شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

چهارشنبه ۲۸ شهريور ۱۳۹۷ - ۱۹ سپتامبر ۲۰۱۸



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

عدالت، قانون، دادگستری؛ بخشش هم با «قانون» است!

علي فياض

مسأله اما این است که اگر همه ی ما نیز گناهکار بوده ایم، سنگی هم در مشت نداشته ایم که اینک سر افکنده و خجلت زده، به محکوم کردن خویش حکم دهیم. خطاها، گناه ها و اشتباهات نیز دارای کمیت و کیفیت های متفاوتی هستند. درست به همانگونه که کیفیت گناه دزدیدن یک نان بر اثر گرسنگی، و غارت اموال مردم برای پر خوری و قدرت طلبی بسیار متفاوت می باشد. اگر چنین نیست با صدای بلند اعلام دارید که این دادگاه ها برای محاکمه ی چه کسانی است؟ ژان والژان گرسنه؟ ، زنی که از شرافت خود دفاع کرده است؟، جوانی که ظلم را بر نتافته است؟؛ و یا خمینی و صدام حسین و هیتلر و موسولینی و جانسون و جورج بوش و پل پت و آریل شرون و بگین و ... دیگر جنایتکاران جنگی که با کله انسان ها یا مناره می ساخته اند و یا فوتبال بازی می کرده اند....؟؟؟

 

 

در پاسخ به مقاله اینجانب، زیر عنوان "به نیابت از چه کسانی ببخشیم "اما فراموش نکنیم"؟، علاوه بر درج مطالبی در این زمینه و انعکاس گسترده مقاله در برخی از سایت های دیگر، برخی از کاربران محترم نیز نقطه نظرات و دیدگاه های خود را بیان داشتند و باعث جدی تر گرفته شدن موضوع شدند. موضوعی که در یک گفتگوی رادیویی(1)، و باز هم با نقطه نظرات شنوندگان، که آیا اکنون زمان طرح این مسائل است؟ و پاسخ شنونده های دیگری که، اتفاقا باید از هم اکنون شفاف بود و نظرها را مطرح کرد، تا بدانیم در آینده چه کار خواهیم کرد، دنبال شد. 

مشکل ما این است که متاسفانه به افراط و تفریط عادت کرده ایم. و هنوز که هنوز است همه چیز را سیاه و سفید می بینیم. خاکستری و رنگی نمی بینیم. یا گناهکاریم، و یا معصوم. انسان را نه در حد و قد و قواره انسان و بر اساس توانایی ها، خصوصیات و عقل و احساس و ادراکش، که بر اساس تصاویر ذهنی و اعتقادی مان می سنجیم و ارزیابی می کنیم. و این است که می بینیم که هر "کسی از ظن خود یار او می شود"! و البته طبیعی است که وقتی آن تصاویر ذهنی تغییر می یابد، مواضع ما نیز دستخوش تغییر و تحول می گردد.

این است که مشاهده می کنیم که، اگر روزی خود را انقلابی می پنداشته ایم، امروز می خواهیم خلاف آن رفتار نماییم تا ثابت کنیم که از گذشته خود فاصله گرفته ایم و می خواهیم با گذشته خود بی رحمانه تصفیه حساب نماییم. و آنگاه برای اثبات منصف بودن، صادق بودن و خرد گرا بودن، اعلام می داریم که اگر ما هم به جای آخوندها قدرت را به دست می گرفتیم، در حد آنها اعمال خشونت می کردیم. یا ما هم برای اعدام مقامات رژیم قبلی پیام تبریک می فرستادیم و ... و بر اساس چنین منطقی می خواهیم به هر قیمتی که شده ثابت کنیم که انقلابی گری توأم با خشونت گرایی است و همه ی انقلابیون نیز گناهکار بوده اند؛ درست به همانگونه که مثلا عیسی فرزند مریم در اعتراض به کسانی که به سنگسار مریم مجدلیه برخاسته بودند، گفت کسی که خود گناهی مرتکب نشده است، نخستین سنگ را پرتاب کند! و می دانیم که آنها سنگ ها را رها کردند و شرم زده رفتند. مسأله اما این است که اگر همه ی ما نیز گناهکار بوده ایم، سنگی هم در مشت نداشته ایم که اینک سر افکنده و خجلت زده، به محکوم کردن خویش حکم دهیم. خطاها، گناه ها و اشتباهات نیز دارای کمیت و کیفیت های متفاوتی هستند. درست به همانگونه که کیفیت گناه دزدیدن یک نان بر اثر گرسنگی، و غارت اموال مردم برای پر خوری و قدرت طلبی بسیار متفاوت می باشد. یادآوری نکنیم که به هر حال گناه گناه است و دزدی دزدی! در بسیاری از ادیان انسان گرا، مبحثی تحت عنوان "ضرورت و اضطرار" وجود دارد؛ بدین مضمون که اگر گرسنه هستی، و غذایی نداری، اضطرار به تو حکم می کند که میوه ای از درخت همسایه بکنی... حتی بدون اجازه.

رمان زیبا، انسانی و معروف ویکتور هوگو، و ماجرانی زندانی شدن ژان والژان، سرشار از درس های عبرت آموزی است که در کلاس های مربوط به حقوق بشر بایسته است مدام بازخوانی شود.

ما که امروز خود را به هر قیمتی محکوم می کنیم، تا ثابت کنیم که دیگران – حاکمان بعد از انقلاب  - هم لابد مثل ما بوده اند و فرق ما با آنها در این بوده است که ما دستمان به گوشت نمی رسیده است و گرنه ...؟ یا به گفته حضرت حافظ "چون نیک بنگری همه تزویر می کنند"!

چرا از خود نمی پرسیم تفاوت ما با ملاها در چه بوده است؟ ما در چه زمینه هایی با دیکتاتورها تفاوت داشته ایم؟ آیا به راستی ما نیز خواهان عملی کردن حکومت مذهبی بوده ایم؟ آیا ما نیز انگیزه مان از مبارزه با دیکتاتوری و استبداد، تغییر شکل استبداد بوده است؟ آیا ما نیز قصد داشته ایم که به گذشته های دور بازگردیم و بر اساس قوانین ده بیست قرن پیش زندگی کنیم؟ آیا ما نیز در همان زمان موافق سانسور کتاب و نشریه بوده ایم؟ آیا ما نیز موافق شکنجه و آزار و اذیت بوده ایم؟ آیا ما نیز حکم به کتاب سوزی و تهاجم به تجمعات و کتاب فروشی ها داده بودیم؟ و آیا ما نیز یک جلاد بالقوه بوده ایم؟ و یا باورها و دیدگاه هایمان ما را نیز بدانجا می کشاند؟ و آیا همه ی انسان ها در چپاول، در غارت گری و ددمنشی یک سان هستند؟

روند ماجراها و حرکت تاریخ چنین نمی گوید.

بسیاری از ماها توان آن را داشتیم که به خدمت نظام جدید در آییم و باورها و عقایدمان را با قدرت و ثروت عوض کنیم. اما نکردیم. بسیاری از همراهان ما بر چوبه ی دار عشق، به خاطر باورمان به آزادی و عدالت رقصیدند. بسیاری از هم نسلان ما سال های جوانی خود را در اتاق های آمیخته با شکنجه و توهین و تحقیر سپری کردند، اما تن به هر رذالتی ندادند. بسیاری از ماها ایده آلیست و آرمان گرا بودیم و به رویاهای شیرین رهایی بشر، برابری، آزادی و عدالت می اندیشیدیم. و بسیاری از هم دوره ها و همفکرهای ما، حلاج وار – و راستی چرا حلاج وار؟، گلسرخی وار و رضایی گونه – از گلوله هایی که بر قلب پاک تپنده شان نشست، جز با لبخند استقبال نکردند. بنابر این آیا این بی انصافی نیست که با افتخار تمام بر این امر تاکید بورزیم که :

"آیا گروه یا حزبی را از آن زمان می شناسید که در شرایط مشابه و بهنگام کسب قدرت غیر از آن می نمود که نظام اسلامی بر علیه ما کرد؟ بیایید با خودمان صادق باشیم و بپذیریم که آنچه بر ما گذشت بیش از آنکه ناشی از دد منشی افرادی چون گردانندگان نظام فاسد و ضد مردمی اسلامی باشد منتج از "روح انقلابیگری" بود. آیا نمونه های حوادثی که بر ما گذشت را در تاریخ ندیده ایم و آیا آنچه در انقلاب اکتبر و انقلاب کبیر فرانسه رخ داد نمونه هایی از همین قبیل نبود؟ شکی نیست که ابعاد فاجعه در اینجا بسیار گسترده تر بود ولی بگذارید سئوال خود را به شکلی واضح تر بگویم. اگر بجای آنان که پس از بهمن ۵۷ به قدرت رسیدند، ما (هر یک از ما چه بصورت حزب و یا سازمان سیاسی و چه بصورت شخصی) بر اریکه حکومت می نشستیم و امثال "بهزاد نبوی" و "میر حسین موسوی" چه بصورت مسلحانه و چه بصورت غیر مسلحانه سعی در براندازی ما می نمودند، چگونه با ایشان برخورد می نمودیم؟ فراموش نکنیم که نگرش انقلابی آن روزگار چنان بر محور خشونت می گشت که بیشتر ما حتی جرات سئوال کردن در باره قتل عام های استالین را به خود نمی دادیم و حمله شوروی به افغانستان و کشتار مردم مظلوم این سرزمین را توجیه می کردیم."(2)

 

در این شکی نیست که جامعه سنتی و استبداد زده ما، بر پذیرش رفتار و پذیرش نوعی از خشونت و یا حداقل تحمل آن عادتمان داده بوده است. درست است که جامعه ما از دموکراسی و آزادی خواهی بی بهره بوده است و ما از این سنت نکویٍ با رنج و فداکاری بشری کسب شده، همواره بی بهره مانده بوده ایم. با این همه، اینها نمی تواند دلیلی بر علاقه همه ما به استبداد، خشونت طلبی و نادیده گرفتن حق و حقوق دیگران باشد. مضاف بر اینکه ما از جنبش های اجتماعی و فرهنگی اصلاح طلبانه و آزادی خواهانه نیز بی بهره نبوده ایم. و تاریخ سرزمین ما نیز در تقدیم انسان های آزادی خواه، بشر دوست و عدالت طلب از خود کم سخاوت نشان نداده است.

به علاوه آیا با چنین نگرشی، به اینجا نخواهیم رسید که "ظالم و مظلوم"، "استبداد طلب و آزادی خواه"، "زندانی و زندانبان"، "قاتل و مقتول"، "سرمایه دار و  تهی دست"، ... همه یکی هستند، و آیا نتیجه آن نخواهد شد که همه را با چنین دیدگاهی تبرئه خواهیم کرد؟

هم میهن عزیز من، ش. فردا از ایران، در واکنش به مقاله من، با شک و تردید در اینکه آیا من در پی اجرای احکام شریعت هستم، می نویسند که:

"نخست آنکه امیدوارم که این دوست عزیز همانگونه که من میپندارم از معتقدین به احکام شرعیه نباشند که در آن صورت بحث ما از اساس بیجا خواهد بود."  

و نیز نوشته اند که:

"ایشان به نحوی بسیار "لیبرال منش" همان می گویند که اعدام کنندگان نوجوانی چون "بهنود شجاعی" کردند. ایشان در مقاله خود به نحوی بسیار محترمانه برای خانوادگان جان باختگان دهه شصت جایگاهی را که حاکمان اسلامی برای خانواده مقتولین در نظر می گیرند قائلند و بر آن هستند که این بزرگواران را در منصب قاضی و مامور اجرای حکم قاتلین عزیزانشان بنشانند و العجب که انتظار دارند مردم نیز با ایشان همراه شوند. حقیقت آن است که چنین نگرشی که در فضای اعدام "بهنود شجاعی" توسط پدر و مادر مقتول و در حال و هوای تشویق حکومت "رافت اسلامی" به انتقام وقصاص توسط "اولیای دم" بیان می شود، بیش از هر چیز انسان را متعجب و شرمنده می سازد و این سئوال را در ذهن انسان بر می انگیزد که آیا ما مدافعین "آزادی و دمکراسی" خود به آنچه می گوییم باور داریم؟ ایکاش که ما روایت آن وعاظ حکومت ملایان نباشیم که در خلوت خود کار دیگر می کنیم."   

من نمی دانم کجای مقاله من، بوی انتقام می داد تا اقدامی غیر دموکراتیک باشد؟ مگر من فتوای اعدام را صادر کرده بودم؟ مگر بحث و حرف من مربوط به انتقام و انتقام جویی بود؟ اتفاقا من با اشاره به حاکمیت قانون و دادگستری مسقل، راه هرگونه انتقام جویی فردی و غیر فردی را بسته و محکوم کرده بودم! بحث من بیش و پیش از هر چیز مربوط به اجرای قانون بود و نه حکم ارتجاعی قصاص! آیا این جمله های من که؛ "در بسیاری از کشورهای مدرن و دموکراتیک سخن از عفو و بخشش و یا خواستن قصاص از سوی اولیای دم مطرح نیست، چون قانون، خود در این رابطه قانون دارد!! و دخالت فرد در قوه قضاییه را بی قانونی و "قبیله" ای ارزیابی می کنند!" و یا؛ "ما عادت کرده ایم همه چیز را با هم مخلوط کنیم. مگر جنایات انجام شده مربوط به قتل و یا بی عدالتی درباره عمه و خاله و فرزند و برادر و پسر عمویمان هست؟ تازه ما درباره آنان هم حق اظهار نظر حقوقی و جزایی نداریم. مگر اینکه یک پایمان در "قوانین" قبیله ای باشد و در عهد دقیانوس به سر بریم! به علاوه پس قانون چه کاره است؟"، حاکمیت قانون مدنی و دموکراتیک و اجرای آن بود. و نه چیز دیگر... آیا این جملات می توانست بدینگونه که ایشان پاسخ داده اند، تفسیر شود؟ من نمی دانم چرا ایشان و امثال ایشان، از حاکمیت قانون، عدالت و دادگستری که بر مبنای حقوق بشر باید اعمال شود، هراس دارند که واکنش شان نسبت به مقاله من، به گونه ای تحریف آمیز و واژگونه است؟

پرسش من بسیار مشخص بود. چه کسانی را باید بخشید؟ آنهایی که آگاهانه و بر اساس منافع جنایت کرده اند؟ و البته برای مثال اسم هم برده بودم. و گرنه یک بچه نوجوان بسیجی که بر اساس اجتهاد و فتوای رهبران و علمایش رفتارمی کند که مورد بحث من نبود. پرسش من که آیا باید نصیری ها، ثابتی ها، لاجوردی ها، محمدی کیلانی ها، خامنه ای ها، رفسنجانی ها و "قاصی" مرتضوی ها را هم بخشید؟، آیا می تواند مؤید این برداشت های عجولانه آقا یا خانم ش. فرداباشد؟

من مخالف اعدام هستم. و هیچ کاری هم به این ندارم که مذاهب در این زمینه چه گفته اند. نه طرفدار شکنجه و مثله کردن هستم و نه اعدام مجرمان و نه اجرای قوانین شریعت که خود بند بر پای، متعلق به هزاره و هزاره هایی پیش از اینند!

اما در این میانه از سوی دوستان منتقد، حقیقتی بی پرسش مانده است. و آن اینکه در ارتکاب جنایت تا کجا می توان پیش رفت؟ تا کجا می توان جنایت کرد و دیگران باید ببخشند؟ اساسا، آیا در تاریخ بشری، چه در جهانی که با جهل و بربریت پیش می رفته است و چه در جهان مدرن، جامعه ای را سراغ دارید که دادگاه و عدالتخانه اش را به کلی تعطیل کرده باشند؟ اگر چنین نیست – که نیست – این دیوانخانه ها و عدالت خانه ها برای چی و برای کیست؟ فقط برای مجرمین عادی؟ که شاید همچون ژان والژان بر اثر گرسنگی نانی را دزدیده باشند، یا به خاطر کسانی که برای هر چه بیشتر داشتن، به قدرت رسیدن و حفظ آن به صغیر و کبیر مردم رحم نمی کنند؟ کدام یک بیشتر شایسته مجازات هستند؟

می دانیم که صاحبان قدرت و دست اندرکاران سیاست مبتنی بر استبداد، با تکیه بر قدرت، همواره از چنگال عدالت گریخته اند. این چرخه بی عدالتی و زور تا کجا باید تداوم یابد؟ ما تا کجا و تا چه مرحله ای می توانیم ببخشیم؟ دوستان عزیز و اندیشمندی که مرا انتقام جو و این سخنان را کینه ورزانه و یا جور دیگری ارزیابی می کنید، من یک درخواست کوچک از شما دارم. اگر ایده آلیست نیستید و رئالیست هستید؛

1 – بفرمایید دادگاه ها و دادگستری ها در کشورهای مدرن چه جایگاهی دارند و چرا باید وجود داشته باشند؟

2 – به همان صمیمیتی که می خواهید همه را ببخشید، رسما اعلام کنید که دادگاه ها و عدالت خانه ها دیگر هیچ محلی از اعراب ندارند و باید در سر تا سر جهان برچیده شوند!

3 – و اگر چنین نیست با صدای بلند اعلام دارید که این دادگاه ها برای محاکمه ی چه کسانی است؟ ژان والژان گرسنه؟ ، زنی که از شرافت خود دفاع کرده است؟، جوانی که ظلم را بر نتافته است؟؛ و یا خمینی و صدام حسین و هیتلر و موسولینی و جانسون و جورج بوش و پل پت و آریل شرون و بگین و ... دیگر جنایتکاران جنگی که با کله انسان ها یا مناره می ساخته اند و یا فوتبال بازی می کرده اند....؟؟؟

 اتفاقا تمامی حرف من اجرای عدالت و برقراری دادگاه های مدنی بود که نه بر اساس خوشآیند و بدآیند این و آن، که بر اساس قانون اساسی مدنی دموکراتیک، و منشور حقوق بشر می بایست رفتار نمایند. قانون و اجرای آن. این چه ربطی به انتقام و انتقام چویی دارد؟

 

دوست دیگری با این تذکر که اگر مهاجرانی و مهاجرانی ها مقاله شما (یعنی مقاله مرا) بخوانند، چه خواهند کرد و چه خواهند گفت، و اینکه اگر خمینی می گفت که ما می خواهیم ارتشیان را قلع و قمع کنیم به جای این جمله که ما می خواهیم شما مستقل باشید، و... ، آنها مطمئنا با انقلاب کنار نمی آمدند، غیر مستقیم به من یادآوری می کند که من باعث عدم خروج نیروهای ریزشی رژیم از آن و پیوست آنان به جبهه مردم می شوم، نه ترغیب آنها به خروج از پیکره رژیم! این را نمی توانم درک کنم. آیا ما برای پیوستن این نیروها به مردم، باید باج دهیم و رانت خواری از نوع دیگری را آغاز کنیم؟! پرسش من در این رابطه این است که تکلیف خودآگاهی و بیداری وجدان بشری چه خواهد شد؟ و چه جایگاهی در گرایش انسان ها به  سوی عدالت و نوع دوستی و گریز از استبداد و خشونت دارد؟

http://www.fayyaz.blogsky.com

 

1) گفت و گوی اینجانب با رادیو سپهر در تاریخ 21 اکتبر 2009  http://www.radiosepehr.se/html/interviews.html

2) به نقل از مقاله "انتقامجویی راهکاری غیر دموکراتیک است"، نوشته ش. فردا    

http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=24533

 

 

منبع: سايت ديدگاه




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
علي فياض:



در پیوند با این مطلب نظری ثبت نشده است.

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.