شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

دوشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۶ - ۲۱ اوت ۲۰۱۷



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

پروسه تکامل طیف توده ای - اکثریتی؟!

بهرام رحماني

bamdadpress@telia.com پروسه تاریخ تکامل طیف توده¬ای - اکثریتی، جز تزویر و دروغ و ریا و سیاست¬های عجیب و غریب معامله¬گرایانه با دولت¬ها و یا جناح¬های رنگارنگ حاکمیت بیش نیست. بخش مهم و جدایی¬ناپذیر سیاست¬های حزب توده، مملو از همکاری و معامله با دولت¬ها و ارتجاع مذهبی، چه در دوران شاه و چه در جمهوری اسلامی است. حدود سه سال بعد از انقلاب 1357 مردم ایران، چریک¬های فدائی خلق ایران، انشعاب کردند که بخش اعظم آن سازمان به نام سازمان فدائیان خلق ایران¬(اکثریت)، همان سیاست شناخته شده توده¬ایستی را به مثابه توده¬ای¬های جوان در پیش می¬گیرد. حداقل در 5 سال اول انقلاب 57، یعنی سال¬هایی که کشمکش و درگیری شدیدی بین انقلابیون و ضدانقلاب در جریان بود، حزب توده و اکثریت، در کنار ملیون و مذهبیون و به طور کلی بورژوازی داخلی و بین¬المللی قرار گرفتند و مستقیم و غیرمستقیم در سرکوب و کشتار انقلابیون با رژیم جمهوری اسلامی همکاری کردند. این جریانات در یک پروسه طولانی چندین دهه در عمل نشان داده¬اند که صرفا به خاطر منافع حقیر تشکیلاتیشان حاضرند با دولت¬های دیکتاتوری و یا هر جریان و شخصیتی که نزدیک به قدرت هستند همکاری کنند، بدون این که به ماهیت ضدانسانی آن¬ها اهمیتی بدهند. چنین سیاستی، نه از سر عدم شناخت و ناآگاهی سیاسی، بلکه ناشی از سیاست¬های آگاهانه طیف توده¬ای - اکثریتی، اتخاذ می¬شود. برای مثال، بر سر گنجی و این که آیا ایشان با بوش، رییس جمهوری آمریکا، ملاقات بکند یا نه، بین رهبران اکثریت آن¬چنان کشمکشی راه افتاد که حتی یکی خطاب به دیگری نوشت، برای آخرین بار شما را به عنوان رفیق مورد خطاب قرار می¬دهم. این جریانات دیروز با جمهوری اسلامی و امروز با یک جناح آن و به احتمال قوی فردا هم با طیف سلطنت¬طلبان و هیئت حاکمه آمریکا همکاری خواهند کرد. کنفرانس¬های لندن، گوشه¬هایی از این تحرک گرایشات لیبرالی، ملی و مذهبی و بند و بست آن¬ها در جهت سیاست¬های آمریکا در خاورمیانه و ایران را به نمایش می¬گذارد. بنابراین، در سیستم فکری توده¬ایستی، کارگر و مردم آزادی¬خواه ابزاری بیش نیستند، ابزاری که آن¬ها را به حاکمیت نزدیک کند و لو این حاکمیت، نویسنده¬کش، روزنامه¬نگار¬کش، آزادی¬کش و کارگرکش و ضدزن جمهوری اسلامی باشد، چندان تفاوتی برایشان ندارد. سیاست¬ها و بیان واقعیت¬های دیروزی و امروزی طیف توده¬ای - اکثریتی و همکاری و مماشاتشان در 28 سال گذشته با رژیم جمهوری اسلامی و یا جناح¬هایی از آن، شامل حال برخی از روزنامه¬نگاران و روشنفکران معروف و نامی جامعه ما هم هست. روشنفکرانی که بدون توجه به واقعیت¬های اجتماعی و بدون توجه به درد و رنج مردم به ویژه مزدبگیران، همواره اهداف و سیاست¬های خود را در هر دوره تغییر می¬دهند تا با صاحبان قدرت و حداقل به عناصر مهم نزدیک به قدرت در تماس و ارتباط قرار گیرند. در حالی که هنر و وظیفه اجتماعی روشنفکران، نه صرفا در تعداد کتاب¬های آن¬ها، بلکه در زبان و قلم اعتراضی آن¬ها در مقابل ظلم و ستمی است که دولت¬های دیکتاتوری بر اکثریت شهروندان جامعه روا می¬دارند. همچنین دفاع از آزادی قلم و بیان، آزادی¬های فردی و اجتماعی، دموکراسی، عدالت اجتماعی و برابری است. اما، هنگامی که برخی از روشنفکران و احزاب و سازمان¬های سیاسی جامعه ما، از نوع حزب توده و اکثریت، با حاکمان سرکوبگر مماشات می¬کنند، در ذهن توده¬های مردم توهم¬پراکنی و ذهنیت غلط درست می¬کنند، جامعه چه سرنوشتی پیدا می¬کند؟ در چنین شرایطی، آیا نباید انتظار داشت که در چنین جامعه¬ای شاه¬ها و خمینی¬ها و به طور کلی گرایشات عقب مانده ملی و مذهبی هر بلایی خواستند سر مردم آزادی¬خواه بیاورند؟! منظور من در این¬جا، از ابعاد سازمانی طیف توده - اکثریتی فراتر می¬رود و یک تفکر فکری در قالب «چپ» را در برمی¬گیرد که به عنوان یک تفکر اپورتونیست، فرصت¬طلب، برای جامعه و تحولات پیشر و مترقی آن، بسیار خطرناک و مضر است. در این میان کم نیستند روشنفکرانی که همین تفکر را دارند، بدون این که حتی یک روز هم عضو حزب توده و یا سازمان فدائیان اکثریت باشند. تفکری که از بیان واقعیت¬های اجتماعی و سیاسی گریزان است و مستقیم و غیرمستقیم، در کنار حاکمیت¬های دیکتاتوری قرار می¬گیرد. حزب توده، در یک دوره از حاکمیت سلطنت پهلوی، به یک حزب اجتماعی تبدیل شد و حتی بسیاری از روشنفکران را نیز جذب صفوف تشکیلاتی خود کرد. اما رهبری این حزب از یک¬سو هر گز نتوانست دست کم به عنوان یک حزب مترقی، سیاست مستقل و رادیکالی در دوران¬های سرنوشت¬ساز مانند دوران قبل از کودتای 28 مرداد و سال¬های اوایل انقلاب 1357 و در حال حاضر، اتخاذ کند و از سوی دیگر این حزب، همواره سیاست¬های خود را با سیاست¬های خارجی شوروی سابق تنظیم می¬کرد. یعنی اگر دولت شوروی با رژیم شاه داد و ستد تجاری و بازرگانی و روابط دیپلماتیک خوبی داشت، حزب توده هم اعتراض چندانی به حکومت دیکتاتوری پهلوی نداشت و در سال نخست حاکمیت جمهوری اسلامی هم همین¬طور. حزب توده، از همان آغاز تاسیس¬اش تاکنون، با عقب¬ماند¬ترین گرایش بورژوازی، یعنی مذهب مماشات کرده و حتی آن را تبلیغ هم کرده است. حزب توده ایران، در اوایل فعالیت خود، طی اطلاعیه¬ای به تاریخ 25 دی ماه 1325، اعلام کرد: «... حزب توده ایران نه فقط مخالف مذهب نیست، بلکه به مذهب - به طور کلی - و مذهب اسلام - خصوصا - احترام می¬گذارد و روش حزبی خود را با تعلیمات عالیه مذهب محمدی منافی نمی¬داند بلکه معتقد است که در راه هدف¬های مذهب اسلام می¬کوشد. حزب ما فوق¬العاده خرسند و مفتخر خواهد بود که از طرف روحانیون روشنفکر و دانشمند مورد حمایت قرار گیرد و آرزو دارد که تمام متدینین به دیانت اسلام مطمئن باشند که حزب توده ایران حامی جدی تعالیم مقدس اسلام خواهد بود و با آن ذره¬ای معانده و مخالفت نخواهد داشت و هرگونه مخالفتی را (با اسلام) ابلهانه خواهد پنداشت و هر کسی را که به نام حزب توده ایران دم از مخالفت با دین بزند، آن را شدیدا از صفوف خود طرد خواهد کرد.(مردم، ارگان مرکزی حزب توده ایران، شماره 62، اول تیر ماه 1342) حمایت و همکاری حزب توده با گرایش مذهبی در انقلاب بهمن 57، شروع نشد، بلکه ریشه تاریخی در این حزب دارد. برای مثال، حزب توده ایران، در حمایت از حرکت ارتجاعی 15 خرداد 1342، طی مقاله¬ای خطاب به «روحانیون مرتجع»، نوشت: «آیت¬الله خمینی مستغنی از توصیف است. مردم از همه روحانیون - به خصوص از پیشوایان مبرز مذهبی - انتظار دارند که مانند آیت¬الله خمینی، آیت¬الله میلانی، آیت¬الله طالقانی و آیت¬الله شریعتمداری و امثال آن¬ها در این جهاد مقدس و عمومی آزادی¬خواهانه و استقلال¬طلبانه مردم ایران شرکت کنند و نیروی معنوی خود را در راه پیروزی این جهاد به کار اندازند.»(مردم، شماره 1، 15 خرداد 43، همچنین مقاله ب. کیا، حزب توده ایران و روحانیت مبارز¬«به مناسبت سال¬گشت جنبش 15 خرداد 42»، دنیا، شماره 3، 1359، صص 111 و 112) احسان طبری، تئوریسین حزب توده ایران، تبلیغ تطبیق اسلام و سوسیالیسم و یا ماتریالیسم و ایده¬آلیسم را می¬کرد و اسلام را «انقلابی» و «آزادی¬بخش» معرفی می¬نامید: «... اسلام نوین انقلابی که در وجود امام خمینی، مظهریت می¬یابد در این سبیل، پویاست و سنن دموکراتیک اسلام - مانند شورا، بیعت و اجماع - را مورد تاکید قرار می¬دهد و به این دین - که در زیر غبار قرون، جلوه خود را از دست داده بود - جلائی نو می¬بخشد... گر چه متاسفانه برخی، تنگ¬نظرانه نمی¬خواهند این قرابت¬(اسلام) با سوسیالیسم را ببینند یا در «مصلحت» خود ندانند... ما اکیدا خواستاریم که این قرابت دو بینش¬(بینش توحید اسلامی و بینش سوسیالیسم علمی) در کنار هم قرار بگیرند تا بتوانند اسوه حسنه را در همه زمینه¬ها به وجود آورند و بر جذابیت اسلام انقلابی باز هم بیفزایند.»(دنیا، شماره 3، سال 1358، صص 12 و 13) حزبی که خرافات مذهبی را حتی در درون تشکیلات خود نیز تحکیم می¬بخشد و اگر اعضای آن، علیه مذهب باشد اخراج کند، چگونه می¬تواند مدعی «چپ» و «سوسیالیسم» و یک جامعه سکولار و دموکراتیک باشد؟ تفاوت چنین حربی، با احزاب بورژوایی که نه تنها مدعی چپ نیستد، بلکه بسیار هم ضد چپ هستند، در کجاست؟ هیچ حزب جدی سیاسی چپ و کمونیست مجازنیست به مردم دروغ بگوید و افکار و آرمان¬های کمونیستی خود را از مردم پنهان سازد. پرواضح است که بسیاری از اعضای حزب توده به مذهب باور نداشتند، اما هنگامی که رهبری این حزب آن هم در ارگان رسمی حزب، چنین موضعی را اتخاذ می¬کند، رسما به مردم دروغ می¬گوید، مرتکب عملی ضد¬اجتماعی و ضد¬کمونیستی می¬شود. بدین ترتیب، حزب توده و روشنفکران هم کیش این حزب، به روند دموکراتیک و جنبش کارگری کمونیستی در ایران، لطمه شدیدی زده¬اند که در تاریخ ماندگار است. از این رو، ضروری است که نیروی جوان به ریاکاری و سیاست¬های التقاطی و اپورتونیستی آن را بشناسند تا توهمی نسبت به آن پیدا نکنند. اسلام و سوسیالیسم، هیچ قرابتی با هم ندارند. سوسیالیسم، علم رهایی بشر از زور و ستم و استثمار بورژوازی و بازگشت حرمت انسان به خویش است. اما مذهب و قوانین قرون وسطائی آن، ضدانسانی و اسارت انسان به ویژه زنان را سازمان می¬دهد. «اسلام انقلابی» و «اسلام آزادی¬بخش»، جز جمهوری اسلامی، القاعده، طالبان، جهاد اسلامی، حماس و غیره چیز دیگری نیست. در سیستم فکری این ارگان¬های جهل و جنایت که به راحتی آب خوردن بمب¬گذاری، ترورو وحشت، سرکوب و اختناق، جنگ و کشتار، قصاص و سنگسار، شکنجه و اعدام راه می¬اندازند و دسته¬دسته انسان¬های بی¬گناه و مدنیت را نابود می¬سازند. زنان، نصف جامعه را از همه حقوق انسانی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی¬شان محروم می¬کنند. ارگان¬هایی که با اختصاص سرمایه¬های کلان، خرافات و مردسالاری و غیرانسانی¬ترین شیوه¬ها را چه در زندگی خصوصی و چه در زندگی اجتماعی تبلیغ و بازتولید می¬کنند. برای مثال، خسرو گلسرخی، شاعر محبوب و انقلابی که در مقابل حکومت سلطنتی با شهامت ایستاد و توسط این حکومت دیکتاتوری نیز اعدام شد، در دادگاه نظامی شاه، گفت: «سخنم را با گفته¬ای از مولا حسین، شهید بزرگ خلق¬های خاورمیانه، آغاز می¬کنم. من که یک مارکسیست - لنینیست هستم برای نخستین بار عدالت اجتماعی را در مکتب اسلام جستم و آن¬گاه به سوسیالیسم رسیدم... اسلام حقیقی در ایران همواره دین خود را به جنبش¬های رهائی¬بخش ایران پرداخته است. سیدعبدالله بهبهانی¬ها، شیخ محمد خیابانی¬ها نمونه صادق این جنبش¬ها هستند... چنین است که می¬توان در این لحظه از تاریخ از مولا علی به عنوان نخستین سوسیالیست جهان نام برد و نیز از سلمان فارسی¬ها و اباذر غفاری¬ها...»(دفاعیات خسرو گلسرخی در دادگاه نظامی شاه، بهمن 1352) یا جلال آل احمد، نمونه بارز توده¬ای¬هایی است که سرانجام، به «اسلام راستین» روی آورد. در دوران اوج حزب توده، عده¬ای از روشنفکران جذب این حزب شدند که جلال آل احمد نیز یکی از این روشنفکران مطرح بود. او، در سال¬های 1320، به حزب توده ایران پیوست و تا مدیریت نشریه مردم و ارگان تئوریک حزب توده، ترقی کرد. انشعابی که در سال 1326، در حزب توده به وجود آمد، جلال آل احمد به «نیروی سوم» پیوست. او، به ویژه پس از کودتای 28 مرداد 1332، راه «بازگشت به خویش» را در پیش گرفت. آل احمد، از جمله کتاب¬های «غرب¬زدگی» و «در خدمت و خیانت روشنفکران» را در این دوره نوشت. او در مخالفت با افکار جدید غرب، به دفاع از اسلام و تشیع برخاست. بر وحدت روشنفکران با روحانیت تاکید کرد. آل احمد، در این کتاب¬های خود روشنفکران غیرمذهبی سکولار و چپ را به خیانت متهم کرد و مبارزه آنان را به عنوان «غرب¬زده» به باد انتقاد گرفت. او، در عین حال از مرتجع¬ترین آخوندها مانند شیخ فضل¬الله نوری و خمینی را به عنوان دو نمونه از روشنفکران تاریخ معاصر ایران معرفی کرد. او، حتی به سفر حج رفت و از این طریق از گذشته خود اظهار ندامت و پشیمانی کرد. او، رابطه نزدیکی با افکار دکتر علی شریعتی پیدا کرد. در سال¬های نخست انقلاب 1357، که سال¬های بسیار سرنوشت¬ساز و پرتلاطمی برای جنبش زنان، جنبش کارگران، جنبش روشنفکران و دانش¬جویان و ¬جوانان، مردم تحت ستم و آزادی¬خواه بود، حزب توده و سپس سازمان فدائیان خلق(اکثریت)، با رژیم جمهوری اسلامی و حتی ارکان¬های اطلاعاتی آن همکاری کردند. در این دوره، این دو جریان حتی از جانیانی چون خمینی، خلخالی و خامنه¬ای و موسوی اردبیلی و غیره شنیع¬ترین و مشمئزترین تعریف و تمجیدها و حمایت¬ها را به عمل آوردند. در انتخابات مجلس شورای اسلامی، از جمله از کاندیداتوری خلخالی که آن موقع به قصاب انقلاب معروف شده بود؛ حتی افراد مشکوک مخالف رژیم را بلافاصله به جوخه¬های مرگ می¬سپرد؛ افتخارش این بود که خودش مستقیما هویدا را اعدام کرده است، حمایت و پشتبانی کردند و بی¬شرمانه با صدور اطلاعیه¬هایی از مردم خواستند به او رای دهند. خواهان تسلیح سپاه پاسداران به سلاح¬های سنگین بودند و از این ارگان مخوف و سرکوبگر و تروریست حمایت می¬کردند. حزب توده و اکثریت، سازمان¬های مخالف جمهوری اسلامی را بی¬شرمانه طرفدار «امپریالیسم آمریکا» معرفی می¬کردند. مطالب نشریات و بیانیه¬های آن دوره حزب توده و اکثریت مملو از طرفداری از جمهوری اسلامی و تایید سیاست¬ها خمینی و حمله به سازمان¬های مخالف جمهوری اسلامی است. بنابراین، حزب توده، پایه¬های تفکری را در ایران بینان گذاشت که در بهترین حالت تفکر اپورتونیستی و معامله¬گرایانه نان به نرخ روز خوردن و با زیر پا گذاشتن منافع مردم، صرفا چسبیدن به منافع حقیر سیاسی - تشکیلاتی است. البته سیاست¬های حزب توده بسیار مسری هم است که از جمله سازمان فدائیان خلق ایران اکثریت، برخی از روشنفکران چپ و اکنون نیز سیاست¬های برخی دیگر از سازمان¬ها را آلوده کرده است. پس نباید به چنین تفکری، حتی یک لحظه هم اعتماد کرد. مسلما، هرگونه نزدیکی به به طیف توده¬ای - اکثریت، یعنی لطمه زدن به جنبش¬های حق¬طلب و آزادی¬خواه ایران است. جریاناتی مانند طیف توده - اکثریتی و روشنفکران و روزنامه¬نگارانی چون آقای مسعود بهنود، به بازی¬های سیاسی و اجتماعی نادرست و غلط و بعضا غیرانسانی دست می¬زنند. برای مثال، مسعود بهنود، به عنوان روزنامه¬نگار در دوران رژیم شاه، با این رژیم همکاری نزدیک داشت. پس از سرنگونی این رژیم در سال 1357، با رژیم جدید جمهوری اسلامی، که با سرکوب خونین انقلاب و انقلابیون حاکمیت را قبضه کرد، باز هم به نوعی همکاری کرد تا این که چند سال پیش، به خارج کشور آمد و ماندگار شد. او، در خارج کشور نیز همان روش و سیاست¬های خود را ادامه داد، نشان¬دهنده این واقعیت است که شخصیت¬هایی مانند بهنود، مشکلشان سانسور واختناق نیست، بلکه بنیادهای فکریشان در همکاری با حکومت¬های دیکتاتوری پرورش یافته است. برای این که منظور بهتر روشن شود، به موضع¬گیری بهنود، در رابطه با کاندیداهای انتخابات ریاست جموری اسلامی، اشاره کنیم. در آخرین انتخابات ریاست جمهوری اسلامی، که سال گذشته برگزار شد، ایشان، به حمایت از کاندیداتوری رفسنجانی برخاست و سعی کرد چهره او را «بزک» کند که نویسنده این مطلب، همان موقع مطلبی را در نقد نظریات او نوشت و جنایات جمهوری اسلامی و نقش مهم شخص رفسنجانی در این جنایات را برشمرد. اکبر گنجی، یکی از مهره¬¬های شناخته شده سابق سپاه پاسداران، وزارت ارشاد و مامور سفارت جمهوری اسلامی در آنکارا بود که در گروه¬بندی¬ها و رقابت جناح¬های درون رژیم، در جناح «دوم خرداد» قرار گرفت و جناح رفسنجانی را افشا کرد. عمینی مسئله سبب شد که بیش از شش سال در زندان قرار داده شود. البته وضعیت او در زندان، با زندانیان سیاسی دیگر تفاوت اساسی داشت. گنجی، از حق داشتن فاکس و تلفن، روزنامه و کتاب، نوشتن و ارسال آن¬ها به خارج از زندان و مرخصی و غیره برخوردار بود. در حالی که چنین امکاناتی به هیچ¬وجه در اختیار زندانیان سیاسی قرار داده نمی¬شود. این مسئله نباید تعجب¬آور باشد، چون که گنجی، از جنس و هم¬کیش خودشان بود. تا این که چندی پیش گنجی، به خارج کشور آمد و تلاش کرد سیاست مذهبی - لیبرالی جدید خود و هم¬فکرانش را تحت عنوان «مسلمانان صلح¬جو» و اسم بردن با کسانی مانند سروش و حجاریان که یکی مبتکر «انقلاب فرهنگی» فرهنگ کش و دیگری مبتکر سپاه پاسداران و وزارت اطلاعات رژیم جمهوری اسلامی بودند، اکنون تئوریسین¬های گرایش مذهبی و لیبرالی هستند را به گوش ایرانیان خارج کشور و افکار عمومی محافل بین¬المللی بورژوازی برساند. در چنین شرایطی، از طیف توده¬ای - اکثریتی تا جمهوری¬خواهان، از دفتر تحکیم وحدت تا جبهه ملی، از ناسیونالیست¬های آذربایجان تا کردستان و نقاط دیگر ایران، همچنین برخی از روشنفکران و دانشگاهیان، آن¬چنان به دنبال سیاست¬های مذهبی - لیبرالی گنجی افتاده¬اند که حتی موضع سکولار خود را نیز فراموش کرده و فعلا به بایگانی سپرده¬اند. در هر صورت، از ماجرای گنجی، سریع می¬گذرم، چون که طی انتشار دو مطلب به نوبه خودم سعی کردم کارنامه گنجی و پروژه و طرح گنجی، سفیر «مسلمان صلح¬دوست» در خارج و ورشکستگی بنیادهای فکری او و دوستانش را با خوانندگان عزیز در میان بگذارم. قطعا، با برچیده شدن بساط جمهوری اسلامی توسط مردم آزادی¬خواه ایران، دکان گنجی¬ها، سازگاراها، باقرزاده¬ها و همکاران طیف توده - اکثریتی¬شان و...، تعطیل خواهد شد. داستان «نسا» در واقع داستان زندگی زنی به نام «نسا» است. نسا، زنی بی¬سواد و خانه¬دار است اما قدرت¬مند و کنجکاو. «مرد» خانواده، آخوندزاده¬ای است که در کربلا و نجف و قم درس آخوندی را به پایان می¬رساند و بالای منبر می¬رود. بعدها به بابل کوچ می¬کنند و مرد در آن جا دفترخانه باز می¬کند. او، به حزب توده می¬شود. بعدها دستگیر و زندانی می¬گردد و پس از آزادی از زندان به یکی از مهره¬های مهم رژیم سلطنتی تبدیل می¬شود. او در طرح و اجرای کودتای 28 مرداد بر علیه مصدق، شرکت فعال می¬کند. چند دوره از شهر ساری به عنوان نماینده مجلس، راهی مجلس شورای ملی می¬شود. مدت زمانی پس از کودتای 28 مرداد 1332، محمدرضا شاه با حمایت هیئت حاکمه آمریکا جای پای خود را در حاکمیت محکم می¬کند، دست به تصفیه وسیع در دم و دستگاه دولتی می¬زند. قدیم توده¬ای¬ها و طرفداران مصدق را که موضع عوض کرده بودند، یعنی صبح طرفدار مصدق و بعد از ظهر طرفدار اعلیحضرت شده بودند را تصفیه می¬کند تا عناصر مطمئن¬تری را جایگزین آن¬ها نماید، این تصفیه شامل مرد یادشده نیز می¬شود. سرانجام سرنوشت مردی که آخوند بود، نخست توده¬ای و سپس سلطنت¬طلب شد، در اثر سکته و یا مسمومیت عاملان شاه جان ¬سپرد. هدف از آوردن گوشه¬هایی از داستان «نسا» در پائین، نشان دادن سیر تاریخی تفکر توده¬ایستی در دوران حکومت شاه، به عنوان تفکری که برای حفظ منافع حقیر خود و دست¬یابی به قدرت آمادگی همه نوع توطئه و بند و بست آشکار و نهان با رژیم¬های دیکتاتوری از نوع شاهنشاهی و از نوع اسلامی را دارد. داستان «نسا»، داستان زندگی دختر و پسر جوانی در یک خانواده آخوندی است که از کربلا در عراق آغاز می¬شود و در قم و آمل و ساری و تهران ادامه می¬یابد. پسر 17 ساله، طلبه¬ای که با نسا، کمی هم از او کم سن¬تر بود، در کربلا، ازدواج کرد. آن¬ها در خانه پدر شوهر، آشیخ محمدعلی، زندگی می¬کردند و عصای دست خانواده بودند. *** گزیدهایی از داستان نسا: سپس آن¬ها ساکن نجف شدند. مرد، سر کلاس طلبگی می¬رفت و نسا هم مشغول پخت و پز می¬شد. آن¬ها بچه¬دار شدند و نام دخترشان را «زهرا» گذاشتند. زهرا سه ساله بود که مرد به فکر برگشت به ایران افتاد. نسا، نمی¬خواست. اما مرد تصمیم خود را گرفته بود و نسا چاره¬ای نداشت. آشیخ عبدالکریم یزدی حوزه علمیه قم را ساخته بود و این انگیزه بود که طلبه¬های ایرانی از نجف راهی قم شوند. آن¬ها به ایران برگشتند و خانواده مرد هم به مرور زمان از کربلا به قم آمدند. آشیخ علی در مسجد نو نماز می¬خواند. مرد هم همان¬جا منبر می¬رفت. در قم هم صاحب پسری شدند. اسمش را حمید گذاشتند. دیگر سرش حسابی بالا بود. با خیال راحت توی چشم همه نگاه می¬کرد، کمبودی نداشت. به کمک دایی مرد بود که به بابل رفتند. جمشیدی برو و بیایی توی دستگاه رضاشاه داشت. خیرش می¬رسید. مرد دفترخانه باز کرد. زندگی¬شان راحت¬تر شده بود. نسا، آن جا پسری زائید که چله نشده از دنیا رفت. هنوز زخم از دست دادن پسرش پینه نبسته بود که مرد را گرفتند. سر درنمی¬آورد. چه شده بود؟ چه خبر بود؟ هر روز به در زندان می¬رفت و جواب درستی نمی¬گرفت. آخر خبرش کردند که شوهرش اعدامی است... به ساری به در خانه جمشیدی رفت. وزیر بود. وکیل بود. نمی¬دانست. کس دیگری را نمی¬شناخت... مستخدم مرد چای آورد. چای یخ کرد ولی جمشیدی نیامد. سالی بر او گذشت. عاقبت در باز شد و نسا برای اولین بار جمشیدی را دید. هر چه می¬خواست بگوید، یادش رفت. ایستاد. حتی با تعارف او دوباره نشست... کلامی نگفت تا جمشیدی شروع کرد: خانم می¬دانند شوهرشان چه کرده است؟ - هیچ نمی¬دانم. سرم به کار خانه و بچه¬هاست. - دستخط ایشان را شناسایی کرده¬اند و فهمیده¬اند که او نویسنده نامه به رضا شاه است. - چه نوشته؟ - خلاصه¬اش این است. مگر ما اجیر توایم که تو زمین¬های مردم را به زور و مفت می¬خواهی مال خود کنی و ما باید سند برای آن درست کنیم و تو حتی پول محضر را هم نمی¬دهی. نسا با مشت توی سینه خودش کوبید. جمشیدی گفت: حالا ما چکار باید بکنیم؟ طرف کی را بگیرم؟ نسا همراه گریه گفت: روی دست و پای شما نمی¬افتم، شوهر من، اول پاره تن خودتان است. آنچه که قلبتان رضاست بکنید. جمشیدی پیش رضاشاه رفت و واسطه شد. مرد را از مرگ نجات داد ولی خودش از چشم او افتاد و خانه¬نشین شد. مرد که از زندان بیرون آمد، پوستی به استخوان کشیده بود. قدش خمیده. جان به تن نداشت. هیچ¬وقت حتی با اصرار، برای او تعریف نکرد که در آن¬جا به او چه گذشت. همیشه می¬خندید و می¬گفت: خوب... خانه بابا که نبود. ... جان به تن مرد برگشت و از بابل کوچ کردند. دوباره دوباره جل و پلاسش را در اطاقی در خانه پدر شوهر پهن کرد... در ساری خانه¬ای گرفتند با حیاط بزرگ و درخت¬های پرتقال و نارنج. مرد عبا و عمامه را درآورده بود با آدم¬ها برو و بیایی داشت که در ساری اسمی داشتند. رئیس اداره خواروبار استان شد. چاپ¬خانه هم باز کرد و روزنامه بیرون می¬داد. روزنامه صفا. دسته¬های روزنامه را خانه می¬آورد. بالای آن نوشته بود: صفا، ارگان حزب توده. این دیگر چی بود؟ برادر شوهر گفته بود که این دارودسته فکلی¬های کافر است. نسا به گریه افتاده بود. بعد که از مرد پرسیده بود: فکلی کافر شده¬ای؟ مرد جوابش را فقط با قهقهه مخصوص خودش داده بود... در این گیرودار، شوهر دادن زهرا هم بود. دختر تازه پانزده ساله، نسا راضی نبود ولی مرد وقتی قول به کسی می¬داد، عمل می¬کرد. جریان عروسی آن¬قدرناگهانی اتفاق افتاد که روز جشن عروسی فکر می¬کرد، دارد خواب می¬بیند. دوباره آبستن بود و پا به ماه و دختر به خانه شوهر می¬رفت، ان هم به شهر دیگر، بابل. جهیزگیری رمقش را کشیده بود. برای هر تکه بایست با مرد سر و کله می¬زد... بعد ماجرای جنگ بود و ارتش سرخ در مازندران و قحطی و گرسنگی مردم. ولی در خانه او صلح بود. در انبارش، گونی¬های برنج و حبوبات و قند و شکر، حلب¬های روغن، بیخ هم چیده بود و کلید انبار مثل کلید گنج به گردن او حفظ می¬شد... در ساری خانه¬شان آن¬قدر پررفت و آمد شده بود که کاروانسرا را می¬مانست. هر چقدر تشک و لحاف باز می¬کرد باز کسری داشت. دیگ¬های غذا هر روز بزرگ¬تر می¬شدند. هیچ¬وقت خانه بی¬مهمان نبود و او دوست داشت. سفره از این طرف به آن طرف پهن می¬کرد و باز فردایش سفره¬ای دیگر. دوباره خبر زندانی شدن مرد آمد. دیگر چه شده؟ به در زندان رفت. با احترام به اطاقی بردندش، مرد را هم آن جا آوردند. خوشحال و سرحال بود. می¬گفت: چیز مهمی نیست، بگیر، بگیر، توده¬های¬هاست. برایم غذا بفرست. کار نسا این شد که هر روز برای جمعیتی غذا به زندان بفرستد. بعد از دو ماه مرد به خانه برگشت. نه تنها لاغر نشده بود، که چربی هم آورده بود و خاطرات خنده¬دار از زندان که وقتی سرحال بود تعریف می¬کرد و خودش بلندتر از همه قهقهه می¬افتاد. دور شانزدهم مجلس، مرد وکیل مردم ساری شد. خانواده را به تهران کوچ داد. این بار انباری از دیگ و رختخواب به دنبالشان... دو سال وکالت مرد با با بروبیای بیش¬تر همراه بود. دارودسته خودش را داشت و جمال امامی، طباطبایی، دکتر طاهری، خانه از وکیل و وزیر پر می¬شد و بحث آن¬ها در مورد ملی شدن نفت پایانی نداشت. انگار توی مجلس دست به یقه می¬شدند. فحش و فحش کاری هم که بود، مثل بچه¬های لات کوچه. نسا ولی به هر چه که خارج از چهار دیواری او اتفاق می¬افتاد بی¬اعتنا بود... دوره بعد مرد به وکالت مجلس انتخاب نشده بود. رئیس اداره ثبت احوال بود. کارهای دیگری هم داشت مثل نظارت بر سوزاندن اسکناس. نسا گاه سربسرش می¬گذاشت: رجل شده¬ای هان؟ مرد قهقهه می¬زد و می¬گفت: تو به چه چشمی نگاهم می¬کنی؟ نسا ولی نسا مانده بود. دوباره به چادر مشکی برگشته بود. مرد شیک می¬پوشید، کت و شلوار خاکستری ابریشمی. موهایش را به عقب شانه می¬کرد... نکند مثل افشار طوس او را کشته باشند؟ همین دو هفته پیش بود که اعلامیه فرمانداری نظامی ار رادیو پخش شد «عده¬ای از افسران بازنشسته که از بازنشستگی خود عصبانی بوده¬اند با مخالفین دولت پیوند کرده تا دولت را تضعیف کنند.» هر بچه¬ای می¬دانست که این، کار شاه است. مصدق و شاه با هم کنار نمی¬آیند. دارند توی سر و کله هم می¬زنند. شهر ناامن بود و هر روز گوشه¬ای زد و خورد. بوی قحطی می¬آمد. این را نسا می¬دانست دوباره به پر کردن انبار مشغول شد... «هموطنان عزیز، توجه فرمائید. در ساعت 7 صبح اعلامیه دولت به اطلاع عموم خواهد رسید.» نسا از خیاطی دست کشید. بطرف آشپزخانه دوید که گوجه¬ها را هم بزند تا برای ساعت 7 با خیال راحت پای رادیو بنشیند. «ساعت 7 صبح روز یک¬شنبه 25 مرداد ماه 1332 خورشیدی، از ساعت 11:30 دقیقه دیشب یک کودتای نظامی به وسیله افسران گارد شاهنشاهی به مرحله اجرا گذارده شد. بدین ترتیب که ابتدا در ساعت مزبور، نفرات نظامی مسلح به شصت تیر و اسلحه دستی وزیر خارجه و وزیر راه و مهندس زیرک¬زاده را در شمیران توقیف کردند و برای توقیف رئیس ستاد ارتش نیز به منزلشان مراجعه نمودند. ولی چون تیسمار ریاحی در ستاد مشغول کار بودند به دستگیری ایشان موفق نشدند. در ساعت 1 بعد از نصف شب نیز سرهنگ نصیری رئیس گارد شاهنشاهی با چهار کامیون نظامی مسلح و دو جیپ ارتشی و یک زره¬پوش به منزل نخست¬وزیر آمد به عنوان آن که می¬خواهد نامه¬ای بدهد. قصد اشغال خانه را داشته است. ولی چون محافظین منزل نخست¬وزیر، مراقب کار خود بودند بلافاصله سرهنگ مزبور را توقیف کردند. توطئه کنندگان قبل از توقیف اشخاص، تلفن¬های منازل آنان را قطع کرده، همچنین ارتباط تلفن ستاد ارتش را با پادگان گارد شاهنشاهی باغشاه قطع و تلفنخانه بازار را به وسیله سرهنگ آزموده و همکارانان مسلحش اشغال کرده بودند و معاون ستاد ارتش را که برای سرکشی به باغشاه رفته بود در همان جا توقیف نمودند. وزیر خارجه و وزیر راه و مهنس زیرک¬زاده را از توقیفگاه سعدآباد به وسیله چهار کامیون نظامی مسلح به شهر آورده و به ستاد ارتش به تصور این که همکارانشان قبلا آن جا را اشغال کرده¬اند، بردند. ولی چون در آن جا وضع را مساعد ندیدند آنان را مجددا به سعدآباد برده و در توقیفگاه گارد شاهنشاهی تا ساعت 5 صبح نگاه داشتند...» نسا سر درنمی¬آورد. مرد هم نبود که از او بپرسد. دلش به شور افتاد. مرد کجاست؟ حتی به او نگفته بود که به کجا می¬رود و با کی؟... عصر که به اتاق آمد رادیو خبر رفتن شاه از رامسر به بغداد را داد. اعلامیه انحلال دوره هفدهم مجلس شورا هم خوانده شد. «بنا بر اراده ملت ایران که به وسیله مراجعه به آرای عمومی اظهار شده، بدین وسیله انحلال دوره هفدهم مجلس شورای ملی اعلام می¬گردد. انتخابات دوره هجدهم مجلس شورای ملی پس از اصلاح قانون انتخابات و تقسیمات کشوری که به زودی انجام خواهد گرفت بر طبق قانون اعلام خواهد شد. دکتر محمد مصدق» نسا می¬داست که شاه با ملکه ثریا به رامسر رفته¬اند و حالا بعد از دستگیری نصیری چرا به بغداد؟... - پس راستش را بگوئید. نه یک کلام کم، نه یکی زیاد. شوکت خانم هق¬هق می¬کرد: آقا... آقا... زن دیگری دارد... ... آدرس خانه¬اش را می¬خواهید؟ خیابان شاه. کوچه باستان شماره 19. با شوهرم خانه¬شان هم رفته¬ام. دختر مستخدم اداره... یادم نمی¬آید چه است... پلاک 19، در قهوه¬ای هنوز جلویش بود... آقای این خانه وکیل مجلس بوده است. نیست؟ - چطور مگر؟ - عریضه دارم. وکیل شهر ما بود. - آره. درست آمده¬ای... جلوی تانک¬ها عده¬ای ارتشی بودند. نزدیک خانه¬ای رسیدند که در بزرگ سبز داشت. جمعیت ایستاد. از ساختمان روبرو شلیک مسلسل شروع شد. مسلسل تانک¬ها هم شروع به شلیک کردند. آن¬قدر شلیک ادامه پیدا کرد تا صدای مسلسل از ساختمان روبرو قطع شد. یکی از تانک¬ها به طرف در سبز رفت. در را شکست و وارد حیاط شد. صدای شلیک از توی منزل آمد. تانک هم شلیک می¬کرد. هنوزهوا روشن بود که صدای تیراندازی از طرف منزل قطع شد. یک تانک دیگر وارد باغ شد. تانک¬ها شروع به شلیک هوایی کردند. جمعیت به عقب فرار کرد و دوباره برگشت. کامیون سربازها و تانک¬ها وارد خیاط شدند. جمعیت هم دنبال آن¬ها. نسا به کاشی دم در نگاه کرد. پس خیابان کاخ پلاک 109 خانه مصدق بود. نمی¬خواست وارد شود. ولی فشار جمعیت که مشتاق تسخیر خانه بود او را هم توی حیاط هل داد... شهر مدینه سر کوچه ایستاده بود. وقتی توتنست او را در تاریکی شب تشخیص بدهد، گفت: خانم کجا بودید. مدینه کور شد از بس گریه کرد. بچه¬ها که دیگر... به اطاق مرد رفت. نفس¬نفس می¬زد. با لگد به تمام کشورهای قفل شده کوبید. دیگر چه اسراری پنهان کرده است. دنبال کلید می¬گشت. اطاق را زیررو کرد. کتاب¬ها را پائین ریخت کوهی کتاب وسط اطاق ماند. روی میز کار مرد را به هم ریخت. توی کشوها گشت. جعبه بزرگ سیگار برگ را پشت و رو کرد. کلید از آن بیرون افتاد. نفس¬نفس می¬زد. با عجله کلید را در قفل انداخت. از هیجان آن که چه پیدا خواهد کرد، دل¬پیچه گرفته بود. توی کمد پول¬های خارجی بود. دسته کرده. نفهمید پول کجاست. سبز رنگ بود. کمد بعدی را باز کرد. بطری¬های رنگ به رنگ و لاک و مهر شده در آن بود. دست به طرف آن¬ها نبرد. طرف دیگر کمد، شیشه¬های ادوکلن کنار هم چیده شده بود و قوطی¬های کوچک دگمه سردست و سنجاق کراوات. در کمد بعدی، پرونده¬های روی هم چیده شده، چند قباله و بنچاق، چند دسته اسکناس، یک قوطی مقوایی باریک و بلند هم توی آن بود. قباله¬ها را نگاه کرد. یکی مال خیابان شاه، کوچه باستان بود. قوطی مقوایی را باز کرد، توی آن دو لول تریاک زرد بود با یک وافور. حقه وافور لعاب لاجوردی داشت با عکس ناصرالدین شاه روی آن... - گفتم که جانم. توجه نکردی؟ انتخابم به وکالت مردم ساری صددرصد است. نسا کمی سکوت کرد بعد گفت: رای¬های توی صندوق را خواندند یا صندوق¬های پر کرده، جایش گذاشتند... مرد بود که سکوت را شکست. با صدای گرفته در همان حال که سر به روی دامن زن داشت گفت: دوره بعد وکیل نخواهم شد. - از کجا می¬دانی؟ - شاه پیغام داده است. به وسیله علم. - کم خدمتی کرده¬ای که راضی نیست؟ کلامش بیش¬تر حالت طعن داشت تا پرسش. خواست بگوید که مگر پادشاهی¬اش را از امثال تو ندارد؟ منصرف شد. مرد گفت: همه را تصفیه می¬کند. مرا هم به جرمی که زمان پدرش داشتم. نفس¬کش نمی¬خواهد بگذارد. نسا سرش را که برگرداند، برادر دامادش را دید که روی صندلی کنار او نشسته است. وزارت کشوری بود. قد کوتاه و طاس و چاق. غبغبش روی گره کراواتش افتاده بود. دوروبرش را نگاه کرد. وقتی مطمئن شد کسی در نزدیکی نیست به نسا گفت: خانم... من که سکته را قبول ندارم. ایشان صبح در مجلس خیلی هم سرحال بودند. اول سخن¬رانی کردند در مورد تشدید مجازات رانندگان متخلف و بعد دستور شربت آبلیمو دادند و درست بعد از خوردن آن حالشان به هم خورد. وصل صندلی ایشان، صندلی تیمسار صفاری است. توی بغل تیمسار صفاری از حال رفتند. با جشمان درشتش به دوروبر نگاه کرد و گفت: خانم، به ناخن¬های ایشان دقت کردید؟ کبود است. این نشانه مسمومیت است. من مطمئن هستم که در شربت زهر بوده، من مطمئن هستم که شاه... نسا حرف او را برید: فرقی در اصل مطلب ندارد. آقا دارد می¬میرد. یا از قلبش باشد یا دستور شاه فرقی ندارد. چه انتظاری دارید؟ از شاه شکایت کنم؟ یا به پسرهایم شاه¬کشی یاد بدهم؟... دهم آگوست 2006

منبع: سايت ديدگاه




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
بهرام رحماني:



[تاریخ ارسال: 12 Aug 2006]  [ارسال‌کننده: آسو نهرو]  [  ]  
با عرض سلام و خسته نباشید خدمت آقای بهرام رحمانی، به نظر میرسد یک مشگل کوچک در کیبورد و تایپ مقاله هست، در صورت ممکن قبول زحمت نموده آنرا اصلاح نمائید.با درود بر تمامی مبارزینی که حقایق را فدای مصلحت شخصی ،گروهی، ایدولوژیکی ...خود نمی کنند.   

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.