شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

جمعه ۲۷ مهر ۱۳۹۷ - ۱۹ اکتبر ۲۰۱۸



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

بین رژیم و مخالفین آن، صندلی سومی وجود ندارد ــ گفتگو با آقای میرزا آقا عسگری (مانی)

گلمراد مرادي

1-  به نظر شما، کشتن دگراندیشان و سرکوب روشنفکران غیرخودی توسط رژیم اسلامی ایران امری است مرتبط با ماهیت اسلام، یا این اسلام سیاسی است که در قالب قدرت و حکومت ،دست به چنین جنایاتی می زند؟

اگرچه پاسخ به این پرسش با واقعیتی گره خورده است که انسان باید در وضعیت کنونی از بیان آن چشم پوشی نماید، اما من نمی توانم از ترس وجدان از پاسخ درست به این پرسش طفره بروم و آن را نگویم، اگر چه با خطر جانی هم روبرو شوم. علاوه براین، واقعیت به قدری عیان است که دیگر نمی توان برآن پرده پوشی کرد. پس بهتراست اززبان بنده نیز غیراز واقعیت چیزدگری بیرون نیاید، چون تاریخ حکم یا داور نهائی خواهد بود. پس باید گفت: سرکوب روشنفکران غیر خودی یا دگر اندیشان، که جمهوری اسلامی ایران، آنهارا کافرمی خواند، دقیق بر پایه واساس دستورات قرآن مجید واسلام ناب محمدی، اجرا می شود. برای اثبات این ادعا ونشان دادن ماهیت اسلام "عزیز" متمنی است به این آیات شریفه در قرآن کریم توجه فرمائید. اینها نمونه هائی ازخروار اند که برای جلوگیری از طول کلام فقط به چهار مثال بسنده می کنم.

در سورهُ توبه آیه 5 آورده شده: "پس از آنکه  ماههاي حرام در گذشت آنگاه مشركان را هر جا يابید به قتل برسانيد و آنها را دستگير و محاصره كنيد و هر سو در كمين آنها باشيد. چنانچه از شرک توبه كرده و نماز اسلام به پا داشتند و زكات دادند پس ازآنها دست بداريد كه خدا آمرزنده و مهربانست". ترجمه از الهی قمشه ای.

در سوره توبه آیه 123 میخوانیم: "ای اهل ایمان با کافرانی ازهر که با شما نزدیک تراست شروع بجهاد کنید و باید کفار درشما درشتی و نیرومندی و قوت و پایداری حس کنند وبدانید که خداهمیشه یار پرهیزکاران است"! ترجمه از الهی قمشه ای.

 درسوره محمد آيه 4 آمده است "شما مؤمنان چون با کافران روبرو شويد باید آنها را گردن زنید تا آنگاه که ازخون ریزی بسیار دشمن را از پای در آورید پس از آن اسیران جنگ را محکم ببند کشید تا بعدا اورا آزاد گردانید یا فدا گیرید تا جنگ سختیهای خودرا فرو گذارد. اين حکم فعلی است و اگر خدا میخواست خود از کافران انتقام میکشید و همه را بیزحمت جنگ شما هلاک میکرد ولیکن برای امتحان خلق بیکدیگراست و آنان که در راه خدا کشته شدند خدا هرگز رنج واعمالشان را ضایع نگرداند".   ترجمه از الهی قمشه ای.

در سوره احزاب آیه 61 می خوانیم: "این مردم پلید بدکار رانده درگاه حقند باید هرجا یافت شوند آنانرا گرفته و جدا بقتل رسانید".  ترجمه از الهی قمشه ای 

پس ملاحظه میشود که خداوند درکتاب مقدسش چگونه به مسلمانان امر می کند کافران و دگر اندیشان را که خود خلق نموده است، گردن بزنند و نابود کنند. از آنجا که در ایران جمهوری اسلامی هرکسی غیر مسلمان و در برخی موارد غیر شیعه را کافر می پندارند، کمونیستها دیگر هیچی، باید طبق آیات قرآن با آنها رفتار کرد، پس کشتار 12000 روشن فکر و قتل عام سال 1367 تعجب آور نبوده. آنچه به اسلام سیاسی ربط دارد بیشتر در کشورهای شیعی مذهب و بویژه ایران است نه جای دیگر. اسلام شیعه بدون دخالت درامر سیاست معنا ومفهومی ندارد. یعنی از زمان علی ابن ابیطالب تا دوران صفوی که شیعییان در اقلیت محض بودند، آنان برای به قدرت رسیدن سیاسی و حکمرانی مبارزه می کردند و مردم را زیر نام ضدیت با اعراب ولی برای رسیدن به اهداف خود نیز فریب می دادند. اصلا واژه شیعه درعربی یعنی یاران وپیروان وگروهی ازمسلمانان که به خلافت بلا فصل علی و اولادان او، معتقد بودند که چون در آن زمان حزب مانند امروزه معنا و مفهومی نداشت، پس شیعه به جای حزب سیاسی عمل میکرد. اینان که امروز بر اریکه قدرت تکیه زده اند و شیعه صفوی را رد می کنند، هرچه دارند از شیعه صفوی است. در واقع بقول دکتر کاظم رنجبر(جامعه شناس)، "تاریخ قرن شانزدهم میلادی ایران، مصادف با روی کار آمدن سلسله صفویه، و گسترش  مذهب شیعه ، به کمک قدرت نظامی پادشاهان آ ن دودمان، و نفوذ روحانیون شیعه دردستگاه حاکمیت، و تبدیل این مذهب، به یک ایده ئولوژی سیاسی بود. بنا به اسناد تاریخی آن عصر،  پادشاهان صفویه  که خود را، به خاندان پیامبر اسلام نسبت میدادند، و خود را «صاحب ا لامر امام زمان »  به ملت تحمیل میکردند، همراه با تبلیغات  روحانیون درباری، بزورشمشیر، وتهدید به ارتداد، الحاد و لا مذهبی، مذهب تشیع را بر جامعه ا یران تحمیل کردند".  بهر حال امروزه اینان، اسلام علوی را در مقابل اسلام صفوی علم نموده اند و آن گونه که ملاحظه می شود، بسیار قصی القلب تر و بی رحم تر از صفویانند.

   

2- آیت‌الله خمینی 27 سال پیش فرمان داد :«بشکنید این قلم ها را » و خود - بر اساس اسناد، و نیز گفته‌های کسانی همچون خلخالی و منتظری حکم قتل بیش از 12000 زندانی دگراندیش را صادر کرد. تولید تقدس ساختگی پیرامون این آدم کش بی‌بدیل در ایران مانع از آن شده تا روشنفکران واهل قلم درایران بتوانند آشکارا درباره‌ی روشنفکرکشی او سخن بگویند. شما شخصیت اورا چگونه تحلیل می کنید؟ چرا او آنچنان بی‌رحمانه زمینه‌ی کشتار نویسندگان و شاعران دگراندیش ایرانی را فراهم کرد؟

قبل از پاسخ، باید اذعان کنم که در زندگی سیاسی، احتمالا هرگز خودم را نبخشم، زیرا در همان اوایل سالهای هشتاد میلادی، هنگامیکه مجاهدین مسلمان و نیروهای چپ دگراندیش را سرکوب می کردند، من و امثال فکر می کردیم، خمینی ضد امپریالیست است و بخاطر انقلاب و جلوگیری از باز گشت دیکتاتوری سکوت کردیم. هنگامی که توده ایها را به دام انداخته و دستگیر نمودند، من، ساده لوحانه بخاطر آزادی شخصیتهای نامداری درمیان آنان که خوب می شناختم واز نزدیک با آنان تماس داشتم، مانند زنده یادان رضا شلتوکی هم قبیله ایم و تقی کی منش شمالی و قهرمان زندانهای شاه و حسن قزلچی مهابادی و مرتضی بابا خانی قصرشیرینی وهمزبانم و یا بدلیل گرایش وآشنائی با نوشته های علمی و با ارزش برخی از آنان که داشتم، مانند احسان طبری، خالق برخی بررسیها درباره جنبشها و جهان بینی های اجتماعی در ایران وفرج الله میزانی (جوان شیر) خالق حماسه داد و نظیر آنان، که با وصف حمایتشان از انقلاب و رهبری آیت الله خمینی، به بندشان کشیدند و خوار و سر کوب نمودند، یک نامه ده صفحه ای شخصا، به آیت الله خمینی نوشتم وعاجزانه تقاضای عفو آنان را کردم که بی گناه هستند و این گنجینه های علم ودانش که در آینده برای جامعه انقلابی و رها شده ایران از یوغ فرهنگ دیکتاتوری، می توانند بیشتر مثمر ثمر باشند، نباید بخاطر دگر اندیشی کشته و یا زندانی شوند. من خرفت نمی دانستم این مردک گرگی است در پوست میش و ازعلم و دانش و دانشمند و روشنفکر و حتا قلم به دست نفرت دارد و نه اینکه قلمهایشان را شکست، بلکه دستور به شکستن خود آنها نیز داد. زمانی دوزاریم افتاد که شنیدم، گویا او گفته بوده: "اگرما برویم اسلام رفته است". و به خاطر حفظ قدرت خود وحفظ این اسلام دستورسرکوب و نابودی همه غیر خودی ها را صادر نموده بوده. تا جائی که معاون خودرا فقط بخاطر اینکه گفته بوده: "اماما قربونت بروم، جوان کمونیستی که طبق قوانین اسلام به پنج سال زندان محکوم شده واکنون پنج سال و نیم است درزندان به سرمی برد، پس چرا باید دیگر اعدام شود"؟ برکنار می کند و در پاسخ به او می گوید: "میدانستم بعد ازمن نمی توانی مملکت را اداره کنی"(نقل به معنی). آنگاه تازه متوجه شدم این چه جانورقدرت طلبی است که انتقام خواری و زبونی شیعییان از قرن هفتم میلادی تا قرن شانزدهم میلادی را از روشنفکران دگر اندیش امروز ایرانی گرفت. اکنون اجازه دهید قبل از توضیحی درباره شخصیت این مرد، بگویم که او با قتل عام جوانان و روشنفکران در شهریور 1367 خورشیدی و درآخرین روزهای زندگیش تا حد توان، عقده های شصت ساله اش را بر سر ملیتهای ایران ریخت و او بزرگترین ضربه را در صد سال گذشته بر قامت ادیبان وروشنفکران جامعه عقب نگهداشته شده ما وارد آورد. شاید جامعه ایران، با نابودی یک نسل جوان و روشنفکر مانند حیدر مهرگان ( رحمان هاتفی) و امثال، تا یک قرن دیگر قادر نباشد جای آنها را پر کند. همین خود به این جانوران مسلمان امکان بیشتر حکومت کردن را خواهد داد. بنا بر این نه تنها جامعه ما، بلکه جامعه بشری هرگزاین جلاد تاریخ را برای جنایات بیحد و مرزش، نخواهند بخشید و نامش هرگز به نیکی در تاریخ بشریت برده نخواهد شد. اما در رابطه با شخصیت او؛ خمینی یک آدم عقده ای بود همانند همه عمامه بندان شیعه. بدون اغراق عامل اصلی پیدایش این عقده در وجود این مفت خوران جامعه، درهمین سده چهاردهم خورشیدی نیز رضا خان قلدر و پسرش محمدرضا شاه بودند. اینها در گسترش قشر و پرورش فرد آخوند مفتخور کوتاهی نمی کردند، اما در عین حال ازآنها می خواستند بنده و دست بوس "اعلیحضرتین" باشند. یعنی آنها برمردم آقائی کنند، ولی دعاگوی دربار وجان نسار "سایه خدا" بمانند. خوب چنین برخوردی که یک انسان را تاحدی بزرگ کنی که اکثریت مردم جامعه او را روحانی و مرجع تقلید و مقدس بدانند و فرزند امام! و ازطرف دیگر از او بخواهی که بنده و جان نسار یک مشت درباری قمار باز و بیسواد و لاابالی بشوند، این خود از نظر روانی بزرگترین ضربه به شخصیت یک انسان است. این انسان نیز در مترصد فرصت می ماند که انتقام بگیرد. همین که با کمک مردم ساده دل امکانات طلائی بدست آورد، همانند انقلاب بهمن 1357 تا حد توان قلع و قم می کند و می کشد از آن کسانی که از خود او نیستند. چون قدرتش به بالائی ها نمی رسد و یا ازدستش می گریزند، عقده خودرا برسرهرچه روشنفکرلائیک یا بیدین است، میریزد. زیرا اعتقاد دارد همین روشنفکر است که اورا و دینش را جدی نمی گیرد و زمینه را نیز برای حاکمیت این آدمهای بظاهر دیندار ولی بی دین بوجود آورده اند، اگرچه در این آخری برعکس آن درست باشد. بهمین دلیل او از روشنفکر و قلم به دست متنفر است. و ازطرف دیگر، این روشنفکراست که جوانان را تشویق می کند که بدون ترس لای قرآن را باز کنند و اطمینان می دهد، با خواندن قرآن و پرسیدن و انتقاد از بعضی آیات قرآنی، دنیا زیر و رو نمی شود. این است خطر روشنفکر برای چنین انسانهای قصی القلبی مانند خمینی و شاگردانش، خلخالی وملا حسنی وغیره. پس شخصیت چنین آدمهائی خلاصه می شود در آنکه، اگر میخواهی زنده بمانی و آقائی کنی، باید به هیچ دگراندیش و مخالف عقیدتی رحم نکنی و باید همه را بکشی تا نکشندت.

 

3-هر از گاهی ،جمهوری اسلامی فتوای قتل سلمان رشدی را که توسط خمینی صادر شده به موضوع روز بدل می کند (در فوریه سال 2006 هم دوباره اعلام کردند که سلمان رشدی را خواهند کشت.) شما این پدیده را چگونه ارزیابی می کنید؟ این یک ترفند سیاسی است یا باجگیری جهانی از غرب؟ چقدر با سلمان رشدی - در جایگاه نویسنده‌ای روشنفکر و دگراندیش - احساس همدلی دارید؟

فکرمی کنم اینها نقطه ضعف جهان غرب را در دست دارند و بهمین دلیل است که به مسئله تشویق جوانان انتحاری دامن می زنند و جهان را به وحشت انداخته اند. با این کار و بعلاوه گرو گان گیری از کارمندان اروپائی و غیره در واقع غرب را خلع سلاح نموده اند. مسئله سلمان رشدی یکی دیگر از شمشیرهای دمکلاس است که روی سرجهان متمدن آویزان کرده اند وهرگاه نیاز باشد، ازآن استفاده می کنند. بهانه توهین به مقدسات اسلام یک شیوه عوامفریبی دیگراست که به سادگی می توان با طرح آن احساسات ما شرقی ها را بر انگیخت. مانند کاریکاتورمحمد، توهین به قرآن و یا لخت کردن فرد مسلمان وتمسخر نمودن او و غیره، ابزاری هستند که جوانان تربیت شده فرهنگ اسلامی را زود جری می کند. در حقیقت این یک نوع باج گیری برای به کرسی نشاندن اهداف خود در برابرغرب است. من اعتقاد دارم که اگر انسان حتا با شیوه کاروعقاید و نوشتار سلمان رشدی هم موافق نباشد، بنا به وظیفه انسانی از ایشان و از آزادی بیان و قلم، درصورت باور به دمکراسی، باید حمایت کرد. من سلمان رشدی را بعنوان یک ادیب و نویسنده زبردست می شناسم و از آنجا که شک ندارم این گونه مشکلی درآینده برای همه انسانهای صاحبنظر وشیفته آزادی پیش خواهد آمد، بهمین دلیل با تمام قوا هراقدام غیر انسانی علیه سلمان رشدی را شدیدا محکوم می دانم و با ایشان احساس همدردی می کنم و تهدید سلمان رشدی را تهدید همه نویسندگان و تهدید جهان بشریت می دانم. بقول یکی از این روزنامه های اینترنتی: "من حاضرم تا پای جانم بروم که تو بتوانی حرفهایت را بزنی".

 

4- جمهوری اسلامی 26 سال است که کانون نویسندگان ایران را از حق فعالیت صنفی محروم کرده است. با وجودی که این کانون در چند سال پیش اعلام کرد که می‌خواهد در چهارچوب قانون اساسی جمهوری اسلامی به فعالیت صنفی خود بپردازد، باز هم حکومت مجوز موجودیت قانونی به آن نمی‌دهد .آیا به نظر شما مادامی که این حکومت برپاست ، امکان فعالیت آزادانه‌ی کانون نویسندگان ایران فراهم خواهد شد؟چرا؟

پاسخ به این پرسش دریک کلام نه، می باشد، زیرا نویسندگان وروشنفکرانی که هیچ قصد تعریف و تمجید از سیستم را که به آن نیازمند است، ندارند، بنا بر این هیچگاه هم امکان فعالیت آزاد را به دست نخواهند آورد. اگر غیر این بود، چرا قتلهای زنجیره ای بوجود آمد؟ مگر آن نویسندگان بجز قلم چه در دست داشتند و چه جنایتی مرتکب شده بودند که جان شان را بر سر آن نهادند؟ جمهوری اسلامی می داند که کانون نویسندگان جمعی است از روشنفکران جامعه وهیچگاه برای ایدئولوژی اسلامی آنها تبلیغ نخواهند کرد و هیچگاه مثلا بر اجرای آیات 3 (چند همسری) و 6 (سهم مرد دو برابر زن) و 34 (کتک زدن زنان) از سوره النساء صحه نخواهند گذاشت، اگر هم فعالیت محدودش درچارچوب قوانین جمهوری اسلامی، مجاز باشد. بهمین دلیل جمهوری اسلامی می خواهد سر به تن چنین نویسندگان مترقی هم نباشد و مسلما جلو فعالیت هر نویسنده غیرخودی و دگر اندیش را خواهد گرفت. بنا بر این فعالیت آزاد کانون نویسندگان در ایران یک سراب بیش نیست و ما نباید خودمان را فریب دهیم. منتها اگرهمکاران وهموندان ما در داخل کشور کوشش می کنند به حقوق محدودی دست یابند، چاره ای جز آن ندارند و ما هم نمی توانیم توصیه کنیم که آنها تا سر نگونی رژیم جمهوری اسلامی، دست روی دست بنشینند و هیچ کاری نکنند. اما نظر نهائی من اینست که در سایه رژیم قرون وسطائی جمهوری اسلامی، فرهنگ و ادب مردمی و مترقی ملیتهای ایران رشد نخواهد کرد. بنابراین باید برای سرنگونی این رژیم کوشا بود و قلم زد.

5 - کانون نویسندگان ایران (در تبعید) در چند سال اخیر دچار ضعف و پراکندگی کم سابقه‌ای شده است. بسیاری از اعضاء قدیمی و شناخته شده‌ی آن ، از کانون کناره گرفته‌اند . جابجائی‌ سالانه هئیت دبیران کانون هم نتوانسته کانون را از بن‌بستی که در آن گیر کرده بیرون آورد، چاره چیست‌؟ آیا دوران این کانون بسر آمده ؟ آیا باید بنیادی تازه گذاشت ؟ شما دست‌های پنهان جمهوری اسلامی را در تخریب و تضعیف نهادهای دموکراتیک برونمرزی مشاهده می کنید؟

باید در پاسخ به بخشی ازاین پرسش شما گفت، که امکان دارد، دستهای پنهانی جمهوری اسلامی برای ضعیف کردن کانون فعال باشد، ولی نفوذ درکانون سخت است و امکان پذیر نیست و احتمالا زود افشاء خواهد شد. چیزی که پشت کانون را می شکند، رقابتهای درونی وجدلهای بی حاصل ایدئولوژیک و در نتیجه دوری گرفتن اکثریت کانونیان با سابقه است. امیدواریم نخبگان جامعه و نویسندگان با تجربه از دوری گرفتن از کانون خودداری کنند واین شانس را دراختیار اهداف مخرب جمهوری اسلامی نگذارند.

اکنون تا مدت محدودی مسئولیت کانون نویسندگان ایران (در تبعید) را بعهده پنج نفر گذاشته اند که ازجمله بنده یکی ازاعضای این پنج نفرهستم. این مسئله کاملا برای ما واضح بود که کانون نویسندگان در یک فاز بحرانی قرار دارد و ما آمادگی خودرا برای یاری به دررو ازاین بحران، اعلام نمودیم و کاندیداتوری را پذیرفتیم. یکی از وظایف ما این است که از نویسندگان محترم و بنیانگزاران کانون در تبعید که اکنون دور گرفته اند، تقاضا کنیم مجددا به کانون روی آورند و زیر بال آن را بگیرند. ما هیچ التماس نمی کنیم، بلکه این را وظیفه قلم به دستی این عزیزان می دانیم و آنها را در برابر نسل جوان نویسنده مسئول می دانیم. بدون شک حمایت آنان از نویسندگان جوانتر در چار چوب کانونی که 23 سال تجربه فعالیت درخارج ازکشور را دارد، خاری خواهد بود در چشم گردانندگان جمهوری اسلامی. من تردیدی ندارم که دوری این عزیزان از کانون به سود جمهوری اسلامی است و این خواست هیچکدام از نویسندگان مسن و جوان نیست.

ما جمع مشورتی کانون در نامه دوممان به نویسندگان ارجمند و با تجربه تر، یاد آوری نموده ایم که اگر بدلایلی از این کانون 23 ساله، دلسرد شده اند، کانون دگری تشکیل دهند که همه نویسندگان جوانتر را دورمحور آن گردآورند. تاکنون تعدادی به ندای ما پاسخ گفته اند وآمادگی خودرا برای همکاری مجدد و باز سازی این کانون اعلام نموده اند، ولی ما آن را کافی نمی دانیم و در انتظار در یافت نامه های بیشتری از طرف دوستان نویسنده هستیم.

6- برخی از شاعران و نویسندگان ایرانی در برونمرز- در سالهای اخیر - در اقدامات جمعی نویسندگان علیه جمهوری اسلامی مشارکت نمی کنند. این شمار اندک ، بگونه‌ای عمل می کند که انگار در ایران و زیر شمشیر جمهوری اسلامی زندگی می کند. اینان بیانه‌های گروهی روشنفکران و نویسندگان علیه جمهوری اسلامی را امضاء نمی‌کنند. در گردهم آئی‌هائی که در مخالفت با جمهوری اسلامی باشند شرکت نمی جویند، انتقاد به وضعیت موجود در ایران از نوشته‌های اخیرشان حذف شده است. حتا از همکاری قلمی با مجلات و رسانه‌های ایرانی در خارج ازکشور که مخالف جمهوری اسلامی‌اند پرهیز می‌کنند . نظر شما درین باره چیست؟ آیا رژیم جمهوری اسلامی از انتقاد مبرا شده است؟ تکلیف روشنگری «روشن » فکران چه می شود؟

پرسش غم انگیزی است، و تعجب آورهم نیست، اما نمی توان عمومیت به آن داد، زیرا درهمه جوامع انواع و اقسام انسانها با تربیت و خصلت و فرهنگ گوناگون وجود دارند، حتا اگراز یک ملیت هم باشند، شیوه رفتارو برخورد آنها با خودی و درجامعه متفاوت است. من این افراد را درهمه سطوح اجتماعی از نویسنده و روشنفکر و مغازه دار و پیتزا فروش و غیره به سه دسته تقسیم می کنم.

یک گروه هستند که می ترسند. یعنی از هر چیزی می ترسند. آدمهای پاکی هستند، اما این ترس در طبیعت آنهاست. چه بسا هیچ کارش را هم نتوان کرد. اگر مملکت را هم ترک گفته اند، نه بخاطر دفاع از آزادی بیان و قلم و غیره بوده، بلکه از ترس اینکه نکند پاپیچ برایشان درست کنند و مشکل و درد سری برسرراهشان ایجاد نمایند. بنا براین درمحیط جدید نیز اگر روزی اجبارا دریک راستائی گام بردارند، به محافظه کارترین گروه ازمردم درآن کشورمهماندار می پیوندند. اینان فقط دراندیشه تضمین برای زندگی خود هستند، نه چیز دگر.

گروه دگری هستند که می خواهند عضوی مفید درجامعه باشند و کارهائی هم می کنند، اما تا آن اندازه که خطری متوجه خود نسازند. اینان قبل از انجام هرکاری جوانب خطر آن را هم بر رسی می کنند و باصطلاح آینده نگرهم هستند. به امید اینکه بتوانند روزی سری به اقوام بزنند واگرهم نه، حد اقل برای آنان در داخل مملکت مشکل ایجاد نکنند واگر نویسنده هم باشند، می کوشند با خود سانسوری چیزی علیه رژیم نگویند و یا ننویسند که ای شاید بتوانند حد اقل کارهایشان را در ایران به چاپ برسانند و خواننده بیشتری داشته باشند و ازاین قبیل توجیه گریها. این افراد قلبا هم ضد هر دیکتاتوری هستند، اما معتقدند ظاهر قضیه را باید حفظ نمود. همین حفظ ظاهر است که آنها را از امضای اعتراضیه ها و شرکت در تضاهرات و غیره باز می دارد.

گروه سومی هستند که حقیقتا نمی توانند بهر قیمتی زندگی کنند و هرچه را ناپسند می بینند، علیه آن بر می خیزند. البته این یک خصلت خوب و انقلابی است، اما بدی هائی هم دارد؛ اینها نمی توانند مسائل سیاسی را از فرهنگی و صنفی دور نگهدارند. بهمین دلیل هم در تجمع های ادبی و فرهنگی، مانند کانون نویسندگان به آن اندازه پیش می روند که مشکل زا می شود. چه بسا بحران کنونی کانون از همین نوع مشکلات سرچشمه می گیرد. البته ناگفته پیداست که هیچ کاری یا اقدامی نمی توان کرد که سیاسی نباشد. نان خوردن ما هم سیاسی است و بویژه کارهای ادبی و فرهنگی مقدمات کار سیاسی هستند، اما کار حزبی نیستند. پس کانون نویسندگان باید از نفوذ ایدئولوژی های گوناگون بدور باشد و منشور آن باید برای همه محترم شمرده شود.

ما بخوبی می دانیم که نه فقط جمهوری اسلامی، که ماهیتا ضد دمکراسی است، بلکه هیچ رژیم دیکتاتوری مبرا از انتقاد نیست. این دو گروه نخست ازهموطنان هم بخوبی می دانند که نظیراین رژیمها درهیچ جای دنیا نمیتوانند ایدآل باشند، اما اگر آنان مخالفت خودرا با این نوع حکومتها عیان نمی کنند، همان ترس طبیعی و کمی هم محافظه کاری باعث دوری آنان از مقابله با این رژیم می شود. پس روشنفکران دمکرات و با صبر و حوصله باید به نظر من، و بقول معروف پوست کلفتی داشته و انعطاف پذیر باشند و میدان را زود خالی نگذارند. اگراین روشنفکران تا آن درجه پیش بیایند که مسائل ایدئولوژیک خودرا درجوامع فرهنگی دخیل ندهند و حقوق دیگران را رعایت کنند و انتقام جو نباشند، بدون شک گره بزرگی از مشکلات را می گشایند. 

 

7- زندگی شما با زندگی جمهوری اسلامی همزمان شده است. در این برش از تاریخ ایران، روشنفکران و اهل قلم در یکی از تندپیچ‌های تاریخی و فرهنگی ایران قرار گرفته‌اند. هر شاعر و نویسنده‌ای که می‌خواهد در صحنه‌ی ادبیات کشورش حضور فعال داشته باشد،خواسته یا ناخواسته در وضعیتی قرارگرفته که ناگزیر است به روشنی وبدون ابهام، جایگاه خود را در برابر این حکومت نشان بدهد. ( در آثار ادبی - در مصاحبه‌ها و مقاله‌ها - در سخنرانی ها و فعالیت‌‌های عملی ). این ، نوعی ناگریزی تاریخی به نظر می‌آید . آیا به نظر شما بین دو صندلی همراهان و مخالفان این رژیم، صندلی سومی وجود دارد؟ شما این گره‌گاه تاریخی را چگونه ارزیابی می کنید؟

پرسش بسیار پیچیده ایست. درواقع اگر نیک بنگریم جایگاهی وسط دو صندلی وجود ندارد. و اگرهم ما سعی کنیم آن را بیابیم، یک نوع توجیه گری است و راهی برای ادامه حیات یافتن و بس. راه سوم، یعنی بخشی ازخواستهای دمکراتیک را به رژیم تحمیل کردن و بخشی از اعمال سیستم دیکتاتوری را پذیرفتن. اولا رژیمهای دیکتاتور، آنهم از نوع مذهبیش که اعتقاد به حاکمیت مطلق خداوند بر زمین را دارد، بهیچ وجه حاضر نخواهند بود یک گام به عقب نهند. اگر چنین کاری کنند، از اصول دین کنار رفته اند. پس آنها این عقب نشینی را نخواهند پذیرفت. دوما روشنفکران باید پا بر اصول دمکراتیک گذارند و مثلا حاکمیت خدا بر روی زمین توسط نمایندگان اورا قبول کنند که این خود تن به دیکتاتوری مطلق دادن است و بعلاوه محدودیتهای دیگری را قبول کردن که خلاف عرف و اصول دمکراتیک است. این ملقمه از هردو طرف پذیرفتنی نیست، پس جایگاه میان دو صندلی هم وجود نخواهد داشت. بنا براین و بقول یکی ازاستادان تاریخ و سیاست و جامعه، در هر قرنی، نسل روشنفکر بخود می گوید: "من یا می بایستی دویست سال پیش به دنیا می آمدم که هیچی نمی فهمیدم و گاو می آمدم و گاو می رفتم و یا می بایستی دویست سال بعد به دنیا بیایم که مردم مرا درک می کردند که چه میخواهم بگویم. آنچه که قشر روشنفکر میخواهد بگوید بمذاق دیکتاتوران خوشایند نیست و مردم نیز آن را درک نمی کنند و بهمین دلیل از آن حمایت نمیشود و دیکتاتوری حاکم می گردد. پس دویست سال دیرتر بدنیا آمدن ما را وان گوخ هلندی می کند. این گرهگاه تاریخی را در ایران، من همانند قدرت کاردینالهای کاتولیک در سال 1633 میلادی و محاکمه گالیله توسط کلیسای روم ارزیابی می کنم. یعنی ما 360 سال از تمدن بشری عقب نگهداشته شده ایم. تصادفی نیست که حدود چهارصد سال پیش کاردینالهای کاتولیک قطعه زمینهای کوچک و بزرگ بهشت را به مردم می فروختند و جوردانو برونو بخاطر قبیح دانستن آن روی خرمن آتش سوزانده شد و امروز در ایران امام زمان فرماندهی ارتش در جبهه جنگ را بعهده می گیرد (گفته خمینی) و کلید در بهشت بگردن جوانان آماده جنگ یا انتحار انداخته می شود و لیست کاندیدای نمایندگان مجلس را همین امام زمان تهیه وامضاء می کند (یکی از آیت الله ها). پس باید بپذیریم که رژیم جمهوری اسلامی ما را بیش از 360 سال به عقب برگردانده است.   

8- تصور شما از دوران پس از جمهوری اسلامی چیست ؟ وضعیت اهل قلم و روشنفکران در چنان دورانی چگونه خواهد بود ؟

من امیدوارم کلاه گشادی که بعد از سرنگونی رژیم سلطنتی به سر ما رفت، این بار دیگر بسرمان نرود. البته این هم از دو حالت خارج نیست یا ما از گذشته تلخ، درس عبرت می گیریم و به آنچه که تبلیغ میکنیم و ازآن دم میزنیم، (یعنی آزادی، دمکراسی و حقوق بشر) به آن نیز عمل می کنیم، یا اینکه اینها همه شعارند و در برهمان پایه زنگ زده خود خواهد چرخید و یک دیکتاتور دیگررا براریکه قدرت خواهیم نشاند و برخی از ما هم که به آرمان خود پشت نکرده ایم، سالهای آخرعمر را یا باید در زندانهای رژیم جدید به سر بریم و یا در صفحه تلویزیونها ظاهرمان خواهند نمود و از ما "متمدنانه" اعتراف خواهند گرفت که هرچه گفته و کرده ایم همه اش کشک بوده و بعدهم ما را سر به نیست خواهند کرد.

البته من برای آن دست از روشنفکران و قلم بدستان که به دمکراسی عمیقا اعتقاد دارند و مایلند همه انسانها حقوق برابر داشته باشند، یک توصیه دوستانه دارم و آن اینکه باید بدانیم کشور کهنسال ما یک سرزمین چند ملیتی است با زبانها و فرهنگ و رسم و رسومات گونا گون. اگر ازهمین حالا نیروی خود را برای کسب حقوق برابر این ملیتها درجامعه ی خود بکار نگیریم و روشن نکنیم که همه مردم، فارس و آذری و کرد و بلوچ و ترکمن وعرب و غیره باید ازهمه حقوق انسانی یعنی فرهنگی و سیاسی واجتماعی واقتصادی بدون هیچگونه شرط و شروطی برابر و برخوردار باشند، خطر آن وجود خواهد داشت که یک دیکتاتور دیگر بر ما سوار شود.

 

با آرزوی پیروزی همه ملیتهای تحت ستم                       

                              

منبع: سايت ديدگاه




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
گلمراد مرادي:



در پیوند با این مطلب نظری ثبت نشده است.

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.