شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

دوشنبه ۷ فروردين ۱۳۹۶ - ۲۷ مارس ۲۰۱۷



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

بیانیه های «خروج از بحران» و جلوگیری از «خشونت»؟!

بهرام رحماني

پس از اعتراضات گسترده مردم آزاده ایران علیه حکومت اسلامی، به خصوص در روز «عاشورا»، نه تنها سران این حکومت، بلکه اصلاح طلبان حکومتی و حتا لیبرال های خارج از کشور را نیز به دلیل این که مبارزه مردم رادیکال تر می شود، شدیدا نگران کرده است. حتا آن ها، دفاع بر حق مردم بی سلاح در مقابل نیروهای تا دندان مسلح حکومتی را «خشونت» نامیده اند. از سوی دیگر، پشت سر هم بیانیه هایی منتشر شده که در آن ها راهکارهایی برای برون رفت از «بن بست و بحران سیاسی» به حکومت اسلامی پیشنهاد شده است.

روز یک شنبه، 6 دی 1388 (عاشورا)، اوج وحشی گری نیروهای سرکوبگر حکومتی بود. نیروهای سرکوبگر در خیابان انقلاب - تقاطع حافظ، اقدام به شلیک مستقیم به سوی مردم کردند و تعدادی جان باختند و ده ها نفر زخمی شدند. براساس گزارشات، اجساد زخمی های زیادی روی کف خیابان مانده بودند. بر اساس همین گزارشات، مردم با دین این جنایات خشمگین شدند و با شعارهای «مرگ بر دیکتاتور»، «تجاوز جنایت مرگ بر این ولایت» و «زندانی سیاسی آزاد باید گردد» و...، به ماموران حمله کردند و برای مقابله با گاز اشک آور، اقدام به آتش زدن لاستیک و چند موتورسیکلت بسیجیان نمودند. این گزارش ها خاطرنشان کردند که «دود ناشی از آتش گرفتن موتورها و کیوسک های پلیس، صدای تیراندازی پی در پی، پرواز هلی کوپترها بر فضای شهر و صدای آژیر مدام آمبولانس ها»، خیابان های مرکزی تهران را به صحنه جنگ خیابانی تبدیل کرده بودند.

یکی از سایت ها در گزارش خود نوشته بود که «پیکرهای آغشته به خون مجروحان، صحنه منقلب کننده ای را ایجاد کرده و عواطف و احساسات مردم را بشدت جریحه دار کرده است و از هلی کوپترها برای پخش گردهای مسموم کننده استفاده می کنند.»

در گزارشات بعدی روشن شد که در تظاهرات روز 6 دی، حداقل 38 جان باخته و صدها تن مجروح و حدود 2000 نفر نیز بازداشت شدند. پس از این رو نیز دستگیری ها شدت یافته و تهدید و دستگیری فعالین جنبش کارگری، جنبش زنان، جنبش دانشجویی، روزنامه نگاران و اعتراضات خیابانی، هم چنان ادامه دارد. در برخی از زندان ها به ویژه در زندان اوین، زندانیان سیاسی به حدی زیاد هستند که زندانیان عادی را به زندان های دیگری انتقال داده اند. از هزاران زندانی سیاسی در سراسر کشور که زندانیان هم چون قتل گاه کهریزک، زیر شکنجه و تجاوز و قتل و اعدام قرار دارند، جامعه بی خبر است.

بدین ترتیب، با رادیکال شده مبارزات مردم و خواست هایشان، طرفداران و سران جناح اصلاح طلب حکومتی (حرکت سبز اسلامی)، یکی پس از دیگری بیانیه صادر کرده اند و در مورد رادیکال شدن مبارزه مردم به جناح حاکم هشدار داده اند که برای نجات حکومت، هر چه زودتر پیشنهادات آن ها را بپذیرد. روشنفکران و فعالین سیاسی گرایشات رنگارنگ لیبرالی نیز این بیانیه ها را آن چنان با تعریف و تمجید تحلیل کرده اند که حتا نویسندگان مذهبی این بیانیه ها نیز انگشت به دهان می مانند. چرا که از موسوی و کروبی و خاتمی گرفته تا گنجی، سروش، بازرگان، مهاجرانی و... همگی به سر اسلام و حکومت اسلامی و ولایت فقیه قسم می خورند اما لیبرال های ما، خود را به ندیدن و نشنیدن می زنند و برای آن ها سیاست های آزادی خواهانه، سکولار و دمکراتیک می تراشند و به این ترتیب، با بزک کردن چهره مذهبیون طرفدار حکومت اسلامی، چهره و موقعیت خود را خراب می کنند. این موضع گیری ها نشان می دهد که اگر سکولاریسم این آقایان و خانم های لیبرال، کمی خراش داده شود سیاست های عقب مانده و مذهب گونه شان بیرون می زند. سئوال این است که آیا دفاع بر حق مردم آزادی خواه در مقابل این همه وحشی گری نیروهای سرکوبگر حکومت اسلامی، «خشونت» است؟ آیا کسانی که مبارزه و دفاع مردم را «خشونت» می نامند، مستقیم و غیرمستقیم به بقای حکومت اسلامی آدم کش و تبه کار یاری نمی رسانند؟

آنچه در پی می آید، اشاره به بیانیه موسوی، بیانیه پنج مذهبی، بیانیه سحابی و تحلیل هایی است که پیرامون آن ها صورت گرفته است. جوهر همه این بیانیه ها و مدافعان آن ها، چیزی جز بالا بردن پرچم سفید سازش جناح ها و نهایت نجات حکومت اسلامی از بحران سیاسی و ترس از انقلاب اجتماعی، چیز دیگری نیست.

 

جدیدترین بیانیه ای تحت عنوان «پشتيبانان سکولار جنبش سبز ایران» منتشر شده است که در آن، از جمله زیر پا گذاشتن قوانین و مداخله نظامیان در حکومت اسلامی مورد انتقاد قرار گرفته بدون این که موجودیت جنایت کارانه حکومت اسلامی زیر سئوال برده شود. در بخشی از مقدمه این بیانیه آمده است: «ما، بی آن که منکر احتمال ضروری شدن پذيرش دوران گذاری تدريجی و بی خشونت به سوی متحقق شدن خواست های خود باشيم...» این بیانیه که از جمله امضاء برخی از نویسندگان، هنرمندان، فعالین سیاسی و اجتماعی نیز زیر آن قرار دارد تا دیروز سرنگونی طلب بودند و حتا خواهان انحلال نیروهای سرکوبگر نظامی و انتظامی. اما امروز با امضای بیانیه یاد شده، از مواضع و سیاست های قبلی خود عقب نشسته اند، به نظر می رسد که فاجعه انقلاب 57، در حال تکرار شدن است، یعنی آهسته آهسته گرایشات لیبرالی، سکولار و برخی از روشنفکران غیردینی نیز این بار به دنبال گرایشات مذهبی از نوع «جناح اصلاح طلبان حکومتی» افتاده اند و به نوعی سیاست «همه با حرکت سبز اسلامی» را در پیش گرفته اند. این ها حتا فراموش کرده اند که به جدایی دین از دولت و آموزش و پرورش و دستگاه قضایی، لغو آپارتاید جنسی و هم چنین لغو هرگونه شکنجه روحی و جسمی و اعدام و رعایت حکومت کودکان تاکید کنند.

 

میرحسین موسوی، رهبر جنبش سبز اسلامی، اولین کسی بود که با انتشار بیانیه شماره هفده خود، بار دیگر به حمایت خود از کلیت حکومت اسلامی تاکید کرد و هم پیشنهادهای خود را برای برون رفت حکومت از بحران سیاسی بیان نموده است.

موسوی در مقدمه بیانیه 17 خود، برای برون رفت حکومت از بن بست سیاسی، چنین تاکید می کند: «برای مراسم عاشورای حسینی علیرغم درخواست های فراوان، نه جناب حجت الاسلام و المسلمین کروبی اطلاعیه دادند و نه حجت الاسلام و المسلمین خاتمی اطلاعیه صادر کردند و نه بنده و دوستانم نبود...

من لازم می‌ دانم قبل از آن که راه حل خودم را برای خروج از بحران مطرح سازم، بر هویت اسلامی و ملی و مخالف سلطه بیگانگان و وفادار به قانون اساسی ما و جنبش سبز تاکید نمایم. ما پیروان اباعبدالله حسین علیه السلام هستیم. ما شیفتگان حریتی هستیم که منادیش آن امام مظلوم بود.»

اولین خواست که در واقع مهم ترین خواست او نیز هست به رسمیت شناختن دولت احمدی نژاد و عقب نشینی از خواست های قبلی اش است: «اعلام مسئولیت پذیری مستقیم دولت در مقابل ملت و مجلس و قوه قضائیه به نوعی که از دولت حمایت های غیرمعمول در مقابل کاستی ها و ضعف هایش نشود و دولت مستقیما پاسخگوی مشکلاتی باشد که برای کشور ایجاد کرده است. به یقین اگر دولت کارآمد و محق باشد خواهد توانست جواب مردم و مجلس را بدهد و اگر بی کفایت و ناکارآمد بود مجلس و قوه قضائیه در چهارچوب قانون اساسی با او برخورد خواهند کرد.»

 

به گزارش سایت «کلمه»، ابوالفضل فاتح، رییس کمیته رسانه‌ های ستاد انتخاباتی میرحسین موسوی، در مورد بیانیه ۱۷ موسوی گفت، این بیانیه اعلام یک «حسن نیت بزرگ و خواسته ‌های حد‌اقلی» برای خروج کشور از بحران و یک امتحان خطیر برای مسئولان امر است.

پیش از این بیانیه‌ موسوی، بحث ‌هایی درباره چگونگی برون رفت از بحران سیاسی آغاز شده بود. در میان اصول ‌گرایان طرفدار احمدی نژاد، کسانی هم چون علی مطهری، نماینده‌ مجلس راه‌ حل‌ هایی برای غلبه بر بحران داده بود. هاشمی رفسنجانی مدام راه حل هایش را می دهد. هاشمی در یکی از سخنرانی هایش‌ در مجمع تشخیص مصلحت، به تحلیل مشکلات داخلی و خارجی پرداخته و در مورد هر کدام راه حل خود را داده و از جمله بر سازش از بالا برای برون رفت از بحران تاکید کرده است.

این بیانیه موسوی، تحرک جدیدی را در بین موافقان وی دامن زده و تحلیل های متفاوتی از این بیانیه در بین طرفداران حرکت سبز اسلامی و لیبرال ها صورت گرفته که برخی آن را «هوشیارانه» و «معجزه گر» نامیده اند.

 

عبدالکریم سروش، محسن کدیور، سیدعطاء الله مهاجرانی، عبدالعلی بازرگان و اکبر گنجی طی بیانیه مشترکی در تاریخ سیزدهم دی ماه 1388، سوم ژانویه 2010، ضمن حمایت کامل از رهبران حرکت سبز اسلامی، به ویژه بیانیه هفدهم میرحسین موسوی، از جمله نوشته اند: «ما به عنوان بخش کوچکی از جنبش سبز سراسری مردم ایران بر این باوریم که در مرحله ی کنونی مهمترین مطالبات جنبش را می توان به قرار زیر اعلام و بر مبنای آن تحرک آینده جنبش و مناسبات آن با حاکمیت را تنظیم کرد. بخشی از این خواسته ها را آقای میرحسین موسوی در بیانیه هفدهم خود آورده است که با توجه به تنگناهای سیاسی داخل کشور جنبه حداقلی دارد. ما ضمن حمایت کامل از مواضع رهبران جنبش در داخل کشور (موسوی، کروبی و خاتمی) روایت خود را از خواسته های بهینه جنبش سبز مردم ایران در این مرحله... استعفای آقای محمود احمدی نژاد و برگزاری مجدد انتخابات ریاست جمهوری تحت نظارت نهادهای بی طرف، لغو نظارت استصوابی، تشکیل کمیسیون مستقل انتخابات با شرکت نمایندگان مخالفان و معترضان به منظور تدوین ضوابط برگزاری انتخابات آزاد و عادلانه.»

 

عطاءالله مهاجرانی، یکی از پنج امضاء کننده بیانیه پنج نفره مذهبیون که دو روز بعد از بیانیه هفدهم موسوی منتشر شد، به پرسش های سایت «جرس» در مورد این بیانیه پاسخ گفته است. او می گوید جمع آن ها یک جمع اصلاح طلب است که هدفش در مرحله فعلی «پاسخگو کردن» رهبری در برابر «مجلس خبرگان» است. او در پاسخ به این سئوال که چرا از نیروهای سکولار در میان امضاء کنندگان این بیانیه نیستند می گوید: ما نمی توانیم نگاه به داخل و ملت ایران را فراموش کنیم. اکثریت قوی و قاطع ملت ایران دین باور هستند و روی سخن اصلی ما با آنان است. کسانی که گرایش غیر دینی دارند، سخنگویان خود را دارند. ما سخنگویان چنان جمعیتی نیستیم.

وی می افزاید: «به گمانم تعبیر «اتاق فکر» تعبیر مناسبی است. جمع ما می تواند تجربه و اندیشه و نظر خود را در اختیار رهبران جنبش سبز در ایران قرار دهد. از سوی دیگر فرصتی ایجاد کند تا مردم ایران به ویژه نخبگان و جوانان با زاویه دید و نظر ما آشنا تر باشند. به عبارت دیگر بیانیه محصول اندیشه ورزی جمعی است و گر نه هر یک از ما در نگارش مقاله ها و یا سخنرانی ها به تشریح زاویه دید خود پرداخته ایم.»

مهاجرانی تاکید می کند: «... البته همگی ما افراد متدینی هستیم. مسلمانیم و در جهت تبیین اندیشه اسلامی همگی کوشا بوده و هستیم. همگی ما کتاب هایی را منتشر کرده ایم، که پایه و مایه اندیشه دینی ما را نشان می دهد. در برخی مفاهیم دینی هم اختلاف نظر جدی داریم... از سویی این بیانیه آخرین بیانیه جمع ما نیست. یک هسته مرکزی اتاق فکر تشکیل شده است.»

«ما مطلقا به اصلاح باور داریم و هر گونه سخن و حرکت تند و خشونت گرا، مثل آتش زدن ساختمان ها، مضروب کردن پلیس، و شعار های تند را محکوم می کنیم. این حرکت ها که البته به شدت مشکوک جلوه می کنند، مثل پاره شدن عکس مرحوم امام خمینی بهانه های برنامه ریزی شده ای برای سرکوب جنبش سبز است...»

 

اکبر گنجی نیز در گفتگویی با دویچه وله، می گوید: ما بعد از بیانیه‌ آقای مهندس موسوی، عجله داشتیم که از این خواسته‌ ها حمایت شود. و گرنه دوستان ما تمایل داشتند که کسان دیگری هم این بیانیه را امضا کنند و ما امیدواریم که در مراحل بعدی بشود در حمایت از جنبش سبز چنین کارهایی کرد...»

 گنجی، تاکید می کند: «اگر این جنبش بخواهد به خشونت متوسل شود، هم مشروعیت اخلاقی خودش را از دست می‌ دهد و هم به دموکراسی و آزادی و حقوق بشر نخواهد رسید و هم توجیهی برای رژیم حاکم فراهم می‌کند که بتواند آن را سرکوب کند...»

 

مهم ترین جوهر پیام این پنج مذهبی، تشکیل «اتاق فکر»، یعنی سازمان تئوریسن های حرکت سبز اسلامی است و با تاکید به این که «همگی ما افراد متدینی هستیم. مسلمانیم و در جهت تبیین اندیشه اسلامی همگی کوشا بوده و هستیم.»، قرار است تئوری ها و سیاست های خود از حکومت اسلامی «تعدیل شده» و یا «حکومت اسلامی دوم» را به جامعه ارائه دهند. این تئوریسن های مذهبی، پس از سی و یک سال حاکمیت حونین اسلامی، عزم خود را جزم کرده اند تا این بار حاکمیت «اسلام دمکراتیک» را به جامعه غالب کنند. مردم آگاه تا این جا نیز به سیاست ها و عملکردهای این پنج مذهبی، آشنایی دارند. چرا که این پنچ تن، سابقه خدمت در دستگاه های سیاسی - امنیتی، انقلاب فرهنگی، وزارت ارشاد اسلامی و غیره حکومت اسلامی دارند و اکنون نیز مجددا در تلاشند تا با سهم گرفتن از جناح رقیب و با تغییرات جزئی در قوانین آن، حکومت اسلامی را از بحران و بن بست کنونی نجات دهند.

 

اکبر گنجی، از اعضای فعال سپاه پاسداران حکومت اسلامی ایران است  که در این سی و یک سال کار دایمی این سپاه و ارگان های وابسته به آن، تعقیب و تهدید و ترور مخالفین در داخل و خارج کشور، سرکوب اعتراضات کارگران، زنان، دانش جویان و مردم آزاده، زندان و شکنجه و اعدام مخالفین، کمک به گروه های تروریستی اسلامی در جهان و هم چنین غارت منابع طبیعی کشور است.

گنجی، اخیر سفری به استکهلم داشت و در پارلمان سوئد نیز در رابطه با «دادگاه جنایت علیه بشریت» سخنرانی کرد. در این سخرانی، یکی از حضار با صدای بلند از وی پرسید: اگر «دادگاه حنایت علیه بشریت» که شما نیز مدافع آن هستید برگزار شود «آیا خود شما (گنجی) نیز باید به خاطر عضویت در سپاه و  همکاری با رژیم محاکمه شود؟» وی از این سئوال برآشفته شده و جوابی نمی دهد.

کفتگویی که رادیو پژواک، رادیو فارسی زبان دولتی سوئد با گنجی داشت، در رابطه با نقش وی  در سپاه پاسداران سئوال کرده بود. گنجی نه تنها به عضویت خود در این ارگان تروریستی اعتراف نمود، بلکه آن را یک نهاد انقلابی توصیف کرد. در حالی که وی تاکنون عضویت خود در سپاه را انکار می کرد.

اکبر گنجی، در پاسخ به  خبرنگار راديو پژواک سوئد، عضویت خود در سپاه را چنین توجیه کرد: «بله انقلاب که پیروز شد من یک جوان 19 ساله  بودم به سپاه پاسداران پیوستم... من به سپاه پیوستم 58 این طورا بود که من  پیوستم و این تا سال 63 بود. من در مورد اون تاریخ و وقایع اون دوره یعنی وقایعی که  در سپاه بود و نقشی که من داشتم کوشش من این بود که تا حالا صحبت نکنم...»

سپاه پاسداران، به ویژه از سال 57 تا 63 خون انسان های بی شماری را ریخته است. اما گنجی که خود مستقیما شاهد و حتا دست اندرکار این کشتارها و سرکوب ها بود در مورد آن ها سخنی به میان نمی آورد و هم چنان به مخفی کار ادامه می دهد، چرا؟ جواب روشن است برای این که اگر این بحث باز بشود نقش خودش را هم باید بازگو کند. از طرف دیگر، گنجی ها هنوز هم در تلاشند «نظام مقدس اسلامی» را از خطر فروپاشی نجات دهند و بیاینه اخیرشان هم، همین سیاست را به آشکارترین شکلی به نمایش می گذارد. بنابراین، اگر تغییرات دلخواه گنجی ها در حکومت اسلامی به وجود آید و بار دیگر جایگاه خودشان را در ساختارهای این حکومت پیدا کنند، قطعا به سپاه پاسداران نیاز دارند بنابراین، نباید اسرار داخلی آن را افشا کنند.

گنجی، در مقابل سئوال خبرنگار  رادیو پژواک که می پرسد: «اگر امروز شما به آن روزها نگاه کنید با توجه به جوی که بود  آیا شما هم مرتکب کاری شدید که امروز پشیمان باشید که چرا مثلا علیه مردم عادی شما  کاری انجام دادید؟» به راحتی و بدون هیچ گونه عذاب وجدانی می گوید: «بنده مرتکب هیچ کاری علیه مردم کشورم نشدم  که بخوام بابت اون نگران باشم.» اگر همین سئوال از خامنه ای، رحیم صفوی، احمدی نژاد، سعید حجاریان، محسن رضایی، سازگارا، موسوی، خاتمی، رفسنجانی، مهاجرانی، سروش، سازگارا و... بشود همین جواب گنجی را خواهند داد. گنجی، اگر کمی در مقابل جامعه احساس مسئولیت می کرد حداقل می گفت در همان 5  سالی که در سپاه پاسداران خدمت می کرد، چه کاره بود و فعالیت اصلی این سپاه در چه زمینه ای بود؟ پس به دلیل این که گنجی در روز روشن دروغ می گوید برای همگان روشن است و هیچ کسی ادعای او را مبنی بر این که «هيچ جنايتی علیه مردم  مرتکب نشده است؟» را هرگز باور نمی کند. در هر حال گنجی و هم فکرانش نیک می دانند که سپاه و اعضای رده بالایش هم چون گنجی، آن قدر پرونده قطوری دارند که به هیچ وجه نمی توانند پرده پوشی کنند. بی شک در فردای سرنگونی حکومت اسلامی، نه تنها این سوابق را می توان از آرشیوهای حکومتی بیرون کشید، بلکه ده ها هزار شاهد زنده نیز شاکی خواهند شد که عزیزان شان را گنجی ها و سپاه آن ها به ویژه در بین سال های 58 تا 63 در خیابان ها و زندان ها قتل عام کرده اند. و یا در خارج و داخل کشور ترور نموده اند. همین الان نیز اسناد فراوان و شاهدان زنده ای وجود دارند که «بچه های نازی آباد» از جمله گنجی و حجاریان و غیره را به خوبی می شناسند. هم چنین از گنجی، باید سئوال کرد که ماموریت شان در سفارت حکومت اسلامی در ترکیه چه بود؟ ایشان می داند که در آن سال ها، پس از این که تعدادی از اعضای گروه های تروریستی اسلامی توسط پلیس ترکیه دستگیر شدند در مقابل رسانه ها اقرار کردند که در ایران و زیر نظر سپاه پاسداران آموزش های تروریستی دیده اند. هم چنین این دستگیرشدگان، چندین روزنامه نگار و نویسنده و استاد دانشگاه چپ و سکولار ترکیه را نیز ترور کرده بودند.

 

عزت‌الله سحابی، ۱۱ دی ماه 1388، در نامه خود خطاب به «هموطنانم در خارج کشور»، از جمله می نویسد: «... عزیزان من انقلاب در ایران فعلی، نه شدنی است و نه درست... تشدید حرکات و مطالبات عمل نادرستی است که جامعه ایران و نیروهای مختلف ذی‌ نفوذ و مرجع را در آن دچار تعارض دوقطبی می‌ کند. امروزه نباید با رادیکالیزه کردن شعارها، برخی از روحانیون  و مراجع مذهبی و نیز اصول ‌گراهای منتقد و نیز برخی از بخش‌ های جامعه سنتی را به سمت جناح غالب راند. از سویی همه می‌دانیم که جنبش سبز، جنبش متکثری است که تند کردن شعارها و خواسته‌ ها عملا باعث انسجام جناح مقابل و برعکس ایجاد تردید و تشتت در درون این جنبش خواهد شد.»

 

مهدی کروبی نیز با انتشار بیاینه پنج ماده ای راه حل های خود را برای برون رفت از «بحران دامنگير فعلی» در مقابل حکومت اسلامی قرار داده است. این بیانیه به لحاظ مضمونی و محتوایی تفاوت چندانی با بيانيه شماره 17 موسوی و پنج تن مذهبی و سحابی ندارد. اما تفاوتی که بیانیه کروبی با موسوی و دیگران دارد تاکید وی به رسیدگی به قتل ها و تجاوزات و شکنجه هاست. در واقع خواست رسيدگی به موارد نقض حقوق بشر و مشخص شدن عاملان و آمران سرکوب و کشتار مردم، شکنجه و تجاوز به زندانیان و قتل آن ها، يکی از خواسته های محوری جنبش خودجوش مردم است. اما کروبی، این خواسته های مردم را به سادگی با یک «توبه مذهبی» تمام شدنی می داند. در واقع اصلی ترین راهکار کروبی، «اعتراف و توبه ظالمان و بخشش مردم» است. گویا سی و یک سرکوب و کشتار و تجاوز با «اعتراف و توبه» می تواند مردم را راضی کند که باز هم به حاکمیت جمهوری اسلامی گردن بگذارند؟ کروبی، می نويسد: «... توبه ظالمان اولين راه بازگشت آرامش به کشور و تسکين دل های داغ ديده است. مردم ايران اهل زياده خواهی نيستند. توبه کنندگان را که به گناه خود اعتراف کنند خواهند بخشيد...» آیا مردمی که سی و یک است به طور سیستماتیک و دایمی توسط حکومت اسلامی مورد تهدید و ترور و سرکوب و شکنجه و تجاوز قرار گرفته اند و به لحاظ اقتصادی نیز کمرشان خم شده است با یک «توبه» به ساحل «آرامش» می رسند؟ کروبی، به درستی تاکید می کند که مردم ایران دنبال انتقام نیستند، اما در عین حال تلاش می کند که با یک توبه مذهبی، مردم به خانه هایشان برگرداند و حکومت اسلامی را از بحران سیاسی و فروپاشی نجات دهد. در حالی که مردم فقط با به زیر کشیدن حکومت اسلامی و محاکمه علنی عاملان و آمران سی و یک تجاوز به حرمت انسان و آزادی هایشان می توانند جلو بازتولید سیاست های جانیانه در جامعه را بگیرند و به هیچ قدرتی اجازه ندهند بیش از این به حقوق شان دست درازی و تجاوز کنند.

 

بلافاصله هم فکران لیبرال طرفدار حرکت سبز اسلامی در خارج کشور، به تحلیل بیانیه های موسوی، کروبی، پنج مسلمان، سحابی و ... پرداختند.

 

محمد ارسی، می نویسد: «از بیانیه‌ میرحسین موسوی جدا از این که نتیجه مثبتی به بار آورد یا نه، باید قاطعانه پشتیبانی کرد... روح بیانیه موسوی از ارزش حیاتی گفتگو در جهت سازش اصولی سخن می‌ گوید، از ضرورت کار سیاسی برای رسیدن به هدف‌ های مقطعی، در یک جنبش مطالباتی و ضد دیکتاتوری سخن می‌ گوید. این بیانیه می‌ خواهد که جنبش سبز از هرگونه انقلابی ‌گری و چپ روی عصر انقلاب اسلامی که مخالف با کار سیاسی و سازش‌های اصولی و ضروری بود، فاصله بگیرد و آزموده‌ ها را نیازماید... این بیانیه می‌ خواهد که با سیاست «سنتی ‌مان»، آن «سیاست کلنگ زنی» مخربی که ویران می ‌کند تا همه چیز را از زیر صفر و از ویرانه‌ های به جا مانده، شروع کند، برای ابد وداع نماید.»

 

محسن حیدریان از اعضای حزب جدا شده از حزب توده به نام «حزب دمکراتیک مردم ایران» که البته چند سالی است فعالیت این حزب تعطیل شده است در مطلبی تحت عنوان «شاهکار موسوی»، می نویسد:

«اکنون موسوی با پذیرفتن شجاعانه و تیزبینانه واقعیت شناسائیِ دوفاکتوی این دولت، راه را هم برای راه های مقاومتِ مدنی ومسالمت آمیزدیگری را، با دوری از رادیکالیسم و بر اساس خواست های اثباتی و قابل تحقق روشن هموار کرده و هم امکان برکناری قانونی دولت احمدی نژاد را با گسترش صفوف جنبش سبز در جامعه و نیز در روبنای حاکمیت، باز گذاشته است.»

 

مجید محمدی، پژوهشگر و تحلیلگر سیاسی در نیویورک، می نویسد: «آقای موسوی کف مطالبات جنبش را بیان کردند. با همه محدودیت‌ هایی که آقای موسوی در ایران دارد، به نظر من گام بلندی برداشته برای این که همه افراد را حداقل در مجموعه اهداف کوتاه مدت در کنار هم قرار دهد. از طرف دیگر وجه دیگر این بیانیه ایجاد بحث است در حوزه عمومی... فقط در کف خیابان نمی ‌شود به نتایج سیاسی رسید. بالاخره جایی باید برای مذاکره و گفتگو باز باشد.»

محمدی با اشاره به بیانیه روشنفکران دینی می ‌گوید این بیانیه خواست‌ هایی فراتر از خواست ‌های آقای موسوی را مطرح می‌ کند. وی معتقد است ترکیب نویسندگان بیانیه می‌ توانست گسترده تر و متنوع تر باشد...»

 

مهدی خان بابا تهرانی: «من فکر می‌ کنم موسوی با صدور این بیانیه احساس مسئولیت خود را نشان داد و راه را برای گفتگو و جلب نیروهای بیش تر برای مطالباتی که در بندهای دیگر همین بیانیه اخیر اعلام کرده است.»

 

حسن  شريعتمداری، جمهوری خواه مقیم آلمان، در گفتگویی با دویچه وله، درباره بیانیه موسوی، می گوید: «آقای موسوی به درستی با دادن راه ‏حلی ایجابی و دقیق، خود را از  سطح یک رهبر اخلاقی و انتخاباتی، به یک رهبر سیاسی با کفایت برکشید که راه حل در  آستین دارد و می‏ گوید بیایید دعوای خود را بر سر صندوق رای حل کنیم .  اکنون توپ بازی در زمین عقلای  اصول ‏گراها است که آیا می‏ خواهند در مملکت جنگ حیدری و نعمتی راه بیندازند و جامعه  را به دو دسته تقسیم کنند و مرده باد و زنده‏بادها تا ابد ادامه پیدا کند یا  می‏ خواهند این وزن ‏کشی اجتماعی بر سر صندوق رای باشد و هرکس به اندازه پایگاه  اجتماعی خود که در صندوق رای معلوم می ‏شود، از مواهب قدرت برخوردار  باشد . .. بنابراین، آقای هاشمی،  کروبی، خاتمی و طرف‏داران جنبش سبز اینک باید درایت و بصیرت خود را نشان بدهند و  یک پارچه از این طرح حمایت کنند. جنبش سبز نیز به جای این که با ورود قشرهای جدید  اجتماعی، شعارهایش در لفظ رادیکال شود، باید از این طرح حمایت کند. برای این که این  طرح در محتوا، رادیکال‏تر از هر شعار رادیکالی در صحنه  خیابان است و راه گذار به  دمکراسی را هموار می ‏کند .»

شریعتمداری، به خامنه ای چنین هشدار می دهد: «اگر آقای  خامنه ‏ای این طرح را نپذیرد، ممکن است مدتی بعد جنبش سبز و جنبش مردم ایران به قدری  رادیکال شود که ایشان مجبور شود به فرمان اضمحلال جمهوری اسلامی و رفراندم تعیین  نوع نظام گردن بنهد .»

 

مسعود بهنود، در مقاله ای در توصیف بیانیه هفدهم مهندس موسوی که در سایت «کلمه» منتشر کرده، چنین موضع گیری کرده است: «بیانیه میرحسین موسوی را خوانده اید، این یعنی کسی که خشونت در آئین او نیست، انسان صلح است نه عربده جویی در کمین فرصت برای قدرت نمائی کور. این یعنی انسانی که برای دست یافتن به قدرت [حتی به قصد قربت به خدمت] حاضر نیست حقی ناحق شود. این یعنی انسانی که حضور در قدرت و خبر داشتن از پستوهای آن فاسدش نکرده است، و لقلقه زبانش حقوق حاکم و حکومت نیست. مردم برایش اصل است، حقوق مردم. و وقتی از این حقوق می گوید مقصودش حفظ منصب و موقع خود نیست... اما بیانیه امروز نشان داد آن کس که مردم رنج دیده ایران برگزیدند، همه ظرفیت های یک رهنما را دارد. خیراندیش است و درد آشناست. غرور و بدخواهی و کینه در او راه نمی جوید. هدف را گم نمی کند. فرزند زمانه خویش است. آن چهره ای از مسلمانی است که سی سال پیش هم تمامی جامعه را قدرت چندان بخشید که از گردنه های سخت بگذرد...»؟

 

فرخ نگهدار، در ارتباط با نامه  سحابی، 18 دی 1388 به رادیو زمانه می گوید: «نامه مهندس عزت‌اله سحابی چهره سیاسی پرسابقه و از فعالان ملی - مذهبی خطاب به هموطنان خارج از کشور و اظهار نگرانی نسبت به ترویج خواست‌ها و  شعارهای تند در ارتباط با جنبش اعتراضی در ایران، بازتاب ‌های متفاوتی در رسانه‌ ها و  محافل سیاسی داشت . » «اما ما به هیچ وجه نباید به خشونت  متوسل شویم، چون عکس ‌العمل حکومت تشدید خشونت خواهد بود و این هم غیراخلاقی است و  هم صدمات زیاد به جامعه و به شهروندان وارد می‌ کند . .. بیانیه‌ شماره‌ ۱۷ آقای موسوی هم دقیقا همین روحیه و ارزیابی که در  نامه‌ آقای سحابی هست را بازتاب می‌دهد... آقای سحابی به درستی و با دقت همان گونه که در بیانیه‌ آقای موسوی هم هست، بیان  می‌ کند که روح مطالبه ‌محور، مسالمت‌ جو، قانون‌ گرا و تدریجی جنبش سبز و جنبش مردمی  را به آن بازگردانیم و بر همان تکیه کنیم .»

فرخ نگهدار، در مطلبی با عنوان «پیرامون نقش و اهمیت بیانیه شماره ۱۷ آقای موسوی» که در سایت شان اخبار روز در تاریخ 13 دی 1388 - 3 ژانویه 2010 منتشر شده است، از جمله می نویسد: «کار مهندس موسوی کاری خوب و مدبرانه بود. و اثر کرد. دلهره ها کاستی گرفت و بحث ها از نو بالا گرفت که آیا او پس نشتسته یا هنوز بر سر پیمان خویش است. حرف ها این شد که سخن او کارگر است یا نه؟ سخن موسوی کور سوی امید شد. جرقه ای شد در تاریکی. او به بیچارگانی که از سر بلاهت یا دنائت، نعره می زدند «این ماه ماه خون است»، گفت: ما را با مسعود رجوی عوضی نگیرید، شما هم بر سیاق او نروید... بیانیه موسوی در  واکنش به فضای سر در گم و آشفته ای صادر شد که یک سوی آن داشت با خیال «فروپاشی» عشق می  ورزید و سوی دیگرش از بیم «مردم کشی» بر خود می لرزید. بیانیه این هر دو پرده را از پیش چشم ها بر می گیرد...»

 

لازم به تاکید است که طیف توده - اکثریتی در این سی و یک سال یا در کنار حکومت اسلامی و یا یک جناحی از آن بودند و همیشه به مبارزه مستقل و از پایین کارگران و مردم محروم لطمه زده اند.

فرخ نگهدار با این موضع گیری هایشان هر انسان آگاه و مطلع به وقایع تاریخی ایران را به یاد موضع گیری های سازمان شان چریک های فدایی خلق (اکثریت) و هم چنین موضع مشترک شان با حزب توده در سال های نخست انقلاب می اندازد. هنگامی که نیروهای سرکوبگر حکومت اسلامی، به ویژه سپاه سپاه پاسداران در ترکمن صحرا، کردستان، خوزستان، تبریز، سیستان و بلوچستان مشعول قتل عام مردم آزادی خواه بودند و در همه شهرهای کشور به تظاهرات زنان، سازمان ها و احزاب سیاسی، رسانه ها، دانشگاه ها یورش می بردند و دسته  دسته زندانیان سیاسی را اعدام می کردند، چریک های فدایی خلق (اکثریت) که فرخ نگهدار در راس آن بود شعار «سپاه پاسداران باید به سلاح سنگین مسلح شوند» سر می دادند؛ در اطلاعیه ها و نشریه های خود از اعدام های خلخالی دفاع می کردند و اعضای سازمان های چپ مخالف حکومت اسلامی را به سپاه پاسداران معرفی می کردند. هنگامی که خلخالی نماینده امام در دادگاه های انقلاب که جنون آدم کشی داشت در انتخابات سال 60 کاندید مجلس شده بود و هم چنین خامنه ای کاندید ریاست جمهوری بود، اکثریت و حزب توده اطلاعیه مشترکی را منتشر کردند که در آن ها از مردم خواسته بودند به انقلابی ترین عناصر حکومت اسلامی، یعنی خلخالی و خامنه ای رای دهند. البته این اکثریت و حزب توده نبودند که به اپوزیسیون پیوستند، بلکه پس از این که تاریخ مصرف آن ها در نزد حکومت اسلامی به پایان رسید، آن ها را به درون اپوزیسیون پرتاب کرد. در این سی و یک سال نیز هر دو این گروه ها، به حمایت از جناحی از حکومت اسلامی ادامه داده اند. هشت سال دفاع از حکومت محمد خاتمی و امروز دفاع از جناح اصلاح طلب حکومت دفاع و فردا هم معلوم نیست از کی دفاع خواهند کرد، بی شرمانه مبارزات مردم را «خشونت» می نامند.

اگر جامعه ما، سیاست های کسانی هم چون موسوی، گنجی، سحابی، سازگاراها، فرخ نگهدار و... در همکاری با حکومت اسلامی و حتا عضویت شان در ارگان های مختلف سیاسی - نظامی حکومت در سال های 57 تا 60 و از  ۶۰ تا ۶۸ را و ۲۰ سال بعدی آن ها را ندیده بود و هنوز هم دفاع آن ها از خمینی، این دشمن کینه روز آزادی بیان، اندیشه، تشکل و آزادی های فردی و جمعی و به ویژه تروریسم دولتی وی را ندیده بود شاید مواضع و سیاست های این آقایان و خانم های موسوم به ملی - مذهبی ها را باور می کرد. خوشبختانه اسناد کتبی فراوانی وجود دارد که به این ها اجازه نیم دهد خاک بر چشم جامعه بپاشند. دغدغه اصلی همه این ها و عموما گرایشات لیبرالی و همه نیروهای ملی -مذهبی این است که کنترل جامعه از دست جناح های حکومتی خارج شود و مردم آزاده با طرح شعارهای واقعی اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی، جنبش خود را به طور جمعی و در پیشاپیش همه توسط فعالین جنبش کارگری، جنبش زنان، جنبش دانشجویی و همه فعالین سیاسی، فرهنگی و اجتماعی، هدایت و رهبری کنند و با سرنگونی حکومت اسلامی، جامعه آزاد و برابری و عادلانه ای بسازند. از سوی دیگر، همه عاملین و آمرین سی و یک سال جهل و جنایت، وحشت و ترور، شکنجه و اعدام و سنگسار در جامعه ایران را به پای میز محاکمه بکشانند که بی شک فرخ نگهدارها، گنجی ها، سحابی ها و دیگر هم فکران آن ها نیز در کنار جانیان ردیف اول هم چون خامنه ای ها، جنتی ها، احمدی نژادها، رفسنجانی ها، موسوی ها و غیره به دلیل همکاری های مستقیم و غیرمستقیم با حکومت اسلامی محاکمه خواهند شد. تاکید بر این محاکمات که همه عوامل مورد محاکمه از حق دفاع و وکیل مدافع برخوردار بوده و هم چنین این محاکمات باید علنی و عادلانه باشد نه صرفا برای زندانی کردن آن ها، بلکه به این دلیل ضروری است که افکار عمومی سیاست های جنایت کارانه حکومت و حامیان آن را بشناسد و با آگاهی به واقعیات پشت پرده این جنایات، به هیچ سازمان و حزب و دولتی اجازه ندهد تا بار دیگر جامعه دچار خشونت و آدم کشی نشوند، زندان سیاسی، شکنجه زندانیان، اعدام و هرگونه از جامعه رخت ببندد و آزادی های فردی و اجتماعی همه شهروندان بدون کم ترین تبعیضی تامین گردد.

 

مردمی که تنها سلاح شان مبارزه متحد به شکل اعتراض و اعتصاب و طرح شعارها و مطالبات شان است. مردمی که برای گرفتن حق و حقوق اقتصادی، سیاسی و اجتماعی خود، به خیابان ها ریخته اند اگر قرار باشد با یورش مامورین سرکوبگر حکومتی به خانه هایشان برگردند پس حق شان را چگونه بگیرند؟ آن ها با دست خالی در خیابان ها دست به راهپیمایی می زنند و خواست ها و مطالبات خود را بیان می کنند اما با یورش نیروهای آدم کش حرفه ای تا دندان مسلح حکومت روبرو می شوند، در چنین موقعیتی چه باید بکنند؟ آیا غیر از این است که از خود دفاع کنند؟ آیا دفاع از خود در مقابل یورش سازمان یافته مامورین سرکوبگر حکومتی، «خشونت» است؟ چرا لیبرال های «وطنی» ما، این دفاع مردمی را «خسونت» نامیده و این همه سراسیمه شده اند؟ دارندگان چنین نظریه هایی تصورشان از مبارزه عادلانه مردم در جهت تغییر وضعیت هولناک اقتصادی، سیاسی و اجتماعی موجود در جامعه ایران چیست؟ تا کی باید مردم بسوزند و بسازند و به هر خواری و خفتی تن بدهند تا بالایی ها هر موقع چشم و دل شان سیر شد توجمی و طرفدارانش سی و یک سال است که به مردم زور می گویند و منابع طبیعی کشور و اموال عمومی مردم را غارت می کنند در حالی که اکثریت مردم ایران، حتا از تامین مایحتاج اولیه زندگی خود و خانواده شان ناتوان هستند و حتا روزبروز بر تعداد کارتن خواب ها افزوده می شود. از کارگران فصلی، کارگاه ها و کارخانه ها گرفته تا پرستاران، معلمان و کارمندان دولت و حتا استادان دانشگاه ها نیز به سختی زندگی خود را می گذرانند. در حالی که میلیون ها نفر در سراسر کشور بی کار هستند، صنایع یکی پس از دیگری ورشکست شده و کارگران آن ها نیز به میان میلیون ها کارگر بی کار پرتاب می شوند. جوانان و حتا تحصیل کرده ها و متخصصین نیز هیچ امیدی برای تشکیل زندگی مستقل و درخور انسان در حاکمیت حکومت اسلامی ندارند، چرا که یا بی کار هستند و یا کار دل خواه خود با حقوق مکفی را ندارند. دانشگاه ها را به پادگان و گورستان تبدیل کرده اند. زنان به طور سیستماتیک سرکوب و در همه جا مورد آزار و تبعیض قرار می گیرند. سانسور و اختناق نفس نویسندگان، روزنامه نگاران و هنرمندان را بریده است. در چنین شرایطی، هرگونه اعتراض عادلانه کارگران، زنان، دانشجویان، نویسندگان، هنرمندان، روزنامه نگاران و... به وحشیانه ترین شکلی سرکوب می گردد. زندان ها پر از زندانیان سیاسی و اجتماعی است. جوخه مرگ حکومت هر روز قربانی می گیرند. نوجوانی که به هر دلیلی اتفاقی و یا از سر عصبیت کسی را به قتل رسانده است در زندان نگاه می دارند تا با طرح و نقشه قبلی براساس قوانین حکومتی او را آگاهانه و عامدانه به قتل می رسانند. حکومت اسلامی، تنها حکومتی در جهان است که کودکان را نیز اعدام می کند و پس از چین به نسبت جمعیت، دومین کشور در جهان است که در سطح بالایی اعدام دارد. سرکوب های سیاسی و فشارهای اقتصادی و نداری سبب شده است که اکثریت خانواده های ایرانی، دچار یاس و سرخوردگی و افسردگی شوند و به خودکشی، تن فروشی، اعتیاد و حتا فروش ارگان های بدن شان روی بیاورند. پس مردم در مقابل این همه بی حقوقی و وحشی گری حکومت اسلامی چه باید بکنند غیر از این که با همبستگی میلیونی خود به خیابان ها بریزند و در دانشگاه ها و کارخانه ها و ادارات دست به اعتصاب و اعتراض و راهپیمایی بزنند تا بتوانند حق خود را بگیرند. اگر باز هم حکومت به وحشی گری خود ادامه دهد و مردم معترض را کشتار کند مردم حق دارند برای دفاع از خود به پاسگاه ها و مراکز امنیتی و پادگان ها حمله کنند و برای رسیدن به خواست های انسانی و عالانه شان دست به اسلحه هم ببرند. کدام کشوری را سراغ دارید که مردمانش به لحاظ اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی به طور سیستماتیک مورد تعرض و سرکوب، ظلم و ستم، شکنجه و اعدام، تبعیض و استثمار حکومتیان قرار گیرند و از همه چیز محروم گردند؟!

عموما همه گروه ها و افرادی که مبارزه و مقاومت تحسین برانگیز مردم را در مقابل یورش وحشیانه نیروهای آدم کش حکومت اسلامی خشونت می نامند، منافع طبقاتی شان در این است که شانه خود را مستقیم و غیرمستقیم زیر ستون های پوسیده حکومت اسلامی بدهند تا بلکه از ریزش آن جلوگیری کنند. در حالی که پایه های این حکومت به حدی سست و پوسیده است که اگر لیبرال ها، جمهوری خواهان، مشروطه خواهان و به طور کلی همه نیروهای موسوم به ملی و مذهبی نیز در کنار جناح های حکومت اسلامی هم قرار بگیرند باز هم قدرت جلوگیری از فروریزی و فروپاشی پایه ها و ستون ها حکومت را نخواهند داشت.

دستگاه دولتی و کل حاکميت در این سی و یک سال همواره شهروندان را بدون آن که حتا عمل خلاف قانونی انجام داده باشند، فقط به دليل افکار متفاوت و حتا تعلق به اديان و مذاهب و جهان بينی های متفاوت به «اقدام بر عليه امنيت کشور»، «براندازی»، «اخلال در نظم عمومی» و غیره متهم می کند و هر کسی را که خارج از چهارچوب ايدئولوژی حاکم بينديشد، منحرف و دنباله روِ «دشمنان» و «اراذل و اوباش» نامیده می شوند و به زندان و شکنجه و اعدام محکوم می کنند.

اما به نظر می رسد که لیبرال های وطنی ما، از یک سو اهمیتی به تجارب تاریخی مبارزات کارگران و مردم محروم نمی دهند و از سوی دیگر، سعی می کنند مردم فراموش کنند که جنایت کاران حکومت چه بلایی سرشان آورده اند. انگار موسوی، رفسنجانی، خاتمی، کروبی، مهاجرانی، سروش، گنجی، سحابی، بازرگان و غیره.. هرگز در حکومت اسلامی صاحب مقام و منصب و قدرت نبودند و مرتکب هیچ جنایتی علیه بشریت نشده اند؟ همه این ها هنگامی که در حاکمیت سهیم بودند مبارزه بر حق مردم را به خاک و خون کشیده اند و در کارنامه سیاه شان قتل عام زندانیان سیاسی و سرکوب و جنگ را دارند. در حالی که نه بیانیه موسوی و هفکران وی در داخل و خارج کشور، بلکه مبارزه و مقاومت مردم در برابر باتوم و چماق و آتش و گلوله نیروهای سرکوبگر حکومتی، از رهبر و رییس جمهور گرفته تا نمایندگان مجلس، امام جمعه ها، سران ریز و درشت قوای سه گانه اجرایی، قضایی و نظامی این حکومت جانی را نگران و سراسیمه کرده است. این نترسی و مقاومت و مبارزه پیگیر و مداوم مردم است که حتا به تشتت در میان گروه حاکم و اصولگرایان دامن زده و کسانی هم چون مطهری، نژادحسینیان و شریعتمداری و غیره به جان هم افتاده اند. چرا که آن ها با چشمان ناباور خود می بینند که مردم با چه شجاعت بی نظیری در مقابل سرکوبگران حکومتی ایستاده اند. اگر سران حکومت اسلامی بر این بر تصورند که تنها با نیروی سرکوب می توانند اوضاع را مهار نمایند، سخت در اشتباهند. زیرا عمق بحران و عاقبت راهی که حکومت اسلامی در رویارویی با مردم آزادی خواه در پیش گرفته است نهایت به شکست و فروپاشی حکومت شان منجر خواهد شد.

همه جناح ها و دولت هایی که در این سی و یک سال حکومت اسلامی بر سر کار آمده اند برای بقای قدرت شان همواره زنان، دانش جویان، روشنفکران، کارگران و مردم محروم را سرکوب کرده اند. احمدی نژاد و دولت وی شاید هم آخرین دولتی باشد که از همان ابتدای به قدرت رسیدنش با حمایت صددرصد رهبر و نیروهای نظامی و انتظامی و امنیتی، رعب و وحشت بی سابقه ای راه انداخته و در سراسر شهرها و دهات کشور فعالیت های پلیسی - امنيتی را تشدید کرده است. جوخه های مرگ را فعال تر کرده و اعدام های را افزایش داده است. نیروهای سرکوبگر حکومتی در خیابان ها، همواره زنان، دختران و پسران زیادی به بهانه «بی حجابی»، مبارزه با «اراذل و اوباش»، «تامین امنیت» و غیره مورد تهدید و توهین قرار داده اند و حق انسانی و شهروندی شان را لگدما کرده اند. دانشگاه ها را به گورستان و پادگان تبدیل نموده اند. با افزایش تورم و گرانی و فقر، اکثریت مردم ایران، به ویژه مزدبگیران را در شرایط بسیار سختی قرار داده اند. روزنامه ها را بسته و روزنامه نگاران را به زندان انداخته اند. به چاپ کتاب، حتا کتاب هایی که در گذشته مجوز گرفته بودند را نیز اجازه چاپ مجدد نمی دهند. نیروی زیادی گذاشته اند تا هر چه بیش تر محیط دانشگاه ها و مدارس و هم چنین کتاب های درسی را مذهبی کنند. در خیابان ها اعتراضات بر حق مردم را به خاک و خون کشیده اند. زندان ها را پر از زندانیان سیاسی و اجتماعی کرده اند و در سطح بین المللی نیز همواره به تشنج آفرینی مشغولند.

احمدی نژاد، فرماندهان سابق سپاه را بر سر وزارت خانه ها، فرمانداری ها، استانداری ها، مجلس، شوراهای شهر و روستا، رسانه ها و غیره گمارده است. منابع طبیعی کشور هم چون صنایع نفت و گاز و پتروشیمی و دیگر صنایع مهم را به سپاه و شرکت های وابسته به آن واگذار کرده است. از سوی دیگر بودجه های کلانی به ارگان های سرکوب و میلیتاریسم اختصاص می دهند در حالی که مسئولین وزارت خانه های مهمی هم چون وزارت بهداشت و آموزش و پرورش و آموزش عالی، همواره از کسر بودجه می نالند. همه این وحشی گری ها سبب شد که صبر مردم لبریز شود تا به بهانه تقلب در مضحکه انتخابات در سطح میلیونی به خیابان ها بریزند و با راه انداختن یک جنبش خودجوش و پیگیر، کل موجودیت حکومت اسلایم را زیر سئوال ببرند.

مبارزه هفت ماه گذشته مردم ایران، نشان می دهند که حکومت اسلامی در مقابل خواست ها و مطالبات بر حق مردم، جز خشونت و سرکوب، کشتار و تجاوز راه دیگری نمی شناسد. در چنین شراطی، طبیعی است که مبارزه مردم روزبروز رادیکال تر شود و برکناری کل حکومت جهل و جنایت اسلامی را مدنظر داشته باشد. در این میان، لیبرال های ما در مقابل تشدید اعتراضات مردم و رادیکال شدن شعارهایشان دل رنجیده شده و به نقد و تحلیل و بررسی خشونت مردم و هم چنین به تقویت جناح اطلاع طلب حکومت اسلامی روی آورده اند. زیرا منافع طبقاتی شان در بقای حکومت اسلامی و کمی لیبرالیزه شدن آن است نه انقلاب و سرنگونی حکومت اسلامی. بر این اساس، دفاع و اعتراض بر حق مردم را مترادف با «خشونت» معرفی می کنند اما برعکس، در مقابل کسانی که تا دیروز عاملان اصلی کشتار مردم و قتل عام زندانیان سیاسی در زندان های کشور بودند سر تعظیم فرود می آورند و در وصف و یا تقویت آن ها قلم فرسایی می نمایند.

حکومت اسلامی، حکومت ترور و وحش و خشونت است و با سرکوب های پلیسی حذف فیزیکی مداوم مخالفین خود «نظم موجود» را سر پا نگاه داشته است. چنین نظامی اصلاح پذیر نمی باشد و باید بساط آن از بیخ و بن برچیده شود. نظامی که موسوی ها، گنجی ها، مهاجرانی ها، لیبرال ها، جمهوری خواهان، طیف توده ای - اکثریتی و غیره با سوء استفاده از مبارزات و جان فشانی های مردم، راهکارهای خود را برای نجات آن ارائه می دهند در واقع سهم خود را از جناح حاکم طلب می کنند و اعتراضات مردم تا جایی برای آن ها ضروری و مورد قبول است که به گرفتن این سهم منجر شود.

اما سئوالی که این روز‌ها ذهن فعالین سیاسی، اجتماعی و فرهنگی آزادی خواه، چپ و سوسیالیست سرنگون طلب را می گیرد، این است که چگونه و با چه راهکارهایی می‌ توان هم با خشونت دولتی مقابله کرد و هم مبارزه اجتماعی را به مرحله بالاتر انقلابی ارتقاء داد؟

شکی نیست که روزبروز مبارزه و شعارها و مطالبات مردم معترض رادیکال تر می گردد و هیچ کس نیز نمی تواند جلو پیشروی آن را بگیرد. رادیکال شدن مبارزات و شعارهای مردم، یعنی دست بردن به عمق روابط و مناسبات ظلم و ستم، تبعیض و نابرابری، استثمار. بر این اساس، رادیکال شدن برای جنبش اجتماعی برابری طلب و عدالت جو، یک ضرورت است و هیچ ربطی به «خشونت» یا «تندروی» ندارد. یا حکومت به خواسته های مردم گردن می گذارد که کم ترین خواست برکناری آن و به وجود آوردن آن فضای آزاد سیاسی و اجتماعی آزاد و برابری است که فعالیت همه سازمان ها و احزاب سیاسی و تشکل های دمکراتیک مردمی، رسانه ها آزاد شود و به طور کلی هیچ محدودیتی برای آزادی بیان و اندیشه و فعالیت متشکل وجود نداشته باشد. و یا این که مردم به مبارزه اجتماعی خود آن قدر ادامه خواهند داد تا با قدرت خویش حکومت را ساقط کنند و حکومت دل خواه خودشان را به وجود بیاورند. در چنین روندی، هنوز مردم معترض هم چون قداره بندان حکومتی زنجیر، چماق، چاقو، قمه، شمشیر، هفت تیر و تفنگ و هم چنین موتور و ماشین های زره پوش و هلیکوپتر و نیروهای آموزش دیده حرفه ای ندارند. اما قدرت میلیونی دارند که هیچ حکومت و ارتشی قادر نیست نیروی عظیم مردم معترض و به پا خواسته را به ویژه در درازمدت سرکوب کند. سی و یک سال سرکوب و کشتار بس است؟ هر حرکت اجتماعی قانون مندی و پروسه خود را دارد و شکی نیست اگر وضعیت به همین منوال پیش برود به احتمال قوی مردم در آینده نه چندان دور، با خلع سلاح کردن نیروهای سرکوبگر، مراکز پلیسی - امنیتی و پادگان ها مسلح شود تا وارد تحولات سرنوشت سازی شوند. در چنین مرحله ای حتا بسیاری از نیروهای مسلح حکومتی، به ویژه بدنه آن ها، با اسلحه خود به صف مبارزات مردم می پیوندند و بر علیه نیروهای وفادار به حکومت وارد عمل می شوند. تجارب همه جنبش های اجتماعی که به مرحله اعتلای انقلابی رسیده اند تسلیح عمومی و مبارزه مسلحانه نیز یک ضرورت بوده است. تاریخ نشان داده است که هیچ دیکتاتوری با زبان خوش و با اعتراضات مسالت آمیز مردم به خواسته های آن ها گردن نمی گذارد. تجربه هفت ماه اخیر نیز همین را نشان داده است. هفت ماه است که مردم دست به تظاهرات های مسالمت آمیز می زنند اما نیروهای سرکوبگر با فرمان سران حکومتی و فرماندهانشان، هر بار تعدادی از تظاهرکنندگان را کشته، زخمی کرده و یا هزاران نفر را در زندان ها زیر وحشیانه ترین شکنجه ها قرار داده اند. در این هفت ماه مردم یک صدا فریاد زده اند: «این همه وحشی گری و بی حقوقی، رعب و وحشت و ترور، شکنجه و اعدام و استثمار بس است!» مردم در این هفت ماه، با دادن قربانی های زیادی، صدای اعتراض خود را به گوش جهانیان رسانده اند. از سوی دیگر، این مبارزه پیگیر سبب شده است که کمشکش و اختلاف بین حاکمان و حتا فرماندهان و بدنه نیروهای نظامی و انتظامی تشدید گردد. اکنون حتا اگر جناح اصلاح طلب حکومتی و لیبرال ها و همه گرایشات راست نیز با جناح حاکم به توافق برسند باز هم مردم به پیشروی خود ادامه خواهند داد. زیرا اکثریت مردم، حکومت اسلامی را نمی خواهند. حتا برای بخشی از بورژوازی ایران و جهان نیز تاریخ مصرف حکومت اسلامی به سر رسیده است. بنابراین، مبارزه آزادی خواهانه و عدالت جویانه مردم ایران در جهت سرنگونی کلیت حکومت اسلامی و برپایی یک جامعه آزاد و برابر و انسانی حق مسلم جامعه ماست! جنبشی که راه افتاده برگشت ناپذیر است و توده های مردم به پیشروی خود با رادیکال کردن شعارها و خواسته هایشان ادامه خواهند داد. کسانی که فکر می کنند با صدور بیانیه و نصیحت و حتا در صورت توافق با جناح حاکم، جلو پیشروی جنبش مردم را بگیرند، سخت در اشتباهند. زیرا به لحاظ اقتصادی، سیاسی و اجتماعی کارد به استخوان اکثریت مردم رسیده و تنها سرنگونی حکومت اسلامی می تواند آن ها را آرام کند.

اصلاح طلبان حکومتی، همواره به حکومت هشدار می دهند زمینه را برای نیروهای «رادیکال» که «اصل نظام حکومت اسلامی» را قبول ندارند، هموار نسازند و خواهان این هستند که انتقاد را برای نیروهای «خودی» باز بگذارند. مهدی کروبی و میرحسین موسوی، همواره بر پایبندی خود به قانون اساسی حکومت اسلامی تاکید می کنند، در حالی که جنایت سی و یک ساله حکومت اسلامی در این قانون نهفته است.

در حکومت‌ اسلامی‌ ایران‌، حکومتی که‌ از مذهب و وحی و خرافات مافوق بشر‌ سرچشمه‌ گرفته‌ و قدرت‌ و حاکمیت‌ خود را مدیون نیروهای ناشناخته ای هم چون «خدا» و «امام زمان» می ‌داند، در حالی که حکومت خود را با سرکوب و ترور و آدم کشی بر جامعه تحمیل کرده است، اساسا پایه ‌های چنین‌ نظامی بر «سرکوب»، «جهل» و «عدالتی»‌ استوار کرده است. در قانون اساسی حکومت اسلامی، شهروندان نخست موظفند حاکمیت مذهبیون را بدون چون و چرا بپذیرند و «شکرگزار» باشند؟! مثلا در قانون اساسی حکومت اسلامی ایران، به آپارتاید جنسی و شکنجه و اعدام تاکید شده است و «رهبر» مافوق جامعه و نماینده «خدا»، محسوب می شود؟ بنابراین، در قانون اساسی حکومت اسلامی ایران، تنها به دلیل این که زن به عنوان انسانی آزاد و مستقل به رسمیت شناخته نمی شود و او را تحت حاکمیت مرد و مردسالاری قرار می دهد، صریحا باید به عنوان قانون آپارتاید جنسی، محکوم و مطرود اعلام شود.

اما مهم تر از همه، برنامه اقتصادی لیبرال ها برای جامعه ایران، همان الگوی اقتصادی نئولیبرالیسم جهانی است. همان برنامه اقتصادی که از دوره ریاست جمهوری رفسنجانی بر مبنای معیارها و قوانین صندوق بین المللی پول و بانک جهانی و تجارت جهانی آغاز شده و دولت خاتمی و احمدی نژاد نیز همان استراتژی اقتصادی نئولیبرالیسم را ادامه داده اند. امروز نیز برنامه های اقتصادی موسوی و حرکت سبز اسلامی و لیبرال ها در پایه ترین سطح تفاوت چندانی با برنامه ریزی های اقتصادی فعلی حکومت اسلامی ندارد و در بهترین حالت با تغییرات جزئی، همین استراتژی برنامه های اقتصادی را ادامه خواهند داد. اقتصادی که تاکنون در ایران و جهان، استثمار و فقر و فلاکت فزاینده ای را به کارگران و مردم محروم تحمیل کرده است. بنابراین، تنها رهایی کامل جامعه ایران از ستم و استثمار سرمایه داران و حکومت اسلامی حامی سرمایه، نه با استراتژی جناح اصلاح طلب حکومت اسلامی و لیبرال های داخل و خارج تحقق پذیر است. استراتژی اصلاح طلبان حکومتی تا لیبرال های خارج از آن در داخل و خارج کشور، تغییرات جزئی در چارچوب حکومت اسلامی است در حالی که استراتژی کارگری کمونیستی نه تنها سرنگونی کلیت حکومت اسلامی، بلکه رسیدن به جامعه ای است که در آن، هیچ انسانی انسان دیگر را استثمار نمی کند و همه انسان ها به طور یکسان و برابر از آخرین و مدرن ترین دستاوردهای اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی برخوردار باشند. بنابراین اتخاذ هر تاکتیکی باید در خمت چنین استراتژی باشد. اما اگر طبقه کارگر نتواند با تغییر توازن قوا به نفع خود و کل جامعه قدرت سیاسی را به دست آورد هرگونه تغییری در حاکمیت ایران، خواست های سرمایه داران و دولت شان را برآورد خواهد کرد و اساس ستم و نابرابری و استثمار هم چنان باقی خواهد ماند.

 

بهرام رحمانی

bamdadpress@ownit.nu

 

 

بیست و ششم دی 1388 - شانزدهم ژانویه 2010

 

منبع: سايت ديدگاه




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
بهرام رحماني:



در پیوند با این مطلب نظری ثبت نشده است.

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.