شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

پنجشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۹۷ - ۲۱ ژوئن ۲۰۱۸



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

چه حقایق تلخی ۲

گلمراد مرادي

 هیچگاه لبخند ملیح از چهره بشاش و دوست داشتنی او محو نمی شد. گردن بلند، چشمان درشت و آبی رنگ، مژه های دراز، ابروان کمانی، موی سر پر پشت و سیاه و براق، وصورت صاف و بی لک، لبهای غنچه وهوس انگیزی داشت که درنظر اول انسان فکر می کرد، از دختران زیبا روی ارمنی است، ولی ارمنی نبود. هنگام لبخند و نمایان شدن دندانهای سفید و قشنگش که یک دندان روکش ازطلای زرد در سمت چپ تزئین دندانهای بالائی شده بود و در آن زمان حداقل در شهرستانها و ولایات مد بود، برزیبائی و طراوت گونه و رخسار و خنده عسلی اش دو چندان می افزود.

افسانه این دختر خوشرو و زیبا در یکی از شهرهای مرزی کشور متولد و رشد نموده بود. او تنها دختر یک خانواده نسبتا متمول شهرستانی بود که فقط تا کلاس ششم ابتدائی بیشتر شانس درس خواندن را بدست نیاورد. اما او خط و انشاء بس زیبائی داشت و به نامه نگاری یا آنگونه که در سالهای پنجاه میلادی تازه در آن ولایات دور از مرکز و شهرستانها مکاتبه و دوست یابی با اقتباس از"دیل کارنگی"، رمان نویس و از  مبتکران دوست یابی، آمریکائی الاصل، در میان جوانان باب شده بود، زیاد علاقه نشان می داد.

آن روزها مجلات جوانان و نوجوانان صفحاتی به درج اسامی و آدرسهائی برای مکاتبه اختصاص داده و این خود دو حسن داشت: یکی اینکه مجلات پر فروش تر می شدند و جوانان آخرین ریال پول توجیبی را برای خرید آنها مصرف می کردند و دیگر این که قشر جوان جامعه بیشتر به فراگیری سواد و مطالعه عادت می نمود. در شهرستانی که نه سینما بود، نه تئاتر و نه سر گرمی های دیگر، جوانان در کنار کار و کمک به والدین چه در منزل و چه در مغازه، مطالعه و از این طریق مکاتبه و دوست یابی مکاتبه ای از میان هم سن و سالان خود درداخل و یاخارج ازکشور، یکی دگراز راههای گذراندن وقت بویژه برای دختران که کمتر از منزل خارج می شدند، می توانست باشد.

افسانه که بعد از پایان کلاس ششم و فراگیری خیاطی، کار دگری نداشت، مکتبی باز نمود و به بچه هائی که امکان مدرسه رفتن را نداشتند، درس می داد و اوقات فراغت را نیز باورق زدن روزنامه های پدرش و مجلاتی که گاه گاهی می خرید، خودرا سر گرم می کرد. روزی در مجله ای برای نو جوانان، داشت به صفحات دوست یابی نگاه میکرد که چشمش به آدرسها و نامهای چند نفری از هم سن و سالان افتاد که او را تشویق کرده و به هوس مکاتبه و نامه نگاری انداخت.

برای این کار نخست نیاز به داشتن یک آدرس صندوق پستی در اداره پست بود. زیرا آدرس منزل برای نامه نگاری با غریبه ها، زیاد مناسب نبود و به علاوه در این شهرک کوچک، همه همدیگر را می شناختند و آدرس منزل آقای شادمان برای محصلین هم سن و سال و همکلاسی افسانه آدرسی آشنا بود و چون اکثر جوانان آن شهر دختر و پسر این مجلات را می خواندند، بنا بر این برای جلو گیری از انگشت نما شدن، نمی بایستی آدرس منزل داده شود. لذا او از پدرش اجازه خواست و خواهش نمود که یک صندوق پستی اجاره نماید. پدر افسانه که مرد اهل مطالعه و روشنی بود و تنها دختر زیبایش را هم دوست می داشت، علاقمند نیز بود که دخترش بیشتر در منزل سر گرم باشد و زیاد هوس بیرون رفتن راهم در این سنین نوجوانی 17 و 18 سالگی (تین ایجر) نکند. بهمین دلیل با خوشروئی از علاقه دخترش به مکاتبه استقبال می کرد، بویژه اگر او دوست مکاتبه ای دختری در خارج از ایران بیابد، بر خوشحالی والدین می افزود. پدر از راه برگشت از اداره، به پستخانه رفت و با پرداخت مبلغی ناچیز کلید یک صندوق پستی کوچک، برای استفاده شخصی را از آنجا که چندان فاصله ای هم با منزلش نداشت، گرفت، به خانه آورد و به دخترش داد و اورا با اینکار بسیار خوشحال نمود. افسانه علاقه زیادی هم به ادامه تحصیل داشت، ولی چون در آن شهرستان هنوز دبیرستان دخترانه وجود نداشت و پدرش هم اجازه نمی داد که او برای ادامه تحصیل به شهر دیگری برود، لذا او نا چارا با فراگیری یا خود آموزی زبان انگلیسی راضی شد. افسانه خود در منزل با حروف الفبای لاتین آشنا شده بود، وبعلاوه باکار خیاطی و درس دادن به بچه ها خود را مشغول می کرد. آقای شادمان، هنگامی که علاقه ی دخترش را به فراگیری زبان انگلیسی دید، از آقای گویا که تنها معلم زبان انگلیس در دبیرستان پسرانه آن شهر بود و زن و دو فرزند نیز داشت، تقاضا نمود، در صورت امکان هفته ای دو ساعت به دخترش آموزش زبان انگلیسی بدهد. آقای گویا، نه نگفت، و این مسئله را با همسر خودش که در دبستان نیز معلمه بود، در میان گذاشت. زن آقای گویا چون افسانه را در دوران مدرسه اش می شناخت. از او به عنوان یک دختر با هوش و مؤدب و زرنگ نام برد و به شوهرش توصیه کرد، حتما به او زبان انگلیسی را یاد بدهد. بنا بر این، قرار گذاشته شد که آقای گویا هر پنجشنبه پس از پایان کار ازساعت سه تاپنج بعداز ظهر برای تدریس زبان انگلیسی به افسانه، به منزل آقای شادمان برود.

افسانه باعلاقه فراوان آغاز به فراگیری انگلیسی نمود و همه تمرینها را با دقت انجام می داد و معلم نیز از علاقه و پشتکار او، رضایت کامل را نشان داد. یاد گیری زبان انگلیسی برای افسانه رؤیاهائی را در ذهنش بوجود می آورد، که روزی به اروپا برود و زبان را خوب یاد بگیرد و بعدهم برگردد و در مملکت خود مترجم شود. بهمین دلیل فکر شوهر کردن و بقول مادرها به خانه بخت رفتن را هم برای مدتی از سر بیرون نمود. در نتیجه هر خواستگاری هم که می آمد و به دلیل زیبائی بیش از حد افسانه، شمار آنها هم، از افسر و مهندس و کارمند گرفته تا معلم و فرزندان متمولین و غیره، کم نبودند، خیلی مؤدبانه پاسخ نه می شنیدند، اگر چه مادر افسانه بسیار مایل بود که دختر زیبا و خوش رویش زن فلان معلم یا کارمند خواستگار می شد، اما افسانه، بر عکس دیگر دختران هم سن و سال خودش، فعلا نمی خواست شوهر کند.

یک روز افسانه که از تدریس به بچه ها و تمرین های زبان انگلیسی فارغ شد، مجله هفته را که تازه خریده بود، ورق می زد و در صفحه مکاتبات چشمش به یک آدرس و نام خارجی از آلمان با شرح کوتاهی به فارسی، که گویا از طرف کارکنان مجله متن را ترجمه کرده بودند، افتاد، که دختری به نام آریانا مایل است با دختران ایرانی بین 16 تا 19 ساله به زبان انگلیسی مکاتبه نماید. او خودش 16 سال دارد و دو ماه دیگر هفده  سالش می شود و در دبیرستان کلاس دهم را نیز تمام کرده است و در شهر مونیخ، خیابان ماکسی میلیان زندگی میکند. افسانه 17 پا به 18 بود و علاقه نشان داد با این دختر، به زبان انگلیسی شکسته بسته ای که یاد گرفته بود، نامه نگاری کند. او زود قلمش را به دست گرفت و بالشی را بر قالی کاشان وسط مهمان خانه گذاشت و با سینه بر روی قالی دراز کشید و آرنجها را به بالش تکیه داد و نامه بسیار کوتاهی با جملاتی که از فاعل و فعل و مفعول و گاهی با یک صفت بیش نمی بود، مانند: "مای نیم ایز افسانه. آی ام 17 یرز اولد. آی لیو این وان سیتی وید 40 تاوزند پیپل. آی وانت تو فایند وان گود گرل فریند این یوروپ ...." و از این قبیل جملات ساده و (گاهی با واژه هائی غلط. مثلا بجای "وان" a انگلیسی درست تر است و به جای آن در فارسی (ا) باید گذاشت و یا بجای پیپل واژه اینهابیتانت یعنی ساکن درست تر است). بهر حال آن را نیز به معلمش نشان داد که به عنوان تکالیف منزل غلط گیری نماید. اگر چه خود معلم از درست بودن بعضی جملات شک داشت، اما غلط آنها را در حد توان خودش گرفت و تصحیح نمود.

افسانه نامه را با عنوان آریانا هوفمن پاکنویس کرد و در پاکت پست هوائی گذاشت و روی آن هم به انگلیسی نوشت: "فرام ایران تو جرمنی، بای ایر میل" و روز شنبه که پستخانه باز شد، آنجا رفت و یک تمبر پست هوائی نیز گرفت و بر آن چسباند و به کار مند پست داد. سه هفته ای طول کشید که روزی نامه ای را همراه نامه های رسیده از داخل کشور درصندوق پستی دید که ازخارج آمده و از آریانا هوفمن بود. افسانه نامه را همانجا در اداره پست باز کرد که آریانا یک قطعه عکس رنگی خودش نیز همراه نامه فرستاده بود. دخترخوش اندام و زیبا روئی بود. بر عکس تصور و انتظار ما شرقی ها که همه اروپائیان را مو بور می بینیم، آریانا آنگونه که در عکس رنگی دیده می شد، دارای موهای قهوه ای و  چشم میشی بود. خواندن نامه کمی سخت بود، زیرا خطش برای افسانه که تازه با حروف انگلیسی آشنا شده بود، زیاد آسان نبود. به علاوه واژه هائی درآن بکار گرفته شده بودند که نیاز به کمک گرفتن از واژه نامه داشت. افسانه با عجله به منزل آمد و فرهنگ حیم یا همان واژه نامه انگلیسی- فارسی را از طاقچه پائین آورد و نخست واژه های نا آشنا را روی یک برگ کاغذ نوشت و آنها را در فرهنگ لغت یافت و بعد هم کوشید نامه را سر صبر بخواند، اما باز هم محتوای آن را کاملا نفهمید. در هر صورت با یاری گرفتن از معلم توانست از متن نامه بدین ترتیب باخبر شود: آریانا هوفمن بسیار خوشحال است که برای اولین بار ازیک دختر ایرانی و آنهم شهرستانی نامه ای دریافت می کند. تعجب آریانا در آن بود، آنگونه که او از دوستان پدرش که زمانی کارمند سفارت آلمان بوده اند، شنیده بود، فقط دختران تهرانی مدرن و اهل دوست یابی اند و اغلب شهرستانی ها برای این کارها (مکاتبه و امثال) محدود می باشند. آریانا درنامه، ضمن معرفی کامل خود، نوشته بود که یک برادر و یک خواهر کوچکتر از خودش دارد و پدرش در یک شرکت صنعتی و بزرگ آلمانی کار می کند که این شرکت درایران نیز سر مایه گذاری زیادی کرده است. مادرش هم خانه دار ونهایتا او بسیار علاقمند است، اگر افسانه هم یک عکسی از خودش بفرستد و در صورت امکان معنی واژه افسانه را هم برایش بنویسد. گویا آنگونه که پدرش به او گفته است: آریانا از واژه آریائیها می آید که آریا نام مرد و آریانا نام زن بوده است و چون به اصطلاح، ایرانی ها و آلمانی ها از نسل آریائی هستند، او به ایرانی ها علاقه زیادی دارد و مایل است روزی از ایران نیز دیدن کند. درآنزمان چون هنوز فیلمهای رنگی و تکنیک ظاهر کردن آنها به شهرستانها نیامده بود، افسانه با دوربین عکاسی کداک پدرش که فقط جای هشت قطعه فیلم سیاه و سفید داشت، در یک روز جمعه که طبق معمول همه بباغهای اطراف شهر رفته بودند و ناهار را در سایه درختان بید و کنار جوی آب روان و روشن صرف کنند و بوی عطر لیمو و نارنج و پرتقال درختان باغ را به مشام خود برسانند، چند قطعه ای عکس گرفت و به تنها عکاسی شهر داد که ظاهر کند و یکی از قشنگترین آنها را برای آریانا انتخاب نمود که بفرستد.

نامه نگاری بین افسانه و آریانا حدود بیش از یک سالی ادامه داشت و آنها چندین نامه برای هم رد و بدل کردند که افسانه در همان نامه دوم ضمن اینکه معنی واژه افسانه یعنی "سرگذشت و حکایت و داستان غیر واقعی" برای آریانا نوشت، در باره خودش به عنوان تنها فرزند خانواده و آب و هوای شهرش و وضع زندگی در این شهر و غیره را در حد توان انگلیسیش بر روی کاغذ آورد. در این مدت مکاتبات بین آندو، افسانه قادر بود، بدون مشکل نامه های آریانا را خوب بخواند و به آنها پاسخ دهد. اگر چه هنوز پاسخها محدود به یک تعداد واژه معمولی بیش نبود.

آریانا در آخرین نامه اش نوشته بود که یک دوست پسر مسن تر ازخودش دارد، یعنی او حدود شش سال بزرگتر است و می خواهد با این پسر که از ته دل دوستش دارد و سه ماهه از او حامله است، ازدواج کند. یعنی آریانا که تازه چند هفته پییش هیجده سالش شده بود و یک عکس از جشن تولدش را هم برای افسانه فرستاده بود، بدون اینکه ازدواج کرده باشد، از دوست پسرش حامله شده و بهمین سادگی در نامه اش هم نوشته است! مگر می شود قبل از ازدواج حامله شد؟! وای این دیگرچه جوررابطه و زندگی است؟! (افسانه پیش خود زمزمه میکرد). در واقع این مسئله دوست و رفیق پسر داشتن و قبل از ازدواج حامله شدن برای افسانه شهرستانی و ایرانی که درمیان یک مردم اکثر مسلمان رشد کرده، یک شوک بود. اوحتا این نامه آخری را به معلم اش هم نشان نداد و چه بسا این شوک باعث قطع رابطه مکاتباتی آنها شد. در جامعه و مناسبات فرهنگی که افسانه در آن زندگی می کرد، علنا دوست پسر داشتن، آب رو ریزی و انگشت نما شدن برای خانواده بدنبال داشت و حتا صحبت درباره آن خوشایند خانواده نبوده و بدون ازدواج حامله شدن هم فاجعه بار و غیر قابل تصور بنظر میرسید. ولی دراروپا این یک مسئله تقریبا عادی شده بود و بغیر از محفلهای مذهبی کاتولیک و افراطیون مسیحی، زیاد تعجب آور نبود.

درهرصورت آریانا هنگامی که شش ماهه حامله بود و درجشن عروسی آثار حاملگی نیز دیده می شد، ازدواج کرد و بدلیل سرگرمی وتازه عاشق شدن دیگرزیاد حواسش نبود که افسانه به نامه اش هم پاسخ نداده است. او بعد از چند ماهی که هنوز تازه عروس بود، وضع حمل کرد و پسری به دنیا آورد که اورا فریدریک نام نهاد. آریانا از تولد فرزندش بسیار شادمان بود. او هنگامی که فریدریکش می خوابید، بیاد دوستان می افتاد و روزی هم، افسانه دوست مکاتبه ای را بخاطر آورد و نامه ای برایش نگاشت و یک عکس عروسی و یک عکس از خود و شوهر و پسرش را نیز برای دوست ایرانیش فرستاد. افسانه بلافاصله آن عکسها را به مادرش نشان داد و با این کار، قند توی دل مادرش آب شد و مادر فکر می کرد، ای شاید بادیدن این عکسها، افسانه اش فسون شود و تن به ازدواج بدهد. اما این طور نبود، بلکه او بر نامه دیگری در رؤیاهای خودش داشت. از آن ببعد افسانه بیشتر به آموزش بچه ها و پذیرش محصل بیشتر، از کلاس یکم تا کلاس سوم و گسترش مکتبش بعنوان منبع در آمدی فکر می کرد و تمام نیرو را روی این مسائل گذاشت.

آریانا یک شش ماهی بعد از تولد فریدریک با شوهرش که با تجربه تر بود و دست و بال باز تری از خود او داشت، مشکل پیدا کرد. هنوز بچه آنها یک ساله نشده بود، که این مردک، آریانا را بایک بچه جاگذاشت و بدون نشان با زن دگری رفت. آریانا دختری جوان نرسیده به 20 و بدون تخصص شغلی یا پایان نامه مدرسه با یک فرزند یک ساله تنها ماند و هیچ هم نمی خواست به والدینش مراجعه کند، زیرا بدون رضایت آنها تن به این چنین ازدواج و بچه داری، داده بود. در آلمان قانونی هست (بنام "اونترهالت فورشوس یعنی پیش پرداخت یامساعده برای هزینه زندگی") که اگر پدری زن و فرزندش را رها کند و بی نشان برود و یا باشد، اما نتواند مخارج آنهارا پرداخت کند، اداره اموراجتماعی و حمایت از کودکان این وظیفه را بر عهده می گیرد و تا سن 12 سالگی آن کودک، از مادر و فرزند حمایت می نماید. آریانا از این مزایا بر خوردار بود، اما در آن سنین جوانی هیچ گاه امکان بیرون رفتن و بامرد دگری آشنا شدن را بدست نمی آورد، زیرا فریدریک کوچولویش دست و پاگیر بود و نیاز مبرم بمراقبت شبانه روزی داشت و آریانا نیز بدلیل شکست در عشقی که به آن اعتقاد عمیق پیدا کرده بود، دیگر هر مردی را با پدر بی وفای فریدریک مقایسه می کرد و از همه آنها بیزار بود، لذا ازمردها به طور کلی دوری می جست. او تمام هم و غمش فریدریک بود و با او زندگی را بسر می برد و روز بروز علاقه اش به تنها پسرش بیشتر می شد. همین که فریدریک پا به کودکستان نهاد، دست و بال آریانا نیز برای چند ساعتی در روز باز شد و فوری به دنبال شغلی، نصف روزی روان گشت و در فروشگاهی هر روز تا ساعت یک بعد ازظهر مشغول به کار شد. بعد از کار فریریکش را از کودکستان بر می داشت و باهم ناهار می خوردند. آریانا بغیر از ساعات کودکستان و بعدها نیز مدرسه حتا یک ساعت دوری و جدائی از فریدریک را تحمل نمی کرد. در سنین بالاتر اگر فریدریک فقط چند ساعتی دیر تر از موعد مدرسه بمنزل می آمد، شدیدا مورد بازخواست قرار می گرفت که کجا بودی؟ چکار کردی؟ با کی بودی و از این قبیل پرسشها، بویژه هنگامی که فریدریک در سن بلوغ بود، کنترول بر او بیشتر می شد. اگر فریدریک دختری از همکلاسی هایش را به منزل می آورد، چهره آریانا در هم می رفت و روی خوش به دخترک نشان نمی داد. شب 16 همین سال تولد فریدریک مادرش یک جشنی برای او ترتیب داد و خواست که او همکلاسی هایش را دعوت کند. فریدریک با خوشحالی این کار را کرد و آن شب کل کلاس، یعنی همه 24 نفر دیگر از هم کلاسیهای کلاس دهم (12 دختر و 12 پسر) که با خوش 25 نفر بودند، دعوت کرد. بعداز شام و بازکردن هدیه ها، برنامه رقص و موسیقی آغاز شد. آریانا با استثناهائی، تمام شب را با فریدریک پسرش رقصید. او به عنوان یک مادرجوان که هنوز 34 سال داشت، هم خوش تیپ بود و هم احساس جوانی می کرد و درتحرک و رقص هیچ دست کمی نیز از دختران 16 و 17 ساله نداشت. بعد از رفتن مهمانان و خلوت شدن منزل، فریدریک نگاهی آزمندانه بمادرش انداخت و توی دلش می گفت: آه چه خوب بود، که سارا، یکی از دختران همکلاسی که مورد علاقه اش هم بود، امشب پیش او می ماند.

مادر هم به نگاه او پاسخ گفت و در چهره فریدریک احساس اورا می خواند و با ورانداز کردن فریدریک تودل بروش، اورا سخت درآغوش کشید و برای اولین بار، یک بوسه ناب و عاشقانه از لبان حریص او گرفت. فریدریک که تا کنون اجازه نداشته با هیچ دختری دوست بشود و این نخستین بار بود که یک زن با حرارت عاشقانه ای اورا می بوسید. در این بوسه احساس دیگری به او دست داد، زیرا این، با بوسه های پیشین مادرش کاملا متفاوت بود. بنا بر این او نیز جرأت کرد و مادرش را بیش از پیش در بغل گرفته و  عاشقانه بوسید. از همان شب آریانا باتمام وجودش فریدریکش را تصاحب شد و با او عشق ورزید. توجیه او در پاسخ به پرسشهای فریدریک آن بود که تو خودت با تمام وجودت از همین رحم بیرون آمده اید، حالا چه فرق می کند، اگر یک عضو کوچک از همین بدن تو قصد ورود مجدد بجایگاه اولیه اش را کند! البته این توجیه گری فقط برای خود قانع کردن و سر پوشی بر ارضاء هوس یاجبران کمبودهای جنسی خود او و پای مال نمودن عرف مادر فرزندی و برگشتن به زندگی اولیه انسانها یا بنا به داستان های مذهبی برگشتن به دوران هابیل و قابیل بیش نبود.

خوب، از مادر جوانی که شوهر بی مسئولیت و بی وفایش اورا در عنفوان جوانی و در دوران شکو فائی عشق و عاشقی با یک بچه جا می گذارد و با زن دیگری بدون هیچ نشانی می رود و این مادر جوان هیچ فرصت ارضای غریزه جنسی خودرا بامرد دیگری هم ندارد، چه انتظاری بیش از این می توان داشت؟ چه بسا همین مادر در آن دوران تنهائی خود، و کودکی و نوجوانی پسرش، فقط با فشار دادن او برسینه و یا بازی با او توانسته بوده خودرا ارضا کند.

از آنجا که فریدریک در مدرسه با دیگر همکلاسی ها بجز با سارا که رابطه دوستانه در حد صحبت کردن داشت، کمتر انس می گرفت و بر عکس دیگر پسران جوان هم سن و سالش که برای بوسیدن یک دختر سر و پا می شکستند و اگر دختری به آنها روی خوش نشان می داد، هول می شدند، او اصلا هیچ علاقه ای و یا روی خوشی به دختران نشان نمی داد. تا جائیکه دخترها درباره او می گفتند: "موتر  زونشن" یعنی بچه ننه. آنها بهم می گفتند: مگرنمی دیدین تمام شب جشن تولدش با مادرش می رقصید! بارها با کنایه می شنید که: شاید او مرد نباشه و یا می گفتند، هوموست!

چون او علاقه ای به پسرها نداشت این کنایه آخری دیگر منتفی بود. اما فریدریک تا زمانیکه مدرسه بود، ازکنایه و لغوز و سرزنش دختران شرور و شوخ برحذر نمی ماند.

 

بچه ها همه دوران دبیرستان را به پایان بردند و هرکدام به راهی رفتند. یکی با پشت سر گذاشتن دوره بانک داری، کارمند بانک شد، دیگری نرس بیمارستان و یکی ازدواج کرده و به دنبال کار می گشت و برخی از آنان نیز در رشته های مورد علاقه ی خود در دانشگاهها نام نویسی کردند، از جمله فریدریک می خواست حقوقدان بشود و در دانشکده حقوق دانشگاه همان شهر محل اقامت آغاز به تحصیل نمود. اینهم خواست مادرش بود، زیرا در خانه ماندن هم از هزینه دانشگاه در شهر دیگری صرفه جوئی می شد و هم مادرش مایل نبود که فریدریکش از او دور شود و بدلایل دیگر ..... .

ورود به دانشگاه دنیای دگری بود. در واقع دانشگاه با مدرسه تفاوتی فاحش داشت. دانشجویان هنگام جمع شدن در کافه تریای دانشگاه، برعکس دانش آموزان مدارس، که همه اش بحث بر سر زیبائی یا زشتی فلان دختر و پسر بود و کدام پسر خوب ماچ می کند یا لب کدام دختر مکیدنی است و یا فلان معلم آدم عوضی و بد خلقی است، درباره ی مسائل مهم تر اجتماعی صحبت می کردند. گاهی اوقات، ضمن صحبتهای درسی و بحث بر سر رشته تحصیلی و علائق اجتماعی و پیشنهاد برای بهبودی وضع کلاسهای درس و رابطه استادان با دانشجویان، گرایش و هم مونسی بین پسران و دختران نزدیک تر می شد و این خود نیز گاهی به عشق و علاقه و دوستی تنگا تنگ می انجامید. مثلا برخی از پسران می کوشیدند نظر زیبا ترین دختران همکلاسی را به طرف خود جلب کنند و بر عکس نیز بعضی از دختران علاقه داشتند به دنیای درونی آن دسته ازجوانان همکلاسی تودار و کم حرف راه یابند، ازجمله آنها فریدریک، که این زیاد آسان نبود. زیرا فریدریک هنوز با عادت و رفتار در مدرسه و وابستگی به مادرش کاملا قطع رابطه نکرده و آن را باخود به محیط دانشگاه نیز آورده بود. لذا او برای بقیه کمی سرد مزاج بنظر می رسید و کم توجه به دختران.  

روزی در یک اکسکورسیون یا گردش علمی که از طرف دانشگاه برای دانشجویان ترم یکم و دوم گذاشته می شد، یعنی در راه پیمائی طولانی در دارستانهای اطراف شهر  که دانشجویان دانشکده حقوق هم درآن شرکت داشتند، یک دختر بسیار زیبا و متین از همکلاسی های فریدریک با او هم قدم و هم صحبت شد. بیانات، چهره و رفتار این دختر که یاسمین نام داشت، به اندازه ای جذاب بود که فریدریک را مجذوب خود کرد، تا جائیکه آن دو در رستوران ما بین راه در جنگل که برای استراحت نیمروز و ناهار بود، در کنار هم نشسته و بیشتر گرم صحبت شدند. این آغاز یک سالی، دوستی پنهان آنها، نه فقط از دید مادر، بلکه حتا از دید همکلاسی ها بود. آنها بدون آنکه در باره مسائل خصوصی حرفی بزنند، اغلب صحبتهایشان در خصوص درس و یا مسائل اجتماعی بود. اما با این توصیف اعتمادشان داشت به هم جلب می شد. روزی آندو که ازکلاس درس خارج می شدند و بطرف منزا (ناهار خوری دانشگاه) می رفتند، ناگهان یاسمین دست فریدریک را گرفت و در آن میان نگاه های عاشقانه ای از هر دو طرف رد و بدل شد. آنها ضمن راه رفتن احساس گرم و جذب کننده ی خود را از طریق فشار دادن انگشتان بهم منتقل می نمودند. هر لحظه، و مکرر شراره آتش محبت از چشمان هر دو شعله می کشید و لبهای آنان داشت گر میگرفت. دقیق درصف انتظار منزا برای غذا بود، که اولین بوسه کوتاه، مهری بر تأیید دوستی نزدیکتر زد. آنها ناهار را با نگاههای گیرا بهم، نوش جان کردند. پس از صرف ناهار و رفتن به کافه تریا و نوشیدن یک قهوه، هر دو به کلاس درس که ساعت 2 بعد از ظهر آغاز می شد و تا ساعت 4 ادامه می داشت، رفتند. این دو نمی دانستند که این دو ساعت فورلزونگ (درس) چرا آنقدر طولانی شد!! گویا وقت همانند لاک پشت و یا حلزون حرکت میکرد و دوساعت برای آندو به یک سال گذشت. آنها تمام مدت درس بیشتر بهم نگاه می کردند تا به استاد، بطوری که تعدادی از هم کلاسی ها متوجه این نگاههای عاشقانه نیز شدند. بعد از پایان درس یاسمین پیش قدم شد و گفت اکنون می خوای کجا بری؟ می خوام منزل برم، مادرم منتظره، او  پاسخ داد. یاسمین گفت: با خانواده زندگی کردن این را هم داره. مثلا اگر امروز دیر تر منزل بری اشکالی ایجاد میشه؟ فریدریک باکمی مکث، پاسخ داد: نه نه هیچ اشکالی نداره. گفت پس می خوای با محیطی که من زندگی می کنم آشنا بشی و پیش من با هم یک چای بخوریم، من توی هایم (خوابگاه دانشجوئی) هستم. فریدریک بدون مقدمه و ذوق زده، گفت چرا نه! با علاقه می آم. هردو دست در دست، سوار اتوبوس شدند و چند ایستگاه بعدهم جلو خوابگاه دانشجوئی پیاده گردیدند و یکسر به اطاق یاسمین که در طبقه یکم خوابگاه بود، رفتند. هر دو کیف های دستی را در اطاق 14 متر مربعی، که یک تخت خواب و یک میز تحریر و یک صندلی در آن بود و با یک قفسه کتاب به دیوار تزئین شده، روی میز گذاشتند و فریدریک زود برلبه تخت یکنفره نشست و یاسمین هم که هنوز سر پا ایستاده بود، گفت: نوشیدنی چه دوست داری؟ من علاوه بر چای که دم می کنم، آب پرتقال و آب گاز دار هم در یخچال دارم. فریدریک گفت: هم اکنون قهوه گرم خوردیم، اگر با لیوانی آب خنک شادم کنی ممنونم. او یک لیوان از قفسه جای ظرف برداشت و به طرف یخچال کوچک گوشه اطاق رفت و آن را باز کرد و یک شیشه آب سرد را بیرون آورد و لیوان را نصفه پر کرد و ضمن دادن آن به دست فریدریک، گرمی انگشتان اورا بر روی دستش که به لیوان سرد بود، احساس نمود و چشمها باهم به گفتگوه پرداخته و کششی آهن ربائی آنها را به هم نزدیک می کرد. در این حال فریدریک آب را با دست خود و یاسمین به سوی چپ برد و روی میز گذاشت و دست یاسمین را کمی فشار داد و آهسته بطرف خود کشید. یاسمین نیز، چون از او زیاد خوشش می آمد، بدون هیچ مقاومتی به او نزدیک شد و لبان پر حرارت خود را برلبان آزمند فریدریک نهاد، دستها بر گردن حلقه شد و بی اختیار سینه بر سینه بر درازای تخت در غلطیدند و بوسیدنی بس طولانی آغاز شد. آنها خود نمی دانستند که چند دقیق با چشمان بسته و لبان در لب و زبانها در هم حلقه شده، هم دیگر را می بوسیدند. اما همینکه چشمها را باز کرده و لبها ازهم جدا شدند، فریدریک احساسی نو داشت و از آن لحظه هرگز نمی خواست دیگر از یاسمین جدا شود. او کمی بفکر فرو رفت. یاسمین پرسید به چه فکر می کنی؟ دختر دوست دیگری داری که در انتظارته؟ نه نه او پاسخ داد. اما یک چیزی را میخوام بهت بگم که روم نمیشه. یاسمین گفت: بگو چرا روت نمیشه؟ آیا از من خوشت نمی آد؟ فریدریک نگاهی به یاسمین کرد و گفت: چه میگی تو! من ترا بیش از حد دوست دارم، منتها! منتها چی؟ بگو! مشکل اصلی مادرم هستش. یاسمین گفت: چرا؟ فکر می کنی او از من زیاد خوشش نیاد! فریدریک گفت: او از هیچ دختری خوشش نمی آد و اجازه هم نمیده، که من با دختری دوست بشم. یاسمین گفت: باعث تعجبه، معمولا مادر ها بسیار خوش حال می شوند که پسرشان، یک دختر رفیق داشته باشه. فریدریک گفت: برعکس او می خواد که من فقط مال خود او باشم. یاسمین گفت: طبیعی است، مادرها فرزندان را بیش از حد دوست دارند و برایشان سخته که از آنها جدا شوند و یکی دیگر فرزندان آنها را از آنان دور کنه. فریدریک گفت: مسئله فقط رابطه مادر فرزندی نیست، بلکه خیلی عمیق تر از این ها است. یاسمین فکرش بجائی نمی رسید. او عاقبت گفت: رو راست با تو حرف بزنم: مادرم بیش از پنج ساله که مرا به عنوان لاور (عشق ورز) خودش محبوس کرده و اجازه هم نمیده که من با هیج دختری رابطه جنسی و یا دوستی داشته باشم. او دیواری بر اطراف احساس من کشیده که تو این دیوار را اکنون و برای همیشه تخریب کردی و من احساس آزادی می کنم و از این ببعد، دیگر نمیخوام عشق ورز مادرم باشم، اما در عین حال نمیخوام اورا هم از خودم برنجانم. یاسمین با شنیدن این حرفها شوکه شد! او شنیده بود که بعضی پدرهای دیوانه و ناپدریهای احمق بادختران و دخترخوانده های کم سن و سال خود، رابطه جنسی نا خواسته از طرف دختران داشته اند، اما آنها به محض افشاء شدن، دادگاهی و بجزای خود رسیده اند، این اولین بار بود که می شنید یک مادر با پسر خود رابطه جنسی عاشق و معشوقانه دارد. فریدریک میگفت که: پدر بی همه کس و بی مسئولیت من، مادرم را در سنین نو جوانی جا گذاشته و با یک دختر دیگر بی نشان، رفته است و هیچ خبری هم ازخودش نداده و مادرم تمام عمر را فقط با من سرکرده است. یاسمین گفت: اکنون میخوای چکار کنی؟ او گفت: من ترا دوست دارم و تو دروازه دنیای دگری را بر من گشودی، اما در عین حال نمی خواهم مادرم از من نفرت پیدا کنه. نمی دانم چکار کنم. یاسمین پرسید مادرت چند سالشه؟ او حدود چهل سالشه و من دارم 22 ساله میشم. یاسمین گفت بهتره که رو راست با مادرت حرف بزنی که تو اورا بعنوان مادر دوست خواهی داشت و گوش زد کن که او به آینده تو نیز توجه کنه.

 

فریدریک و یاسمین با این جملات و گرفتن چند بوسه دیگر، ازهم جدا شدند و فریدریک با چند ساعتی تأخیر به منزل آمد. این روز سوای روزهای پیشین با مادرش سرد بود و حرارت همیشگی را نداشت و اورا مانند سابق بغل نکرد و نبوسید. شب، بعداز شام و هنگام خوابیدن هم علاقه چندانی به همخوابگی با مادرش را نشان نداد، اما او این کار را کرد. مادرش حس کرد که فریدریک عوض شده و اورا مورد باز خواست قرار داد. کجا بودی؟ چرا اینقدر دیر آمدی و چرا بی میلی؟ چه اتفاقی افتاده؟ فریدریک گفت: مادر! دیگر نمی خوام، باهم رابطه جنسی داشته باشیم. آریانا باشنیدن این جمله به گریه افتاد و زار زار گریه کرد وگفت آخرچرا نمی خوای؟ فریدریک گفت: اولا؛ احساس زشتی در من بوجود آمده و از خودم شرم دارم و خودرا حقیر و بی عاطفه می شمارم. تا کنون به این مسئله عمیقا فکر نکرده بودم، امروز بیدار شده ام. دوما تو مادرم هستید و من تاکنون کار احمقانه ای میکردم. من خیلی مایل بودم که تو مرد دلخواهی برای زندگی خودت پیدا کنی، ولی ترسو بودم و جرأت نمی کردم بتو بگم. اکنون با یک دختر بسیار مهربان و همکلاسی ام که عقلش دو برابر منه، دوست شده ام. او راه درست زندگی را بمن نشان داده. حدود یک سال است که اورا می شناسم، اما از امروز به او نزدیک شده ام. آریانا بنای داد و بیداد و اظهار نفرت از همه دخترهای جوان را نهاد. فریدریک کوشید اورا آرام کند، اما او آرام بشو نبود، تا جائی که مسئله بغرنج شد و کار به ملاء عام کشید و فریدریک به مشاور خانواده و روانکاو پناه برد و حتا آنها به بحث تلویزیونی و مشاورت در ملاء عام کشیده شدند، که مادر با صراحت اعتراف می کرد که پسرش را عاشقانه دوست دارد. اما اکنون او با یافتن دوست دختری دیگر نمی خواهد با من همبستر شود. در هر حال هیچ مشاوره و گفتگوئی هم در آریانا مؤثر نبود.

 

پس از آنکه فریدریک در تصمیمش پا بر جا ماند و آن را قطعی کرد، دیگر حتا حاضر نشد در زیر یک سقف با مادرش باشد و زود اطاقی در همان خوابگاه دانشجوئی یاسمین طبقه هم کف خالی شد و او به آنجا نقل مکان کرد. متأسفانه پایان این ماجرای تأسف انگیز عاشق شدن مادر به فرزندش فاجعه بار بود. زیرا در یکی از آن شب های تنهائی که آریانا بدون فریدریک پسرش، خواب و آرام نداشت، باخوردن یک شیشه قرص خواب در خانه ی بدون فریدریک به زندگی خود خاتمه داد. فریدریک بر همه پدرهای لاقید و بی مسئولیت لعنت فرستاد و عامل این فاجعه بی مادر شدن را پدر بی همه کس خود می دانست. او به یاسمین قول داد که اگر روزی بچه دار شود، این داستان غم انگیز را بفرزندانش بگوید.

(******)

این خبر تراژدی هرگز به گوش افسانه نرسید. او تا چندین سال (حدود 26 سالگی) در دنیای خود با همان تدریس به بچه های کلاس یکم تا سوم سر می کرد و هیچگاه هم امکان آمدن به خارج برای ادامه تحصیل زبان انگلیسی و مترجم شدن در کشورش را که در رؤیای خود داشت، به دست نیاورد. در آن سالها روزی بنا به سنت قدیم یکی از اقوام افسانه که ده سالی هم از او مسنتر بود همراه بزرگان قوم به خواستگاری آمد و نهایتا افسانه را راضی کردند که بخانه بخت برود. افسانه چون زیاد هم علاقمند بود، تا قبل از سی سالگی بچه دار شود، تن به ازدواج با این فامیل دور داد و جشن عروسی مفصلی به سبک شهرستانی به راه انداختند. قبل از هر کسی مادر افسانه از شادی بال در می آورد، چون دخترش هر چند با سن بالا! ولی عاقبت بخانه بخت رفت، و آرزو می کرد هر چه زود تر صاحب فرزند هم بشود. شش سالی از ازدواج و عروسی آنها گذشته بود، اما متأسفانه با وصف مراجعت به پزشک و نذر و نیاز و پارچه سبز بستن به هر درختی و پناه بردن به هر امامزاده ای، افسانه و شوهرش بچه دار نمی شدند. درهرحال با توصیه پیره زنهای همسایه، دیگر امازاده ای نیز نبود که افسانه گوسفندی نذرش نکرده باشد و یا دعا نویسی هم نمانده بود که برای آنها دعائی ننوشته باشد. ولی اصلا خبری از بچه! نبود که نبود. اگر چه هر دو (زوج) از نظر فزیکی سالم بودند و کرومزوم یا نطفه و تخمدان هردو بارها مورد آزمایش قرار گرفته بود که هیچ معایبی و نا توانی در آنها دیده نمی شد. در هر حال آنها خودشان هم نمی دانستند چرا؟ آیا به آب و هوا بستگی داشت؟ آیا تغذیه آنها اثر می گذاشت؟ آیا قاعده و قانون همبستری در هنگام آمادگی تخمدان برای پذیرش کرومزوم را رعایت نمی کنند؟ اینها پرسشهائی بودند که افسانه و شوهر مهربانش می کوشیدند، به آنها توجه نموده و پاسخ بیابند. افسانه همچنان عاشق بچه ها بود و مکتبش را در زمان شوهر داری نیز می گرداند. عاقبت روزی او به پزشک خانوادگی مراجعه نمود که یک دستور غذائی برایش بنویسد و آزمایشی هم از زهدان او بنماید. پزشک بعد از معاینه و گرفتن خون و ادرار بمنظور آزمایش و بعد هم نگاهی به رحم و وضع جسمانی افسانه و نهایتا ملاحظه نتیجه ی آزمایشات، رو به او کرد و گفت: افسانه خانم، از امروز دیگر لب به مشروب نزنید و سیگار هم در صورت امکان نکشید و مواظب خودتان هم باشید. افسانه گفت: آقای دکتر، من که اصلا در عمرم مشروب نخورده ام و سیگار هم نمی کشم. آخر چرا اینها را می فرمائید؟ پزشک با لبخندی بر لب گفت: شما دوماهه حامله هستید. افسانه با شنیدن این جمله از پزشک، دیگر سر ازپا نمی شناخت و ضمن تشکر از دکتر، با عجله به منزل آمد و جریان را با شوهرش در میان گذاشت. آنها این خبر را بزرگترین ودیعه ای می دانستند که به آنان اهداء شده و برای آنها این هدیه، بقول قدیمی ها و افسانه بافان، درنتیجه آن همه دعا نمودنها و نذرو نیاز و صدقه دادنها بحساب می آمد. بهرحال هفت ماه دگر با شادی همراه دلهره سپری شد و عاقبت افسانه پسری به دنیا آورد و اسم اورا عبدعلی یعنی بنده علی نهاد. عبدعلی که اورا درسنین مدرسه عبدی صدا می کردند تا سنین 14 سالگی در سایه پدر و بعد از آن با ناز مادرش پرورش یافت. پدر او در همان دوران بلوغ عبدی به دلیل یک مریضی چشم از جهان بست و عبدی تنها فرزند آن دو، با مادرش می زیست. افسانه پسرش را بیش از جانش دوست داشت و هر چیزی را که می خواست برایش تهیه می کرد که نکند فرزندش درمیان دیگر بچه مدرسه ها خوار و سر شکسته شود. بر عکس هوس بازی آریانا، عشق و علاقه ی افسانه به فرزندش از روی غرایض جنسی نبود، بلکه از روی محبت مادری بود. او می خواست پسرش در زندگی اجتماعی و خصوصی خوشبخت ترین و موفق ترین باشد و بهمین دلیل، برای خواستهایش مرزی قایل نبود و به او بیش از حد میرسید. عبدی بعد از گذراندن دوران دبیرستان، متآسفانه با دوستان نا باب رفیق شد و نه فقط سیگار می کشید، بلکه وارد مواد مخدره گردید و تقریبا در ردیف معتادین مملکت در آمد و از خود بیخود می شد. چه بسا آن همه محبت مادری در اینگونه نتیجه، بی تأثیر نبوده باشد. باز هم مادرش بسیار کوشید او را از آن ورطه سقوط نجات دهد، اما کمترین موفقیتی را داشت. عاقبت نتیجه کار به آنجا رسانده شد، آنهم با فداکاری و از خود گذشتگی مادرش و صرف هزینه ای بس زیاد، که او فقط با دود کردن تریاک قانع شود و به دنبال دیگر موادمخدر نرود. او بیکار بود، مخارج زندگی و دودش و پول توجیبی اش را هم از مادرش می گرفت، با این توصیف او می خواست بادختری که از همان "گروه موادی" یعنی معتادین بود، ازدواج کند. این کار دیگر مورد قبول نبود و با مخالفت سخت مادرش روبرو شد. عبدی خودش سربار منزل بود، قصد داشت یک معتاد دیگر را به خانه بیاورد. اگر چه اجاره نشین نبودند و حقوق بازنشستگی پدر او را به مادرش می دادند و مادر هنوز گاهگاهی نیز کار می کرد و آنها مشکل مادی نداشتند، اما این وضع برای مادرش غیر قابل تحمل بود و افسانه به دلیل همه این ناراحتی ها و نگرانی برای آنیده ی تنها فرزندش، شبها خواب نداشت و با تجویز پزشک هر شب قبل از رفتن به رختخواب می بایستی نیم یا یک قرص خواب بخورد. از آنجا که مادر و فرزند با هم در یک خانه و زیر یک سقف زندگی می کردند، وظیفه آوردن قرص خواب که در لیوانی آب حل می شد، بعهده عبدی بود که هر شب برای مادر آماده می کرد. در هر صورت، التماس عبدی برای ازدواج او با آن دختر موادی که مورد پسند مادر نبود، بجائی نرسید و عبدی چون قادر نبود با آن دختر، اروپائی وار، رفتار کند و علاوه بر آن هیچ امکان خلوت کردن با او را هم به دست نمی آورد، لذا این مسئله به یک عقده روانی و یک نوع مریضی و جنون تبدیل شده بود و از درون اورا می خورد و می خواست انتقام این محرومیت جنسی را از مادرش بگیرد. بنا بر این او شبها بجای یک قرص یا نیم قرص دو عدد قرص در آب حل می کرد که مادرش را به خواب سنگین تری فرو برد. لذا هرشب بعد از آن که افسانه در خواب عمیقی بود، عبدی با او هم خوابه می شد و خودرا ارضا میکرد. این عمل از طرف پسر بارها انجام گرفت بدون آنکه مادر بخت بر گشته متوجه بشود. یکروز صبح هنگامی که افسانه از خواب بیدار شد، احساس کرد شورتش و بخش تحتانی پیراهن خوابش خیس هستند. هنگامی که در توالت آن را کنترول نمود، آثار شهوت مرد بر آنها دید و وحشت کرد، که او با هیچ مردی رابطه جنسی ندارد. پس این از کجاست! بعد از کمی فکر به پسرش مشکوک شد. هنگام شب که عبدی لیوان آب با قرص حل شده در آن را برایش آورد، افسانه آن را روی کمد بغل تخت خواب گذاشت و به مطالعه کتاب رمانی که در دست داشت، ادامه داد. بعد از آنکه عبدی از اطاق خوابش خارج شد، او لیوان آب را با قرص از پنجره به بیرون پاشید و خودرا بخواب زد. دو ساعتی نگذشته بود که احساس کرد یکی در را باز می کند و وارد اطاق خواب می شود. در آن هنگامی که عبدی لباسها را بیرون آورده بود و شروع کرد که پیراهن خواب مادرش را بالابزند، دراین هنگام افسانه چشمهایش را باز کرد و عبدی را دید که قصد تجاوز به اورا دارد! او فقط آهی کشید و گفت: ای بی حیا، شیرم حلالت نباشد، چرا این قدر بی شرم شده اید؟ عبدی با پر روئی گفت: تو خودت مقصری، چرا نمی گذاری با آن دختری که دوستش دارم ازدواج کنم. مادر گفت: من بخاطر خوشبختی و آینده تو نخواستم این کار را بکنی، چون مثل همان دختر موادی بدبخت تر می شوی. حیف از آن همه نذر و نیاز که بخاطر داشتن تو کردم. از این به بعد هیچ آرزو نمیکنم مادری که بچه ندارد، پسری همانند تو داشته باشد. آه! چه قدر نادم و پشیمانم. متأسفانه افسانه بزرگوار بخاطر این عمل نا خواسته از طرف خود و فجیع و ناشایست و شرم آور ازطرف پسرش، خودرا حلقه آویز کرد و به زندگی خودش پایان داد و کمتر کسی هم از این جریان غم انگیز اطلاع یافت. بعد از آن عبدی دیگر به تریاک هم بسنده نکرد و مجددا به مواد مخدر سنگین تر روی آورد و بهمان دختر معتاد پناه برد و آنها باهم از آن شهر فرار کردند. گویند، گاهی عشق با هوس جای خود را عوض می کند و فاجعه ببار می آورد.

این داستان غم انگیز اقتباس از واقعیت های تلخ در دو جامعه؛ یکی مدرن و "متمدن" اروپائی و دیگری عقب نگهداشته شده آسیائی است. من با تغییراتی به سبک نگارش خودم آنها را بر روی کاغذ آورده ام که شاید پند آموز، و اندرزی باشد برای نسلها. همه نامها غیرواقعی هسنتد. آرزو می کنم تاکنون کسی دیگر پیش ازمن نظیر آن را ننوشته باشد. من که با اطمینان تاحالا در هیچ جائی بخش اول و آخر آن را ندیده و نخوانده ام. زیرا این واقعیتی بوده که بهیچ جائی درز نکرده است که جزء خبرهای جنجالی داخل باشد. اما یک گوشه چند دقیقه ای ازبخش میانی این داستان در یک بحث فرهنگی در برنامه سوم تلویزیونی درآلمان سالهای، اگر درست یادم باشد، 1976 یا 1978 دیده ام. این را نوشتم که از تهمت زنی بیجا بر حذر بمانم. چون حوصله شنیدن کنایه و تهمت "کپی" کردن و امثال را از آقایان باصطلاح جستجوگران و منقدان ادبی و غیره ندارم

منبع: سايت ديدگاه




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
گلمراد مرادي:



در پیوند با این مطلب نظری ثبت نشده است.

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.