شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

جمعه ۲۸ مهر ۱۳۹۶ - ۲۰ اکتبر ۲۰۱۷



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

بیست و یکم آذر، روز سرکوب و کشتار مردم آذربایجان!

بهرام رحماني

bamdadpress@telia.com

 

امروز بیست و یکم آذر، سالگرد حمله ارتش شاهنشاهی به آذربایجان و یادآور قتل و غارت و جنایت این ارتش است. روزی که ارتش شاهنشاهی با حمایت دولت­های بریتانیا و ایالات متحده آمریکا، مدنیت و انسانیت را در آذربایجان به خاک و خون کشید و در پرتو سرکوب این جنبش دمکراتیک رو به رشد، جنبش کردستان و جنبش کارگری سراسری و غیره را نیز به مسلخ برد.

جنبش آذربایجان، به رهبری فرقه دمکرات آذربایجان و جعفر پیشه­وری، یک جنبش چپ و برابری­طلب بود که 60 سال پیش، ارتش شاهنشاهی، نه تنها اعضا و فعالین این جنبش، بلکه مردم آذربایجان را بی­رحمانه و وحشیانه سرکوب و قتل­عام کرد.

حول و حوش 21 آذر، افراد مسن خانواده­های آذری که واقعه 21 آذر را به یاد می­آورند درباره هجوم وحشیانه ارتش شاهنشاهی به آذربایجان، داستان­های هولناک و تکان­دهنده­ای تعریف می­کنند. این وقایع تلخ و ناگوار علاوه بر اسناد و کتاب­های تاریخی، به دلیل این که سینه به سینه نیز ضبط شده و از نسلی به نسل دیگر منتقل گردیده است، نفرت عجیبی در میان مردم آذربایجان نسبت به حکومت شاه و نیروهای سرکوبگر او و همچنین حکومت جمهوری اسلامی و همه نیروهای سرکوبگر این حکومت نیز ریشه دوانده است.

از این رو بیست و یکم آذر، برای انسان­هایی چون من که در آذربایجان متولد شده و هزاران بار واقعه آذربایجان را با روایت­های گوناگون شنیده است معنا و مفهوم دیگری پیدا می­کند. من و ما و صدها هزار انسان با روایات واقعی جنبش دمکراتیک آذربایجان از یک سو و وحشی­گری ارتش شاه و عوامل و مزدوران محلی حکومت پهلوی در سرکوب این جنبش از سوی دیگر، بزرگ شدیم و با روایات چپ و سوسیالیستی و برابری­طلبی و آزادی­خواهی این جنبش عمیقا آشنا شدیم. هیچ کینه­ای از هیچ کسی به دل نگرفتیم، به فکر انتقام نیافتادیم، جز کینه و نفرت طبقاتی­مان از سیستم سرمایه­داری. راه حل را در این دیدیم که با روی­آوری به مبارزه متشکل و مشترک در جنبش کارگری کمونیستی سراسری در جهت سرنگونی سرمایه­داری و حکومت­های حامی سرمایه با هدف برپایی یک جامعه اشتراکی کمونیستی که در آن کار مزدی از بین رفته و هیچ انسانی، انسان دیگر را استثمار نمی­کند و هر انسانی به اندازه توانش در ساخت و به حرکت درآوردن ماشین اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی تلاش می­کند و به اندازه نیازش نیز سهم می­برد. در جامعه­ای که انسان­ها آزاد و برابرند و خلاقیت­های واقعی­شان در روند طبیعی رشدشان شکوفا می­شود. در چنین جامعه­ای هیج ملیتی و هیچ زبانی بر دیگری برتری نداشته و همه بدون توجه به ملیت، جنسیت و باورها و عقایدشان در کنار همدیگر زندگی پرنشاط و بدون ذغدغه­ای را دارند. جنبش کارگری کمونیستی ما در آذربایجان و سراسر ایران، با مارکس و انگلس، این بنیان­گذاران سوسیالیسم علمی و لنین، رهبر انقلاب کارگری سوسالیستی 1917 روسیه و ادامه دهنده راه بنیان­گذاران سوسیالیسم علمی عمیقا آشنا شد. بنابراین، آن چیزی که من از روایات مختلف تلاش­ها و تجارب تاریخی یک ساله حکومت دمکراتیک محلی آذربایجان و کتاب­ها و اسنادی که در این مورد وجود دارد کسب کرده­ام، این است که بر خلاف تبلیغات مسموم­کننده و غیرواقعی طیف سلطنت­طلبان وابسته به حکومت سرنگون شده دیکتاتوری پهلوی و به طور کلی شوینیسم فارس، رهبران فرقه دمکرات آذربایجان و همچنین پس از آن­ها، نیروهای چپ و کمونیست و آزادی­خواه آذربایجان، همواره در همکاری و همبستگی و اتحاد با فعالین گرایش چپ جامعه سراسر ایران، پیش­قدم بوده­اند تا در روندهای اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی سراسر ایران دخیل باشند و در راه برقراری آزادی و برابری بکوشند. رفع ستم ملی و حل پایه­ای این ستم، تنها از طریق مبارزه سراسری در سرنگونی حکومت مرکزی و برقراری یک جامعه عادلانه و آزاد و برابر و انسانی امکان­پذیر است.

حکومت مرکزی، با بسیج عربده­کشان سید­ضیاء، سران عشایر و ارتش و ژاندارمری تحت فرمان ژنرال شوارتسکف آمریکایی، با شکستن اعتصاب کارگران خوزستان، اصفهان، مازندران، گیلان، تهران و سرکوب خونین اعتراضات توده­ای توانست حاکمیت دیکتاتوری لرزان خود را به جامعه تحمیل کند، اما این سلطه خود را نتوانست بر آذربایجان نیز تسری دهد. این مسئله باعث شد که حکومت مرکزی و ارتش سرکوبگر آن کینه غیرقابل تصوری بر حنبش­ اجتماعی و دمکراتیک آذربایجان پیدا کنند که این کینه را روز 21 آذر با کشتار خونین و حتی تجاوز به حریم خصوصی انسان­های بی­دفاع و بی­گناه به اوج رساندند.

همین امروز نیز ژنرال­های بازنشسته­ای که در کشتار 21 آذر مردم آذربایجان، نقش فرماندهی داشتند و امروز در خارج کشور به سر می­برند در سالگرد 21 آذر، به دروغ و تحریف متوسل می­شوند و هر چه در ماهیت ضدانسانی دارند به فرقه دمکرات آذربایجان و رهبران آن نسبت می­دهند تا بر جنایات خود سرپوش بگذارند، مانند تیسمار آیرملو که به مناسبت سالگرد 21 آذر، مصاحبه­هایی با رادیوهای راست و سلطنت­طلبان داشت.

از سوی دیگر به خصوص در سال­های اخیر ناسیونالیست­های آذری با حمایت و پشتیبانی وزات امور خارجه آمریکا، گرایشات ناسیونایستی جمهوری آذریایجان، گرگ­های خاکستری ترکیه­(یک گروه فاشیستی)، طرفداران آتاتورک و غیره نیز تاریخ جنبش دمکراتیک آذربایجان را با سیاست­های پان ترکیستی خود تحریف می­کنند تا پشتوانه­ای غیرواقعی برای سیاست­های امروزیشان دست و پا کنند.

برای این که تاریخ به فراموشی سپرده نشود، به ویژه نیروی جوان ایران، به واقعیت­های تاریخی کشور خود آشنا باشند تا هدف و مسیر فعالیت­های سیاسی و اجتماعی خود را آگاهانه انتخاب ­کنند. باید واقعیت­های تاریخی را از زیر خار و خاشاک بیرون کشید؛ زیرا هر حکومت و تاریخ­­نویسان و روشنفکران نزدیک به حکومت­های دیکتاتوری، تاریخ را به نفع خود می­نویسند و پرده ساتری بر روی واقعیت­های تاریخی می­کشند. درباره همین نمونه جنبش دمکراتیک آذربایجان، حکومت شاهنشاهی و حتی همین امروز طرفداران این حکومت سرنگون شده دیکتاتوری، 21 اذر، یعنی روز کشتار مردم آذربایجان را روز «نجات» می­نامند؟! در حالی که در این روز هزاران انسان توسط ارتش دست­پرورده ژنرال شوارتسکف آمریکایی و با حمایت و پشتیبانی دولت­های بریتاتیا و ایالات متحده آمریکا، به خاک و خون کشیده شدند. دولت شوروی نیز نسبت به این وقایع نقش خنثی داشت.

پان ایرانیست­ها، پیشه­وری و دیگر رهبران فرقه دمکرات را با رکیک­ترین کلمات­ و تهمت­ها و افتراها مورد حمله قرار می­دهند. اساس دشمنی حکومت­های مرکزی بورژوایی با حق تعیین سرنوشت «ملل» تحت ستم جامعه ایران، ابعاد هولناکی دارد. این حکومت­ها سیاست­های فاشیستی خود بر علیه مردم تحت ستم مناطق مختلف ایران را به جایی رساندند که حتی به کارگیری زبان مادری را نیز ممنوع اعلام کردند. هر کسی در این مورد زبان اعتراض گشود، به بهانه تجریه­طلبی و به خطر انداختن تمامیت ارضی کشور به زندان و شکنجه و اعدام محکوم نمودند. از این رو، برخوردها و عملکردهای حکومت­های دیکتاتوری ایران، دست کم از انقلاب مشروطیت به این سو، چه از نوع «ملی» پهلوی و چه از نوع «مذهبی» جمهوری اسلامی را باید در سیاست­های غیرانسانی پلیسی - فاشیستی آن­ها مورد تجزیه و تحلیل قرار داد. بی­خود نبود که رضاخان میرپنح، هیتلر، رهبر آلمان نازی را مرجع و الگوی خود قرار داده بود. واقعیت این است که برخلاف ادعای شوینیست­های فارس و برخلاف ادعای ناسیونالیست­های آذری، رهبران فرقه دمکرات آذربایجان عمدتا کمونیست­های انترناسیونالیست بودند که بر اتحاد و همبستگی کل کارگران و مردم محروم و زحمت­کش ایران تاکید می­کردند و در مقابل قلدری سیاست­های تبعیض­آمیز و فاشیستی حکومت مرکزی نیز با شهامت ایستادند و بهای گران تاریخی آن را نیز پرداختند.

 

فقر و گرسنگی و سرکوب دولتی

در مقطع جنگ جهانی دوم، حکومت شاهنشاهی و ارتش آن، همواره به سرکوب جنبش­های حق­طلب ایران و تجمعات و اعتراضات مردم مشغول بودند و هزینه­های کلانی را به ارتش و سرکوب­ها اختصاص می­دادند، در حالی که اکثریت مردم ایران، با فقر و گرسنگی فزاینده دست و پنجه نرم می­کردند و حتی محتاج پیدا کردن لقمه نانی بودند.

جان فوران، استادیار جامعه شناسی دانشگاه کالیفرنیا، در کتاب 628 صفحه­ای خود به نام «مقاومت شکننده، تاریخ تحولات اجتماعی ایران»، درباره بحران اقتصادی ایران، می­نویسد: «جدی­ترین کمبود زمان جنگ در ایران، کمبود نان بود. در تهران قیمت نان در بازار آزاد در نیمه اول 1321 - سال 1942، از 6 سنت به یک دلار رسید. در مرداد و شهریور 1321 – اوت 1942 که احمد قوام نخست وزیر شد قرص نانی را روی میز کنفرانس مطبوعاتی خود گذاشت و گفت: «مشکل من این است. اگر بتوانم نان مرغوب در دسترس ایرانیان قرار بدهم سایر مشکلات حل خواهد شد.»­ در پاییز آن سال کمبود شدیدتر شد. کیفیت نان بسیار بد بود. نانواها آرد را الک می­کردند با آرد الک شده برای ثروت­مندان نان می­پختند و برای بقیه مردم، آرد را با خاک اره، ماسه، خاکستر و خاک مخلوط می­کردند. در روزهای 18 - 17 آذر 1321 - 9 - 8 دسامبر 1942 که جیره نان کم­تر شد بلوای نان درگرفت هزاران تظاهرکننده شامل دانش­جویان، زنان و بچه­هایشان جلو مجلس شورای ملی گرد آمدند و فریاد می­زدند: «یا مرگ یا نان». به دنبال این تظاهرات، نیروهای مسلح احضار شدند تا جلو تاراج اموال مردم را بگیرند. در این بلوا 20 نفر کشته، 700 نفر زخمی و 156 نفر بازداشت شدند. به بازار نیز معادل 150 هزار دلار خسارت وارد آمد. در سایر جاها نیز در سال­های 1321 - 1942 و 1322 - 1943 بلوای نان وجود داشت تا این که متفقین و دولت ایران دست به کار شدند و با وارد کردن گندم، عرضه نان را تحت کنترل درآوردند.»­ حاصل این همه، پریشانی معیشتی و زندگانی طبقه­های متوسط و پایین شهری در خلال جنگ جهانی دوم و پایین رفتن سطح زندگی این طبقه­ها بود. بازرگانان عمده، دلال­ها و طبقه­های بالای شهری راه­هایی برای پول درآوردن و از آن گل­آلود بحران اقتصادی ماهی گرفتن پیدا کردند، در حالی که توده مردم از تورم و کمبود سخت آسیب دیدند و نابرابری درآمدها افزایش یافت.»­(مقاومت شکننده، تاریخ تحولات اجتماعی ایران، جان فوران، ترجمه: احمد تدین، نشر: موسسه خدمات فرهنگی رسا، صص 398 و 399)

همچنین قبل از این که ارتش شاهنشاهی وارد آذربایجان و کردستان بشود و دولت­های خودمختار محلی آذربایجان و کردستان را از بین ببرد، اعتصاب عظیم کارگری در جنوب ایران، در صنایع نفت به وقوع پیوست که به لحاظ تاریخی اهمیت ویژه­ای در جنبش کارگری کمونیستی ایران دارد.

جان فوران، می­نویسد: «بین ماه­های اردیبهشت و خرداد - و تیر و مرداد - ژوئیه، یکی از بزرگ­ترین­(اگر نگوییم مهم­ترین) اعتصاب­های تاریخ خاورمیانه توسط کارگران صنعت نفت برگزار شد و با موفقیت به پایان رسید. روز 11 اردیبهشت 1325 – اول ماه مه 1946، روز جهانی کارگر هشتاد هزار کارگر در آبان محل پالایشگاه نفت رژه رفتند: «یک زن سخن­ران، نفت را به «جواهر» تشبیه کرد و انگستان را متهم ساخت که مزد کارگران ایرانی صنعت نفت را حتی در حد غذای یک سگ قرار نداده است. وی سپس خواهان ملی شدن نفت ایران شد. احتمالا این نخستین بار بود که در خیابان­های آبادان آشکارا از ملی کردن صنعت نفت سخن به میان می­آمد.» روز 20 اردیبهشت - دهم ماه مه، دو هزار کارگر در میدان نفت آغاجاری دست به اعتصاب زدند و خواهان افزایش دست­مزد شدند. شرکت نفت ایران و انگلیس ابتدا آب منطقه کارگری را قطع کرد اما پس از سه هفته به تقاضای کارگران تن درداد چون شورای متحده مرکزی تهدید کرد که در آبادان اعتصاب عمومی به راه خواهد انداخت... روز 19 تیر - دهم ژوئیه، شرکت نفت انگیس و ایران از مزد کارگران کاست و استاندار خوزستان در آن منطقه حکومت نظامی اعلام کرد. با این اقدام اعتصاب 4 روزه 100 هزار کارگر نفتی و غیرنفتی شروع شد و به رغم درگیری­های اعتصابگران با عشایر عرب تحریک شده توسط بریتانیا، کارگران موفق شدند تصمیم شرکت در مورد کاهش دست­مزدها را لغو کنند و حداقل حقوق را بالا ببرند.»­(همان منبع، صص 417 و 418)

لازم به تاکید است که ملی شدن نفت ایران را برخلاف ادعای ملی­گریان طرفدار مصدق، برای اولین بار در تاریخ، کارگران اعتصابی شرکت نفت اعلام کردند.

حق مردم مناطق مختلف ایران

مردم مناطق مختلف ایران، ویژه­گی­های محلی و زبان خود را دارند چون آذربایجان، کردستان، بلوچستان، لرستان و چهار محال بختیاری و غیره. ابتدایی­ترین حق مردم این مناطق این است که به زبان خود بخوانند و بنویسند و حرف بزنند. احزاب و سازمان­های سیاسی و دیگر تشکل­های صنفی و اجتماعی محلی، رادیو و تلویزیون، کودکستان و مدرسه و دانشگاه خود را داشته باشند. هیچ کدام از این ملیت­ها و زبان­ها بر دیگری برتر نباشند و حکومت مرکزی نیز هیچ تبعیض بر هیچ کدام از این مناطق قائل نشود. در چنین شرایطی شهروندان جامعه ایران، بدون توجه به ملیت و جنست و باورهایشان شهروندان برابر به حساب می­آیند و در اتحاد و همبستگی و هم­یاری با همدیگر از همه دستاوردهای اقتصادی، علمی و اجتماعی به طور یک­سان و برابر برخوردار می­گردند. مردم این مناطق حق دارند اشعارشان را به زبان خود بسرایند؛ داستان­ها و دیگر کتاب­های علمی و ادبی­شان را بنویسند. روزنامه­های محلی خود را انتشار دهند. برای این که کلیه شهروندان ایران با هر زبانی که تکام می­کنند و در هر شهر و روستایی ساکن هستند به دلیل این که با همدیگر به راحتی مراوده و رابطه انسانی و اجتماعی داشته باشند، زبان فارسی را هم در کنار زبان محلی در همه سطوح مدرسه و دانشگاه یاد بگیرند. چنین سیاستی بی­شک به رشد و گسترش و شکوفایی اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی سراسری کشور کمک شایانی می­رساند. اما متاسفانه به دلیل سیاست­های غیرانسانی و سرکوبگرانه و فاشیستی حکومت­های پهلوی و جمهوری اسلامی، مردم برخی از مناطق ایران، آگاهانه و عامدانه در فقر و محرومیت فزاینده قرار داده­ شده­اند. برای مثال، مردم غرب زبان خوزستان بر روی دریایی از منابع طبیعی گاز و نفت زندگی می­کنند، اما در محرومیت شدید به سر می­برند. هنوز هم جمهوری اسلامی، ویرانه­های جنگ را بازسازی نکرده است، حتی در برخی مناطق مردم خوزستان دسترسی به آب آشامیدنی سالم ندارند. در سیستان و بلوچستان فقر و محرومیت به اوج خود رسیده است، در حالی که جمهوری اسلامی، برای بستن دهان مردم این منطقه و مرعوب کردن آن­ها میلیاردها تومان صرف مانورهای نظامی با مدرترین تجهیزات توپ و تانک و هواپیما و هلیکوپترهای جنگی برای آفریدن رعب و وحشت در این منطقه برگزار می­کند و به اعدام­های گروهی و سرکوب دست می­زند.

آذربایجان هم که دورانی یکی از استان­های غنی ایران بود و در تاریخ اقتصادی، سیاسی و اجتماعی این کشور جایگاه ویژه­ای داشت، امروز با سیاست­های تبعیض­آمیز و سرکوبگر جمهوری اسلامی، آهسته­آهسته در حال تبدیل شدن به استان­های فقیر کشور است. شاید این انتقامی است که جمهوری اسلامی به ویژه از کارگران و مردم آزادی­خواه و فعالین سیاسی آذربایجان، به دلیل پیش­گامی در انقلاب مشروطیت و انقلاب 1357 مردم ایران را ب­گیرد؟ یا این که این حکومت بتواند جایگاه واقعی آذربایجان را به عنوان سنگر آزادی­خواهان سراسر ایران، در هم بشکند.؟!

پس از این که رضاخان میرپنج به حاکمیت رسید همه دستاوردهای انقلاب مشروطیت را همانند جمهوری اسلامی سرکوب کرد و راه رشد و گسترش و تعمیق آن را سد کرد. همه احزاب و تشکل­های زنان و غیره دوران انقلاب مشروطیت که گرایش سیاسی چپ و سوسیالیستی داشتند نه تنها در همه جای ایران، به ویژه در تهران سرکوب و کشتار شدند، بلکه با ممنوع کردن تدریس زبان مادری در مناطق غیرفارس ایران و سرکوب جنبش­های مردم تحت ستم این مناطق،، ضربات هولناک و غیرقابل جبرانی به رشد جامعه ایران در همه عرصه­های اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی وارد ساخت.

اساسا تحولات پرشتابی که در عرصه­های اقتصادی و اجتماعی برای بسط و تکوین سرمایه­داری در سطح جهانی جریان داشت، حاکمان ایران نیز برای حفظ حاکمیت خود مجبور بودند این تحولات را گسترش دهند تا روند و چرخه تولید سیتم سرمایه تسریع گردد. دولت­های دیکتاتوری پهلوی، برای برقراری این تحولات به شیوه­های امنیتی و پلیسی و دولت متمرکز قدرقدرت متوسل شدند. در چنین روندی است که رضا خان، هم­زمان با سرکوب جنبش­های اجتماعی ایران، نظیر جنبش کارگری کمونیستی، جنبش زنان و جنبش­های آزادی­خواه و برابری­طلب مردم تحت ستم، با یاری هم­کیشان خود چون هیتلر، صدراعظم فاشیست آلمان، اقداماتی را در جهت برقراری دولت قدرتمند مرکزی و ارتش منظم و زبان واحد آغاز کرد. رضاخان، آتشی در ایران برپا کرد که تر و خشک را با هم سوزاند و مردم مناطق غیرفارس زبان ایران را حتی از زبان مادریشان محروم کرد و از این طریق لطمات غیرقابل جبرانی به رشد و شکوفایی اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی ایران زد. بنابراین، اگر بورژوازی ایران به اقدامات رضاخان با کمک دولت آلمان هیتلری می­نازد، اما کارگران و زحمت­کشان و مردم همه مناطق غیرفارس، سرکوب­ها و کشتارها و تحقیرهای او و پس از او، پسرش محمدرضا شاه را هرگز فراموش نخواهند کرد. در یک کلام رضاخان و پسرش، عامل بدبختی و عقب ماندگی ایران شدند. کسی که زبان کشی و ملت کشی می­کرد، چگونه می­توانست عامل رشد و شکوفایی باشد؟ جمهوری اسلامی نیز محصول و زاده، حکومت پهلوی است.

در جنگ جهانی دوم، که آلمان نازی تمام اروپای غربی و شرقی را به خاک و خون می­کشید و کوره­های آدم­سوزی راه می­انداخت، رضاخان و حکومتش سخت متحد هیتلر بودند. به همین دلیل با ورود نیروهای متفقین به ایران رضاخان را از پادشاهی عزل کردند و پسرش محمدرضا را به جای او بر تاج و تخت نشاندند.

در چنین شرایطی زندانیان سیاسی از زندان­های مخوف رضاخان آزاد شدند. رسانه­ها فرصت آزادی یافتند. احزاب و سازمان­ها و تشکل­های زنان و کارگران فعالیت­های خود را از سر گرفتند. نسبتا فضای سیاسی و اجتماعی و فرهنگی بازتری در ایران پدیدار شد.

در این میان نیرو­های سوسیالیست و آزادی­خواه تبریز که تجربه­های ارزنده­ای در مبارزه طبقاتی و مبارزه علیه اختناق داشتند، تلاش نمودند که از این فضای باز سیاسی نهایت سود را به نفع کارگران و مردم محروم و زحمت­کش ببرند.

مبارزه سیاسی و اجتماعی فرقه دمکرات آذربایجان با استقبال مردم این منطقه به ویژه کارگران و زحمت­کشان قرار گرفت. در حالی که در فروردین ماه 1321، کمیته ایالتی حزب توده ایران، فعالیت خود را در تبریز شروع کرده بود با تشکیل فرقه دمکرات آذربایجان که زمینه­های تشکیلاتی آن مهیا می­شد به مخالفت برخاست. از سوی دیگر حکومت مرکزی هم بر سر تشکل و فعالیت احزاب مانع بزرگی بود.

در آیذربایجان، روزنامه­ای دو زبانه - فارسی و ترکی آذری - را به نام «آذربایجان»؛ منتشر شد. انتشار این روزنامه در نخستین روزهای خود با واکنش شدید حکومت مرکزی قرار گرفت تا جایی که مانع انتشار آن شدند. بار دیگر تبریز مانند سابق به مرکز فعالیت­های هنری تبدیل شد. کانون هنرپیشگان(آکتورال آذربایجان) نمایشنامه­هایی را به زبان ترکی آذری به روی صحنه آوردند. امید و آرزو تحول بزرگی در جهت دست­یابی به آزادی و برابری در میان مردم آذربایجان آن­چنان جایگاهی باز کرد که فقر و محرومیت نیز نتوانست مانع رشد و گسترش و پیشروی این آرزوهای بزرگ مردم این دیار شود.

بیوگرافی مختصری از جعفر پیشه­وری

جعفر پیشه­وری، در سال 1272، در روستای زاویه سادات خلخال چشم به جهان گشود. دوازده ساله بود که همراه والدینش برای پیدا کردن کار به قفقاز رفت. در آن سال­ها به دلیل مشکلات اقتصادی، فقر و فلاکت و بی­کاری هر سال عده­ای راهی قفقاز می­شدند. فریدون آدمیت، می­نویسد: « تنها در 1904 برای پنجاه و چهار هزار و هشتصد و چهل و شش­(54846) عمله معمولی ایرانی ویزای مهاجرت به روسیه صادر شد. در 1905، سیصد هزار ایرانی به روسیه رفته که قسمت اعظم آن را کارگران تشکیل می­دادند.

پیشه­وری، درباره زندگانی خود، می­نویسد: «... در زاویه سادات خلخال آذربایجان در سنه 1272 متولد شدم. در اثر حوادث و زد و خوردها در سن 12 سالگی با خانواده خود به قفقاز مهاجرت کردم و از آن تاریخ در تلاش معاش قدم گذاشتم. در مدرسه­ای که تحصیل می­کردم وارد کار شدم. آن­جا مانند یک نفر مستخدم ساده خدمت کردم. پس از خاتمه مدرسه در همان­جا به معلمی پرداختم... در این میان جنگ بین­المللی و پشت سر آن انقلاب کبیر روسیه سر رسید. اقیانوس نهضت اجتماعی مرا هم مانند سایر جوانان معاصر از جای خود تکان داده به میدان مبارزه سیاسی انداخت. اول از مقاله­نویسی شروع کردم و سپس وارد خدمت شدم... نظر به صمیمیت و صداقتی که در کار داشتم مترقی­ترین تشکیلات سیاسی ایرانیان مرا با آغوش باز پذیرفت. دستور داد روزنامه حریت­ را تاسیس و اداره کنم... من از جوانان ایرانی بودم که آزادی ملل روسیه­(انقلاب روسیه) عملا دخالت داشتم و در این کار بزرگ و پرافتخار علاوه بر مبارزه آزادی­خواهی یک نظر ملی مرا تحریک می­کرد. من می­دانستم که نجات و سعادت ملت و میهن من در پیشرفت رژیمی است که انقلابیون روسیه می­خواهند و اگر غیر از لوای پرافتخار لنین بیرق دیگری در روسیه در اهتزاز باشد، استقلال و آزادی ملت ایر ان همیشه در معرض خطر خواهد بود. نهضت آزادی جنگل مرا هم مانند همه آزادی­خواهان ایرانی جلب نمود. بدون فوت وقت به آن­جا شتافتم... در آن جا هم پیوسته در صف اول بودم. روزنامه می­نوشتم و سخن­رانی می­کردم.

در شدیدترین دوره نهضت ملی گیلان، ملیون­(کمونیست­ها) تصمیم گرفتند مرکز فعالیت خود را به تهران انتقال دهند و در آن­جا بر علیه استبداد و ارتجاع و زورگویی مبارزه کنند. پیش از هر کسی من دم نظر بودم. همه از من انتظار فعالیت و کار داشتند. من هم در نوبه خود تردید به خود راه ندادم. فرونتها­­(جبهه­ها) و جنگل­ها و کوه­ها را پیموده خود را به تهران رسانیدم. در آن­جا عده بی­شماری را پیدا کرده، دست به دست آن­ها داده وارد کار شدم... ما در تهران علاوه بر سازمان­های جدی سیاسی، شورای مرکزی اتحادیه کارگران را که اعضایش آن روز به هفت هزار نفر بالغ می­شد موفق شده بودیم تشکیل بدهیم.

شورای اتحادیه کارگران، ارگان خود را تاسیس کرد. این روزنامه حقیقت بود. به استثنای چند مقاله که رفقای آزادی­خواه آن روز می­نوشتند تمام مقاله­های روزنامه مزبور از قلم من تراوش کرده است...

با پیدایش رضاخان جریان نبرد ما مجرای دیگری پیدا کرد. در اثر حبس­ها و تبعیدها و اعدام­های بی­رحمانه که شروع شده بود ناچار شدیم رویه خود را تغییر بدهیم. چهار بار مراکز ما را به واسطه بازداشت و توقیف منحل کردند. ولی ما که خود را سربازان راه آزادی می­دانستیم پست خود را ترک نکرده پنحمین مرکز را تشکیل دادیم. فعالیت مطبوعاتی خود را به اروپا منتقل کرده، روزنامه و مجلات خود را توانستیم از دیوار چینی که پلیس رضاخان دور ایران کشیده بود به ایران برسانیم. بالاخره در سال 1903 بازداشت شدیم... بالاخره بعد از هشت سال پنجاه و سه نفر را نزد ما آوردند... در سال 1913 پس از بازداشت ده ساله خود از زندان مستقیما به کاشان تبعید کردند. این تبعید برای من سخت­تر از زندان بود ولی هرگز روح من مایوس نشد.»­(جعفر پیشه­وری، «سرگذشت من»، آژیر، شماره 91، 15 مرداد 1322)

دکتر مصطفی الموتی، که از نزدیک با پیشه­وری آشنائی داشت، می­نویسد: پیشه­وری، با آراکل میکائیلیان­(سهراب سلطان­زاده) همکاری نزدیک داشت. در سال 1309، گرفتار و به ده سال زندان محکوم می­شود. در سال 1317، با زندانیان سیاسی جدید آشنا می­شود. جوانان که همه تحصیل کرده و کتاب خوانده بودند از دیدن ماها که هشت و نه و ده سال در زندان به سر برده و روحیه خود را نباخته بودیم تشویق شدند و ما را سرمشق خود قرار داده و نیروی معنوی گرفتند. بعد از ده سال زندان کشیدن به کاشان تبعید می­شود و همان­جا مجددا با چند نفر دیگر زندانی می­شود. بیست روز بعد از حمله متفقین به ایران از زندان آزاد و عازم تهران می­شود. در تهران، روزنامه آژِیر را با کمک یاران هم­فکر خود پی می­ریزد. و شروع به کار می­کند.

حزب کمونیست ایران که ابتدا در محله «صابونچی» در باکو با عنوان «حزب عدالت» در ماه مه 1917 تشکیل و اسدالله غفارزاده به عنوان صدر این حزب انتخاب شد و در تابستان 1299 رسما با عنوان «حزب کمونیست ایران»، موجودیت خود را اعلام کرد. پس از اولین کنگره حزب کمونیست ایران که در انزلی تشکیل شد، چهار نفر سخن­گوی این حزب شمرده می­شدند: کامران آقازاده­(آقایف)، آواتیس میکائیلیان­(سلطانزاده)، میرجعفر جوادزاده­(پیشه­وری) و حیدرخان عمواوغلی.

پیشه­وری، در انتشار و همکاری با نشریانی چون آذربایجان جزء لاینفک ایران، اکینجی­(کشاورز)، حقیقت، آژیر و ... نقش به سزایی داشت.

وی در روزنامه حریت و روزنامه­های دیگر کمونیستی مانند آذربایجان فقراسی­(تنگدستان آذربایجان)، یولداش­(رفیق)، کمونیست، آذربایجان موقت حزبی انقلاب کومیته­سینین اخباری­(اخبار کمیته حزب انقلابی موقت آذربایجان)، مجله مشعل و...، ده­ها مقاله به چاپ رساند؛ و سردبیری یولداش را نیز عهده­دار بود. او، در این مقالات با بررسی اوضاع اقتصادی و سیاسی و اجتماعی ایران، راه حل انقلاب پرولتری را در مقابل جامعه قرار می­داد: «فقط یک انقلاب پرولتاریایی تداوم تاریخ ایرانیان را تضمین می­کند.»­(جعفر پیشه­وری، «ایرانلی لارا انتباره»، حریت، شماره 33، 21 نوامبر 1919، به نقل از «آخرین سنگر آزادی»، به قلم رحیم رئیس نیا)

روزنامه حقیقت، از اوایل دی ماه 1300 تا اوایل تیر ماه 1301 با مدیریت محمد دهگان انتشار یافت. گذشته از پیشه­وری که از آغاز تا پایان در اغلب شماره­های آن مطلب داشت، تعدادی نویسنده و شاعر نیز که غالبا به اتحادیه­های کارگری و یا حزب کمونیست ایران وابسته و یا هوادار آن­ها بودند با آن همکاری می­کردند.­(آخرین سنگر آزادی)

فریدون کشاورز می­نویسد: «همان­طور که در ابتدای صعود سردار سپه­(رضاشاه) روزنامه حقیقت را منتشر می­کرد پرفروش ترین روزنامه تهران بود، کریم کشاورز برادرم که با پیشه­وری از سال­های انقلاب گیلان دوست نزدیک و همکار بود در روزنامه آژِیر با او همکاری می­کرد.

رحيم رئيس­نيا، در مقدمه كتاب «آخرين سنگر آزادی»، مجموعه مقالات جعفر پيشه­وری در روزنامه «حقيقت» را چاپ شده است، درباره پیشه­وری، می­نویسد:

«... شايد نويسندگان اين سطور دچار حيرت شوند كه پيشه­وری از كجا شروع كرد و سرنوشتش چگونه رقم خورد. اگر در دو كلمه خلاصه كنيم، پيشه­وری با ايران شروع كرد و با ايران نيز تمام كرد! يعنی شش ماه پس از فرارش به باكو در جلسه­ای با مير جعفر باقراف بحث به سرنوشت فرقه می­كشد. باقر اوف كه چشم و چراغ استالين در آذربايجان بود، به پيشه­وری می­گويد: «اگر از همان نخست به اتحاد شوروی می­پيوستيد، به اين سرنوشت دچار نمی­شديد! و پيشه­وری پاسخ می­دهد اشتباه ما در اين بود كه سرنوشت خود را از ايرانيان ديگر جدا كرديم و حالا به اين روز افتاده­ايم.» (نقل به مضمون، از شاهدان عينی از جمله دكتر جهانشلو، وزير بهداری دولت خود مختار آذربايجان)...»

در سال 1921 (1300) پيشه­وری، برای شركت در جلسات كنگره سوم كمينترن به مسكو رفت و ديگر به جنگل برنگشت، بلكه از راه خراسان عازم تهران شد و پس از دو سه ماه بی­كاری در روزنامه «حقيقت» به عنوان مترجم و نويسنده مشغول به كار گردید. حالا اين جوان حدود 28 - 29 ساله است. او، در سال 1309 به اتهام فعاليت­های كمونيستی 11 سال در زندان به سر ­برد و پس از آزادی روزنامه «آژير» را از خرداد 1322 تا اواسط 1324 منتشر کرد.

پیشه­وری، در دوره 14، قانون­گزاری از تبریز به نمایندگی مردم تبریز انتخاب شد. در اثر مخالفت عده­ای از وکلا، اعتبارنامه­اش را مجلس رد کرد.

کسروی، می­نویسد: از مجلس کارهائی سر زد که جز غرض­ورزی معنائی نداشت. برای مثال می­گویم اعتبارنامه پیشه­وری را چرا نپذیرفتند؟ علتش چه بود؟ آیا اکثریت حق دارد به دل­خواه یکی را بپذیرد و یکی را نپذیرد؟ اگر می­گویند پیشه­وری هوادار شوروی بود، هوادار شوروی دیگران هم بودند. پس چرا تنها این را به کنار زدند؟ اگر می­گویند انتخابش طبیعی نبود، اولا آنچه من شنیدم انتخاب پیشه­وری از تبریز طبیعی بوده است. ثانیا کسانی که انتخابشان طبیعی نبود، در مجلس بسیار بودند. فلان مرد که یک عمر در تهران زیسته، در این­جا هر چه تلاش کرد به جائی نرسید و از فلان گوشه آذربایجان از شهری که ده نفر او را نمی­شناختند وکیل درآمد پس چرا او را رد نکردید؟ آیا این­ها جز دیکتاتوری چه معنائی دارد؟

جالب این که موقع رای­گیری مجلس به اعتبارنامه پیشه­وری، «دو نفر از فراکسیون حزب توده … از دادن رای به اعتبارنامه پیشه­وری خودداری نمودند.»

پیشه وری، در عین حال فعال سیاسی سوسیالیست و چهره فعال آذربایجان بود که سال­های زیادی از عمر خود را در زندان رضا شاه گذرانده بود، از سوی مردم تبریز به نمایندگی انتخاب و روانه مجلس شورای ملی شد. اما اعتبارنامه او و هم­رزمش رحیم خویی، با دخالت مستقیم ریاست جلسه رد شد. پیشه­وری، بار دیگر روانه تبریز شد و به مبارزه سیاسی و فرهنگی خود ادامه داد. تا این که او و هم­فکرانش با حمایت و پشتیبانی همه جانبه کارگران و مردم زحمت­کش آذربایجان، فرقه دمکرات آذربایجان را تاسیس کردند. در چنین شرایطی کمیته مرکزی حزب توده به شدت با تشکیل فرقه به مخالفت برخاستند. اما حمایت توده­های مردم از فرقه به حدی بود که تلاش­های حزب توده برای به شکست کشاندن آن، بی­نتیجه ماند.

تشکیل فرقه دمکرات آذربایجان و دولت خودمختار محلی

تبریز، از دوران قدیم مرکز فعالیت­های اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی بود، در این دوره این فعالیت­ها از جنبه اجتماعی به اوج خود رسیده بود. از اكتبر سال 1941 تا سپتامبر 1945، مجموعا 21 روزنامه در آذربايجان چاپ و منتشر می­شد. از اين تعداد، 14 روزنامه به فارسی، سه تا به تركی­ آذری، سه روزنامه دو زبانه فارسی - تركی و يك روزنامه به زبان ارمنی انتشار می­يافت.( کتاب آذربايجان در تاريخ معاصر، ص 101)

در اواخر تابستان 1945 بود كه فرقه دموكرات آذربايجان با گردانندگان همين روزنامه­ها ايجاد گرديد. بنا به نوشته آقای اتابكی در همان كتاب آذربايجان در تاريخ معاصر، تقريبا قريب به اتفاق موسسين فرقه از تبار آذربايجانی­اند و در ايران به دنيا آمده­اند و متوسط سن­شان 39 سال بوده است. 36 در صد از طبقه پايين متوسط يا از خانواده كارگرانند. 48 درصد از خانوده­های طبقات متوسط یا بالای متوسط و 16 درصد از قاجار یا از سرشناسان ایلات بودند.­(همان منبع، ص 135)

فرقه دمکرات آذربایجان، در شهریور و مهر 1324 - سپتامبر 1945، پیشه­وری و یاران خیابانی و دیگر پیشگامان جنبش کمونیستی آن دوره ایران و آذربایجان، فرقه دمکرات آذربایجان را تشکیل دادند. در دوازدهم شهریور ماه 1324 با انتشار بیانیه­ای­(مراجعت نامه) دوازده ماده­ای خود که اهداف و بینش فرقه و رهبری آن بود، موجودیت خود را رسما اعلان کرد. در این بیانیه به اجرای قانون اساسی، تمامیت ارضی، آزادی­های فردی و اجتماعی اشاره شده و در بخشی از آن آمده است: «توام با حفظ استقلال و تمامیت ایران، لازم است به مردم آذربایجان آزادی داخلی و مختاریت مدنی داده شود تا بتوانند در پیش­برد فرهنگ خود و ترقی و آبادی آذربایجان با مرعی داشتن قوانین عادلانه کشور، سرنوشت خود را تعیین سازند.» در بخش­های دیگراز مواد بیانیه به رشد اقتصادی، سیاسی و مبارزه با مفاسد اداری و اجتماعی اشاره شده و در بخش پایانی بار دیگر به اتحاد و سازندگی در همه جای ایران تاکید شده است: «... ایمان داریم که اصلاح و ترقی آذربایجان موجب ترقی ایران خواهد شد و به این وسیله میهن از دست قلدرها و مرتجعین نجات خواهد یافت.»

با انتشار این بیانیه، تهمت و افترا و توطئه علیه فرقه از طرف جریانات مختلف شوینیستی و حکومت مرکزی شدت گرفت. فرقه و رهبران آن را عامل بیگانه و تجزیه­طلبی معرفی می­کردند. در حالی که پیشه­وری، در هر فرصتی می­گفت: «... هدف ما مبارزه با استبداد و ارتجاع است... ایران وقتی آباد و خوشبخت و دارای وحدت ملی حقیقی خواهد شد که انجمن­های ایالتی و ولایتی در تمام نقاط به ویژه در آذربایجان تشکیل یابد...»

سرانجام در مهر ماه 1324، کنگره فرقه دمکرات آذربایجان با شرکت هزاران نفر از نمایندگان مردم و با پشتیبانی 150000 امضاء تشکیل شد. کنگره اساسنامه فرقه را مورد تصویب قرار داد. در این اساسنامه به آزادی­های فردی، اجتماعی، آزادی وجدان و مطبوعات اشاره شده است. برای اولین بار در تاریخ سیاسی ایران، به زنان حق شرکت در انتخابات داده شد. حمایت و پشتیبانی گسترده کارگران و مردم محروم و روشنفکران سیاسی سوسیالیست از فعالیت­های فرقه، حکومت مرکزی را به وحشت انداخت. از این رو، عوامل مستقیم و غیرمستقیم خود مامور خرابکاری و کارشکنی و تفرقه کرد تا از این طریق فرقه را نابود کند. کارگران و مردم محروم به ویژه جوانان، دست­دسته با شور و شوق به صفوف فرقه می­پیوستند. حکومت مرکزی، بحث مداخله نظامی و تحریم همه جانبه اقتصادی و اداری آذربایجان را پیش کشید. کنگره و مجلس منتخب فرقه، برای پیش­گیری از احتمال حمله نظامی و تحریم اقتصادی حکومت مرکزی، دولت دمکراتیک خودمختار آذربایجان را به رهبری پیشه­وری تشکیل داد.

فعالین فرقه دمکرات، از 19 آبان تا 29 آبان، ده روزی که در تمام نقاط آذربايجان تظاهرات و ميتينگ­های بزرگی را سازمان­دهی کردند كه عمده خواست­های این میتینگ­ها، همان تشكيل «انجمن­های ايالتی و ولايتی» بود. در اين تجمعات رهبران و نماينده­های فرقه در شهرستان­ها و بخش­های مختلف آذربايجان نيز پا به عرصه وجود گذاشتند. نمایندگان فرقه در این گردهمايی­ها و سخن­رانی­های خود به «نمايندگی» انتخاب شدند و در 29 آبان 724 نفر از اين نمايندگان از طرف مردم آذربايجان وارد تبريز شدند تا در مجمعی كه «مجمع ملی آذربايجان» خوانده شد، شركت كنند. اين مجمع، نامه سرگشاده به شاه و نخست وزير و رئيس مجلس نوشت و در آن خواستار «حق خودمختاری» گرديد. در ششم آذر ماه 1324، مجمع ملی انتخاباتی را برای انجمن­های ايالتی و ولايتی ترتيب داد كه پنج روز طول كشيد و برای نخستين بار در تاريخ مشروطه ايران­(و شايد در طول تاريخ ايران) زنان نيز حق رای پيدا كردند. در اين انتخابات نام انجمن ايالتی و ولايتی به «مجلس ملی» تغییر داده شد. فرقه در این دوره می­گفت كه دويست هزار عضو دارد و صد نفر نماينده «مجلس»، كه با رای مستقيم مردم انتخاب شده­اند. در اين مدت، فرقه نیروی مسلحی به نام «فدائی» را به وجود آورد که در سراسر آذربايجان سازمان­دهی شده بودند. این نیرو، بعدها ارتش منظم دولت آذربایجان را تشكيل داد. در همين اواسط آذر ماه بود كه كه فدائيان در مراغه، مرند، سراب، ميانه، و اردبيل مسلط شدند. روز 14 آذر به نزدیكی زنجان هم رسيدند.

تشکیل دولت خودمختار محلی واقدامات یک ساله این دولت

روز 21 آذر 1324 - 12 دسامبر 1945 مجلس ملی آذربایجان، با حضور 75 نماينده از 101 نماينده رسما گشایش یافت. ميرزا علی شبستری، 47 ساله به رياست مجلس برگزيده شد و همين مجلس ارگان­های گوناگون دولت «ملی آذربايجان» را تعیین کرد. كابينه هم با شركت ده نفر وزير تشكيل گرديد و پيشه­وری به عنوان «باش وزیر»­(نخست وزير) انتخاب شد. اين كابينه عامدانه و آگاهانه وزير امور خارجه و وزیر جنگ انتخاب نکرد. زیرا «دولت ملی» خود را تابع ايران می­دانست و كوششی هم به عمل نياورد كه مثلا در سازمان ملل متحد عضو شود يا از دولت­ها بخواهد دولت تازه تاسیس آذربايجان را به رسميت بشناسد.

دولت محلی به رهبری پیشه­وری، در 21 آذر 1324 از مجلس ملی رای اعتماد گرفت و بلافاصله با سرعت و با تمام قوا اقدامات مهم اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی را در جهت سازندگی و بهبود منافع کارگران و مردم محروم آغاز کرد.

دولت خودمختار آذربایجان، فعالیت­های فرهنگی و عمرانی گسترده­ای را در عرصه تدریس به زبان مادری در مدارس ابتدایی، تاسیس دانشگاه و مراکز تربیت معلم، اصلاحات اداری، بازسازی اقتصادی و حمایت از صنایع محلی، اصلاحات ارضی در روستاها، تشکیل شوراهای شهری و روستایی همراه با کمیته­های نظارتی، تهیه قانون کار، تصویب قوانین مالیاتی که در آن مالیات بر مواد غذایی حذف شده بود، تشکیل کلاس­های سواد آموزی، ایجاد فرستنده رادیویی و مراکز اطلاع­رسانی و چاپخانه و ده­ها طرح و پروژه سازندگی و عمرانی را در دستور فعالیت­های خود قرار داد. خیابان­های اصلی تبریز آسفالت شدند. خیابان­ها به نام ستارخان، باقرخان و دیگر قهرمانان انقلاب مشروطیت نام­گذاری شدند. بیمارستان­ها و کلینیک­ها تاسیس گردید. خانه­های سالمندان به وجود آمد. یکی دیگر از مهم­ترین اقدامات دولت خودمختار، تقسیم زمین بین کشاورزان و اصلاحات در حوزه کشاورزی بود.

دولت محلی، همچنین برای حفظ دستاوردهای خود، ارتش محلی را با شرکت داوطلبانه گروه­های فدایی تشکیل داد. همه این اقدامات ارتجاع محلی و حکومت مرکزی را بیش از پیش به وحشت انداخت.

حکومت یک ساله بر آزادی زن تاکید داشت. برنامه زنان و شکستن موانع رشد زنان را در راس اصلاحات قرار داد. تشکیلات زنان، با آموزش­های لازم، دختران جوان را وارد عرصه­های گوناگون اجتماعی کرد. با شکل­گیری تشکیلات زنان­(قادین لار تشکیلاتی)، مربیان تعلیم و تربیت برای اعزام به دهات، وسایل ورود زنان برای خدمت در نهضت سوادآموزی همگانی پایه فعالیت اجتماعی زنان را فراهم کرد. همچنین آن عده­ای از زنان به نیروهای مسلح حکومت محلی پیوستند.

فرا گیری زبان فارسی بعد از سه یا پنج سال به عنوان زبان دوم در برنامه­های آموزشی گنجانده شد. عمران و آبادی و راهسازی گسترش یافت.

روزنامه آذربایجان، در تاریخ پنجم اسفند ماه 1324، با اعلام شروع تقسیم اراضی نوشت: «تعداد املاک خالصه اعم از انتقالی، فروخته شده، بازخریداری و سایر انواع بالغ بر سه هزار پارچه آبادی است. املاک دشمنان حکومت ملی که آذربایجان را ترک نموده­اند 437 پارچه می­باشد که در آمار فوق منظور نشده است. با تقسیم این املاک به نظر می­رسد یک میلیون نفر از دهقانان صاحب زمین خواهد شد. و متعاقب آن آگهی مربوط به شروع تقسیم خالصجات در شهرهای میاندوآب، خوی، اهر و اطراف تبریز در تاریخ 7/12/24 از طرف وزارت کشاورزی آذربایجان انتشار یافت. بنا به تصمیم حکومت ملی قرار براین بود که تقسیم اراضی تا پایان اسفند ماه سال 1324 خاتمه یابد.

اخذ مالیات از زمین­داران و سرمایه داران و گسترش فرهنگ و هنر بومی و راه سازی روستاها و ساختن مدارس و حمام و درمانگاه در دهات آذربایجان و تاسیس دانشگاه و ایجاد رادیو و اهمیت دادن به توسعه و شناسائی «حقوق زنان» از جمله اقدامات حکومت یک ساله فرقه دموکرات بود.

روزنامه جبهه، ارگان حزب ایران، در سرمقاله هشتم مهر ماه 1325، شماره 258، نوشت: «… نهضت آذربایجان آزادی­خواه، اصلاح­طلب و مترقی است. در آذربایجان املاک را تقسیم می­کند، عوارض را حذف می­نماید. تمام عملیات در جهت ترقی دادن سطح زندگی دهقانان انجام می­گیرد و در آذربایجان در عرض یک سال، 500 مدرسه می­سازند. بیمارستان­های متعدد ساختند، دانشگاه تشکیل می­دهند، کودکستان و تیمارگاه آماده می­کنند، یعنی در بالا بردن سطح دانش اهالی کوشش فراوان مرعی می­دارند، با تمام قوا راه­ها را تعمیر کرده خیابان­ها را اسفالت می­کنند، از ناامنی جلوگیری کرده در مقابل فساد به سختی مبارزه می­نمایند. رهبران نهضت آذربایجان از آزادی­خواهان مبارز قدیمی هستند که اغلب اهل فضل و دانشند...»

کنسول انگلیس نیز در تبریز، می­نویسد: «… فرصت یافتم با برخی از مقامات فرقه دموکرات … به نظر می­رسد آنان از قشر ماهر طبقه کارگر صنعتی هستند... اصلاحات ارضی دوستان زیادی برای حکومت محلی ایجاد نموده، برنامه­های اشتغال­زا برای بی­کاران تولید اشتغال کرده، اصلاح اداری موجی کارایی دستگاه دولتی شده و این تحولات در مجموع پشتیبانی مردمی را به همراه داشته است.»­(آبراهامیان، ایران بین دو انقلاب)

پيشه­وری، پس از اولين كنگره فرقه، روز دهم مهرماه 1324، در مقاله­ای می­نویسد: «شعارهای ما محرمانه و مرموز نيست و ما با افكار و انديشه­های مخالف استقلال و تماميت ايران مبارزه می­كنيم. ... تشكيل انجمن­های ايالتی و ولايتی حق مشروع و قانونی ما است... پدران ما اين حق را با زور و قهر و غلبه گرفته­اند (حالا) ما می­خواهيم آن را از چنگال غاصبين بيرون بياوريم...»

بيات، استاندار اعزامی از تهران در مذاكره با سران فرقه می­پرسد: «مقصود از اين مختاريت چيست؟ انسان از اين كلمه وحشت می­كند. خوب است يك چيز ديگری به جای آن گذاشته شود. پيشه وری ضمن توضيح كلمه «مختاريت ملی» از شيوه حكومت سويس و ايالات متحده مثال می­آورد. بيات می­پرسد، می­خواهيد مختاريت شما در حدود باشد؟ پيشه­وری پاسخ می­دهد، به هيچ وجه ما در صدد تجزيه كشور نيستيم. می­خواهيم كه در حدود سرحدات ايران و زير پرچم ايران و رعايت قوانين عمومی عادلانه در كارهای داخلی خودمختار باشيم. پول ما همان پول رايج ايران است، به مجلس شورای ملي نماينده خواهيم فرستاد و قستمی از ماليات را برای مخارج عمومی مانند نگهداری قشون يا نمايندگان سياسی در خارجه و غيره به دولت مركزی پرداخت خواهيم كرد...»­(سيری در كوچه­های خاطرات، حميد ملازاده، ص 79 انتشارات ارك، تبريز 1373)

دولت خودمختار آذربایجان، حتی مخالفین سیاسی خود را که برای نابودی دولت و کشتار مردم اقدام کرده بودند را هر گز به اعدام محکوم نکرد. دادگاه علنی و مجرمین از وکیل مدافع برخوردار بودند. برای مثال، حکم دادگاه درباره سرهنگ زنگنه که دست به کشتار مردم ارومیه زده بود و سرهنگ نوربخش، چنین بود: «... محکمه عالی صحرائی از تاریخ 28 فروردین ماه تا 12 اردیبهشت با حضور مدعی­العموم آذربایجان در سالن دبیرستان تبریز در جریان بود، محکمه به اتفاق آراء و به دلایل زیر جرم متهمین را مسلم می­داند:

1 - حقیقت داشتن کشتار 500 نفر در داخل و خارج ارومیه از تاریخ 21 تا 27 آذر.

2 - سرهنگ زنگنه و نوربخش از مسببین این کشتار شمرده می­شوند، زیرا دستور حکومت مرکزی تهران را که ترک مقاومت بوده است اجرا ننموده­اند.

3 - اعترافات سرهنگ زنگنه و دیگر متهمین راجع به وقوع این جرم، کاملا مسلم و مجازات او منطبق با ماده 341 دادرسی کیفری است و مجازات اعدام درباره او اعلام می­گردد.

هیات قضات با توجه به علو روح و نجابت مردم آذربایجان از ماده 44 استفاده کرده، مجازات وی را  به ده سال حبس با اعمال شاقه تخفیف داده، تا به تمام دنیا ثابت شود که مردم آذربایجان حتی نسبت به دشنمان خود از نظر این که ایرانی هستند شفقت روا می­دارند. بگذار مرتجعین بدانند که ما خونریزی را به چشم نفرت می­نگریم. مجازات سرهنگ نوربخش نیز اعدام است، ولی با در نظر گرفتن ماده 44 ده سال حبس با اعمال شاقه درباره وی اجراء می­شود. مجازات سرگرد بهاروند با در نظر گرفتن ماده 44 و 45 و این که جرم وی از نوع جنحه است شش ماه حبس می­باشد.»­(روزنامه رهبر، شماره 701، چهارشنبه 4 اردیبهشت 1325 به نقل از رادیو تبریز)

روزنامه کیهان، به قلم عبدالرحمن فرامرزی، نوشت: «آنچه که محقق است این است که در هر جای دنیا نهضتی بر ضد هیات حاکمه و وضع موجود بشود، به تهمت­های زیادی متهم می­گردند، من یقین دارم روزهائی که آذربایجانی­ها نهضت مشروطه­خواهی کرده بودند نیز در نزد هیات حاکمه و طرفداران وضع موجود، به همین گونه تهمت­ها منسوب می­گشته­اند. قیام خیابانی و میرزا کوچک­خان را به خاطر دارم که به همین نسبت­ها متهم بود و در دولت ملی­ترین اشخاص یعنی مرحوم مشیرالدوله آن­ها را اشرار و متجاسرین لقب دادند ولی امروز برای آن­ها گریه می­کنند و لقب آزادی­خواه و مجاهد به آن­ها می­دهند.» فرامرزی، کسی است که پس از شکست جنبش دمکراتیک آذربایجان، شدیدترین حملات را به این جنبش و به ویژه پیش­وری آغاز کرد.

بدین ترتیب، همه اسناد و موضع­گیری­های پیشه­وری و دولت خودمختار محلی آذربایجان، حاکی از آن است که آن­ها نه تنها مخالف جدایی آذربایجان از ایران بودند، بلکه همواره به اتحاد و همبستگی همه کارگران و مردم محروم سراسر ایران و بست و گسترش سیاست­های جاری در آذربایجان به همه نقاط ایران اصرار می­ورزیدند. مهم­تر از همه پیشه­وری یک کمونیست بود و انترناسیونالیسم پرولتری را در افق و چشم­انداز خود قرار داده بود، بنابراین، پیشه­وری نمی­توانست در عین حال ناسیونالیست و خواهان جدایی آذربایجان از ایران باشد. تلاش او و کابینه­اش در جهت از بین بردن هرگونه ستم و تبعیض و نابرابری و برقراری رابطه متقابل آزادانه و برابر و یک­سان برای همه شهروندان ساکن ایران بود.

از سوی دیگر، مقایسه کنید سیاست­ها و اقدامات دولت مرکزی را در همه زمینه­های اقتصادی، سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، عمرانی و قضایی با عملکردهای یک ساله دولت خودمختار آذربایجان؟!

حمله ارتش شاهنشاهی به آذربایجان

سرانجام ارتش شاهنشاهی با حمایت دولت­های بریتانیا و ایالات متحده آمریکا، هجوم بی­رحمانه خود را برای نابود کردن دولت محلی و سرکوب مردم آزادی­خواه آذربایجان آغاز کرد. این ارتش، آن­چنان کشتار وحشیانه­ای از مردم آذربایجان کرد که شاید ارتش­های اشغالگر هم به این شکل شنیع در تخریب و ویرانی و تجاوز به حریم خصوصی شهروندان و کشتار مردم بی­گناه، متوسل شوند؟!

ارتشبد حسین فردوست، در خاطراتش درباره حمله به آذربایجان، چنین می­نویسد: «به دستور شاه در 22 آذر ماه عازم تبریز شدم تا پول مورد نیاز ارتش را به آن­جا برسانم. فرودگاه تبریز هم­چنان می­سوخت. مسیر راه پر از جسد بود. لیستی را نشانم دادند که حدود 2000 نفر را تیر باران کرده بودند.»

علاوه بر عملکردهای جانیانه ارتش شاهنشاهی، مرتجعین و خوانین مسلح محلی نیز هر جا اعضای فرقه و فدائیان را گیر می­آوردند در جا به قتل می­رساندند. بخشی زیادی از هوادارن و اعضای شناخته شده فرقه که از ترس جان خود به کوه­ها و دشت­ها و جنگل­ها پناه برده بودند، از شدت سرما و گرسنگی و بیماری جان دادند و یا طعمه حیوانات وحشی و درنده شدند. در این میان نیز تعدادی از جمله پیشه­وری موفق شدند با گذشتن از رودخانه ارس، به آذربایجان شوروی پناهنده شوند.

بسیاری از مردم آذربایجان در سال­های بعد، توسط حکومت مرکزی و به اجبار به مناطق جنوبی و شرقی کشور کوچ داده شدند. تهدید و تعقیب و زندانی کردن کارگران و روشنفکران فعال سیاسی، در ابعاد گسترده­ای با هدف تحت فشار قرار دادن جامعه آذربایجان و محروم کردن جامعه از رهبران و فعالین سیاسی و اجتماعی ادامه یافت.

ارتش شاهنشاهی، در مسیر حرکت خود به آذربایجان، به هر جنایتی متوسل شدند. ویلیام دوگلاس، قاضی آمریکایی که پس از تسخیر آذربایجان توسط ارتش شاهنشاهی به تبریز رفت، مشاهدات خود را چنین توصیف کرد: «ارتش ایران، ارتش رهایی­بخش در مسیر خود آثار خشونت برجای گذاشت. ریش دهقانان را آتش زدند. به ناموس زنان و دختران آنان تجاوز کردند، اموال خانه­ها را به غارت بردند، دام­ها را دزدیدند. ارتش از زیر هرگونه کنترل در رفت. رسالتش نجات دادن بود، ولی به غارت مردم غیرنظامی پرداخت و کشته­ها و ویرانی­ها پشت سر نهاد. زندان­ها مملو از آذربایجانی­های بی­گناه است، چوب­های دار و اعدام فراوان است. با ناسیونالیست­ها نیز بدرفتاری می­شود. دهقانان بیچاره را که برای دمکرات­ها ابراز علاقه کرده بودند، در معرض توهین قرار دادند. یک دهقان پیر آذربایجانی به ما چنین گفت: مال و حیثیت ما را پایمال کردند، آثار این حوادث جگرسوز هرگز از خاطر اذربایجانی­ها زدوده نخواهدد شد.»­(مجله دنیا، آبان 1354، ص 20، مقاله حسین جودت، «21 آذر یک روز تاریخی در جنبش انقلابی ایران»)

روزنامه داد، در ستون اخبار مورخه 23 اذر ماه 1325 خود نوشت: «حکومت نظامی در تبریز - کشتار ششصد نفر از دمکرات­های آذربایجان» و «اعزام هیات به آذربایجان برای تشکیل ادارات دولتی»، گوشه­های از جنایت ارتش شاهنشاهی در تبریز را برشمرد.

پس از کشتار مردم آذربایجان، ملیون و مذهبیون، از حزب ایران، جبهه ملی تا آیت­الله­های ریز و درشت از جمله امام جمعه تهران، نامه­های تشکرآمیز به دربار و شاه آدم­کش نوشتند و «اقدامات و فداکاری­های ارتش شاهنشاهی در راه حفظ مملکت و دیانت اسلام و عظمت اعلیحضرت همایونی؟!» تشکر کردند. برخی از نظامیانی که در این کشتار وحشی­گری بیش­تری از خود نشان داده بودند از سوی شاه، به دریافت نشان و درجات افتخاری نایل شدند. بسیاری از مرتجعین محلی و مالکان و سران عشایر، حتی به وکالت مجلس رسیدند. روزنامه­نگاران و روشنفکران اپورتونیست که از پیشه­وری تقدیر به عمل آورده بودند، این بار پس از سقوط دولت دمکراتیک خودمختار محلی آذربایجان، شدیدترین حملات و توهین­ها را به پیشه­وری کردند.

بدین ترتیب، روز 21 آذر که روز جنگ و کشتار و گرسنگی و زندان و اعدام و ظلم و ستم بر مردم آذربایجان بود، توسط رضا پهلوی و حکومت سرکوبگرش روز «نجات آذربایجان» نام­گذاری شد. ازا ین رو، ارتش ایران، با کشتار و سرکوب مردم محروم و تحت ستم به ویژه سرکوب خونین مردم آذربایجان و کردستان، به عنوان یک ارتش دشمن شهروندان بازسازی و تربیت شد.

جمع­بندی

سرکوب خونین جنبش دمکراتیک آذربایجان و کردستان در تاریخ سیاسی ایران، جایگاه ویژه­ای دارد. اگر جنبش­های دمکراتیک آذربایجان و کردستان ماندگار می­شدند قطعا در شکل­گیری جنبش­های دمکراتیک در سراسر ایران به عنوان سنگر آزادی­خواهان نقش مهمی ایفا می­کردند. در چنین شرایطی، شاید حکومت پهلوی چندین دهه پیش از انقلاب 57، سرنگون می­شد و گرایش ارتجاعی مذهبی نیز نمی­توانست از دل چرکین آن بیرون بزند. با این وجود باز هم آذربایجان و کردستان دو سنگر بزرگ و مهم جنبش کارگری کمونیستی و آزادی­خواهی سراسری ایران و خاری در چشم حکومت جمهوری اسلامی هستند.

در انقلاب 1357 مردم ایران نیز کارگران و مردم محروم و تحت ستم و روشنفکران چپ آذربایجان پیش­قدم بودند. هر چند که بسیاری از سران جنایت­کار جمهوری اسلامی، آذری زبان هستند، اما با این وجود از جمله در سرکوب و کشتار مردم آذربایجان و کردستان در جهت تثبیت پایه­های حکومت جهل و جنایت و ترور جمهوری اسلامی، سنگ تمام گذاشتند. این واقعیت باید هر انسانی را به این نتیجه برساند که تمام بدبختی­های جامعه ایران، نه مردم فارس زبان، بلکه حکومت­های مرکزی هستند که سران آن و نیروهای سرکوبگرشان نیز از جمله به زبان­های مناطق مختلف ایران سخن می­گویند. بنابراین، باید به محتوا و مضمون سیاست­های شخصیت­ها و جریاتات مردم تحت ستم باید توجه کرد نه صرفا به زبان آن­ها. یعنی صرفا به ناسیونالیسم مردم تحت ستم کردستان، بلوچستان، خوزستان، آذربایجان و غیره تکیه کردن نه تنها ستم ملی را حل نمی­کند، بلکه این ستم را با تقابل شوینیست­های فارس به یک جنگ داخلی تبدیل می­کند. باید دید مضمون و محتوا و جوهر سیاست­هایی که جریانات و شخصیت­های مختلف سیاسی و اجتماعی ارائه می­دهند به نفع کدام طبقه­ است و چه افق و چشم­اندازی را دنبال می­کند؟ نهایتا عامل همه فقر و فلاکت اقتصادی و سرکوب­های مداوم سیاسی در اعماق سیستم سرمایه­داری نهفته است. از این رو، طبیعی است که برای رهایی از این همه فلاکت اقتصادی و سیاسی و همچنین ظلم و ستم ملی، باید بر اتحاد و همبستگی کارگران و آزادی­خواهان و مردم تحت ستم سراسر ایران تاکید کرد.

امروز جریانات و شخصیت­های ناسیونالیست رنگارنگ جامعه ایران، با سازمان­دهی وزارت امور خارجه آمریکا، راه­حل­های مشمئزکننده­ای ارائه می­دهند. راه­حل­هایی که قبل از هر چیز بوی یوگسلاویزه شدن و جنگ و کشتار می­دهند. براین اساس باید جریاناتی که تحت عنوان «نماینده خلق­ها» در راهرو­های وزارت خارجه آمریکا سرگردانند و در انتظار احتمال حمله نظامی و یا محاصره اقتصادی ایران روزشماری می­کنند اکنون با انتشار گزارش هیات تحقیق عراق و جهت­گیری­های احتمالی آمریکا در خاورمیانه و در ساخت و باخت با جمهوری اسلامی، در حال فروپاشی و انزوا به سر می­برند و سرگیجه سیاسی گرفته­اند.

در چنین فضایی بار دیگر جنبش کارگری کمونیستی در مخالفت با جنگ و کشتار و استثمار و نابرابری سرمایه­داری و حمله آمریکا و متحدانش به افغانستان و عراق و یا فردا به کشور دیگری و فراتر از آن با ارائه راه حل و آلترناتیو سوسیالیستی از جمله برای حل پایه­ای ستم ملی، حقانیت سیاست­هایشان به اثبات رسیده است.

در چنین روندی، حق مسلم «ملل» تحت ستم سراسر ایران است که سرنوشت خود را به دست خویش گیرند و در فضایی آزاد و برابر با زبان محلی خود دست به فعالیت­های سیاسی، اجتماعی و فرهنگی بزنند و زبان فارسی را نیز به عنوان زبان سراسری برای برقراری ارتباط سراسری انسانی و اجتماعی در مدارس و دانشگاه­ها در کنار زبان محلی تدریس کنند، بدون این که هیچ زبان و ملتی بر زبان و ملت دیگر برتر باشد.

آثار و عواقب شکست جنبش دمکراتیک آذربایجان، فقط به آذربایجان محدود نماند، بلکه ضربه شدیدی به کل روند جنبش­های دمکراتیک و چپ در سراسر ایران زد. از این رو بهترین تقدیر از انقلابیون دوران مشروطیت و دولت خودمختار محلی آذربایجان و همه انقلابیون و آزادی­خواهان جان باخته راه آزادی و سوسیالیسم در راه مبارزه با جمهوری اسلامی، حضور فعال در صفوف متحد و متشکل جنبش کارگری کمونیستی سراسر ایران در جهت سرنگونی جمهوری اسلامی و برپایی یک جامعه آزاد و برابر و انسانی و با نشاط است.

مسلما، کارگران و کمونیست­ها با هر زبانی حرف بزنند و در هر کجای کره خاکی ساکن باشند، بر همبستگی طبقاتی و مبارزه متحد و متشکل در جهت سرنگونی سیستم سرمایه­داری و برقراری جامعه اشتراکی کمونیستی که در آن هیچ انسانی انسان دیگر را استثمار نمی­کند، همواره تاکید دارند. جامعه­ای که در آن، همه شهروندان بدون توجه به ملیت، جنسیت و باورهای سیاسی، شهروندان برابر محسوب می­شوند و از تمام نعمات و دستاوردهای جامعه نیز سهم یک­سانی می­برند.

 

 

سه­شنبه بیست و یکم آذر 1385 - دوازدهم دسامبر 2006

 

منبع: سايت ديدگاه




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
بهرام رحماني:



در پیوند با این مطلب نظری ثبت نشده است.

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.