما اوضاع تغيير کرد و اين تغيير به سرعت انجام گرفت.

بنيانگذاری حزب کمونيست چين

حزب کمونيست چين بطور رسمی در سال 1921 با کمک و حمايت کمينترن بنيان گذاشته شد. بحث های نماينده  کمينترن "ويتنسکی" با فعالان چپ و روشنفکران در رهبری از سال 1920 در پکنيک زمانی که آنها "چن ـتو سيو" را ملاقات کردند، آغاز گرديد. چن توـسيو در آن زمان، نشريه مارکسيستی "جوانان نو" را منتشر می کرد. وضعيت سياسی در تلاطمی شديد قرار داشت، بخصوص که تعداد آنارشيست ها و ناسيوناليست ها به مراتب بيشتر از مارکسيست ها بود. وينتسکی پيشنهاد تشکيل حزب کمونيست را برای سازماندهی مارکسيست ها و تهييج در زمينه تبليغات مارکسيستی و پخش اطلاعات را در باره انقلاب شوروی داد.

در ماه مه 1920، يک کميته مرکزی موقت تأسيس گرديد و در ماه اوت آن سال بر سر اينکه ظرف 12 ماه به يک حزب رسمی تبديل شود، توافق گرديد. از وظايف اوليه گروه يکی ساختن سازمان و ديگری تبليغات هر چه بيشتر بود. نشريه تازه ای به نام "کمونيست" در کنار نشريات ديگری برای جنبش کارگران، جوانان و زنان بيرون داده شد. علاوه بر اين، اتحاديه جوانان سوسياليست به دست "چن توـسيو" و "چن تاـلی" شکل گرفت. فعاليت در ساير شهرهای اصلی پخش شد و در گروه های کوچکی در پکينگ، شنگايی، ووهان، چنگ شا، کانتون و تسينن ايجاد گشته و بالاخره در فوريه سال 1921، گروه ديگری در پاريس تأسيس گرديد.

از ابتدا، کمونيست ها به طرف طبقه کارگر سمت گيری کردند (اين در حالی بود که چن با کارگران صنعتی مترقی شنگايی ارتباطاتی داشت). در اکتبر سال 1920، حزب کمونيست چين اولين اتحاديه کارگری صنعتی خود را به نام «اتحاديه کارگران مکانيک شنگايی» سازماندهی نمود. در ژانويه 1921، کمونيست ها کميته جنبش کارگران را در شنگايی تأسيس کرده و آموزشگاه کارگری براه انداختند. نظير اين ابتکار در تمام محل هايی که کمونيست ها سازماندهی شده بودند ـ که شامل «اتحاديه ماهيگيران چينی در هنگ کنگ» که قرار بود اولين اعتصاب سراسری مبارزان واقعی را 12 ماه بعد پياده کندـ ديده می شد.

در تمام اين کارها، کمونيست ها با ساير راديکال ها و آنارشيست ها در مقاطعی که اهدافشان با هم تلاقی می کرد، همکاری نمودند، اين در حالی بود که نفوذ کمونيست ها نسبت به تعدادشان بسيار گسترده تر بود.

در سال 1921، حزب کمونيست به طور رسمی تأسيس گرديد و به عنوان يک حزب لنينيستی سازماندهی شد که حدود 50 عضو داشت و در کنارش صدها جوان فعاليت داشتند. در کميته مرکزی آن سه تن عضو بودند و چن توـسيو دبيرکل آن بود. اولين برنامه حزب، برچيدن نظام سرمايه داری و جانشينی آن با ديکتاتوری پرولتاريا و موظف کردن حزب به وقف خود در راه سازماندهی، تبليغات و جذب طبقه کارگر تعيين گرديد و تصميم بر اين گرفته شد که اين برنامه تا سال بعد کامل گردد و در کنگره سال 1922، يک استراتژی گسترده و کامل و همه جانبه اتخاذ گرديد. اما در کنگره سال 1921، حزب خط مشی مشخص خود را در رابطه با همکاری با حزب ناسيوناليست "يات ـسم" به هر حال ارائه داد. برخلاف سياست جبهه متحد، "کنگره اول" با انتقاد از "سون" خود را از ناسيوناليست ها مستقل نگاه داشت.

نخستين جنبش کارگری

در اواسط سال 1921، حزب يک "دبيرخانه کارگری" در شنگايی تأسيس نمود که شعبه هايی در ووهان، تسينان، پکينگ، کانتون و چانگ شا داشت. اين دبيرخانه در اعتصاباتی که برای بهتر کردن وضع کارگران به راه افتاد، نقش قابل ملاحظه ای داشت. اولين اعتصاب از نوع اعتصاب اکتبر 1921، برعليه کمپانی تنباکوی انگليسی ـآمريکايی در شنگايی بود. در ژانويه 1922، اتحاديه  ماهيگيران چينی در هنگ کنگ اعتصاب کردند. اتحاديه 10 هزار کارگر را به اعتصاب کشيد. کارگران بخش های ديگر در هنگ کنگ و  کانتون از اين اعتصاب پشتيبانی کردند (البته سون يات ـسن هم از آنها حمايت نمود). سپس کل کارگران شنگايی و ساير قسمت های کشور از اين اعتصاب حمايت کردند. در ماه فوريه آن سال، 100 هزار کارگر در اين اعتصاب شرکت کرده و عملاً هنگ کنگ را فلج نموده و بريتانيايی ها را مجبور به قبول شرايط اتحاديه و بالا بردن دستمزدها نمودند.

کمونيست ها سپس اقدام به  ايجاد يک "اتحاديه کارگری سراسری" کرده و اين اتحاديه اولين کنگره خود را درماه مه سال 1922، در کانتون برگزار نمود. اين کنگره مدعی نمايندگی حدود يک پنجم کارگران چين بود. در اين کنگره شعارهايی با خصلت کمونيستی در را بطه با 8 ساعت کار روزانه، همياری دو جانبه و سرنگونی امپرياليست ها و خداوندگان جنگ های محلی داده شد. در سال بعد، طبق گزارشات رسمی، کمونيست ها 150  هزار کارگر را در بيش از 100 اعتصاب رهبری کردند.

موج اين اعتصابات، در فوريه 1923 با سرکوب شدن اعتصاب کارگران راه آهن پکينگ به نهايت اوج خود رسيد. در اين دوران  کمونيست ها کوشيدند تا با يکی از خداوندگان جنگ های محلی به نام "وو پی ـفو" عليه ديگری به نام "تسو لين" کنار آمده و کارگران راه آهن را برای يک اعتصاب سراسری سازماندهی کنند و تشکيل کنفرانسی را در اول ماه فوريه 1923 اعلام نمودند. "وو" اما به اين نتيجه رسيده بود که کمونيست ها عمر خود را کرده و ديگر بی فايده بودند. لذا جلسه را لغو کرد. اما اين عمل او، مشوق اعتصاب 10 هزار نفری بسيار قوی تری شد. در روز 7 فوريه، افراد "وو" تمام اعتصاب کنندگان را در اطراف خط آهن به گوله بستند. در اين حادثه حداقل 40 تن کشته و 300 نفر زخمی گرديده و به دنبال آن هزاران نفر هم کار خود را از دست دادند. ظاهراً "وو" در سرکوب اين اعتصاب و اتحاديه از حمايت انگليسی ها، برخوردار بود، تا به جنبش نوپايی که در حال رشد بود، در زمينه اتحاد درس عبرتی داده و در عين حال به طور موقت هم که شده از پيشرفت آن جلوگيری کند.

نفوذ کمونيست ها اما  عليرغم تعداد کمشان بسيار زياد بود. در اواسط سال 1922، تنها حدود 120 نفر کمونيست با سازمان سراسری در چين در ارتباط بودند. در اين حال آنها در 16 استان کشور فعال بودند. ساختارهای رسمی حزبی حداقل در 10 منطقه وجود داشت و اين البته جدا از کاری بود که در درون جنبش کارگری انجام می گرفت. اين سازمان های حزبی  مسئوليت آموزش تئوريک کارگران، انتشار کتاب ها و مقالات تئوريک و سازماندهی جوانان، دانشجويان و زنان را به عهده داشتند. آنان حتی کوشيدند تا دهقانان را نيز سازماندهی کنند. اين حزب از خط مشی لنينيستی پيروی می کرد و از سانتراليزم دموکراتيک برخوردار بود. و در کنگره سال 1922، چارچوب سازمانی خود را بر مبنای شکل روسی حزب کمونيست سال 1919 گذاشت.

کنگره سال 1922، همچنين پيشنهاد اتحاد با حزب "يات ـسن" را داد. اين جبهه متحد که در خط بين الملل کمونيستی بود،  از سياست مبارزه با ميليتاريزم و امپرياليزم دفاع می کرد. در اين اتحاد حزب کمونيست چين همطراز حزب "يات ـسن" قرار داشت و استقلال خود را حفظ نمود و کار خود را با جنبش کارگری ادامه داد و هدف نهايی خود را سرنگونی نظام سرمايه داری به طور کلی قرار داد. اما حقيقت اين است که از اين جبهه متحد برداشت متفاوتی شد و در تضاد با روح "کنگره دوم" و ديدگاه های کمونيست های پيشتازی همچون "چن" واقع گرديد.

در دورانی که حزب کمونيست چين در حال شکل گيری حزبی بود تا بتواند رهبری جنبش های مهمی همچون جنبش های سياسی و کارگری را به عهده گيرد، همواره از حمايت مالی روسيه و کمينترن برخوردار بود. بين الملل کمونيستی در پيشرفت اين حزب جديد نقش فعالی داشت و برای اين منظور از فرستادن نمايندگانی همچون "ويتنسکی" و سپس "مارينگ" و "جافی" به چين استفاده نمود. روسی هايی که انقلاب اکتبر روسيه را به ثمر رسانيدند، انسان هايی متعهد و انترناسيوناليست بودند و کارهای خود را از طريق بين الملل کمونيستی انجام داده و از نظر سياسی معتقد بودند که برای حفظ انقلاب شوروی و سوق آن به طرف سوسياليزم بايد انقلاب را در غرب نيز گسترد ـو البته در کشورهايی همچون چين.

اما آنها نمی توانستند امنيت کوتاه مدت دولت نوين کارگری را فدای انقلاب ضروری کشورهای ديگر نمايند. آنها می دانستند که نظام سرمايه داری حاضر به ديدن موفقيت دولت کارگری نيست و در نتيجه روسيه را تا حد ممکن منزوی نمود. نزاع امپرياليست ها بر سر چين از نظر امنيتی به صلاح روسيه نبود. اگر چين تسليم نيروهای بلوک امپرياليستی می شد، امپرياليست ها آن را بين خود تقسيم می کردند و در نتيجه آن روسيه نيز کاملاً به وسيله نيروهای دشمن محاصره می گرديد. از اين نظر، روسيه خواهان ثبات در چين بود، زيرا که اين ثبات هم نيروهای مخاصم امپرياليزم را بيرون رانده و هم دوستی در همسايگی را بوجود آورده بود.

متأسفانه در آن مقطع نه دولت شوروی و نه کمينترن متوجه اين توانايی حزب کمونيست چين در ميزان موفقيتش، آن هم در دورانی به آن کوتاهی نشدندـ در اوائل دهه 1920 اين طور به نظر می رسيد که سون يات ـسن  در بيرون راندن قدرت های خارجی از کشور، موفق تر از کمونيست ها بود. لذا شوروی مستقيماً با سون وارد مذاکره شد و کمک های بسياری را در راه نيازهای شديد سون، در اختيارش گذاشت. زمانی که قدرت و ظرفيت طبقه کارگر چين بر همه مشخص شد، ديگر زمانی بود که استالين در رأس بين الملل کمونيستی نشسته بود و او تنها به "سوسياليزم در يک کشور" ـروسيه ـاهميت می داد.

بنابراين در سال 1922، بين الملل کمونيستی خواهان ايجاد يک جبهه متحد با سون يات ـسن و حزب کمونيست چين گرديد. سون از تشکيل اين جبهه متحد امتناع نمود، ولی برای اين که از کمک های شوروی و تنها متحد خود در برابر دشمن محروم نگردد، توافق کرد که کمونيست ها به طور انفرادی به حزب او بپيوندند، به شرط اين که به خط سياسی او گردن نهند. سون علاوه بر اين اظهار داشت که او در کمونيزم برای چين چيز موثری نمی يابد. مارينگ نيز که نماينده بين الملل کمونيستی  بود، تمام شروط سون را پذيرفت. اين حرکت مارينگ از طرف کمونيست ها با برخورد خوبی مواجه نشد و جلسه داخلی رهبری کمونيست ها در سال 1922، مفاد قرارداد اين جبهه متحد را مردود اعلام کرد.

عاقبت کمونيست ها با تن دادن به پيوستن به ناسيوناليست ها سخت ترين شرايط سون را تضعيف کرده و حق عضويت در حزب کمونيست را برای خود محفوظ داشتند. اما مارينگ قبل از تصميم به پيوستن به ناسيوناليست ها مجبور شد تا ديسيپلين کمينترن را تهديد کند. لذا جبهه متحد از درون تنها يک "سازش" بود، تا حزب کمونيست چين بتواند خود را به روی پا نگهداشته و تا حدودی استقلال خود را نيز حفظ نمايد، ولی قدرت حقيقی در دست حزب سون يات ـسن بود که کمونيست حالا به آن تن داده بودند.

همان طوری که زمان بعدها نشان داد، اين سازش در حقيقت به وسيله هيچ يک از دو حزب پذيرفته نشده بود و عاقبت به يک فاجعه سياسی کشيد، بخصوص زمانی که به اصرار استالين می بايستی از يک انقلاب "دو مرحله ای" می گذشت و ارزيابی او از ماهيت حزب سون يات سن که به زعم او "بلوک چهار طبقه" بود که می توانست مردم را برعليه امپرياليزم متحد کند. اين ارزيابی که برای توجيه چنين جبهه واحدی با شرايطی که کمنيتانگ تعيين کرده بود، ارائه شد از طرف حزب کمونيست چين مردود اعلام گرديد. حزب کمونيست چين بزودی دريافت که با قبول اين ائتلاف، استقلال و قدرت عمل خود را از دست خواهد داد. 

تروتسکی با وجود اين که مخالفت خود را تا مدت بعد، ظاهر نساخت، اما از ابتدا با اين جبهه متحد مخالف بود. در سال 1927، او نظريه "بلوک چهار طبقه" را بی معنی اعلام کرد: «...به هيچ وجه اين طور نيست که حلقه اسارت امپرياليزم چيزی مکانيکی است که بر گرده همه طبقات اجتماع چين به  يکسان افتاده باشد. نقش با  قدرت سرمايه خارجی باعث شده که بخش های بسيار قوی ای از بورژوازی ملی چين، بوروکرات ها و ارتش سرنوشت خود را با سرنوشت امپرياليزم پيوند بزنند...

«لذا نهايت خوش خيالی خواهد بود، اگر فکر کنيم که بين آنچه که بورژوازی کمپرادور ـنمايندگی اقتصادی و سياسی سرمايه خارجی در چين ـناميده می شود و به اصطلاح بورژوازی ملی شکاف عميقی وجود دارد. خير! اين دو بخش از بورژوازی به طور غيرقابل مقايسه ای به هم نزديک تر می باشند، تا بورژوازی به توده های کارگر و دهقان.

«بورژوازی ملی با حضور و رهبريش در درون اين حزب، آن را به وسيله و آلت دستی برای کمپرادورها و امپرياليزم تبديل کرده است...

«اشتباه بزرگی خواهد بود، اگر تصور کنيم که حضور امپرياليزم به طور مکانيکی همه طبقات چين را در مقابل خود با هم متحد می کند... مبارزات انقلابی عليه امپرياليزم تقويت اختلافات طبقاتی می شود، نه ضعف آن" (انقلاب چين و تزهای رفيق استالين).

بنا به عقيده تروتسکی، نيروهای انقلابی بر اساس پايگاه طبقاتيشان در برابر هم صف آرايی می کنند، نه بر اساس پايگاه های ملی. با چنين تحليلی همه خطوط ديگر هم مشخص می شد ـحزب پرولتری نمی بايست زير فرمان بورژواهای ملی باشد، بلکه بايد برعليه آن مبارزه کند. اما استالين بر اين امر اصرار داشت که نيروهای کمونيستی اول بايد وارد ميدان با بورژوازی شده و عليه امپرياليزم مبارزه کنند. اين خط مشی بود که عاقبت هم به يک فاجعه انجاميد.

سازماندهی مجدد حزب بورژواـ ناسيونال (کمينتانگ)

روز 4 سپتامبر سال 1922، سون يات ـسن اعلام نمود که خواهان بازسازی دو باره کمينتاگ می باشد. با آغاز ژانويه سال بعد از آن، برنامه های او مورد تأييد قرار گرفته و از طرف "چن توـسيو" و بين الملل کمونيستی روسيه مورد حمايت قرار گرفت. در اين توافق ها، مقرر شد که "جافی" سفير لنين در چين باشد. سون در سال 1923، شروع به ساختن يک ارتش ملی مستقل نمود و به اين منظور "چيانگ کای شک" را به روسيه فرستاد تا هم سازماندهی نظامی را بياموزد و هم با خود از روسيه اسلحه بياورد.

حزب کمونيست چين در سومين کنگره خود، در ماه ژوئن سال 1923، رابطه خود با کمينتانگ را به بحث گذاشت. يک بار ديگر مارينگ به نمايندگی از طرف بين الملل کمونيستی برای حفظ "بلوک داخلی" قدم جلو نهاد و اذعان داشت که کمينتانگ می بايستی رهبری انقلاب ملی را در دست داشته باشد. از طرف چين و سايرين در درون بلوک مخالفت های قابل ملاحظه ای وجود داشت، اما بالاخره همه بر موضع بين الملل کمونيستی توافق کردند و اضافه نمودند که حزب کمونيست چين همواره می توانست از استقلال خود در درون اين ائتلاف برخوردار باشد. در حقيقت اما،  همان طوری  که کمونيست ها به زودی پس از آن آموختند، اين "استقلال" خيالی بيش نبود. با وجود اين که اعضای حزب کمونيست بودند که رهبری پيشروترين قشر طبقه کارگر را به دست داشتند، اما مسئله "استقلال" آنها دستاويزی شد برای ملی گرايان محافظه کار برعليه کمونيست ها و از آن برای به هم زدن رابطه بين دو حزب استفاده کردند.

با وجود تمام  مخالفت ها و دشمنی ها از هر دو طرف، بالاخره در اولين کنگره ملی سال 1924 ، کمونيست ها نيز شرکت داشتند. کمونيست ها در تمام سطوح، بخصوص در زمينه سازماندهی و  امور کارگری حضور داشتند. تنها جايی که کمونيست ها نتوانسته بودند، رخنه کنند، شورای نظامی کمينتانگ بود و اين که نتوانسته بودند به درجات بالای اين ارتش برسند. در "آکادمی نظامی وامپوا" (که به سال 1924  تأسيس گرديد)، کمونيست ها و سوسياليست های جوان يک ارتش اقليتی را از فارغ التحصيلان جديد درست کردند، اما با وجود اين رهبری حزب کمونيست چين بيشتر در سطوح سياسی اين ارتش بود تا نظامی آن.

در درون کمينتانگ، حزب کمونيست خود را به فراکسيون های متعددی در آورد و پر کارترين بخش حزب و سازمانده آن شناخته شد. در اين مقطع، حزب کمونيست کوشيد تا جناح های چپ درون کمينتانگ را برعليه جناح راست شورانده تا بدينسان بتواند به بخش های کليدی کمينتانگ دست يازد. در اين امر، البته آنها تا حد قابل ملاحظه ای موفق شدند، اما بالاخره جناح محافظه کا را به مخالفت با خود برانگيختند.

پس از مرگ سون در سال 1925، محافظه کاران تدريجاً به قدرت خود در پس پرده افزودند که عواقب مصيبت باری برای حزب کمونيست ببار آورد. حزب کمونيست برای مثال ديگر قادر نبود چهره طبقاتی مستقلی را در برابر طبقه کارگر از خود ارائه دهد. کمينتانگ می خواست اهداف حزب را بالاخص به اهداف ناسيوناليستی درآورد و حزب کمونيست آمادگی اين را نداشت که طبقه کارگر را با فکر به اين که يک چين متحد می تواند به طور اساسی بر خواسته های آنها چهره عمل بپوشاند، به گمراهی کشد. برخی از اعضای کمينتانگ زميندار بزرگ و صاحب کارخانجات مختلف بودندـ هدف اصلی کمونيست ها ايستادن در برابر اين قبيل افراد بود.

چنين تضادهايی دشمنی را بين کمونيست ها و محافظه کاران تقويت می کرد. در خصلت کمينتانگ بود که اين دشمنی را دامن بزند. در سال 1924، حزب کمونيست، دوباره آماده ترک اين ائتلاف شد و بار ديگر فشار از جانب بين الملل کمونيستی و تغييراتی در وضع سياسی جبهه متحد، آنها را در درون اين ائتلاف حفظ کرد. طبقه کارگر دو باره شروع به بازسازی خود، پس از کشتار 7 مه  کارگران راه آهن گرديد و به سازماندهی اعتصابات در کانتون و شنگايی پرداخته و همزمان به بازسازی اتحاديه های کارگری پرداخت. همکاری ای در اين امور بين حزب کمونيست و کمينتانگ صورت گرفت که اختلافات آنها را برای مدتی در خود دفن کرد. چهارمين کنگره حزب کمونيست چين (25 ژانويه) از جبهه متحد تشکيل شده بود. اما چن به انتقاد از آن و کمونيست ها پرداخت که بيش از اندازه از کمينتانگ اطاعت می کردند. در اين کنگره (حدود 1000 نفر شرکت داشتند) تصميم گرفته شد که از مقررات سخت ورود به حزب کاسته شود و بيشتر خود را به يک حزب پرولتری توده ای تبديل کند، به جای صرفاً جمع عده ای روشنفکر.

حوادث سال 1925

در اواخر سال 1925، حزب کمونيست چين بيش از 10 هزار عضو داشت ـموج سنگينی از اعتصابات سراسری چين را فراگرفت. متأثر از فعاليت کمونيست ها، اتحاديه های کارگری جديدی شکل گرفت و به علت ستم و خشونت شديد امپرياليست ها هزاران هزار چينی به ملی گرايان و کمونيست ها پيوستند.

به دنبال آسان تر کردن شرايط عضويت در حزب کمونيست چين، تعداد زيادی از کارگران راديکال دسته دسته  به حزب گرويدند. تضادهای ما بين کمونيزم و ناسيوناليزم بورژوايی روز به روز ظاهر گشته و قابل ملاحظه بود، اما خط مشی استالين همچنان ثابت ماند.

اعتماد بازيافته در ميان کارگران را می شد در اعتصابات شنگايی که در آن کارگران عليه صاحبان ژاپنی صنايع پارچه بافی بلند شده بودند، به چشم ديد و در رابطه با کارگران راه آهن، اتحاديه سراسری کارگران راه آهن، دومين کنگره خود را در فوريه 1925، تشکيل دادند. رهبران اتحاديه قوی ماهيگيران چين نيز به حزب کمونيست پيوستند و لذا "اتحاديه عمومی سراسری کارگری" متشکل از 166 اتحاديه کارگری در سال 1925 به وجود آمد و در کنگره ای که در همان سال برگزار نمود، بيش از نيم ميليون کارگر شرکت کردند. اين اتحاديه اکنون قادر بود تا بر بخش قابل ملاحظه ای از کارگران چين نقش موثر داشته باشد. در سال 1927، حزب کمونيست مدعی داشتن 3 ميليون کارگر سازماندهی شده گشت ـاتحاديه ها و سازمان های کارگری در زمينه های مختلف دائماً در حال شکل گيری بودند و با به وجود آمدنشان به چپ می گرويدند.

در ماه مه سال 1925، يکی از نگهبانان کارخانه پنبه شنگايی يک اعتصاب کننده را (که از ماه فوريه تا آن زمان در اعتصاب بود) کشت. اين اتفاق بارها پيش آمده بود و لذا در اين رابطه و در روز 28 ماه مه، کميته مرکزی حزب به منظور اعتراض اعلام تظاهراتی در روز 30 مه را کرد. در پی گرد همايی هزاران تظاهرکننده در "جاده نانکينگ"، "پليس توافقات بين المللی" به فرماندهی يک افسر انگليسی شروع به تيراندازی کرده و در نتيجه 10نفر کشته و تعدادی زخمی و دستگير شدند. جواب اين حرکت خشونت آميز، گذاشتن تظاهرات بزرگتری شد که اعتصاب عمومی اول ماه ژوئن را به همراه داشت. يک "اتحاديه عمومی سراسری کارگری" در شنگايی بنيان گذاشته شد که تحت رهبری حزب کمونيست اداره می شد.

اعتصابات و اعتراضات به ساير شهرهای چين سرايت کرد و در هنگ کنگ و کانتون اعتصاب به اوج خود رسيد. در روز 23 ژوئن سربازان فرانسوی و انگليسی بر روی اين جمعيت عظيم تظاهرکننده شليک کردند. بيش از 50 تن در اين حمله کشته شدند. اين حرکت به اعتصاب شدت بخشيد و حتی محافظه کاران هم به اعتصاب کنندگان پيوستند و در تحريمی که از طرف اعتصاب کنندگان بر هنگ کنگ اعمال گرديد، آن شهر به طور کلی فلج گرديد. اعتصاب کنندگان برای اين که مبادا به کار تحميلی وادار شوند، از هنگ کنگ به کانتون رفتند و اين حرکت آنها نيروهای امپرياليست را نيز کاملاً خلع سلاح کرد. اين اعتصاب که از طرف ملوانان نيز مورد حمايت قرار گرفت، 16 ماه ادامه يافت. اين اعتصاب، طولانی ترين اعتصاب در تاريخ چين می باشد. به مدت بيش از يک سال، تنها گهگاهی يک کشتی وارد بنادر هنگ کنگ می شد و يا آن را ترک می کرد.

بارديگر، رهبری اين حرکت انقلابی بزرگ کمونيست ها بودند. از يک حزب کوچک چندنفری، متشکل از عده ای روشنفکر، حزب کمونيست چين تبديل به يک حزب بزرگ شد که ده ها برابر آن عضو داشت و دو سوم اعضای آن را کارگران تشکيل می دادند.

مسلماً جنبش 30 مه، نه تنها بر اهميت موقعيت حزب کمونيست تأثير بسيار بزرگی داشت که حتی موقعيت جنبش ملی گرايان را نيز تقويت کرد؛ بازرگانان و شرکت ها و مغازه داران نيز به اين اعتراض پيوستند. حزب کمونيست با اين عناصر در داخل و خارج "جبهه متحد" کار می کرد و در عين حال، از اين فرصت برای افزايش و تشديد تبليغات و کار آموزشی خود در شهرها استفاده می برد.

کمونيست ها در اين رابطه اقشار خاصی را مانند زنان و جوانان هدف قرار دادند و با ايجاد تشنج در ميان دهقانان آنها را تشويق به تشکيل انجمن های دهقانی در  چندين استان نمودند. در سال 1927، انجمن های دهقانی مدعی گرديد که بيش از 9 ميليون عضو در 16 استان دارد. اگر چه بيشتر کارهای سازماندهی در اوائل دهه 1920، به دست کمونيست ها انجام گرفته بود، ولی دهقانان بيش از هر قشر ديگر آماده حضور در مبارزات انقلابی شدند. با وجود همه اين آمادگی ها، کمينتانگ باعث شد که حزب کمونيست دهقانان را از حرکت و اقدام به تصاحب زمين ها باز دارد؛ همان کاری که  در مورد اعتصابات انجام داد.

وضع ارضی واقعاً عوض شده بود. جنبش کارگری قوی، مبارزی به رهبری کمونيست ها شکل گرفته و بی شک اتحاد آن با کمينتانگ جنبش را به عقب می کشيد. مبارزات کارگری حتی اين قدرت را داشت که بعضی از بخش های بورژوازی را نيز به چپ بکشد و علاوه بر آن شرکت های امپرياليستی در شهرها و بنادر را ببندد. حزب کمونيست چين، ديگر متشکل از عده ای روشنفکر نبود، بلکه حزبی بود که پايه در ميان طبقه کارگر داشت. حتی دهقانان به جنبش پيوستند و اين جنبش به پشتيبانی از کارگران شهری انجام گرفت و نه برعليه آنها. وقت آن رسيده بود که کمونيست ها مردم ستمديده را دعوت به برانداختن ستمگران می کردند ـچه ستمگران خارجی و چه چينی.

به عبارت ديگر، وقت آن رسيده بود که حزب کمونيست چين جبهه متحد را رها کرده و به رهبری انقلاب می پرداخت. همان طوری که در سپتامبر 1926، تروتسکی گفت: "مبارزات انقلابی در چين از سال 1929 تا کنون، اکنون ديگر وارد مرحله ای تازه شده است. مهم ترين خصلت اين مرحله تازه، حضور و دخالت اقشار وسيع پرولتاريا است که با اعتصاب ها و تشکيل اتحاديه ها ظاهر گرديد. جنبش دهقانی به سرعت به سوی رشد بود. همزمان بورژوازی بازار و عناصر روشنفکر آن به سرعت داشتند به سمت راست کشيده شده و برخوردهای خصمانه نسبت به اعتصابات، کمونيست ها و اتحاد جماهير شوروی می کردند.

"با توجه به اين حقايق، تجديد نظر بر روی روابط حزب کمونيست و کمينتانگ ضروری به نظر می رسد. سعی در ناديده گرفتن ضرورت چنين تجديد نظری، صرفاً با تکيه بر اين که ستم ملی و استعماری در چين نياز به حضور دائمی حزب کمونيست در کمينتانگ را دارد، در زير ذره بين انتقاد، جان بدر نخواهد برد.

"جنبش چپ در ميان توده های کارگر چين به همان اندازه به حقيقت نزديک است که جنبش راست بورژوازی ملی. کمينتانگ... بايد در حرکت گريز از مرکز مبارزات طبقاتی متلاشی گردد.

"...حزب کمونيست چين اکنون بايد... برای مدت به دست گرفتن رهبری مستقل طبقه کارگر بيدار چين به جنگد."

تروتسکی سپس در ادامه می افزايد که اين تآثير قدرت سازماندهی شده طبقه کارگر است که بر روی خرده بورژوازی موثر می افتد، نه مانورهای درونی کمينتانگ. استالينيست ها برعکس، فکر می کردند زمان کمونيستی يا شورايی چين هنوز نرسيده بود. آنها می گفتند که حزب کمونيست آماده نبوده و اين رهبری بايد در دست کمينتاتگ برای پيشبرد انقلاب ملی باقی باشد. حزب کمونيست، برای باقی ماندن در اين جبهه متحد، مجبور بود، از خواسته ها و مبارزات خود بکاهد. همان طوری که تروتسکی بيان داشت: «علاقه... (بر اين است که) بورژوازی را متقاعد کرد، نه اعتماد پرولتاريا را جذب نمود. اين موضع گيری، فضايی را به وجود آورد که در آن چپ مجبور به عقب نشينی وسيعی در برابر راست، ميانه روها و چپی های دروغين که رهبری کمينتانگ را به عهده داشتند، گرديد." حوادث بعدی صحت تحليل های تروتسکی را به اثبات رسانيد.

در کنگره دوم کمينتانگ، مسئله ادامه جبهه متحد به وسيله جناح محافظه کاران مطرح گرديد. اما ميدان دست چپی ها بود. در درون حزب کمونيست خيلی ها از جمله "چن"، فکر می کردند که وقت آن رسيده که کمينتانگ را رها کنند. اما کمينترن استالين باز هم غالب گرديد. حزب کمونيست پذيرفت که  کمينتانگ را همچنان حفظ کرده و خود به کار خويش در چپ ادامه دهد و در برابر جناح راست بايستد، اما قبل از هر چيز سازمان خود را در زمينه هايی که کمينتانگ ضعيف بود، بسازد.

"چيانگ" اما افکار ديگری داشت. او صحبت از اين را به ميان آورد که کمونيست ها قصد "اغفال" دارند و در روز 20 مارس سال 1926، حکومت نظامی اعلام کرد. او از حکومت نظامی برعليه برخی مشاوران شوروی استفاده کرده و آنها را در خانه هايشان حبس نمود. علاوه براين، 50 نفر از کمونيست ها را نيز دستگير و ادعا نمود که آنها نقشه برعليه کمينتانگ کشيده بودند. چيانگ سپس اعلام داشت که او قصد به هم زدن اتحادش با روسيه را ندارد، بلکه فقط می خواهد آنهايی را که در اين نقشه دست داشتند، دستگير شوند. اما او به هر حال فعاليت حزب کمونيست را در کمينتانگ محدود کرد. اين محدوديت ها شامل: محدود کردن تعداد کمونيست ها در نمايندگی کمينتانگ، تهيه ليست اسامی اعضای حزب کمونيست، گرفتنن کليه سمت های رهبری در کمينتانگ و دولت از کمونيست ها و جلوگيری از عضويت ملی گرايان بدون اجازه او در حزب کمونيست، می شد. علاوه بر همه اينها، قدرت عمل مستقل حزب کمونيست خارج از کمينتانگ نيز از حزب به طور کلی سلب گرديد.

اين کودتا برعليه حزب کمونيست، در واقع قدرت و نفوذ خود چيانگ را در کمينتانگ محکم تر کرد. تنها رهبری که می توانست در برابر او از جناح چپ به ايستد "وانگ چينگ ـوی" می بود که در آن زمان در اروپا به اصطلاح استراحت می کرد و در نتيجه اين چيانگ بود که قدرت را به دست گرفته بود.

چيانگ در اين زمان ديگر، ماهيت خود را به روشنی نشان داده بود و اين عليرغم آخرين اعلاميه اش در زمينه روابط دوستانه او با کمينترن و اتحاد جماهير شوروی بشمار می آمد. او ادعا می کرد که منظور اصليش تنها جلوگيری از کار اشخاص خاصی در حزب کمونيست و برخی روسی ها بود و قول داد که جناح ملی گرايان را نيز به همين نحو محدود نمايد تا توازون حفظ گردد. اما بار ديگر، نمايندگان کمينترن (يعنی بورودين) با چيانگ موافقيت کرد و از کمونيست ها خواست که سر به زير انداخته و رهبری ملی را بپذيرند.

با وجود اين که وضعيت  تغيير کرده بود، خط مشی استالين همواره چون گذشته باقی ماند. حزب کمونيست به رهبری "چن توـسيو" می خواست جناح مستقل خود را بسازد، اما استالين بر حفظ جبهه متحد اصرار می ورزيد، در حالی که در حرف می گفت که جناح خود را با چپ بسازيد و مستقل باشيد. استالين حزب کمونيست را در نداشتن توانايی در ساختن و حفظ جناح چپ کمينتانگ سرزنش می کرد، ولی آنها را در عين حال از گرفتن قدرت در درون کمينتانگ منع می نمود و می گفت که بايد کوشيد تا جناح راست و مرکزی کمينتانگ را به جان هم انداخت. استالين در عين حال می خواست که کمونيست ها را از بورژوازی و خرده بورژوازی بدور دارد و معتقد بود که اين عناصر هنوز هم می توانستند بر روی چپ تأثير بگذارند.

حقيقت اين است که هيچ يک از دستورالعمل های استالين معنی و مفهوم درستی نداشت. در درون کمينتانگ هيچ جناح چپ واقعی وجود نداشت و حزب کمونيست هم ضعيف تر از آن بود که بتواند اين جناح را بسازد. رهبری کمينتانگ به دست نظاميان راست و مرکزی بود و کمونيست ها تحت سلطه مانورهای چيانگ و خيانت های استالين قرار داشتند. به علت اصرار مسکو بر حفظ اين جبهه متحد و شروطی که  چيانگ در کمينتانگ گذاشته بود،  حزب کمونيست کار چندانی برای برانگيختن جنبش توده ای کارگران برعليه چيانگ نمی کرد، زيرا که آن به معنی برانگيختن آنها برعليه کمينتانگ جلوه می کرد. استالين بر زدن برچسب انقلابی  به چيانگ اصرار عجيبی داشت و به حزب کمونيست دستور داد تا با او از در آشتی درآيد.

برای بيشتر اعضا در رهبری حزب کمونيست، واضح بود که چپی بودن چيانگ تنها يک ژست بود، ولی آنها برای مبارزه با چيانگ می بايستی از استالين می بريرند، تا برای اهداف خود بتوانند بجنگند. چپی که در درون کمينتانگ شگل گرفته بود، به دور "وانگ" جمع شده بود. وانگ نيز تمايل نداشتن خود را به مبارزه با چيانگ کاملاً بروز داده بود. آنگاه که وضع مشکل گرديد، او سياست را در برابر رفاه خويش در اروپا پشت سرگذاشت.

کشگرکشی شمالی

اين تضادها زمانی باز هم بيشتر به چشم خورد که نيروهای  شمالی (که می خواستند برعليه خداوندگان جنگ های محلی برای ساختن يک چين متحد بجنگند) در ژوئيه 1926 به حرکت در آمدند. کمونيست ها به منظور کمک به اين کشگرکشی، شروع به تحريک  دهقانان در مسيری که اين نظاميان می پيمودند، کردند. اين دهقانان ديگر آماده گرفتن قدرت در کشور بودند و به اين منظور کاملاً آماده مبارزه با زمين داران و خداوندگان جنگ های محلی گشتند. اما خط مشی جبهه متحد، مانع از انجام انقلاب اجتماعی در اطراف و اکناف کشور می گرديد. کمونيست ها و ملی گرايان تنها بر سر چند نکته می توانستند با هم توافق داشته باشند.

با شروع سال 1927، به کمونيست ها تحميل شد تا دهقانان را کنترل کنند و از آنها بخواهند که تنها برعليه زمينداران بزرگ برخيزند و در نتيجه، زمينداران کوچک و آنان که در کمينتانگ بودند، از اين امر محفوظ باقی ماندند. تا پايان سال 1926، ملی گرايان تنها کاری که توانسته بودند بکنند، اين بود که اجاره زمين را برای دهقانان 25% کاهش دهند. در اين زمان، استالين به کمونيست ها دستور داد که جلوی حرکت دهقانان را بگيرند و نگذارند که اين حرکت دهقانان باعث ايجاد دشمنی از جانب افسران ملی گرا (که خود زميندار بودند) گردد.

همين وضعيت در شهرها و در ميان طبقه کارگر شهرها حاکم بود. تظاهرات و اعتصابات مسلحانه کارگری در شهرها اقتصاد خداوندگان جنگ های محلی را به نفع لشگريان ملی گرا فلج نمود. اما به محض اين که شهری به کنترل ملی گرايان در می آمد، اعتصابات ممنوع و تظاهرات مسلحانه جمع می گرديد. برای حفظ جبهه متحد، حزب کمونيست مجبور بود که اين اعتصابات را خاتمه دهد.

از يک طرف يک انقلاب بزرگ اجتماعی به علت اجرای سياست های استالين، معلق مانده بود، از طرف ديگر استالين مرتب به حزب کمونيست گوشزد می کرد که از "ماده مستعد انقلابی" دولت "انقلابی ملی" استفاده کنند. استالين حزب کمونيست را در شکستن توافق های خود با کمينتانگ، به منظور گرفتن و تقسيم اراضی، منع نمود و درعين حال، موافق بود که سياست های کمينتانگ در شهر برای برانگيختن خرده بورژوازی در برابر سرمايه داران بزرگ و پايين آوردن اجاره ها باعث يک انقلاب توده ای می گرديد.

ملی گرايان خواهان يک انقلاب اجتماعی نبودند، چه در شهرها و چه در دهات! و کمونيست ها اين را به خوبی می فهميدند، اما مجبور شده بودند که اين جبهه متحد را حفظ نمايند و در عين حال هم نسبت به طبقه کارگر و دهقانان صادق باقی بمانند. وضعيتی غيرممکن به وجود آمده بود. برای حفظ جبهه متحد، حزب کمونيست تنها يک کار می توانست بکند و آن هم جلوگيری از حرکت انقلابی بود؛ حرکتی که خود در به راه انداختنش کمک کرده بودند. هر حرکت ديگری باعث عکس العملی از جانب کمينتانگ شده و نهايتاً جبهه متحد را از هم می پاشيد.

شنگايی سال 1927

با نزديک شدن کشگريان چيانگ به شنگايی، رهبری حزب کمونيست در شنگايی اعلام يک سری اعتصابات و اعتراضات برعليه خداوندگان جنگ های محلی و امپرياليست ها (که قدرت را در اين شهر به دست داشتند) کرد. در خط سياست های گيج کننده استالين، حزب کمونيست تصميم گرفت که کنترل شهر را گرفته و در آخر در اختيار نيروهای ملی گرای چيانگ قرار دهد.

زمانی که  نيروهای چيانگ فقط 35 کيلومتر از شهر فاصله داشتند، اعتصاب عمومی آغاز و شهر را فلج نمود. کمونيست ها در روز 24 فوريه به اعتصابات خاتمه دادند، اما آماده حرکت های بعدی گشتند. نيروهای چيانگ که در طول مبارزه متوقف شده بودند، روز 21 مارس دوباره به راه خود ادامه دادند در اين هنگام در شهر هم دومين اعتصاب عمومی سراسری اعلام گرديد که اين بار از حمايت افراد مسلح برخوردار بود.

کارگران، يک دولت کارگری که کاملاً شهر را در کنترل داشت، درست کردند و خواهان بهبودی هرچه بيشتر شرايط کاری کارگران کشتند. در اين هنگام ارتش چيانگ خارج شهر مستقر گشته بود و در ساير شهرها کمونيست ها و رهبران اتحاديه های کارگری تحت فشار ملی گرايان قرار داشتند. بالاخره در چند شهر بزرگ چين ملی گرايان به پاکسازی کمونيست ها پرداختند و به دنبال آن 19 تن از کمونيست ها را نيز ماه بعد از آن در پکينگ اعدام نمودند.

چيانگ بلافاصله پس از ورود به شنگايی و استقرارش در شهر به کودتايی عليه کمونيست ها دست زد. او در اين راستا دولتی را هم  مقرر کرد که با نيروهای واپسگرا متحد شده و يک نمايش نظامی پياده نمود. کمينترن هنوز هم معتقد بود که جبهه متحد را بايد  حفظ کرد، حتی در اين زمان که  کاملاً بديهی بود که چيانگ آن را از هم خواهد پاشيد.

به کمونيست ها دستور داده شد که آماده يک کودتا شوند، اما باعث آن نشوند و به اين منظور حتی اگر لازم آيد، اسلحه خود را پنهان کنند و البته آنها حق جدا شدن از کمينتانگ را نداشتند. در اين زمان، با وجود اين که روزنامه حزب کمونيست، از خطر وجود يک اختناق به دست ملی گرايان هشدار می داد، کارگران داشتند برای چيانگ هله هله می کردند و مقدمش را مبارک می شماردند. يک نيروی کوچک در ميان کمونيست ها تعلیم ديده و آماده مبارزه مسلحانه بود، اما دستور داشت که عمل نکند. در نتيجه حزب کمونيست و  به دنبال آن کليه سازمان های کارگری فلج گرديد.

 روز 12 آوريل، کشتار چيانگ در شنگايی آغاز گرديد. حزب کمونيست و کليه سازمان های کارگری در يک حرکت، در هم کوبيده شدند و  اتحاديه ها و سازمان های کارگری غيرقانونی اعلام گرديد و خيلی از رهبران کمونيست مجبور به فرار از شهرها شده و يا پنهان گشتند. در ظرف چند روز، هزاران چپی کشته يا دستگير شده و جنبش کارگری به شکل بسيار وحشيانه ای متلاشی گرديد. چيانگ دولت ملی ديگری در "نانگينگ" ـودر مقابل دولت "ووهان" (جناح اوپوزيسيون) که آن هم جناحی ملی گرا بودـ اعلام کرد.

لشگريان چيانگ و نيروهای ارتجاع قرار گذاشته بودند (ظاهراً در پنهان) که برای چند روزی به خيابان ها شنگايی ريخته و برای زهرچشم گرفتن، کارگران را به طور اتفاقی دستگير و اعدام کنند. تظاهرات بی معنی شده بود، طبقه کارگر مسلح نبود و برای مبارزه متقابل تعليم نديده و آمادگی نداشت. اين البته در حالی بود که کمونيست ها اين کشتار جمعی را پيش بينی می کردند، زيرا که ديده بودند که چيانگ از ورود سپاهيان خود به شهر برای کمک به کارگران هنگام گرفتن شهر خودداری کرده بود، اما کمونيست ها آمادگی رهبری کارگران را در برابر چيانگ نداشتند. کشتار کمونيست ها و کارگران و اختناق موجود نيز در ساير شهرها همين نتيجه گيری را ببار آورد.

روز 6 آوريل (يعنی شش روز پيش از شروع اين کشتار)، استالين خواهان خاتمه دادن به اين جبهه متحد گرديده بود: "چرا جناح راست را از خود دور نماييم زمانی  که  اکثريت با ما است و جناح راست به ما گوش فرا داده است؟ ...چيانگ شايد هيچ گونه سمپاتی ای برای انقلاب نداشته باشد، اما ارتش به دست او است و کاری جز اين که از آن برعليه امپرياليست ها استفاده کند، نمی تواند انجام دهد."

حقيقت اين بود که چيانگ ارتش خود را از مبارزه با امپرياليست ها به دور نگاه داشت و اميدوار بود که به جای آن بتواند کارگران را سرکوب نمايد. يک ماه پيش از آن، در تاريخ 17 مارس، چيانگ چنين بيان داشت: "من هرگز نگفته ام که با کمونيست ها نمی توانم همکاری داشته باشم... من در عين حال، اين را نيز روشن نمودم که از آن جايی که مخالف ستم کمونيستی هستم، هر گاه که آنها بيش از اندازه رشد کرده و قدرت بگيرند، دست آنها را کوتاه خواهم کرد." اگرچه تکرار حرف های چيانگ، ارزش نگارش را ندارد، اما یيان کننده آن چيزی است که استالين خواهان پنهانش بود: و آن اين که استالين خود به چه طبقه ای تعلق داشت.

برخورد تروتسکی در رابطه با کودتای شنگايی حاکی از سرزنش استالينيست های کمينترن و چين بود. او از هيچ کاری برای اين که اعضای حزب کمونيست چين، خط مشی استالين را نفی کنند، کوتاهی نکرد و آنها را به اين فاجعه که بعد پيش آمد هشدار داد و خط مشی سياسی آنها را محکوم کرد و به آنها می گفت که طبقه کارگر، طبقه ای نيست که وارد معامله گردد. در زمانی که "پراودا" از کودتا و خونريزی چيانگ "ابراز تأسف" می کرد، تروتسکی چنين نوشت: «بارها و بارها در جلسات حزب خود می شنويم که جناح "چپ افراطی" و کارگران چينی در شنگايی را به طور عموم محکوم می کنند به اين که چيانگ را با حرکت های تند خود، به اين خونريزی تشويق کرده اند.»

برخورد استالين اما در رابطه با اين کودتا در درجه اول اين بود که اصلاً موضوع را به زبان نياورد و در درجه دوم موضوع به هر جايی به جز جايی که به آن مربوط می شد، وصل کند.

دو هفته پس از کشتار عمومی، کمينترن يک جلسه تشکيل داد و "اِن اِم روی" کسی که  قرار بود از چين گزارش بدهد، از همه چيز گفت به جز کودتای چيانگ.  «اگر ما حرف های تخيلی "روی" را به مطالبی عينی و واقعی تبديل نماييم، اين طور می توانيم نتيجه بگيريم که کودتای ضدکمونيستی چيانگ، رابطه بين کمونيست های درون کمينتانگ را با حزب کمونيست تقويت کرده است.» لذا "بلوک چهار طبقه" همواره پايدار ماند و تنها لازم گرديد تا جناح بورژوايی بزرگی را که چيانگ نمايندگی اش می کرد، برچيد. خط مشی ائتلافی حزب کمونيست و کمينتانگ نيز همواره باقی ماند و تنها کافی بود تا جناح راست کمينتانگ را که چيانگ نمايندگی می کرد، برچيده و با جناح چپ کمينتانگ جايگزين کرد. اين بود راهنمايی حزب کمونيست شوروی در کنگره پنجم حزب کمونيست چين.» (پنگ سوـتسه،  رهنمود به تروتسکی در باره چين)

به بيانی ساده، استالين، چيانگ را از اين بلوک برداشته و جای او "وانگ" (رهبر کمونيست های کمينتانگ) و "ووهان" (رهبر دولت ملی گرای چين) را گذاشت. در نتيجه خط مشی او قبل و بعد از کودتا همواره ثابت باقی ماند و فقط ارتباط چيانگ با کمينتانگ ناديده گرفته شده و وانگ به مقام رهبری رسيد. تمام اين ها البته بدون توجه به واقعيت رخ داد که چيانگ و وانگ هر دو در يک حزب بودند. وانگ دائماً از روبرو شدن با محافظه کاران کمينتانگ خودداری می کرد، حتی در زمان کودتا و همان طور که استالين بعدها گفت، در اين زمينه هيچ گونه مدارکی وجود نداشت: «کمينتانگ انقلابی با حضور ووهان که قصد مبارزه با ميليتاريزم و امپرياليزم را دارد، می تواند در حقيقت تبديل به ارگانی انقلابی ـدموکراتيک و ديکتاتوری دهقانی گردد.»

اين حرف ها دقيقاً همان مطالبی هستند که استالين دو ماه پيش از آن در باره چيانگ زد و آن زمانی بود که چيانگ نقاب چپی بودن را بر چهره خود داشت. استالين همان طوری که آن موقع مهر رهبری را بر پيشانی چيانگ زد، اکنون هم همين کار را با وانگ کرد. حالا نيز دوباره حزب کمونيست بايد از رهبری تازه و حتی چپی تر کمينتانگ اطاعت می کرد و هيچ گونه حرکت و تحريکی ضدکمينتانگ نمی کرد. دو نقر از اعضای حزب کمونيست به مقام وزارت کار و وزارت کشاورزی "دولت انقلابی" ووهان رسيدند. اين ها نه تنها هرگز نتوانستند دولت را به سوی چپ سوق دهند که برعکس، جلوی حرکت انقلاب را نيز گرفتند. بار ديگر جنبش انقلابی فلج گرديد؛ بار ديگر کارگران و دهقانان هيچ  صدای مستقلی نداشتند، هيچ حزب مستقلی وجود نداشت که مدافع منافع آنها باشد.

تروتسکی در اين رابطه، در جلسه کمينترن چنين گفت: «....استالين (مسئوليت را) به عهده می گيرد و می خواهد تا بين الملل هم مسئوليت مشی سياسی کمينتانگ و دولت ووهان را به عهده گيرد، همان طوری که او خود به طور مرتب مسئوليت مشی سياسی دولت چيانگ را به عهده گرفت. ما هيچ گونه وجه اشتراکی با اين سياست نداريم. ما نمی خواهيم کوچک ترين مسئوليت دولت ووهان و رهبری کمينتانگ را به عهده گيريم. ما شديداً کمينترن را به رد اين مسئوليت گوشزد می کنيم... سياستمدارانی از نوع وانگ در شرايط مساعد، به سرعت و 10 برابر آن چه که با کارگران و دهقانان وحدت می کنند، با جناح هايی مانند چيانگ متحد می شوند.»

پيش بينی بالا دقيقاً همان چيزی بود که کمتر از دو ماه بعد از آن پيش آمد و کشتار بيشتری از کارگران و دهقانان را در برداشت. خواسته تروتسکی اين بود که حزب کمونيست با کمک شوروی سپاه کمينتانگ را تحت کنترل در آورده و برعليه افسران ارتجاعی، زمينداران و امپرياليست ها متحد شود. تروتسکی از توده مردم انقلابی خواست که  کمينتانگ را رها کرده و هيچ گونه اميدی به آن نداشته باشند. به جای ان مستقل مبارزه کنند و ميانجی ها و واسطه گراها را نيز برچينند. "انقلاب بورژواـدموکراتيک به جلو خواهد رفت و يا به شکل شورايی پيروز خواهد شد و يا اصلاً موفق نمی شود. (سخنرانی دوم در زمينه مسائل چين 24 مه 1927، تأکيد در چاپ اصلی)

متأسفانه به جای پذيرفتن حرف های تروتسکی، کمينترن استالينيستی، او را مسخره کرده و کوبيد. وقتی که وانگ جنبش کارگری را سرکوب و ارتش دهقانی ای که به دور ووهان گرد آمده بود را به خاک و خون کشيده و کمونيست ها را از کمينتانگ اخراج و دستگير نمود، استالين باز هم همان طور که انتظار می رفت، عمل کرد: او به جای اين که اعتراف کند که تروتسکی درست می گفت، به تخيلات واهی خود پناه برده و اعلام کرد که انقلاب به "سطح بالاتر"ی رسيده است.

تروتسکی در عوض می گفت که انقلاب شکست خورده است و جنبش کارگری، اتحاديه های کارگری و حزب کمونيست چين متلاشی شده است و برای ابراز اين مطالب از مدارک واقعی استفاده می کرد ـحقايقی که همچون خيلی چيزهای ديگر به دست استالين مخفی شده بود. تروتسکی متذکر شد که چين يک دوره ارتجاعی و ضدانقلابی در جلوی خود دارد، اما از نظر استالين اکنون زمان اعلام موجوديت حزب کمونيست چين فرارسيده بود و می توانست کمينتانگ را رها کند و به سازماندهی قيام های مسلحانه دست زند.

اعلام اين گونه قيام ها چيزی جز ماجراجويی برای پنهان کردن خط سياسی فاجعه آفرين استالين نبود. اين قيام ها بی شک سرکوب می گرديد ـ که سرکوب هم شد. در "نانچانگ" انقلابيون مسلحی که بعد از اوت 1927 جان سالم به در برده بودند، همه از بين رفته و پراکنده شده بودند. به همين شکل قيام دهقانی "هونان هوپه" به شکست انجاميد. در قيام ماه دسامبر آن سال تنها در کانتون، 6000 نفر کشته شدند.

حتی اگر برای حزب کمونيست چين پتاسيل زيرزمين رفتن برای حفظ ارتباط با کارگران و دهقانان باقی مانده بود، تا بتواند شروع به بازسازی خود نمايد، قيام های استالين آن را هم از بين برد. انقلاب در آوريل شکست خورده بود؛ ماجراجويی های استالين بالاخره باعث شکست آن شد و تنها تعدادی انگشت شمار از کادر حزب باقی مانده بودند که مبارزه را دوباره شروع کنند. حزب کمونيست چين، به دست استالين، فرصت خود را از دست داده، گيج خرده و کارگران و دهقانان را گمراه کرده و عاقبت هم از بين رفت.

«مشی سياسی بلشويکی نه تنها خصلت انقلابی دارد، بلکه بايد واقع بين باشد... مشکل ترين وظيفه اين است که تشخيص داده شود که چه موقع موقعيت انقلابی است و آن را دريافت و تا پايان پيش برد. اما به همين نسبت هم مهم است که تشخيص داده شود که چه زمان موقعيت تغيير کرده و وضع عوض می شود. کيچ کاری بی فايده تر و بی ارزش تر از آن نيست که مشت خود را بعد از جنگ نشان داد...» (لئون تروتسکی، مسائل چين بعد از کنگره ششم، 4 اکتبر 1928)

استالين در هر دو زمينه شکست می خورد. «هم زمانی که کارگران را تحت اطاعت بورژوازی ملی درآورد، جلوی جنبش توده ای را گرفت، از افسران ارتجاعی حمايت کرد... استالين سپس تمام تقصيرها را به گردن چن توـ هيسو انداخته و او را از حزب اخراج کرد؛ حزبی که او خودش درست کرده بود. استالين واقعاً "قبرکن انقلاب دوم چين" بود. (تروتسکی "استالين و انقلاب چين" 26 اوت 1930)

درسی از پيروزی انقلاب سوم چين (1949)

در طول انکشاف انقلاب سوم چين، ما توتسه دون عليرغم پيشنهادات کمينترن مبنی بر پذيرش رهبری چيانگ کای چک، اين اتحاد را در عمل رد کرد. حتا در جريان وحدت ضد ژاپنی نيز حزب کمونيست چين استقلال سياسی- تبليغاتی و نظامی خود را حفظ کرد. در نقاطی که کمونيست ها اداره می کردند، اصلاحات ارضی آغاز شده، ارتش سرخ چين بطور کامل مستقل از ارتش بورژوائی کومين تانگ فعاليت کرد. مهم تر از همه اين که پس از خاتمه جنگ ضدژاپنی مائوتسه دون باز عليرغم رهنمودهای کمينترن، از هرگونه وحدت با چيانگ کای چک سرپيچی کرد و اصلاحات ارضی را ادامه داد (تجارب انقلاب دوم به کار گرفته شد). پيروزی انقلاب سوم چين مديون برش مائو از "انقلاب دمکراتيک" و تئوری دو مرحله ای کمينترن بود. خود مائو در مورد رد نظرات رهبری کمينترن چنين می نويسد: "انقلاب چين هنگامی به پيروزی نائل آمد که خلاف عمل استالين عمل کرد. شيطان قلابی خارجی، به مردم اجازه انقلاب کردن نمی داد، لکن کنگره هفتم ما، همه را فراخواند که توده ها را بسيج کنند و تمام نيروهای انقلابی موجود را سازمان دهند تا چين نوينی مستقر شود... اگر ما از قيدهای ونگ مينگ يا به عبارت ديگر از متدهای استالين دنباله روی می کرديم انقلاب چين نمی توانست پيروزی يابد. وقتی انقلاب ما به پيروزی رسيد، استالين گفت که قلابی است." (گفتار در کنفرانس چنگتو- مارس 1958- از کتاب "گفتارها و نامه های مائوتسه دون 71- 1956،" متن انگليسی، ص 102). و يا در جای ديگر می گويد: "آن ها اجازه ندادند چين انقلاب کند، اين سال 1945 بود. استالين می خواست چين را از انقلاب باز دارد، او می گفت که ما نبايد جنگ داخلی داشته باشيم و بايد با چيانگ کای چک همکاری کنيم، و اين که در غير اين صورت ملت چين از ميان خواهد رفت. اما ما به آن چه او گفت عمل نکرديم. انقلاب به پيروزی رسيد، پس از پيروزی انقلاب، او شک کرد که چين يک يوگسلاوی باشد، و اين که من تيتوی دومی شوم." (سخنرانی در پلنوم دهم هشتمين کميته مرکزی- 24 سپتامبر 1962 همان مأخذ بالا، ص 191). و يا در بحث از مسأله فلسفه در 18 اوت 1984 می گويد: "استالين عليه انقلاب چين ايستاده بود... حتا قبل از انحلال بين الملل سوم، ما از دستوارات او اطاعت نمی کرديم" (همان جا، ص 218- 217).

 

منبع: سايت ديدگاه




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
مازیار رازی:



در پیوند با این مطلب نظری ثبت نشده است.

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.