شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

پنجشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۹۷ - ۲۱ ژوئن ۲۰۱۸



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

گفتگو با یک سگ آلمانی - برگردان

گلمراد مرادي

گفتگو با یک سگ آلمانی

(Gespräch mit einem deutschen Hund)

مانند هر روز پشت میز کار و صندوقم برای دریافتی وجه بلیط که در راهرو سالن سخنرانی بزرگی قرار داشت، نشستم. امروز نیز همانند دیگر روزهای معمولی پیشین بود، اما تنها فرقی که با روزهای قبلی داشت، آن بود که در این روز یک سخنرانی جالب و خارق العاده از طرف نویسنده ای معروف انجام می گرفت.

اگر چه این سخنرانی حدودا پانزده تا بیست دقیقه دیگر آغاز می شد، ولی مردم هنوز در صف طولانی برای تهیه بلیط ورودی ایستاده بودند. این بدان معنا بود که سالن امروز پر از جمعیت خواهد شد. من کوشش میکردم هرچه سریعتر بلیط ها را درازای دریافت مبلغ ورودی به مردم بدهم، تا اینکه همه آنها نیز بتوانند پیش از آغاز سخنرانی وارد سالن شوند و جای خودرا بیابند. با وصف هیجان زدگی و کار و شلوقی، من مانند همیشه خوشرو و با لبخندی به مراجعین وظیفه ام را انجام می دادم.

نهایتا همه علاقمندان ایستاده در صف بلیط ورودی را دریافت کردند و من هم بر پشته صندلی تکیه دادم و نفسی عمیق و راحت کشیدم. در های سالن بسته شدند و کار من نیز موقتا پایان یافت. با خوشحالی صندوق را بستم و کتاب رمانم را که همراه داشتم، به دست گرفته و آغاز به خواندن صفحات پایانی آن کردم. در آن لحظه ناگهان در راهرو باز شد و خانمی جوان که لباس شیک و صورتی خوش رنگ به تن و یک کفش پاشنه بلند به پا و یک سبد نسبتا بزرگ دردست داشت و سگش نیز اورا همراهی میکرد، ازبیرون وارد راهرو شد. سگ هم مانند صاحبش بسیار شیک و با وقار و دوست داشتنی بود.

با ورود آنها، چشم از صفحه رمانم برداشتم و در نگاه اول شیفته طراوت و زیبائی شدم که این خانم با خود به راهرو آورد و آهسته و آرام به طرف من آمد. درآنحال رمانم را کنار گذاشتم و خودرا آماده خوش آمد گوئی نمودم.

خانم جلو گیشه یا صندوق ایستاد و با لبخندی بسیار زیبا سلامی کرد و سپس کمی بطرف من خم شد و با آوائی روشن و دلچسب، پرسید: "آیا اینجاست که سخنرانی فلان نویسنده ... انجام می گیرد! یا من اشتباه آمده ام؟" در پاسخ گفتم، بله اینجا است، اشتباه نیآمده ای. در عین حال یاد آوری کردم که، اما چند دقیقه دیگر سخنرانی آغاز می شود و شما باید کمی عجله کنید، سالن نیز پر شده. خانم در پاسخ گفت: پس من دقیق به موقع آمده ام. میدانی، تمام هفته ازخوشحالی در پوست نمیگنجیدم و انتظار شنیدن این سخنرانی را می کشیدم. او بعد از یک مکث کوتاه و نگاهی به همراه وفادارش، گفت: "متأسفانه در اینجا یک مشکل دارم". حرکات صورت و چهره اش کمی تغییر کرد و آن شادابی قبلی، یک حالت التماس مانند بخود گرفت. من با بی صبری نگاهش می کردم که چه انتظاری از من دارد، زیرا متوجه مشکلش نشده بودم. از ایشان پرسیدم، مشکل چیست و ازمن چه ساخته است؟ خانم جوان در ادامه گفت: جریان این است که من باعلاقه فراوان مایلم این سخنرانی را گوش کنم. درحقیقت همه کتابهای این آقای نویسنده را خوانده ام و مدتها ست دنبال یک موقعیتی می گردم که ایشان را از نزدیک ببینم و با او آشنا شوم. طبیعی است که نمی خواهم با این سگم وارد، سالن بشوم، اگر چه او سگ بسیار آرامی است و خوب تربیت شده، اما از آن می ترسم که ازدهام مردم دور و برش او را بترساند و بویژه هنگامیکه حضار کف بزنند، امکان دارد این سگ را نا آرام کند. منظورم را درک می فرمائید؟ اخر من نمی خواهم مزاحم دیگر شنوندگان بشوم. برایم ناگوار است، اگر این سگ سوگلی من ناگهان پارس کند و سر و صدا راه بیاندازد. شما متوجه هستید که چه صحنه ای خواهد شد، آنوقت من از شرم سر افکنده می شوم. منظورم این است که نمی خواهم برای دیگران ایجاد مزاحمت کنم. آدم می آید، در یک جمع یا سیمیناری شرکت می کند، که بهره ای ببرد، اما مثلا به دلیل گریه و سر و صدای بچه ای یا پارس سگی یک جمله هم از سخنرانی نفهمد، این دیگر خوب نیست.

من با شنیدن حرفهای این خانم سرم را به علامت تأیید تکان دادم، اما هنوز هم متوجه نشده بودم که چرا او همه این چیزها را برای من تعریف می کند؟ در این حال سگش سکوت محض کرده و آرام در کنار پای صاحبش ایستاده بود. عاقبت ایشان پا روی جیگر گذاشت و گفت: در حقیقت می خواستم بپرسم، آیا امکان دارد حدود چهل و پنج دقیقه یا نیم ساعت این سگ عزیزم را پیش شما بگذارم و شما مواظبش باشید؟! ".... آنطور که می بینم، اینجا شما خواه نا خواه بیرون از سالن نشسته اید و من با تمام وجودم می خواهم این سخنرانی را گوش کنم ...."، او در عین حال با یک نگاه التماس آمیز به من خیره شده بود. حقیقتا در آن حالت زبانم بند آمده بود و چیزی نگفتم. اما در افکارم تحلیل می کردم. بله، من اینجا بیرون نشسته ام و سگ هم می تواند نزد من بیرون بماند؟! اگر انسان با خودش رو راست باشد، این را یک توهین بخود میدانستم. مثل اینکه چیز بهتری برای انجام دادن نبود، مگر این که نقش نگهداری یک سگ را بعهده بگیرم! ناگفته نماند، از طرفی من خودم زیاد شیفته جمال سگ نبودم و چیزی درباره مواظبت از سگ هم نمی دانستم، که چگونه با او می بایستی رفتار کنم. از طرف دیگر نمی خواستم بی ادب باشم و خواهش این خانم جوان را رد کنم. بالاخره او یک خانم بسیار مهربان و آثار نجابت و ادب در چهره اش نمایان بود. علاوه براین، من طوری شیفته زیبائی غیرقابل وصفش شده بودم که بهیچ وجه نمی توانستم نه! بگویم. بدون آنکه درباره اش زیاد فکر کنم، بله را شلیک کردم و گفتم: معلومه که می توانید اینجا بگذارید! هیچ مشکلی نیست! من مواظبش خواهم بود. اگر چه کوشیدم آن را زیاد هم منفی نبینم و بخود می گفتم: چه اشکالی دارد که از یک سگ هم نگهداری کنی؟ اگر او نیز مانند صاحب متمدنش دارای تربیت درستی باشد، در آن حالت هیچ اتفاقی نمی افتد. از همه اینها که بگذریم، من انتخاب دیگری نداشتم که نپذیرم. معمولا در چنین شرایطی نیز، رسم و عرف نیست که تقاضا و خواهش این گونه افراد محترم را رد کرد.

چهره خانم باز تر و بشاش و بسیار خوشحال شد و بی اختیار گفت: اوه مرسی، بینهایت ممنونم! شما واقعا مهربان هستید. باید بگویم که او نیز سگ کاملا آرام و گوش گیری است، در این باره مطمئن باشید. او بسیار بی آزار است و هیچ مشکلی هم برایتان بوجود نمی آورد. من هم قول می دهم زیاد نمانم، فوقش همان چهل پنج دقیقه، نه بیشتر! در آن هنگام که هنوز بشاشیت چهر اش فرو کش نکرده بود، مجددا باشعف و شوق از من تشکر نمود، کیف پولش را از جیب بیرون کشید و یک اسکناس را برای پرداخت حق ورودی به من داد. من صندوق را باز کردم و بقیه را که سه یورو بود بطرف او دراز نمودم، اما او با اشاره چشم و ابرو و لب خندی ملیح به من حالی کرد که بقیه را نگهدارم و گفت آن نیز برای زحمتی که به شما می دهم! با نگاهی دوستانه به خانم، از او تشکر نمودم و سه یورو را به جای صندوق به جیبم انداختم.

او دستی بر روی موهای نرم سگش کشید و چرخی خورد و در حالی که به طرف درب سالن می رفت، ناگهان مثل اینکه چیزی بیادش آمده، زود بر گشت و در مقابل سگ آرام و در حال سکوتش ایستاد و از سبدش یک چیزی الوان و چند رنگی بیرون آورد. من کنجناوانه بطرف جلو خم شدم، تا بتوانم ببینم چه چیزی از سبدش بیرون آورده، با تعجب دیدم، یک پتوی قشنگ بچه گانه را در دست دارد. خانم پتو را باز کرد و روی زمین پهن نمود و با دستش آن را صاف کرد و سپس  نگاهی به سگش انداخت و در حالی که بطرف درب سالن سخنرانی می رفت، گفت: خوب عزیزم، بشین و خوش باش، تا بعد!

درآن حال من از پشت با نگاهی، تا ورودش به سالن و اینکه به آهستگی در را از داخل بست، او را مشایعت کردم. سپس با شک و تردیدی، از خود پرسیدم، این چه کاری بود که من کردم؟ چرا پذیرفتم؟ خوب، حالا من تنها با این سگ در راهرو نشسته ام و سگ کنجکاوانه به من خیره شده. قابل ذکر است، او از بدو ورودش با این خانم بسیار آرام بود و بعد هم که روی پتو قرار گرفت، تا آن دقایق از جایش دور نشده بود.

رو راست بگویم، من در آن لحظه احساس خوبی نداشتم و نمی دانستم با این سگ چکار کنم. چون خودم حیوان خانگی ندارم و تاکنون هم خیلی کم باحیوانات اهلی سرو کار پیدا کرده بودم. آیا می بایستی او را بهمان حالت بگدارم و هیچ توجه به او نکنم یا اینکه می بایستی به نحوی اورا سرگرم نمایم؟

درهرحال، یک چند دقیقه ای با توجه خاصی نگاهش کردم. او یک سگ قهوه ای رنگ نه زیاد بزرگ و نه زیاد کوچک، سرحال و نسبتا زیبا با موهای نرم و چشمان درشت و سیاه و تربیت شده و آرام بود و یک قلاده سرخ رنگ بسیار زیبا به گردن داشت و خیلی هم تر تمیز بود. بعد از آنکه او نیز کمی مرا ورانداز نمود، عاقبت از نگاه به من نیز سیر شد و  با وقار ازجایش برخاست و قدم ازروی پتوی زیبائی که برایش پهن شده بود، برداشت. با شامه تیزش اطراف پتو را بوئید و چندین بار به دور آن و به دورخودش چرخید و با چنگ کمی گرد و خاک از پتو بلند کرد و نهایتا با خیال آسوده خودرا روی آن انداخت. قبل ازاینکه به دنیای خودش فرو رود، چند بار هم به نشانه رضایت و قانع بودن دمش را جنباند. من او را در زیر نظر داشتم که چگونه شاهانه بر روی پتوی براق و قشنگش لم زده بود. برای اینکه درکم از این چنین حالتی بیشتر شود، با افکار خود کلنجار می رفتم و از خود می پرسیدم، چرا در این دنیای نا برابر، این سگ دارای این پتوی زیبا باشد که بدون دقدقه خود را بر روی آن بیاندازد! آیا او نمی توانست مانند همه حیوانات دیگر بر روی زمین دراز بکشد؟ آیا او یک تافته جدا بافته است؟ آیا او ارزش یا حق زیاد تری از دیگر حیوانات دارد؟ طرح این نوع پرسشها، احتمالا از حسادت من نسبت به این سگ، حکایت میکرد. زیرا با اطمینان، من در دوران کودکی ام چنین پتوئی نداشتم، بلکه همیشه روی سنگ فرش سرد با اسباب بازی هایم سرگرم بودم. پس برای چه این سگ بایستی پتو داشته باشد؟ اگر سگهای دیگر این وضع لوکس را ببینند، چگونه فکر می کنند؟ من مطمئن بودم که حیوانات خانگی دیگر این چنین وسیله شیک و گرانقیمتی را نداشتند. این وضع مرا خودبخود به یاد سگهای جهان سوم انداخت که زندگی را در خیابانها و کوچه ها و سر زباله دانها می گذرانند. در واقع سگهای جهان سومی کثیف، مدام گرسنه وناتوان بودند وکسی هم به آنها توجه نمی کرد. دردهکده ها نیز بعضی اوقات، بچه ها با سنگ پرانی آنها را آزار می دادند و در مجموع برای آنها نیز دشوار بود که مرتب به مواد خوراکی دست یابند. تازه از همه اینها بگذریم، نمی توانستند جای گرمی برای خوابیدن هم بیابند. بر خلاف تمام این مشکلات که سگ جهان سومی با آن رو برو است، در اینجا این سگ شیک و ظریف با رضایت کامل روی پتوی نرمش لم داده (جلوس کرده) و زندگی واقعی سگان یا همنوعان خودرا هرگز ندیده است. ناگهان برای یک لحظه در میان افکارم، مکثی کردم و به خود گفتم: صبر کن، چه چیزی در مغز تو می گذرد؟ تو سگ جهان سومی را با سگ آلمانی مقایسه می کنید؟ اینها به هیچ  وجه و نسبتی قابل قیاس نیستند. به خود گفتم: اصلا چرا اینقدر نسبت به این سگ منفی فکر می کنم؟ گر چه من اکیدا مخالف داشتن حیوانات خانگی نبوده و نیستم! اما فکر می کنم این پتو بود که مرا به افکار برتری این سگ بر سگهای دیگر سوق داد. درهر صورت من براین باور بودم که به آن اندازه به سگی رسیدن، دیگر خیلی زیاد است. در حالیکه، اکثریت حیوانات اهلی از این نوع، چنین زندگی را نمی توانند در خواب هم ببینند. در آن هنگام که پیش خود می گفتم: "در چه دنیای عجیب و غریبی زندگی می کنیم"، ناگهان سگ از جایش بلند شد! کمی یکه خوردم. آیا او افکار مرا خواند وبلند شد که نظر خودش را به من بگوید؟ نا آرام از جایم پریدم و کمی به عقب رفتم. بر عکس تصوراتم، آنگونه نشان می داد، این حیوان حتا نمی خواست بمن توجه کند. او نخست یک چرخی خورد و در راستای راهرو شروع به قدم زدن کرد. با آرامش خاطر مجددا سر جایم نشستم. در همان حال نگاهم به پتو که جلو میزم پهن شده بود، ثابت ماند. جدا نمی توانستم این افکار را از مغزم بیرون کنم که این پتو نباید متعلق به یک حیوان باشد! در واقع چه تحول و اتفاقاتی درافکارم بوجود آمد، پس از آن برایم مشکل بود، روی کاغذ پیاده کنم. خودم نمی دانم چرا اینجوری شدم و چه چیز در وجودم روان بود! بدون آنکه بدانم چکار می کنم از جایم بلند شدم و رفتم به طرف پتوی نرم. قبل از اینکه به اشتباه عمل خود فکر کنم، جنس پتو را لمس کرده و نهایتا آن را برداشتم و فوری توی کشو میزم زیر صندوق پنهان نمودم. با دلهره و طپش قلب زیاد، مجددا برسر جایم برگشتم. واقعا خودم نمی دانستم چه کار عجیب و غریبی انجام می دادم. آیا دیوانه شده بودم؟ با این اعمال چه خیالی به سرم زده بود؟ کمی فکر کردم و چند لحظه بعد خواستم پتو را مجددا سر جایش بیاندازم، که در این حال، سگ از قدم زدن بر گشت و نخست به طرف من آمد. او را زیر نظر داشتم که نگاهی به جلو میزم کرد. هنگام بر گشت به سر جایش کمی آهسته تر شد و به محض رسیدن به آنجا که قبلا پتوی قشنگش پهن بود، یک چند لحظه ای میخ کوب شد و به زمین سرد و خالی نگاه کرد. من در پوستم نمی گنجیدم و منتظر بودم، ببینم بعد از آن، چه اتفاقی می افتد؟ آیا او روی زمین کثیف و سرد می نشیند یا دراز خواهد کشید؟! سگ چند دقیقه ی دیگر ایستاده معطل ماند، سپس سرش را بلند کرد و نگاهی به صورتم انداخت. همانند یک دوربین عکاسی نگاهش به چشمان من تنظیم شده بود و با دقت می کوشید درون مرا ببیند! من واقعا ترس برم داشت! هرگز چنین ارتباط چشم در چشمی با یک حیوان نداشتم و صادقانه باید گفت: برایم غیر طبیعی و هولناک بود! در هرصورت منهم نگاهم را از او بر نداشتم و زاغ به او نگاه می کردم. چهره ام در مقابل چشمان نافذ و گویای بسیاری از سخنان او تغییر می کرد. در آن حالت احساس عجیب و غریبی می کردم. گویا او می خواست با من حرف بزند؛ او می خواست یک چیزی را به من بگوید! من از قوه جاذبه اش کاملا به هیجان آمده بودم و در اعماق چشمانش فرو رفتم. آنها پر از واژه هائی بودند که احتمالا می بایستی به من گفته شوند. ناگهان - بدون آنکه من واقعیت را دیده باشم – سگ رو به من کرد و گفت: "آی مرد! بله منظورم توئی! چرا پتوی مرا برداشتی؟" حقیقتا در مقابل این پرسش، همانند فلجین بی حس شدم. پیش خود گفتم: آیا این سگ هم اکنون واقعا با من حرف زد یا اینکه فقط در رؤیا تصورش را می کردم که او حرف می زند؟! من کوشیدم مجددا کمی سر خود بیایم و می خواستم صورتم را از او بچرخانم، اما یک نیروئی مرا مصرا به طرف نگاه هایش جذب می کرد واین نیروی چشمان نافذ و پراز گفتنی های او بود! من در واقع کاملا خلع سلاح شده بودم و به چشمان او می نگریستم و مطالب آن را در خیال می خواندم. او با آن نگاه به من می گفت: "چرا این کار را کردی؟ من فقط می خواستم خیلی کوتاه چند قدمی راه بروم! من که به تو بدی نکردم! به علاوه تو را هنوز هم نمی شناسم! فکر می کنم، تو هم مرا نمی شناسی. احتمالا و شاید فقط صاحبم را بشناسی که او نیز نسبت به تو، بسیار مهربان بود. او از تو خواهش کرد که من خیلی کوتاه اینجا بمانم. فقط 45 دقیق. اینکه زمان طولانی بنظر نمی رسد. و اگرخوب هم به خاطر بیاورم تو برای قبول این زحمت، سه یورو نیز دریافت کردی! تو که اینکار را مجانی انجام نمی دهید". سگ چشم از چشمانم بر نمی داشت. در مقابل این منطق، هیچ عکس العملی نمیتوانستم نشان دهم و درواقع هیچی هم نمی دانستم، در پاسخ به این پرسشهای درست بگویم. در عوض، از خود می پرسیدم که آیا تمام این گفتگوها در افکارم انجام می گرفت؟ آیا این شیوه گفتگو را من در تصوراتم بهم وصل می کردم؟ آیا اینها غیر منطقی نیست، که درخلال گفتگوی با خود، به دنبال پاسخی بگردم؟ دیگر نمی توانستم روشن و بی غش بیاندیشم. اگر واقعا خودم با خودم حرف می زدم، پس چرا خودم به خودم حمله می کنم (پس چرا خودم یخه خودم را می گیرم)؟ ناگهان افکارم با صدای سگ بهم ریخت، او مجدد گفت: "ٌمی دانید، من یک سگ آلمانی هستم! لذا نمی توانم روی زمین سخت و سرد بنشینم. به پتو و جای نرم عادت کرده ام. نمی دانم تو چگونه فکر می کنید، اما باید بدانید، من سگ ول گرد و خیابانی نیستم، یک خصوصیاتی برای خود دارم! البته اگر می خواستم، می توانستم اکنون تو را گاز بگیرم، برای این که تو غیر انسانی با من رفتار می کنید! اما من بشخص این چین کاری را نمی کنم و گازت نمی گیرم، زیرا من یک سگ آلمانی متمدن هستم!" نگاه های این سگ مرا ول نمی کرد، او به سخنش ادامه داد: "می دانی، از آن اول که تو را دیدم، فکر کردم: این دیگر چه نوع آدمی است؟ تو یک جوری مضحک و عجیب غریب به من نگاه می کردی. فکر می کردم که تو تاکنون اصلا سگی را ندیده ای و حالا غافلگیر شده بودید. بعد از چند دقیقه مجددا این قضیه فراموشم شد. آن فقط نگاهی یک لحظه ای بود. اما اکنون این رفتار تو برایم یک معما شده است. من واقعا نمی فهمم! کسی که مرا نمی شناسد و من نسبت به او بی ادبی نکرده ام و هیچ دردسر و مشکلی نیز برایش بوجود نیآورده ام، مثلا گازش نگرفته و پارس هم نمی کنم، اما این چنین فردی پتوی مرا بر داشته و پنهان کرده. آخر چرا؟ من چه کاری علیه تو انجام داده ام؟" در مقابل این پرسشهای سگ، واقعا شکه شده بودم. آیا این تصورات واقعی است و جریان دارد؟! اگر این سگ با من واقعا صحبت می کرد، چه چیزهائی غیر اینها می توانست به من بگوید؟ و من چه کرده بودم؟ و اصلا چرا چنین تصوراتی؟ تمام این مشکلات را پتو بوجود آورد، اگر من پتوی اورا بر نمی داشتم، همه چیز روبراه می بود و چنین مشکلی در افکارم بوجود نمی آمد! در این حالت احساس تقصیر و گناه می کردم. بله، واقعا من خطاکار بودم و نمی توانستم چشمانم را از دیدن چهره این حیوان بردارم. او بطور نافذی به من نگاه می کرد و بعداز چند لحظه ای گفت: "این جور نشان می دهد که تو مال این کشور نیستید. تو گویا خارجی باشید، درسته؟ می دانید، من هیچ مشکلی با خارجیها نداشته ام. و درحقیقت هیچ مشکلی هم با آنها ندارم! تا کنون با هرانسانی، فرق نمی کند چه ملیتی دارد، زندگی مسالمت آمیز و بی استحکاک داشته ام، بدون آنکه کسی به من حمله کرده باشد یا ضربه ای به من زده باشد! اما اکنون با تو روبرو می شوم! و تو با من این گونه بد رفتاری می کنی و هیچ ارزشی برایم قایل نیستی! متمنی است توجه کن، من اکنون باید یک مطلبی را برایت توضیح دهم: اگر تو با ملت متمدن و یا فرهنگ دیگری ارتباط پیدا می کنید، بدون شک در آن فرهنگ و سر زمین یک نظم اجتماعی ویژه وجود دارد که تو باید به آن عمل نمائید! یکی از آنها، ضرورتا رعایت احترام اولیه و رفتار با مردم آن فرهنگ و کشور است. تو اینجا در کشور من هستید! ما با هم در این کشور زندگی می کنیم و من اصلا هیچ اشکالی در آن نمی بینم و هیچ پیش داوری هم نسبت به رنگ پوست و یا ملیت دیگری ندارم. اینها برای من زیاد مهم نیستند. من هیچ علاقه ای نیز به این نوع فرق گذاشتنها ندارم. آنچه که میتوانم بگویم آنست که: فکرهایت را بکن و بدان که تو اکنون به من چه کرده ای وچگونه با من رفتار نموده اید! قضاوت را به خودت می سپارم که تو قدم بعدی را چگونه بر دارید! روی آن با دقت فکر کن! من نه تورا گاز می گیرم و نه پارس می کنم. بالاخره من یک سگ آلمانی هستم! اما کوشش کن برای یک بار هم شده به خاطر بیاور، که ما چه دنیائی خواهیم داشت، اگر با همه انسانها و حیوانات این گونه رفتار شود!" او با این جملات سخنانش را به پایان برد، نگاهش را به زمین خیره کرد و سرش را تکان داد. سپس چرخی خورد و مجددا در راهرو آغاز به قدم زدن نمود.

من نمی دانستم چکار باید بکنم. واقعا هنوز زیر تأثیر شکی بودم که هم اکنون مرا در خود گرفته بود. هیچ نتوانستم تصورش را بنمایم، که یک سگ با من گفتگو می کرد! آنهم با این شیوه متمدنانه و با این واژه های برجسته! آنچه که او گفت قدرت فکر کردن را از من گرفته بود! چه عمل زشتی انجام داده بودم؟ چرا این پتو را بر داشتم؟ چه چیزی با این کار می خواستم به دست آورم؟ (یا به چه هدفی می خواستم برسم؟) این عمل زشت من از کجا سر چشمه گرفت؟ این سگ که هیچ آزاری به من نرسانده بود! این پتو متعلق به او بود، من هیچ حقی نداشتم آن را بردارم! برداشتن و پنهان کردن آن یک عمل غیر منصفانه بود که این سگ را در این موقعیت ناخوش آیند قرار داد! من واقعا شرمنده شدم و پیش خود خجالت می کشیدم برای آنچه که انجام داده بودم. احساس بدی به من دست داده بود. با یک حس تقصیر و گناه کشو میز را باز کردم و پتو را از آن بیرون آوردم. پتو همان زیبائی گیرا را داشت و من آن را آرام بر سر جای قبلیش پهن کردم و از این کار بر داشتن و پنهان کردن پتو نادم و پشیمان بودم. می خواستم این عمل زشت را به نحوی مجددا جبران کنم، اما نمی دانستم چگونه! بعد از چند دقیقه سگ، بازهم برگشت و آهسته بطرف من آمد. او پتویش را دوباره سر جایش دید که پهن شده است. با خوشحالی دمش را جنباند و رفت روی آن، اطرافش را بو کشید و چند چرخ دور پتو خورد و با پنجه هایش کمی گرد و خاک از آن بلند کرد و عاقبت باخوش حالی و رضایت روی آن لم داد. من کمی احساس سبکی کردم و در عالم خیال می خواستم به سر جایم برگردم که درباره این رفتار زشت خودم کمی فکر کنم، در اینحال سگ مجددا سرش را بلند کرد. کنجکاوانه به او خیره شدم که در آن لحظه یک شعله شادی در چشمانش را دیدم. من به عمق نگاه او فرو رفتم و باز هم بیش از هزار واژه گفتنی در چشمان سیاه و براق او مشاهده کردم که با بی صبری انتظار گوش شنوائی را می کشیدند.

 

اصل داستان با تیتر فوق به زبان آلمانیست که دوست و هموطنم، هوشنگ واحدی خالق آنست.

 

هایدلبرگ پنجم ژوئیه (یولی) 2006       

Dr.GolmoradMoradi@t-online.de

 

خالق این داستان می گفت: یکی از آشنایان آن را به آلمانی خواند. بنظر او، شخصیت یک خارجی دراین داستان زیاد پائین آورده شده. درپاسخ به ایشان گفته است: "من می دانم که اکثر اروپائی ها و به ویژه آلمانی ها رویه خوبی با خارجی های غیر اروپائی ندارند و من این روش را شدیدا محکوم می کنم. آیا ما از خود پرسیده ایم، خودمان چطور؟ آیا همه ما بی عیب و نقصیم و فقط آنهایند که بد هستند؟! در واقع بعضی از ما می کوشیم با بد جلوه دادن دیگران خورده شیشه های خودمان را پنهان کنیم، مگر این طور نیست؟! آیا بعضی از ما خارجی ها به حق یا نا حق این گونه نمی اندیشیم و همانند قهرمان این داستان فکر نمی کنیم؟" بهر حال داستان به نظر من، رویه های متفاوت و قابل بحثی دارد و بهمین دلیل من آن را ترجمه کرده ام. مترجم

منبع: سايت ديدگاه




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
گلمراد مرادي:



در پیوند با این مطلب نظری ثبت نشده است.

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.