شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳۹۶ - ۲۴ مه ۲۰۱۷



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

در گرامی­داشت اوریانا فالاچی!

بهرام رحماني

bamdadpress@telia.com

اوریانا فالاچی، روزنامه­نگار معروف ایتالیایی، روز جمعه 15 سپتامبر 2006، در سن ۷۷ سالگی، بعد از سال­ها دست و پنجه نرم کردن با بیماری جانکاه سرطان در شهر زادگاهش فلورانس، درگذشت. اوریانا، هفت سال بود که از بیماری سرطان رنج می‌برد.

اوریانا، روزانه 50 سیگار می­کشید. دکتر معالج او، در حیرت بود که چگونه با این که هم سرطان سینه داشت و هم سرطان ریه، هنوز زنده مانده است. اوریانا، در جواب گفته بود: «تو به عنوان پزشک باید با من از زندگی حرف بزنی، نه از مرگ.»

فالاچی، در ۲۹ ژوئن ۱۹۲۹ در فلورانس، در خانواده­ای فقیر، اما سیاسی چشم به جهان گشود. خانواده او، هم از طرف خانواده پدری و هم مادری، سابقه فعالیت سیاسی داشتند. مادرش، دختر یک آنارشیست ایتالیائی بود و پدرش یک لیبرال که در جریان مبارزات ضد فاشیستی، به یکی از رهبران این جنبش تبدیل شده بود.

فالاچی، در 16 سالگی به عنوان خبرنگار در یکی از روزنامه­های ایتالیایی در فلورانس، آغاز به کار کرد. در این دوران، جنگ جهانی دوم و مبارزات ضد فاشیستی در ایتالیا، در جریان بود. او، به مبارزات زیرزمینی ضد فاشیستی پیوست.

خانم فالاچی، در اواسط دهه ۱۹۶۰، به عنوان خبرنگار جنگی با جسارت بی­نظیری در جبهه­های جنگ به سر برد. او، گزارش­هایی را از جنگ ویتنام، جنگ هند و پاکستان، جنگ اعراب و اسرائیل و جنگ­های آمریکای لاتین تهیه و به جهان مخابره می­کرد.

فالاچی، از نادر روزنامه­نگارانی بود که توانست در قرن بیستم با بسیاری از شخصیت‌های سیاسی مشهور جهان هم­چون یاسر عرفات، رهبر تشکیلات خودگردان فلسطین، محمدرضا پهلوی شاه سابق ایران، احمد زکی یمانی، وزیر نفت سابق عربستان سعودی، هنری کیسینجر، وزیر خارجه‌ سابق آمریکا، گلداماير، نخست وزير اسبق اسرائيل و اينديرا گاندی، نخست وزير اسبق هند، ذوالفقار علی بوتو، رهبر پاکستان، مجيب­الرحمن، رهبر بنگلادش، آیت­الله خمینی، بینان­گذار حکومت جمهوری اسلامی ایران، لخ والنسا، رهبر جنبش‌های کارگری لهستان و رییس جمهورسابق این کشور، آریل شارون، نخست وزیر سابق اسراییل و معمر قذافی، رهبر لیبی و...، گفتگو کرده بود که اغلب این گفتگوها جنجالی بوده است.

یکی از مصاحبه­های جنجالی اوریانا، با هنری کیسینجر، وزیر سابق آمریکا، بود که پاسخ سر بالا به سئوالات می­داد. اما اوریانا، موفق شد با طرح سئوالات مستقیم و غیرمستقیم، ماهیت واقعی او را برای خوانندگان برملا سازد. وی به حدی کیسینجر را سئوال پیچ کرد که سرانجام هنری کیسینجر، اعتراف کرد که جنگ ویتنام، «جنگی بی­فایده» بود و افزود که خود را «یک کابوی می­بیند که به تنهایی سوار بر اسب پیشاپیش کاروان دلیجان­ها حرکت می­کند.»

هنری کیسینجر گفته است، مصاحبه­اش با اوریانا فالاچی، افتضاح­ترین مصاحبه­ای بوده که وی در دوران فعالیت سیاسی خود داشته است.

فالاچی، اغلب در مصاحبه­هایش مصاحبه شونده را به نوعی به چالش می­کشید و مجبور می­کرد تا چهره واقعی خود را عیان سازد. این شیوه روزنامه­نگاری سبب شد که اوریانا فالاچی، هر چه بیش­تر در سطح جهانی معروف گردد. به عنوان مثال او شاه ایران را وادار کرد تا سیاست­های ضدانسانی خود در رابطه با اعدام مخالفین و کمونیست­ها و افکار ارتجاعی مردسالاری را بروز دهد.

هم­زمان با سفر ريچارد نيکسون، رييس جمهور وقت آمريکا به تهران - مه ۱۹۷۲- ماموران امنيتی شاه، کتاب «زندگی، جنگ و ديگر هيچ» اوریانا را از کتابفروشی­ها جمع­آوری کردند. همچنین نام او در فهرست «سياه» و سانسور پلیس مخفی­(ساواک) قرار گرفت. این کتاب، در سال ۱۹۷۰، جايزه معتبر «بانکارلا» را برد و او یک چهره جهانی شد.

اما مصاحبه اوريانا فالاچی با شاه سابق ايران، نزديک بود روابط ايران و ايتاليا را تیره سازد. مصاحبه­ای که اجازه انتشار به زبان فارسی نیافت تا این که روزهای نزديک به انقلاب 1357 مردم ایران، در میان کتاب­های معروف به کتاب­های جلد «سفید»، چاپ و توزیع گردید.

مصاحبه اوریانا با محمدرضا شاه، در اکتبر سال ۱۹۷۳، صورت پذیرفت. در آن مصاحبه، آمده است: وی موفق شد شاه را چنان عصبانی کند که سخنانی بگويد که معمولا نمی­گفت. از همين رو، روز بعد از جانب دربار از وی خواسته شد مصاحبه­اش را تجديد کند و او که توانسته بود نسخه­ای از مصاحبه را در همان ساعت­های اول از دسترس ماموران ساواک که در غياب وی در اتاق محل اقامتش به جستجوی آن برآمده بودند، دور نگاه دارد.

فالاچی، می­نویسد: اعلیحضرت، در میان سالن با شکوهی که به منزله دفتر کار اوست، ایستاده و منتظر بود. به صحبت مختصر من که می­خواستم از این که مرا به حضور پذیرفته بود تشکر کنم جواب نداد و بدون این که کلمه­ای بر زبان بیاورد دستش را به طرف من دراز کرد و دست دادنش سرد و خشک بود و تعارفش برای این که بنشینم سردتر و خشک­تر. همه این­ها بدون یک کلمه حرف و بدون یک لبخند. لب­ها مانند در بسته­ای به هم فشرده شده بود و نگاه مثل سوز زمستان سرد بود. گویی شاه می­خواست به خاطر چیزی مرا سرزنش کند و من نمی­دانستم به خاطر چه چیز. شاید هم این رفتار از روی غرور بود و به خاطر این که روش شاهانه را از دست ندهد؟...

فالاچی: آیا این متناقض می­نماید. می­خواهم بگویم که آدم باید خیلی خودش را تنها احساس کند که به جای انسان بودن شاه باشد.

شاه: من تنهایی خودم را انکار نمی­کنم. و این تنهایی عمیق­تر است. شاهی که نباید درباره آنچه می­گوید و آنچه می­کند به کسی حساب پس بدهد، اجبارا خیلی تنها است. با وجود این من به کلی تنها نیستم، زیرا نیرویی که دیگران نمی­بینند، مرا همراهی می­کند. یک نیروی عرفانی. وانگهی من پيام­هايی دريافت می­کنم، پیام­های مذهبی. من خیلی مذهبی هستم. به خدا باور دارم و همواره گفته­ام که اگر هم خدا وجود نمی­داشت باید اختراعش می­کردیم. واقعا آن آدم­های بدبختی که خدا ندارند، مرا سخت متاثر می­کنند. نمی­توان بدون خدا زندگی کرد. من از پنج سالگی با خدا زندگی می­کنم، از زمانی که الهاماتی به من شد.

فالاچی: الهامات، اعليحضرت؟

شاه: بله، الهامات، تجلیات.

فالاچی: از که، از چه؟

شاه: از پیامبران. آه، تعجب می­کنم که نمی­دانستید. همه می­دانند که الهاماتی به من شده است. من حتی این را در زندگی­نامه­ام نوشته­ام. در کودکی دو بار به من الهام شده است. یک بار در پنج سالگی و بار دوم در شش سالگی. در نخستین بار من حضرت قائم را دیدم که بنا به مذهب ما غایب شده است تا روزی باز گردد و جهان را نجات دهد. در آن روز من دچار یک حادثه شدم و روی یک صخره افتادم. و این او بود که سرانجام مرا نجات داد او خود را میان من و صخره جا داد. من این را می­دانم زیرا او را دیده­ام، نه در رویا، در واقعیت، واقعیت مادی، می­فهمید؟ من او را دیدم، همین کسی که همراهم بود او را ندید. و کسی جز من نمی­بایستی او را ببیند. زیرا... آه می­ترسم منظورم را درک نکنید.

فالاچی: نه منظورتان را درک نمی­کنم. ما گفتگوی خود را خیلی خوب آغاز کرده بودیم، اما حالا، قضیه این الهامات و تجلیات برای من چندان روشن نیست.

شاه: برای این که شما حرف مرا باور نمی­کنید، به خدا ایمان ندارید، مرا هم باور نمی­کنید. کسانی که ایمان ندارند زیادند... الهامات من معجزه­هایی بودند که کشور را نجات دادند. سلطنت من کشور را نجات داد زیرا خدا به من نزدیک بوده است. می­خواهم این را بگویم: این درست نیست که همه کارهای بزرگی را که برای ایران انجام داده­ام به خودم نسبت دهم. قبول کنیم که می­توانم این کار را بکنم. اما نمی­خواهم، زیرا می­دانم که کسی پشتیبان من بوده است. خدا. می­فهمید؟

فالاچی: نه...

شاه، در جواب سئوال اوریانا، درباره زنان نیز چنبن جواب داد: ... هیچ­کس نمی­تواند مرا تحت­الشعاع قرار دهد. زنان که جای خود دارند. در زندگی یک مرد، زن به حساب نمی­آید مگر وقتی که زیبا و دلربا باشد و خصوصیات زنانه خود را حفظ کرده باشد... قضیه این فمینیسم چیست؟ این فمینیست­ها واقعا چه می­خواهند؟ شما می­گوئید: برابری! بسیار خوب، شما مطابق قانون برابر هستید اما نه از لحاظ توانایی.

اوریانا: درست است.

شاه: بله، شما زنان هرگز یک میکل آنژ یا یک باخ نداشته­اید یا حتی یک آشپز بزرگ، و اگر از امکان و فرصت صحبت کنید، پاسخ می­دهم که شوخی است... هیچ چیز بزرگی نداشته­اید. راستی شما در طی این مصاحبه­هایتان چند زن قادر به اداره یک کشور را دیده­اید؟

اوریانا: دست کم دو نفر: گلدامایر و ایندرا گاندی. اما تعجب من از این است که شما شهبانو فرح را برای زمانی که ولایتعهد به سن قانونی نرسیده باشد، نایب­السلطنه کرده­اید.

شاه: درست است. بله، اگر پسرم پیش از رسیدن به سن قانونی شاه بشود، شهبانو نایب­السلطنه خواهد شد. در عین حال شورایی وجود خواهد داشت که شهبانو باید با آن مشورت بکند. اما من مجبور نیستم با کسی تبادل نظر بکنم... ولی ما فقط برای بحث در این باره این­جا نیستیم.

اوریانا، در همین مصاحبه از شاه، درباره دموکراسی در ایران و زندانیان سیاسی و اعدام سئوال کرد.

شاه گفت: ... به شما اطمینان می­دهم که ایران از بسیاری جهات خیلی دموکرات­تر از کشورهای شما در اروپا است... در ایران، کمونیست­ها غیرقانونی هستند... من دموکراسی را نمی­خواهم. نمی­دانم با آن چه باید کرد. این دموکراسی ارزانی خودتان باشد.

اوریانا: بخشید، اعلیحضرت! به عقیده من معنایشان این است که مثلا وقتی نیکسون به تهران می­آید بعضی کتاب­ها را از کتابفروشی­ها جمع نکنند. من می­دانم که وقتی نیکسون به تهران آمده بود کتاب من درباره ویتنام­(زندگی، جنگ و دیگر هیچ)، از کتابفروشی­ها جمع شد و دیگر توزیع نشد مگر پس از رفتن نیکسون.

شاه: چطور؟

اوریانا: بله، بله

شاه: اما اسم شما در لیست سیاه نیست؟

اوریانا: در تهران، نمی­دانم. شاید. اسم من در همه لیست­های سیاه هست.

شاه: عجب... ولی من شما را می­پذیرم و شما در کنار من نشسته­اید.

اوریانا: بسیار سپاسگزارم.

شاه: و این نشان می­دهد که آزادی و دموکراسی وجود دارد.

اوریانا: مسلما. در عین حال اجازه می­خواهم سئوالی بکنم: اگر به جای آن که ایتالیایی باشم ایرانی می­بودم و در این­جا زندگی می­کردم و همین طور که فکر می­کنم فکر می­کردم، همین­گونه که می­نویسم می­نوشتم، یعنی از شما انتقاد می­کردم، آیا مرا به زندان می­انداختید؟

شاه: ممکن است. اگر آنچه که می­اندیشید و می­نوشتید مخالف با قانون بود، محاکمه می­شدید...

اوریانا: نه، نه. نه برای این­ها. فرض کنیم به دلیل فشارهایی که مثلا بر دانشجویان و روشنفکران در ایران وارد می­شوند. به من گفته­اند که زندان­ها خیلی پر شده، و زندانیان تازه را در پادگان­های نظامی نگاه می­دارند. آیا راست است؟ راستی در حال حاضر چند زندانی سیاسی در ایران وجود دارد؟

شاه: درست نمی­دانم. بستگی به این دارد که منظور شما از زندانی سیاسی چه باشد. مثلا اگر از کمونیست­ها صحبت می­کنید، من آن­ها را زندانی سیاسی نمی­دانم زیرا کمونیست بودن به موجب قانون در ایران ممنوع است. در نتیجه به نظر من یک کمونیست زندانی سیاسی نیست بلکه مجرم است... من هیچ ترحمی نسبت به این افراد ندارم... این­ها کسانی هستند که باید از میان برداشت.

اوریانا: و آن­ها را تیرباران می­کنند؟

شاه: ... بله، تیرباران می­شوند... در این­جا لازم و درست است که بعضی­ها اعدام بشوند. در این­جا ترحم بیهوده است.

 

چندین مقاله به سفارش دربار در روزنامه­های فارسی بر علیه اوریانا، چاپ شد. چندین سال انتشار ترجمه فارسی کتاب­هايش، با سانسور مواجه شد. اوریانا، به همين مناسبت چندین مقاله عليه حکومت ايران و سياست­های شاه نوشت و در آن­ها افشاگری­های تازه­ای را درباره دیکتاتور ایران کرد.

این مصاحبه اوریانا فالاچی که در کتاب «مصاحبه با تاریخ»، همراه با مجموعه­ای از مصاحبه­های دیگر درج شده است، گویای این واقعیت است که ریشه سر بر آوردن حکومت جمهوری اسلامی را باید در دل حکومت سلطنتی مورد بررسی قرار داد. همین سیاست­های دیکتاتوری و افکار خرافی که محمدرضا پهلوی بیان کرده بود، در سرکوب انقلاب 1357 مردم ایران، خود را نشان داد. در واقع کاری که حکومت شاه قادر به سرکوب آن نبود، جمهوری اسلامی با وحشی­گری تمام انجام داد و آن سرکوب انقلاب و کشتار انقلابیون آزادی­خواه، سکولار، چپ و سوسیالیست بود. حکومت شاه گرایش چپ جامعه و جنبش کارگری را شدیدا سرکوب کرده بود، در حالی که نه تنها دست مذهب را باز گذاشت تا آخوندها از روستاها تا قلب شهرها به ترویج و تبلیغ مذهبی بپردازند، بلکه امکانات وسیع مالی و تبلیغی وسیعی نیز در اختیار آن­ها قرار داد. شاه، تنها مخالف آن بخش از مذهبیون بود که با حکومت او مخالفت می­کردند. بنابراین، محمدرضا شاه، در اعمال دیکتاتوری و تبلیغ خرافات مذهبی دست کمی از آخوندهای مرتجعی چون خمینی و خامنه­ای و غیره نداشت.

 

خرافات در ایران، ریشه تاریخی دارد و همواره حاکمان ایران خود را نمایندگان شیعیان جهان و نماینده امام زمان که قرار است یک روز ظهور کند، معرفی کرده­اند تا از طریق این تبلیغات خرافی و دروغین مردم متوهم و عقب نگه داشته شده را به دنبال سیاست­های غیرانسانی و منافع اقتصادی خود بکشانند. اکنون سران جمهوری اسلامی، به طور روزمره افکار خرافی و جهل و جنایت را تبلیغ می­کنند و برای حفظ حاکمیت خونین خود با اتکا به قوانین خرافی مذهبی به شدیدترین شکنجه­ها و اعدام و سنگسار و ترور نیز متوسل می­شوند.

 

احمدی­نژاد، رییس جمهوری ایران، در یکی از جلسات کابینه خود، میثاق­نامه­ای را به امضای وزرای خود رساند که بعدها گفته شد وزیر ارشاد به قم رفته و شخصا این میثاق­نامه را با دست خود به «چاه عریضه» انداخته تا به حضور «امام زمان» برسد! چاه عریضه، در مسجد «جمکران» قم، قرار دارد.

احمدی­نژاد، همچنین پس از مراجعت از سازمان ملل، به دیدار آیت­الله جوادی آملی رفت و درباره سخنرانی خود در سازمان ملل، گفت: «... من روز آخری که سخنرانی کردم، تقریبا همه سران بودند یکی از همان جمع به من گفت: «وقتی تو شروع کردی «بسم ا...» و «الهم» را گفتی، من دیدم یک نوری آمد، تو را احاطه کرد و تو تا آخر در یک حصن و حصاری رفتی..»؛ این را من خودم هم احساس کردم که فضا یک دفعه عوض شد و همه حدود بیست و هفت، هشت دقیقه تمام، این سران مژه نزدند. این که می­گم مژه نزدند، غلو نمی­کنم. اغراق نیست، چون نگاه می­کردم، همه سران مبهوت مانده بودند. انگار یک دستی همه آنان را گرفته بود، آن­جا نشانده بود. چشم­ها و گوش­هایشان را باز کرده بود که ببینند از جمهوری اسلامی پیام چیست.»

در حالی که برخی خبرگزاری­های بین­المللی، از مقر سازمان ملل، گزارش کرده بودند که هنگام سخنرانی احمدی­نژاد بسیاری از سران دولت­ها سالن جلسه سازمان ملل را ترک کردند.

در روزهای انقلاب، یکی از کتاب­های اوریانا، به نام «يک مرد» که محصول سه سال زندگی مشترک وی با الکساندر پاناگولیس انقلابی که علیه حکومت دیکتاتوری سرهنگ­های يونان، مبارزه می­کرد و مقاومت­هایش در زندان­های سرهنگ­ها تحسین­برانگیز بود، منتشر شد. این مبارز انقلابی، سرانجام در يک سانحه رانندگی عمدی که مخالفانش تدارک دیده بودند، کشته شد.

مرگ پاناگولیس، انگیزه نگارش کتاب «یک مرد»، شد. فالاچی، این کتاب را بهترین کتاب خود معرفی کرده است. فالاچی، در این کتاب وقایع سیاسی و حاکمیت سرهنگ­ها در یونان را مورد تجزیه و تحلیل و بررسی قرار داده است. اوریانا، در این کتاب مقاومت زندانی سیاسی انقلابی را به اوج رسانده است. از طرفی هم او در این کتاب، زندگی مشترک خود با انقلابی معروف آن زمان یونان، یعنی «الکساندر پاناگولیس» را به تحریر درآورده است. پاناگولیس، دو روز بعد از آزادی از زندان، با اوریانا فالاچی مصاحبه کرده بود. در جریان این مصاحبه است که فالاچی و پاناگولیس عاشق یکدیگر شدند و به گفته هر دو، به عنوان رفیق و یار از سال 1973 تا 1976 در کنار یکدیگر زندگی کردند. تا این که «پاناگولیس» در یک حادثه مشکوک رانندگی کشته شد. در واقع مرگ پاناگولیس،علت اصلی انگیزه نوشتن کتاب «یک مرد» گردید.

همچنین کتاب نامه به کودکی که زاده نشد، تجربه شخصی اوریانا درباره سقط جنين، یکی دیگر از کتاب­های معروف او است.

اوریانا فالاچی، هفت سال بعد از مصاحبه جنجالی خود با محمدرضا شاه، بار ديگر هنگامی به ايران آمد که مردم ایران، به ویژه کارگران و مردم محروم و آزادی­خواه، حکومت شاه را با انقلاب خود برای رسیدن به آزادی، برابری، عدالت اجتماعی و رفاه سرنگون کرده بودند، اما این انقلاب با تهاجم تازه به قدرت­رسیده­های ملی و مذهبی روبرو شده بود.

فالاچی، چندین مقاله، در تایید انقلاب نوشته و در روزنامه­های ايتاليايی و آمريکايی به چاپ رسانده بود. هدف اوریانا، از سفر به ایران، مصاحبه با آيت­الله خمينی، بینان­گذار جمهوری اسلامی بود.

اين سفر که در پایان تابستان سال ۱۳۵۸ صورت گرفت، اوریانا را در شهر قم با چادر اسلامی به ديدار آيت­الله خمينی، بردند. وی، یک مصاحبه بسیار جنجالی با خمینی، داشت.

ابوالحسن بنی­صدر، که اولین رییس جمهوری اسلامی ایران شد، نقش مترجم را به عهده داشت. بنی­صدر به فالاچی گفت، آيت­الله می­گويد: «بگوئيد اگر سئوال­ها بخواهد زياد باشد من وقت ندارم و محدود باشد. چند سئوالی باشد عيبی ندارد. سئوال­ها را انتخاب کنيد و سئوالی را که مهم است بکنيد برای اين که زياد طول نکشد.»

 

اوریانا فالاچی، مصاحبه با خمینی را 8 ماه پس از انقلاب، یعنی در هفتم اکتبر 1979، در «تایمز» منتشر کرد. وی برای این مصاحبه ده روز منتظر مانده بود.

اوریانا فالاچی، در مصاحبه خود با آیت­الله خمینی، در ماه­های اولیه انقلاب 1357 مردم ایران، سئوالاتی نظیر سرکوب مردم کردستان، تعطیل روزنامه­های اپوزیسیون را مطرح کرد. اما هنگامی که از حجاب اسلامی اجباری و چادر سئوال کرد، خمینی خشمگین شد و مصاحبه را نیمه تمام گذاشت. اوریانا، از خمینی، سئوال کرده بود: آیا این درست است که زنی که از فقر به فحشا پناه می­برد، و یا این که زنی که عاشق مرد دیگری به جز همسرش می­شود را کشت؟

خمینی، با تاکید بر ضرورت قصاص، جواب داده بود: اگر انگشت شما قانقاریا بگیرد، چه می­کنید؟ اجازه می­دهید، تمام بدنتان را بگیرد یا این که آن انگشت را قطع می­کنید؟ یا این که اگر مزرعه­ای را آفت بگیرد، چه می­کنید ؟ ما آفت را از بین می­بریم تا مزرعه نابود نشود.

فالاچی: خواهش می­کنم امام! باید هنوز از شما سنوالات زیادی بکنم. مثلا راجع به این چادر که بر من پوشانده­اند تا خدمت شما برسم و شما بر زنان به زور می­پوشانید. به من بگوئید چرا زنان را مجبور می­کنید که خود را مخفی کنند در زیر پوششی که پوشیدن آن مشکل و بیهوده است. با ان نه می­شود کار کرد و نه می­شود حرکت کرد. در حالی که همان زنان نشان دادند که مثل مردانند. مثل مردان مبارزه کردند، زندانی شدند، شکنجه دیدند و مثل مردان انقلاب کردند؟

خمینی: زنانی که انقلاب کردند زنانی هستند که پوشش اسلامی داشتند و دارند، نه زنان شیک­پوش بزک کرده که مثل شما بدون پوشش این ور و آن ور می­روند و یک دوجین مرد را دنبال خود می­کشند! عروسک­هایی که بزک می­کنند و به خیابان­ها می­آیند، بر ضد شاه قیام نکردند، هیچ کار مفیدی انجام ندادند، نمی­دانند چگونه خود را به نمایش می­گذارند. برای مردان حواس­پرتی می­آورند و آزارشان می­دهند. همین­طور باعث حواس­پرتی سایر زنان ­و ­آزار و حسرت آنان ­می­شوند.

اوریانا فالاچی، در ادامه سئوال کرده بود، خب با این چادر، چطور می­توان شنا کرد؟

خمینی، جواب داده بود: امورات ما به شما ربطی ندارد. شما مجبور نیستید چادر سر کنید. اگر خوشتان نمی­آید، نپوشید.

فالاچی، با شنیدن این پاسخ، با شهامت بی­نظیری چادر را از سرش برداشت و به خمینی، گفت: خوشحالم که می­توانم این چادر مسخره را از سرم بردارم. در این هنگام خمینی، مصاحبه را نیمه تمام گذاشت و اتاق را به سرعت ترک کرد. اوریانا، یکی دو روز منتظر می­ماند تا خمینی، او را برای پایان مصاحبه بپذیرد. احمد خمینی، فرزند خمینی، به آرامی در گوش فالاچی می­گوید: از چادر چیزی نگویید که پدرم ناراحت می­شود. فالاچی، با چادر وارد اتاق می­شود. نوار ضبط صوت را روشن می­کند و قسمتی که مربوط به حجاب زنان است را جلوی خمینی پاک می­کند. فالاچی، می­گوید با پاک کردن آن قسمت نوار، خنده­ای بر لبان خمینی آمد که نشانه رضایت­اش بود. احمد خمینی، در پایان مصاحبه به فالاچی، گفته بود: من هرگز خنده پدرم را ندیده بودم. شما موفق شدید او را بخندانید.

اوریانا فالاچی، در دورانی که تفکر چپ و پیشرو داشت، روزنامه­نگاری جذاب، به ویژه برای جوانان از جمله جوانان ايران بود. اما در سال­های اخیر نظریات متفاوت از گذشته پیدا کرد.

او، مقالات و کتاب­هایی را در نقد فرهنگ  حاکم بر کشورهای عربی  نوشت، موجی از مخالفت­ و انتقاد را با خود همراه کرد. 

در سال­های اخیر، به خصوص پس از فاجعه تروریستی یازدهم سپتامبر 2001 در آمریکا، فالاچی، بیش­تر به راست گرائید. وی، از یک سو در مقابل لشکرکشی آمریکا و متحدانش به افغانستان سکوت اختیار کرد و از سوی دیگر جریانات مذهبی را شدیدا کوبید. از جمله او، در کتاب­های «خشم و غرور» و «قدرت تعقل» را درباره مسلمانان و اسلام نوشت که اعتراض مذهبیون برخی کشورها به دنبال داشت و حتی برخی گروه­های مذهبی از او به مراجع قضایی شکایت کردند. مواضع اوریانا، توسط نویسندگان پیشرو نیز مورد انتقاد قرار گرفت.

در فرانسه، یک سازمان مخالف نژادپرستی خواستار منع انتشار کتاب «خشم و افتخار» اوریانا، در این کشور شد اما این درخواست به درستی مورد قبول دادگاه قرار نگرفت. اساسا چنین درخواست­هایی قبل از هر چیز به آزادی بیان لطمه می­زند، بنابراین، هر انسان آزادی­خواه و نویسنده مترقی و برابری­طلب مضمون مقاله و کتاب را مورد نقد قرار می­دهد و هرگز خواهان حتی سانسور نظر مخالف خود نیز نمی­­گردد.

از اوریانا فالاچی، علاوه بر گزارش­ها، مقالات و مصاحبه­های بی­شمار، حدود شانزده جلد کتاب از جمله مجموعه برخی از مصاحبه­هایش به یادگار مانده است که بسیاری از این کتاب­ها به زبان­های مختلف، از جمله فارسی، ترجمه شده است.

از جمله کتاب­هایی که از فالاچی به فارسی ترجمه و منتشر شده است عبارتند از: جنس ضعیف­(درباره موقعیت اجتماعی زنان)، پنه لوپه به جنگ می­رود­(پیرامون همجنس­گرایی در دهه ۱۹۶۰)، اگر خورشید بمیرد­(راجع به سفر فضانوردان آمریکایی)، زندگی، جنگ و دیگر هیچ (خاطراتی از جنگ ویتنام)، به کودکی که هرگز زاده نشد­(راجع به سقط جنین)، یک مرد­(خاطرات سه سال زندگی نویسنده از الکساندر پاناگولیس، انقلابی مخالف حکومت سرهنگ­ها در یونان)، انشاءالله­(خاطراتی از جنگ لبنان در دهه ۱۹٨۰) و مصاحبه با تاریخ (مجموعه مصاحبه­ها).

اوریانا فالاچی، در مورد این مصاحبه­ها گفته است: «من تنها به ذکر سئوالاتی می­پردازم که دیگران جسارت طرحش را ندارند. ضمنا در گفتگو با رهبران سیاسی، من تنها مصاحبه­گر نیستم، بلکه مورخ هم هستم که بخشی از تاریخ را می­نویسم.»

فالاچی، موفق به دریافت  جوایز معتبر بسیاری از  جمله مدل طلای تلاش فرهنگی  برلسکونی، جایزه « آمبرگنو درو» که معتبرترین جایزه شهر  میلان است، جایزه «آنی تیلور» مرکز مطالعات فرهنگ عامه نیویورک و جوایز متعدد دیگری  شد. او یک بار نیز کاندیدای دریافت جایزه نوبل ادبیات شد.

اوریانا فالاچی، که سال­های آخر عمر خود را در نیویورک گذرانده بود، بالاخره برای  مداوا و استراحت به زادگاه خود فلورانس بازگشت و پس از مدتی بستری شدن در بیمارستان، سرانجام در مقابل بیماری سرطان شکست خورد و چشم از جهان فروبست.
هجدهم سپتامبر 2006

منبع: سايت ديدگاه




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
بهرام رحماني:



[تاریخ ارسال: 27 Sep 2006]  [ارسال‌کننده: نازنین رها]  [  ]  
زنی بود شجاع جذاب زیبا و کمیاب و زندگی مفیدی داشت.   

[تاریخ ارسال: 18 Sep 2006]  [ارسال‌کننده: روزبه]  [  ]  
اقا دستتان مریزاد مقاله بسیار خوب و منصفانه ای بود و یاد این زن ارزنده و بزرگ سبز باشد. در ضمن این ماجرای حضت قائم را باید جدی بگیریم که هم شاه ما به آن اعتقاد داشت و هم احمدی نژاد دارد و هم دشمن شاه و احمدی نژاد آقای رجوی دفتر حاوی اسم شهیدان را به ایشان تقدیم کردند. این مساله گویا با مملکت ما چنان قاطی شده که هر کس بیاید آقای قائم بر سر جای خودش هست.   

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.