شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

چهارشنبه ۲۶ دی ۱۳۹۷ - ۱۶ ژانویه ۲۰۱۹



سايت ديدگاه


یاد فروغ فرخ زاد این شاعر انقلابی وسوسیالیست گرامی باد
گزيده اي از ستون ديدگاه کاربران

علی یحیی پور (سل تی تی)

[عکس انتخاب ديدگاه است]
مبارزات زنان در عرصهء زندگی سیاسی واجتماعی چه در ایران وچه در عرصهء بین المللی در تاریخ برجسته است واین برجستگی ورشد وپویائی اندیشه به سطحی است که زن در عرصهء مبارزه حتی به سطح رهبری انقلاب ارتقاء یافته است .رفیق رزا لوگزامبورگ نمونهء برجستهء رهبری زن در عرصه کار زار بین المللی است وزنانی همچون طاهره قره ت العین ؛خرمه زن مزدک از زنان اعاظم میهن ماست که به سطحی از رهبری جنبشهای اجتماعی رسیده اند. آنان از آرمان انقلابی توده ها دفاع می کردند ؛آنان علیه ظلم وستم وبیداد زمانهء خود قدم به جلو گذاشته بودند وتا آخرین نفس در دفاع از آزادی وانسان استوار ایستادند ودر قرون وسطی میهن مان به دفاع از آرمان انقلاب پرداختند .
استبداد وعناصر ارتجاعی زمان از آنان با کینه ای کور انتقام گرفتند رفیق رزا لوگزامبورگ را پس از شکنجه ء فراوان توسط دژخیمان سوسیال دموکراسی آلمان؛ به رودخانه انداختند وطاهرهء قره ت العین را نیمه مرده ووارونه در چاه آویختند (طاهره قره ت العین رهبر جنبش بابیان که یکی از بزرگ ترین جنبش اجتماعی ضد فئودالی بود؛ بود ) وزن مزدک را سلاخی کردند .
بی شک تجارب مبارزات زنان در تاریخ راه آزادی ورهائی ملی را برای زنان کنونی ما به ارمغان خواهد آورد وبشریت را آزاد خواهد کرد .این تجارب وآموختن آنان به زنان جامعه صلابت وصداقت انقلابی واستواری خواهد آموخت تا خود آنچه که بر آنان گذشته است بدانند واز آنچه که از آنان دریغ شده است ؛ بدست آورند .همین برجستگی ؛همین تجارب گران بها وهمین مبارزات تاریخی فرزندانی غیور وشجاع ؛مبارزه را درتاریخ مبارزات سیاسی وفرهنگی واجتماعی کنونی ما مدام باز تولید میکند واین جریان تاریخ را مدام با شیوه های نو ؛اندیشه های نو پویا تر وبا موج های کارا تر وانقلابی تر وخروشان تر بر قرار کرده است .
بی شگ فروغ متاء ثر از این تجارب تاریخ مبارزات زنان میهن ما ومتاءثر از مبارزات زنان بین المللی است .اوهم چون همهء اسلاف تاریخی خود قدم به جلو گذاشت واز هیچ چیز نهراسید واز شرف انسانی خود وآزادی اندیشه وهنر انسان به دفاع بر خاست .او کلمات را سنجیده وهدف دار وهنر مندانه در قالب احساسی بسیار لطیف وپر مفهوم بیان میکرد واژه ها ومقولات پیش فروغ به قلب ارتجاع شلیک می شدند حرفهای او بسیار صادقانه واز روح آزادیخواهانهء او سرچشمه می گرفتند .او همانطور که می گفت ومی سرود ؛می زیست فروغ دردهارا تا اعماق در تاریخ جستجو کرد وآن را سنجیده وعریان در مقابل چشم بینندگان وشاهدان تاریخ کنونی میهن ما قرار می داد.
امروز هشتم مارس روز زن است جا دارد از فروغ به عنوان یک زن انقلابی واندیشمند ومتعهد به انسان در عرصه ء تاریخ مبارزات کنونی زنان جامعهء ما یاد کنیم ومقام ارزشمند وانقلابی اورا با اندیشه های ثبت شده در تاریخش ودر زندگی اش ارج نهیم واز سخنان وآموخته های او که تماماٌ در تاریخ جریان دارد ؛بیا موزیم وآنان را در پیش برد مبارزات رهائی ملی وبه خصوص رهائی زنان میهن مان از ارتجاع خون آشام اسلامی سرمایه داری ایران ؛ بکار گیریم .چرا که فروغ زنی بود که شجاعانه وآگاهانه درمقابل تمام بند هائی که اکنون زنان جامعه ء ما را هم چون اختاپوسی به خود تنیده است ؛ایستاد وهر آنچه که در زیر فرهنگ بیمار مذهبی علیه زن ورهائی او لمیده است در قالب واژه های بسیار ساده وروشن بر ملاء وافشاء می کرده است ونمونهء صادق وآگاهی از زن انقلابی برای زنان جامعه ماست .
فروغ در ابتدای زندگی هنریش هم چون همهء پدیده های هستی از ابتدا آغاز کرد وبه اوج تکامل فلسفی رسید وبرای رهائی ودگرگونی وانقلاب قلم زد وقدم بر داشت بی شک این تکامل فلسفی از زندگی اجتماعی او جدا نیست واو فلسفه را در زندگی خود ودر حرکت وتلاش در زیستن برای آزادی آموخته بود این تکامل فلسفی به شکل "عصیان "و"علاقه" در اشعارش ثبت است .
فروغ می گفت :"که باید دیوانه وار دوست بدارد " دیوانه ای هم چون عاشقان ورندان حافظ .
"وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود ؛
.در تمام شهر؛
قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند ؛
وقتی که چشم های کودکانهء عشق مرا ؛
با ریسمان تیرهء قانون می بستند؛
واز شقیقه های مصطرب آرزو های من ؛
فواره های خون به بیرون می پاشید ؛
دریافتم:
باید باید باید ؛
دیوانه وار دوست بدارم . "
"ریسمان سست عدالت ؛ قلب چراغ های من ؛ چشم های کودکانه ء عشق من ؛ ریسمان تیرهء قانون ؛شقیقه های مصطرب آرزوهای من ؛فواره های خون ؛ " واژه هائی هستند که تماماٌدر تاریخ هم چون دو قطب ودونام متضاد چهرهء فلسفی فروغ را تعمیم می دهند واو این عشق "دیوانه وار"را از این واژه هائی که هم چون رودی در جریان مبارزات در تاریخ است برایمان رهنمود می دهد .این تکامل فلسفی او دقیقاٌ از "تکه تکه شدن چراغ های قلب فروغ " ریشه می گیرد وشرایط ذهنی وهنری اورا می سازد واو چه زیبا این تکامل را به تاریخ پیوند می دهد وتبار خود را از "تبار خونی گلها " می داند وتاریخ شیخ وشاه وسرمایه را به "زوزهء دراز توحش "وحرکت کور بی هدف هم چون انگل "کرم"به تصویر می کشد وتعهد را نه در آلت تناسلی انسان (حیوان)وبرتری آن؛بلکه "تبار خونی گلها " می داند وچه زیبا با کلام خودش براین نکته تاء کید دارد که :"وقتی پای هنر واندیشه به میان بیاید مسئلهء جنسییت معنی ندارد واصولاٌ مطرح نیست (در تنها نوار باقی مانده از صدای فروغ) " این اوج تکامل فلسفی وانقلابی اوست.":
مرا به زوزهءدراز توحش ؛
مرا به حرکت حقیر کرم در خلاء گوشتی ؛چه کار ؛
مرا تبار خونی گلها به زیستن متعهد کرده است
تبار خونی گلها می دانی؟!

فروغ عاشقانه وشجاعانه بر این "تبار خونی گلها " تاءکید دارد .
وهم اینطور لحظه ای درنگ وتوقف برای حرکت "فواره وارش "جایز نمی شمرد ومعیار حرکتش را از "کوران و ابلهان "نمی گیرد واز دایره تنگ مذهب و"زوزهء دراز توحش " رها شده بر نی ای خونین چنین زمزمه میکند :
"در سرزمین قد کوتا هان ؛
معیار های سنجش ؛
همیشه بر مدار صفر سفر کرده است.
چرا توقف کنم؟
من از عناصر چهار گانه اطاعت میکنم؛
سفر حجمی در خط زمان؛
وبه حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن ؛
حجمی از تصویری آگاه ؛
که زمیهمانی یک آینه برمی گردد ؛
وبدین سان است که کسی می میمیرد ؛
وکسی می ماند ."
فلسفهء زیستن فروغ وتعهد او هدف دار ودر جهت تکامل در تاریخ است ؛خطی خونین از زال پدر رستم که عرفان سی مرغی را با مبارزه وپهلوانی آمیخته بود تا مزدک واز مزدک تا قره ت العین واز قره ت ال عین تا هزاران زن آزاده وانقلابی تاریخ خونین سرزمین من ایران که به صورت "فواره وار" جهش وحرکت می کردند ترسیم شده است خطی که خط "خشک "ومرده های متروک زمان را آبستن میکند وروحی سرخ وتازه می دمد .خطی که می آفریند ومی زاید ؛متولد میشود وتما م فرسودگی تاریخ را می زداید وتمام اندیشه های قرون وسطی ای و"خشک "مذهبی ومرده ومتروک را پالایش می دهد و"سفر حجمی"وهجرت انقلابی را به تصویر می آورد. تصویری ازجامعه وتاریخ وانقلاب در عرصهء هنر انقلابی .
اقرار فروغ به هستی است وایمان او به هستی است وبه این" تبا ر خونی گلها" این عنصر مبارز وپیشگام انقلابی که "خط حجمی "ا نقلابی میسازد که حرکتش "فواره وار "است واینانند که هستند وجاودانه می مانند این تصویر با این زیبائی های درونی در فلسفه؛ایمان راستین فروغ را به تاریخ وانقلاب به تصویر می کشد که امروز زنان جامعه ما را "آبستن "آن کرده است . که"کارتدوین نظامنامهء قلبشان را از حکومت محلی کوران " جدا کنند وعلیه آن بشورند :
"وکار تدوین نظام نامه ء قلبم
کار حکومت محلی کوران نیست "
این خط قرمزی است که فروغ را از زنان مرتجع در بار شیخ و شاه که حرکتشان نه "فواره وار "ونه هدف دار وآگاهانه بلکه تصادفی و"کور " وحقیر هم چون "کرم " در"خلاء گوشتی " است ؛ جدا میکند وحتی موضع اورا علیه فیمینیسم بورژوائی جدا میکند که مبارزات زنان را جدا از مبارزات مردان به صحنه می آورند ومدام بورژوازی آن را باز تولید میکند که توده ها را به انشقاق کشانده وآنان را سرکوب کند به حق فروغ چه موضع در ستی دارد او می سراید :
"مرا به زوزهء دراز توحش
در عضو جنسی حیوان چه کا ر ؟!
مرا تبار خونی گلها به زیستن متعهد کرده است ."
وباز تاء کید در صدایش است که وقتی پای ارزشهای هنری پیش می آید مسئله ء جنسییت معنی ندارد .این سروده نفی هرگونه رسالت دادن برتری جنسییت است وآن را در واقع یک "زوزهء دراز توحش " می داند که هم اکنون در تاریخ معاصرما گر گان سرمایه وآخوندیسم اسلامی آنرا مدام باز تولید می کنند .
فروغ شاعری بود که از شاعر بودن "انسان بودن " را معنی می کردوزندگی اش با شعرش عجین شده بود .شعرهای فروغ نه صرفاٌبرای بیان زیبائی های زندگی وطبیعت که الهام دهندهء وسازندهء اندیشه های اوبودند بلکه او سعی داشت آنها را توضیح وکشف نماید وهمهء ابعاد آن را بشناسد و در تقابل با واقعییتهای درونی جامعه شجاعانه آنرا به تصویر می آورد واقعیتهای مزمن وچرکینی که بر تمام تار پود هستی زن وزندگی او تنیده بوده ؛واین واقعیت ها را به عنوان "فریب " به تصویر می آورد ومسخره می گرفت وبه زنان جامعه "خطی حجمی " می داد" خطی آگاه" .
"کدام قله کدام اوج؟!
مگر تمامی این راهای پیچاپیچ
در آن دهان سرد مکنده
به نقطهء تلاقی وپایان نمی رسند؟!
به من چه داده اید؟ ای واژه های ساده فریب ؛
ای ریاضت اندام ها وخواهش ها
اگر گلی به گیسوی خود می زدم
از این تقلب ؛از این تاج کاغذین ؛
که بر فراز سرم بو گرفته است ؛
فریبنده تر نبود ؟
به"بهشت زیر پای مادران است " شعار ارتجاع اسلامی " کشف حجاب بزرگترین ره آورد آزادی زنان " شعار مجامع سلطنت رضا خان ودودمان پهلوی ؛ قله های دروغینی بودند که فروغ همه ء
آنهارا به مسخره می گرفت ونقطهء تلاقی همه ء آنرا "در آن دهان سرد ومکنده "می دانست دهان سرد مکنده ء ارتجاع مذهبی اسلامی وقرون وسطی ای ایران می دانست .ارتجاع تمام این "قله ها" را برای فریب زنان می بافت اما فروغ آنرا تاجی کاغذین می دانست وشجاعانه سیاستهای استعماری ارتجاع شیخ وشاه را افشاء میکرد.
"آه
سهم من این است
سهم من این است
سهم من ؛
آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد
سهم من پائین رفتن از پلهء متروک است
وبه چیزی در پوسیدگی وغربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
ودر اندوه صدائی جان دادن که به من می گوید:
دستهایت را دوست میدارم. "
فروغ برای انسانی آگاه رسالت بزرگی قایل بود انسانی که به"چراغ وآب وآئینه "که سنبل های دانائی در تاریخ هستند پیوسته است وآنها را به "چمن زاری بزرگ" دعوت می کرد؛واز "صمیمیت تن ها شان در طراری ".
اندیشه های جاودانهء فروغ مملو از امید واعتماد وارزش وساختن بود ؛ ساختن انسان از "صمیمیت " در "طراری " از طریق "چراغ" "باغ "" آئینه "و "آب "که "تن " نا خالصی های خود را از زنگارهائی که "از دهان سرد ومکنده " بیرون می ریزد ؛جدا کند وخالص وبی ریا و"صمیمی " "به چمن زاری بزرگ "بیآید وبه درخشد همچون "فلس ماهی ها در آب ".
دنیای تصویری فروغ دنیائی از نورو امید و شعف انسانی است ؛ دنیائی که "پچ پچ کردن "و"ترس "وسانسور در آن راه ندارد دنیائی که "عناصر بیهوده "در "اجاق "آن می سوزند ونابود می شوند ؛ دنیائی از تولد ؛ از غرور ؛ از تکامل .دنیائی که از "کشت تازه "و "هوای تازه " که "بر فراز شب "ساخته است .برفراز ظلم واستبداد دینی وسرمایه ساخته است .
فروغ به "آواز "؛ به صدای آب وبه صدای انقلاب می اندیشد که در ساختن این چمن زار بزرگ رسالت تاریخی دارد ؛ که ما را دعوت می کند "آوازی " که سحر گاهان می خوانند سحر گاهان در اوین و غزل حصار در کارخانه ود ر شالی زاران می خوانند در دانشگاه ؛ ودر ذره ذره این سرزمین بزرگ مارا می خوانند که به "چمن زار " او بیایند ؛ سخن از "دستان عاشق "آنها به زبان می آورد که "فواره های کوچک نقره ای آن در سحرگاهان "می درخشند .
فروغ پیوند با این آواز را یک پدیدهء ساده یک پیوند "دروغین "و"محضری "یک پیوند "سست "آخوندی نمی داند بلکه آن "پیوندی از گیسوی خوشبخت خود "به تصویر می آورد پیوندی تاریخی از او که هر روز"فواره وار "وبا "شقایق های بوسه"مرا ؛ترا وهمه را وزنان تاریخ را به پیوستن به دستان عاشق خود فرا می خواند ؛ این است تصویری از هنر انقلابی ؛برای رهائی انسان .
همه می ترسند ؛ همه می ترسند
ا ما من وتو
به چراغ و آب و آئینه پیوستیم و
نترسیدیم ؛
سخن از پیوند سست دو نام
وهم آغوشی در اوراق کهنه ء یک دفتر نیست؛
سخن از گیسوی خوشبخت من است ؛
با شقایق های بوسه
وصمیمیت تن ها مان در طراری؛
ودر خشیدن عریانی مان
مثل فلس ماهی ها در آب ؛
سخن از زندگی نقره ای آوازیست؛
که سحر گاهان فواره ء کوچک می خواند ؛
سخن از پچ پچ ترسانی در ظلمت نیست ؛
سخن از روز است و پنجره های باز
وهوای تازه
واجاقی که در آن اشیاء بیهوده می سوزند ؛
وزمینی زکشتی دگر بارور است ؛
وتولد وتکامل وغرور ؛
سخن از دستان عاشق ماست
که پلی از پیغام و عطر و نورو نسیم ؛
بر فراز شب ها ساخته اند ؛
به چمن زار بیا
به چمن زاری بزرگ
وصدایم کن ؛ از پشت نفس های گل ابریشم
هم چنان آهو جفتش را. "
از این بهتر کسی در تاریخ جامعه ایده آل وانسانی که مملو از آزادی ودموکراسی باشد تصویر نکرده است این جامعه از گیسوی خوشبخت او نیرو میگیرد وسر نوشت انسان را به دست خود می سپرد جامعه ای که چراغ و آب و آئینه شرط پیوستن به آن است این جامعه به جز سوسیالیسم واقعی که همه ء انسانها به آزادی می زیند چیز دیگری نمی تواند باشد.
فروغ هر چند در یک خانواده ء نسبتاٌ مرفهی بزرگ شده است ولی زندگی او؛ او را با زندگی محرومان گره زده است واز درد وجود خود به درد محرومین پی برده است وهر گز اسیر اشرافیت ولولیدن در آن "خلا"نشد وبر آن شجاعانه شورید وهم چون همهء اسلاف تاریخی خود رسالت جاودانه شدن را در تاریخ پذیرفت ؛رسالت نور ورسالت پذیرفتن "عناصر چهار گانه "وبه چراغ و آب آئینه پیوست هم چون صادق هدایت قلم در افشای این اشرافیت وارتجاع مذهبی واین مردار وانگل گذاشت .فروغ هرگز تن به همکاری با قصر نشینان نداد وبرای آنان ننوشت ؛ این اندیشه ء طبقاتی در فلسفه در تکامل در غرور انسا ن فروغ هم چون ستاره ای می درخشد ؛ او به پرواز می اندیشید وبه آن عشق می ورزید واین پرواز را آموخته بود وچه خوب "خوشه های نارس گندم "را به زیر پستان گرفت و "شیر داد".
" چرا توقف کنم
همکاری با حروف سربی بیهوده است ؛
همکاری حروف سربی
اندیشه های حقیر را نجات نخواهد داد؛
من از سلاله ء درختانم ؛
تنفس هوای مانده ملولم می کند ؛
پرنده ای که مرده بود ؛ پند داد ؛
که پرواز را به خاطر بسپارم ؛
نهایت تمامی نیروها پیوستن است ؛
پیوستن به اصل روشن خورشید
وریختن به شعور نور ؛
طبیعیست که :
آسیاب های بادی می سوزند ؛
چرا توقف کنم
من خوشه های نارس گندم را
به زیر پستان می گیرم
وشیر می دهم ؛
صدا ؛ صدا
تنها صداست که می ماند ."
بلی نهایت همه ء نیروها پیوستن است به اصل "روشن خوشید " اصل حقیقت ؛اصل "طراری کردن تن "اصل صمیمیت واصل آزادی وسوسیالیسم . بدیهیست که عناصر میرا وارتجاعی می میرند وجهان مال عناصر بالنده وانقلابیست عناصر انقلابی که به چراغ وآئینه وآب پیوند خورده باشند ؛ توقف وایستائی چرا ؟!امید به مبارزه ؛ به موفقیت ؛ به پیوستن به "اصل روشن خوشید " بالنگی وجاودانگی اندیشه های فروغ است .
فروغ شاعری پر امید ؛پرتلاش ؛شجاع وجسو ر ومتفکر بود که معنویت انقلابی و تاریخی زنان شجاع تاریخ سرزمین مارا به تصویر آورده است وبه مادیت بخشیدن ؛ تا آخریت لحظات زندگی اش کوشیده است وزیر "پستان گرفته است و شیر داده است "
او دردش در د کارگران وزحمتکشان است ؛ درد مردمیست که از بام تا شام در بند اسارت بردگی وتحقیر سرمایه وجهل و دین غوطه ورند؛ طبقه ای که کا ر وزحمت آنان اشراف متعفن سرمایه ومسجد را ارتزاق می کند ؛فروغ رسالت را به این طبقه یعنی کارگران وزحمتکشان یعنی طبقهء بالندهء تاریخ می دهد؛ وایمان او به قدرت رسیدن این طبقه است؛ طبقه ای که "آمدنش "را هیچ کس نمی تواند بگیرد؛ یعنی به رهبری آن ایمان راسخ داشته است؛ رهبری که "نفس او با فروغ است"و"دلش " با فروغ است؛ و"صدایش " با فروغ است .
او شجاعانه به دفاع از این طبقه می پر دازد وعلیه طبقهء اشراف و"هزار فامیل شاه "موضع فوق العاده انقلابی می گیرد وطوری می سراید که اثری از این طبقهء اشراف وهزار فامیل در تاریخ نیست ؛ در این جا فلسفهء فروغ دقیقاٌ به اوج تکاملی خود به تصویر می آید ونام اورا به عنوان شاعری سوسیالیست به تصویر می کشد که عنصر اهریمن وسرمایه را عنصر نیستی می داند وبرایش رسالتی در تاریخ قائل نیست وجملهء تاریخی خود "بی آنکه کم بیا ورد "را جسورانه بیان میکند .
"کسی می آید ؛
کسی می آید ؛
کسی که در دلش با ماست ؛
در نفسش با ماست ؛
در صدایش با ماست ؛
کسی که آمدنش را نمی توان گرفت ؛
ودست بند زد وبه زندان انداخت ؛
کسی که از با ران ؛ از صدای شر شر باران؛
از میا پچ پچ گل های اطلسی ؛میآید؛
کسی می آید ؛
کسی که تمام حرف های سخت کلاس سوم را؛
با چشم های بسته می خواند ؛
ومیتواند حتی :
هزار را بی آنکه کم بیا ورد ؛
از روی بیست میلیون بر دارد .
در اینجا به درستی اندیشه های انقلابی وسوسیالیستی فروغ به ثبت رسیده است؛ او رهبری را از" کلاس سوم"یعنی از طبقهء کارگران وزحمتکشان می داند رهبری که حرفهای "کلاس سومی "را با چشم های بسته می خواند که "خانوادهء هزارفامیل شاه "را از بیست میلیون جمعیت زحمتکشان وکارگران بر می دارد واین رایقین می داند ؛که کسی نمی تواند آمدنش را دست بند زند وبگیرد وبه زندان اندازد .
فروغ در تهران در یکی از تاریک ترین دوران سیاسی ایران که هم چنان ادامه دارد در سال 1313 متولد شد؛ پرواضح است؛که اندیشه های سیاسی وهنری او در این دوران پر طلاتم شکل می گیرد وهم چون یک انسان ستم دیده آهی از درون می کشد واز "زمستانی سرد ومکندهء "ارتجاع سیاسی ومذهبی ایران می سراید وآغاز فصل سرد خود را در شعری بنام "آیه های زمینی "به تصویر می آورد که درست تصویری است که در شرایط کنونی حاکمیت ارتجاع مذهبی وقرون وسطی ئی ایران؛ که ادامهء دیالکتیک همان شرایط پس از سرکوب کودتای 28مرداد1332 است ؛با هنری بی مانند به تصویر می آورد و"شاهد مردابهای الکل با بخار های گس ومسموم که انبوه روشنفکران بی تحرک را به ژرفنای خویش کشیده است ".
"آیه های زمینی
>>>>>>>>>
آنگاه خورشید سرد شد
وبرکت از زمین ها رفت
وسبزه ها به صحرا ها خشکیدند
وخاک مردگانش را به خود نپذیرفت
شب در تمام پنجره های پریده رنگ
مانند یک تصویر مشکوک
پیوسته در تراکم وطغیان بود
وراه ها ادامهء خود را در تیرگی رها کردند
دیگر کسی به عشق نیا ندیشید
دیگر کسی به فتح نیا ندیشید
وهیچ کس
دیگر به هیچ چیز نیاندیشید
در غارهای تنهائی بیهودگی به دنیا آمد
خون بوی بنگ و افیون می داد
وزن های با ردار
نوزاد های بی سر زا ئیدند
وگاهواره ها از شرم
به گور ها پنا ه بردند
چه روزگار تلخ وسیاهی !
نان نیروی شگفت رسالت را
مغلوب کرده بود ؛
پیغمبران گرسنه ومفلوک
از وعده گاهای الهی گریختند ؛
وبره های گمشده عیسی
دیگر صدای هی هی چوپانی را
در بهت دشتها نشنیدند ؛
در دیدگان آینه ها گوئی
حرکات ورنگ ها وتصاویر
وارونه منعکس می گشت؛
وبه فراز سر دلقکان پست
وچهرهء وقیح فواحش
یک هالهء مقدس نورانی
مانند چتر مشتعلی می سوخت ؛
مرداب های الگل
با آن بخار های گس و مسموم
انبوه بی تحرک روشنفکران را
به ژرفنای خویش کشیدند ؛
وموش های موذی
اوراق زرنگار کتب را
در گنجه های کهنه جویدند ؛
خورشید مرده بود ؛
خورشید مرده بود؛ وفردا
در ذهن کودکان
مفهوم گنگ گمشده ای داشت؛
آنها آخرین غرابت این لفظ کهنه را
در مشق های خود
با لکه ء درشت سیاهی
تصویر می نمودند ؛
مردم
گروه ساقط مردم
دل مرده تکیده ومبهوت
در زیر باد شوم جسد ها شان
از غربتی به غربت دیگر می رفتند؛
ومیل درد ناک جنایت
در دلهاشان متورم شد ؛
گاهی جرقه ای ؛ جرقه ای ناچیز ی
این اجتماع ساکت بیجان را
یک باره از درون متلاشی می کرد ؛
آنها به هم هجوم می آوردند؛
مردان گلوی یکدیگر را با کارد می دریدند ؛
ودر میان بستری از خون
با دختران نا بالغ
هم خوابه می شدند؛
آنها غریق وحشت خود بودند؛
وحس ترسناک گنه کاری
ارواح کور وکودنشان را
مفلوج کرده بود؛
پیوسته در مراسم اعدام
وقتی طناب دار
چشمان پر تشنج محکومی را
از کاسه با فشار به بیرون می ریخت ؛
آنها به خود فرو می رفتند ؛
واز تصور شهوتناکی
اعصاب پیر وخسته شان
تیر می کشید ؛
اما درحواشی میدانها
این جانیان کوچک را می دیدی ؛
که ایستاده اند ؛
وخیره گشته اند ؛
به ریزش مداوم فواره های آب
شاید هنوز هم
در پشت چشم های له شده ؛
در عمق انجماد
یک چیز نیمه زندهء مغشوش
بر جای مانده بود؛
که تلاش بی رمقش می خواست
ایمان بیاورد به پاکی آواز آب ها ؛
شاید ؛
ولی چه خالی بی پایانی !خوشید مرده بود ؛
وهیچ کس نمی دانست ؛
که نام آن کبوتر غمگین
کز قلب ها گریخته ایمان است ؛
آه ای صدای زندانی
آیا شکوه یاءس تو هرگز
از هیچ سوی این شب منفور
نقبی به سوی نور نخواهد زد؟!
آه ای صدای زندانی
ای آخرین صدای صداها ."
فروغ در این تصویر بی مانندش پس از قتل عام توده ها وانقلابیون پس از کودتای 28 مرداد 1332 توسط امپریالیسم امریکا ونوکران سر سپرده اش ارتجاع شاه وارتجاع مذهبی اسلامی هم چون ابولقاسم کاشانی مرید ارتجاع کنونی خمینی ؛ به ما می آموزدکه "آینه ها " "حرکات وتصاویر "وارونه منعکس می شدند این تصویر در ست عین تصویر سالهای سرکوب ارتجاع کنونی ایران علیه نیروهای انقلاب ضد سلطنتی وضد امپر یالیستی در دههء 1360 ایران است . منتها در تصویر کنونی مردم ونیروهای انقلابی ایمان خود را به عکس گذشته که فروغ به تصویر می آورد ؛ از آزادی از دست نداده اند آنها هم چنان پنجه در پنجه با ارتجاع سیاسی ایران سالها در حال جنگ ومبارزه اند .
تصویری که فروغ از مدعیان دروغین که شکلک های پیامبران را در آورده بودند بسیار جالب است ویک تکرا ر شرمگنانهءتاریخ است که" شرمگنانه "به "گور ها " پناه بردند این تصویر با مواضع خائنانهء حزب توده واکثریت سازمان فدائی تطبیق تاریخی دارد یعنی این تصویر با مواصع حزب توده چه در زمان پس از کودتا وچه در حال کنونی در زمان ارتجاع خمینی یک تطبیق تاریخی را به نمایش می آورد .
" نان نیروی شگفت رسالت را مغلوب کرده بود "برعکس روشنفکران" دل مرده " توده ای در دهه 1330 که به بنگ و افیون پناه آورده بودند جامعهء کنونی روشنفکران متعهد وپویا ومبارز واز خودگذشته در عرصه ء کار وزار با جلاد خمینی به تصویر می آورد که قتل عام سالهای 1360 قتل عام خونینی از آن به تصویر است.
اما" آهی "که فروغ در پایان این سرودهءکم نظیرش می کشد آه یک انسان مذهبی نیست بلکه این سواءل را مطرح می کند وبه یقین بودن حقانیت تاریخی مبارزین وعنصر بالنده وپیشگام آن (عنصر زندانی ) و توده ها ایمان دارد که نقبی به سوی نور خواهند زد وراه آزادی را باز خواهند یافت وصدای آنرا تنها صدای انقلاب ورهائی می داند . ومبارزات مسلحانه چریکهای فدائی ومجاهد را در دهه 1340 همچون "جرقه هائی }که مرده های متروک را تکان میداد وجانی تازه به مبارزه با ارتجاع شاه می بخشید به تصویر می کشد ؛
شناخت همهء ابعاد اندیشه های جاودانهءفروغ در این مختصر نمی گنجد .کلام آخر اینکه فروغ هم با هنرشعرش وسروده های شجاعانه اش وهم باهنر فیلم سازی اش توانست پیام تاریخی وانقلابی خود را به نسل انقلاب برساند و"خوشه های نارس گندم را به زیر پستان بگیرد وشیر بدهد "و"خط حجمی آگاه "بیآفریند که امروز رسالت اورا به دوش بکشند فروغ چهره ای برجسته از زنان اعاظم میهن ماست چهره ای بی ریا ؛صادق؛ شجاع , جسور همان طور که گفت که زیست در فیلم "خانه سیاه است " فروغ دوربین دستگاه حاکمان را بر روی زندگی جذامیان تبریز باز کرد وتصویری افشاءگرانه علیه حاکمان در بار شاه وارتجاع ایران بر روی صحنه آورد ...
درود بی پایان به فروغ انقلابی ویادش در این روز تاریخی گرامی باد وراهش پردوام وپویا
دو دقیقه سکوت وایستاده به احترام
هشتم مارس 1993 کاسل آلمان
این مقاله را به دخترم شوروم وزنان آزاده وانقلابی میهنم تقدیم می کنم.
علی یحیی پور (سل تی تی )

 

منبع: سايت ديدگاه





[تاریخ ارسال: 11 Dec 2006]  [ارسال‌کننده: فرزين]  [  ]  
آقای عزيز!
وقتی شما بدون اينکه مرا بشناسيد و بدون اينکه سند و مدرکی داشته باشيد، مرا به فرخرو پارسا و نظام پادشاهی و در عين حال به حزب توده و استالين و همينطور به ملاها و سپس به بورژوازی جهانی و ... می چسبانيد. اين توهين نيست؟ شما حکم اعدام هم برای بنده صادر کرده ايد. چه بايد به شما گفت؟ يعنی در فرهنگ شما، افترا زدن بدون پايه و اساس و گذاردن واقعيات موجود به جای توهمات شخصی، "پلميک" ناميده می شود؟ شما دون کيشوت وار برای خودتان دشمن طبقاتی و مخالف پيدا می کنيد و فالانز وار حمله می کنيد، در صورتيکه هيچ چيز در بارهء تاريخ "نارودنيکها" و جنبش چپ روسيه نمی دانيد و اصلا تروتسکی را هم نمی شناسيد و زبان فارسی را هم بسيار کم ياد گرفته ايد.
شما فکر می کنيد من از شما می ترسم که می گويم، توده ای و ... نبوده و نيستم؟
چطور است اگر من ضربه را به خودتان برگردانم و همهء اين تهمت ها را به خودتان نسبت بدهم؟ ولی من اين کار را نمی کنم. نه اين روش پسنديده ای نيست. تنها يک چيز می گويم: چپ و راست دو روی يک سکه هستند. چپ های افراطی و شلوغ کن هميشه سر از مواضع افراطی راست درآورده اند. حزب توفان و ... نمونهء بارز اينگونه چرخش به راست در ايران هستند. در حوادث "انقلاب فرهنگی" توده ای ها از فالانژها دفاع می کردند. رنجبری ها هم همراه اوباشان حزب الف سه تا نقطه به دانشجويان حمله می کردند. شما آنروزها کجا بوديد؟ چرا شما از بحث بدون تنش فرار می کنيد؟ چرا تهمت زدن برای شما آسان است؟ خواهش می کنم بفرماييد منابع مطالعاتی شما به چه زبانی هستند؟ شما که در بارهء روسيه نمی توانيد از منابع دست اول استفاده کنيد. ترجمه های جسته و گريخته به زبان فارسی و دانسته های دست و پا شکسته در بارهء زندگی و آثار بسياری از فعالان شناخته شده نمی توانند پايهء محکمی باشند. آيا شما فکر می کنيد به همهء حقيقت دست پيدا کرده ايد؟ و نيز کسانی بوده اند که شما اصلا نامشان را هم نشنيده ايد. پس چگونه از روند انديشهء چپ در روسيه آگاه شده ايد؟ آيا شما همهء اين ماجراها را دنبال کرده ايد؟ آيا شما می دانيد "چايکوفیها" چه کسانی بودند و چه می گفتند؟
اينها به کنار. آيا شما می دانيد در شوروی سابق چه می گذرد؟
شما که سالها در آلمان زندگی می کنيد، آيا به زبان آلمانی احاطه داريد و يا هنوز در گير "در"- "دس"- "دم"- "دن" هستيد؟
شما دستور زبان فارسی را رعايت نمی کنيد. آيا کسی در آلمان به شما ايراد نمی گيرد اگر به جای "آن يه دم تاگ" بگوييد "آن يه در تاگ"؟ اگر زبان فارسی برايتان زبان بدی است، پس چه کار داريد به سايت های فارسی زبان؟
چرا به جای برخوردی روشنفکرانه، برخورد دشمنانه و شلوغ کردن را پيش می گيريد؟
  

[تاریخ ارسال: 10 Dec 2006]  [ارسال‌کننده: علی یحی پور (سل تی تی )]  [ s.salehkia@freenet.de ]  
آقای فرزین آیا ماهیت سیاسی وطبقاتی افراد را روشن کردن وجایگاه تاریخی افراد را مشخص کردن توهین است آیا من از دیدکاه شما که در مقاله ات ودر نوشته هایت فاکت می آورم وجایگاه شما را بر بورژوازی ایران روشن می کنم توهین است آقای فرزین از جواز کار (فوق لیسانس ) که بورژوازی سر آدمها میگذارد زیاد غره نشوید من از این ها دوتا دارم یکی درایران یکی در آلمان گرفتم اینها جواز کار بورژوازی است جوازیست برای استثمار مارکس در سه سال ونیم دکترایش را تمام کرد ولی در این مدت 30 ساعت در کلاسها بیشتر شرکت نکرد آنچه مارکس را مارکس کرد دکترایش نبود که حتی بدرد کار کردن در اداره پست هم لندن هم نخورد زبسکه حرف مفت دروغ وسیاستهای استعماری از بورژوازی تحویل دانشجو می دهد دوران دانشگا ه برایم بدترین دوران زندگی بود من تحلیلهای خودرا از تحصیلات آکادمیک خودم نمی دهم بلکه اقتصاد سیاسی مارکس را آموختم استادان من هاری مگداف وسمیر آمین وتروتسکی ولنین هستند که بمن این توانائی را دادهاند که جهان معاصرم را بفهمم ودشمنان خود را تشخیص بدهم وآنان را افشا ء کنم با تحصیلات آب دوغ خیاری دانشگاهی بورژوازی؛ نمی توان به تحلیل دنیای کنونی رفت باید مار کس آموخت هر چند من درمورد سن وسال شما اشتباه کردم ولی مواضع سیاسی شما را درست تحلیل کردم چه در مورد مقالهء فروغ وچه در مورد مقاله خودتان دیدگاهای شما در خدمت لاشه های بورژوازی روسیه در ایران یعنی حزب توده است البته بامواضع بورژوازی انگلی ایران یکیست انگلی از این زاویه که بورژوازی در ایران هیچ نقشی در تولید ندارد ودر واقع سیستم بورژوازی ایران همان تیولداری دوران شاه اسمائیل صفویست در سیستم سرمایه داری سرمایه دار در تولید نقش دارد اما سرمایه داری ایران انگلیست وسرمایه دار نقشی در تولید ندارد سرمایه بیشتر ربائی وتجاریست به خاطر همین انگلی بودن سرمایه درایران مبلغین وعناصر سیاسی ان وقتی به نیروهای انقلابی برخورد میکنند به فحاشی می پردازند مثل جنابعالی آیا شما به من فحاشی نکردید پس شیزوفرنی بودن من که توده ایها به صادق هدایت می گفتند ومواد مخد ر فروش توهین نیست آیا معتاد توهین نیست شما که ما را دهاتی وبیسواد می دانید وفرهنک عامیانه که شاملو فقط 40 سال برایش زحمت کشید وکتاب با ارزش کوچه را نوشت برای شما پشکلی نیست آیا توهین به مردم ایران نیست ؟رودست گرفتید که زمین نخورید من نزدیک یک سال است که در سایت دیدگاه در ستون کاربران مطلب می نویسم کوچکترین توهینی به کسی نکردم استالینیسم توهین نیست بلکه ماهیت سیاسی افراد است که از بورژوازی انگلی ایران دفاع می کنند یک نفر را به ده راه نمی دادند سراغ کدخدا را می گرفت آقای ناظر باید به شما تذکر دهد نه به من ماهیت سیاسی شما همانست که نوشتم حالا چه شما کفشتان را با سوزن وصابون دوخته باشید دیدگاه طبقاتی شما با آزادی وعدالت اجتماعی در ایران دشمنی دارد ومن شما را دشمن می شناسم   

[تاریخ ارسال: 10 Dec 2006]  [ارسال‌کننده: فرزين]  [  ]  
آقای سل تی تی!
شما نه روش بحث کردن را می دانيد و نه احترام متقابل حاليتان ميشود و نه به اصول و دانش پايبند هستيد. روش بحث شما مانند صادر کردن حکم غيابی مفسد فی الارض بودن برای هرکسی که سواد و دانشش بيشتر از شما باشد است. انسان آگاه و پيشرو و سوسياليست بايد به دنبال دانش و روشن شدن مسائل باشد، نه به دنبال جنجال آفرينی و تهمت زدن و حکم ارتداد صادر کردن. ما به انسانهای آگاه نيازمنديم، نه به گروهی فالانژ که عربده جويی کنند.
من از گردانندگان سايت ديدگاه خواهش می کنم به کسانيکه فحاشی کردن را با بحث سازنده عوضی می گيرند، تذکر دهند.

___


ديدگاه: آيا روشن تر از اين مي شود اعتراض کرد؟ آيا راحت تر از اين مي شود گفت که با من مخالفت کن، اما توهين نکن؟ آيا به جز اين است که «روشنفکر» احتياج به تند گويي نيست؟ خواهش مي کنم بياموزيم تا با يکديگر تبادل نظر کنيم! چه چيزي بهتر، زيباتر و سازنده تر از برخورد آراء است، اين امکان را از خودمان نگيريم. باور کنيد حيف است.
  

[تاریخ ارسال: 09 Dec 2006]  [ارسال‌کننده: علی یحی پور (سل تی تی )]  [ s.salehkia@freenet.de ]  
آقای فرزین می نویسند "من در سخنان اکثریت قریب به اتفاق استادان دانشگاه از جمله رئیس دانشکدهء خودمان دکتر منوچهر دانش پژوه واستاد فقید زرین کوب ؛اسلامی ندوشن ؛به آذین ؛ایرج پزشک زاد ؛شهر نوش پارسی پور ؛بنی صدر ...نشریات وروزنامه های چاپ داخل وخارخ کشور (آرش مجاهد ..گردون ونشاط...) اشتباهات بسیاری می بینم "اگر اشتباهاتی که شما می بینید از همان اشتباهاتی که در مقاله ام دیده اید ؛ باشد دارید مغلطه می کنید مگر شما کی هستید وتئوری وتءلیفات شما چیست ؟ به نظر من خودتان در مورد زبان فارسی مسئله دارید خوب شد که برای فردوسی ایراد نگرفتید شاید دانشگاهای استالین به شما آموزش دیگری داده است شاید که نه حتماٌدر ضمن آقای فرزین در مورد مقاله ام چنین می نویسد ""برعکس روشنفکران دل مرده وتوده ای در دهه 30 که به بنگ وافیون پناه آورده بودند" تصویری که جمله ء بالا بدست می دهد این است که نویسنده (راوی)مردمی را نشان می دهد که از نقطهء الف به نقطهء ب در حرکتند درنقطهء ب بنگ و افیون قرار دارد مردم از الف به ب (از تندرستی به اعتیاد )در حرکتند واما خود نویسنده در کجا قرار دارد ؟بله خود نویسنده در نقطهءب اعتیاد به مواد مخدر قرار دارد چون اولاٌ در این جا فقط از دو نقطهء الف وب سخن رفته است ثانیاٌ فعل "روی آورده اند " نمایان گر موقعیت خود نویسنده است ومعتاد بودنش به مواد مخدر ویا توزیع کننده بودنش می باشدواگر غیر از این بود می بایستی نویسنده فعل "روی کرده اند "را می آورد " عجب ! عجب ! به این می گویند محاکمه ء استالینیستی حتماٌ آقای فرزین که در اتحا دجماهیر شوری درس خوانده اند همکار استالین بوده اند وعضو ک.گ.ب. بوده اند ودر تصفیهء حزبی دهه 1930 انقلابیون کومونیت ویاران صدیق لنین وترتسکی شر کت فعال داشتند واین جوری برای کومونیستهای انقلابی مدرک جرم می ساختند این یک مغلطهء به تمام عیار است نویسنده نمی دانم براساس کدام دستور زبان فارسی موقعیت (راوی)یعنی موقعیت مرا در این جمله نتیجه می گیرد آنوقت یک فاکت تاریخی فروغ را که ازد ههء 30 مختص روشنفکران خائن توده ای بود به من می چسباند ومرا حتی توزیع کننده ء مواد مخدر هم خطاب میکند این را به اش می گویند فرهنگ توده ای وفر هنگ استالینیستی اولاٌ فروغ می گوید روشنفکران نه مردم که مدام آقای فرزین مغلطه کرده آنرا به مردم نسبت می دهد نه آقای فرزین شما هم مثل هر توده ای خائن مغلطه می کنید هیچ کس از نوشته من آن نتیجه ای که شما آگاهانه گرفته اید از دستور زبان فارسی نمیگیرد وشما اپورتونیست وار وتوده ای وار آنرا به من نسبت می دهید راستی در همین فرمول شما دونقطه دارد چرا بنا به دستور زبان فارسی کذائی شما بنده در نقطهء الف نیستم ؟؟ مگر در فرمول شما دونقطه نبود؟ پس من چرا در نقط ءالف نیستم؟! هر چند من آن موقع به دنیا نیامده بودم !!راستی که توده ای جماعت اپور تونیسم هزار چهره است!! ودر واقع این جمله از مقالهء من که از زبان فروغ موقعیت خائنانهء یاران توده ای شما وچهرهء خائنانه امثال شما را به درستی تصویر می کند و برملا می کند شما از این جمله گزیده شدید وتنفر خورا این جوری نسبت به نویسنده مقاله نشان می دهید ودر واقع برای اینکه موضوع مقاله را گم کنید می گوئید من از استادان دانشگاه هم ایراد می گیرم والبته پر واضح است که برای زرین کوب که آبشخور شماست وتوده ای مسلک هم است چنین ایراد نمی گیرید ونتیجه نمی گیرید که او توزیع کننده ء مواد مخدر است یا دهاتی صحبت می کند ویا شیزوفرنی دارد!! تمام اینها مرا یا د محاکمات استالین می اندازد که شما هنوز از اش برش نکردید وبه دروغ از استالین وتوده ای انتقاد می کنید هنوز خون انقلابیون کومونیست را مثل شراب می نوشید وهنوز پای خاتمی وخمینی نماز می خوانید در ضمن زبان فارسی یک زبان استعماریست حتی اگر انگلس به خاطر خواندن اشعار حافظ یا ساده بودن زبان فارسی در یادگیری وگرامر نظر خوبی به آن داشته باشد زیان فارسی به ملیت های ایران مثل کرد عرب بلوچ ترک وگیلک به زور تحمیل شده است وزبان دولتهای فارس است ما وقتی می گوئیم زبان استعماری از دیدگاه ستم ملی می گوئیم نه اشعار عرفانی مولوی از دیدگاه دولت می گوئیم واین هم یک مغلطه ای بود که به خوانندگان مقاله ام می خواستی حقنه کنی ومی گوئی زبان وسیله ءارتباط است انگار نیروهای انقلابی وملتها غیر از این می گویند بلی وسیله ارتباط است اما چه ارتباطی ارتباطی استعماری زورگویانه شما که برای طرحهای " 12گانه و ملوکانهء شاه " که سر دست می شکستید فرخ روی پارسای وزیر آموزش وپرورش زمان شاه خائن می گفت من سپاه دانش گیلک را به روستا ها ی آذر بایجان می فرستادم وسپاه دانش ترک را به روستاهای گیلان عازم می کردم تا کودکان آذربایجانی فارسی بدانند بد بحت سپاه دانش گیلانی که کلمه ای ترکی بلد نبود نمی دانست چگونه به بچه های تر ک فارسی بیاموزد آنهم در روستا به این میگویند سیاست استعماری ؛ به این میگویند زبان استعماری وستم ملی .در ضمن جنگ داخلی وکشتار های 1918 تا 1924 به رهبری لنین وترتسکی انجام شد چه ربطی به استالینسم دارد که مطرح می کنید سالهای 1918 تا 24 کشتار استالینیستی بوده است حتما ٌ کشتارهای دهه ء 1930 استالین را نتیجه ء جنگ داخلی در روسیه می دانید ؟ واین مغلطه است در واقع یک نوع تبرئه کردن استالین جنایتکار رفیق شماست که می خواهید بگوئید که کشتارهای استالین نتیجه ء سیاست لنینی بوده است هر چند نویسنده ء این چند سطر با سیاستهای لنین در مورد سرکوب آزادی ها وانحلال مجلس موسسان وسرکوب دهقانان وایجاد جنگ داخلی را نتیجه اشتباهات لنین وتروتسکی و بلشویک ها می داند اما خیانتهای استالین به انقلاب 1926 27 چین و1936 انقلاب اسپانیا ومعامله کردن انقلاب گیلان به رهبری میرزا کوچک جنگلی وکشتارهای انقلابیون کومونیست توسط استالین را نتیجه سیاست لنینیستی نمی دانم استالین لاشه ء متعفن بورژوازی روسیه بود که در حزب بلشویک خزیده بود از قماش شما ها توده ایها بود استالین ودیمیتریف تئور یسینش با مطرح کردن تز انقلاب دومرحله ای این همه جنایت کردند وتوده ایها درایران مروج سیاستهای خائنانهء استالین وهمین تئوری انقلاب دومر حله ای هستند که زیر علم خمینی وشاه خزیدند وشما هم زیر علم آنهائید ما را با دستور زبان فارسی رنگ نکنید !! ما را با شما ها کاری نیست ...   

[تاریخ ارسال: 09 Dec 2006]  [ارسال‌کننده: n.rahimi]  [  ]  
اقای فرزين: من در هيچ کجای مطالبم نگفتم که زبان فارسی يک زبان استعماری است! هنوز مطالب من در همين ستون نظر کاربران موجود است لطفا دوباره به انها رجوع کنيد. من چندين بار نوشتم زبان فارسی يک زبان عقب افتاده ميباشد با خط عربی که قرن ها هيچ تغيری نکرده و چون اين زبان تکيه بر اسلام دارد بنابراين يک زبان ارتجاعی می باشد و افتخاری به درست ياد گرفتن ان نيست!. برای من انسان واقعی کسی است که با عشق به انسان و انسانيت در جهت رهائی انسان از جامعه طبقاتی مبارزه نمايد نه اينکه در نوشتن ويا صحبت کردنش دستور زبان فارسی را کاملا رعايت کرده باشد.   

[تاریخ ارسال: 09 Dec 2006]  [ارسال‌کننده: فرزين]  [  ]  
می توان به فارسی انديشيد و در عين حال آزادانديش بود. می توان به زبان اسپرانتو گفتگو کرد و در عين حال فاشيست بود. زبان گناهی ندارد. انديشه را بايد درست کرد. من زبانهای گوناگون را با هم مقايسه کرده ام و تنها زبان فارسی را زيباترين و شيرين ترين زبانها می دانم. و اما، شما نگفتيد که، چرا زبان فارسی را "زبان استعماری" می ناميد. حتی لنين هم به زبان روسی لقب "استعماری" را اعطا نکرده بود. لنين دربارهء غرور "وليکو روسها"(روسهای کبير) می نوشت. چه شده است، که ما بايد توی سر خودمان بزنيم و زبان فرهنگ خودمان را بی ارج بدانيم؟ گذشته ها و تاريخ را نه می شود از بين برد و نه می شود اصلاح کرد. تنها بايد از گذشته درس گرفت. نفی ايران و نفی زبان و فرهنگ فارسی و ايرانی- نفی خود است. اين به ازخودبيگانگی و سپس به شيزوفرنی می انجامد.   

[تاریخ ارسال: 09 Dec 2006]  [ارسال‌کننده: n.rahimi]  [  ]  
دوست عزيز : من ان چه را که تودر باره زبان فارسی دری نوشته بودي ميدانم. و حتی ميدانم که در دوره هخامنشيان و در زمان کورش ما خطی از خودمان نداشتيم و از خط ايلاميان برای نوشتن استفاده ميکرديم و بعد در زمان داريوش خط ميخی اختراع شد. و ميدانم که در دوه ساسانيان زبان فارسی دری زبان مردم عادی بود و زبان پهلوی زبان درباريان و همچنين ميدانم که بعد از حمله اعراب به ايران زبان پهلوی از بين رفت و برای تقربيا دو قرن مردم به زبان عربی صحبت ميکردند تا دوره سامانيان که دو باره زبان فارسی جان گرفت و برای ان خطی از زبان عربی با تغيرات کوچکی به وجود اوردند که امروز هنوز ما با همان خط عربی می نويسيم. بهر حال همانگونه که گفتم برای من زبان فارسی ويا فرهنگ کربلائی ان وتا تاريج پادشاهان ستمکر و ديکتاتورايران افتخاری نيست. من در اين سالهای سياه بجای فکر کردن به تاريج زبان و فرهنگ فارسی به تاريج زنان و مردانی مراجعه ميکنم که شهامتشان در دفاع ار انسانيت در تمامی صفحات تاريج انسانی نوشته شده است. بنظر من کسی که خود را وطن پرست ميخواند تنها ميخواهد خود را با تمام افکارش را درپشت گذشته تاريخ ايران پنهان کند ايا بهتر نيست که کمی هم به زنان و مردانی فکرکنيد که در سال۶۷ شجاعانه به رژيم نه ! گفتند و بدون محاکمه در بی دادگاه های رژيم به تاريخ پيوستند. در پايان بخشی از مصاحبه ميرزا اقا عسگری(مانی) شاعر مترقی و تبعيدی در باره زبان فارسی از نشريه:سيمرغ: را در اينجا می اورم. بايد بگويم که مانی تنها شاعر و يا نويسنده ای نيست که چنين عقيده ای در باره زبان فارسی دارد .: مانی می نويسد: ما در تمامی دوران حيات فرهنگی و اجتماعی خود اسير بوده ايم. اسير دين خونی اسيرساختارقبيله ای و اسيرقدرت های زمينی و اسمانی. ما اسير زبانی بوده ايم که تاريخ. دين.عرف و اليگارشی قدرت را در خود نهادينه کرده است و به ما منتقل کرده است. زبان فارسی سر شار از فرامين پدر سالاری.دين سالاری و قذرت سالاری است. ضرب المثل ها و زبانزدها همانا فرامين گذشتگان اند که مثل ويروسی موروثی در زبان نسل به نسل تا به ما امده اند. حتی فرمهای بيان ادبی از نوع سنتی و نيمائی اش هم دسنور العمل گذشته برای امروز زبان و فردانيان است. هنوز هم هر گونه ( لغزش وزنی) و ساختار شکنی موجب هجوم منتقدين می شود. اگر از واژه ی ( موج) فعل موجيدن را بسازيـم_ که من ساختم_ اعتراض دخيل بستگان به امامزاده ی دستورزبان فارسی را بر می انگيزد. ازادسازی زبان و به تيع ان فرم. اصلی ترين مسا له ی شعر امروز است. اما پيشتر از ان بايد به ازادی تفکر و تفکر ازاد مجهز شويم. من به مولوی انجا که می خواهد دين را با پوشش عرفان در من باز توليد کند می گويم نه! به سلطه گرانی زبان شاملو می گويم نه! به فرم نيمائی شعر می گويم نه! به شبه منتقدين معاصرم که می خواهند شعر ما مطابق (معيار ها و خواسته هاشان) باشد می گويم: ( بگذاريد خودم باشم! ازاد باشم! من اصلا برای شما نيست که شعر ميگويم! برای دلم و دلهائی که همجنس دلم هستند می گويم! نمی خواهم شاعری باشم برای همه.برای جامعه ای که هويت فردی شما را در خود ذوب کرده است. می خواهم صدای شکستن اين ساقه ترد بهاری در هجوم ان توفان قرون و سطائی باشم. می خواهم صدای نيازهای عاطفی ادم ترسخورده ای باشم که چندين هزار سال در من قايم شده و جرات اظهار وجود ندارد. يعنی می خواهم صدای تک صدا ها باشم. صدای ازادی . صدای فردا . صدای اقليت.).   

[تاریخ ارسال: 08 Dec 2006]  [ارسال‌کننده: فرزين]  [  ]  
دوست گرامی!
شما می فرماييد، که زبان فارسی از 1100 سال پيش تا کنون تغييری نکرده است و دليل اينرا هم ساده بودن شاهنامهء فردوسی می دانيد. لطفا نگاهی به "سبک شناسی" اثر ملک الشعرا بهار بياندازيد، تا دريابيد، که زبان فارسی چه دوره هايی را از سر گذرانده است. و در ضمن شما تصور می کنيد، که زبان انگليسی 200 سال پيش را اروپائيان نمی فهمند! مزيد اطلاع شما، بايد عرض شود که؛از
Oliver Goldsmith(1728-1774), Thomas Chatterton(1752-1770),....Lord Byron(1788-1820)
تا به امروز، اشعار همهء اين شاعران، نه تنها برای خود انگليسی زبانها، بلکه برای خارجی هايی هم، که با اين زبان آشنايی دارند، به سادگی قابل فهم است. حتی اشعار
Sir Philip Sidney(1554-1586)
نيز به آسانی قابل درک هستند:
"With how sad steps, O Moon thou climbst the skies!
که اين يکی از لطيفترين شعرهای انگليسی به شمار می آيد. تنها اشکالی که وجود دارد، درک اشعار جفری چوسر (1400-1340) می باشد، که بايد به انگليسی ترجمه شوند، زيرا هنوز در آن زمان زبان انگليسی شکل نهايی به خود نگرفته بود و زبان آن دوره را نمی توانيم انگليسی به شمار بياوريم.
  

[تاریخ ارسال: 08 Dec 2006]  [ارسال‌کننده: فرزين]  [  ]  
دوست کرامی!
اگر هنوز روش مارکس و انگلس و بعد هم لنين برايتان الگو باشد، بايد عرض کنم که؛ مارکس و انگلس در زبان آلمانی و سپس فرانسوی و نيز انگلس در زبان انگليسی، واقعا استاد بودند. و هرگز به زبان انگليسی به عنوان زبان "استعماری" ناسزا نگفتند. اگر به زبان روسی آشنايی داشته باشيد، اعتراف خواهيد کرد که، آثار لنين- گذشته از بار ايدئولوژيکشان- گنجينهء ادبی زبان روسی به شمار می آيند. لنين هنگاميکه در بارهء دکابريستها مطلبی را نوشت، استادی خود را در گزينش واژه ها نشان داد. تو گويی او هر واژه ای را مزمزه کرده، آنرا وزن کرده و از نگر فرم و کارکردش در جمله بررسی کرده و آنرا بهترين واژه برای تاثيرگذاری يافته و سپس در جملهء خود گنجاند. زبان- وسيلهء ارتباط مردم با يکديگر است و در مبارزهء اجتماعی، سلاح مبارزان است. کسی که به اين سلاح احاطه نداشته باشد، خود را از تاثيرگذاری بر روند حوادث محروم خواهد کرد. شما می فرماييد که؛ دستور زبان مهم نيست و بايد به سياست و آگاهی اجتماعی پرداخت(نقل به معنی)! آخر چگونه می توان با زبان غلط به پيچيده ترين مسائل فلسفی، اقتصادی، روانشناسی اجتماعی و پروپاگاند و آژيتاسيون پرداخت؟! بدون اينکه قصد توهين داشته باشم عرض میکنم؛ اين گسترش فرهنگ "عامیگری" است. عنصر چپ، کسی که خود را سوسياليست می داند، بايد به سلاح زبان مجهز باشد، تا بتواند به درک درست ايدئولوژی برسد و سپس دريافتهای خود را با مردم درميان بگذارد. دوست گرامی! شما که زبان فارسی را "زبان استعماری" می ناميد- از شعار گذشته- چگونه اين را می توانيد در بحثی آکادميک به اثبات برسانيد؟ آيا هيچ می دانيد که، اطلاق نام "دری" بر زبان فارسی از کجا سرچشمه گرفته است؟ آيا می دانيد که، همين زبان به قول شما "استعمارِی" زبان تودهء مردم بود و هميشه مورد سرکوب و بی اعتناعی ساسانيان قرار داشت؟ تا جايی که، هيچ کتيبه و نوشته ای حتی روی سکه ها و ... به زبان دری نبود و تنها زبان پهلوی با همهء سختی و پيچيدگيش، زبان رسمی بود؟ آيا می دانيد که، "دری" يعنی "در خانه"، يعنی زبانی که مردم در خانه بدان گفتگو می کردند و در دربار و بطور رسمی، زبان پهلوی رايج بود؟ هرچند اين دو زبان(پهلوی و دری) پسرعمو بودند و هنوز هم زبان پهلوی را می توان انبار واژگان فارسی به شما آورد و برای جايگزينی واژه های عربی، می بايد از واژگان پهلوی سود جست؟ افزون بر اين، آيا می دانيد انگلس چه ارزشی برای زبان فارسی قائل بود؟ بله، انگلس اين زبان را شايستهء جهانی شدن ارزيابی کرده بود.
در يکی از نامه هايی که گئورگی والنتينوويچ پلخانف(کسی که بيشترين تاثير را روی همهء مارکسيستها گذاشت) به تهران درويش(يکی از نخستين مارکسيستهای ايرانی)نوشت، از زبان فارسی و برايی اين زبان تعريف کرده و اين زبان را دارای قابليت برای رساندن مفاهيم عميق فلسفی دانست. پس چگونه است، که مارکسيستهای ايرانی شمشير را بر روی زبان به اين زيبايی کشيده اند- زبانی که هرگز از سوی هيچ حکومتی حمايت واقعی بدست نياورد و همواره افتان و خيزان، با زخمهای بسيار بر پيکر خود به زندگی پرصلابتش ادامه می دهد؟
دوست گرامی! ما بايد با عاميگری مبارزه کنيم. اين زهر حزب توده است، که شما را وامی دارد به زبان فارسی بی اعتنايی کنيد. اين پس ماندهء استالينيسم است. در دوران استالين همهء روشنفکران(اينتلی گنسيا) يا تصفيه و تيرباران و تبعيد شدند، يا مجبور به سکوت گرديدند. ولی تا استالين لب به سخن می گشود، هر روشنفکر و سوادآموخته ای به "وولگاريسم"(عامی گرايی) وی و زبانش دشنام می داد. مبارزهء استالين با خط انقلابی روشنفکران، کار را به جايی رساند، که به گفتهء ديميتری کالگوفسکی در مقالهء "چگونه روشنفکران روسيه را نابود کردند؟" به تاريخ 29-9-2005 در روزنامهء "وزگلياد"، پاکسازی در مدارس و دانشگاه ها در چهار مرحله(بيدرنگ پس از انقلاب بلشويکی، در جريان جنگ داخلی 24-1918، سالهای سرکوب استالينی و نيز سالهای 1950) انجام شد. به گفتهء وی، کارگران را که حتی مدرسه را تمام نکرده بودند، به دانشگاه ها فرستادند و هرکسی را که پدرش دبير و پاکسازی شده بود، از دانشگاه اخراج کردند. بله، "انقلاب فرهنگی" به روش روسی! همين خط هم در ايران پيش برده شده است. و حزب توده بلافاصله سخن خود را تا سطح سخنان ملاها پايين آورد و "عامیگری" را "نزديک شدن به پرولتاريا" ناميد. حتی رفقايی از جريانهای چپ هم بودند، که چرک بودن يقه و خاکی بودن سر و وضعشان را "نزديک شدن به پرولتاريا" قلمداد می کردند و ادکلن زدن را "سوسولگرايی" ارزيابی می کردند. همه شروع کرده بودند به غلط حرف زدن! انگار رسالت پيشاهنگ پرولتاريا، نه ارتقاء زحمتکشان جامعه، که "پايين آوردن روشنفکران" تا سطح دهاتی ها و لمپن های پرولتاريا بايد باشد! و من مانده ام که، اين "عاميگری" را از کجای مکتب مارکس و انگلس و پلخانف و لنين می توان برداشت کرد!؟ سوسياليسم برای پيشرفت است، يا برای پسرفت؟
وظيفهء پيشاهنگ آگاه ارتقای مردم به سطحی بالاتر از دانش و سواد است.نبرد برای باسواد کردن مردم را نمی توان به فردای پيروزی جنبش-که معلوم نيست کی اتفاق خواهد افتاد- واگذار کرد.
  

[تاریخ ارسال: 08 Dec 2006]  [ارسال‌کننده: n.rahimi]  [  ]  
خانم يا اقای الف ـ تاسف که برايشان متا سفم چنانکه از مطلب شان پيداست بايد اکادميک نويس باشند! چون معمولا اکادميک نويس ها چنين برخوردی دارند. والا اگر عقب ماندگی ذهنی شان نبود ميتوانستند اين قسمت از مطلب مرا درک کنند!.   

[تاریخ ارسال: 07 Dec 2006]  [ارسال‌کننده: الف - متأسف]  [  ]  
کاربری با نام ر - رحیمی در اظهار نظری عجیب و در نوع خود بدیع! که بیش از هر چیز نشان از عقب‌ ماندگی ذهنی نویسنده دارد یکی از مشخصه‌های ویژه انسان‌های «کوردل و مزدور» را چنین بیان می‌کند:«از نظر انسانهای اگاه و مترقی و چپ يک مطلب خوب انستکه به زبان ساده کارگری نوشته شده باشد.اکادميک نوشتن کار انسانهای کوردل و مزدور ميباشد.»

بیچاره «انسان‌های آگاه و مترقی و چپ» که به نمایندگی‌!! از سویشان چه درافشانی‌هایی!!‌ که نمی‌ شود. جز تأسف بر این همه نادانی چه می‌شود گفت.

  

[تاریخ ارسال: 07 Dec 2006]  [ارسال‌کننده: n.rahimi]  [  ]  
اقای فرزين: من چنين بر داشتی که شما از مطلب اقای يحی پور ميکنيد ندارم. و فکر ميکنم که تما م انهائی هم که کوچکترين اگاهی سياسی داشته باشند حتما به منظور اقای يحی پور پی ميبرند. از نظر من داشتن دانش سياسی خيلی خيلی مهم تر از دانستن درست دستور زبان فارسی ميباشد. من وقتی مطلبی را می خوانم قبل از هر چيزسعی ميکنم شناختی از نويسنده ان داشته باشم وبعد به محتوی مطلب و اينکه اين مطلب بخاطر منافع کدام طبقه از اجتماع نوشته شده است برايم اهميت دارد ونه مثلا نويسنده بجای اينکه بايد می نوشت( روی کرده اند ) نوشته (اورده بودند) . شما ممکن است صدها اشتباه از اين نوع در کتاب های صمد بهرنگی پيدا کنيد ولی به هيچ وجه نميتوانيد منکر انهمه قصه های زيبا ومردمی که تما م تضاد های اجتماعی را بيان ميکند و به کودکان و حتی بزرگسان اگاهی سياسی و طبقاتی ميدهد بشويد. چند تا اشتباه دستوری در مقابل عظمت صمد و کتابها يش اصلا قابل گفتن نيست!. و بر عکس ممکن هيچ گونه اشتباه دستور در بعضی از کتاب های ارتجاعی که احسان طبری نوشته پيدا نکنيد و لی باز اين کتابها قابل خواندن نيستند.از ان گذشته زبانی که ما با خط عربی می نويسيم يک زبان عقب افتاده ميباشد که بيشتر از هزار سال است که هيچ تغيری نکرده. برای همين هم هست که ما امروز ميتوانيم اشعار مثلا حافظ ويا فردوسی را به راحتی بخوانيم و بفهميم ولی برای اروپا ئيان زبان انگليسی ۲۰۰سال پيش قابل فهميدن نيست چون زبان انها پيشرفت کرده. همانطورکه گفتم بايد در خواندن هرمطلبی بدنبال ارزش های سياسی و فرهنگی. اخلاقی و انسانی گشت نه اشتباه دستوری ان. برای مثال همين مطلبی که شما نوشتيد از نظريک فعال سياسی چپ قبل از اينکه به دنبال اشتباه دستوری دران بگردد به محتوی ان واز ليست ادم هائی که مثال زديد و نام برديد ميتواند به موضع سياسی شما پی ببردوده ها اشتباه از شما بگيرد که خيلی مهم تر از اشتباه دستوری ميباشد. ويا اينکه حواله دادن شما به کاربران برای ديدن سايت ارتجاعی : اتحاد فدائيان خلق: که ماهيت اين گروه و سايت شان قبلا برای يک فعال سياسی چپ شناخته شده ميباشد و ديگر مهم نيست که اينها درست فارسی بنويسند ويا نه!. و در اخر اينکه از نظر انسانهای اگاه و مترقی و چپ يک مطلب خوب انستکه به زبان ساده کارگری نوشته شده باشد.اکادميک نوشتن کار انسانهای کوردل و مزدور ميباشد.   

[تاریخ ارسال: 06 Dec 2006]  [ارسال‌کننده: فرزين]  [  ]  
آقای یحیی پور!
فارسی زبان مادری و پدری من نيست. اما زبان من است و من اين زبان را بخوبی فرا گرفته ام. من در سخن اکثريت قريب به اتفاق استادان دانشگاه(از جمله رئيس دانشکدهء خودمان، دکتر منوچهر دانش پژوه و استاد فقيد، زرين کوب)،اسلامی ندوشن، به آذين، ايرج پزشکزاد، شهرنوش پارسی پور، بنی صدر...نشريات و روزنامه های چاپ داخل و خارج از کشور(آرش، مجاهد، ... گردون، نشاط ...) اشتباه های بسياری می بينم. اميدوارم ناراحت نشويد. ولی چون خودتان خواسته ايد، از همين مقالهء شما تنها به يک مثال بسنده می کنم: "... برعکس روشنفکران" دل مرده " توده ای در دهه 1330 که به بنگ و افیون پناه آورده بودند ..."
تصويری که جملهء بالا بدست می دهد اين است، که نويسنده(راوی) مردمی را نشان می دهد، که از نقطهء "الف" به نقطهء "ب" در حرکتند. در نقطهء "ب" بنگ و افيون قرار دارد. "مردم از "الف" به "ب" (از تندرستی به اعتياد) در حرکتند. و اما خود نويسنده در کدام نقطه قرار دارد؟ بله، خود نويسنده هم در نقطهء "ب" (اعتياد به مواد مخدر) قرار دارد- چون اولا، در اينجا فقط از دو نقطهء "الف" و "ب" سخن رفته است. و ثانيا، فعل "روی آورده اند" نمايانگر موقعيت خود نويسنده و معتاد بودنش به مواد مخدر و يا توزيع کننده بودنش، می باشد. و اگر غير از اين می بود، می بايستی نويسنده فعل "روی کرده اند" را به کار می برد- که در آنصورت، خود نويسنده در نقطهء "ث" و بعنوان ناظر و روايت کننده قرار می گرفت. حال،اگر مساله ای حقوقی در بين باشد، با همين جمله می توان کسی را همدست و شريک جرم قلمداد کرد. شوخی بردار نيست.
اميدوارم نرنجيده باشيد. قصد من توهين به شما نبوده است. اين تنها مثالی است از متن خود شما و به خواستهء خود شما- و گرنه همان بار نخست هم، که مقالهء شما را خواندم، متوجهء همين موضوع شدم.
اين مبحث را در علم کلام می توان يافت. و متاسفانه بيشتر استادان هم در اين مبحث دچار ايراد هستند.
مثالی ديگر. سری به سايت "اتحاد فدائيان" بزنيد. همان مقالهء صفحهء اولش را ملاحضه بفرماييد. نوشته است:
"دولت ، ملت ، اقوام و مدرنيته ي اجتماعي

احمد بخردطبع

ــ قسمت اول ــ

بسياري از انديشمندان معروف در کار و تحقيق جامعه شناسانه‌‌ي خود، به مفاهيم اساسي اجتماعي پرداخته و به نتايج خاصي دست يازيده اند ."

توضيحا عرض می کنم که؛"دست يازيدن" يعنی اقدام کردن، آغاز کردن و دست زدن به کاری. در حاليکه، "دست يافتن" يعنی به نتيجه يا هدفی رسيدن.
خب، چه بايد گفت؟! اينها نکته های ظريفی هستند، که اگر رعايت نشوند، تصويری وارونه به دست خواهند داد و ما ای بسا پيامی را بدرستی دريافت نخواهيم کرد. بنا بر اين، همهء ما هر روز سرگرم ترجمهء سخنان يکديگر از فارسی به فارسی هستيم. آيا هميشه درست ترجمه می کنيم؟ من شک دارم.
  

[تاریخ ارسال: 05 Dec 2006]  [ارسال‌کننده: علی یحی پور (سل تی تی )]  [ s.salehkia@freenet.de ]  
خدمت رفیق آگاهم رحیمی سلام دارم که زحمت پاسخ گفتن به کاربران را تقبل کردند اما یک مطلب من می خواهم به عنوان یک سوسیالیست به خانم ماکوئی بگویم وآن این ست وقتی فروغ در شعرش میگوید کسی می آید که خانواده ء هزارفامیل شاه را از بیست میلیون جمعیت زحمتکشان ایران بردارد بدون اینکه کم بیاورد از نظرمن یک سوسیالیست است سوسیالیسم معتقد است که کار گران وزحمتکشان تنها طبقه ای هستند که بورژوازی هزار فامیل شاه وخمینی را خلع ید میکنند وبدون اینکه از جمعیت کارگران وزحمتکشان کم بیا ورند در ضمن فروغ رهبری را به کلاس سومی ها می دهد یعنی رهبری کارگران وزحمتکشن همین حرف را مارکس وانگلس در مانیفست کومونیست می گویند مارکس معتقد است که سرمایه داری کار را ابستراکت کرده است کار ها از حالت کار کنکرت دوران فئودالی بیرون آمده اند ودر نتیجه کار ها هم شبیه همند دیکر کسی نجار نیست که یک در را به تنهائی بسازد کارها تقسیم شده اند همین تقسیم اجتماعی کار کار را آبستره کرده است وکارگر را زایده ء ماشین وتکنولوژی نموده است این تقسیم اجتماعی کار کارهارا مشابه هم نموده است از تشابه کار ها کار گر می فهمد که همه مثل همند ودرد مشترک دارند ومی توانند به عنوان یک طبقه خود را سازمان دهی کنند وبر این از خود بیگانگی وابستره بودن کار که استثمارا صد چندان تشدید می کند بشورند به خاطر همین مارکس رسالت تاریخی به دوش پرولتاریا می اندازد ومیگوید تنها پرولتاریا است که به خاطر شرایط کار بهتر می فهمد که باید به عنوان یک طبقه سازماندهی شود وبورژوازی (خانوادهء هزار فامیل شاه) را سرنگون کند واین کلیدی ترین فاکتوریست که اعتقاد به آن انسان را سوسیالیست می کند وفروغ هم در شعرش وهم در فیلمش وهم در زندگی اش به عنوان یک زن آگاه یک سوسیالیست بود واعتقاد به این فاکت های تاریخی داشت در ضمن آقای فرزین همش ایراد می گیرد از زبان فارسی من راستش خوشبختانه من این زبان استعماری ملت های ایران خوب یاد دارم وخوب آموختم در دانشگاه ود رمدرسه هیج استادی برایم چنین ایرادی نگرفتند خوب بود آقای فرزین با این همه صغرا وکبرا چیدن از متن مقاله مثال می آوردند که من کجا دستور زبان فارسی را اشتباه نوشتم   

[تاریخ ارسال: 04 Dec 2006]  [ارسال‌کننده: n.rahimi]  [  ]  
اينجا بحث در مورد فروغ فرخ زاد شاعر سوسياليست بود ولی شما مغرضانه نام اقای بصير نصيبی فيلم ساز مترقی و مردمی را به ميان مياوريد؟. البته که من برعکس شما که مرجع تقليدتان يک مشت پادو رژيم که در نزد شما هنرمند! نام گرفته ميباشد برای هنرمندان متعهد و مبارز و مردمی و مترقی امثال: بصير نصيبی . مينا اسدی. گيسو شاکری ارزش و احترام بسيار قا ئلم.برای شما که شناخت اندکی از فروغ داری بايد اين را بگويم وبحث را خاتمه دهم: فروغ در شعر نگاه به انسان دارد و در جستجوی زيبائی است. يعنی درست همان ديدی که تمام سوسياليست ها دارند.   

[تاریخ ارسال: 01 Dec 2006]  [ارسال‌کننده: مهتابماکویی]  [  ]  
باسلام-اقای رحیمی یا هر چیزی که نام شماست .شما ظاهرا نه از ادبیات چیزی سر در میاورید نه از زندگی فروغ چیزی می دانید ونه شعرهای او را می فهمید .بگویید شعر تولدی دیگر را فروغ به چه کسی هدیه کرده است.فیلمسازی را چگونه و بوسیله چه کسی یاد گرفت و توانست فیلم زیبای خانه سیاه است را بسازد .بروید و از مجتهد خود اقای نصیبی بپرسید ایشان ظاهرا سوادشان در سینما ازشما بیشتر است.تعصب را کنار بگذارید با وصل کردن گروه و دسته و رسته و ایدئولوزی خود به نام اوران برای خود وجهه نخرید .بروید مطالعه کنید بعد اظهار نظر نمایید .اگر به نامه ها استناد می کنید نامه های فروغ به ابراهیم گلستان را هم بخوانید.این ادعا ها بی خودی را در محافل ادبی بین المللی ابراز نکنید که فروغ را در محافل ادبی دنیا بهتر از شما که هم وطنش هستید می شناسند .   

[تاریخ ارسال: 01 Dec 2006]  [ارسال‌کننده: n.rahimi]  [  ]  
فروغ يک شاعر انسانگرا و سوسياليست بود که اگر کمی به شعرهايش دقت کنيد خواهيد فهميد. فروغ ميگويد: مردم شعرم را نبايد به سرعت بخوانند. انان بايد انرا بچشند و بکوشند تا احساسش کنند.: چقدر انسان بايد نا اگاه باشد که بنويسد: اگر فروغ فقط يک شاعر اجتماعی شد! انهم بر اثر تاثير همنشينی با ابراهيم گلستان بود! فکر ميکنم که اين کاربر فروغ را با سيمين دانشور ويا کسانی امثال ان اشتباه گرفته. ابراهيم گلستان به قول شاملو يک نويسنده و فيلم ساز فرصت طلب بود که هم همنشين سران حکومت پهلوی بود و هم حالا همنشين سران جمهوری ادمخواران. چگونه فروغ انهمه اگاهی سياسی و سوسياليستی را ميتوانسته از چنين ادم نان به نرخ روز خوری گرفته باشد؟.نامه های فروغ را به برادرش فريدون بخوانيد و بعد قضاوت کنيد. فروغ يک شاعر مترقی و واقعا يک شاعربه تمام معنا انسانی بود.   

[تاریخ ارسال: 28 Nov 2006]  [ارسال‌کننده: مهتاب ماکویی]  [  ]  
با سلام -تا جایی که من می دانم فروغ یک شاعر اجتماعی نویس بود ان هم در اواخر عمرش و در اثر تاثیری که از همنشینی با ابراهیم گلستان گرفته بود .فروغ هیچ وقت شاعری سیاسی نبود چه رسد به یک شاعر سوسیالیست .اگر کمی در شعرهایش دقت کنیم این نکته بسیار مشهود است. وصل کردن شاعران به نام و اصولا افرادی که نیستند تا از عقاید خود دفاع کنند به جریانات خاص چندان امر خوشایند و پسندیده ای نیست.بهتر است همه نویسندگان این مسئله را در نوشتار خود لحاظ کنند.   

[تاریخ ارسال: 25 Nov 2006]  [ارسال‌کننده: فرزين]  [  ]  
چرا من می گويم:"زبان فارسی نخستين سنگر مبارزه است"؟ و اصولا مبارزه با چه کسانی و برای چه؟
ابتدا بايد بپذيريم، که مبارزه برای بدست آوردن حقوق انسانی و منابع کشورمان و سروری ايرانيان پايه ای ترين چيزی است، که همهء ما بايد برايش تلاش کنيم. و اما تلاش ما بايد تلاشی متحدانه باشد. برای تلاش متحدانه، ما به دستيابی به جبههء مشترک نيازمنديم. و جبههء مشترک تنها هنگامی تحقق پذير است، که ما به درکی متقابل از سخن يکديگر برسيم. بنابراين بايد روش انديشيدن خود را در راستايی درست بياندازيم. مباحث زبانشناسی فقط برای بحث های آکادميک نيستند. همانگونه که بحث اقتصاد و جامعه شناسی و فلسفه و ماترياليسم تاريخی و ... بحثهای صرفا آکادميک نيستند. همهء اينها با هم "دانش رهايی" را می سازند و مردم مبارز بايد به اين آگاهی ها مجهز شوند.
زبانشناسی مادر همهء علوم انسانی است. از راه بررسی زبان است که ما درمی يابيم چه خط انديشه ای و چرا در طول تاريخ در ايران بوده است. اگر چپ هستيم، بايد با قضايا به گونه ای علمی برخورد کنيم. علم زبانشناسی به ما نشان می دهد که جامعهء ما دچار بحران و بيمار است. واين بحران را کسانی دامن می زنند. سپس روانشناسی اجتماعی به کنکاش در زوايای پيچيدهء جامعه می پردازد و سپس اقتصاد راه درمان را به گونه ای ديگر نشان می دهد. ولی همهء اين کارشناسان بايد به زبان فارسی تسلط داشته باشند، تا بتوانند پيام خود را به خوانندگان و شنوندگانشان برسانند. ما در برخورد طبقاتی شکست خورديم. ملاها پيروز شدند، صرفا به خاطر اينکه مردم روستايی ما پس از انقلاب سفيد به حاشيهء شهرها رانده شده و دارای تفکرات واپسگرايانهء روستايی و مذهبی بودند و روشنفکر آگاه نتوانست به بسيج مردم به دور طبقهء کارگر بپردازد و خود کارگران هم هنوز پرولتاريای سازمان يافته و دارای پيشينهء مبارزاتی و سنديکايی پيشرفته ای نبودند. سخن و روش انديشهء شهرنشينان و تودهء ناآگاه يکی نبود. هنوز هم نيست و بلکه هر روز بيشتر ميشود. اين فاصله را بايد کم کرد، تا بتوان در حرکت جامعه تاثير گذاشت.
روند توليد لمپن پرولتاريا در کشور ما با سرعت سرسام آوری ادامه دارد. همين لمپها هستند، که به فحشا و ... کشيده ميشوند و ... به سرکوب تضاهرات عدالتخواهانه می پردازند. رژيم اسلامی سرگرم بازتوليد لمپن پرولتاريااست. جلوی "انقلاب فرهنگی" رژيم را بايد با تجهيز مردم به زبان و فرهنگ پيشرو سد کرد. بنابر اين زبان وسيلهء ارتباط ما و نخستين سلاح است برای آگاهی دادن و بسيجيدن. پس نخستين سنگر مبارزه نيز هست. اميدوارم در اين مختصر توانسته باشم توضيح خرسند کننده ای بدهم.
  

[تاریخ ارسال: 25 Nov 2006]  [ارسال‌کننده: n.rahimi]  [  ]  
اقای فرزين خواهش ميکنم که اين خرافات ناسيوناليستی را بدور بريزيد که زبان فارسی عربی که به خط عربی مينويسيم سنگر مبارزه است! بر عليه کی؟ شما فکرميکنيد در اين دوره ای که شان و حرمت و حقو ق انسانی من وشما وتمام ملت های ايران توسط جنايتکارترين رژيم پايمال شده و رژيم مارا صغير و گوسفند می خواند بايد بدنبال احيائ حقوق انسانی مان باشيم ويا درست نوشتن ودرست خواندن و ساختن دستور زبان فارسی عربی مان ؟ . شما مينويسيد: زبان فارسی نخستين سنگر مبارزه است! ولی نمی نويسيد بر عليه چه کسانی ويا چه جريانی؟ اگر اين مبارزه را برعليه رژيم به فرمان شما بايد صورت گيرد که خوب رژيم هم همين را ميخواهد که همه ايرانيان مثل گوسفند سرشان را از صبح تا شب پائين بياندازند و مشغول مطالعه و ياد گرفتن دستور زبان فارسی بشوند!. و اگر شما ميفرمائيد که اين مبارزه بايد بر عليه افرادی امثال: بهنود و بنی صدر انجام گيرد چون که شما در مورد اين استادان! و نويسندگان! سالها پژوهش کرديد و متوجه شديد که دستور زبان فارسی عربی اين اشخاص از بن خراب است! بايد بگويم که اولا: فکر نميکنم هيچ انسان اگاه و مترقی اثار اين افرادی که نام برديد و کسانی امثال انها را بخواند که تا پی ببرد دستور زبان فارسی انها خراب است. و دوما: قبل از مبارز ه دستورزبان فارسی با اين افراد بخاطر خراب بودن دستور زنان فارسی عربيشان! اين افرا بايد به بخاطر خراب بودن انديشه شان و همکاری با ادمخوران حاکم بر عليه مردم محاکمه شوند. اقای فرزين: درست اموختن دستور زبان فارسی عربی و نمود های ديگر فرهنگ که شامل اداب و رسوم و سنت ها و دين ها و همچنين فقر فرهنگی ميباشد را بايد بعد از سرنگونی اين رژيم ضد مردمی و ضد هنرو فرهنگ به مردم اموخت. در حال حاظر مبارزه با فقر سياسی مردم را بايد در سنگر اول مبارزه قرار داد . وبه مردم بايد اموخت که چگونه منافع خودرا تشخيص دهند و برای ان مبارزه کنند.   

تعداد نظرهای ثبت شده در پیوند با این مقاله بیش از ۲۰ نظر است. برای مطالعه بقیه‌ی نظرها اینجا را کلیک کنید.

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.