شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

چهارشنبه ۲۸ شهريور ۱۳۹۷ - ۱۹ سپتامبر ۲۰۱۸



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

خانه ای که روشن شد! (مرثیه ای برای کودکان عراقی)*

علي فياض

این جنگ، تصاویر دیگری را جلوی چشمان من پديدار می سازد. تصاوير کودکانی که هيچ پدر و مادری توانايی فرو نشاندن ترس و اندوه و اضطراب کشنده ناشی از اين جنگ نابرابر و ظالمانه، در آنها را ندارد. تصاوير پدرانی همچون پدر محمد الدوره که حتی با سپر گوشتی بدن خويش نيز، قادر به حفاظت از فرزند خود نشد. تصاوير پدرانی که ناتوان از حفظ جان فرزندان خويش، يا می بايست خود نيز بميرند و يا اينکه تا آخر عمر اين رنج سنگين و جانکاه را با خويش يدک بکشند. تصاویر مادرانی که هر لحظه منتظر شنیدن کشته شدن فرزندان خود در راه مدرسه هستند. من به اين گونه کودکان، زنان، پيران و مردمانی می انديشم که نه در روی کار آمدن صدام حسين نقشی داشته اند و نه در طرح های جنگ طلبانه وی، و نه اينک جرمی به جز عراقی بودن مرتکب شده اند. * * * چندمين روز جنگ است. ديشب بارانی از موشک آسمان شهر را ستاره باران ساخت. شهاب هايی که در تاريکی شب، پهنه آسمان را روشن ساختند. هر شهابی، روشنايی بخش محله يی و خانه هايی! و مطمئنا امشب نيز! پدر، در دل تاريکی شب در جستجوی آب از اتاق بيرون می رود. هراس در دل کودکان ايجاد می شود. هر چه باشد، بودن پدر در کنار آنان، خود قوت قلبی است. هر چند اگر کاری از دستش بر نيايد. خانواده هفت عضو دارد. پدر، مادر، سه پسر و دو دختر. جاسم ۱۵ ساله، فاطمه ۱۳ ساله، عماد ۱۰ ساله، ليلا ۷ ساله و بالاخره طارق ۵ ساله. آنها همه، در گوشه يی از اتاق دور هم جمع شده اند. کنار هم چمباتمه زده اند. و همه اميدشان دلداری هايی است که از زبان پدر و گاهی نيز مادر، می شنوند. مادر ساکت و غم زده، فقط گوش های خود را فعال کرده است؛ به صداهای مهيبی که از گوشه و کنار شنيده می شود. راديوی کوچکی در گوشه اتاق، همان جايی که پدر فرزندانش را نوازش می دهد، با صدای ضعيفی مارش نبرد و پيروزی سر می دهد. هر از چند لحظه، مارش را قطع می کند و از سرکوب دشمنان و دفع حمله آنان به جنوب و يا شمال سخن می گويد. به مردم اميد می دهد. از اکراد شمال، فرزندان راستين عراق و ميهن پرستان جنگجو در دفع حملات به شمال کشور که از سمت جنوبی ترکيه انجام می شود، استمداد می جويد. جنوبی ها را با ياد جهاد و عاشورای حسينی تحريک و تهييج می کند. تلويزيون خاموش است. برق شهر قطع شده است. گفته شده است تا آنجا که امکان دارد حتی از پخش امواج راديويی نيز جلوگيری کنند. اما تنها راه ارتباط با محيط پيرامونی نيز شنيدن اطلاعيه های نظامی راديويی می باشد. اين تنها نشانه زندگی و زنده بودن است. به ويژه در شب ها، که هيچ کسی از ديگری خبری ندارد. پدر باز می گردد با پارچ آبی در دست. کودکان تشنه اند. شب از نيمه نيز گذشته است. اما کسی را يارای خوابيدن نيست. چه کسی می داند که فردا از خواب بر می خيزد. حتی ليلا و طارق کوچولو نيز جسارت خفتن را از دست داده اند. حتی تلاش ها و تشويق های پدر و مادر نيز آنها را به خوابيدن وادار نمی سازد. همه آنها با شور و دلهره و اضطرابی غير قابل وصف، انتظار صبح را می کشند. آيا آفتاب فردا را خواهند ديد؟ پدر و مادر، دوازده سال پيش را به خوبی به ياد می آورند. آنها هرگز آن روزها را فراموش نخواهند کرد. مگر می شود آن روزها را فراموش کرد؟ هنوز آثار خانه ويران شده خالد همسايه، ديده می شود. «چه می شد، اگر آن خانه را به عنوان نمودی از آثار جنگ و اثری از جنايتکاران جنگی حفظ می کردند و آن را تبديل به موزه می نمودند؟» مادر به آرامی اين جمله را بر زبان جاری می سازد. «چه می گويی زن؟ اگر بنا باشد همه اين خانه ها را حفظ کنند و آنها را به موزه تبديل سازند، می دانی، چند صد موزه در شهر خواهيم داشت؟» صدای پدر است که به مادر پاسخ می دهد. و دوباره سکوت. پس از لحظاتی باز هم سکوت شکسته می شود. «بابا چرا همه با ما سر جنگ دارند؟ مگر ما چه کرده ييم؟» عماد ۱۰ ساله اين را می پرسد. «ما خودمان هم نمی دانيم. بعضی می گويند جرم ما داشتن نفت است. بعضی هم می گويند آنها با رئيس صدام، دشمنی دارند، و بعضی ها هم چيزهای ديگری می گويند. نمی دانم کدامش راست است. دنيای بی رحم و وحشتناکی است، پسرم.» پسر بزرگ می پرسد: «راست است که می گويند آنها می خواهند ما را نجات دهند؟ آنها می گويند چون رئيس ديکتاتور است، ما می خواهيم تا مردم عراق از شر او آسوده شوند.» پدر آهی می کشد. آهی سرد و عميق: «اگر آنها می خواستند اين کار را انجام دهند، در سال ۱۹۹۱ بهترين فرصت را داشتند. هم پای کويت در ميان بود، و هم همه کشورها با آنها بودند و هم ارتش ما را شکست داده بودند. رئيس صدام هم که عوض نشده است، او هر چه بوده قبلا هم بوده.» و بعد ادامه می دهد: «اينها همه دروغه، تبليغاته.» صدای زوزه موشکی سکوت شب را می شکند. و در دل تاريکی انفجاری سپيد ايجاد می کند. پدر و مادر هراسان از جا بر می خيزند. به آرامی در را باز می کنند و به سمتی که صدا و نور از آنجا پراکنده شده است، خيره می شوند. آه، اين محله زيديه است. تنها پنج کيلومتر تا اين محله فاصله دارد. دوباره به داخل اتاق باز می گردند. در را می بندند و سر جای خود می نشينند. در چشم های کودکان موجی از وحشت تازه يی ايجاد شده است. «يعنی ممکن است محله ما نيز...» پدر، صدای فاطمه را قطع می کند: «نه، آنها محله های مسکونی را نمی زنند. آنها گفته اند که به غيرنظاميان کاری ندارند.» خودش هم می داند دروغ می گويد. به دروغ کودکانش را دلداری می دهد. چاره ديگری هم ندارد. خودش هم دل توی دلش نيست. با خود سخن می گويد: «ای کاش اينچنين بود. ای کاش آنها لااقل به غيرنظاميان و مردم عادی کاری نداشتند. آخر کودکان و پيران چه گناهی کرده اند؟... شايد هم کاری نداشته باشند.» اما حافظه اش اين تنها روزنه اميد را به رويش می بندد. در سال ۱۹۹۱ جهان تنها گوشه های کوچکی از مردم غير نظامی کشته شده و اجساد جزغاله شده آنها را که از زير سانسور آمريکاييان به بيرون درز کرده بود، مشاهده کرد. چقدرش را جهانيان نديدند، می ماند برای ساليان بعد. صدها جسد له شده، از زير آوار ساختمان های موشک خورده، به بيرون کشيده شده بودند. بوی گوشت و خون، بوی عفونت جسدهای متلاشی شده، اجساد قطعه قطعه شده غير نظاميان، و کودکانی که هرگز از خواب بر نخاستند. و دختران و پسران نوجوانی که هيچگاه سال های بلوغ خويش را تجربه نکردند. «جنگ، چه مصيبتی. چه فاجعه يی! چه بی رحمند آن خلبانانی که بمب های خويش را بر سر ما می ريزند. و بر سر کودکان ما. آيا آنان از اين کار خويش مغرورند و شاد؟ مغرور و شاد از اينکه عده يی انسان را با آن بمب های وحشتناک از بين می برند؟ انسان هايی که هيچگاه با آنان رو به رو نشده اند، آنها را نمی شناسند و در شرايط عادی هيچ کينه و نفرتی نسبت به آنان هم ندارند.»... «پدر، ما تا کی بايد اين شب های تاريک را تحمل کنيم؟ اين جنگ چقدر طول می کشد؟ آيا شب های خانه ما بار ديگر روشن می شوند؟» اين بار ليلای هفت ساله است که با چشمانی خسته و خواب آلود، با معصوميت کودکانه خويش، چنين سئوالی را از پدر می پرسد. پدر در تاريکی اتاق چشم های دخترک را جستجو می کند. چشم های او را به درستی نمی بيند. لاجرم او را در آغوش می کشد. بوسه يی بر گونه هايش می زند. با دست های خويش، با مهربانی و عطوفتی که در شرايط عادی کم تر به نمايش در آمده است، چهره و موهای او را نوازش می دهد. قطرات اشکی بر گونه هايش جاری می گردد. صدايش بغض آلود شده است. اما تلاش مضاعفی به خرج می دهد تا ديگر اعضای خانواده، متوجه اين وضعيت نشوند. «آری دخترم، بالاخره اين جنگ نيز پايان می يابد و خانه ما نيز روشن می شود. آنگاه پدر تو نيز مانند همه پدرهای جهان چشم های زيبای دخترش را در روشنايی نور مهتابی لامپ خواهد ديد. آنگاه پدر تو نيز خسته از کار روزانه با در آغوش کشيدن شما عزيزانش، طعم زندگی را ذره ذره خواهد چشيد. آگاه...» بغضی عجيب، نا مانوس و ناشناخته بار ديگر گلويش را فشرد. صدايش حالتی گرفته و گريه آلود پيدا کرد. از روی ناچاری سکوت کرد. کودک ديگرش را نيز در آغوش فشرد. با ترس و اضطراب جانکاهی شمعی را که در لبه پنجره اتاق گذاشته بود، پايين آورد. در اتاق را وارسی کرد تا مبادا باريکه يی از نور را به بيرون انتقال دهد. و پنجره ها را. کبريتی را روشن کرد و شمع را با آن روشن ساخت. با مهر و عطوفتی پدرانه چهره همه اعضای خانواده را از نظر گذراند. چهـــــره معصوم و بی گناه همسر و کودکانش را در روشنايی ضعيف نور شمع، تماشا کرد. به چشم او همه آنها زيباترين و بی گناه ترين چهره های جهان را داشتند. همه آنها از معصوم ترين و بی گناه ترين انسان ها به شمار می رفتند. عشق به بودن و زيستن در چهره های رنگ پريده و مظرب آنان موج می زد. هر کدام با يک دنيا آرزو. همسر مرد، با نگاهی ملتمسانه، از او درخواست کرد تا شمع را خاموش کند. و او لختی درنگ کرد. همه را بار ديگر از نظر گذراند. در چشم هايشان مهر افشانی کرد و چهره هايشان را عشق باران نمود. بوسه هايی سر شار از محبت بر گونه های همه آنان جاری ساخت. و آنگاه به همان آرامی، با پفی بر شمع آن را خاموش ساخت. و اتاق ديگر باره در سياهی فرو رفت. از کودکان خود خواهش نمود، برای لحظاتی هم که شده دراز بکشند. و خود نيز - هر چند به طور تصنعی - دراز کشيد. صداهای مهيب مسلسل ها، تيربارها و موشک ها مانـع از خواب آنان می شدند. کوچک ترين فرزندان خود را صدا کرد. آنها به خواب رفته بودند. به جز همسرش و پسر و دختر بزرگش، کسی بيدار نمانده بود. از خانه همسايه نيز صداهای ضعيفی که نشان از بيداری آنان داشت، به گوش می رسيد. صداهای انفجار و رگبار از مناطق نزديک تری شنيده می شد... صدای انفجار مهيبی که سياهی شب را به روشنايی روز مبدل ساخته بود، همـه صداهای ديگر را از پيرامون آنان زدود. اين اولين و آخرين باری بود، که چنين صدای مهيبی را می شنيدند. خانه آنها نيز روشن شده بود. درست به روشنايی روز. ________________ * لازم به یاد آوری است که این داستان به فاصله چند روز قبل از آغاز جنگ دوم عراق نوشته شده است. * از کاربرد اصطلاح «مرثيه» برای کسانی که از اين اصطلاح خوششان نمی آيد، هيچ پوزشی نمی طلبم! متاسفانه ما سال هاست که مرثيه خوان شده ايم. چرا که هيچ جايی برای شادی و خوشی برايمان باقی نگذاشته اند. از «مرثيه برای عاشورای ۲۸ مرداد»! گرفته و سال های قبل و بعد از آن، تا عاشوراهای ديگر، از جمله شهريور ۵۷ تا شهريور ۶۷ و همه عاشوراهای دهه ۶۰ شمسی!

منبع: سايت ديدگاه




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
علي فياض:



در پیوند با این مطلب نظری ثبت نشده است.

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.