شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

چهارشنبه ۹ فروردين ۱۳۹۶ - ۲۹ مارس ۲۰۱۷



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

ستم «ملى» در ايران

بهرام رحماني

مقدمه 

برخى از گرايش‏هاى سياسى و اجتماعى بر اين باور هستند كه هر جا ظلم و ستم وحشيانه‌تر باشد مركز انقلاب در آن‌جاست!؟ اين گرايش‏ هر چى كه باشد قرابتى با مبارزه طبقاتى و سوسياليسم ندارد. براى اين كه جامعه هر چقدر عقب مانده و در فقر و فلاكت غرق باشد به همان درجه از يادگيرى علم و مبارزه طبقاتى عقب مى‌ماند. كارگران و آزادى‌خواهانى كه به انقلاب فكر مى‌كنند تا حدودى بايد امكانات رفاهى و مطالبات سياسى نظير آزادى تشكل، اعتصاب، بيان و... را به حكومت تحميل كرده باشند. در بستر اين مبارزه طبقاتى، اهداف و شعارهاى مردم معترض‏ صيقل مى‌يابد و فعالين و سازمان‌دهندگان آن آب‌ديده، با تجربه و پيچيده مى‌شوند. هر چند كه بعيد به نظر نمى‌آيد مردم فقير و درمانده دست به شورش‏ بزنند. بدون اين كه مبارزه هدفمندى را در افق فعاليت‌هاى خود قرار داده باشند. مثلا اگر فقر و فلاكت و سركوب‌هاى وحشيانه باعث انقلاب مى‌شد تاكنون ده‌ها بار بايد انقلاب در كشورهاى آفريقايى، افغانستان و... روى مى‌داد. بنابراين بايد توجه داشت كه حل پايه‌اى ستم ملى در نظام سرمايه‌دارى از كانال روشنگرى و مبارزه طبقاتى مى‌گذرد.

حكومت‌هاى مركزى ايران، با سياست‌هاى نژادپرستى ميليون‌ها انسان ساكن اين كشور را از ابتدايى‌ترين حقوق خود، يعنى از يادگيرى علمى زبانشان محروم كرده‌اند. در واقع با وقاحت و بى‌شرمى بى‌فرهنگى، نابرابرى و تبعيض‏ و سركوب را جايگزين برابرى همه شهروندان و تعليم و تربيت متساوى مسائل فلسفى، علمى و هنرى نموده‌اند. از سركوب وحشيانه و مداوم مردم غير «فارس»‏، به بهانه دفاع از «تماميت ارضى» ايران، هيچ كوتاهى نكرده و همه توان و قدرت خود را در اين راه غيرانسانى به كار گرفته‌اند. اگر به جاى حكومت شاه، يك نظام انسانى بر سر كار بود و به جاى سياست فاشيستى يك سياست متمدنانه وجود داشت، موقعيت اقتصادى و سياسى و فرهنگى اين كشور، فرسنگ‌ها جلوتر از اين بود. چه بسا كه گرايش‏ ارتجاع اسلامى در انقلاب 1357 نمى‌توانست به حاكميت دست پيدا كند و جنگ خونين خود را بر عليه زنان، جوانان، كودكان، كارگران، دانش­جويان، روشنفكران، بازنشستگان و اقليت‌هاى ملى و مذهبى در چنين ابعاد وسيعى سازمان دهد. در واقع ريشه به قدرت رسيدن رژيم جمهورى اسلامى را در گام نخست بايد در زمينه سياسى و فرهنگى رژيم سلطنتى جست­و­جو كرد.

رژيم شاه و رژيم جمهورى اسلامى، با سياست دفاع از «تماميت ارضى ايران» و مبازه با «تجزيه­طلبى» بزرگ‌ترين و وحشيانه‌ترين بلاها را سر مردم «غيرفارس» آورده‌اند. البته اين مسئله طورى تعبير نشود كه گويا مردم فارس‏ زبان در حاكميت اين رژيم‌ها خوشبخت هستند. سرمايه‌داران با هر زبانى كه حرف بزنند، به كدام مليت وابسته باشند حامى حكومت بورژوازى هستند. بر عكس‏ كارگران در حمايت از نظام‌هاى بورژوازى نفعى ندارند. آنان جدا از اين كه به كدام منطقه، زبان و مليت تعلق دارند تنها با فروش‏ نيروى كارشان زنده هستند و شديدا توسط بورژوازى «خودى» و «غيرخودى» استثمار مى‌شوند. سرمايه‌دار و كارگر، به دو طبقه متفاوت و متضاد تعلق دارند. تعلق به هر كدام از اين دو طبقه اصلى جامعه، ارادى و دل به خواهى نيست، بلكه بستگى به موقعيت اقتصادى و سياسى و اجتماعى دارد كه فرد در کجا قرار بگيرد. در اين ميان  زبان و مليت نقش‏ اساسى بازى نمى‌كند. امروز چند ميليون ايرانى در چهارگوشه دنيا زندگى‌مى‌كنند. در بين اين‌ها كسانى كه سرمايه‌هاى كلان دارند به راحتى در كنار هم طبقه‌اى‌هاى خود در اروپا و آمريكا و كانادا قرار مى‌گيرند، حتا اگر زبان هم ندانند با كمك مترجم در ميان هم طبقه‌اى‌هاى خود حضور مى‌يابند و به داد و ستد مى‌پردازند. مثلا خانواده رژيم سلطنتى و نزديكانشان ميلياردها دلار سرمايه در اختيار دارند. آيا اين همه ثروت را از كجا آورده‌اند؟ زحمتى براى جمع كردن آن كشيده‌اند؟ آيا با كار و تلاش‏ مى‌توان چنين ثروتى را به دست آورد؟ مسلما نمى‌توان از طريق كار و زندگى شرافتمندانه و انسانى و با دست رنج خود، تنها به اندازه مبلغى كه خانواده سلطنتى خرج مى‌كنند، به دست آورد. قاعدتا اين ثروتى كه امروز رضا پهلوى و طيف مرفه سلطنت‌طلب در اختيار دارند؛ ثروتى است كه از استثمار مردم زحمت­كش‏ ايران و منابعى كه بايد صرف خدمات اجتماعى مردم مى‌شد كسب شده است. اين كارى است كه اگر در حكومت شاه هزار فاميل به جيب مى‌زدند، امروز سه هزار فاميل دار و دسته آخوندى در قدرت به جيب مى‌زنند. در اين ميان كارگران و مردم محروم و تحت ستم هستند كه صبح تا شب كار مى‌كنند تا شكم خود و خانواده‌شان را سير كنند. تازه اگر كارى داشته باشند. تا روزى كه مزد بگيران جامعه نظام دل­خواه خود و تاريخ خود را نسازند، هم­چنان استثمار شده و در فقر و فلاكت غرق خواهند شد. اما پناهندگانی كه در هر کشوری زندگی می­کنند پول و پله‌اى نداشته باشند بعد از يادگيرى زبان، جذب كارگاه‌ها و كارخانه­ها و غیره مى‌شوند و يا تحصيل مى‌كنند. در هر حالت، هر كدام هم طبقه‌اى‌هاى خود را پيدا مى‌كنند.

تاريخ نشان داده است كه ادعاى هر دو حكومت پهلوى و جمهورى اسلامى، مبنى بر اين كه اگر مردم تحت ستم اجازه داشته باشند به زبان خود فعاليت فرهنگى كنند، «تجزيه طلب» خواهند بود و «تماميت ارضى» كشور را به خطر خواهند انداخت ياوه‌اى بيش‏ نيست. چنين ادعايى دروغ بزرگى بيش‏ نبوده و اساسا غيرواقعى مى‌باشد. چرا كه اگر به عنوان مثال مردم آذربايجان را در نظر بگيريم حداقل در قرن اخير، در آذربايجان هيچ حزب و سازمانى كه رنگ و بوى ملى و نژادى داشته باشد، سر بلند نكرده است. به دليل اين كه نه كارگران اين منطقه از ايران و نه بوژوازى آن، در حالى كه مى‌توانند در سطح سراسرى اين كشور، دست به فعل و انفعال اقتصادى و سياسى و اجتماعى بزنند عاقلانه نيست كه خود را در آذربايجان محدود سازند. به تاريخ مراجعه كنيم. انقلاب مشروطيت از تبريز آغاز شد اما در تهران خاتمه يافت. سلطانزاده و حيدر عمواوغلو، نه يك حزب آذرى، بلكه اولين حزب كمونيست ايران را بنيان گذاشتند. يوسف افتخارى نه در سراب و اردبيل، بلكه در آبادان كارگران شركت نفت را سازمان داد. جعفر پيشه‌ورى نخست به مجلس‏ ملى راه پيدا كرد و بعد از شكست جنبش‏ دموكراتيك آذربايجان در آن سوى ارس‏، در باكو، گرفتار استالين گرديد. يا در همين انقلاب 1357، از واقعه كوچكى كه در قم رخ داد صرف‌نظر كنيم، در روز بيست و نهم بهمن ماه ده‌ها هزار نفر در خيابان‌هاى تبريز، بر عليه رژيم شاه دست به تظاهرات زدند و براى اولين بار با ارتش‏ سركوبگر اين حكومت درگير شدند و صداى ناقوس‏ مرگ آن را به صدا در آوردند. سنتا آذربايجان، كردستان، گيلان، مازندران و خوزستان، مراكز تلاطمات سياسى و اجتماعى جامعه ايران به شمار مى‌آيند. همين امروز هم اگر از اقليت كوچك آذربايجانى در خارج كشور كه با جبهه خلق پان تركيستى ايلچى بيگ، رئيس‏ جمهور سابق جمهورى آذربايجان و گرگ‌هاى خاكسترى و حزب حركت ملى تركيه در تماس‏ هستند و شعار اتحاد ناسيوناليستى و نژادى تبريز، باكو و آنكارا را سر مى‌دهند تا روياى ساختن امپراتورى پان تركيسم را برآورد سازند؛ صرف‌نظر بكنيم، با اين واقعيت اجتماعى و سياسى رو‌به‌رو مى‌شويم كه مردم معترض‏ آذربايجان در همبستگى با آزادى‌خواهان سراسر كشور، به طور جدى و پيگير خواهان اين هستند كه نه تنها خودشان، بلكه همه مردم ايران بدون در نظر گرفتن مليت و زبان، شهروندان متساوى‌الحقوق باشند و اصل حقوق شهروندى‌شان را به دست آورند. كليه مظاهر برترى و نژادپرستى «آريايى» و «امت» و نابرابرى را لغو گردانند. بنابراين حكومت‌هاى مركزى ايران، اسم رمز سركوب خود را زير ادعاهاى ارتجاعى «حفظ تماميت ارضى» و «تجزيه­طلبى» پنهان كرده‌اند كه تفاوتى با سياست فاشيستى و نژادپرستى ندارد. اين حكومت‌ها رابطه سالم و برابر شهروندان ايران را به شدت خدشه‌دار ساخته و عامل خصومت و دشمنى هستند. رژيم شاه بى‌شرمانه 21 آذر 1325، روز سركوب جنبش‏ دموكراتيك آزادى‌خواهانه آذربايجان و كشتار مردم آزادى‌خواه را روز «نجات آذربايجان» و روز كودتاى 28 مرداد 1332 با سازماندهى سيا را روز «رستاخيز ملى» ناميد. در حالى كه اين روزها، روزهاى سياهى در تاريخ ايران هستند كه جنبش‏هاى مترقى و آزادى‌خواهانه مردم، در اين روزها به دست ارتش‏ و پليس‏ شاهنشاهى و كسانى نظير دار و دسته شعبان بى‌مخ‌ها و با ريختن خون ده‌ها هزار انسان سركوب گرديدند. در رژيم جمهورى اسلامى نيز چنين روزهاى سياه و شوم، مانند كشتار مردم كردستان، تركمن صحرا، خوزستان، وقايع خونين بعد از 30 خرداد، كشتار زندانيان سياسى در سال 67 و... كم نيستند.

هنگامى كه در كشورى به كرد، بلوچ، عرب، آذربايجانى و...، اجازه داده نمى‌شود، فعاليت فرهنگى به زبان خود داشته باشند و هر گونه تلاشى در اين راستا با زندان و اعدام و سركوب و كشتار جواب مى‌گيرد. حاكمان چنين كشورى، چه تفاوتى با حاكمان فاشيست و نژادپرست دارند؟ چه تفاوتى بين حاكمانى نظير شاه، خمينى، ملاعمر، هيتلر، موشه دايان، آريل شارون، صدام حسين و غيره وجود دارد؟ فلسطينى‌هايى كه ساكن اسرائيل هستند، شهروندان درجه دو محسوب مى‌شوند. تازه دولت اسرائيل، چندين دهه است كه مردم فلسطين را قتل عام مى‌كند. صدام حسين، با ريختن بمب شيميايى بر سر مردم حلبچه، جنايت بزرگ تاريخى ديگرى را به جنايات خود افزود. آرشيوهاى دولت تركيه، پر از طرح و نقشه عمل‌هاى هولناكى در رابطه با نابودى مردم كرد است. رژيم شاه، دست كمى از اين‌ها نداشت و رژيم جمهورى اسلامى هم از بهار 1358، يعنى هنوز كه چند ماهى  از انقلاب نگذشته بود، حمله هوايى و زمينى خود را بر عليه مردم محروم، حق­طلب و تحت ستم كردستان آغاز كرد. از آن تاريخ، تمام نقاط كردستان، يك پارچه ميليتاريزه شده و حالت فوق‌العاده نظامى حكم­فرما است. تردد در ميان شهرها و دهات كردستان، به مراتب سخت‌تر و خطرناك‌تر از گذشتن «غير قانونى» از مرزهاى بين‌المللى است. در ورودى و خروجى شهرها و دهات و ارتفاعات و جاده‌ها كنترل شديدى وجود دارد.

نوام چامسكى، درباره زبان مى‌گويد: «زبان براى بيان انديشه، براى برقرارى ارتباطات درونى عارى از هر گونه توجه خاص‏ به ارتباط با ديگران، براى بازى، و براى اهداف مختلف بشر به كار مى‌رود.»­­(نوام چامسكى، زبان و مسايل دانش‏، ترجمه دكتر على نوروزى، انتشارات آگه، ص‏ 56)

 

نگاهى به تاريخ سركوب مردم تحت ستم 

ايران، كشورى پهناور است كه ساكنان آن به زبان‌هاى مختلف تكلم مى‌كنند. علاوه بر فارسى زبانان، آذربايجانى‌ها، كردها، بلوچ‌ها، عرب‌ها، افغان‌ها، ارمنى‌ها و... نيز شهروندان درجه دو اين كشور «گل و بلبل» هستند. زبان فارسى، زبان رسمى سراسرى مردم ايران است. در حالى كه زبان‌هاى ديگر به شدت سركوب شده و ممنوع هستند. در نتيجه ستم «ملى» و «فرهنگى»، يك معضل بزرگ بوده و ريشه در تاريخ معاصر ايران دارد. در اين كشور، كليه انديشه‌ها و آمال انسان‌هاى تحت ستم كه نيروى محركه تكامل تاريخ تلقى مى‌شود، به شدت سركوب شده است.

رنسانس‏، انقلاب تكنولوژى، جنگ جهانى اول، در سال 1914 و وقايعى كه بعد از آن به وقوع پيوست، به ويژه انقلاب عظيم كارگران و سوسياليست‌ها و آزادى‌خواهان روسيه در اكتبر 1917 و تلاطمات كارگرى در جهان كه تحت تاثير اين انقلاب به فوران در آمده بود، سبب گرديد كه جغرافياى اقتصادى و سياسى تغيير يابد. در ميان دو جنگ جهانى اول و دوم، يعنى بين سال‌هاى 1914 تا 1945 و بعد از آن، به تدريج كشورهاى جديدى تاسيس‏ گرديدند. در جنگ جهانى دوم، فاشيست‌ها كه براى نابودى بشريت، مدنيت و هر گونه حركت آزادى‌خواهى، از هيچ جنايتى فروگزار نبودند، بخشى از زندگى مردم جهان را به خاك و خون كشيدند. در چنين شرايطى، مبارزات «استقلال­طلبانه» از يك طرف و مبارزات «كارگرى و سوسياليستى» از طرف ديگر، به جنبش‏هاى اجتماعى فعال و دخالتگر تبديل شدند.

اين تحولات جهانى تاثير خود را در ايران نيز گذاشت. انقلاب مشروطيت در چنين اوضاع و احوال جهانى، تحول عظيمى در ايران بود. اما ايران، به دلائل گوناگونى‌(كه از حوصله اين بحث خارج است) نتوانست به آن درجه از رشد اقتصادى و سياسى و اجتماعى كه در غرب كسب شد، دست پيدا كند. در نتيجه اختناق سياسى و استثمار طبقاتى و ستم ملى با شدت بيش‏ترى ادامه يافت. در صورتى كه كسب آزادى‌هاى فردى و اجتماعى و لغو ستم ملى يكى از مهم‌ترين خواسته‌هاى مردم ايران بود. همه گروه‌هاى مختلف ساكن ايران كه به زبان‌هاى مختلف حرف مى‌زنند در راه كسب آزادى و به وجود آوردن يك شرايط دموكراتيك و برابر با هم متحد و در رابطه تنگاتنگ قرار دارند.

اما بررسى‌هاى تاريخى و پژوهش‏هاى محققين جامعه­شناسى و مردم­شناسى نشان مى‌دهند كه حكومت‌هاى شوينيستى و فاشيستى و ديكتاتورى، اجازه نداده‌اند مردم در ساختن تاريخ و سرنوشت سياسى و اجتماعى و فرهنگى خود، آزادى عمل داشته باشند و به يك زندگى دلخواه خود برسند. مهم‌تر از همه اين حكومت‌ها به زور سرنيزه «يكتاپرستى» و «تك زبانى» را به مردم تحميل كردند.

ستم ملى، در شرايطى كه حاكمان ديكتاتور مبلغ برترى ملى و تبعيض و نابرابری‏ هستند و حقوق مساوى براى همه شهروندان را به رسميت نمى‌شناسند، نه تنها از بين نمى‌رود، بلكه در هر پيچ و خم تاريخى و بحران‌هاى اقتصادى و سياسى و نظامى، در مركز فعل و انفعالات سياسى و اجتماعى قرار مى‌گيرد كه بى‌شك عواقب آن مخرب و فاجعه‌بار است. سياست ناسيوناليستى، تقابل و كشمكش‏هاى ملی و خصومت و دشمنى را پديد مى‌آورد.

برای مثال، اگر از نظر اقليتی كه مدعى ستم ملى در آذربايجان هستند صرف‌نظر كنيم، با اين واقعيت رو‌به‌رو مى‌شويم كه در آذربايجان، مضمون مبارزه مردم سراسرى و طبقاتى و از جمله آزادى فعاليت فرهنگى و زبانى‌­(تركى) و ديگر زبان‌هاى غيررسمى در ايران است. در حالى كه در كردستان چنين نيست. سركوب و ستم ملى در كردستان ريشه‌دارتر، دراز مدت و عميق است. سركوب و كشتارى‌هايى كه حكومت‌هاى ايران، حداقل در صد سال اخير از مردم كرد كرده‌اند، غيرقابل تصور است. حكومت پهلوى از رضاخان ميرپنج تا پسرش‏ رضا شاه و رژيم جمهورى اسلامى تاكنون هر آن كه چه در توان‌شان بوده در كوچ، سركوب، شكنجه و اعدام مردم كرد به كار بسته‌اند و امروز هم كردستان ايران، يك پارچه ميليتاريزه شده است. در حالى كه در نقاط ديگر ايران چنين شرايط فوق‌العاده‌اى حاكم نمى‌باشد. البته بايد تاكيد كرد كه اين بدان معنا نيست كه در جاهاى ديگر ايران، ستم ملى وجود ندارد. در بلوچستان، خوزستان، آذربايجان و در هر جايى كه مردم غيرفارس‏ زبان زندگى مى‌كنند ستم و نابرابرى و تحقير وجود دارد.

آنچه كه مهم است در نظر گرفتن تفاوت‌ها و اتخاذ سياست معين در رابطه با شرايط آن منطقه است. در كردستان ايران سركوب وحشيانه و عريان، نه تنها در ايران، بلكه در كردستان تركيه، سوريه و عراق هم هر كدام با ويژگى‌هاى خودش‏ حاكم است. در آذربايجان، شرايط فرق مى‌كند. مردم آذربايجان بعد از انقلاب مشروطيت در حكومت مركزى، ارتش‏، پليس‏ و ديگر نهادهاى سراسرى نقش‏ و حضور فعال دارند. به علاوه كارگران آذربايجانى در سطح كل كشور كار مى‌كنند. سرمايه‌داران آذرى در استثمار كل كارگران ايران، در كنار سرمايه‌داران فارس‏ زبان هستند. اما مردم كردستان هر گز از چنين موقعيت‌هايى برخوردار نيستند. در واقع آذربايجانى‌ها، به عنوان دومين گروه جمعيت كشور، در كليه عرصه‌هاى اقتصادى و سياسى و اجتماعى نقش‏ مستقيم دارند.

***

در اواسط قرن نوزدهم جمعيت ايران، چه از لحاظ اشتراك نژادى و چه از نظر رشد اقتصادى و سياسى و اجتماعى مانند امروز نبودند. ساكنين ايران را انواع و اقسام اقوام تشكيل مى‌دادند كه به زبان‌هاى ايرانى آریایی­(فارسى، بلوچى، لرى، بختيارى، گيلكى و مازندرانى، تاتى، هرزنى، افغانى، تاجيكى)، تركى­(آذربايجانى، تركمنى و قشقايى) و سامى‌­(عربى، آسورى و عبرى) و... تكلم مى‌كردند.

همه اين اقوام در پروسه رشد مناسبات سرمايه‌دارى و در رقابت‌هاى استعمارى و امپرياليستى، در ظرفيت و توان خود نقش‏ داشتند. اين تركيب جمعيت در اثر چندين هزار سال تاريخ پر فراز و نشيب جنگ‌ها و مهاجرت‌هاى اقوام و قبايل مختلف آريايى، تورانى، يونانى، عربى، تركى، مغولى، افغانى و... تغيير و تحول يافته است. برخى از سلاطين ايرانى، مانند پادشاهان صفوى، نادرشاه و قاجار و پهلوى، در جهت تحكيم حكومت و موقعيت خويش‏ و براى مهار كردن شورش‏هاى مردم، علاوه بر سركوب‌هاى خونين، اين اقوام را در سطح وسيعى جا‌به‌جا كرده و كوچ داده‌اند.

شاه عباس‏ اول صفوى در اواخر قرن شانزدهم و اوايل قرن هفدهم، تعدادى از مردم كرد را به زور به خراسان كوچ داد. كردستان سرزمين اصلى مردم كرد است كه در مركز خاورميانه قرار دارد. كردستان با جمعيتى بيش‏ از 25 ميليون نفر به چهار بخش‏، در كشورهاى ايران، تركيه، عراق و سوريه تقسيم گرديده‌اند. علاوه بر آن در اثر جنگ‌هاى تزار روسيه و سلاطين ايران، بخشى از مردم كرد، در درون مرزهاى روسيه قرار گرفتند. آنان بعد از انقلاب اكتبر در نزديكى‌هاى آذربايجان، از پارلمان محلى برخوردار بودند. اما در بحبوحه جنگ جهانى دوم استالين، آن‌ها را در جمهورى‌هاى ديگر پراكنده ساخت.

على‌رغم اين همه فشار و سركوب، هم زيستى اين اقوام در كنار هم و دلبستگى‌هايشان به زندگى در چهارچوب يك كشور و مبارزه مشترك در برابر فشارها و ناملايمات زندگى، از مقاومت در مقابل تهاجمات و لشكركشى‌هاى خارجى، باعث همبستگى اين اقوام متنوع در ايران است.

در آخرين سال‌هاى قرن نوزدهم و در آستانه انقلاب مشروطيت، جمعيت ايران در حدود 10‌- ‌9 ميليون نفر بود. اين رقم در سال 1336، 19 ميليون، 1345، 28 ميليون، در انقلاب 1357، 40 ميليون، 1368، 53 ميليون و در سال 1380 به 70 ميليون نفر رسيد.

بزرگ‌ترين گروه مردم ايران در اين دوره از تاريخ، فارس‏ها كه در مناطق مركزى و بخشى از جنوب ايران و در حاشيه دشت كوير و لوت و خراسان ساكن بودند، مانند ديگر اقوام آريايى متعلق به زبان‌هاى «هند و اروپايى» هستند.

اقوام آريايى بعد از گسترش‏ جمعيت خود در سرتاسر فلات ايران، به سه قوم مشخص‏ و متمايز تقسيم شدند. بخشى از آنان كه در آذربايجان و كردستان‌(شمال و غرب ايران) ساكن شدند و اولين سلسله بزرگ سلطنتى تحت نام «ماد»‌ها را به وجود آوردند. آنان بعد از براندازى دولت آشور بر بين‌النهرين و ارمنستان نيز حاكم شدند.

شاخه ديگرى از آريايى‌ها به نام پارس‏ها در جنوب ايران، به ويژه در ايالات فارس‏ و اصفهان اقامت گزيدند. پارس‏ها، اجداد فعلى فارس‏ها، به زبان پارسى باستان حرف مى‌زدند و به خط ميخى مى‌نوشتند. پارس‏ها امپراتورى بزرگ هخامنشى و ساسانيان را در فلات ايران تشكيل دادند.

بخش‏ سوم آريايى‌هايى بودند كه در خراسان ساكن شدند. آنان دولت بزرگ اشكانيان را به وجود آوردند. زبان پارت‌ها پهلوى و يا پارسى ميانه بود.

برخى از تاريخ نگاران اظهار مى‌دارند كه زبان فارسى رايج در ايران امروز، همان زبان فارسى درى نهصد سال پيش‏ است كه از ماوراء‌النهر، يعنى از آن سوى رودخانه جيحون‌(آسيای‏ مركزى)، به وسيله تركان غزنوى و سلجوقى به ايران آمده و توسط سلاطين ترك، زبان رسمى و ادبى ايران و بخش‏ بزرگى از آسياى صغير‌(تركيه فعلى) و شبه قاره هند گرديده و بعد با همكارى شعراى كلاسيك عمده ترك زبان، سنايى، مولانا جلال‌الدين سلجى، نظامى گنجوى، خاقانى شروانى، قطران تبريزى و امير خسرو دهلوى، شكل زبان فارسى كنونى به اين پايه ادبى رسيده است.‌(جواد هيئت، سيرى در زبان و لهجه‌هاى تركى، تهران، نشر نو، 1366، صفحه 392)

در ايران معاصر، مليت‌هاى ديگرى از آريايى‌ها زندگى مى‌كنند كه فارس‏ نيستند و به زبان‌هاى ديگر حرف مى‌زنند: لرها، كردها، بختيارى‌ها، بلوچ‌ها، گيلكى‌ها و مازندرانى‌ها، طالشى‌ها، تات‌ها و هرزنى‌ها.

كردها به زبان كردى، تكلم مى‌كنند و از دوران قديم با ترك‌ها در شمال و با لرها در جنوب رابطه نزديكى داشته و دارند. لرها از قديمى‌ترين اقوام ايرانى بوده و زبان آن‌ها نيز سابقه طولانى دارد. بلوچ‌ها كه در مرز ايران و افغانستان زندگى مى‌كنند به زبان بلوچى حرف مى‌زنند.

ترك‌هاى ساكن ايران به سه بخش‏ تقسيم مى‌شوند: ترك‌هاى آذربايجانى، تركمن‌ها و قشقايى‌ها. زبان تركى در آذربايجان، زنجان، تركمن صحرا و گنبد كاووس‏ زبان عموم و در تهران، قزوين، خراسان، ساوه، اراك، گرگان، همدان و فارس‏ نيز زبان مادرى عده‌اى از مردم است. زبان تركى، زبان مادرى مردم آذربايجان و ترك‌هاى ساكن ساير نقاط ايران، غير از تركمن‌ها، است.

به غير از ايران و جمهورى آذربايجان و نقاط مختلفى در ايران كه ذكر آن‌ها رفت، زبان آذربايجانى در بخشى از عراق‌(عراق امروزى) و در شرق تركيه‌(ارز‌روم و قارص‏) نيز زبان مادرى اكثر اهالى آن مناطق است.

تا اوايل قرن شانزدهم و تشكيل دولت صفويه، ترك‌ها در آذربايجان و ساير نقاط ايران، به صورت قبيله‌اى و قومى زندگى مى‌كردند. شاه اسماعيل صفوى، پايه‌گذار سلسله صفويه، از اتحاد قبايل مختلف آذربايجانى و ديگر ترك‌ها‌(شاملوها، تكلوها، استاجلوها، ذوالقدرها، افشارها، قجرها و بهارلوها)، سپاه شصت هزار سواره تحت نام «قزلباش»‌ها را تشكيل داد كه در مقابل امپراتورى عثمانى ايستاد. وحدت تدريجى بخش‏ بزرگى از اين قبايل در قرن‌هاى هفده و هيجده به انسجام و رشد آذربايجانى منجر گشت. در قرن بيستم به رقيب اصلى مردم فارس‏ در صحنه اقتصادى و سياسى ايران تبديل گرديد. ريشه نخستين آثار نظم نوشته فارسى‌ - ‌تركى به قرن چهاردهم ميلادى بر مى‌گردد. عمادالدين نسيمى نخستين شاعر مشهور آذربايجان است كه وابسته به فرقه «طريقت حروفيگرى» بود. بنيانگذار اين فرقه شاعر‌- ‌فيلسوف فضل‌الله نعيمى‌(21340‌م.) به دستور ميران شاه پسر تيمور لنگ، در نخجوان كشته شد.

در سال 1417 ميلادى، در صحن مسجد صاحب‌الامر تبريز، بنا به فتواى روحانيون، پوست از تن نسيمى كندند و پس‏ از آن در طى قرن‌ها زبان فارسى و آذربايجانى هر دو زبان ادبيات مكتوب آذربايجان بوده است. اين نشان مى‌دهد كه خصلت مبارزه مردم آذربايجان، هر گز خصلت محلى و ملى نداشته، بلكه بر عكس‏ حوادثى كه در تبريز شروع مى‌شد در تهران فيصله پيدا مى‌كرد. اين خصلت ويژگى خاصى به مبارزه مردم آذربايجان مى‌دهد. بنابراين تلاش‏ پان تركيست‌ها كه هدف محدود كردن مبارزه مردم آذربايجان، در چهارچوب اين منطقه را دارند تلاشى بيهوده و عبث است. به دليل اين كه مبارزه انترناسيوناليستى كارگرى در آذربايجان ريشه تاريخى دارد. از سوى ديگر نه بورژوازى آذربايجان از منافع سراسرى خود در ايران دست مى‌كشد و نه فعالين و جريانات سياسى و اجتماعى چپ و سوسياليست دوست دارند مبارزه طبقاتى خود را به آذربايجان محدود  نمايند. مهم‌تر از همه، زيست و زندگى و همبستگى مردم آذربايجان با مردم ديگر نقاط ايران، بسيار پايدار و ديرينه است كه بتوان با اهداف ناسيوناليستى پايه‌هاى اين وحدت انسانى را سست كرد. در اين ميان نه به شوينيسم ايرانى و نه به پان تركيسم، نبايد ميدان داد كه اهداف ارتجاعى و عقب مانده خود را به جامعه غالب كنند. بايد تلاش‏ كرد كه مبارزه طبقاتى و همبستگى انسانى همه گروه‌هاى مردمى در ايران و منطقه و پيوندهاى بين‌المللى را به كرسى نشاند، در عين حالى سعى كرد كه هر گونه ستم ملى و فرهنگى و زبانى را از بين برد و حقوق برابر و يكسانى را در مقابل كل جامعه ايران قرار داد. سرانجام به جامعه‌اى دست پيدا كرد كه هيچ مليت و زبانى خود را برتر نداند. سياست برترى و تبعيض‏ ملى و نژادى، سياست‌هاى فاشيستى هستند كه مخرب جامعه بشرى مى‌باشند.

اگر به تاريخ نگاه كنيم و دوره مشروطيت را مد نظر داشته باشيم، به خوبى در مى‌يابيم كه مبارزه مردم آذربايجان، خصلت سراسرى داشته و پان تركيسم نقش‏ بسيار ضعيف‌تر را بازى كرده است. اين گرايش‏ آن‌قدر ضعيف و ناچيز بوده كه هيچ كس‏ و جريانى آن را جدى نگرفته است. به عنوان مثال كسانى چون خيابانى كه سياست ليبرالى داشت و در آذربايجان سازمان دهنده جنبش‏ كميته ايالتى حزب دموكرات ايران بود، سردبيرى روزنامه «تجدد» را نيز به عهده داشت. هدف خيابانى و ديگر رهبران اين جنبش‏، نه تنها برقرارى يك جامعه دموكراتيك در آذربايجان، لكه در سراسر ايران بودند و تبريز را پايگاه و دژ محكمى براى آزادى سراسر ايران به حساب مى‌آوردند. در حالى كه در آن ايام جريان «اتحاد اسلامى» كه مورد حمايت آلمان و امپراتورى عثمانى بود، در تبريز روزنامه منتشر مى‌كردند و بر شعارهاى پان تركيستى پافشارى مى‌كردند. هدف  آنان از طرح اين شعار، جدا كردن مردم آذربايجان از ساير نقاط ايران و شكستن جنبش‏ سراسرى تجدد طلبانه و آزادى‌خواهانه و به وجود آوردن تفرقه در ميان مبارزين گرايش‏ چپ جامعه بود.

جناح چپ انقلابى و سوسياليستى سوسيال دموكرات‌ها‌(اجتماعيون - ‌عاميون) به رهبرى حيدر عمواوغلو و على مسيو، در پيشبرد امر مبارزه سراسر ايران نقش‏ بر جسته‌اى داشتند و در سازماندهى كارگران و مردم محروم براى راه انداختن يك جنبش‏ اجتماعى نيرومند و مسلحانه سراسرى، هر‌گز به مليت و زبان توجه نمى‌كردند، همزمان با آذربايجان در گيلان، مشهد، تهران و... جنبش‏هاى آزادى‌خواهانه و مساوات‌طلبانه را سازماندهى و رهبرى مى‌كردند.

ارامنه نيز مثل آريايى‌ها و يونانى‌ها از اقوام «هند و اروپايى» محسوب مى‌شوند. آن‌ها مناطقى كه امروز بخش‏ بزرگى از جمهورى ارمنستان و شمال شرقى تركيه فعلى است، سكونت يافتند. ارامنه زبان خود را «هاى» و كشورشان را «هايستان» مى‌نامند كه در زبان فارسى ارمنستان ناميده مى‌شود. ارمنى‌ها در جنگ‌هاى خونين بين دو امپراتورى ايران و روم در دوره ساسانيان، آسيب‌ها و ضربات هولناكى خوردند.

در اوايل قرن هفدهم‌­(1603)، شاه عباس‏ اول صفوى بعد از شكست در جنگ با عثمانى، هزاران هزار ارامنه ساكن جلفاى آذربايجان را به زور به منطقه اصفهان كوچ داد. ارامنه در رشد اقتصاد و تجارت ايران و كشورهاى اروپايى در عهد صفويه نقش‏ مهمى داشتند.

در اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم، بخشى از ارامنه شرق تركيه به دليل قتل عام و اختناقى كه از طرف امپراتورى عثمانى و بعد از آن از طريق جمهورى تركيه اعمال مى‌شد به ايران آمدند و در شهرهاى اروميه و تبريز و ديگر نقاط ايران ساكن شدند. نقش‏ ارامنه در جنبش‏هاى ترقى‌خواه ايران و منطقه از جمله انقلاب مشروطيت بسيار چشمگير بود.

در دوران ديكتاتورى رضا شاه، مردم ارامنه به شدت سركوب شدند و مدارس‏ و مطبوعات آنان تعطيل و ممنوع گرديدند. مردم ارامنه در جنبش‏ دموكراتيك آذربايجان، شركت و حضور فعال داشتند.

***

بعد از انقلاب اكتبر 1917، بلشويك‌ها، به جنگ‌هاى مداوم روسيه تزارى و ايران خاتمه مى‌دهند و در اين ميان كارگران و مردم آزاديخواه اين فرصت را مى‌يابند كه جنبش‏هاى مترقى خود را سازمان دهند. مركز اين جنبش‏ها در آذربايجان، گيلان، تهران و خراسان قرار داشت.

اما بعد از كودتاى سوم اسفند 1299‌(21 فوريه 1921)، رضاشاه با سركوب جنبش‏هاى مترقى در آذربايجان، گيلان و مشهد، با يارى امپرياليسم انگليس‏، پرچم ارتجاعى ناسيوناليسم و شوونيسم فارس‏ را بلند مى‌كند. در اين دوره عملكرد حكومت مركزى و تحقير و توهين به مليت‌هاى ديگر، پايه‌هاى ارتجاع ناسيوناليسم ايرانى را مى‌سازد.

پايه‌هاى ناسيوناليسم قومى‌(فارس‏) را حكومت پهلوى محكم ساخت. براى مثال محمود افشار كه در هند و انگليس‏ تحصيل كرده بود و از سوئيس‏ دكترا گرفته بود، در بازگشت به ايران در سال 1300 «انجمن ايران جوان» را تاسيس‏ كرد و مجله «آينده» را در ژوئن 1925‌(تيرماه 1304) مقارن با انقراض‏ سلسله قاجاريه در تهران بنياد گذاشت. در اين انجمن مشرف‌الدوله نفيسى و نيز اسماعيل مرآت، جواد عامرى، دكتر على‌اكبر سياسى عضو بودند. دكتر افشار در شرايط مناسب سياسى دوره رضاشاه در نخستين شماره «آينده» به عنوان مانيفست محفل خود چنين نوشت: «... اگر ما نتوانيم همه نواحى و طوايف مختلفى را كه در ايران سكنى دارند يكنواخت كنيم، يعنى همه را به تمام معنى ايرانى نماييم، آينده تاريكى در انتظار ماست»... دكتر افشار آن‌گاه از پنج خطر به قرار زير نام مى‌برد:

خطر آبى: انگليسى‌ها

خطر سرخ: كمونيست‌هاى روسيه شوروى

خطر سبز: عرب‌ها

خطر زرد: عثمانى‌ها

خطر سياه: جهل و استبداد

و راه مقابله با اين رنگ‌هاى «خطرناك!!» را در اشكال زير توصيه مى‌كند:

الف: ترويج زبان و ادبيات فارسى و تاريخ‌(آريايى‌هاى كشور) ايران به خصوص‏ در آذربايجان، كردستان، عربستان ايران‌(خوزستان)، بلوچستان و نواحى تركمن‌نشين.

ب: كوچ دادن ايلات ترك و عرب به داخل و ايلات فارس‏ به مناطق آذربايجان و خوزستان.

پ: تغيير تقسيمات كشورى بنا به ايدئولوژى وحدت ملى.

ت: از بين بردن اسامى تركى و عربى و غيرفارسى دهات، كوه‌ها، رودها و فارسى كردن آن‌ها.

)در راستاى اين فكر «گه شهر» بلوچى به «نيك شهر»، «آخماقيه» آذربايجان به «احمقيه»، تاتاغو و جيغاتو به نام‌هاى سيمينه رود و زرينه رود، سلماس‏ به شاپور و اروميه به رضائيه... تغيير نام يافت(.‌

ث: ممنوع كردن استفاده از زبان‌هاى محلى در محاكم، مدارس‏، ادارات دولتى به خصوص‏ در قشون‌(ارتش‏).

بنا به نوشته دكتر على‌اكبر سياسى، بعد از انتشار مرامنامه انجمن، سردار سپه، اعضاى انجمن را خواست و بعد از شنيدن عقايدشان گفت:

 «اين‌ها كه نوشته‌ايد بسيار خوبست... ضرر ندارد. با ترويج مرام خودتان چشم و گوش‏ها را باز كنيد و مردم را با اين مطالب آشنا بسازيد. حرف از شما ولى عمل از من خواهد بود. به شما اطمينان و قول مى‌دهم كه همه اين آرزوها را برآورم و مرام شما را كه مرام خود من است از اول تا آخر اجرا كنم. اين نسخه مرامنانه را بگذاريد نزد من باشد، چند سال ديگر خبرش‏ را خواهيد شنيد.»­(از كتاب «كثرت قومى و هويت ملى ايرانيان»، دكتر ضياء صدر، انتشارات انديشه نو، تهران، مرداد 1377، ص‏ 60، 61، 62، 63 و 64)

رضا شاه بعد از سركوب مردم آذربايجان، مردم كرد را تحت عنوان مبارزه با «اشرار» قتل عام ساخت. ژنرال‌هايى مانند سپهبد امير احمدى، فرمانده كشتار مردم لرستان و سپهبد جهانبانى فرمانده كشتار مردم بلوچ، شهرت يافتند. ارتش‏ رضاشاه مردم تركمن را به شيوه وحشيانه‌اى سركوب نمود. بدين ترتيب انديشه پان ايرانيستى و شوونيستى در سال‌هاى قبل و بعد از جنگ جهانى در ايران پايگاه اجتماعى خود را به وجود مى‌آورد.

در دهه 1930، با رشد فاشيسم و روى كار آمدن حزب نازى به رهبرى آدولف هيتلر در آلمان، رضاشاه و حاميانش‏ موضع خود را قوى‌تر يافتند و با وحشيگرى بيش‏ترى به پاك‌سازى قومى دست زدند و فعاليت‌هاى ناسيوناليستى و نژادپرستانه خود را گسترش‏ دادند. در همين دوره است كه فرياد شعار «خدا، شاه، ميهن» و تئورى‌هاى «كشور واحد، زبان واحد، ملت واحد» به آسمان بر مى‌خيزد و برترى «نژادى» و سلطه فرهنگى «آريايى» به زور سرنيزه به مردم تحميل مى‌شود.

در چنين فضايى تبليغات شوينيستى و فاشيستى توسط روزنامه‌نگاران و نويسندگان و هنرمندانى كه تحت تاثير اين تبليغات قرار مى‌گيرند و يا اساسا منافع طبقاتى‌شان ايجاب مى‌كند، به سرعت گسترش‏ مى‌يابد. به عنوان نمونه ملك‌الشعراى بهار كه شاعرى توانا بود؛ به آزادى‌خواهى شهرت داشت؛ در كابينه قوام‌الساطنه وزير فرهنگ بود. اما در مقابل خواست مردم آذربايجان در مورد حق تحصيل و تدريس‏ به زبان تركى در مدارس‏ آذربايجان نوشت: «... اى كاش‏ مردم آذربايجان لااقل زبان تات‌هاى قفقاز يا فارس‏ گويان خود آذربايجان را به عنوان زبان ملى احيا مى‌نمودند و ما خود را راضى مى‌كرديم كه زبان «آذرى» كه يك لهجه قديمى است دوباره به دست فرزندان خود احيا مى‌شود. اما به كدام دل‌خوش‏ مى‌توانيم راضى شويم كه آقايان زبان تحميلى فاتحان تاتار را بر زبان اجداد و نياكان ما رجحان مى‌نهند . »

ملك‌الشعرا بهار، تفاوتى بين زبان تاتار و زبان تركى نمى‌ديد؛ زبان آذرى‌(تركى) را يك لهجه قديمى مى‌ناميد و از مردم آذربايجان مى‌خواست كه نه تنها به اجبار بايد فارسى را قبول كنند، بلكه به زبان خود نيز فعاليت فرهنگى نداشته باشند. معلوم نيست كه چه اشكالى داشت فارسى زبان سراسرى كشور باشد و در عين حال مردم هر منطقه هم به زبان محلى خود نيز درس‏ بخوانند، شعر بسرايند، داستان بنويسند و زبان خود را شكوفا نمايند. تصور كنيد كودكى كه تا هفت سالگى زبان مادرى را ياد گرفته و با اين زبان احساسات زيباى مادر و اطرافيانش‏ را در ذهن خود ضبط كرده، هنگامى كه براى اولين بار پا به كلاس‏ ابتدايى مى‌گذارد با مسئله رو‌به‌رو مى‌شود كه نه تنها برايش‏ غير قابل هضم است، بلكه دچار شوك مى‌گردد كه چرا به خاطر تركى حرف زدن تنبيه مى‌گردد و مورد آزار و اذيت آموزگار قرار مى‌گيرد. در چنين شرايطى اين  كودك بى‌گناه و بى‌خبر از فاشيسم دولتى، چه حالتى پيدا مى‌كند؟ اين حالت در شكل گيرى افكار و شخصيت آينده او چه تاثير مضر و مخربى مى‌گذارد؟

اما تاريخ شهادت مى‌دهد كه على‌رغم اين همه سركوب و ممنوع كردن فرهنگ و زبان مردم مناطق مختلف ايران، مانند مردم بلوچ، كرد، آذربايجانى، عربى، لرى و ديگر زبان‌ها، هنوز هم زنده هستند و نابود نشده‌اند. هنوز هم رفع ستم ملى و به ويژه رفع ستم فرهنگى و زبان يكى از مطالبات پايه‌اى مردم چهار گوشه ايران است. همچنين تاريخ به ما نشان داد كه سياست برترى‌طلبى پان ايرانيستى و ادعاهايشان مبنى بر بالا دست بودن «نژاد آريايى» و پست و حقير شمردن ديگر زبان‌ها، نه تنها عامل وحدت و همبستگى مردم ايران نبوده، بلكه عامل فلاكت، سركوب و كين و دشمنى اكثريت مردم ايران است.

شكى نيست كه اگر مردم كردستان، بلوچستان، آذربايجان و غيره اين آزادى عمل را داشتند كه با زبان خود بخوانند و بنويسند، چه دستاوردهاى فرهنگى و اجتماعى كسب نمى‌كردند؟ مسلما در چنين شرايطى رشد و آگاهى طبقاتى، سياسى و فرهنگى‌شان بيش‏ از پيش‏ شكوفا مى‌شدند. مثلا مردم كشور كوچكى مانند سوئيس‏ كه به چهار زبان مختلف تكلم مى‌كنند، از فرهنگ و تمدن غنى برخوردار هستند.

شايان توجه است كه ايرانى بودن ربطى به نژاد و زبان و ايدئولوژى ندارد. امروز طبقات و مبارزه طبقاتى تعيين مى‌كند كه چه كسانى با هم اتحاد و همبستگى داشته باشند. كارگر در همه نقاط جهان كارگر و سرمايه‌دار، سرمايه‌دار است. اين دو طبقه اصلى جامعه در مقابل هم صف‌آرايى كرده‌اند. يكى استثمار مى‌كند و ديگرى مى‌خواهد زنجيرهاى اسارت را پاره كند، كار مزدى را لغو نمايد و تاريج خود را بسازد. كارگران با آزادى خود از قيد و بند سرمايه‌دارى، كل جامعه بشرى را آزاد خواهند كرد. سرمايه‌دار با استثمار و بهره‌كشى، مذهب، ناسيوناليسم، فاشيسم، برترى نژادى، تبعيض‏، تحقير، جنگ و رقابت سرمايه‌دارى‌اش‏ زنده است در حالى كه كارگران مساوات طلبان و سوسياليست‌ها و كمونيست‌ها، بدون در نظر گرفتن مليت، جنسيت، رنگ پوست و زبان، بر همبستگى طبقاتى و انسانى آزاد و داوطلبانه تاكيد دارند. اين طبقه هيچ انسانى را بر انسان ديگر برتر نمى‌شمارد.

امروز شعار «زبان واحد، ملت واحد، كشور واحد» يا «خدا، شاه، ميهن» شعارهايى ناسيوناليستى و مذهبى هستند كه انسان‌هاى متمدن، كارگران، آزادى‌خواهان، هيچ نفعى در اين شعارها ندارند. به دليل اين كه اين شعارها را ضد انسانى و مغاير با مدنيت و مدرنيسم و مساوات طلبى مى‌دانند. اين شعارها با كشتار و سركوب خونين به مردم ايران تحميل شده است. اگر مردم در انتخاب راه خود آزاد باشند، دوستى و همبستگى‌شان پايدارتر و بسيار عميق‌تر خواهد بود.

مردم بايد آزاد باشند كه به زبان مادرى خود بخوانند، بنويسند، شعر بگويند، ترانه بسازند و تدريس‏ كنند. در عين حال زبان سراسرى و يا يك زبان بين‌المللى ديگر مانند انگليسى را نيز بياموزند كه به راحتى در عرصه‌هاى فرهنگى، علمى، تكنولوژى و همه دستاوردهاى بشرى در سطح جهان برخوردى فعال داشته باشند. ياد گرفتن هر زبان به همبستگى انسانى و رشد و تكامل و پيشرفت جامعه بشرى و مدنيت كمك مى‌كند. بنابراين انسان‌هاى آزادى‌خواه و چپ و سوياليست، با تمام وجودشان خواهان رفع هر گونه ستم ملى و فرهنگى و زبانى در ايران و هر كشور ديگرى كه توانايى داشته باشند، هستند. مسلما زبان، براى روانشناسى، فلسفه و تحقيق علمى در مورد ماهيت انسان ضرورى است.

امروز بايد همه ساكنان ايران، در همه عرصه‌هاى اقتصادى و سياسى و فرهنگى، در يك رابطه برابر و يكسان و آزاد قرار گيرند تا بتوانند با همبستگى طبقاتى اجتماعى و سياسى خود، به سوى ساختن جامعه‌اى گام بر دارند كه مرهمى بر زخم‌هاى گذشته‌شان باشد. به وجود آوردن چنين شرايطى مستلزم آن‌ست كه احزاب، سازمان‌ها، نهادهاى فرهنگى، روزنامه‌نگاران و نويسندگان مترقى و مساوات طلب، در اين مورد افكارسازى كنند و افكار و فرهنگ آزادى‌خواهانه را به يك جنبش‏ اجتماعى تبديل نمايند. در اين ميان نبايد هيچ امتيازى به مليت و زبانى داده شود. اساس‏ برابرى و مساوات طلبى و ساختن جامعه‌اى است كه در آن همه مردم ساكن ايران بدون در نظر گرفتن مليت و جنسيت و رنگ پوست و زبان، رابطه و همزيستى آگاهانه و داوطلبانه با هم داشته باشند. تجارب تاريخى به ما آموخته است كه ايدئولوژى ناسيوناليستى و مذهبى به مثابه افكار عقب مانده بورژوازى نه تنها افكارى ارتجاعى هستند، بلكه عامل تبعيض‏، تحقير، سركوب و كشتار نيز مى‌باشند. به علاوه مهم‌تر از همه در كشورى مانند ايران، حداقل يك قرن است كه كارنامه سياه اين گرايش‏ها، در پيش‏ روى جامعه ما قرار دارد.

قطعا بايد تاريخ نابرابرى و اختناق را بايد براى هميشه بست و به گورستان تاريخ سپرد. اين كارى است كه تنها از عهده و توان طبقه كارگر آگاه و متشكل و مبارزه طبقاتى هدفمند و همه انسان‌هاى آزادى‌خواه و مساوات‌طلب بر مى‌آيد.

 

حل مسئله ملى در تاريخ 

مسئله ملى، در هر جامعه‌اى يكى از مسائلى است كه اگر حل نشود، مشكلات جدى براى آن جامعه به وجود خواهد آورد. البته بوژوازى هر گونه مبارزه آزادى‌خواهانه و مساوات طلبانه مردم تحت ستم را تحت عنوان «تجزيه طلبى» و به خطر افتادن «تماميت ارضى كشور»، به شدت سركوب مى‌كند. به عنوان مثال كارى كه دولت‌هاى تركيه، ايران، سوريه و عراق، با مردم كرد كرده‌اند. مسئله ملى، يكى از مسائل پيچيده در عصر حاضر است و هر چند كه مقوله «ملت‌سازى»، در ابعاد يك قرن پيش‏ نيست. اما مسئله‌اى است كه بتوان نسبت به آن شانه بالا انداخت و به راحتى از كنار آن گذشت. چرا كه اين امر مستقيما به سرنوشت انسان مربوط مى‌شود و با مجموعه مسائل اقتصادى، سياسى و فرهنگى ارتباط تنگاتنگ دارد. بنابراين بايد با معيارهاى انسانى جواب مناسب خود را بگيرد. خلاصه كلام هر كدام از طبقات اصلى جامعه، يعنى طبقه بورژوازى و طبقه كارگر، راه حل‌هاى خود را در اين مناسبات دارند. با مراجعه به تاريخ و يادآورى تجارب نسل‌هاى قبل مى‌تواند ما را در تشخيص‏ اين تفاوت‌ها و آلترناتيوى كه بايد از آن حمايت كرد، يارى ‌رساند.

در طول تاريخ تا آن‌جايى كه به طبقه كارگر و ماركسيست‌ها بر مى‌گردد، نه تنها در اين ستم‌ها هيچ گونه نفعى نداشته و ندارند، بلكه بر عكس‏، بر عليه همه جور و ستم سرمايه‌دارى و از جمله ستم ملى هستند. آنان خواهان لغو هر گونه ستم و نابرابرى و رعايت حقوق يكسان و برابر براى همه ملل و حق تعيين ملل تحت ستم به دست خويش‏ هستند.

 کارل ماركس،‏ در نوشته‌هاى متاخرش‏(خصوصا در نوشته‌هاى مربوط به ايرلند)، نشان داد كه بورژوازى نه تنها به ترويج خصومت‌هاى ملى كه در واقع به افزايش‏ آن‌ها گرايش‏ دارد. زيرا:

الف) مبارزه قدرت‌هاى سرمايه‌دارى براى كنترل بازارها، موجب تعارض‏ مى‌شود؛

ب) استثمار يك ملت به دست ملت ديگر، دشمنى ملى پديد مى‌آورد؛

پ) شوينيسم يكى از ابزارهاى ايدئولوژيكى است كه بورژوازى را قادر به حفظ سلطه‌اش‏ بر پرولتاريا مى‌كند.‌(در باره تغيير جهان‌ «مقالاتى در بارة تغيير جهان» ميشل لووى، ترجمه، حسن مرتضوى، انتشارات روشنگران و مطالعات زنان، تهران 1376، از مقاله ماركسيست‌ها و مسئله ملى، ص 97‌)

ماركس،‏ در دهه 1860 آزادى ايرلند را شرط آزادى پرولتارياى انگلستان مى‌دانست. ماركس‏، در آثار اين دوره خود در مورد ايرلند سه درونمايه را پرورانده است:

الف) تنها آزادى ملى ملت ستمديده باعث محو تقسيمات و خصومت‌هاى ملى مى‌شود و به طبقه كارگر هر دو ملت‌(ست­كش‏ و ستم­گر) امكان مى‌دهد كه عليه دشمن مشترك خود يعنى سرمايه‌داران متحد شوند؛

ب) ستم بر ملت ديگر باعث تقويت هژمونى ايدئولوژيك بورژوازى بر كارگران ملت ستمگر مى‌شود. از نظر ماركس‏ «هر ملتى كه ملت ديگر را تحت ستم قرار دهد زنجيرهاى «بردگى» خويش‏ را قوام مى‌بخشد»؛

پ) رهايى ملت ستمديده باعث تضعيف پايه‌هاى اقتصادى، سياسى، نظامى و ايدئولوژيكى طبقات مسلط در ملت ستمگر مى‌شود و اين امر در مبارزه انقلابى طبقه كارگر آن ملت، سهم دارد.(همان منبع، ص‏ 98 و 99)

چنان‌كه مى‌دانيم رزا لوكزامبورگ، در سال 1914 از معدود رهبران بين‌الملل دوم بود كه در مقابل امواج سوسيال‌_‌ميهن پرستى كه اروپا را با شروع جنگ در كام خود بلعيد، به زانو در نيامد. رزا، كه مقامات آلمان او را به خاطر تبليغات انترناسيوناليستى و ضد نظاميگرى به زندان انداخته بودند، در سال 1915 جزوه مشهور «جونيوس» خود را نوشت و مخفيانه به بيرون از زندان فرستاد. لوكزامبورگ در اين متن مى‌نويسد:

 «سوسياليسم به تمام مردم حق استقلال و اختيار آزاد براى تعيين سرنوشت خويش‏ مى‌دهد.»‌(همان منبع، ص‏ 106)

استالين، صراحتا از پذيرش‏ امكان وحدت يا پيوستن گروه‌هاى ملى كه در چهارچوب دولت چند مليتى متفرق شده بودند، سر باز مى‌زند و مى‌نويسد: آيا ممكن است در «چهارچوب» اتحادى ملى، گروه‌هايى را متحد ساخت كه چنين جداگانه رشد يافته‌اند؟... آيا قابل تصور است كه مثلا آلمانى‌هاى حوزه بالتيك و آلمانى‌هاى ماورا قفقاز در ملتى واحد متحد شوند؟« البته پاسخ استالين اين بود كه اين امر «غير قابل تصور»، «غير ممكن» و «خيال­بافانه» است.

لنين، بر عكس،‏ كاملا از «آزادى گروه‌ها، شامل گروه‌هاى تمام جوامع بدون توجه به مليت‌شان، در هر دولتى» دفاع مى‌كرد و به عنوان نمونه، دقيقا از آلمانى‌هاى قفقاز، بالتيك و ناحيه پطروگراد نام برد. لنين، اضافه كرد كه آزادى گروه‌هاى «ملى» از هر نوع در ميان اعضاى ملت كه در نواحى مختلف كشور و حتا در سراسر جهان زندگى مى‌كنند، «غير قابل بحث است و تنها از ديدگاهى كوته نظرانه و بوروكراتيك مى‌توان عليه آن بحث كرد.»... اين تفاوت ميان لنين و استالين بسيار تعيين كننده بود و به كانون كشمكش‏ سخت بعدى ميان آن‌ها در مورد مسئله ملى در گرجستان‌(دسامبر 1922)، يعنى «آخرين مبارزه» مشهور لنين تبديل شد.‌(همان منبع، ص‏ 116 و 117)

به نظر لنين، فقط حق جدايى »ملت‌ها«، موجب وحدت، همكارى و مشاركت آزاد و داوطلبانه و عاقبت ادغام ملت‌ها مى‌شود.

نروژ خودمختار تا سال 1905 به عنوان بخشى از سوئد، از وسيع‌ترين خودمختارى استفاده مى‌كرد، ولى حقوق برابر با سوئد را نداشت. تنها جدايى آزادانه آن عملا برابرى حقوق آن را نشان داد و به اثبات رساند‌(ضمنا توى پرانتز اضافه مى‌كنيم كه همانا اين جدايى آزاد پايه‌اى براى نزديكى بيش‏تر و دموكراتيك‌تر مبتنى بر برابرى حقوق فراهم كرده است.)‌(لنين در باره انترناسيوناليسم پرولترى، بنگاه نشريات پروگرس‏، سال 1984، ص‏ 79 و 80)

اگر ما مى‌خواهيم به سوسياليسم وفادار باشيم، از همين حالا بايد به تربيت انترناسيوناليستى توده‌ها بپردازيم كه در ملت‌هاى ستم­گر بدون تبليغ آزادى جدايى براى ملت‌هاى ستم­كش‏ امكان‌پذير نيست.‌(همان منبع ص‏ 86، در ژوئيه سال 1916 نوشته شده است.)

اين چند نمونه كوتاه به بهترين وجهى راه حل كارگرى و سوسياليستى را نشان مى‌دهد كه به اندازه موجوديت و حرمت انسانى با آلترناتيوهاى بورژوازى تفاوت دارد.

 

نتيجه‌گيرى

آيا در اين زمان كه رشد و پيشرفت تكنولوژى و ارتباطات كه به طور غير قابل تصورى در حال گسترش‏ هستند؛ جهان، به يك دهكده كوچكى تبديل شده است؛ مى‌توان هم­چنان به افكار كهنه و قرون وسطايى ناسيوناليسم و مذهب آويزان شد؛ به ستم ملى ادامه داد و مردم را از ابتدايى‌ترين حقوق انسانى، يعنى اظهار وجود اجتماعى به زبان مادرى و از آزادى‌هاى فردى و اجتماعى و برابرى‌اش‏ محروم ساخت؟ آيا عصر اين گونه گرايش‏هاى ارتجاعى كه به قرون وسطا تعلق دارد به آخر نرسيده است؟ جواب چندان مثبت نمى‌باشد! به دليل اين كه نه تنها بورژوازى ايران، افغانستان، پاكستان، عربستان سعودى، عراق و... به شكل عريان‌ترى انسان‌ها را با به كارگيرى مدرن‌ترين سلاح‌هاى كشتار جمعى و ابزار شكنجه كه در كارخانه‌هاى غرب متمدن توليد مى‌شوند، به سبك قرون وسطايى سركوب مى‌كنند و در اسارت نگاه مى‌دارند. اما بوژوازى غرب، هر چند كه  با مبارزه مردم آزادى‌خواه و كارگران مجبور شده تا حدودى آزادى‌هاى سياسى و اجتماعى را بپذيرند و معيارهاى حقوق انسانى را رعايت كنند، اما، هنگامى كه به آفريقا و آسيا و اروپاى شرقى مى‌نگرند صرفا منافع اقتصادى و سياسى خود را در نظر مى‌گيرند و كارى به وحشيگرى‌هاى اين رژيم‌ها ندارند. در واقع دفاع‌شان از امر رعايت «حقوق بشر»، جنبه شعارى داشته و از آن به عنوان اهرم فشار به حكومت‌هاى رقيب خود، استفاده مى‌نمايند. در چنين شرايطى بازخوانى ايده‌هاى كلاسيك سوسياليستى كه عميقا آزادى و برابرى انسان‌ها را مد نظر دارد كه صد و يا صد و پنجاه سال پيش‏ به نگارش‏ در آمده‌اند، همين امروز هم براى علاج آمال دردها و آرزوهاى انسانى و راه حل‌هايى كه در مقابل جامعه بشرى قرار داده‌اند، هم­چنان معتبر هستند.

امروز با توجه موقعيت اقتصادى و سياسى و اجتماعى، مقولاتى مانند خودمختارى، فدراتيو و حق تعيين سرنوشت، چاره و راه حل اساسى مردم تحت ستم نيست. به دليل اين كه تاريخ فدراتيو در شوروى و يوگسلاوى سابق، نشان داده كه آتش‏ ستم ملى را مى‌توان در زير خاكستر نگاه داشت اما شكى نيست كه با هر توفانى شعله‌ور خواهد شد. درگيرى‌هاى خونين جمهورى آذربايجان و ارمنستان بر سر قره باغ، نمونه‌اى است كه هفتاد سال بعد از انقلاب اكتبر شعله‌ور مى‌گردد. جنگ داخلى يوگسلاوى و پاك‌سازى قومى در اين كشور كه به شكل فدراتيو اداره مى‌شد، ريشه در وقايع بعد از جنگ جهانى دوم دارد. يا مسئله خودمختارى را در نظر بگيريم كه جنبش‏ بارزانى در عراق كسب كرده بود، هيچ دستاوردى براى مردم كرد نداشت. به دليل اين كه خودمختارى قوانين خاص‏ خود را دارد كه هر چند قدرت مركزى در منطقه خودمختار ضعيف مى‌گردد اما از يك طرف  آرايش‏ سياسى و حقوقى با حكومت مركزى طورى تنظيم مى‌شود كه دست حكومت مركزى را باز مى‌گذارد هر موقع اراده كرد مجدا منطقه خودمختار را زير يوغ و ستم خود قرار دهد و از سوى ديگر قدرت بخشى از حكومت مركزى از بالا به ناسيوناليسم محلى سپرده مى‌شود. كه اين بار ناسيوناليسم «خودى»، در بند و بست با حكومت مركزى، مردم تحت ستم را به انقياد بكشد. ده سال است كه آمريكا و متفقين‌اش‏ در كردستان عراق، به بهاى كشتار و سركوب مردم اين كشور، سرنوشت مردم كرد در اين منطقه را به دست جريانات ارتجاعى ناسيوناليستى و مذهبى بارزانى و طالبانى و حركت اسلامى واگذار كرده‌اند. اين جريانات نه تنها با دولت‌هاى ايران و تركيه بر عليه اپوزيسيون اين دو كشور، توطئه و حتا دست به سركوب مستقيم مى‌زنند، از سوى ديگر مردم كردستان عراق را به خاك سياه فقر و فلاكت نشانده‌اند. امروز كردستان عراق، مركز تاخت و تاز ارتش‏ تركيه، سپاه پاسداران ايران و دار و دسته‌هاى ناسيوناليستى و مذهبى شده است. معلوم هم نيست كه اين سرنوشت درناك تا كى ادامه خواهد يافت. مسلما هيچ راهى غير از اين كه مردم معترض‏ گريبان خود را از سمومات زهرآگين ناسيوناليسم و مذهب رها سازند و به آن درجه از آگاهى سياسى و اجتماعى برسند كه خودشان مستقيما سرنوشت و تاريخ خود را رقم بزنند، تا رسيدن به آن روز، وضع به همين منوال ادامه خواهد يافت و بهبودى در زيست و زندگى مردم محروم پديدار نخواهد شد.

مرزهايى كه به وجود آورده‌اند، اساسا مرزهايى نيستند كه مردم در ساختن آن‌ها نقشى داشته باشند، بلكه بر عكس‏، مرزها را دولت‌هاى امپرياليستى براى تقسيم جهان در راستاى منافع اقتصادى و سياسى خود، تعيين كرده و دور انسان‌ها حصار كشيده‌اند. بعد از فروپاشى امپراتورى عثمانى، دولت‌هاى آمريكا، انگليس‏ و فرانسه، كشورهاى كويت و عراق و سوريه و جمهورى تركيه را به وجود آوردند. مردم كرد را بين چهار كشور تقسيم كردند. آذربايجان و بلوچستان، هر كدام بين دو كشور تقسيم شده است. كره را با جنگ و كشتار به دو كشور تقسيم نمودند. سر كشمير بعيد نيست كه روزى بين هند و پاكستان جنگ اتمى رخ دهد. ديوار برلين را ساختند و مردم را به زور از هم جدا كردند. اسرائيل با حمايت آمريكا، از طريق جنگ خونينى مردم فلسطين را كشتار كرد و از خانه و كاشانه‌شان بيرون راند و هنوز هم دست از كشتار مردم فلسطين بر نمى‌دارد. اعراب، با اين كه زبان و فرهنگ مشترك دارند، در حصارهاى مختلفى محصور هستند. در هيچ كدام از اين كشور سازى‌ها و مرز كشيدن‌ها نه تنها كسى نظر مردم را نپرسيدند، فراتر از آن هر گونه اعتراض‏ را نيز با وحشيانه‌ترين شكلى سركوب كردند. اين جدايى‌ها و مرزها كاذب در حالى كه امكانات زيادى براى عبور سرمايه‌ها و توپ و تانك‌ها به وجود مى‌آورند در عوض‏ انسان‌ها را از هم جدا مى‌كنند. اين‌ها همه آلترناتيوهاى سرمايه‌دارى هستند كه غير از نابودى انسان‌ها و زير سئوال بردن حرمت انسانى، نفع ديگرى براى مردم محروم و زحمتكش‏ ندارند.

 

رفع ستم ملى دو راه بيش‏تر ندارد:

الف) به رسميت شناختن كليه حقوق مردم تحت ستم به عنوان شهروندان متساوى‌الحقوق و يكسان با ديگر شهروندان كشور.

ب) اگر مردم تحت ستم باز هم مى‌خواهند به هر دليلى جدا شوند شرايطى به وجود آورد كه كليه گرايش‏ها در يك فضاى آرام و آزاد سياسى نظريات خود را تبليغ كنند و سپس‏ رفراندوم در بين مردم تحت ستم برگزار شود. اگر در چنان شرايطى اكثريت اين مردم، راى به جدايى و تشكيل دولت خود دادند، حق طبيعى‌شان است كه بدون جنگ و خونريزى جدا شوند. اين راه حل مردم متمدن و آزادي­خواه در رابطه با رفع هر گونه ستم ملى است.

 

نهايت امر فدراليسم، مردمى را كه با همبستگى انسانى در كنار هم براى آزادى و برابرى و عدالت اجتماعى عليه رژيم جمهورى اسلامى مبارزه مى‌كنند در مقابل هم قرار مى‌دهد و وارد كشمكش‏هاى قومى مى‌كند كه نهايت به جنگ و خونريزى منتهى مى‌گردد. نمونه تاريخى اين فاجعه انسانى را نه تنها در كشورهاى عقب‌مانده بلكه در قلب اروپا، در يوگسلاوى سابق هم شاهد بوديم. اين فاجعه ميليون‌ها انسان را به خاك سياه نشاند. معلوم نيست كه چند دهه طول خواهد كشيد تا كين و دشمنى و زخم‌هاى عميقى را كه اين جنگ قومى و مذهبى بر پيكر جامعه انسانى وارد ساخته ‌است بهبود پيدا كند.

فدراليسم، تقسيم كشور بر اساس‏ قوميت است. اين تقسيم‌بندى كاملا مغاير با همبستگى طبقاتى كارگران و به ضرر كل جامعه است. به همين دليل اولين آسيب را از تقسم‌بندى انسان‌ها بر اساس‏ قوميت، طبقه كارگر خواهد ديد. چرا كه در صفوف طبقه كارگر شكاف، تفرقه و جدايى مى‌اندازد. بنابراين طبيعى است كه كارگران و سوسياليست‌ها از ديدگاه منافع طبقاتى و منافع كل جامعه، مخالف طرح‌هاى ارتجاعى از جمله فدراليسم و خودمختارى باشند؛ از حق شهروندان برابر دفاع كنند و بر عليه كليه نمودها و قوانين تبعيض‏آميز و عظمت‌طلبانه باشند.

تصور كنيد اگر طرح فدراليسم و خودمختارى در ايران، واقعيت پيدا كند مردمى كه در تهران دوازده ميليونى زندگى مى‌كنند، چه سرنوشت و حال و روزى پيدا خواهند كرد؟ چگونه محلات و مناطق اين شهر عظيم  بر اساس‏ «ملیت» تقسيم خواهند شد؟ حتا مردم در رفت و آمدهاى روزمره و عادى‌شان با چه مشكلات و موانعى رو‌به‌رو خواهند شد؟ در چنين شرايطى مسلما جريانات و شخصيت‌هايى كه مردم را بر اساس‏ قوميت تقسيم مى‌كنند، اگر موقعيت اعمال سياست‌هاى خود را پيدا كنند در هر قدمى كه در جهت پاكسازى قومى برخواهند داشت دريايى خون راه خواهند انداخت و مدنيت جامعه را نابود خواهند كرد. تجارب تاريخى بسيار آموزنده هستند. براى مثال ساريوو، يكى از زيباترين شهرهاى اروپا بود كه جريانات ملى و مذهبى گام به گام كشمكش‏هاى خود را به درگيرى‌هاى خيابانى كشيدند، سنگربندى‌هاى مختلفى را به وجود آوردند؛ بر سر هر كوى و برزن توپ و گلوله ريختند؛ اين شهر زيبا را ويران ساختند و به شهر مردگان تبديل نمودند. يا مثلا نقده را در نظر بگيريم كه بعد از انقلاب، چگونه با تحريكات اوليه دار و دسته ملاحسنى ، نخست شهر را به بخش‏هاى ترك و كرد تقسيم كردند، سپس‏ ميتينگ حزب دموكرات را در ميدان ورزشى اين شهر به خاك و خون كشيدند و جنگ تمام عيار راه انداختند.

كردستان عراق را مثال بياوريم. بيش‏ از يك دهه است كه اين منطقه در حاكميت دو جريان بزرگ كرد، يعنى حزب دموكرات و اتحاديه ميهنى است كه اتفاقا هر دوى اين جريان مدافع فدراليسم در عراق هستند.

اين تجارب تاريخى در واقع اثبات مى‌كند كه معيارها بايد بر اساس‏ انسان‌دوستى و آزادى و برابرى باشد نه بر اساس‏ مليت و مذهب.

مهم‌تر از همه طرح‌ها، نقشه‌عمل‌ها و قطعنامه‌هايى كه برخى از احزاب و سازمان‌هاى ايرانى در كنگره‌هايشان تصويب مى‌كنند حقيقتا از پايگاه اجتماعى چندانى برخودار نيستند. اين طرح و قطعنامه‌ها فقط كاركرد درون سازمانى دارد. زيرا كه اين طرح‌ها در ميان مردم ايران، جايگاهى ندارند. مردم عميقا خواهان آزادى و برابرى و رفاه اجتماعى هستند. «مليت»‌هاى مختلف ايران، نسبت به همديگر خصومتى ندارند بلكه كين و مبارزة آنان بر رژيم‌هاى سركوبگر(چون رژيم سلطنتى و جمهورى اسلامى) است كه با سياست‌هاى ارتجاعى خود تحت عنوان «حفظ تماميت ارضى» مردم را سركوب كرده و هنوز هم مى‌كنند و با سياست‌هاى فاشيستى و نژادپرستانه، حتا اجازه نمى‌دهند مردم با زبان خود بخوانند و بنويسند.

طيف سلطنت‌طلب، در حالى كه 23  سال از سرنگونى حاكميت‌شان مى‌گذرد هنوز هم وقتى حق مردم كرد، ترك، بلوچ، عرب، تركمن و غيره به ميان مى‌آيد ناسيوناليسم و فاشيسم عظمت‌طلبانه‌شان گل مى‌كند و عليه اين مردم تحت ستم شاخ و شانه مى‌كشند. بنى‌صدر، رييس‏ جمهور سابق رژيم جمهورى اسلامى هم هنگامى كه چنين بحث‌هايى مى‌شود با سلطنت‌طلبان هم زبان مى‌شود. معيار اين جريانات معيار عقب مانده ملى و مذهبى است كه در عين حال توليد كننده كين و دشمنى و رقابت ملى و مذهبى متقابل است. اساسا هر گونه تلاش‏ «ملت» حاكم براى يكسان‌سازى اجبارى ، در عمل منجر به رشد ناسيوناليسم ملی و جدايى مى‌شود. ناسيوناليسم ملی بر اساس‏ دوست داشتن خودى، خصومت و دشمنى با مليت ديگر را دامن مى‌زند. در جهان مدرن سرمايه‌دارى امروز تراشيدن «هويت قومى» به غايت كهنه و عقب­مانده است. هويت انسان متمدن و مدرن، هويت آزادانديشى است. در نزد انسان‌هاى مساوات‌طلب و آزادي­خواه، هويت «قومى» و «ملى» و «دينى» تاريخا به گذشته تعلق دارد و تا حدودی منسوخ شده به حساب مى‌آيد. مقوله ملى‌گرايى و مذهب، هر دو پشت و روى يك سكه هستند. معيار و ارزش‏گذارى انسانى كه با هر گونه تبعيض‏ و نابرابرى مخالف است نه ملت ‌پرستى و مذهب، بلكه بر عكس‏ انسان‌دوستى و مدنيت و آزادى‌است. اين مردم بر عليه هر گونه تبعيض‏ و نابرابرى هستند. اكثريت مردم ايران مى‌خواهند حق شهروندى برابر، بدون در نظر گرفتن مليت، قوميت و جنسيت وجود داشته باشد. آزادى و برابرى فرهنگى و زبان در قوانين و در عمل بايد به رسميت شناخته شود و برابرى حقوقى و قانونى تا رسيدن به آزادى‌هاى فردى و اجتماعى واقعى مورد تبليغ و ترويج قرار گيرد.

اكثريت مردم ايران، هيچ مشكلى ندارند كه همسايه و همكارشان كرد، فارس‏، ترك، لر، گيلك، تركمن، قشقايى، بلوچ، عرب، افغان و غيره باشد. در حالى كه اگر مشكلى هم وجود نداشته باشد، جريانات عقب مانده و ارتجاعى كه به شكل راسيستى انسان‌ها را به ملیت و مذهب تقسيم‌بندى مى‌كنند، مشكل را به زور مى‌تراشند. براى اين كه در يك جامعه آزاد و برابر، جريانات ناسيوناليستى و مذهبى موضوعيت و موجوديت خود را از دست مى‌دهند. به همين دليل اين جريانات و شخصيت‌ها زندگى سياسى خود را مديون كشمكش‏هاى قومى، ملى، مذهبى، جنگ داخلى و پاك­سازى ملی هستند. وضعيتى كه بيش‏ از دو دهه است در افغانستان جريان دارد. حتا دولت‌هاى به اصطلاح متمدن غرب كه با لشكركشى و بمباران شهرها و دهات اين كشور مى‌خواهند رژيم ضدانسانى و تروريستى طالبان را بر دارند؛ آلترناتيو حكومتى‌شان، ائتلافى از دار و دسته‌هاى مذهبى از جمله  بخش‏ «ميانه رو طالبان» و ديگر ملیت­هاست. در ميان اين جريانات و افكار حكومت‌هاى رسمى غرب جريانى و شخصيتى را نمى‌توان يافت كه از مدنيت و سكولاريسم در اين كشور فلاكت‌زده حرفى به ميان بياورد.

با در نظر گرفتن اين واقعيت‌هاى تلخ و تراژدى‌هاى انسانى در تاريخ جوامع بشرى، همه جريانات و نهادها و شخصيت‌هاى سياسى، اجتماعى و فرهنگى وظيفه انسانى و اجتماعى دارند كه به طور پيگير و مداوم ، راه حل خودمختارى و فدراليسم و گرايش‏ هاى مذهبى را كه انسان‌ها را براساس‏ ملیت و مذهب تقسيم‌بندى مى‌كنند؛ بين انسان‌تفرقه، خصومت و دشمنى مى‌اندازند نقد و افشا كنند و توجه افكار عمومى  را به همبستگى انسانى و مبارزه طبقاتى بر عليه رژيم بورژوا اسلامى جلب نمايند؛ و بحث‌هاى عميق و پايه‌اى علمى را در جهت ساختن جامعه‌اى آزاد و برابر كه در آن هيچ‌گونه برترى ملى و مذهبى وجود نداشته باشد بلكه بر عكس،‏ همه انسان‌ها با برخوردارى از حق شهروندى مساوى در كنار زبان سراسرى كشور، زبان‌هاى محلى نيز از آزادى كامل و بدون تبعيض‏ برخوردار باشند، كاناليزه نمايند. به علاوه بايد راه‌هاى چگونگى اختصاص‏ امكانات ويژه‌ به مناطق محروم كشور، نظير بلوچستان و كردستان و...، جست‌و‌جو شود تا بدين ترتيب عدالت اقتصادى و اجتماعى و فرهنگى در سراسر كشور، به مسئله و مشغله روز تبديل شود.

 

منبع: شهروند كانادا، دسامبر 2001




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
بهرام رحماني:



در پیوند با این مطلب نظری ثبت نشده است.

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.