شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

چهارشنبه ۲۸ شهريور ۱۳۹۷ - ۱۹ سپتامبر ۲۰۱۸



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

شریعتی و روحانیت
نگاهی به مناسبات شریعتی با آخوندیسم

علي فياض

"در مورد خمینی، دکتر شریعتی نظر مساعدی ندارد و اصولا بازی های سیاسی وی را غیر اصولی و مردود می داند. در توجیه استدلالیش می گوید:"مبارزه خمینی برای حفظ موجودیت روحانیت است، نه به خاطر مصالح عمومی و ملی. و می دانیم که روحانیت یکی از سه رکن باطل تثلیث حاکم بر تاریخ است(تزویر). همانگونه که دستگاه حاکم برای حفظ موجودیت خویش به تلاش دست می زند، خمینی نیز برای حفظ روحانیت مبارزه می کند. یعنی هر دو تلاش و مبارزه در یک مقوله و مرحله اند. به این دلیل اصولا عمل خمینی مردود و باطل است."
 
 
در روز ۲۹ خرداد ماه سال ۱۳۵۶ خورشيدی، يعنی ۳۰ سال پيش، دکتر علی شريعتی، اسلام شناس، نويسنده، محقق جامعه شناس و يکی از روشنفکران برجسته و مبارز سياسی دوران رژيم شاه، در سن ۴۴ سالگی در لندن به گونه ای مشکوک چشم از جهان فروبست. تعقيب و فشارهای ساواک و زندان شاه، فعاليت های ارزنده و آگاهی بخش او عليه رژيم استبدادی، ضد ملی و ضدمردمی سلطنتی، جای ترديدی برای دوستان و رهروان او باقی نگذاشته و نمی گذارد که مسئوليت شهادت وی مستقيما بر عهده رژيم آزادی ستيز و توتاليتر شاه می باشد.
دکترشريعتی تحصيلات خود را تا ليسانس در مشهد به پايان رساند و سپس راهی اروپا گرديد تا در معروف ترين دانشگاه غرب ـ سوربون ـ به تحصيل بپردازد . او پس از پنج سال اقامت و تحصيل در پاريس به اخذ درجه دکترا نائل گرديد . در فرانسه وی همچنان به فعاليت های سياسی ، اجتماعی و فرهنگی خويش ادامه داد و در همين رابطه با چهره های برجسته جامعه شناسی و تاريخ ، از جمله ژاک برک ، لويی ماسينيون و ژرژ گورويچ از نزديک آشنا شد . او همچنين طی سال های اقامت خود در اين کشور با نهضت های آزاديبخش ملی، از جمله جبهه آزادی بخش الجزاير روابط بسيار نزديکی برقرار نمود. او نه تنها به حمايت از جنبش ضداستعماری الجزاير برخاست ، بلکه با چهره های معروف و شاخص آن فرانتس فانون (يکی از برجسته ترين تئوريسين های انقلاب الجزاير) و نيز خميستی (اولين وزير امور خارجه الجزاير مستقل) روابط دوستی برقرار کرد . به حمايت های همه جانبه از جنبش خلق فلسطين عليه صهيونيسم ، جنبش خلق کنگو به رهبری پاتريس لومومبا و ديگر نهضت های رهايی بخش ملی در همه کشورهای تحت ستم پرداخت . وی در تشکل های دانشجويی و گروه های اپوزيسيون از جمله کنفدراسیون دانشجویان ایرانی فعاليت های چشمگيری را عليـه رژيم شاه سازماندهی کرد .
دکتر شريعتی پس از اتمام تحصيلات خود ، از پاريس به تهران بازگشت و مدتی در بازداشت به سر برد و پس از آزادی از زندان، چندی را در دبيرستان های مشهد ، و سپس در دانشکده های کشاورزی و ادبيات اين شهر به تدريس مشغول گرديد . رژيم سلطنتی که تدريس وی در دانشگاه را به زيان خود ارزيابی می کرد ، او را محترمانه از دانشگاه به اسم "بازنشستگی"! آن هم در سن سی و هفت سالگی! ، اخراج کرد . اما شریعتی که به سخنگوی برجسته نسل جوان و دانشجويان تبديل شده بود ، و می دانست که بايد و می تواند کاری کند ، مأيوس نشد و به دعوت گردانندگان حسينيه ارشاد، پاسخ مثبت داد و به تهران رفت تا صدا و پيامش در فضای کشور طنین انداز شود. سخنرانی های او در آن مکان، که اوج فعاليت ها و تلاش هايش به شمار می آيد، از چنان جذابيت و نفوذی برخوردار شد، که دانشجويان و جوانان را از نقاط مختلف به سوی خود جذب کرد . حسينيه ارشاد که پيش از این به گفته خود وی جايگاه " روحانيت لوکس و اشرافيت لوس " بود، و "محل تلاقی حاجی و ملا "(۱) با ورود او به صحنه، از شيوخ پر مدعا و ارتجاعی چون مرتضی مطهری و همپالکی هايش تهی شد و حسينيه به " دارالهجره نسل انقلابی بيدار شده " و آزادانديشی تبديل شد ، که نه "سرمایه" می توانست، پيام او را به تطميع بخرد، نه "زور" می توانست به تهديد خود بترساند و نه "تزوير" شوم آخوندی قادر بود او را به تکفير از راه بدر کند.
رژيم که با وجود آخوندهايی چون مرتضی مطهری و علی خامنه ای و.... خيالش از حسينيه ارشاد آسوده بود ، با رفتن آنها به هراس افتاد . استقبال دانشجويان از کلاس های درس اسلام شناسی که با بررسی مکاتب برجسته و جذاب روز، چون مارکسيسم ، اگزيستانسياليسم و ...، و بحث های داغ ايدئولوژيک و اجتماعی همراه بود ، زنگ خطر را برای رژيم استبدادی ـ که از هرگونه بحث و گفتگو در مسائل اجتماعی و ايدئولوژيک واهمه داشت ـ به صدا درآورد . چه، شريعتی نه از اسلام "عالم" و "روحانی" ، که از اسلام "مجاهد" و "مبارز" سخن می گفت . او نه از اسلام خنثی و "بی طرف" ابوعلی ها ، که از اسلام "متعهد" و "مساوات طلب" ابوذرها و محرومان سخن می گفت .
به هر تقدير فعاليت های وی در حسينيه ارشاد ، طبقات حاکم را که به گفته خود وی "عبارتند از طبقه زرمند ، طبقه زورمند و طبقه روحانی"، را بر عليه او به تلاشی آشکار و متحدانه واداشت ؛ تا آنجا که کتاب هايش را حتی به خود محمد رضا شاه دادند تا بخواند! احمدرضا کريمی در دادگاه خود ، پس ازانقلاب درباره تعطيلی حسينيه ارشاد می گويد " حسينيه ارشاد را به اين دليل بستند که شاه خود پس از خواندن کتاب تشيع علوی و تشيع صفوی [که شریعتی در آن از همدستی و هماهنگی شاه و شيخ به صراحت ياد می کند] مستقيما دستور بستن حسينيه ارشاد را صادر کرد . او اين موضوع را به نقل از مهندس بازرگان ، که او از مهندس سالور و او هم از شريف امامی شنيده بوده است ، می گويد . " (۲) و به گفته دکترمهدی ممکن " دکترشريعتی در سال ۱۳۵۱ به درخواست آخوندهای شيراز در سفر شاه به استان فارس دستگير و زندانی شد . " (۳)
Dar zendan
نگرش تاريخی به روحانيت
اصولا يکی از برجسته ترين مواضع و نظريات دکترشريعتی در شناخت تاريخی مذهب ـ با تکيه بر مبانی جامعه شناسی ـ افشای نقش ثابت منفی و هميشگی روحانيت در طول تاريخ بشری است. در چنين رابطه يی ، وی برای مذهب حق يا باطل، خير و يا ش، تفاوتی قائل نمی شود. چرا که معتقد است که روحانيت در طول تاريخ، عامل به انحراف کشاندن مذهب بوده است و تمامی اديان ـ اعم از حق يا باطل ـ توسط همين قشر يا طبقه اجتماعی، مورد سوء استفاده قرار گرفته و در نتيجه از رسالت واقعی و راستين خويش ـ که توسط پيامبران بيان می شد ـ منحرف شده اند. او در طول تاريخ بشری از آغاز تا کنون، همواره سه طبقه را دست اندرکار چپاول، غارت، استحمار و استبداد می بيند:
"در تاريخ، طبقات قدرتمند حاکم عبارتند از سه لايه ای که يک طبقه حاکم را می ساختند: طبقه زورمند، طبقه زرمند و طبقه روحانی، که هم قدرت سياسی و هم قدرت اقتصادی و هم ايمانی خلق را در دست خود داشتند، و چه با هم همساز بودند و چه مخالف، به هرحال سازش يا عدم سازش آنها بر سر حکومت بر خلق بوده است و نه برای خلق."(۴) سه طبقه ای که همواره ثابت بوده و هستند، و تنها وجه تمايزشان از يکديگر ـ در مسير تاريخی ـ شکل و شيوه متفاوت آنان است؛ وگرنه نقشی که در جامعه ايفا می کنند همان است که پیشینیانشان در دوره های پيشين برعهده داشته اند. از نظر او جادوگر يک قبيله در مرحله بدوی همان نقشی را بر عهده دارد که روحانی امروزی، اما در دايره ای بسيار وسيع تر و با تفاوت هايی در شکل و فرم. چه، در نهايت هدف يکی است: فريفتن توده ها و توجيه اعمال حاکم . کما اينکه يک فئودال نيز در مرحله فئوداليسم همان عملی را انجام می دهد ـ استثمار ـ که سرمايه دار در دوره بورژوازی و سرمايه داری ، اما با شکل و شيوه متفاوت با آن ، و متناسب با شرايط اجتماعی و تاريخی خاص خود.
شريعتی تأکيد می کند که هر پيامبری که ـ در طول تاريخ ـ به تبليغ و اجرای رسالت خويش همت گماشته است ، قبل از هر طبقه و جناحی ، روحانيون را تحريک نموده ، به خشم آورده و بر عليه خويش به جنگ برانگيخته است. از نظر وی، روحانيت رسمی در تمام ادوار و مراحل تاريخی، حامل ارتجاعی ترين و ضد انسانی ترين مواضع بر عليه رسولان و مصلحان اجتماعی بوده است: "ابراهيم می آيد بت شکنی می کند، نوعی توحيد اجتماعی ـ انسانی را تبليغ می کند، اما جانشينان وی "قارون" و "بلعم باعورا" و ... هستند. "موسی" در برابر "فرعون"، "قارون" و "بلعم باعورا" به مبارزه برمی خيزد و پيروز می شود، اما جانشينان او عبارتند از فرعون ها، منتهی به نام پادشاهان "بنی اسرائيل" و... تا "موشه دايان"! همان "بلعم باعورا"ها، منتها به نام "خاخام"، "احبار"، "فريسيان" و ...! سپس "عيسی" می آيد و با "فريسيان" می جنگد، اما جانشينان او نيز همان "فريسيان" هستند بنام پاپ، همان "سزار" است که اکنون لباس روحانی بر تن کرده است. "پيغمبر اسلام" نيز با همه اينها می جنگد، و آنها شکست می خورند، اما پس از چندی خليفه و جانشين خود او می شوند."(۵)
وی در اين گونه موارد تنها به تحليل ها و نظرات ذهنی و تئوريک ـ حتی منطقی ـ بسنده نمی کند، بلکه با تکيه بر نمونه های عينی تاريخ، به نشان دادن سمبل های اجتماعی هر دوره پرداخته، نظريات خود را بر اساس واقعيات موجود و نمونه های مشخص هر مرحله ای از تاريخ ارائه می دهد:
"بدين معنی که "قيصر" و "کسری" عمامه "پيغمبر" بر سر گذاشتند و خليفه شدند؛ کشيش ها، احبار، راهبان، حکما و موبدان، "ائمه" و "فقها"ی اسلام شدند و دستشان در دست همين "خليفه"! و کارشان توجيه قدرت زر و زور. از همان اول هم همين روحانيت اسلام بود که فتوی می داد: ابوذر قصد آشوب دارد و آيه را بد معنی می کند؛ حجر از دين خارج شده است؛ حسين بن علی بر خلافت الهی خروج کرده است؛ و شيخ خليفه در مسجد سبزوار حرف دنيا می زند، به اصحاب اهانت می کند، او را سلطان سعيد بايد بکشد؛ سهروردی کافر است، شمع آجينش کنيد. شهيد اول، شهيد ثانی، شهيد ثالث، همه اينها که تن به حکومت اولوالامر نمی دهند، رافضی اند، مشرک اند، عاصی بر حکم خدا و رسول اند، قتل عام کنيد ..."(۶)
چنانکه مشاهده می شود، وی به طور بسيار صريح و قاطعی بر نقش مخرب و منفی روحانيت در طول تاريخ تأکيد می نمايد. با همه اينها وی در مورد روحانيت در اسلام نيز نظر صريح و روشن خود را بيان می دارد و آن را در جاهای مختلفی تکرار می کند :
" اسلام واسطه ميان انسان و خدا را از ميان برد و برای اولين بار ايجاد ارتباط مستقيمی را ميان اين دو قطب اعلام کرد و بنابراين سازمان رسمی روحانيت در اسلام نيست. مناصب مختلف روحانی در اين دين رسميت ندارد و قبول ايمان و اعمال عبادی افراد موکول به نظارت و ميانگينی مقامات رسمی خاصی نيست."(۷) و در جای ديگری می افزايد: "در اسلام ما روحانی نداريم، اين اصطلاح مسيحی است و متأخر" ... "من اساسا اصطلاح "روحانيت" را يک اصطلاح شيعی و اسلامی نمی دانم و معتقدم اين اصطلاح اخيرا از مسيحيت گرفته شده و در متون اسلامی ما چنين کلمه ای بدين معنی نيامده. "(۸) چنانکه از نظريات کلی و اساسی شريعتی بر می آيد، وی اساسا به طبقه ای تحت عنوان و مشخصات خاص روحانی و روحانيت اعتقادی ندارد، و بارها بر نقش منفی روحانيت و همگامی و هماهنگی آن با دو طبقه ديگر تأکيد می کند و در هر فرصتی به اين سه جناح می تازد و آنان را شديدا مورد نکوهش قرار می دهد، و حتی آنقدر به اين موضوع اهميت می دهد که در فرم نيز تحت عناوين مختلفی تکرار می کند: "زر، زور و تزوير"، "تيغ، طلا و تسبيح"، "دين، سياست و اقتصاد"، "استبداد، استثمار و استحمار"، "قصر، دکان و معبد" و ... او علاوه بر چنين سمبل هايی که جنبه ادبی و مادی دارند، به سمبل های ديگری نيز اشاره می کند: "فرعون، قارون و بلعم باعورا" که سمبل انسانی ـ تاريخی هستند، ملأ، مترف و راهب" ، "زرمند، زورمند و روحانی" که سمبل های اجتماعی و طبقاتی می باشند، "گرگ، روباه و موش" به عنوان نمونه های حيوانی، و "ژاندارم، آخوند و خان" که نمونه های شهری ـ روستايی می باشند، و نمونه های بسيار ديگری از اين دست.

روحانيت معاصر
همچنانکه پيش از اين نيز ذکر شد، وی در سراسر آثار و نوشته های خود بر نقش مخرب، ارتجاعی و ضدمردمی روحانيت تأکيد می ورزد و هيچگاه از اين نظر خود عدول نمی کند. اين موضوع، در آثار و نوشته های ديگر متفکران و مصلحان اجتماعی يا طرح نشده است و يا خيلی کم مورد توجه قرار گرفته است، در صورتی که شريعتی با آن به شکل علمی و جامعه شناسانه برخورد می کند و در عين حال از نقش تاريخی آنان نيز ـ همانگونه که پيش تر از اين شرح داده شد ـ غافل نمی ماند. اما با اين حال گاهی ديده می شود که وی با توجه به شرايط و نيازهای اجتماعی از روحانيت معاصر تجليل هايی نيز به عمل می آورد ، اما اين تعريف و تمجيدها در برابر مخالفت ها و حملات وی بسيار ناچيز هستند و به هيچ وجه قابل قياس با مخالفت های وی نمی باشند. از سوی ديگر، اين تأييدها که زياد هم نيستند، محصول دوره های خاصی از فعاليت های وی است و عموما مربوط به سال های قبل از فعاليت در حسينيه ارشاد تا آغاز حضور وی در آن موسسه می باشد. به علاوه، وی در اين گونه موارد، خود به تصحيح و تعديل اين گفته ها نيز می پرداخت . برای نمونه، وی که در مواردی با اشاره به اينکه "زيرقراردادهای استعماری امضای آخوند از نجف برگشته نيست"(۹)، به دفاع از آنان برمی خاست، بعدها ضمن رد گفته فوق، به آن معنای کاملا متفاوت و متضادی بخشيد و نشان داد که از آن جمله منظور ديگری داشته است و ملايان نبايد آن را مورد سوء استفاده قرار دهند؛ چه، هنگامی می توان به اين واقعيت تکيه کرد که در پروسه عمل، ارتجاع خود را نشان بدهد. يعنی در واقع پس از ديدن آب، می توان به شناگر بودن! کسی پی برد! به همين دليل نيز او جمله فوق را به شرح زير تکميل کرد:
"کسی که نه اوضاع و احوال زمان به او کاری دارد و نه او کاری به اوضاع و احوال زمان، و عده ای زندگيش را تأمين می کنند و او هم کارش اين است که پاک بماند، چه تقوايی؟! بايد در معرض آزمايشی قرار بگيرد و خود را حفظ کند تا متقی باشد؛ آيا اينکه می بينيم امضای "باباکوهی" در زير هيچيک از قراردادهای استعماری با انگليس ها نيست، علامت اينست که وی مرد وطن فروش نبوده و تقوی داشته؟ "(۱۰) يا این که او در جای ديگری می نويسد؛ "برای ما که هميشه چشم انتظار روحانيت بوديم و هستيم تا برای اسلام کاری بکند" و يا اينکه " پيشاپيش هر نهضت ضد استعماری و هر جنبش انقلابی و مترقی چهره يک يا چند آخوند را در اين قرن می بينيم. از سيدجمال بگير و ميرزا حسن شيرازی و بشمار تا مشروطه و ..."(۱۱) بعدها با صراحت هر چه تمام، صلاحيت و کارآيی آنها را مورد ترديد و نفی قرار داد ونوشت: "از روحانيت چشم داشتن نوعی ساده لوحی است که ويژه مقلدان عوام است و مريدان بازاری و اگر آبی نمی آرند، کوزه ای نشکنند بايد سپاسگزارشان بود".(۱۲)
موارد فوق نشان می دهد که وی به تدريج و در پروسه عمل به اينکه نبايد از روحانيت چشم انتظاری داشت پی می برد، که خود اين موضوع از دو مسئله ناشی می شود : يکی تکامل فکری وی ، که هر روز مذهب را از مدار پوياتر و مترقی تری از برداشت های پيشين خويش می ديد و دوم اينکه با گذشت زمان و مشاهده عملی موضعگيری های روحانيون به پستی و بيشرمی آنان بيشتر پی می برد . کما اينکه خود در اين باره چنين می نويسد :
" من با اينکه در محيط مذهبی بوده ام و از بچگی در کار مذهب، و با مذهبی ها بزرگ شده ام ، معذالک وضع طوری بوده که با آخوندها و محيط مخصوص آنها همسايه بوديم و نه همخانه ، و از دور با آنها تماس داشتيم . و حال که مستقيما در برابرشان قرار گرفته ام و آنها را بی ريا و بی لباس می بينم و از شدت ماديگری و خودخواهی و دروغپردازی و بی رحمی و بی عاطفه ای و بی شعوری و جعالی و حاضرشدنشان به هر کاری و هر خيانتی و همدستی با هرکسی و هر جايی که منافع شخصی و يا صنفی شان ايجاب می کند آگاه شده ام و هر روز قيافه موحش ترشان نمودارتر می شود "... (۱۳) همين جملات به خوبی نشان می دهد که شریعتی در جريان عمل اجتماعی ، هر روز بيشتر از پيش به نقش منفی و خيانتکارانه آنها پی می برد ، و در نتيجه بيشتر از آنان فاصله می گرفت و مرزبندی خود را با آنان آشکارتر و روشن تر به نمايش می گذاشت . تاريخ نوشته ها و سخنرانی های وی نيز همين موضوع را مورد تأييد قرار می دهد که وی هر چه در راه خود پيش تر می رفت ، با روحانيت برخورد قاطع تری می کرد و حتی سعی داشت تا گفته های بعضا تأييد آميز خود را که ناشی از شرايط اجتماعی ـ فرهنگی و سنتی جامعه ايران بود ، همانطور که نمونه هايی از آنها را پيش از اين ذکر کرديم ،مورد بازبينی و حک و اصلاح قرار دهد . بالاتر از همه اينها ، وی با روشن بينی و دقت نظر خارق العاده يی ، نه تنها مبانی فکری و برداشت های ارتجاعی آنان را از اسلام مورد انتقاد شديد قرار داد ، بلکه با اشاره به بينش استبدادگرايانه و قدرت پرستانه آنها ، در مورد حکومتی که آنان می توانند ايجاد کنند به جامعه هشدار داد و گفت که " استبداد روحانی ، سنگين ترين و زيان آورترين انواع استبدادها در تاريخ بشر است . " (۱۴) و نيز به صراحت اين حقيقت را مورد تاکيد قرارداد که " وقتی زور ردای تقوا به تن می کند ، بزرگ ترين فاجعه به بار می آيد . و مگر نه تاريخ هميشه شاهد بوده است که همواره اين ردا را از قصرها به معبدها می برده اند؟ " (۱۵)

حکومت مذهبی
وی با آگاهی به اينکه " متوليان رسمی مذهب ، بر خلاف متفکران و دانشمندان و صاحبنظران غيرمذهبی ، مخالف خود را مخالف خدا و دين خدا تلقی می کنند و خود را نماينده خدا و صاحب امتياز رسمی از جانب خدا! و اين است که اختلاف فکری يا علمی فردی با اين تيپ ها به زودی تبديل به جهاد مقدس ميان کفر و دين و شيطان و الله و نجس و پاک و ظلمت و نور می شود! و در اين صورت ، هر وسيله ای برای کوبيدن باطل و غلبه حق مجاز است ، حتی توطئه های ناجوانمردانه و جعل و دروغ و پرونده سازی و پاپوش دوزی " (۱۶) ، به درستی نسبت به حکومت مذهبی هشدار داد و چنان آن را ترسيم کرد که گويی خود شاهد حکومت پس از انقلاب در ايران آخوندزده بوده است :
" حکومت مذهبی رژيمی است که در آن به جای رجال سياسی ، رجال مذهبی (روحانی) مقامات سياسی و دولتی را اشغال می کنند و به عبارت ديگر حکومت مذهبی يعنی حکومت روحانيون بر ملت. آثار طبيعی چنين حکومتی يکی استبداد است ، زيرا روحانی خود را جانشين خدا و مجری اوامر او در زمين می داند و در چنين صورتی مردم حق اظهار نظر و انتقاد و مخالفت با او را ندارند . يک زعيم روحانی خود را بخودی خود زعيم ميداند ، به اعتبار اينکه روحانی است و عالم دين ، نه به اعتبار رأی و نظر و تصويب جمهور مردم ؛ بنابراين يک حاکم غير مسئول است و اين مادر استبداد و ديکتاتوری فردی است و چون خود را سايه و نماينده خدا می داند ، بر جان و مال و ناموس همه مسلط است و در هيچ گونه ستم و تجاوزی ترديد به خود راه نمی دهد بلکه رضای خدا را در آن می پندارد . گذشته از آن ، برای مخالف ، برای پيروان مذاهب ديگر ، حتی حق حيات نيز قائل نيست . آنها را مغضوب خدا ، گمراه ، نجس و دشمن راه دين و حق می شمارد و هرگونه ظلمی را نسبت به آنان عدل خدايی تلقی می کند . " (۱۷)
وی حتی در يکی از آخرين مطالب خود ـ تخصص ـ که به تحليل مفصل وضع روحانيت کنونی می پردازد ، آنان را ، هم از جنبه طبقاتی و اجتماعی ، و هم سياسی ، کاملا منفی ارزيابی کرده و رد می کند و حتی اميدواری وی به اينکه اسلام بتواند برای مردم کاری بکند ، در اين است که از انحصار روحانيت خارج شده باشد. از جنبه طبقاتی و اجتماعی آنها را کاملا دست راستی می داند و حتی ـ به دليل حاکميت اين طرز تفکر ارتجاعی بر همه آنها ـ طلبه گرسنه را هم حامی سرمايه داری می بيند! چه ، به هر حال در عقيده آنان ، نفس مالکيت فردی مقدس است! وی سپس در مبحثی تحت عنوان "اقتصاد" ، به همبستگی و همدستی و همداستانی آنان با فئودال ها و خان ها اشاره می کند و از جمله رابطه يی را که بعدها در دوره بورژوازی با حاجی و بازار پيدا می کنند ، مورد حمله قرار داده و نشان می دهد که چگونه طبق شرايط اجتماعی و تاريخی از خان می برند و به حاجی پيوند می خورند! (۱۸)

شریعتی و خمینی
به هر حال و در مجموع ، وی به روشنی و آگاهانه دريافته بود که فردی چون خمينی و حتی فراتر از او ، کسانی چون سيد جمال ، ميرزای شيرازی ، طباطبايی ، بهبهانی ، ثقه الاسلام ، مدرس ، ميرزاکوچک خان، خيابانی و حتی طالقانی، قيام و اعتراضشان ، بيشتر از مسئوليت دينی شان نشأت می گرفته است تا انقلابی و مترقی بودنشان. چه ؛ " با همه عمق و عظمت و تأثيری که گاه کارشان پيدا می کرده ، و نهضتی را که آغاز می کرده اند ، يک نهضت دينی به شمار می رفته است ، هرگز با يک جهان بينی نوين اسلامی و اصلاح فکری و مکتب خاص ايدئولوژيک همراه نبوده است تا آنان را از ديگر مکتب های فکری رايج ممتاز سازد ، و غالبا نموداری از هوشياری سياسی رهبر و دليری و ايمان و تقوای او بوده و نه نماينده يک مکتب فکری نوين . اينست که ما نهضتهای سياسی اسلامی بسيار داريم ، اما نهضت فکری جديدی نداشته ايم . " (۱۹) يعنی در حقيقت حرکت آنان بر بستر سنتی رایج و با بينش موجود مذهبی جريان داشته است . در نتيجه اين شخصيت ها ـ عليرغم تفاوت های فکری ـ همچنانکه ديديم ، نمی توانند مورد تأييد شريعتی قرار بگيرند . زيرا از نظر شريعتی ، تفکر سنتی و رسمی مذهبی ، به منزله ارتجاع و واپسگرايی در تماميت آن مردود و مطرود است. خمینی در رابطه با شریعتی و دیدگاه های وی درباره روحانیت، با واکنشی تند، بدون اینکه از شریعتی نام ببرد، در چند نوبت او را مورد انتقاد قرار داد و حتی وی را به طور تلویحی خائن و منحرف قلمداد نمود: "اسلام منهای روحانیت خیانت است... همه اقشار بیدار باشند. کارگرها بیدار باشند. بازاری ها بیدار باشند. دانشگاهیان بیدار باشند. تز اسلام منهای روحانیت، یعنی اسلام نه"... "از چیزهایی که در این زمان واقع شده و این هم برای شکستن اسلام و روحانیت است، همین چیزهایی است که این اشخاص منحرف ادعا می کنند که ما اسلام را می خواهیم بگوییم، اسلام غیر آن اسلام سنتی".(۲۰) آخوند فردوسی پور در کتاب خاطرات خود درهمراهی با خمینی، پس از خاموشی شریعتی، توضیح می دهد که، خمینی هم از نوشتن تسلیت نامه منع کرد و هم برگزاری مجلس ختم شریعتی را ممنوع کرد. وی همچنین نارضایتی خمینی را از شریعتی چنین شرح می دهد: "۱- [شریعتی] به علما و بزرگان توهین می کرد به علامه مجلسی، مقدس اردبیلی و خواجه نصیر طوسی که خودم دیده ام و بعضی دیگر که شنیده ام ولی خودم ندیده ام... ۲- تز اسلام منهای روحانیت از آقای دکتر شریعتی است و اسلام منهای روحانیت یعنی بیمارستان منهای طبیب، همان سیاستی که برای مسیحیت پیاده کردند مسیحیت منهای پاپ و ...  ۳- اشتباه در باب ولایت و امامت و ..." (۲۱) بنا به اسناد ساواک، شریعتی نیز درباره خمینی نظر خوبی نداشته است. در یکی از این اسناد، طبق اظهارات احمد رضا کریمی، عضو نادم مجاهدین که به همکاری با ساواک تن داده بود: "در مورد خمینی، دکتر شریعتی نظر مساعدی ندارد و اصولا بازی های سیاسی وی را غیر اصولی و مردود می داند. در توجیه استدلالیش می گوید:"مبارزه خمینی برای حفظ موجودیت روحانیت است، نه به خاطر مصالح عمومی و ملی. و می دانیم که روحانیت یکی از سه رکن باطل تثلیث حاکم بر تاریخ است(تزویر). همانگونه که دستگاه حاکم برای حفظ موجودیت خویش به تلاش دست می زند، خمینی نیز برای حفظ روحانیت مبارزه می کند. یعنی هر دو تلاش و مبارزه در یک مقوله و مرحله اند. به این دلیل اصولا عمل خمینی مردود و باطل است." (۲۲)
چنانکه می بينيم، موضعگيری های متقابل روحانيت و شريعتی از يک سوی بيانگر اين حقيقت است که تلاش ارتجاع برای نزديکی به او، با توسل به دروغ هايی از اين قبيل که " شريعتی برخلاف آنچه گفته می شود درباره او و هنوز هم عده ای خيال می کنند، نه فقط ضد روحانی نبود، بلکه عميقا مؤمن و معتقد به رسالت روحانيت بود" (علی خامنه ای، روزنامه کيهان، ۲۹ خرداد ۱۳۶۷)، تا چه اندازه مضحک، ابلهانه و فریبکارانه می باشد و از سوی ديگر اين موضوع را که همه ملايان ـ چه سنتی و چه متجدد! ـ عمق خطر نفوذ و پيشروی انديشه شريعتی را به درستی درک و دريافت کرده بودند و می کنند، آشکار می سازد.
ارتجاع ستيزی او، و نفی فرهنگ منجمد و ايستای آخونديستی و ارتجاعی، و تهاجمات بی سابقه عليه فريب و استحمار مذهبی که روحانيت سمبل آن به شمار می رفت، به تضادهای وی با روحانيت روز به روز بيشتر دامن می زد. اين تـضادها به حدی بود که مرتضی مطهری ـ که حتی از سوی برخی از روشنفکران غيرمذهبی! نيز به لقب متفکر! بودن و آزادانديش بودن متهم! شده است ـ را وادار نمود تا به طور خصمانه و بی شرمانه يی عليه او به فعاليت بپردازد. او که در آغاز فعاليت های شريعتی در سال ۴۷ در نامه ای به او نوشت؛ " برادر عزيز دانشمندم جناب آقای دکترعلی شريعتی، قلب خود شما گواه است که تا چه اندازه به شما ارادت می ورزم و به آينده شما از نظر روشن کردن نسل جوان به حقايق اسلامی اميدوارم. خداوند امثال شما را فراوان فرمايد"، در سال های بعد و به فاصله تنها چند ماه پس از شهادت شريعتی در سال 1356، در نامه ای به امامش روح الله خمينی، از ارتجاعی ترين آخوندها نيز در مخالفت با آزادانديشی و برداشت های ترقی خواه و غیر سنتی شریعتی، پيشی گرفت و ضعف و ناتوانی خود را در غياب شريعتی نشان داد و  تیغ سانسور آخوندی را از لای قبا و عبا بیرون کشید و نوشت: "اخيرا می بينيم گروهی که عقيده و علاقه درستی به اسلام ندارند و گرايشهای انحرافی دارند با دسته بنديهای وسيعی در صدد اين هستند که از او بتی بسازند که هيچ مقام روحانی جرأت اظهار نظر در گفته های او را نداشته باشد. ... عجبا! می خواهند با انديشه هايی که چکيده افکار ماسينيون مستشار وزارت مستعمرات فرانسه در شمال آفريقا و سرپرست مبلغان مسيحی در مصر و افکار گورويچ يهودی ماترياليست و انديشه های ژان پل سارتر اگزيستانسياليست ضد خدا و عقايد دورکهايم جامعه شناس ضد مذهب است، اسلام نوين بسازند، ... کوچکترين گناه اين مرد بدنام کردن روحانيت است. او همکاری روحانيت با دستگاههای ظلم و زور عليه توده مردم را به صورت يک اصل کلی اجتماعی درآورد، مدعی شد که ملک و مالک ملا و به تعبير ديگر تيغ و طلا و تسبيح هميشه در کنار هم بوده و يک مقصد داشته اند. ... نتيجه اش اين شده که جوان امروز به اهل علم به چشم بدتری از افسران امنيتی نگاه می کند و خدا می داند که اگر خداوند ... در کمين او نبود او در مأموريت خارجش چه بر سر روحانيت و اسلام می آورد." وی در اين نامه نه تنها به ديدگاه ها و نظريات شريعتی از موضع ارتجاعی حمله کرد، بلکه از امام مرتجع خويش تقاضای جلوگيری از انتشار و پخش آثار او را نيز نمود، تا نخستين سانسورچی رژيمی باشد که يک سال بعد، با غصب تمامی دست آوردهای انقلاب، حتی آزادی های قبل از انقلاب را نيز از مردم محروم و به جان آمده ایران بگيرد: "يادآوری فرماييد که قبل از انجام اصلاحات وسيله آقای حکيمی يا گروهی که خودتان تعيين می فرماييد از نشر آثارش جلوگيری شود..." (سیری در زندگانی مطهری، صفحات ۷۸ تا ۸۷، انتشارات صدرا- ۱۳۷۰)
آنچه در ایران پس از انقلاب روی داد، و هر نوع اندیشه ای را از دم تیغ گذراند، حاصل تعصب، دگم اندیشی و انحصار طلبی های کسانی چون خمینی و شاگردان اصیلش چون مرتضی مطهری بود. آنها از سال ۱۳۵۶ شمسی، خود را آماده قلع و قمع دگر اندیشان نموده بودند.
شریعتی اما، در تحليل نهايی معتقد است که : " آنان [روحانيون] نيز همچون سياستمداران ، در يک نظام شکل گرفته منجمد،از عناصر محافظه کار و "دم و دستگاه دار" هستند و نه می توانند و نه می خواهند و نه می فهمند . بنابر اين آنان نمی توانند آغاز کننده يک انقلاب مردمی باشند . بايد مردم را بيدار کرد و برانگيخت و يک حرکت انقلابی را از متن ناس شروع کرد". (۲۳)
 

Shariati and family 

آنچه شریعتی درباره روحانیت گفت و نوشت، اگر چه امروز بسیاری می گویند و می نویسند، اما او به هنگام گفت. در حالی که هر گز شاهد حاکمیت روحانیت نبود. بلکه بر عکس، در آن روزگاران، او تعدادی از آنها را - هر چند اندک و کمیاب - می دید که مدعی مبارزه با استبداد هستند، ستم می بینند و در زندان به سر می برند. مطمئنا اگر او زنده می بود و حاکمیت مهیب و مخوف ضد بشری آنان را مشاهده می کرد، و کشتار نسل انقلاب، ایثار وعدالت طلب و جوینده برابری و آزادی را، ده ها بار گزنده تر از پیش از این جانیان سخن می گفت، و پرچم مبارزه با آنها را مقتدرانه بر می افراشت.   
منابع و توضيحات:
۱) م . آ ۳۴ (چاپ خارج) ، ص ۱۶۹
۲) فياض ، علی ، ميعاد با شريعتی ، چاپ سوئد ، ص ۱۰۰
۳) نشريه نقطه ، شماره ۴ و ۵ ، زمستان ـ بهار ۷۴/۷۵ ، ص ۶۵
۴) م .آ. ۱۹ ، ص۱۲۸
۵) م . آ. ۲۶ ، ص ۲۵۰ـ۲۵۲
۶) م . آ. ۲۶ ، ص ۲۵۲
۷) م . آ. ۳۰ ، ص ۳۲
۸) م . آ. ۱۶ ، ص ۶۸ - م . آ. ۲۲ ، صفحات ۱۹۷ ، ۱۹۸ و ۳۱۳
۹) م . آ. ۲۲ ، ص ۰ ۳۲ـ۳۲۱
۱۰) م . آ. ۱۵ ، ص ۱۳۲
۱۱) م . آ ۳۴ (چاپ خارج) ص ۲۱۵ - م . آ. ۲۲ ، ص ۳۲۰ و ۳۲۱
۱۲) م . آ. ۱ ، ص ۲۱۴
۱۳) م . آ. ۳۴ (چاپ خارج) ، ص ۲۱ و ۲۲
۱۴) م . آ. ۴ ، ص ۲۶۳
۱۵) م . آ. ۱۹ ، ص ۴۹
۱۶) م . آ. ۱۹ ، ص ۸
۱۷) م . آ. ۲۲ ، ص ۱۹۷
۱۸) رجوع شود به م . آ. ۱۰ ، مبحث تخصص
۱۹) م . آ. ۲۷ ، ص ۲۴۴ و ۲۴۵

۲۰) از سخنان خمینی در تاریخ چهارم خرداد و بیست و ششم آبان ۱۳۵۸  
۲۱) حجت الالسلام والمسلمین اسماعیل فردوسی پور، همگام با خورشید؛ از ایران تا ایران، بهمن ماه ۱۳۷۲، مجتمع فرهنگی اجتماعی امام خمینی فردوس، صفحات ۲۴۰ و ۲۴۱

۲۲) (شریعتی در اسناد ساواک، جلد دوم، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، چاپ دوم  ۱۳۷۸، صفحات ۴۰۱ و ۴۰۲ )

۲۳) م . آ. ۲۷ ، ص ۲۴۴

 

منبع: سايت ديدگاه




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
علي فياض:



[تاریخ ارسال: 30 Jun 2007]  [ارسال‌کننده: پیمان ایراندوست]  [ peymanirandoust@hotmail.com ]  
آقا یا خانم ر. رحیمی، کمی منطقی باشید و با خشم و نفرت سخن نگویید. آخر اگر شریعتی در همان حسینیه ارشاد به قول شما از خمینی بد می گفت تا ابد او را مدافع رژیم شاه نمی دانستند و همدست رژیم سلطنتی؟ هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد! به علاوه، این جمله مزخرف "خون حسین را در رگ های خمینی بجویید" را از کدام عطاری یافته ایید؟ نوشته ای که مستند نباشد و در حد یک شایعه آخوند ساخته باشد، چه ارزش علمی دارد که شما هم همان را تکرار می کنید؟ می توانید به خوانندگان محترم بفرمایید این جمله جعلی را دقیقااز کدام اثر نوشتاری یا گفتاری شریعتی آورده اید؟ شریعتی در مجموعه آثار شماره 5 صفحه 195 ضمن دفاع از مشروطه خواهان به مشروعه طلبان که شیخ فضل الله نوری سر دمدارشان بود حمله می کند، آنگاه شما او را مخالف مشروطه می دانید؟ آیا بهتر نیست به جای مطالعه کردن و آموختن و مستند حرف زدن دست از این اتهامات بر دارید؟ ظاهرا به نظر جنابعالی همه مسلمانانی که آخوند نیستند، آخوند کراواتی هستند. نفرت را از خود دور سازید و به جای آن بر دانش خویش بیفزایید. با سپاس از دیدگاه و این ستون خوب!   

[تاریخ ارسال: 26 Jun 2007]  [ارسال‌کننده:  . ر. رحيمی]  [  ]  
راستی شريعتی اين اخوند کراواتی اگر مخالف خمينی بود چرا اين را در همان حسينه ارشاد با صدای بلند اعلام نکرد؟. نه ! شريعتی يک اخوند بود که ميگفت: مردم اگر در جستجوی خون حسين هستيد انرا در درگ های خمينی بجوئيد .شريعتی و اخوند جلال ال احمد اصلا به انقلاب مشروطيت اعتقاد نداشتند. انها اخوند ها را برادر بزرگ تر صدا می کردند و اختلاف شان را با اخوند ها يک اختلاف فا ميلی ميدانستند . شريعتی يک جامعه شناس بی سواد بود که ميگفت جامعه ايران برای بهبودی بايد به ۱۴۰۰ پيش بر گردد! .   

[تاریخ ارسال: 22 Jun 2007]  [ارسال‌کننده: شهره مهاجر]  [ muhaajer40@yahoo.com ]  
هیچ انسان فرهیخته ای نیست. که بی اشکال باشد
و حتا هیچ سازمان و حزب و تشکیلاتی. اما باید قبول کرد کسی که با همه یال و گوپالش. قدم به میدان مبارزه میگذارد.اشتباه غیر عمدی هم دارد. و حتا خداوند. به پیامرانش میگوید . اگر کمک تان نمی کردیم به سوی باطل می رفتید. و بقول خود معلم شهید . باید. طبق زمان وقوع اعمال بزرگان. قضاوت شان کرد. نه در حال. که اغلب ربطی به اصل موضوع ندارند. و دکتر شریعتی .از زمره پایه های اصلی انقلاب بود. نه دادن حکومت. به دست دجال جماران و اعوان انصار ضد بشرش. که آیات شیطانی بودند و هستند. و انقلاب مردمی را نگذاشتند به پیروزی برسد . در پشت پرده ساخت و پاخت کردند. - از ترس شوروی - و نیروهای انقلابی داخلی و همه را مجبور کردند. با دم شاه بسازند . و بقیه اش را همه میدانید . و بهتر آنکه به افشاگری اخیر آقای حسن داعی. در سایت های متعدد رجوع کنید و از زبان آقای دکتر یزدی بدانید که چه کلاه بزرگی سر مردم گذاشته اند.که اکنون شرق و غرب عالم دارند . حساب کارشان را پس می دهند.و برای همین . شهید بزرگ انقلاب ایران مظلوم واقع شده است. و با اظهار تاسف خانواده اش هم دارد این توهم را به حقیقت بدل میکند. هرچند. حق . همیشه در جایی خودش را نشان میدهد . و ظالمان و عمله هایش را شوکه میکند. البته بدست عمل مردم بپا خاسته و آرزومند آزادی. روان دکتر شهید و مظلوم شاد. که کارش کاری بود...
  

[تاریخ ارسال: 21 Jun 2007]  [ارسال‌کننده: شهرام فاضل]  [  ]  
بزرگترین انتقاد به شریعتی این است که تلاش کرد ارتجاع اسلامی را مترقی و انقلابی نشان دهد. البته اگر زنده می ماند و هنوز پایبند به موازین انقلابی می ماند خود مشاهده می کرد که ادیان بغیر از حمایت از طبقات ظالم (همان بازاری های مسلمان) در دوران ما رسالت دیگری ندارند. از قرار از بیوه شریعتی نقل قول شده است که اگر همسر مرحوم او زنده می ماند مطمنا در زمان حکومت اسلامی اعدام می شد! این هم از فوائد حکومت شیعه علوی ( یا صفوی؟)!   

[تاریخ ارسال: 21 Jun 2007]  [ارسال‌کننده: رضا]  [ zendanie.siasi@yahoo.com ]  
با درود

بارها تلاش کردهام که در ذهن خود جایگاه شایسته ای برای شریعتی باز کنم ولی نتوانستم که نتوانستم.
اگرچه شریعتی در خود من به عنوان یک نوجوان در قبل از انقلاب چیزی جز اسطوره و یک قهرمان ملی نبود ولی طی سالیان سال فکر به این نتیجه رسیدم که شریعتی دهانی بود که بیموقع باز شد و در بدترین شرایط کشور انفجاری عظیم از شور که نه شعور را به جامعه تزریق کرد که بر خلاف خواست شریعتی میوه چین آن همان ملاهابودند.
وی عالم بی عمل بود چرا که با کار تشکیلاتی عملآ مخالف بود و هیچوقت چنین کاری نکرد.
بازگشت به خویشتنش هم نه بازگشت به خویشتن ایرانی که بازگشتی اسلامی است که به 1400 سال قبل برمیگردد و بس و قهرمانانش هم مشخصند.
بمب ناپالمی بود آکنده از اعتراض و نیز تنفر که در دست کودکی بازیگوش رها شده بود.

برایم همیشه سئوال بوده است در مملکتی که برای ساختن و خواندن یک ترانه ساده-گنجشکک اشی مشی-ساواک همه را میخواهد تا پرده از توطئه بردارد چطور اجازه میدادند کسی چنین حرفهایی را بزند؟

تمام هراس من ازینست که مبادا خدای ناکرده بقول خودش- عملهء ظلمه- شده باشد؟

به هرحال او مشکوک وارد بازی شد و مشکوک هم رفت.
پایند ایران و ایرانی
  

[تاریخ ارسال: 20 Jun 2007]  [ارسال‌کننده:  نکخواه]  [  ]  
استاد فیاض سلام
این بار هم با این مقاله مستدل و ادیبانه تان و با این عکس های زیبا گل کاشتید . صد آفرین به شما و و قلم گرمتان. خاطره’ معلم انقلاب شهید ما و همه شهدای مبارزه با ارتجاع و امپریالیسم جاویدان و راهشان پر رهرو باد.
  

[تاریخ ارسال: 20 Jun 2007]  [ارسال‌کننده: Hadi Shahab]  [  ]  
با تشكر فراوان از نويسنده مقاله آقاى فياض.
انگشت گذاشتن شريعتى بر روى روحانيت و نشاندادن سمتگيرى مشخص طبقاتى روحانيت در طول تاريخ يكى از بزرگترين كارهاى اوست. نگرش انتقادى او نسبت به گفته هايش در گذشته انقلابى بودن او و تعهدش را به طبقه استثمار شده مشخص ميكند.
ياد اين معلم انقلابى جاودان باد
  

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.