شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

جمعه ۲۹ تير ۱۳۹۷ - ۲۰ ژوئیه ۲۰۱۸



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

آیا آئین اهل حق آنست که بعضی از حوزه علمیه ای های قم تعریف می کنند

گلمراد مرادي

این نقد کوتاه ازکتابی را دررابطه با اهل حق (یارسان)، درتاریخ فوق برای مؤسسه انتشارات امیر کبیر ارسال نمودم، ولی چون متأسفانه تا کنون هیچ خبری از این منبع مهم انتشاراتی در ایران به دستم نرسیده است، لذا برای قضاوت اذهان عمومی آن را انتشار میدهم:

مسئولان محترم مؤسسه انتشاراتی امیر کبیر،

اخیرا یکی از دوستان بسیار صمیمی کتابی حدود 200 صفحه ای را زیر عنوان پر طمطراق پژوهشی در باره  "شناخت فرقه اهل حق" با روی جلد جلب توجه کنی که از سوی فردی، بنام عبدالله خدابنده (گویا از طلبه های حوزه علمیه قم)، نگاشته شده و در سال 1382 خورشیدی توسط انتشارات امیر کبیر و زیر نظر شما نشر یافته، از اقوامش در ایران دریافت نموده اند. ایشان پس از مطالعه کتاب، لطف کردند و آن را برایم فرستاده اند. من ضمن سپاس ازاین هموطن گرامی که بنده را از چنین جریانی بی اطلاع نگذاشتند، کتاب را با علاقه زیاد و کنجکاوی بیش از حد خواندم، زیرا اولا در باره یک مذهب اقلیت که بیشتر در مناطق کردستان و لرستان است و بنده کرد از خانواده اهل حق هم کم و بیش با فلسفه و تاریخ این آئین و مذهب آشنائی دارم، بود. دوما چون این کتاب در مؤسسه فرهنگی انتشارات امیر کبیر بطبع رسیده است، بهمین دلیل آن را بیشتر مورد توجه و بررسی قرار دادم و بسیار مایل بودم ازمدخل به اصطلاح علمی آن، از دید یک حوزه علمیه ای، بیشتر اطلاع یابم.

متأسفانه پس از کلی صرف وقت، چیزی که دستگیرم شد، آنست که این کار آقای عبدالله خدابنده یا بنده خدای خدابنده (احتمالا نام مستعار باشد)، بر عکس عنوان بر جسته و مورد توجهش، نه اینکه یک کارعلمی تحقیقی و پژوهشی نیست، بلکه حتا در سطح یک گزارش خبری و یا اطلاعاتی هم نمی تواند باشد. زیرا حداقل یک روزنامه نگار و یا گزارشگر خواهد کوشید خبر یا گزارش خود را به زبان سلیس تر و با حداقل غلط، و قابل فهم بنویسد و در بیان خبر، به حق بی طرفی نیز توجه کند که مردم عادی از خواندن آن چنان مطالبی راضی باشند. اما این آقا، نه بی طرفانه به مسائل بر خورد نموده و نه توجهی به منابع اصلی و معتبر این آئین نموده است و نه رعایت جمله سازی در زبان فارسی را کرده است. پس فکر نمی کنم، اگر فروش هم داشته باشد، خواننده را راضی کند. برای اثبات این ادعا خود بنده از صرف وقت برای خواندن آن بسیار پشیمان و ناراضی ام. متمنی است به جملات خودشان در این کتاب توجه فرمائید و اگر من در اشتباهم، شما حق دارید با قلم توی دهانم بکوبید. فقط یک نمونه، از همان جملات نخست مقدمه می خوانیم: "لازم است در ذیل این تعریف نکاتی که در این تحقیق به آن پرداخته شده (می شود، درست تر است، زیرا  بنظرم در مقدمه که هنوز کار اصلی آغاز نشده، "زمانی" که دلالت بر تمام شدن آن می کند، برایش بکار نمی برند. در مؤخره چرا ولی در مقدمه نه) و موضوع مربوطه ی آن را در بر دارد، (حالا از بستن حمزه یا یای نکره بدنبال مربوطه به جای "مربوط به آن" می گذریم که اگر "موضوع مربوطه را در بر دارد" می نوشت هم ایرادی بر آن وارد نبود) متذکر و یادآوری شود". صفحه 11 کتاب. ملاحظه می شود در همین جمله کوتاه و نا مفهوم یک غلط دستوری و نیم غلط سبکی وجود دارد. البته نمی خواهم ملا لغتی شوم و الفبای صرف و نحو را به طلبه حوزه علمیه قم گوشزد کنم، اما تذکر آن بعنوان نمونه مشتی از خروار ضروری بنظر می رسید. این نکته و بسیاری نکات دیگر در محتوای کتاب نشانگر آن است که آقای عبد خدا خدابنده، حتا قادر به رعایت این ابتدائی ترین عرف نگارش هم نبوده اند، تاچه رسد به بحث آئینی و تاریخی در باره آن. در رابطه با بی طرفی، خود ایشان می گویند: "تحقیقات مختلفی نیز به صورت پراکنده و ناقص در رد برخی از مبانی اعتقادی فرقه اهل حق انجام پذیرفته از جمله جزوه ای که از ناحیه یکی از علمای کرمانشاه به نام آیت الله نجومی انجام گرفته است. اخیرا نیز از طرف برخی ارگانها و ساز مانهای اداری، امنیتی و یا فرهنگی تحقیقاتی از دیدگاههای مختلف و صرفا با تکیه برجنبه های خاص امنیتی، انجام گرفته است، ...". صفحه 14 همانجا. گویا آقای عبد خدا خدابنده خود متوجه نیستند که این کارشان هم به غیر از گزارشی در باره شناسائی منطقه و دست نشان کردن آمار و ارقام تعداد پیروان اهل حق یا یارسانیان، چیز دیگری نمی تواند باشد و این خود نیز یک کار اطلاعاتی و امنیتی است. بهر حال ایشان به قول معروف میدان را خالی دیده و قیچی و پارچه را هم در اختیار داشته اند و هرگونه دلشان خواسته است بریده و دوخته اند و زیر نام پژوهش، بخوانید کوشش در شناسائی منطقه و رد مطلق این آئین، به خورد مردم می دهند. البته این مسئله، زیاد تعجب مرا بر نمی انگیزد، من از آن نظر نگرانی دارم و مأیوس و در تعجبم که مؤسسه فرهنگی معتبر و با نامی، مانند امیر کبیر، مهر و امضای خودرا پای آن گذاشته است و درکتابخانه ملی ایران نیز، تحت شماره زیرین به ثبتش رسانده اند.

(BP 241/4/   خ4 ش   9)

خوب بخاطر دارم، در زمان نوجوانی که به خواندن روزنامه، مجله و کتاب روی آورده بودم، بعنوان مثال ارزش مطالب هر کتابی را با معیار معروفیت و نامداری ناشر و مؤسسه انتشارات آن کتاب می سنجیدم. نمونه وار، اگر کسی از من می پرسید نظرت درباره فلان کتاب چیست، آیا ارزش صرف وقت برای خواندن را دارد یا نه؟ اگر کتاب را نخوانده بودم، قبل از هر پاسخی، می پرسیدم در کدام مؤسسه منتشر شده است. اگر پاسخ مؤسسه انتشاراتی امیر کبیر می بود، می گفتم حتما باید کتاب خوبی باشد، زیرا امیر کبیر در انتشار کتاب دقت می کند. در واقع اگر ارزش خواندن نداشته باشد، غیر ممکن است برایش سرمایه گزاری نماید و انتشارش بدهد. اما اکنون باید با تأسف و سوگواری بگویم: انتشار این چنین کتابی از سوی معتبر ترین و معروفترین مؤسسه انتشاراتی ایران انجام پذیرفته که این موضوع مرا بیش از حد مأیوس و نا امید نموده است و این  افکار در مغزم راه یافته، نکند که امیر کبیر کنونی نیز بازاری شده و فقط به فکر پول است! و از طرفی دیگر، بلا فاصله به خود می گویم، اگر هم شده، شاید هزینه سر سام آور زندگی، ناشران و کار کنان مؤسسه را تحت فشار مادی قرار داده است که در قبال دریافت پول و به اجبار هر چیزی را انتشار دهند، و گر نه مؤسسه انتشاراتی امیر کبیر هرگز این گزارش پر از غلط و ناموزون و واقعا بی ارزش آقای عبدخدای خدابنده را منتشر نمی کرد و این لکه نا مرغوب را به دامان پاک امیر کبیر نمی چسباند. بهر حال امیدوارم اگر مدیران محترم مؤسسه انتشاراتی امیر کبیر راه دیگری نداشته اند و مجبور بوده اند این کار را بکنند، پس مرا برای این رک گوئیم ببخشند و اجازه دهند که بنده با همان افکار چهل و چند سال پیشم در باره امیر کبیر بمانم و همانگونه بیاندیشم. اکنون با خاتمه این چند سطر پیشگفتار اجازه دهید نکاتی درباره این به اصطلاح پژوهش و محتوای آن، که احتمالا برای شما ناشران عزیز هموطنم، آشنا است، بیان دارم:

این آقای عبدالله  خدا بنده که هم اسمش به فارسی بنده خدا و هم فامیلش خدا بنده است و احتمالا اگر اسم سومی هم می داشت بنا به تئوری نان به نرخ روز خورها، لابد خدا چاکر و یا نوکر خدا می بود، احتمالا یکی از دیگر طلبه های حوزه علمیه قم است و یا یکی از شاگردان رئیس جمهور جدید ایران، آقای دکتر محمود احمدی نژاد اند که به دنبال تیتر و مقام هستند و در این رهگذر دیواری کوتاه تر از آئین اهل حق را نیافته اند که کار پژوهشی در باره آن بنویسد. همان طور که در پیش ذکر شد، ایشان در این زمینه نیز میدان را خالی دیده وگویا کسی هم جرأت پرسش از او را و یا دفاع از آئیین و مسلک خود را نداشته است. پس توانسته اند به منطقه بروند و هر چه هم دل تنگشان می خواسته یک جانبه در باره اهل حق سر هم بندی کرده و به رشته تحریر در آورند. در واقع سراسر کتاب، از اول تا آخر آن بوی تحقیر و سرزنش و تهدید آرام به پیروان این مذهب برای ترک آئین خود می دهد و مشام انسان را می آزارد و با نشان دادن تعصب خشک به اسلام و حقیقت مطلق دانستن گفتار و دستورات دینی اسلام شیعه، راه هر گونه دیالوگ و بحث را بسته است که آدم نمی تواند در ایران و بویژه با این شخص  وارد گفتگوی سالم و بحث سازنده حضوری، نقد مطالب غیر اصولی و در برابر هم قرار دادن نکات مثبت و منفی ادیان، بشود. زیرا اگر این کار انجام گیرد و دست این آقای خدابنده برای گرفتن انتقام از انتقاد کننده باز باشد، بدون شک طرف با نیزه و شمشیر تیز مرتد و کافر بودن سر کار خواهد داشت و سزای مرتد هم می دانیم چیست. ایشان در جملات بعدی مقدمه اش حکم صادر می کنند و می گویند: یکی از اهداف تحقیق، "بررسی آرا و عقاید و مبانی اعتقادی فرقه و تحقیق در انطباق و ساز گاری آنها با فرهنگ و مبانی اعتقادی اسلام علی الخصوص تشیع، و شناسائی افکار غلات و مبانی بطلان آن" است. ر.ش. به صفحه 12 کتاب. در اینجا طرح دو نکته مهم لازم و ضروری است. اول اینکه ایشان حکم مطلق صادر فرموده اند که افکار و مبانی غلات باطل است بدون آنکه استدلال کنند، چرا باطل است و معیار سنجش باطل بودن یا نبودن برای ایشان چیست؟ اگر چه اهل حقان از نظر مسلکی با غلات در نکات بسیار کمی مشترک هستند و آن هم اعتقاد به تناسخ روح است وهیچ وجه اشتراک دیگری با هم ندارند، ولی در آنچه که غلات گفته و طرح نموده اند، نکاتی وجود دارد که زیاد هم باطل نمی تواند باشد. مثلا غلات مانند نو افلاطونیان معتقد بودند: "سراسر عالم بالطبع خدائی است و در وجود خداوند زنده است و (یا خدا) آفریدگار همان عالم کاینات است با همه مناطق آن. بنا بر این آفریدگار جز طبیعت و نظم آن نیست". نقل از صفحه 242 اسلام در ایران پطروشفسکی، ترجمه کریم کشاورز. تازه ارسطوئیان پارا فراتر نهاده ومعتقدند که: "برون ازعالم طبیعت خدائی وجود ندارد". همان صفحه و منبع. بهرحال بحث ما دراینجا برسر بود و نبود آفریدگار نیست، بلکه بحث بر سر نظرات و اعتقادات گروههای مختلف مردم است و آن باید برای همه ما مورد احترام باشد تا جائی که آن اعتقادات هیچ لطمه ای به زندگی دیگر انسانها وارد نیاورده است. آقای خدا بنده براین نکته تأکید دارند که اهل حقان با غلات (یعنی غلو گویان) شیعه یکی هستند، که در اصل این ادعا صحت ندارد. دوم اینکه آیا اگر کسی با استدلال خود در برابر این آقای عبد خدا بگوید که پایه اعتقادی شما باطل است و اگر آن فرد نوعی تا حدودی هم درست بگوید، چه سر نوشتی درسایه حکومت اسلامی موردنظر ایشان در انتظارش خواهد بود؟ آیا نباید ترس آن را داشته باشد که سرش را با ارره از تن جدا کنند؟! به نظر من یکی از مشکلات این آقای طلبه و دیگر مسلمانان بطورکلی، تحمل نکردن دگراندیشان است. آنگونه که دراین کتاب پیداست، ایشان هیچ ایدئولوژی و آئین و فلسفه دیگری را نمیتوانند ببیند و تحمل کنند، غیراز آنچه که خود باور دارند، و انسان باید هر آئینی را با معیار اعتقادی ایشان بسنجد. آن گونه که درمقدمه کتاب همان صفحه 11 و 12 در پیش ذکر شده، آورده است: "...، بطور طبیعی ابتدا شاید به نظر برسد که با آرا و عقاید و احکام فقهی آنها به صورت گزینشی برخورد گردیده در حالی که نگارنده تلاش نموده است بر اساس همین تعریف، کلیه موضوعات اعتقادی - فقهی که از فرقه مذکور در دسترس بوده و در کتب و منازل آنها مورد اهتمام می باشد، مورد بحث، فحص، و تحقیق از دیدگاه اسلام قرار دهد". خوب، اولا انسان از خود میپرسد: چرا از دیدگاه اسلام و چرا باید اسلام معیار سنجش برای خوب یا بد بودن یک جریان آئینی دیگر باشد؟! چرا نباید در کنار قرآن مجید، کتب مقدس دیگر ادیان نیز گذاشته شود و نکات مثبت و منفی آنها مورد بررسی قرار گیرند! متأسفانه در اسلام افراطی گرایان و متعصبین، همه چیز تابو دیده می شود و کسی حق ندارد، نکته ای را زیر علامت سئوال ببرد. دوما ایشان در بخش اول جمله نقل قول شده فوق تأکید می کنند: "ابتدا شاید بنظر برسد که با آرا و عقاید و احکام فقهی آنها بصورت گزینشی برخورد گردیده". بطوریکه از این کتاب بر می آید و واضح دیده می شود، ایشان نه شاید، بلکه بطور حتم و یقین گزینشی به مسائل آئینی بر خورد نموده اند و آنهم فقط استناد به آنچه که خود خواسته اند، نه آنچه که واقعیت آئینی این مذهب را بیان می کند. منابع مورد استناد ایشان پیش از همه، و بویژه گروه پیروان نورعلی الهی اند که خودرا بظاهر مسلمان شیعه می دانند و کتابهای آنها که معجونی از افکار حاج نعمت الله جیحون آبادی با بر داشت خود او از دفاتر مقدس دوره دیوان عالی یاران حقیقت سلطان سهاکی، با نطم فارسی زیر نام شاهنامه حقیقت و تغییراتی در آن عقاید توسط فرزندشان مرحوم نور علی الهی در ایران زمان شاه و اکنون مانعی برای چاپ نداشته و ندارند، می باشد. قابل ذکر است که برای اهل حقان واقعی مکتب، نور علی الهی نقش مکتب بهائی گری جدا شده از شیعه اسلام را دارد و متأسفانه تعداد اندکی از رهبران آنها به خاطر حفظ جاه و موقعیت، اغلب به ظاهر از اهل حق بریده شده اند. اهل حقان واقعی اعتقاد ندارند که حاج نعمت الله جیحون آبادی و فرزند او نور علی الهی دارای ذات هستند. نور علی الهی درزمان حیاتش به هر دلیلی کوشید خود را مطرح نماید و برای حفظ موقعیت خود، اهل حق را به شیعه اسلام پیوند دهد، که موفق نشد و اکنون اسلام شیعه نیز او و فرزندش دکتر بهرام الهی را نمی پذیرد. نمونه بارز آن ویران نمودن مقبره نور علی الهی در هشت گرد توسط افراطیون مسلمان است. اما بهر حال اینان تعداد زیادی از اهل حقان را سرگردان نموده اند و تعدادی هم در ایران به دلیل ترس از تحت تعقیب قرار گرفتن، به ظاهر مجبور شده اند بخاطر حفظ شغل و کارشان هم شده یا خودرا شیعه و پیرو نور علی الهی بدانند و یا بطور کلی اسلام شیعه را پذیرفته اند. بهمین دلیل آقای عبد خدا خدابنده در صفحه 76 گزارشش آورده است: "در همین حال تعدادی از افراد اهل حق وجود دارند که در مناطق مختلف ایران زندگی می کنند با اینکه خودرا متعلق به اهل حق دانسته عامل به احکام عبادی اسلام مثل نماز روزه ماه رمضان، حج و .... هستند و من از نزدیک بسیاری ازآنها را دیده و آشنا هستم مخصوصا پس از پیروزی انقلاب اسلامی در بسیاری از خانواده های این فرقه افراد نماز خوان و روزه دار وجود دارند". و در پائین تر صفحه آورده است: "بنابر این بر چنین افرادی، اطلاق کلمه ی <علی الهی> و <غلات> گزافه نبوده به واقعیتهای موجود نزدیکتر است اما از طرف دیگر، عوام الناس و توده مردم منسوب به این فرقه تا آنجائی که مشاهده شده است اجمالا تنها چیزی که می دانند، دینشان اسلام است، کتابشان قرآن است و پیامبر (ص) و حضرت علی (ع) را قبول دارند، منتها بر سر زبانهایشان بیشتر حضرت علی (ع) هست دیگر نه چیزی از <دفتر> و <کلام> و یا <حلول> و <دون نا دون> میدانند و نه چیزی از اسلام ...". خوب این تأییدی بر آنست که اکثر مردمان اهل حق با وصف تمام خطرات احتمالی که در انتظارشان هست و با وصف کم اطلاعی از آئین خود (آنهم به دلیل در اختیار نداشتن دفاتر مقدس و مجاز نبودن فراگیری) هنوز هم پای بند به آئین خود هستند و برای حفظ جان و شغل و آرامش لعاب اسلام را بر مذهب خود کشیده اند. آیا حتا بکار گیری واژه دمکراسی در چنین جوی خنده دار نیست؟! این آقای عبدخدا خدابنده گاه گاهی که لازم دانسته به دراویش و برخی از صاحب نظران اهل حق هم نا تمام استناد نموده، اما هرگز با وصف اینکه بقول خودشان بیشتر دفاتر و نوشته های دست نویس اهل حقان را دیده و در دسترس ایشان قرار داده اند، کمترین استفاده از آنها را نموده است. برای اینکه خودرا از زیر بار مسئولیت برهاند، در جای دگر آورده است: "این تحقیق و پژوهش همان گونه که بیان شد هدف اساسی و عمده آن بررسی آرا و عقاید فرقه اهل حق بوده است منتها نگارنده تنها آن بخش از آرا و عقاید و احکام و فروع فرقه (دین) که به آن دست رسی پیدا نموده است بررسی کرده و مورد فحص و پژوهش قرار داده و همان گونه که خواهد آمد این فرقه از کنار بسیاری از مسائل اعتقادی مثل مراتب توحید و مباحث نبوت و امامت بسادگی گذشته و بجای آن اهتمام ویژه ای به مرشدان و رهبران فرقه داشته اند". خوب، این نشانه تعصب خشک و یک سویه نگری این آقای پژوهشگر است، که همان گونه در پیش اشاره شد، از هر آنچه می خواسته و در رد و باطل شمردن این مذهب، برایش نتیجه دلخواه به دست می داده، مورد استفاده قرار داده است و در اصل از واقعیت چشم پوشی نموده یعنی حتا از آن منابع که دراختیار داشته، خواسته است بطور کامل استفاده نماید و اگر هم نموده با تحریف. اولا در آئین اهل حق واژه مرشد بهیچ وجه بکار گرفته نمی شود و این واژه فقط متعلق به صوفیان یا زورخانه های قدیم در ایران است. اهل حقان دارای سید یا پیر و دلیل (کاکی و خلیفه) و دراویش ترک دنیاکن، هستند. دوما اگر قصد ایشان فقط رد و توهین به این آئین نبود، می توانست به عنوان یک محقق نگاهی به دفتر نوروز، یکی از دراویش دوره سید براکه گوران که حتما نیز باید آن را خوانده باشند، زیرا چندین بار به آن استناد شده، می انداخت و به فلسفه پیدایش جهان از دید اهل حقان توجه می کرد. سپس می توانست عادلانه (البته اگر به عدالت اعتقاد داشته باشد) قضاوت کند که معیار سنجش درست یا اشتباه بودن یک دین و آئیین نباید حتما اسلام باشد. اگر دراحکام و اصول ادیان نکات مثبت وجود داشته باشد و حتما هم دارد، درآنها تضادهائی نیز با دنیای امروز وجود دارد که باکشفیات و نتایج علمی نمی خوانند. این تضادها با جهان پیرامون، در همه ادیان هست. یک محقق و پژوهش گر نمی تواند فقط تضادها و یا فقط نکات مثبت را ببیند. باید نتیجه آزمایشات و واقعیات عینی را معیار سنجش قرار دهد. آن زمان است که می توان نام یک کار را پژوهش و یا تحقیق نهاد. با تأسف باید گفت، اگر این آقای عبدخدای خدا بنده در ایران، قدرت اجرائی می داشت، احتمال می رفت، همه دگر اندیشان و از جمله آن اهل حقها را که با آنها ملاقات نموده و از آنها کسب اطلاعات کرده است، برایش فرق نمی کرد، پیروان نور علی الهی باشند یا دیگر اهل حقان، همه را از دم تیغ میگذراند تا یک جامعه یک دست مسلمان شیعه بوجود بیآورد! این طور نمایان است، گویا خوشبختانه او چنین قدرتی را نداشته اند، و چه شانس بزرگی نصیب مردمان گوران اهل حق شده است که از چنگ این آقای پژوهشگر رهائی یافته اند! اکنون که آقای رئیس جمهور جدید در نظر دارند قوانین اسلامی را مو به مو اجرا نمایند، شاید قند در دل آقای عبد خدای خدابنده آب شود و مجددا برای پژوهشی دیگر سری به منطقه اهل حق نشین بزنند. به هر حال باید نگران سر نوشت و آینده دو و نیم میلیون اهل حق در منطقه بود که اکثر آنها قادر نیستند به زندگی دوگانه ادامه داده و یا خودرا با محیط تطبیق دهند. ایشان در صفحات دیگری برای اثبات تحقیق و پژوهش خود می گویند: "نگارنده تمام روستاهای اهل حق نشین استان کرمانشاه (درحدود سیصد روستا) و استان لرستان (درحدود پنجاه روستا) دیده ام و اجمالا از مناطق دیگر مثل هشتگرد، رودهن، ایلخچی تبریز، کلار آباد شمال و برخی روستاهای آوج و رز همدان اطلاعاتی دارم". ر.ش به پاورقی صفحه 76 این کتاب. خوب ایشان این مسافرتها به روستاها را به عنوان بخشی از کار تحقیقی به حساب آورده اند. بنا بر این تز، اگر ما مسافرت به مناطق و پرسجو را به عنوان تحقیق در باره یک موضوع فلسفی و تاریخی بحساب آوریم، پس آقای حاج سیاه ایران قرن نوزدهم خودمان که نیمی از دنیارا گشته بود، بزرگترین محقق و پژوهش گر جهان باید دانست!!

 نتیجه گشتن این آقای پژوهش گر در روستاها این کتابی است که در 210 صفحه ارائه داده اند. در حالی که، بدون اغراق، هرکسی فقط شش کلاس قدیمی سواد داشته باشد و فقط دو یاسه کتاب و چند جزوه کوچک، یعنی شاهنامه حقیقت حاج نعمت الله جیحون آبادی و برهان الحق نورعلی الهی وبزرگان یارسان صدیق صفی زاده بوره که ای و آئین یاری و رموز یاری مجید القاصی را بخواند و از شهر و اطاق محل سکونتش هم بیرون نیاید، می تواند کاری به مراتب جامع تر و بهتر و پیش از همه بی طرفانه تر از این پژوهش آقای خدابنده ارائه نماید و هیچ نیازی هم به آن همه هزینه و صرف وقت و زحمت راه نمی بود.

ایشان دلایلی که برای مسافرتش به روستاهای دور افتاده اهل حق نشین ایران آورده، و به قول خودش اگر تمام بودجه حوزه علمیه قم را در اختیارش قرار دهند، یک بار دیگر چنین سفری را نخواهد کرد (همانجا ص 15)، فقدان منابع، مدارک و اسناد، بوده است و در چند سطر پائین تر می گوید: "... و شاید سخت ترین مانع برای این تحقیق همین فقدان منابع کافی در کتابخانه ها باشد ...". این آقای خدا بنده پژوهشگر حتا برای یک لحظه هم شده، بخودش زحمت فکر کردن را نداده اند: که اولا چرا به این کتب و منابع اجازه چاپ نداده اند و دوما اگر به یک شیوه ای بچاپ رسیده و یا دستنویس شده اند، پس چرا در کتابخانه ها وجود ندارند و زحمت این همه راه را به پژوهشگر می دهند؟!

ایشان اگر حوصله اندیشیدن و بی طرفانه قضاوت کردن می داشتند، میبایستی بدانند که احتمالا کلید اکثر کتابخانه های عمومی و دانشگاهی و غیره اغلب در دست افراد افراطی و متعصبین و یک سویه نگرانی مانند خود ایشان قرار داشته و اجازه نداده اند که "کتب ضاله" در آنجا راه یابند. پس اگر کتب مقدس اهل حقان تا به امروز هم بهمان صورتی که حدودا هفتصد سال پیش بخش اول آن تدوین شده و بخشهای دیگر آن تا اواسط قرن نوزدهم میلادی دست نویس گردیده و هیچ گاه اجازه چاپ نیافته اند، هیچ تقصیر پیروان این مذهب و یا بقول ایشان باطل بودن آراء و عقاید آنان نیست، بلکه حاکمیت متعصبین و یک سویه نگران و قدرتمندان مذهبی این اجازه را نداده اند که این نوشته ها به کتابخانه ها راه یابند. اگر یارسانیان کتب آئینی خودرا نیز سرمگو گفته اند، فقط به دلیل حفظ آن از دست برد مخالفان و جلو گیری از نابودیش بوده است. لذا، بنا به چنین جوی، این کتب نمیتوانسته اند به کتابخانه ها، حتا برای کار تحقیقی راه یابند. تازه ازهمه اینها بگذریم، اگر بفرض، این منابع درکتابخانه ها هم باشند، استفاده از آنها هنگامی برای تحقیقات سودمند خواهند بود که محقق یک سویه نگر نباشد. درصورتیکه این آقای خدابنده حتا از آن منابعی که در اختیار داشته اند به طور صحیح و درست استفاده ننموده اند. برای مثال مرحوم مجید القاصی که خود یک اهل حق بودند، فقط دو جزوه کوچک زیر نامهای اندرز یاری و آئین یاری نگاشته اند و در هیچکدام از آنها نگفته است که بابایادگار در قرن چهارم هجری می زیسته، اما آقای خدا بنده به نقل از ایشان در صفحه 16 کتابشان این را آورده اند که درست نیست. مرحوم مجید القاصی برای سپاس و همچنین تصحیح اشتباه خاکسار جلالی در صفحه 84، اندرز یاری، چاپ 1359 خورشیدی آورده اند: "بی مناسبت نیست از برادران فقرای خاکسار جلالی کرمانشاه که کتابی منظوم در قطع کوچک بنام یادگارنامه بچاپ رسانده اند قدر دانی شود. در این کتاب زندگی بابایادگار به زمان حجاج بن یوسف ثقفی نسبت داده شده، اشتباه است زیرا بابا یادگار مطابق سندی که در دست است در قرن نهم هجری می زیسته که پس از دوره سلطان سهاک یک دوره ظهور ذاتی بشمار می رود". پس بابایادگار یکی از حواریون سلطان سهاک بوده که پس از مرگ سلطان سهاک در سن صد و سی سالگی، جانشین او شد. بنابر این بابایادگار در اواخر قرن هشتم و اوایل قرن نهم هجری می زیسته و نه در قرن چهارم یا قرن دهم. پس چه خوب بود اگر ما به منبعی استناد می کنیم، درست باشد، نه ارزش کار خودرا با تحریف پائین بیاوریم.

ایشان در صفحات 17 و 18 کتابشان از واژه های خود در آوردی مرحوم نور علی الهی، مانند چکیده وچسبیده و دوده استفاده نموده که درهیچ کدام ازدفاتر حقیقت نیآمده اند وهیچ ربطی هم به آئین یاری ندارند. بعلاوه درجم بیا و بس یا عهد و پیمان دوره سلطان سهاک، بنیانگذار نوشتاری آئین یاری فقط هفت خاندان برای سرسپردن یا جوز سر شکستن پیروان تعیین گردیده که چهار خاندان دیگر بعد از دوره سلطان سهاک به آن اضافه شد که برخی ازاهل حقان ازجمله پیروان آتش بیگ و سید حیاس یا شاه حیاس به این خاندانها سر می سپارند. مرحوم نورعلی الهی در زمان حیات خودش تا آنجا که بنده اطلاع دارم، از تأسیس دوده یا خاندان خودش حرفی به میان نیاورده. اکنون آقای عبد خدای خدا بنده از خاندان نورعلی الهی بعنوان دوازدهمین خاندان صحبت می کند. صفحه 18 همانجا. نا گفته نماند، مرحوم مجید القاصی اسامی خاندانهای (پیران حقیقت) اهل حق را بشرح زیرین در صفحه 37 آئین یاری گویا چاپ همان سالهای 1357 یا 58، خورشیدی آورده اند: "یادگاری، ذوالنوری، عالی قلندری، سید درویشی، سید خاموشی، شاه ایازی (شاه حیاسی)، شاه ابراهیمی، میری، آتش بیگی، پیر داودی، باباحیدری، و بگتاشی". که جمعا دوازده خاندان می شوند، اگر پیرداودی و بگتاشی را یکی بدانیم که گویا در اصل هم همانطور بوده، پس یازده خاندان درست است. پس خود خانواده نورعلی الهی سرسپرده خاندان شاه حیاسی هستند و خودشان خاندان محسوب نمی شوند و همانطور که در پیش ذکر شد مرحوم نورعلی الهی در زمان حیات خودش، ادعای دیدار با خدا را کرد ولی در هیچ جائی نگفت که خاندان تشکیل می دهد و مردم باید سرسپرده او بشوند! من هیچ سر در نمی آورم و نمی دانم آقای خدابنده بنا به چه منبعی فلسفه اهل حقان را از روز ازل تا روز آخر به سه مقام، 1. روز ازل 2. دوره شریعت پیامبر خاتم (ص) 3. آخر زمان که از دوره علی (ع) آغاز شده است (صفحه 19) تقسیم بندی نموده اند؟ در صورتیکه خود ایشان در صفحه 26 همین کتاب زیر عنوان "تاریخ ظهورات متوالی اهل حق، آنهم بطور ناقص دوره های حضور خداوند بر روی زمین را آورده است: "1. دوره آفرینش (تا پایان شریعت) 2. دوره مرتضی علی (تا پایان دوره طریقت) 3. دوره لرستان (شاه خویش) اواخر قرن سوم هجری که منظور شاه خوشین لرستانی قرن پنجم هجری بایدباشد 4. دوره شرکت (بابا ناووس) بین قرن چهارم و پنجم هجری که قرن ششم درست است. 5. دوره پردیوری قرن هفتم (و نیز هشتم هجری) و ظهور سلطان سهاک"، آورده اند. قابل ذکر است چون دوره بابا نائوس همه یاران حقیقت، همراه خداوند بر روی زمین حاضر نبوده اند و جم بیا و بس نیز تشکیل نگردیده است، پس همانند دوره بهلول و بابا سرهنگ، بعنوان دوره کامل به حساب نیامده است. در صفحه 34 همین کتاب ظهور شاه خوشین را در قرن چهارم نوشته و 407 هجری قمری به دنبال آن آورده است. به تصور من باید این آقای عبد خدای خدابنده بدانند که 407 هجری قمری اوایل قرن پنجم است نه چهارم! یعنی قرن چهارم از اول 300 تا آخرین روز 399 را در بر می گیرد، خوشحال می شوم که این را به خاطر بسپارند و در کارهای بعدی خود را تصحیح فرمایند. متأسفانه از صفحات 32 تا 54 کتاب یا از بزرگان یارسان صفی زاده بوره که ای و یا از برهان الحق نورعلی الهی آنهم گاهی با غلط می شود گفت که رو نویس نموده و نمی توان ارزش پژوهشی به آن داد. از صفحات 55 تا 68 نیز گزارشی جغرافیائی از محل سکونت و آمار ناقص جمعیت و غیره می باشد. در همین بخش از گزارش صفحه 65 آورده اند: "اما بنده بسیاری از مناطق استان کرمانشاه حتا روستا به روستا رفته ام و همچنین استان لرستان و برخی مناطق دیگر ایران دیده ام که جمعیت این فرقه در حال تحلیل رفتن و ادغام کامل در مذهب تشیع بوده زیرا اهل حق های آگاه کاملا خودرا مقید و پایبند به قوانین و مقررات اسلام و احکام فقهی شیعه امامیه می دانند و بهمین خاطر در بسیاری از مناطق چنین افرادی خود را شیعه معرفی کرده و به طور بر جسته این مسلک موقعیت قبلی خودرا از دست داده است ...". همانگونه که در اوایل این مقاله آورده شده، هدف این آقای گزارش گر فقط شناسائی این مردمان و اطمینان دادن به حوزه علمیه قم است که نگران نباشند، این فرقه در حال تحلیل رفتن است! ولی ایشان چند پاسخ به ما و همه خوانندگان و علاقه مندان گرامی بدهکارند. و آن اینکه اگر زور و تهدید در کار نیست و اسلام دین رأفت و مهربانی است، چرا تعداد بسیار زیادی از مسلمانان شیعه و حتا از فرزندان روحانیون محترم در همین 25 سال گذشته یا علنا ریسک کرده و به آئین مسیحیت روی آورده اند و یا در خفاء اهل حق شده اند و در ایران زندگی می کنند و یا در خانقاهای صوفیان پرسه می زنند؟! آیا ایشان وجدانا هیچ ازخود پرسیده اند، چرا این "اهل حق های آگاه (بغیر از مبلغان نورعلی الهی) کاملا خودرا مقید و پای بند به قوانین و مقررات اسلام و احکام فقهی شیعه امامیه میدانند و بهمین خاطر در بسیاری از مناطق" دین آبا واجدادی خودرا رها نموده اند؟ و آیا اگر به عنوان مثال، فردی در جامعه ایران در ادارات بگوید که من اهل حق هستم و هیچ ارتباط عبادتی با اسلام ندارم، اما در تخصصم صادقانه کار می کنم، می تواند کارمند، دانشجو، معلم و یا استاد دانشگاه بماند؟ مطمئنا آنگونه که تجربه نشان داده است، پاسخ به این پرسشها نمی تواند مثبت باشد. اگر شما واقعا به رأفت اسلامی پای بند باشید و از دگر اندیشان بی آزار واهمه نداشته باشید و آنان را تهدید نکرده و از کار بیکارشان نسازید و نان زن و فرزند آنان را نبرید، آن زمان خواهید دید که آیا هنوز هم چنین افرادی خودرا شیعه امامی معرفی میکنند؟! من متأسفم که باید بگویم، بیشتر آنچیزهائی که مرحوم نورعلی الهی گفته و یا در کتابهایش زیر نام برهان الحق و آثارالحق آورده است که اهل حق را به اسلام پیوند دهد، تحریف محض و مصلحتی بوده نه واقعیت. چون بنده بخوبی می دانم، مرحوم نورعلی الهی هم تمام دفاتر دوره دیوان گوره و دیگر دفاتر اهل حقان را در اختیار داشت و هم کردی گورانی را بهتر از بنده می توانست بخواند و تفسیر کند. ایشان خودشان بارها در جم یاری و هنگام ذکر حق این سروده آتش بیگیان را زمزمه کرده اند:

"جم جم شایه برزه مل              علی خدایه برزه مل"

رجوع شود به نورعلی الهی، برهان الحق، چاپ چهارم، تهران، 1360 صفحات 638 تا 645، و دهها نفر از پیروان از دهان ایشان شنیده اند و این سروده خود در آوردی نیست بلکه از کلامهای معروف اهل حقان و بویژه آتش بیگیان است. علاوه بر این داود (یکی از پیران حقیقت که در مراسم سر سپردن، دلیل پیروان است) در زبور حقیقت دوره دیوان گوره شهادت داده است که هم مرتضا علی و هم شاه خوشین و هم سلطان سهاک ذات خداوندی را داشته اند که با موسی کلیم الله صحبت نموده است:    

 داود مرمو:                         سلطان عظیم       تو کاوه معراج من موسی کلیم

           تو مرتضای دین من قمر پیشین       تو خوشین نهصد من چلوی زین

همه این اسناد معرف حضور مرحوم نورعلی الهی بوده است و ایشان اطلاع کامل داشتند. اگر چه مرحوم حاج نعمت الله جیحون آبادی با تبحر و استعداد ویژه ای که داشتند، یک بخش از دفتر دیوان گوره سلطان سهاکی و داستان آفرینش در تورات و دیگر کتب مقدس را به شعر فارسی ترجمه و با تغییراتی زیر نام خود، در شاهنامه حقیقت آورده است، ولی حد اقل در چندین مکان بر خدا مهمانی علی بن ابیطالب اعتراف نموده است. اما متأسفانه همانطور که در پیش ذکر شد، مرحوم نورعلی الهی، این اعتراف پدر را بطور مصلحتی رد کرده است. زیرا مرحوم نورعلی الهی سالیان دراز قاضی در دادگستری حکومت محمد رضاشاهی بود و احتمالا بخاطر حفظ مقام و جایش مجبور بود برای گرفتن شغل قضاوت قسم یاد کند که مسلمان و شیعه دوازده امامی است، در غیر آنصورت نمی توانست قاضی بشود. ایشان پس از اینکه باز نشست شدند، بیشتر به تحقیق روی آوردند و حتا خود را ذات دار خواندند! که بنده در کتابم صفحات 148 تا 151 که درباره آن بیشتر توضیح خواهم داد، با استناد به برهان الحق و آثار الحق مرحوم نورعلی الهی، تحریفهای ایشان از کتاب (دفتر) مقدس اهل حقان و مدعی ذات دار بودن خودشان را آورده ام. در هر صورت خیلی مایل بودم تمام کتاب آقای عبد خدای خدابنده را واژه به واژه نقد کنم، ولی متأسفانه این کار در قالب یک نامه یا مقاله نمی گنجد و بعلاوه بقیه کتاب هم یا تکرار مسائلی است که دیگران بارها گفته و نوشته اند و یا ادامه گزارش در باره موجودیت این آئین و پیش از همه شناسائی مردمان اهل حق می باشد که هیچ ربطی به کار تحقیقی ذکر شده ندارد. در پایان باید به عرض برسانم، بنده به دلیل اینکه در یک خانواده اهل حق و خلیفه به دنیا آمده و رشد نموده ام و بویژه مرحوم عمویم از دراویش صاحب نظر (نه صاحب ذات!) یارسان بود و 16 سال از عمر خودرا صرف جمع آوری دفاتر حقیقت نموده و آنها را در یک جلد زیر نام زبور حقیقت دستنویس کرده و اکنون یک نسخه کپی از آن را بنده در اختیار دارم، بهمین دلیل در ایام تحقیق و تدریس در دانشگاههای آلمان در سالهای 1981 تا 1993 و پس از آن مصمم شدم، یک کار جامع تر از آنهائی که موجود بودند با بهره گیری از منابع دست اولی که در اختیارم بود، تسلطی که بر زبان کردی گوران و خواندن دقیق تر این دفاتر و درک محتوای آنها و آشنائی که با تحقیقات جامعه شناسان و ملت شناسان و مذهب شناسان اروپائی دارم، بدون هیچ گونه ادعائی به عنوان یک فرد ساده از خانواده یارسانیان و بدون هیچ گونه تعصب نسبت به این آئین و یا تبلیغی برای آن ارائه نمایم. در خلال سالهای 1993 تا 1999 تحقیقات جامع تری در این باره نمودم و نتیجه آن را بصورت کتابی چهارصد صفحه ای زیرنام "نگاهی گذرا به تاریخ و فلسفه اهل حق (یارسان)" و مقایسه آن بادیگر ادیان منتشر کردم. البته بسیار خوشحال می شدم اگر که هم آقای عبد خدای خدابنده این کتاب مرا می خواند و هم یک نسخه در اختیار مؤسسه محترم انتشارات امیر کبیر قرار می گرفت که مسئولان محترم، خود عادلانه قضاوت می فرمودند. بهر حال برای بحث دوستانه و پاسخ به هر پرسشی دراین زمینه وشنیدن نظرات علاقمندان در خدمت حاضرم. با سپاسگزاری قلبی از تحمل تان برای خواندن این نامه.

منبع: سايت ديدگاه




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
گلمراد مرادي:



در پیوند با این مطلب نظری ثبت نشده است.

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.