شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

جمعه ۴ فروردين ۱۳۹۶ - ۲۴ مارس ۲۰۱۷



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

حق ابتدایی؛ آزادی اندیشه و بیان (به یاد جان­باختگان راه آزادی و اندیشه و بیان)

بهرام رحماني

bamdadpress@telia.com

مطلبی که در زیر ملاحظه می­کنید متن کامل سخنرانی­ است که برای مراسم کانون نویسندگان ایران­(در تبعید) به یاد جان­باختگان راه آزادی و اندیشه و قلم، در استکهلم­(26 آوت 2006) آماده شده بود، اما به دلیل کمبود وقت چکیده­ای از آن در این مراسم به سمع عزیزان شرکت­کننده رسید.

***

عزیزان، نویسندگان و هنرمندان، من هم به نوبه خودم به همه شما خوش­آمد می­گویم. قبل از هر چیز جا دارد که من هم به عنوان یکی از مسئولین دوره­ای کانون، از همکاری صمیمانه­ای که با دو تن دیگر از مسئولین­(جمع مشورتی) کانون داشتم، سپاسگزاری کنم. با امید این که کانون بتواند فریاد آزادی و برابری­­خواهی نویسندگان و هنرمندان و مردم معترض و جان به لب رسیده داخل کشور را هر چه رساتر به گوش افکار عمومی جهان برسانند.

جامعه ما، در صد سال اخیر از سه دوره کوتاهی برای ابراز وجود فرهنگی، سیاسی و اجتماعی در یک فضای نسبتا باز سیاسی برخوردار بوده است. می­توان از دوره کوتاهی در دوره انقلاب مشروطیت تا برقراری قانون سیاه رضا شاه، دور­ه­ای پس از برکناری رضاشاه توسط متفقین و دوره سوم در سال­های اوایل انقلاب بهمن 1357 نام برد.

جامعه ایران، در انقلاب مشروطیت، تکانی خورد و مطالبات اقتصادی، سیاسی، اجتماعی به نفع اکثریت جامعه مطرح شد. نویسندگان و روزنامه­نگاران و تشکل­های دمکراتیک و احزاب نسبتا فضای باز سیاسی و اجتماعی را لمس کردند. اما با کودتای رضاخان همه دستاوردهای انقلاب مشروطیت بر باد رفت. زندان­ها مملو از زندانیان سیاسی شد. اختناق و سانسور حاکم گردید. خود رضاخان، حتی شخصا روزنامه­نگاران را مورد ضرب و شتم قرار می­­داد. در پایان جنگ دوم جهانی، متفقین رضاخان را به دلیل همکاری با هیتلر برکنار کردند و پسرش محمدرضا پهلوی را به جای او بر تخت سلطنت نشاندند. دراین میان زندانیان سیاسی آزاد شدند. سانسور و اختناق کاهش یافت. اما با کودتای 28 مرداد 1332، آن­چنان اختناقی بر جامعه ایران حاکم شد که تا انقلاب 1357 مردم ایران، ادامه یافت.

در دوران سلطنت پهلوی، نویسندگان و روزنامه­نگاران، شدیدا تحت فشار بودند، حتی کسانی چون صور اصرافیل، میرزاده عشقی، فرخی یزدی، محمد مسعود، امیرمختار کریم­پور شیرازی، صمد بهرنگی، گلسرخی و تعداد بی­شماری از فعالین سیاسی، توسط این حکومت به قتل رسیدند.

اکثریت مردم آزادی­خواه ایران، در انقلاب 1357، با شور و شوق انقلابی برای رسیدن به آزادی، برابری، رفاه و عدالت اجتماعی به مبارزه برخاستند تا این که سرانجام به سرنگونی حکومت سلطنتی منجر شد. اما سازمان­ها و احزاب سیاسی، شخصیت­های سیاسی، اجتماعی و فرهنگی نتوانستند توده­های مردم را در راه اهداف دموکراتیک و انسانی سازمان­دهی کنند. در نتیجه جمهوری اسلامی با سرکوب بی­رحمانه دستاوردهای انقلاب 57، حاکمیت خود را بر جامعه تحمیل کرد.

 

با این مقدمه، اجازه می­خواهم که بحث خود را با نقل قولی از زنده یاد احمد شاملو، ادامه دهم. احمد شاملو، بلافاصله پس از سرنگونی حکومت دیکتاتوری شاه، با آگاهی از نقش سیاه گرایش مذهبی در تاریخ ایران، با مشاهده قوانین جدید اسلامی و با حمله حاکمان جدید به دستاوردهای انقلاب 1357 مردم ایران، در تحلیل کوتاهی در مقدمه اولین شماره کتاب جمعه، 4 مرداد 58، تحت عنوان «اول دفتر...»، افق و چشم­انداز جامعه ایران را تیره و تار توصیف کرد. شاملو، نوشت: «روزهای سیاهی در پیش است. دوران پرادباری که، گر چه منطقا عمری دراز نمی­تواند داشت، از هم­اکنون نهاد تیره خود را آشکار کرده است و استقرار سلطه خود را بر زمینه­ئی از نفی دموکراسی، نفی ملیت، و نفی دستاوردهای مدنیت و فرهنگ و هنر می­جوید.

... پس نخستین هدف نظامی که هم­اکنون می­کوشد پایه­های قدرت خود را با به آتش کشیدن کتابخانه­ها و هجوم علنی به هسته­های فعال هنری و تجاوز آشکار به مراکز فرهنگی کشور برداشته، کشتار همه متفکران و آزاداندیشان جامعه است.

... اما رسالت تاریخی روشنفکران پناه امن جستن را تجویز نمی­کند. هر فریادی آگاه­کننده است. پس از حنجره­های خونین خویش فریاد خواهیم کشید و حدوث توفان را اعلام خواهیم کرد.

سپاه کفن­پوش روشنفکران متعهد در جنگی نابرابر به میدان آمده­اند. بگذار لطمه­ئی که بر اینان وارد می­آید نشانه­ئی هشدار­دهنده باشد از هجومی که تمامی دستاوردهای فرهنگی و مدنی خلق­های ساکن این محدوده جغرافیائی در معرض آن قرار گرفته است

 

بدین ترتیب، احمد شاملو، این شاعر چیره دست و آزادی­خواه،  با تحلیل­های عمیق و همه جانبه سیاسی، اجتماعی و فرهنگی، تاثیرگذار و آینده­نگر بود. انسان روشنفکر و تحلیل­گر سیاسی واقعیت­های روز جامعه را می­بیند و بر اساس آن، افق و چشم­انداز روشن و شفافی را در مقابل جامعه قرار می­دهد.

در حقیقت روشنفکری که مانند شاملو، می­اندیشد و قبول دارد که: « رسالت تاریخی روشنفکران پناه امن جستن را تجویز نمی­کند. هر فریادی آگاه­کننده است.»؛ داوطلبانه و آگاهانه در تشکل­های دموکراتیک به ویژه در کانون نویسندگان ایران در داخل کشور، و کانون نویسندگان ایران­(در تبعید) و...، نقش فعالی را عهده­دار می­شود و در فضایی دموکراتیک به دور از هرگونه تنگ­نظری و تفکر سکتاریستی و خودخواهی به کار جمعی روی می­آورد تا در دفاع از آزادی اندیشه، قلم، بیان، تشکل و دفاع از حق و حقوق دموکراتیک و انسانی مردم آزادی­خواه و تحت ستم، گام­های موثری بردارد.

28 سال حاکمیت خونین جمهوری اسلامی، این واقعیت غیرقابل انکار را در مقابل جامعه ما قرار می­دهد که تحلیل احمد شاملو درست بود. هنوز هم جمهوری اسلامی، «استقرار سلطه خود را بر زمینه­ئی از نفی دموکراسی، نفی ملیت، و نفی دستاوردهای مدنیت و فرهنگ و هنر می­جوید.»

جامعه ما، به اصطلاح از چاله حکومت دیکتاتوری شاه در نیامده، در چاه حکومت اسلامی سقوط کرد. چاه عمیقی که در این 28 سال حاکمیت جمهوری اسلامی، مانند هیولایی هم­چنان انسان­ها را دسته­دسته در کام خود می­بلعد. حکومت جمهوری اسلامی، با پلیس و ارتش شاه و سازمان تازه تاسیس سپاه پاسداران و حزب­الله، آن­چنان رعب و وحشتی راه انداخت که نمونه­های آن در عصر حاضر بسیار اندک است. خمینی، بینان­گذار جمهوری اسلامی، فرمان­های گوناگونی از جمله حجاب اسلامی، حمله به کردستان، قتل­عام زندانیان سیاسی و فتوای قتل سلمان رشدی را رسما و علنا صادر کرد و کلیه معیارهای انسانی و قوانین شناخته شده بین­المللی را زیر پا نهاد.  

حکومت جمهوری اسلامی، در روزهای اول انقلاب تعدادی از ژنرال­ها و ساواکی­ها و امیرعباس هویدا، نخست­وزیر حکومت سرنگون شده را اعدام کرد. اما این حکومت هنگامی که با اعتراض جدی جامعه مبنی بر لغو اعدام روبرو نشد، چندی نگدشت که دامنه اعدام­ها را وسیع­تر کردند و بسیاری از انقلابیون واقعی و انسان­های معترض و سکولار و چپ و آزادی­خواه را به جوخه­های مرگ سپردند. کاش در آن روزها همه انسان­های آزادی­خواه، سازمان­های سیاسی، تشکل­های کارگری، کانون نویسندگان، کانون وکلا، دانش­جویان و استادان، تشکل­های زنان، با اتحاد و همبستگی خود، یک صدا فریاد می­زدند ما مخالف اعدام هویدا و ژنرال­ها و غیره هستیم. ما برای آزادی و عدالت اجتماعی و رفاه عمومی انقلاب کرده­ایم. ما نه تنها خواهان لغو هرگونه شکنجه روحی و جسمی و لغو اعدام هستیم، بلکه فراتر از آن به طور کلی خواهان برچیده شدن زندان­های سیاسی هستیم. هیچ انسانی نباید به خاطر نوشتن،­ سخن گفتن، فعالیت سیاسی، اجتماعی و فرهنگی و باورها و عقاید مذهبی و غیرمذهبی تحت تعقیب قرار گیرد. اما افسوس که صد افسوس ما در سطح اجتماعی این کار را نکردیم. اگر هم کردیم، جریانات کوچک و انسان­هایی بودیم که صدایمان به جایی نرسید.

البته در این میان می­توان مردم آزادی­خواه کردستان را استثنا کرد که از همان اوایل انقلاب، در مقابل زورگویی­های جمهوری اسلامی و عوامل آن ایستادند و حتی در رفراندوم کذائی «جمهوری اسلامی آری یا نه» را یک پارچه تحریم کردند و به ان رای ندادند.

در هر صورت اگر ما به بستن دانشگاه­ها تحت عنوان «انقلاب فرهنگی»، در حمله به ترکمن صحرا، حمله به کردستان، حمله به زنان، حمله به دفاتر سازمان­های سیاسی، تشکل­های کارگری و تجمعات، به خیابان­ها می­ریختیم و به تحصن و اعتصاب و اعتراض خود در سطح اجتماعی ادامه می­دادیم شاید امروز جامعه ما به این روز فلاکت­بار دچار نمی­شد. بسیاری از سازمان­ها چپ و راست مطرح در سال­های اول انقلاب، آن­چنان شیفته سهیم شدن در قدرت بودند که نه تنها به هیچ کدام از این جنایات هولناک در جامعه توجهی نداشتند، بلکه در تحکیم جمهوری اسلامی نیز نقش مهمی ایفا کردند. هنگامی که دانش­جویان «خط امام» سفارت آمریکا در تهران را به اشغال خود درآورند و کارمندان آن را گروگان گرفتند، احزاب و سازمان­های چپ آن دوره صرفا از موضع «ضدامپریالیستی» آن را تایید کردند و به دنبال سیاست­های غیرانسانی امام «ضدامپریالیست» افتادند. این واقعیت­های تلخ و غیرقابل انکار جامعه ما بود و وهنوز هم هست. ما باید از تاریخ درس بیاموزیم، در غیر این صورت تکرار وقایع تلخ تاریخ اجتناب­ناپذیر است.

در تحولات اجتماعی این احزاب و سازمان­ها و نویسندگان و روزنامه­نگاران و نهادهای دمکراتیک فرهنگی و اجتماعی هستند که مردم عادی را آگاه می­سازند و حرکت­های خود به خودی مردم را به مسیر یک جنبش اجتماعی آگاهانه و هدف­مند دمکراتیک و سکولار هدایت می­کنند.

بدین سان، جمهوری اسلامی در سال­های اوایل انقلاب 57، برای تثبیت حاکمیت خود، خشن­ترین و بی­رحمانه­ترین شیوه­ها را به کار گرفت. احزاب سیاسی، تشکل­های کارگری، تشکل­های زنان، تشکل­های دانش­جویی، کانون نویسندگان، روزنامه­نگاران و غیره را یکی پس از دیگر منحل کرد و فعالین آن­ها را تحت تعقیب پلیسی قرار داد. روزنامه­ها را تعطیل کرد. قلم­ها را شکست. دهان­ها را بست. فضایی درست کرد که به قول شاملو: «دهانت را می­بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم!»

جامعه ایران وقایع ناگوار و جگرخراش زیادی از سر گذرانده است، در این فرصت کوتاه حتی نمی­توان به فهرست آن­ها اشاره کرد. به همین دلیل من در این­جا فقط به نمونه­هایی از وقایع مرگ­بار ایران، و اقدامات غیرانسانی جمهوری اسلامی بر علیه مخالفین و روشنفکران و دانش­جویان اشاره می­کنم.

پاسداران جمهورى اسلامى، بيست و هفتم فروردين سال 1360، سعيد سلطانپور را در شب عروسى‌اش‏ ربودند، و او را شصت و شش‏ روز شكنجه دادند. سپس‏ در سحرگاه روز نخستين تير ماه، او را تيرباران كردند. سعيد، نويسنده، شاعر، و كارگردان تئاتر و يك فعال سياسى كمونيست بود. دستگیری و اعدام سعید، به ویژه زنگ خطر بزرگی برای روشنفکران سکولار و چپ جامعه ما بود.

 

بین سال­های 60 تا 62، دسته­دسته زندانیان سیاسی را به جوخه­های اعدام ­سپردند. خلخالی در مقابل التماس مادری که پسر 18 ساله او را به اعدام محکوم کرده بود گفت، اگر پسرت جرمی مرتکب نشده باشد به بهشت می­رود، پس شما ناراحت نباشید. این جوان را به حدی شکنجه کرده بودند که برای اعدام با برانکارد به میدان تیر بردند.

رهبران جمهوری اسلامی، ابعاد جنایات خود را گسترش دادند و جوخه­های ویژه ترور را برای ترور مخالفین خود در داخل و خارج کشور نیز آموزش و سازمان­دهی کردند. تاکنون صدها تن از مخالفین جمهوری اسلامی، توسط همین جوخه­های ترور به قتل رسیده­اند.

خمینی، بنیان­گذار جمهوری اسلامی، آغاز جنگ خانمانسوز 8 ساله ایران و عراق را یک نعمت الهی نامید. زیرا جمهوری اسلامی، در سایه این جنگ، دست به هر جنایاتی زد تا پایه­های خود را تثبیت کند. هنگام پذیرش قطعنامه 598 سازمان ملل نیز گفت، جام زهر را سر کشیدم.

پایان جنگ، شادی مردم را به دنبال داشت و طبیعی بود که کارگران و مردم محروم و آزادی­خواه، در طول 8 سال جنگ، قادر به بیان مطالبات اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی خود نبودند، پایان جنگ فرصتی بود تا این مطالبات را مطرح کنند. کارشناسان و تئوریسین­های جمهوری اسلامی، احتمال اعتراضات اجتماعی را پیش­بینی می­کردند یا باید در مقابل این اعتراضات عقب می­نشستند که به ضرر حاکمیت بود. و یا این که شدیدا سرکوب می­کردند. جمهوری اسلامی، راه سرکوب را انتخاب کرد. فعالین سیاسی زیادی، حتی زندانیان آزادشده را نیز مجددا دستگیر کردند. ملاقات زندانیان سیاسی را قطع نمودند و در یک اقدام وحشیانه، فاجعه انسانی کشتار زندانیان سیاسی در تابستان 1367 را به مرحله اجرا گذاشتند. در آن موقع یک روزنامه­نگار آلمانی نوشته بود که حکومت ایران، حدود 23 هزار نفر را در مدت کوتاهی اعدام کرد. نجات­یافتگان این فاجعه خاطرات و مقالات زیادی را پیرامون این تراژدی انسانی انتشار داده­اند و هر کدام در حد توان خود ابعاد این فاجعه را افشا کرده­اند. اما هنوز واقعیت­های پشت پرده این فاجعه فاش نشده است. مسلما، تا روزی که جمهوری اسلامی سرپاست واقعیت­های پشت پرده این فاجعه تاریخی، هم­چنان در پرده ابهام باقی خواهد ماند.

از دوره ریاست جمهوری رفسنجانی و فلاحیان وزیر اطلاعات، با تشدید ترور، سانسور و اختناق، وقایع تلخ زیادی متوجه روشنفکران شد و در دوره ریاست جمهوری خاتمی و یونسی وزیر اطلاعات نیز به اوج خود رسید.

نامه‌اى كه با عنوان «ما نويسنده‌ايم»، توسط تعدادی از نویسندگان، خطاب به رييس‏ جمهور وقت منتشر شد و 134 نفر از نويسندگان كشور آن را امضاء کرده بودند، بعدها به متن «134 نويسنده» معروف شد. پس‏ از انتشار اين نامه، حوادث ناگوار و دل­خراشی رخ داد كه طى آن تعدادى از امضا‌ء­كنندگان نامه 134 نويسنده، كشته شدند يا در آستانه مرگ قرار گرفتند و يا مجبور به ترك كشور شدند.

در ششم آذر 1373، مرگ سعيدى سيرجانى اعلام شد. دوم آبان 1374، احمد ميرعلايى به قتل رسيد. هفدهم مرداد 1375، عواملى تلاش‏ كردند كه اتوبوس‏ حامل بيست و يك نفر از نويسندگان ايران، كه به دعوت اتحاديه نويسندگان ارمنستان به آن كشور سفر مى‌كردند، نويسندگان را به قعر دره پرتاب كنند و آن را سقوط طبيعى جلوه دهند. اما هوشيارى نويسندگان و يا شايد بى‌دقتى راننده اتوبوس‏ عامل توطئه، كه زودتر به بيرون پريد، مانع اجراى نقشه گرديد. ديرى نپائيد كه براى اكثريت نويسندگان مشخص‏ شد طراحان اين نقشه افرادى از رده‌هاى بالاى وزارت اطلاعات مانند «هاشمى» يا «موسوى»­(مصطفى كاظمى) و «اسلامى»‌(سعيد امامى) هستند. پس‏ از اين ماجرا سفر در نيمه راه متوقف گرديد.

بيستم آبان 1375، غفار حسينى، به قتل رسيد. بيست و چهارم دى 1375، جسد دكتر احمد تفضلى پيدا شد. جسد تفضلى نشان مى‌داد كه يك پاى او از چند جا شكسته بود اما اصابت ضربه ديلم بر سرش‏ موجب قتل او شده بود.

پنج اسفند 1374، ابراهيم زال‌زاده، روزنامه‌نگار و يكى از فعالين نشر در ايران مفقود گرديد. در نهم فروردين 1375، جنازه زال‌زاده، در يافت‌آباد جنوب تهران پيدا شد. او در اثر اصابت ضربات چاقو به ويژه به قلبش‏ به قتل رسيده بود.

بدنبال انتخابات ریاست جمهوری دوم خرداد 1376، با انتخاب خاتمی،این توهم برای برخی از سازمان­ها و شخصیت­های اجتماعی و فرهنگی در داخل و خارج کشور پیش آمد که اوضاع آرام خواهد شد. در حالى كه خاتمى، يكى از چهره‌هاى سرشناس‏ جمهورى اسلامى بود و به عنوان وزير فرهنگ و ارشاد اسلامى، از جمله طرح خمير كردن كتاب‌ها و سانسور بر مطبوعات و غيره را به مرحله اجرا گذاشت. سيدمحمد خاتمى، در كتابى به نام «بيم موج»، كه مجموعه مقالات او است، درباره نویسندگان سکولار چنین نوشته است: «جامعه ما جامعه دينى است و طبيعى است كه بى‌دينان مدعى روشنفكرى در اين جامعه پايگاه و در دل مردم جايگاهى نداشته باشند و نداشته‌اند... روشنفكر بى‌دين بخواهد يا نخواهد و بداند و يا نداند، آب به آسياب دشمن مى‌ريزد، دشمنى كه مخالف استقلال ما است و با فرهنگ اصيل و ديانت و آزادگى اين ملت سرستيز دارد ...  و هم­اكنون هم به نظر من روشنفكر بى‌دين خطر جدى محسوب نمى‌شود گر چه ممكن است جا پاى دشمن و مجرايى براى نفوذ او در جامعه باشد.»

آذر ماه 1377، به عنوان يكى از سياه‌ترين ماه‌ها، در کارنامه جمهورى اسلامى ثبت شده است. در اين ماه، عوامل وزارت اطلاعات جمهورى اسلامى، پس‏ از اين كه نويسندگان را مى‌ربودند؛ در زير شكنجه مى‌كشتند و جنازه‌شان را در گوشه‌اى رها مى‌كردند.

ربودن و كشتن مخالفين در آمريكاى لاتين و دورانى در تركيه رايج بود. حکومت­های دیکتاتوری، کشتن مخالفین را برای حاکمیت خود بی­دردسر و راه میان­بر تشخیص می­دهد. چون مدرک علنی وجود ندارد، حکومت می­تواند آن را انکار کند و یا مانند جمهوری اسلامی، به چند مامور «خودسر» محدود سازد.

روز سه‌شنبه سوم شهريور ماه، پیروز دوانی، در تهران ناپديد شد و هنوز هم مشخص‏ نيست كه چه بلايى بر سر او آورده­اند .

اول مهر 1377، حميد حاجى‌زاده، شاعر اهل كرمان، با پسر ده ساله‌اش‏ «كارون»، در اثر ضربات چاقو كشته شدند .

دکتر مجيد شريف، نويسنده و مترجم، از صبح روز پنج‌شنبه 28 آبان ماه، ناپديد شد.

روز دوشنبه دوم آذر ماه 1377، خبر قتل داريوش‏ فروهر و همسرش‏ پروانه اسكندرى از طريق رسانه‌ها اعلام شد. آنان به طرز فجيع و غيرانسانى با ضربات چاقو به قتل رسيده بودند؛ 26 ضربه بر سينه فروهر و 25 ضربه بر پيكر همسرش‏.

جسد مجید شریف، روز چهارشنبه چهارم آذر ماه، در پزشكى قانونى توسط خانواده‌اش‏ شناسايى شد. پزشكان پس‏ از كالبد‌شكافى نظر داده بودند كه مرگ وى به احتمال زياد بر اثر ايست قلبى بوده است، در حالى كه به گفته خانواده‌اش‏، مجيد شريف هيچ‌گونه نشانى از بيمارى نداشت و از سلامت كامل برخوردار بوده است.

روز چهارشنبه هجدهم آذر، جسد محمد مختارى شاعر، نويسنده و مترجم، توسط فرزند وى در پزشكى قانونى شناسايى شد. مختارى، از روز پنج‌شنبه دوازدهم آذر، ناپديد شده بود. وى عصر روز پنج‌شنبه براى خريد يك شيشه شير از خانه خارج شد اما هيچ‌گاه به منزل باز نگشت. منزل مختارى، در خيابان آفريقاست ولى جسد او در پشت كارخانه سيمان در جنوبى‌ترين منطقه تهران كشف شد، در حالى كه آثار خفگى بر بدن او آشكار بود. مختارى در يكى از شعرهايش‏ نوشته بود:

«گچى سفيد فرو خواهد لغزيد از ديوار پوسته‌پوسته

و پوستم را جمع خواهم كرد تا به پشت پنجره نگاه كنم

كه آخرين ماه را به درود گويم

ستاره‌اى بيفتد بر كف خيابان

خط سپيدى از ميان آن بگذرد .»

 

هجدهم آذر ماه، محمدجعفر پوينده يكى ديگر از نويسندگان و مترجمان سرشناس‏ كشور، پس‏ از خروج از محل كارش‏ در خيابان ايرانشهر تهران، ناپديد شد و هرگز به منزل نرسيد. همسر او نيز پس‏ از مفقود‌شدن شوهرش‏ در نامه‌اى از رييس‏ جمهور خواست تا او را در يافتن همسرش‏ يارى كند. اما جنازه پوينده روز شنبه بيست و يكم آذر، در بادامك شهريار كشف شد و خانواده‌اش‏ جنازه را در پزشك قانونى تهران شناسايى كردند.

پوينده، در آخرين گفت‌و‌گويى كه از او چاپ شده، گفته است: «نويسنده بايد بار دو مسئوليت بزرگ را كه مايه عظمت كار اوست، بر دوش‏ گيرد: خدمت‌گزارى حقيقت و خدمت‌گزارى آزادى. بايد شرف هنر را پاس‏ بدارد...» پوينده، جامعه‌شناس‏، مترجم و نويسنده، همه عمر خود را صرف پاس‏ داشتن حرمت انسانى و آزادى كرد. حاصل خدمت‌گزارى او، به حقيقت و آزادى، ترجمه بيش‏ از بيست كتاب، از نويسندگانى چون بالزاك، باختين، گلدمن، لوكاچ، هوركهايمر، ... و ترجمه اعلاميه جهانى حقوق بشر «هر فردى حق زندگى، آزادى و امنيت شخصى دارد!» است.

نويسندگان بزرگ جهان مانند هارولد پيتر، بورگن، آلن تورن، آرتور ميلر و صدها نويسنده و هنرمند ديگر از سراسر جهان، در رابطه با تهديد و كشتار نويسندگان، به جمهورى اسلامى اعتراض‏ كردند.

اعتراضات وسیعی در داخل و خارج کشور بر علیه جمهوری اسلامی راه افتاد تا این که سرانجام يازدهم دى 1377، وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی، با صدور اطلاعيه‌اى به ترورهاى اخير در كشور اقرار كرد. اما در این اطلاعیه نیز سعی کردند که این جنایات را به عنوان لطمه به «نظام»، توصیف کنند.

سى‌ام خرداد 1378، اعلام شد که سعيد امامى، يكى از عاملان قتل‌ها، روز گذشته(شنبه 29/3/78)، در زمان استحمام در بازداشتگاه با داروی نظافت خودكشى كرد.

بعدها برخى از كارشناسان و نيز وكلاى خانواده‌هاى فروهر، مختارى و پوينده، پس‏ از تحقيقات اعلام كردند كه داروى نظافتى كه در ايران مورد استفاده استحمام‌كنندگان قرار مى‌گيرد، فاقد سم آرسنيك بوده و بنابراين مهلك نيست .

پانزدهم تير 1378، روزنامه سلام در ارتباط با طرح اصلاح قانون مطبوعات سندى را به چاپ رساند كه ثابت مى‌كرد طراح اين طرح، سعيد امامى بوده است. اين نامه نشان داد كه سعيد امامى از ماه‌ها پيش‏ اين طرح را به وزير اطلاعات پيشنهاد كرده بود .

شانزدهم تير 1378، مجلس‏ در جلسه‌اى طرح اصلاح قانون مطبوعات را تصويب كرد . عصر همان روز پس‏ از تصويب این طرح، روزنامه سلام با حكم دادگاه ويژه روحانيت به دليل درج نامه محرمانه سعيد امامى توقيف شد .

عده‌اى از دانش‏جويان، در اعتراض‏ به توقيف روزنامه سلام، روز پنج‌شنبه 17 تير ماه ساعت 21، در محوطه كوى دانشگاه تجمع كردند و در خيابان كارگر تا تقاطع بزرگ‌راه شهيد گمنام دست به تظاهرات زدند و شعارهايى عليه تصويب لايحه مطبوعات سر دادند. برخى شعارها چنين بودند: «آزادى مطبوعات، سلامت جامعه، توسعه سياسى، ضرورت جامعه»، «طرح سعيد امامى ملغى بايد گردد، توطئه و جنايت افشا بايد گردد»، «آزادى انديشه، هميشه هميشه» و...

موقع برگشت دانش‏جويان به خوابگاهشان، درگيرى‌هاى مختصرى بين دانش‏جويان و ماموران انتظامى رخ داد .

هيجدهم تير ماه، نزدیکی­های صبح در حالی که دانش­جویان در خواب بودند، نيروى انتظامى به همراهى افراد «انصار حزب‌الله» به خوابگاه دانش‏جويان حمله كردند. با پتك درها را شكستند. به داخل خوابگاه‌ها گاز اشك‌آور پرتاب کردند. دانش‏جويان را از پنجره‌هاى طبقات بالا به پايين انداختند. در جريان اين حمله صدها نفر زخمى و مطابق آمار منتشره، يك نفر از دانش‏جويان فارغ‌التحصيل به نام عزت‌الله ابراهيم‌نژاد، كشته شد. اين حمله موجب واكنش‏ شديد دانش‏جويان گرديد و دامنه اعتراض‏ دانش‏جويان بر عليه رژيم جمهورى اسلامى، در روزهاى 19، 20، 21 و 22 تير به خيابان‌ها كشيده شد. نیروهای انتظامی جمهوری اسلامی، با فرمان مستقیم رهبر جمهوری اسلامی، به شدت این حرکت را سرکوب کردند.

هم‌چنين بسيارى از دانش‏جويان دانشگاه‌هاى كشور، از جمله دانشگاه تبريز، دست به تحصن و راهپيمايى زدند. در دانشگاه تبريز، تعداد بى‌شمارى از دانش‏جويان زخمى شدند و يك دانش‏جو نيز كشته شد .

بدین ترتیب، حمله گارد شاهنشاهی در 16 آذر 1332 به دانشگاه تهران، که به قتل سه تن از دانش­جویان منجر شد، در 18 تیر 1378 با حمله نیروهای ویژه جمهوری اسلامی به همین دانشگاه، این واقعه تکرار شد. این واقعه آشکارا نشان می­دهد که شاه و شیخ در اعمال دیکتاتوری و مخالفت با علم و دانش و آگاهی سیاست مشابهی دارند.

بنا به گفته وزارت اطلاعت جمهوری اسلامی، بیش از 1200 نفر در اعتراضات دانش­جویی دستگیر شدند. برخی از دستگیرشدگان این واقعه، چون منوچهر محمدی و باطبی و دیگران هنوز هم در زندان هستند. اکبر محمدی، یکی دیگر از دستگیرشدگان این حرکت، اخیرا در زیر شکنجه جان باخت.

فشار و حمله به روزنامه­ها شدت گرفت. از خامنه­ای، رهبر جمهوری اسلامی تا سپاه پاسدارن و دادگاه مطبوعات و وزارت ارشاد، روزنامه­نگاران را با القابی نظیر «ضدانقلاب»، «مزدور خارجی» و...، تهدید کردند. روزنامه­نگاران، یکی پس از دیگری به دادگاه­های مطبوعات احضار شدند. هیات نظارت بر مطبوعات پروانه انتشار بسیاری از روزنامه­ها را لغو کرد.

از جمله دادگسترى استان تهران، روز پنجم ارديبهشت 79، در يك اقدام بى‌سابقه‌اى 12 روزنامه را تعطيل كرد. در بخشى از اطلاعيه داگسترى تهران، چنين آمده است: «به دليل استمرار انتشار مطالب عليه مبانى و احكام نورانى و مقدسات مذهبى ملت شريف ايران و اركان نظام مقدس‏ جمهورى اسلامى از ادامه انتشار 12 نشريه جلوگيرى شد.»

سازمان گزارشگران بدون مرز، رهبر جمهورى اسلامى را با لحن شديدى محكوم کرد. سازمان گزارشگران بدون مرز، تاكيد كرد كه سيد‌على خامنه‌اى، يكى از 22 دشمن شناخته شده آزادى مطبوعات در سطح جهان است. اين سازمان به رسانه‌هاى جمعى در سراسر جهان، فراخوان داد كه با ارسال نامه به سفارت‌خانه‌هاى رژيم جمهورى اسلامى در كشورهاى خويش‏، خواهان آزادى روزنامه‌نگاران زندانى شوند .

در واقع در حاکمیت جمهوری اسلامی، دو نوع سانسور وجود دارد. اولی، سانسور رسمی که حکومت اعمال می­کند. دومی، سانسوری است که نویسنده، به دلیل رعب و وحشت حاکم بر جامعه، اثرش را با خون دل خوردن سانسور می­کند. سانسور دوم، شدیدتر از سانسور اول، جان و روح نویسنده را می­آزارد و مانع شکوفائی توانایی­ها و خلاقیت­هایش می­گردد.

تا آن­جا که به پرونده قتل­های زنجیره­ای مربوط است، همه دستگیرشدگان آزاد شدند و جمهوری اسلامی، به خیال خود این پزونده را مختومه اعلام کرد، اما حقیقت این است که این پرونده، مانند همه پرونده­های جنایت­کارانه جمهوری اسلامی، در نزد مردم باز است. در عین حالی که جمهوری اسلامی، در یک اقدام غیرانسانی دیگر، آقای ناصر زرافشان، وکیل خانواده­های قتل­های زنجیره­ای را دستگیر و زندانی کرد. زرافشان، با جسارت بی­نظیری وکالت خانواده­های قتل­های زنجیره­ای را به عهده گرفت. از همان اول برای خود زرافشان و بخش آگاه جامعه مسجل بود که او، با این اقدام شجاعانه خط قرمزهای حکومت را شکسته است. پا در میدان مبارزه خطرناکی نهاده است. قطعا خود او بیش از همه آگاه بود که بهای چنین اقدامی بسیار گزاف خواهد بود. در هر صورت سعید امامی را کشتند تا به زعم خود، پیگیری پرونده قتل­های زنجیره­ای را مختومه اعلام کنند. بقیه جنایت­کاران را نیز آزاد کردند. فتوا دهندگان و آمران و مباشران این قتل­ها به جامعه معرفی نشدند. نتیجه هیئت تحقیق خاتمی نیز صرفا ترفندی برای بستن دهان جامعه بود. اما زرافشان، به دلیل حقیقت­گویی و آزاداندیشی دستگیر و زندانی شد. از زندان او چهار سال گذشته است. طبیعی­ست که جامعه آزادی­خواه، هم­چنان باید خواهان آزادی زرافشان، منوچهر محمدی، باطبی و همه زندانیان سیاسی باشد که در زندان­های سراسر ایران بدون نام و نشان در سیاه­چال­های جمهوری اسلامی، زیر شدیدترین و غیرانسانی­ترین شکنجه­های روحی و جسمی قرار دارند.

مسلما، در مقابل این همه وحشی­گری و فشارهای اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی جمهوری اسلامی، هر انسان و گرایشی از خود سئوال می­کند که چه باید کرد تا جامعه ایران، از این وضعیت مخوف و هولناک رهایی یابد؟

من می­خواهم به يك گرايش‏ انسانى وسیع و گسترده اشاره كنم، گرايشى كه با وجود تمام نفرتى كه از جمهوری اسلامی و جنايت‌كاران آن دارد هر گز نباید در پى انتقام­جویی باشد، بلكه کاری كرد كه ديگر چنين فجايع جان‌گداز تكرار نشود. خانواده‌هاى فروهر، مختارى و پوينده، در یک اقدام بی­سابقه انسانی و سیاسی با حكم اعدام سه تن از متهمان پرونده قتل­های زنجیره­ای مخالفت کردند و رشد سياسى و بلوغ فكرى اکثریت مردم ايران به نمایش گذاشتند. بنابراین، نویسندگان و روزنامه­نگاران و سازمان­ها و نهادهای انسان­دوست باید ذهن و فکر جامعه را برای لغو هرگونه شکنجه روحی و جسمی و اعدام و به طور کلی برای برچیدن زندان­های سیاسی آماده کنند. افکارسازی در این مورد بسیار مهم است. شکی نیست که رهبران و آمران و مباشران قتل و کشتار در ایران، بايد به مجازات برسند، آن هم در دادگاهى صالح، علنى، زیر نظر نهادهای انسان­دوست بین­المللی و با حضور هيات منصفه­ای که از جانب مردم برگزيده می­شود.

برای این که وقایع و فجایع دل­خراش و آزادى ستيز و انسان­کشی چون قتل‌های زنجيره‌اى و عظیم­تر از آن فاجعه قتل­عام دسته­جمعی زندانیان سیاسی در تابستان 67، در جامعه ما تکرار نشود، باید زمينه­های مادی و فکری و فرهنگی اين جنايات‌، از بین برود و این هم مستلزم مبارزه فرهنگی، اجتماعی و سیاسی پیگیر و مداوم و هدف­مند تاريخى است. اما تا آن‌جا كه همین امروز نیز ضروری است، ابتدا بايد نفس‏ اين فجایع را هر چه بیش­تر برای جامعه تشریح کرد. اگر بخواهيم ماهيت اين قتل‌ها را در يك كلام بيان كنيم، قربانيان از يك‌سو به دليل باورهایشان و از سوى ديگر به علت مخالفت‌شان با حکومت جمهوری اسلامی كشته شده‌اند.

تا آن­جا که به ترور نویسندگان و فعالین سیاسی مربوط است، در واقع، در پاييز 1377، خانواده‌ها و ياران جان‌باختگان به چهار نكته‌ مهم انگشت گذاشتند. این چهار نکته عبارتند از: اول، شمار قتل‌هاى سياسى به مراتب بيش‏ از چهار قتلى است كه در آذر 77 به وقوع پيوست؛ دوم، رده سازمانى و سياسى دست‌اندركاران اين قتل‌ها به مراتب از رده سعيد امامى و مصطفى كاظمى بالاتر است؛ سوم، قتل‌ها با فتوا و حكم شرعى صورت گرفته‌اند؛ و سرانجام چهارم، بر خلاف نظر مرجع رسيدگى به پرونده مبنى بر اين كه قتل‌ها در راستاى «توطئه عليه نظام» طراحى شده‌اند، انگيزه اصلى طراحان توطئه عليه آزادى‌خواهان و مخالفان سياسى و در راستای منافع و سیاست­های نظام حاکم بوده است. اکنون پس از گذشت سال­ها از آن وقایع، صحت هر چهار نكته فوق هر چه بیش­تر به اثبات رسیده است.

دوم این که اگر مى‌خواهيم اين فجايع انسانی تكرار نشود، باید بر جدايى دين از دولت تاکید گردد و مدافعان آن، صریح و محکم از آن دفاع کنند. دلایل انسانی و سیاسی آن را نیز هر چه بیش­تر به جامعه توضیح دهند. اگر مى‌خواهيم همه شهروندان همه از حقوق مساوى برخوردار باشند، به «خودى» و «غيرخودى»، مذهبی و غیرمذهبی و غیره تقسیم نشوند. زنان نصف انسان به حساب نیایند. مفهوم عملی چنین نگرشی این است که نه تنها بايد دین از دولت جدا شود، بلکه تبعیض و ستم ملی و جنسی از بین برود. هیچ ملتی و زبانی بر ملت و زبان دیگر برتر نباشد. مردسالاری عمیقا مورد نقد قرار گیرد تا زمینه­های واقعی برابری زن و مرد در کلیه شئونات زندگی اجتماعی و خصوصی فراهم گردد. کودکان بدون در نظر گرفتن موقعیت اقتصادی و اجتماعی والدین، از دنیای زیبا و برابری برای تحصیل و تفریح و برای نشان دادن خلاقیت­هایشان برخوردار شوند. مذهب در عین حالی که باید کاملا امر خصوصی افراد قلمداد شود، در عین حال کودکان و زنان باید از تعرض و فشار آن مصون بمانند.

اما جدايى دين از دولت، هنوز نیازهای واقعی یک جامعه آزاد و برابر و انسانی را تامین نمی­کند. زيرا دولت ممكن است سكولار باشد، اما در درونش‏ خشونت و سرکوب و سانسور رشد کند و جامعه را به سوی اختناق بکشاند. برای این که هیچ دولتی نتواند سیاست­های تبعیض­آمیز و سرکوبگرانه به جامعه اعمال کند یک شرط اصلی و ضروری این است که دولت زير نظارت كامل و دقيق و همه جانبه مردم قرار گيرد. ارگان­ها و ساختارهای سياسى و اجتماعی بايد از آن­چنان مناسباتی برخوردار شود كه اگر دولت، در هر زمینه اقتصادی، سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و دیپلماتیک، منافع و مصالح جامعه را زیر سئوال برد، مردم بتوانند نه تنها از عملكرد منتخبان خود انتقاد کنند، بلکه در صورت لزوم آنان را از نمايندگى برکنار نمایند. تجربه به اصطلاح انتخابات جمهوری اسلامی، حتی در دوره هشت‏ ساله جناح دوم خرداد حکومت نیز این مسئله را در سطح اجتماعی اثبات کرده است که جامعه ایران با این انتخابات به جایی نخواهد رسید. بنابراین، جدایی  دین از دولت و آموزش و پرورش، لغو هرگونه شکنجه روحی و جسمی و اعدام و به طور کلی برچیده شدن زندان­های سیاسی و کنترل دولت توسط ارگان­های مردمی مانند کانون­ها، شوراها، انجمن­ها، سندیکاها، کمیته­ها و هر تشکل دیگری که با اتکا به مجامع عمومی دمکراسی مستقیم در آن­ها وجود دارد، مسائل مهم و اساسی برای پیشرفت جامعه در راه آزادی، برابری، عدالت اجتماعی و از بردن هرگونه نابرابری ملی، جنسی و اقتصادی هستند. نویسندگان، روزنامه­نگاران و هنرمندان، هر کدام در عرصه خودشان می­توانند برای آگاه کردن افکار عمومی جامعه و تبلیغ و ترویج پیرامون این مطالبات در میان اقشار مختلف جامعه، نقش روشنگری و مهمی ایفا کنند. بی­شک با انجام چنين اقداماتی است كه افق و چشم­اندازی انسانی در مقابل جامعه قرار می­گیرد.

با امید این که کانون نویسندگان ایران در تبعید، بتواند بیش از این صدای اعتراض نویسندگان و هنرمندان و مردم آزادی­خواه و تحت ستم ایران را به گوش افکار عمومی جهان برساند. توجه و حمایت و پشتیبانی آنان را به مبارزه بر حق و عادلانه مردم ایران جلب کند. و همچنین در راه برقراری یک جامعه انسانی آزاد و برابر و عادلانه در ایران، گام­های بلندتر و موثرتری بردارد.

در پايان، بار ديگر ياد همه جان­باختگان راه آزادی، اندیشه و قلم را گرامی مى‌دارم و به سهم خود از شما عزیزان به خاطر حضورتان در اين مراسم تشكر مى‌كنم و سخنان خود را با نقل قولی از پابلو نرودا، به پایان می­برم:

 

شاید همه گل­ها را بتوانند نابود کنند اما

هرگز نمی­توانند بهار را از فرارسیدن باز دارند.

منبع: سايت ديدگاه




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
بهرام رحماني:



در پیوند با این مطلب نظری ثبت نشده است.

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.