شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

جمعه ۲۷ مهر ۱۳۹۷ - ۱۹ اکتبر ۲۰۱۸



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

مرگ زود رس

گلمراد مرادي

علی آرزوهای زیادی در رؤیا داشت که می خواست همه ش بر آورده بشه، قبل از اینکه او این جهان بی وفا رو ترک کنه و به دیار نیستی بره. او با وصف اینکه اسمش علی بود و علی نام "مقدسی" است، اما به هیچی هم اعتقاد نداشت، حتا به صاحب نام خودش که داستانها درباره عدالت خواهی اش تعریف می کنند. یعنی درواقع خیامی خیامی بود و همیشه بیت هایی رو از عمرخیام بزرگ یا باخود زمزمه می کرد و یا درمحفلهای کوچک بنا به تناسب حال جمع حفظی میخوند، مانند:

برلوح نشان بودنی ها بوده است،      پیوسته قلم ز نیک و بد فرسوده است؛

   در روز ازل هر آنچه بایست بداد،      غم خوردن و کوشیدن ما بیهوده است.

و یا در جای دیگه:

ای آنکه نتیجه ی چهار و هفتی،        وز هفت و چهار دایم اندر تفتی،

می خور که هزار باره بیشت گفتم:        باز آمدنت نیست، چو رفتی رفتی.

و یا درباره ناتوانی اون بالا بالا ها این بیت رو میخوند:

در گوش دلم گفت فلک پنهانی:         حکمی که قضا بود زمن میدانی؟

در گردش خود اگر مرا دست بدی،         خودرا برهاندمی ز سر گردانی.

و یا میخوند:

چون چرخ بکام یک خردمند نگشت،

خواهی تو فلک هفت شمر، خواهی هشت،

چون باید مرد و آرزوها همه هشت،

چه مور خورد به گور و چه گرگ بدشت

(از خیام صادق هدایت از میان بندهای 26 تا 40)

او در واقع از مرگ نمی ترسید، اما مواظب بود و یک جوری با خودش قرار گذاشته بود که کارهای معینی رو تموم کنه و بعدش هم به راحتی بمیره. از تنها چیزی که واهمه داشت، مریضی و مریض شدن، بود. به همین دلیل مرتب ورزش می کرد تا سالم بمونه. نمی خواست مریضی اورو از انجام کارهای فراوون و برنامه ریزی شده اش، باز بداره و همه چی رو بهم بریزه.

 

درهرصورت علی کارهای زیادی برای خودش ردیف کرده بود. معمولا در دنیای امروزی هر کسی دنبال تخصص ویژه ای میره، یکی روانشناس میشه، یکی پزشک ودیگری مشاور خانواده و آن یکی مهندس وحقوق دان و این یکی خیاط و نجار و کارگر فنی و .... و هر کدوم در یکی از این زمینه ها مهارت پیدا می کنند، اما علی نخود هر آشی بود و در هر زمینه ای یه چیزی یادگرفته بود و اگه هم می پرسیدی، آخه مرد! تو بهتر نیست استعدادتو در یه زمینه ی خاصی بکار گیری؟ در پاسخ می شنیدی: مگر نمیدونی؟ مثلا یه پزشک یا آقای دکتر در جامعه ما بایستی همه چی بدونه، که اگه یکی از مریضاش روزی یا روز گاری با زنش یا شوهرش مشکل داشت و از آقای دکتر که محرم رازهاشونه، نظر خواهی کرد، این آقای دکتر حتما باید روانشناس و حقوق دان و مشاورخانواده و و و  هم باشه، در غیر این صورت همه مریضاشو از دست میده. باوصف اینکه من پزشک نیستم، اما تصمیم گرفته ام در هرعلمی یه چیزی یاد بگیرم که اگه روزی ازم پرسیدند به دردم بخوره. بهمین دلیل نیز از هرچیزی یه کمی آگاهی واطلاعات بدست آوردن بد نیست، و همیشه به درد می خوره. به هر صورت همون طور که گفته شد، او برنامه زیادی هم تا قبل ازخوندن غزل ترک دنیا، برای خودش چیده بود. در واقع چیزهای فراوونی هم می دونست و چیزهای زیادی هم می نوشت و اگه کسی در خفا از او شغلش رو می پرسید، می گفت: روزنامه نگارم و می نویسم. نکته مثبتی که در او بود، هرگز نمی گفت همه چیز رو می دونه. اگه پاسخ به پرسشی، دقیق بنظرش نمی رسید، مانند همه چی دونها یه مطلب آبکی رو تحویل پرسش کننده نمی داد و روراس می گفت نمی دونم و یا شک دارم و یا احتمالا معنیش اینه و اگه خودتم شک داری، اما برات مهمه، می تونم تحقیق کنم و پاسخ دورس ترشو چند روز دیگه بهت بگم.

یکی دیگه از ویژگی های علی آن بود که می کوشید، هر مطلبی رو که می نویسه،  خود نمائی درش نباشه، بلکه اولا؛ تا حدودی آموزنده و بحال جامعه مفید و از اغراق بدور باشه. دوما بی طرفانه و با سند ارائه بشه که ماندگار بمونه، گر چی همیشه موفق نمی شد، اما در این مورد او سعی شو می کرد.

 

یکی از برنامه هاش نیز این بود که هرچی مطلب می نوشت و برخی از اونارو هم منتشر کرده بود، در آینده بصورت کتاب در بیاد. زیرا این گفته عمرخیام: "باز آمدنت نیست چو رفتی رفتی"، همیشه در میدون مغزش در جولان بود و او به این، اعتقاد عجیبی داشت و نهایتا اعتقاد هم داشت چیزی که آدم رو برای همیشه زنده نگه میداره آثاریست که از او بجا می مونه. حالا فرق نمی کنه، این آثار چی باشه. یک شاهکار نقاشی یا مجسمه، یک عمل جراحی استثنائی روی انسان، ساختن یک بنای همیشه پایدار و مورد استفاده عام، حتا طرح یک میز تحریر و مد لباس و آرایش موی سر و غیره و نهایتا یک نوشته ادبی و اجتماعی و سیاسی که بخش مهمی از فرهنگ زندگی مشترک انساها است. اگه این آثار واقعا خوب باشه، نام انسان به نیکی برده میشه و اگه هم بد باشه، آدم زود به فراموشی سپرده میشه. او مدام نام آدمهای بزرگی مانند: داروین، ادیسون، جیمز وات، وان گوخ، ویکتور هوگو، شکسپیر، حافظ، ابن سینا، آلبرت آینشتاین، بارنارد و دیگران در تاریخ گذشته و حال رو بر زبان داشت و به قهرمانان ملیتهای مختلف، ارج می نهاد. توی اطاقش همانند جوانان اهل موسیفی و آواز و فیلم و فوتبال و غیره که پوستر یا عکس هنرمندان محبوب خودشون رو بر در و دیوار اطاقشون می چسبونند، پر از عکسهای قهرمانان ملیتهای کشورش، از میرزا کوچک خان جنگلی گرفته تا خیابانی و ستار خان و باقرخان و ارانی و وارتان و روزبه و قاضی ها در حال اعدام و معینی ها و ملاآواره و همایون کتیرائی و سرباز انوشه در حال اعدام و گلسرخی و قاسملو و دهها عکس دیگه بودند. اگه می پرسیدی، اینهارو چگونه می بینی، می گفت اینها قهرمانانی هستند که در دل من و میلیونها انسان جای دارند و برای ابد در تاریخ بشریت باقی خواهند موند. ولی او چون خودش نمی تونست قهرمان بشه، بنا بر این برای جا گذاشتن آثار خوب و ماندگار میکوشید. تمام هم و غمش همین بود که قبل از مرگش کارهاشو تموم کنه. او هر روز درباره هر موضوع اجتماعی هرچه به نظرش می اومد می نوشت. خیلی از اون هارو می داد برای درج که برخی شون منتشر می شدند و برخی دیگه نه. اوهرگز ازناشر یا سردبیر روز نامه ها هم نمی پرسید، چرا مطلبش چاپ نشده! پیش خودش می گفت، حتما یه عیب و نقضی داره که خودش این عیب رو ندیده. بعلاوه هیچگاه آن مطلب چاپ نشده رو هم باز نگری نمی کرد، اما محتوای اون هارو در قالب موضوعات دیگه می گنجوند و انتشار می داد. از چیزی که تنفر داشت قازانجگری یا بقول معروف سودجوئی مادی و معنوی از زحمت و رنج دیگرون بود. علی نمی خواست پشت سرش بد بگن و نمی خواست به کسی هم بد بگه و یا ظلمی بشه. مثلا آثار هنری و ادبی و فرهنگی دیگرون حیف میل بشن و یا مورد سوء استفاده قرار گیرند. او خودش نه هنر خارق العاده ای داشت و نه ادیب بود، اما زیاد می نوشت و هنگام نوشتن کوشش می کرد و جویا می شد که نکنه، کسی قبل از او روی این موضوع کار کرده باشه و دیگرون فکر کنند که او فقط کپی کرده. بهمین دلیل فراوون جویا می شد و بهرروزنامه وکتابی که به دست می آورد، نگاهی می انداخت.

 

او در واقع بسیاری ترجمه های نیمه تموم هم داشت، که چون دیگرون زودتر همون کتاب یامقاله رو ترجمه کرده بودند، او دیگه ادامه نمی داد و اونو نیمه تموم تو جعبه در اطاقش می گذاشت.

 در هر حال او خودش اطمینان داشت که آنچه می نویسه، از داخل مغز کوچک خودش تراوش کرده و از هیچ کسی کش نرفته و یا کپی نکرده است. زیرا علی معتقد بود کپی کردن و زحمت دیگرون رو بنام خود قالب کردن یه نوع دزدی آشکار و بی شرمانه است. اما آهسته پیش خودش می گفت: معلومه اگر کسی گرسنه باشه و برای رفع گرسنگی چیزی رو هم بدزده و بخوره، نمیشه دزدی بی شرمانه بحساب آوورد، چون گرسنگی دیگه شرم نداره. او با این توجیه، خود شو قانع می کرد. اما بازهم تو دلش می گفت: دزدی دزدیه و به ویژه اگه دزدی هنری یا ادبی باشه البته نمیشه با دزدی یه نون یا یه سیب مقایسه ش کرد. در ادامه به خودش می گفت: پرروئی و شارلاتانی میخواد اگه کسی به خودش جرأت بده آثار دیگری رو بنام خودش چاپ کنه. این رو دیگه واقعا یک دزدی بی شرمانه می گن. و یک دزدی برای نام و شهرت کاذب.

 

علی با وصف تمام محافظه کاریش، در خیلی جاها دهانش هم قفل نداشت و هر چه واقعیت بود می گفت و هیچ مصلحت هم سرش نمی شد. چه بسا این کار حتا در جاهائی جونشو به خطر می انداخت. اما او مقید نبود، فقط ازاین می ترسید اورو زود تر ازموعد از میون بردارند و کارهاش ناتموم بمونه. یک بار مطلبی درباره رعایت حقوق انسانی در کشورهائی که مردمانش بیشتر اعتقادات خرافی دارند منتشر  کرده بود. گویا بعد از انتشار آن، نامه های فراوانی چه در تأیید و چه تهدیدی با پست الکترونیک دریافت کرده بود. روزی یکی ازسازمانهای حقوق بشر اورو درهمین رابطه دعوت کردند تا سخنرانی کنه. خودش موضوع سخنرانی رو "چرا برخی انسانها حقوق خودرا نمی شناسند و نقش خرافات در آن چیست"، انتخاب کرده بود.

هنگام پرسش و پاسخ با حاضرین در جلسه، اشاره ای هم کرد که تلفنی به مرگ تهدیدش کرده اند، اما او هیچ اعتنایی به این تهدیدها نمی کنه. بحث تا ساعت ده شب ادامه داشت و بعد از پایان جلسه می بایستی همراه دعوت کننده، یه سیصد متری تا محل پارک اتومبیل در یک خیابان خلوت پیاده برن تا او رو به هتل محل اقامتش برسونه. یک صدمتری به پارکینگ مونده که ناگهان صدای تند اومدن اتومبیلی از پشت سر شنیده شد و اونا دیگه نفهمیدند چه اتفاقی افتاد.  وقتی روز بعدش چشم گشودند، هردو در کنار هم روی تخت بیمارستان دراز کشیده بودند و جلو در اطاق یک پلیس محافظ ایستاده بود. گویا هنگام تصادف یا حمله عمدی، یکی میرسه و زود شماره اتومبیل رو بر میداره و به پلیس میده.

پلیس بعد از تحقیقات، سرنشینان اتومبیل (ب. ام. و) فراری رو که دو جوون 18 و 19 ساله از افراطیون دینی بودند، شناسائی می کنه و پس از دست گیری، مورد باز جوئی قرار می ده .

این دو جوون، هردو پسر عمو بودند، و اعتراف نمی کنند که کارشون عمدی بوده یا کسی اونا رو تحریک کرده. اما پس از آزاد شدن با وثیقه تا روز محاکمه ( یا روز دادگاه) در محفلهای خودمونی، یواشکی می گفتند: ما بنا به رهنمود پدرانمون و بخاطر جلو گیری از توهین به دین مون این کارو کردیم. اگر چی اونهائی که علی رو می شناسند، خوب میدونند که او اهل توهین به هیچ دین و مذهبی هم نبود، اما!!

از اونا همچنین شنیده شد که گفته اند: این علی یه عمری، عمریه و یا اصلا بی دینه و ما بارها از آقا شنیده ایم، حتا اونائی که دین دارند ولی میخواند رفرمی در دین ایجاد بشه، خطر ناکن و بایستی کشته بشن. چون بی دینا تخم بی دینی رو می پاشن و اینا برای رهبران دینی ما مضرن، بابام می گفت که آقا بارها روی منبر موعظه کرده و گفته: خون اینا حلاله و هر کسی اونارو از سر راه برداره یه قدم به بهشت برین نزدیکتر میشه. آخه میگن اونجا دخترای خوشگل فقط در انتظار ورود شهدای بهشت رو، تو صف وایستادن. بعلاوه ما می خواستیم این علی یه رو کنار خیابون سر به نیست کنیم تا دیگه از این سخنرانی مخنرانیها نکنه و اون طور که بزرگترها می گن، دادگاه مادگاه هم مهم نیست. چون ما شریک جرم حساب می شیم و یه کارش میشه کرد که قتل عمدی هم به حساب نیاد و مارو جوون و ناشی ناخاله لقب بدن و در نتیجه، جرمش هم برای هرکدوم از ما چند سالی بیشتر نبرن که اونم بعد از دو سه سالی می آیم بیرون. منتها اگه موفق بشیم که اونو از سر راه برداریم تا دیگه نتونه میون مردم سم پاشی کنه و جوونا رو شست و شوی مغزی بده!!

اون جور که معلومه این علیه زنده س. پس ماراهم زندانی نمی کنن. تازه ما خودمونو آماده کردیم که تو صف اون جوونای بهشت برو (انتحاریون) وایسیم و ثبت نام کنیم. حالا این اول کاره، گفتیم، بگذار یه چند تایی از این علی ملی هارو از سر راه مردم برداریم و بعدش هم اون امتحان نهائی رو بدیم که اون دیگه مسئله یک نفر دو نفر نیست، بلکه همه بی دین می دینها رو باید از روی زمین برداریم !!

 

بهر حال علی از این تصادف عمدی، جان سالم به در برد و چند هفته ای هم که در بیمارستان موند بهتر از بیرون به کارهای خود ادامه داد.

چند روز مونده به مرخص شدنش از بیمارستان، روزی پزشک معالجش از یک آزمایش خون و ادرار که قبلا انجام گرفته بود یه چیزی به نظرش مشکوک رسید. اونو به رئیس بخش نشون داد و بلا فاصله دستور داده شد که یه آزمایش دیگه به علاوه یک عکس برداری از معده علی بشه. از بد بیاری علی، نتیجه آن شد که غده های کوچک سرطانی نوی در بخشی از معده اش دیده شده و می بایستی فوری به اطاق عمل برده می شد.

دعوت کننده او همان روز، با نگرانی برای مهمانش، از بیمارستان مرخص شد. بعد از یک عمل جراحی موفق، یک سوم معده علی رو بیرون آووردن و  او از این به بعد مجبور بود بجای سه وعده، پنج وعده غذای کم و زود حضم، بخوره، اما، بخیر گذشت و علی بعد از یک هفته مرخص شد.

 او یه کمی لاغر شده بود، اما سرحال بود و تصمیم گرفته بود که در دادگاه شخصا شکایتی علیه این جوونا به جرمی که مرتکب شده بودند اضافه نکنه. او اعتقاد داشت این نوع جوونا با جریمه و زندان عوض نمی شن، بلکه بخشش و تعلیم و تربیت دروست می تونه مؤثر باشه و کمی اونارو تو فکر ببره و ای! شاید، عوض بشن.

علی که میگن همانند گربه هفت تا جون داره، هم از تصادف جان سالم به در برد و هم تونست بر سرطان تا مدتی غلبه کنه. بعد از این اتفاقات تازه دوزاریش افتاده بود که تااین مرگ زود رس لعنتی نیومده، بایدکمی عجله کنه. باوصف این مریضی و پنج وعده غذا خوردن و کار زیاد از ورزش کردن هیچ وقت کوتاه نمی اومد. در واقع ورزش سبک هم براش بسیار خوب بود، اما در روز یه چند تا قرص هم می بایست بخوره و او حتا هنگام لیوان آب سر کشیدن به دنبال قرص هاش چشم از کارش هم بر نمی داشت.

یه سه سالی بدین منوال گذشت، علی داشت به شصت نزدیک می شد و کارهائی رو که هنوز می بایستی تموم کنه به یک سوم رسیده بود. او یک سوم معده رو از دست داده بود، اما دو سوم کارهاشو تموم کرده بود. احساس غرور می کرد و کمی خودستائی نیز بر او چیره شده و می گفت: "من بر این مرگ زود رس لعنتی، نیز غلبه خواهم کرد. من مرگ را می میرانم و خودم برای همیشه زنده می مونم". او تونست دو سال دیگه سرحال کار کنه و آرزوهاشو برآورده کنه.

 علی در این مدت پنج کار درست حسابی برای چاپ آماده کرده بود و اونارو به مؤسسات انتشاراتی داده بود. روزی طبق معمول برای گرفتن نتیجه آخرین آزمایشات به کلینیک رفته بود که پزشک معالجش را در راهرو دید، سلام کرد. پزشک نگاهی به چهره بشاش علی انداخت و تاقبل ازاین که او چیزی درباره آزمایش بگه، علی گفت: آقای دکتر من کی باید برم، دیگه کاری توی این دنیا ندارم. پزشک معالج با وصف خبر غمگینی که باید به او میگفت، لبخند تلخ و شیرینی به این تهور زد و گفت تو با این شهامتت دنیا را مغلوب می کنی. اما باید یه چیزی بهت بگم که متأسفانه خوش آیند نیست، چون غده های کوچک و بد خیم دیگری در معده ات دیده شده و نمیشه جراحی کرد و باید شیمی تراپی انجام بدیم. علی با لبخندی گفت یعنی اگه این انجام بگیره چقدر شانس دارم؟ پزشک گفت: شاید پنجاه در صد. علی گفت اینجوری چقدر شانس زنده موندن دارم. پزشک گفت شاید فوقش تا یک سال دیگه. علی کمی فکر کرد و گفت دکتر جان از خیر شیمی تراپی می گذرم. نام به اون نام و نشون به ان نشون علی بر خلاف پیش بینی پزشک معالجش، نه اینکه دو سال پس از آن زنده موند و در خقیقت اراده او بر شیمی تراپی هم غالب آمد، چون با شیمی تراپی نیز بیش از دوسال نمی تونست زنده بمونه، بلکه انتشار هر پنج جلد کتاباشو و پخش اونارو دید و یکی از کارهاش هم زیر نام "چرا برخی انسانها حقوق خودرا نمی شناسند و نقش خرافات در آن چیست"، کاندید جایزه بنیاد دفاع از حقوق بشر هم شد، و لی عاقبت با سر فرازی و شادی در سنی که نباید بمیرد، یعنی در 62 سالگی چشم از این جهان فرو بست. علی با کارهاش، گرچه کوچک بودند، ولی نام نیکی از خود بجای گذاشت.

سپاس از همکار ارجمند، سوسن عزیزم برای باز نگری این داستان کوتاه

 

هایدلبرگ آلمان فدرال 12 ژوئن 2006  Dr.GolmoradMoradi@t-online.de

 

منبع: سايت ديدگاه




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
گلمراد مرادي:



در پیوند با این مطلب نظری ثبت نشده است.

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.