شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

چهارشنبه ۲۸ شهريور ۱۳۹۷ - ۱۹ سپتامبر ۲۰۱۸



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

چرا به اینجا رسیده ایم؟ پرسشی جدی از خود «ما»
اندر احوالات ما و راز ماندگاری رژیم!

علي فياض

اندر احوالات ما و راز ماندگاری رژیم!
 
پرسشی بسیار جدی و اساسی برای نسل ما، که از بدو تاسیس رژیم جمهوری اسلامی، با آن درگیر و مخالف بوده ایم، مطرح می باشد. پرسشی که پاسخ دادن به آن مستلزم درنگی جدی و عمیق در چرایی و چگونه گی تحولات سیاسی – اجتماعی و فرهنگی یک ربع قرن اخیر می باشد. پاسخ به این پرسش تنها با یک ارزیابی و تحلیل مسئولانه و صد البته فارغ از ملاحظات سیاسی، حزبی و سیاسی و تعلقات خاطر گروهی ممکن می باشد.

در سمت گیری تحولات سیاسی و پروسه های شکل گیری آن، عوامل مختلفی دست اندرکار می باشند. علاوه بر ساختارهای فرهنگی، تاریخی و اقتصادی جامعه، ماهیت، کمیت و کیفیت نیروهای فعال سیاسی – اعم از پوزیسیون و اپوزیسیون – نقش به سزایی در شکل گیری و سیر تحولات دارد. بر این اساس، پاسخ به این پرسش، بدون در هم شکستن قالب های سیاسی موجود و بدون بازاندیشی سیاسی در آنچه پیش آمد و آنچه گذشت، ممکن نیست. بدیهی است که در تداوم چنین روندی، نه تنها رژیم(ها)، که نیروهای مخالف آنها نیز نقشی اساسی بر عهده دارند. چرا که جامعه، مجموعه ای از گروه ها، طبقات، اقشار و نیروهای اجتماعی متفاوتی است که در پیوندی سازمان یافته – حال چه در جدال و چه سازش – سرنوشت خود را رقم می زنند. طبیعی است که تعادل و توازن نیروها، کمیت و کیفیت آنها، گرایش و یا عدم گرایش توده های مردم به آنها و در نهایت انتخاب استراتژی های سیاسی مناسب، در هدایت جامعه به سمت و سویی که باید برود نقشی عمده و اساسی بر عهده دارد.

بیش از یک ربع قرن از حاکمیت رژیم توتالیتر و قرون وسطایی آخوندیسم می گذرد و به همان مقیاس زمانی، ما در تب و تاب سرنگونی آن بوده ایم. طی این سال ها بدون آنکه تعارف کنیم، باید بگوییم که صفوف ما، ناهماهنگ تر، فاصله ها بیشتر و تفرقه و تفرق ها بیشتر شده است. بسیاری از حامیان و همدستان خمینی و شرکاء، و حاشیه نشینان قدرت از رژیم بریده و به لطف بسیاری از مدعیان اپوزیسیون، به "رهبران اپوزیسیون" تبدیل شده اند و منتظر مدال های سه گانه از سوی جریانات اپوزیسیون می باشند. آنهایی که در دهه 60 خورشیدی "انگشت در جهان کرده و قرمطی [بخوانید مجاهد و مبارز] می جستند"، اینک خردگرا شده و ژست اپوزیسیون به خود می گیرند و طلبکار از عالم و آدم، به ریش همه ما می خندند و با تمسک به دموکراسی بورژوایی و امپریالیستی نئو کنسرواتیوها، جوایز و مدال های رنگارنگ "حقوق بشری" را از آن خود می کنند و در انتظار "روز سرنوشت"  لحظه شماری می کنند. و اینها همه حکایت از به هم ریختگی و آشفتگی بخشی از نیروهایی دارد که از دهه 60 خورشیدی خود را جزو اپوزیسیون به شمار می آورد. اما به راستی چرا به چنین جایی رسیده ایم؟     
 توده های مردم و نارضایتی روزافزون آنان از رژیم

اکثریت مطلق مردم زیر خط فقر به سر می برند، بیشتر مردم با فقر و بیکاری مضاعف دست و پنجه نرم می کنند؛ استبداد سیاسی و اختناق اجتماعی، حد و مرزی نمی شناسد؛ هنوز هم بسیاری از خانواده ها داغدار عزیزانی هستند که یا توسط همین رژیم به شهادت رسیده اند و یا تحت عنوان "دفاع مقدس"! کشته شده اند؛ تعداد قابل توجهی از کسانی که با فرمان ها و فتواهای خمینی و دیگر سردمداران ریز و درشت رژیم با شرکت در جنگ ضدملی – ضدمیهنی خمینی، اعضای بدن خویش را از دست داده و به گفته خودشان "جانباز" محسوب می شوند، مورد بی مهری قرار گرفته و به حال خود رها شده تا در فقر به حیات خود ادامه دهند؛ مافیای قدرت، کمترین انتقاد و اعتراضی را حتی از نیروهای "خودی" که "خدماتشان" به این رژیم فراموش ناشدنی است، بر نمی تابد و آنان را نیز روانه زندان ها می نماید؛ در حالی که اقلیت وابسته به حاکمیت در اوج ناز و نعمت به سر می برد، بخش عمده ی جامعه با فقر، فساد، مشکلات روحی – روانی و افسردگی گسترده مواجه می باشد؛ فحشاء، اعتیاد، بیکاری، "فرارهای ناموسی"، قتل های ناموسی، کودکان خیابانی، دختران خیابانی، فروش دختران به شیخ نشین های حاشیه خلیج فارس، و ... در کنار عیش و نوش ها و عیاشی های سردمداران و کثافت زاده های وابسته به رژیم – اگر احترام قلم و رعایت ادب نمی بود، ترجیح می دادم آن کلمه دو حرفی تهوع آور را به جای این پنج حرفی قرار می دادم –  و دیگر عمله خلوت و جلوت بیداد می کند؛ کمبود فضای خالی در زندان های کشور که خود عبرتی است برای همه ی زندان دارهای جهان! و اعمال قوانین جزایی قرون وسطایی و ... ، و همه این واقعیت ها در زمانی و جهانی روی می دهد، که با آن در تضاد و تناقض مطلق به سر می برد. مجموعه این شرایط و ده ها مورد دیگری که نگارنده به آنها نیفزوده است – که همه می دانند – ناهمخوانی این رژیم با جهان مدرن، و ناسازی آن با توده های مردم را فریاد می کشد. با این حال و علیرغم این تناقضات علمی – جامعه شناختی، بیست و شش سال از عمر خود را سپری کرده است. بیست و شش سالی که با حکومت شاه از کودتای بیست و هشت مرداد 32  تا بهمن ماه 57 از لحاظ زمانی یکسان می باشد. 

توجه به این امر که اکثریت قاطع توده های مردم مخالف این رژیم هستند و انزجار و نفرت نسبت به رژیم آخوندها در اوج خود قرار دارد، موضوعی نیست که بر کسی پوشیده مانده باشد. شورش های هر از چندگاه مردم در شهرهای مختلف، جنبش های دانشجویی، جنبش های زنان، کارگران و جوانان، ابراز انزجار مردم نسبت به این رژیم در اشکال گوناگون و ... همه حکایت از این امر دارد که مردم می خواهند از شر چنین رژیمی رهایی یابند. پرسش اما این است که علیرغم تمامی این زمینه ها چرا و چگونه، اینان همچنان توانسته اند، ملتی را مقهور قدرت خویش سازند؟

طولانی شدن عمر رژیم و نقش مخرب آن!

طولانی شدن عمر رژیم به نوبه خود باعث شده است تا هم فعالیت های خارج کشوری معطوف به داخل کشور و هم فعالیت های سیاسی خارجی در ارتباط با کشورهای غربی تا حدودی عقیم بماند. در هر دو رابطه نیز می توان مثال های قابل توجهی را ارائه نمود. برای نمونه استقبال دولت مردان کشورهای اروپایی در سال های آغازین مبارزه و مقاومت علیه رژیم سرکوب گر آخوندیسم از فعالیت های چشمگیر بین المللی شورای ملی مقاومت و سازمان مجاهدین خلق، و فروکش کردن این حمایت ها تا زدن برچسب تروریستی به این جریان از سوی اتحادیه اروپا – که خود به یک شوخی و بازی بچه گانه سیاسی بیشتر شباهت دارد(1) تا یک موضعگیری جدی، اصولی و حقوق بشری – نمونه مشخصی از تغییر موضع این دولت ها در ارتباط با رژیم و اپوزیسیون به شمار می رود.

طولانی شدن عمر رژیم از یک سوی، و انتقال و تمرکز مبارزه سیاسی به خارج از کشور از سوی دیگر، که از پیآمدهای سرکوب تمام عیار رژیم بود، اپوزیسیون اصولی، جدی و رنج کشیده این سرزمین را از داشتن ارتباطی منسجم و ارگانیک با توده های مردم محروم نمود. برآمدن نسل های جدید پس از انقلاب و عدم ارتباط با آنان که بیگانه گی آنها با جریانات اپوزیسیون مستقل را باعث شده است، اگر نگوییم این نیروها را سترون نموده است، بدون شک می توان گفت که بخش عظیم و اکثریت جامعه را که هم جوان هستند و هم دارای پتانسیل بسیار بالا برای عمل اجتماعی، از آنان جدا کرده است. سربازگیری نیروهای رادیکال سیاسی همواره از نسل جوان بوده است. آنچه اینک در خارج از کشور به عنوان نیروهای اپوزیسیون می بینیم، عموما جوانان دهه پنجاه می باشند که بیشتر آنان در چهل – پنجاه سالگی خود به سر می برند. و این خود حکایت از این دارد که این نیروها کمتر موفق به جذب نیروهای جوان تر شده اند. (2)  افزون بر این لازم است از افراد سیاسی و وابسته به جریانات سیاسی، آن هم در طیف وسیعی یاد کرد که به مرور زمان تعلق خاطر خویش به مبارزه و نیروهای سیاسی را از دست داده و کاملا منفعل شده اند. موردی که به نوبه خود، هم بر کیفیت و هم کمیت فعالیت های سیاسی آسیب اجتماعی وارد کرده است.

البته این واقعیت را نیز نباید فراموش کرد که بسیاری از افرادی که اینک از مبارزه سیاسی سرخورده و خسته شده اند، خود محصول همان شرایطی می باشند که آنان را برای سرنگونی کوتاه مدت آماده نموده بود. طولانی شدن عمر این رژیم و پیرتر شدن همین نسل، که با تشکیل خانواده، و قرار گرفتن در مناسبات شغلی و فرهنگی جدید، و نیز دور بودن از متن واقعیات اجتماعی سرزمین مادری که دلیل اصلی فعالیت های آنان به شمار می رفت، خود به اندازه کافی برای بی انگیزگی زمینه ساز بوده است. این است که هر چه عمر رژیم طولانی تر شده است، آثار مخرب دیگری - مستقیم و غیر مستقیم – در میدان مبارزه ایجاد کرده است.      

کم تجربگی و "جوانی" نیروهای رادیکال مخالف رژیم

در سال 57 بسیاری از "رهبران" اصلی و عناصر کلیدی جریانات سیاسی و کسانی که به راستی همه هستی خویش را در راه مبارزه سیاسی و مقاومت در برابر استبداد گذرانیده بودند، با فروپاشی استبداد سلطنتی، از زندان بیرون آمده و پای به میدان اصلی مبارزه، یعنی جامعه گذاشتند. در آن سال ها، هر کدام از این عناصر، در چشم مردمی که آگاهی عمیقی از آنچه در کشور می گذشت، نداشتند و همگام با انقلاب با فداکاری های این حماسه سازان آشنا شدند، هر یک اسطوره ای تاریخی به شمار می رفتند. به خصوص در چشم نسل جوانی که هم شورشگر بود و هم آرمانخواه.

درهم آمیخته گی احساس، آرمانخواهی و شورشگری، و هیجانات برآمده از آن شرایط بسیار ویژه تاریخی، خردگرایی و منطقی اندیشی را تا حدودی تحت الشعاع خود قرار داده بود. با این همه نگارنده همچنان معتقد است که همان نسل جوان و فاقد تجربه، بنا به تایید تاریخ و واقعیات اجتماعی – سیاسی آن سال ها، از آگاه ترین و با شعورترین فرزندان ایران زمین به شمار می رفتند. نسلی که همه هستی خویش را در راه آرمان های انسانی و پاک خویش ایثار نمود. این نسل که نه از دل حوزه های آخوندی و یا بازارها و پایگاه های  سنتی، که عموما از پشت نیمکت های دانشگاه ها و دبیرستان ها وارد صحنه سیاسی جامعه شده بود، تحت تاثیر هیجانات انقلاب و شور و احساس پدید آمده در مردم، کمی عجولانه و نسنجیده به میدان مبارزه پای گذاشت. نادیده گرفتن فاکتورهای فرهنگی – مذهبی جامعه و اقبال توده های سنتی به خمینی، و اینکه او هنوز چهره کریه خود را تمام عیار به نمایش نگذاشته بود، باعث شد تا حتی در خانواده ها نیز جنگی درونی آغاز شود. جنگی که با توجه به امکانات خمینی، می شد حدس زد که سرانجامش چیست؟

اینکه در آن شرایط آیا می شد از تجارب نسل مبارز قبل از انقلاب بهره برد، تا با کمترین قربانی به پیروزی رسید، و آیا شرایط قبل و بعد از انقلاب تا چه اندازه به هم شبیه بودند، نیازمند بحث دیگری است.(3)     

 عدم آمادگی نیروهای سیاسی برای یک مبارزه زیرزمینی

فاصله زمانی کوتاه پس از انقلاب تا حوادث سال 60 و شروع مبارزه مسلحانه مجاهدین - که بسیاری از نیروهای سیاسی دیگر را نیز ناچارا به خانه های تیمی کشاند – و عدم آمادگی این نیروها برای آغاز فعالیت های مخفیانه، سر آغاز سرفصل دیگری برای مبارزات سیاسی ضد استبدادی در ایران به شمار می رود. به جرات می توان گفت که هیچکدام از این نیروها – به استثنای گروه فرقان که از همان آغاز فعالیت های خود به شیوه های زیر زمینی مبارزه روی آورده بود – خود را آماده ورود به یک مبارزه مسلحانه مخفی تمام عیار نکرده بود. به همین دلیل نیز بیشتر هواداران  این نیروها با فعالیت های علنی خود، برای بسیاری از هم محله ای ها، هم مدرسه ای ها و هم دانشگاهی های خود ناشناخته نبودند. موضوعی که ضریب ضربه پذیری این نیروها را تا چند برابر افزایش می داد. علاوه بر نیروهای به اصطلاح "حزب اللهی" و بسیجی که سربازان گمنام "امام زمان" نامیده شده و می شوند که بخش قابل توجهی از هواداران جریانات سیاسی در حوزه ها و مناطق مختلف زیر نظر خود را می شناختند، در بسیاری از خانواده ها نیز چند دسته گی های سیاسی متضاد چشمگیر بود. بسیاری از هواداران و سمپات های گروه ها و سازمان های سیاسی، توسط دیگر اعضای خانواده خود به ارگان های سرکوب گر رژیم معرفی می شدند. (4)

در همین رابطه اگر این اظهار نظر نیروهای مخالف رژیم – به ویژه سازمان مجاهدین خلق – درست باشد که صد هزار اعدامی و چند برابر آن زندانی سیاسی، آن هم فقط پس از 30 خرداد 60 داشته ایم، به سادگی می توان به ضربه های مرگباری پی برد که رژیم بر نیروهای مخالف خود فرود آورده است. ضمن اینکه نباید فراموش کرد که بسیاری از افراد اعدام و یا زندانی شده، از نیروهای شاخص، کیفی و رهبری کننده این جریانات به شمار می رفتند. خالی شدن میدان مبارزه از این نیروها که هم از جنبه کمی و هم کیفی، نقش تعیین کننده ای در سازمان دهی و گسترش مبارزه سازمان یافته علیه این رژیم جنایتکار داشتند، توازن قوا را به نفع آخوندیسم افسار گسیخته تغییر داد.

با وجودی که رژیم نیز برخی از سران و نیروهای کمی و کیفی خود را از دست داد، اما تمامی امکانات حفظ خویش از قبیل ارتش، سپاه پاسداران، بسیج، و تمامی ارگان ها و اداره جات حکومتی و مدنی و به ویژه تبلیغی همچون رادیو تلویزیون، مطبوعات و ... را در اختیار خود داشت. مجموعه این شرایط، به تداوم عمر ننگین رژیم انجامید. و البته این تنها یکی از فاکتورهای موجود در سنگینی کفه ترازو به نفع رژیم بود. مبارزه نا متعادلی که در نهایت رژیم برنده آن شد؛ البته تا حالا! و قطعا به طور مقطعی.

فقدان رهبری مورد اعتماد همه اقشار!

نبود رهبری – و نه الزاما رهبر -  محبوب و قابل اعتماد توده های مردم که بتواند اقشار مختلف جامعه را به خود جذب کند و قادر باشد تاثیرات همه جانبه ای بر آنها بگذارد، یکی از معضلات اصلی جنبش کنونی جامعه ما محسوب می شود. نبود آلترناتیو دارای نفوذ که با طرح های عملی و عینی خود، توده های مردم را به میدان مبارزه بکشاند، از جمله فاکتورهایی است که بیشتر نیروهای سیاسی بر نبود آن آگاهی دارند.

یک حرکت گسترده و تمام عیار اجتماعی با چشم انداز سرنگونی، درست همانند یک اتومبیل که باید همه قسمت های آن فعال بوده و در یک ارتباط ارگانیک با هم قرار داشته باشند تا به راه افتد، می بایست تمامی بخش های آن در پیوندی منظم، هماهنگ و سازمان یافته به سر برند. تنها مخالفت و نارضایتی عمومی و حتی شورش های ناگهانی و مجزای اقشار و صنف های مختلف اجتماعی، نمی تواند موتور یک انقلاب و یا حرکت گسترده عمومی برای پاک سازی سیاسی باشد. پیوند و همبستگی طبقات اجتماعی، هماهنگی جنبش های اعتراضی و به هم پیوستگی آنان تنها، هنگامی امکان می یابد که آنها به عنوان یک مجموعه اجتماعی از رهبری مشترکی برخوردار شده باشند. تنها در چنین صورتی است که می توان به هماهنگی، هم پیوستگی و در نهایت خیزش همگانی یک جامعه علیه استبداد و استثمار، امیدوار شد. بدیهی است که اگر کارگران برای خود، آموزگاران برای خود، دانشجویان و دهقانان نیز تنها برای منافع صنفی خود وارد میدان شوند، طرفی نخواهند بست. هماهنگی و همرایی این اقشار تنها در سایه یک رهبری مشترک می تواند جامه عمل بپوشاند. 

عدم پیوند و نبود رابطه منظم، همه جانبه و ارگانیک نیروهای شاخص اپوزیسیون با توده های مردم، و در نتیجه به محاق رفتن آنان، زمینه را برای رشد جریانات مشکوک، وابسته و گسسته از رژیم که خود در سرکوب و کشتار از همکاران همین رژیم بوده اند، فراهم می سازد. 

 تشتت و چند دسته گی در نیروهای اپوزیسیون

آنچه ما در این سال ها شاهد آن بوده ایم، و نیز با توجه به مواردی که در بالا طرح شد، نه نزدیکی احزاب و گروه های سیاسی که دوری آنها از هم بوده است. بدیهی است که منظور نگارنده از نیروهای اپوزیسیون، هیچکدام از همکاران شاه و شیخ و یا حتی نیروهای گسسته و یا به اصطلاح اصلاح طلب رژیم نیست. بحث بر سر نیروهایی است که اگر نه قبل از حاکمیت و یا آغاز آن، که حداقل بلافاصله پس از تاسیس آن، تکلیف خود را با رژیم مشخص نمودند. این نیروها که می توانستند و بایسته می بود با تکیه بر اشتراکات خود، به هم نزدیک تر می شدند، با گذر زمان از هم بیشتر فاصله گرفتند. برجسته ترین تلاشی که در این راستا انجام شد، تاسیس شورای ملی مقاومت بود که در آغاز نیروهای قابل توجهی را در خود جای داده بود. اما چنانکه می دانیم این جبهه که از نیروهای ترقی خواه تشکیل شده بود، به تدریج، با ریزش نیرو و گسست هایی رو به رو شد که به نوبه خود باعث شد تا از پلورالیسم سیاسی آن کاسته شود.(5)

گسست ها و چند دسته گی های موجود، طبیعی است که بیش از آنچه به تقویت نیروهای اپوزیسیون یاری رساند، به تضعیف آنان کرده است.  

شیوه های مشابه!

یکی دیگر از معضلاتی که نیروهای مخالف رژیم با آن دست به گریبان هستند، کاربرد همان شیوه هایی است که رژیم از آنها بهره می برد، و در بخشی از نیروهای اپوزیسیون نیز رواج پیدا کرده است. این رفتارهای نامناسب و مشابه رژیم که تداعی گر "این همانی" رفتارهای اجتماعی، سیاسی و فرهنگی ما است، به جای خود بسیاری از نیروهای غیر وابسته اجتماعی را از "ما" می راند. در اینجا روی سخن نه تنها با نیروهای سیاسی، که حتی با چهره های فرهنگی و روشنفکری نیز هست. آنچه ما در ادبیات بخشی ازنیروهای مخالف رژیم در خارج از کشور مشاهده می کنیم، نمایانگر تفاوت های  کمی و کیفی از آنچه رژیم تولید می کند، نیست. تحریف، دروغ، وارونه سازی، برخوردهای کینه ای و احساسی، رفتارهای واکنشی و ... نمونه هایی از همان شیوه هایی هستند که در ادبیات وابسته به رژیم نیز به فراوانی یافت می شود. برای نمونه اگر در داخل کشور، رژیم با تمامی امکانات، بخش هایی از تاریخ را که با اهداف و نگرش ایدئولوژیکش همخوانی ندارد، به سادگی تحریف می کند، در میان بخشی از مدعیان مخالفت با رژیم نیز، بخشی از تاریخ که دوست نمی دارند، وارونه به تصویر کشیده می شود. این وارونه سازی ها از تاریخ ایران در سال های ایجاد آن آغاز و تا همین دوره معاصر را در برمی گیرد. و جالب توجه اینجاست که در مواردی دست اندرکاران خود را نیازمند ارائه کوچک ترین سندی نیز نمی بینند! در حالی که مبالغه، افراط و تفریط و خودمحوری در شیوه های رفتاری بسیاری از مدعیان به وفور نعمت! یافت می شود.

کوتاه آمدن تعداد قابل توجهی از نیروهای سیاسی و روشنفکری

می دانیم که در نخستین سال پیروزی انقلاب – که به نوعی با آنارشیسم و آشفتگی ویژه دوره انتقال و فروپاشی رژیم استبدادی و از هم گسیخته سلطنتی – همراه بود، تا رژیم ولایت فقیه بر سر کار آید و به سازمان دهی خود بپردازد، آزادی های نامحدودی به دست آمد. در آن شرایط که هنوز رژیم جدید به طور کامل استقرار نیافته بود، بسیاری حرف ها زده می شد و بسیاری از ناگفته ها بر زبان ها و قلم ها جاری می گشت. اما ...

اگر هنگامی که خمینی از آزادی های شیخ بخشیده! و سپس رسما از پس گرفتن آنها سخن گفت، بسیاری از روشنفکران و احزاب شناخته شده و دارای پایگاه توده ای، به این حرکت این بزرگ ترین جنایت کار قرن به طور شفاف اعتراض می کردند، ...

اگر بسیاری از رهبران و جریانات مدعی روشنفکری از همان آغاز نسبت به شناخت خمینی همت می گماردند و به مردم می گفتند که او کیست و چیست و چه می خواهد...

اگر بسیاری از این نیروها به بهانه سرنگونی استبداد سلطنتی پشت سر فردی چون خمینی راه نمی افتادند

و اگر می دانستند که چه بهایی در پی آن خواهند پرداخت ...

به راستی چرا به جز "چریک های فدایی خلق" و گروه فرقان که در همان سال 57، قبل از سرنگونی رژیم شاه، رسما  از مخوف تر بودن  "دیکتاتوری آخوندیسم نسبت به رژیم سلطنتی ...  "سخن گفت،  و البته کمی بعد تر سازمان مجاهدین خلق، هیچ گروه دیگری با چنین صراحتی از این دیکتاتوری تازه وارد سخن نگفت؟

چرا بسیاری از روشنفکران و فعالان مبارز دوران شاه که خود با اندیشه های سیاسی و انقلابی عصر، و نیز با افکار و اندیشه های روحانیت تا حدودی آشنایی داشتند، سکوت را بر اعتراض ترجیح دادند تا در نهایت شاهد سرکوب خویش و نسل ایثارگر این مرز و بوم باشند؟

چرا حتی مهندس مهدی بازرگان که خود فردی مسلمان و روشنفکر نیز بود، و با روحانیت و افکار خمینی نیز آشنایی نسبی خوبی داشت، به صراحت از مطامع قدرت طلبانه روحانیت و در رأس آنان خمینی، سخن نگفت؟ حال آنکه دیگر روشنفکر دینی، علی شریعتی، درست یک سال قبل از سرنگونی شاه، در بیرون و درون زندان، درباره روحانیت چنان قضاوت عمیق و آینده نگرانه ای می کند، که کمتر روشنفکر غیر مذهبی به آن صراحت سخن گفته است. یا روشنفکر برجسته و مبارز خلاقی چون مصطفی شعاعیان که او نیز به صراحت و بدون هیچ تعارفی از نقش ارتجاعی و مخرب روحانیت سخن گفت. و یا حتی جلال آل احمد که بسیاری به حمایت از روحانیت متهمش می کنند، اما او شرط و شروطی بسیار منطقی و هشدار دهنده را در یکی از آخرین آثار خود پیش پای روحانیت و جامعه نهاد (6)؟ مواضعی که به راستی کمتر کسی در آن سال ها می توانسته است به آن روشنی بیان کند.

گیرم که بسیاری از "روشنفکران" تا قبل از ورود خمینی به ایران – که به زعم برخی در مواضعش تغییراتی ایجاد شد که شاید در مواردی درست هم باشد – تصویر دیگری از وی داشتند، اما پس استقرار خمینی و آخوندیسم و در همان ماه های اول که نشان داد رضاخان و محمدعلی شاهی است دستار به سر که شمشیر را از رو بسته است، دیگر چرا سکوت پیشه کردند؟ هنگامی که خمینی رسما از محدود کردن آزادی و زدن و بردن و بستن و شکستن و ... سخن گفت، چرا به جز برخی از نیروهای رادیکال و مبارز، مدعیان اکنون طلبکار، هیچ اعتراض چشمگیر و موثری نکردند؟

مواردی که در بالا آمد صرفا طرح پرسش هایی بود، تا هر کدام از "ما" بر اساس درک و برداشت خود از شرایط سیاسی آن سال ها و این سال ها،در تلاش و جستجو برای پاسخ هایی جدی، اصولی و انقلابی به "چرایی" و "چگونه گی" شرایطی که در آن به سر می بریم، برخیزیم. بدان امید که طرح مواردی از این دست ما را در راه پیمایی تاریخی خود، آگاه تر، مصمم تر و آبدیده تر سازد! 
________________________________________________

1) و من پیش از این در دو مقاله ی جداگانه به آن پرداخته ام. به لیست مقالات من در پایان مطلب مراجعه شود.

2) البته در خارج کشور که نسل جوان، که در واقع نسل دوم مهاجرین و آوارگان و تبعیدی ها به شمار می رود، در فضای دیگری می زید و به همین دلیل نه ارتباط چندانی با سرزمین مادری دارد و نه احساس مشترکی با مردم آنجا، خود به خود از این معادلات خارج می شود.

3) این هم تناقضی است که بایسته است مورد کنکاشی عمیق و جدی قرار گیرد، که چگونه می توان هم از شجاعت، گستاخی و شورشگری نیروهای جوان تر و هم از تجربه و متانت نیروهای مسن تر در کنار یکدیگر در یک مبارزه اصولی سیاسی بهره برد.

4) فکر می کنم کمتر کسی از آن نسل، خود از نزدیک شاهد چنین ماجراهایی نبوده باشد. نگارنده خود دست کم دو مورد از این نمونه را از نزدیک شاهد بوده است. 

5) موضوع این مقاله این نیست که چه کسی مقصر بوده است و چه کسی اصولی رفتار کرده است.

6) "نمونه های درماندگی یجوز ولا یجوز کننده به طهارت و نجاست را، می شناسیم. به ترتیب در مقابل مشروطه که آن را بابیگری خواندند؛ سپس در مقابل افتتاح مدارس به سبک جدید؛ سپس در مقابل لباس متحدالشکل و کلاه پهلوی و لگنی و سپس در مقابل کشف حجاب و سپس در مقابل رادیو و تلویزیون و تقسیم املاک و سپس در مقابل حتی "فیلم حج" که آن را "خر دجال" خواندند. و اگر در قضیه مخالفت ایشان با لباس و کلاه و کشف حجاب فحوای گنگی از مخالفت با تظاهر به غرب(غرب زدگی) نهفته بود، در دیگر موارد هیچ عامل دیگری نهفته نیست جز ترس از باز شدن هر دریچه تازه ای به ذهن مرد عادی کوچه؛ و همین است که ارزش رهبری روحانیت را در عمل به صفر می رساند". " و روحانیت یا باید تن به تجدید نظرهای اساسی بدهد – در به رسمیت شناختن کشف حجاب و دست برداشتن از تکفیر هر تجد دخواهی و خزانه دولت را بیت المال شناختن و مالیات را جایگزین خمس و زکات کردن یا به عکس، و از این قبیل – یا از دور تأثیر و تأثر اجتماعی خارج شدن و در پوسته متحجر خود باقی ماندن و سنگواره شدن". (در خدمت و خیانت روشنفکران، جلد اول، ص ۳۰ ، در خدمت و خیانت روشنفکران، جلد دوم، ص ۶۱)

منبع: سايت ديدگاه

@ كپي رايت: اين مطلب ويژه سايت ديدگاه تهيه شده است. بازتكثير آن تنها با قيد منبع مجاز است.




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
علي فياض:



[تاریخ ارسال: 05 Aug 2009]  [ارسال‌کننده: چپ]  [  ]  
با آقای قاسم موافقم. علاوه بر آن گروه، تا آنجا که یادم می آید، تعداد زیادی از جریانات معروف به خط سه این نظر را داشتند و حمله به کردستان، رفراندم احمقانه، مجلس "موسسان" خبرگان و لغو امتیازاتی که شاه به کارگران داده بود و بسیاری از شواهد عینی دیگر را دلیل بر ارتجاعی و ضد-انقلابی بودن طبیعت خمینی و رژیم میدانستند.

متاسفانه، فدائی ها، مجاهدین، اتحادیه کمونیستها، سه جهانی ها، همه رژیم را و خمینی را از طبقه متوسط میدانستند و از او برای مدتی دفاع میکرند. اگر نشریات آن دوران را جمع کنیم و آنها را مطالعه کنیم، خوب متوجه می شویم. این عقیده هم درست نیست که خمینی ابتدا انقلابی بود و بعد شد ارتجاعی چون آثار او و تز ولایت فقیه او و دلیل مخالفت او با انتخابات منطقه ای در 15 خرداد 42 ، اگر تاریخها را درست یادم باشه، دلایل کافی بود.

حقیقت این است که آرزوی رفتن شاه، چشمان خیلی ها را نزدیک بین کرده بود و خمینی چی ها از فرصت بخوبی استفاده کردند. این نزدیک بینی و ندیدن ارتجاع در درون خود امروز هم در اپوزیسیون وجود دارد.
  

[تاریخ ارسال: 19 Aug 2007]  [ارسال‌کننده: قاسم]  [  ]  
برای اصلاع نویسنده بسیار اساسی مقاله:
در سال 57 قبل از انقلاب سیاسی بهمن گروهی به نام گروه "اتحاد کمونیستی" که بعدها به نام "سازمان وحدت کمونیستی" تغیر نام داد در بر خورد به"سازمان چریکهای فدایی خلق"که اعلام کرده بود "از مبازه ضد امپریالستی خمینی دفاع میکند" طی جزوه ای بنام " روحانیت در گذار فدرت" انتقاد کرد. این جزوه بر اساس مطاله تحریرالوسیله خمینی توسط این گروه نگاشته شده بود و در آن زمان خمینی را یک روحانی ارتجاعی نامید.این جزوه بعد از انقلاب سیاسی بهمن در دکه کتاب فروشی در دسترس همگان قرار گرفت.
  

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.