شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

جمعه ۲۶ مرداد ۱۳۹۷ - ۱۷ اوت ۲۰۱۸



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

«سین» هشتم

میلاد مختوم

هنوز ننه سرما از سر کوچه ما نرفته است؛ هنوز برف سپید درخشانی روی بالکن خانه، خود می نماید و پرتوهای بی رمق خورشید را به یاری سپیدی بکر و ناب خویش، جلوه ای دو چندان می بخشد؛ هنوز سوزش سرما روی تن ها جاری است و پرتو خورشید نوازش ولرم خفیفی بیش نیست؛ هنوز خون درون رگ گیاه ماسیده است و برف تنها پوشش تن برهنه درختان  است؛ هنوز آواز بازگشت پرستوها نوازش گر جان ها و گوش ها نشده است؛ هنوز هیچ جوانه ای شید خورشید ننوشیده و سر از خاک بر نیاورده است؛ هنوز باد در کوچه های یخ زده شهر وزان است و بی پروا سرما تقسیم می کند؛ آری، هنوز زمستان است و من پس از این همه سال های تبعید و غربت به سرما عادت نکرده ام. این اما تمام ماجرا نیست، که پیک بهار به گونه ای دیگر، چنان که همه چیز در غربت دگرگونه است، در راه است.

 

دیر زمانی است که پیک بهارم، یک بسته کوچک پستی است که پستچی محل سال به سال، بدون اینکه بداند که بهار را در دستان اش گرفته است، به دستم می دهد، امضایی می گیرد و می رود. کمی پسته، کمی تخمه، کمی مغز بادام، کمی مغز گردو و یک سالنمای سال نو و چند کلمه سرشار از محبت خواهری که همچنان بعد از این همه سال یاد برادر را در سر دارد؛ برادری که تنها در دنیای خاطرات کودکی اش جایی بسیار کوچک را به خود اختصاص داده است و بس. برادری که تا او آمد قد بکشد، در سحرگاهی غمگین بر سیمای به خواب رفته اش بوسه ای اشک آلود زد و گذاشت و رفت و هنوز هم بعد از این همه سال در راه بازگشت است.

 

باز کردن بسته، آغاز سفری است در سرزمین جادویی یادها و خاطرات. حصار های تنگ زمان و مکان به یکباره می شکنند، مرزها محو می شوند و من پر می کشم به سوی خانه و بهار. باز هم مثل آن سال ها که همه چیز سر جای خودش بود، همان سال هایی که شقایق های وحشی پیک بهار بودند و با نوروز می آمدند و ایثار گرانه به چشم ها صفا و به دل ها شادی و به دشت ها زیبایی می بخشیدند و با سیزده بدر به سفر می رفتند؛ همان سال هایی که نشستن پای سفره هفت سین در جمع خانواده، چیزی بود مثل جاری بودن رود، مثل روشنایی روز و تاریکی شب و گرمای آتش. همگی گرد سفره هفت سین می نشستیم و لحظه تحویل سال را انتظار می کشیدیم. و در این سال های غربت همیشه آخرین لحظات سالی که در حال به پایان رسیدن بود، همراه بودند با پایان پرواز در دنیای تلخ و شیرین خاطرات و هبوط به پای سفره هفت سین غربت، سفره ای که در عین حال که هیچ چیز کم نداشت، تنها به کاریکاتوری از سفره هفت سین می ماند.

 

سال های اول غربت، سخت ترین سال ها بودند، سال هایی که چمدان ها همواره بسته بودند و هیچ جا خانه نبود و هر لحظه می توانست لحظه برگشت باشد. سال های تنهایی در میان جمع، سال های در مضیقه بودن و با هزار کمبود دست و پنجه نرم کردن، سال هایی که با ناباوری می گذشتند و شمار شان بیشتر و بیشتر می شد، در حالی که انتظار به سر نمی رسید. و هر سال در لحظه تحویل سال و پای سفره هفت سین، البته اگر سفره ای چیده می شد، حس می کردیم که لحظه ها سبک تر و تندپاتر  می شدند و کم کم باور می کردیم، که کار بازگشت به درازا می کشد. اولین باری که مادرم پای تلفن گفت که عکس ام را روی سفره هفت سین گذاشته است، یکه خوردم و برای یک لحظه حس کردم مرده ای بیش نیستم، مرده ای که گاهی نامه می نویسد و گاهی تلفن می زند و به جز این دیگر هیچ نشانی از حیات در او نیست، دست کم در آنجا که دوست دارد باشد و باید باشد، نیست. این چنین شد که چمدان ها باز شدند و با گذشت زمان باور کردیم که دانه، در خاک بیگانه هم جوانه می زند و می روید و قد می کشد.

 

پس از چند سالی، هر سال، سال مان دو بار نو می شد؛ یک بار در وسط زمستان، در شب تحویل سال میلادی، که سال به سال ملموس تر و شادتر می شد و بیشتر به دل می نشست و یک بار در اول بهار، در لحظه تحویل سال هجری خورشیدی، لحظه ای که با دنیای بیرون سازگاری نداشت و هر چند در سالنامه ها، روز آغاز بهار بود و طبیعت می بایست جانی تازه می گرفت، اما در بیرون همچنان زمستان بود و برف و سرما هنوز رویش جوانه ها را سد کرده بودند. این بود که نوروز، بویژه در بین نسل دوم مهاجران، فرزندانی که تنها ایران را به گوش شنیده بودند و به چشم ندیده بودند، آرام اما مدام، رنگ باخت و شد یکی از 365 روز دیگر سال.

 

افول نوروز در میان خانواده های تبعیدی همراه بود با برآمدن و رونق گرفتن شب تحویل سال میلادی، شبی که در آن، سال همه همسایگان و همشهریان تحویل می شد و شادی عمومی در خیابان، ملموس و جاری و ساری بود. اگر بارهای اول همراهی در جشن سال نوی میلادی به طور معمول، برای همراهی با فرزندان زاده شده در تبعید و البته برای همرنگی با جماعت بود، با گذر سال ها، این جشن زیر دندان ها بیشتر و بیشتر مزه کرد و شب شادی و شادمانی راستین شد، شبی که دیگر تنها در شادی دیگران شریک نبودیم، بلکه خود نیز شاد بودیم و دیگران هم در شادی ما شریک شدند؛ یک شب عید درست و حسابی با چند روز فراغت از کار و گریز از سیر جاری روزمره، چه در بیرون و چه در درون.

 

شاید به همین خاطر است که شمار سال های غربت از دستمان در رفته است و هر بار پیش از آنکه بتوانیم بگوییم، چند سال گذشته است، مکثی می کنیم و در ذهن مان حساب و کتاب می کنیم! بدون شک حسرت نوروز در خاک میهن و در میان جمع عزیزان در دل همه تبعیدیان دور افتاده از وطن لانه دارد. در شب عید نوروز برای هم آرزو می کنیم، که این نوروز، آخرین نوروز در غربت باشد و نوروز بعدی را در بهار خجسته آزادی میهن و در میان عزیزان جشن بگیریم، در حالی که در کنه وجود ناخودآگاه خویش، چندان باوری به برآورده شدن عاجل این آرزو نداریم و امید های مان روز به روز زیر سایه سنگین گذر سال ها، رنگ می بازند و بر زبان های مان ترجیح بند "سال تا سال، دریغ از پارسال" جاری است. به سال های سپری شده که می نگریم، هراس سال های آینده را در دل داریم. هراس از اینکه مبادا برگشتی در کار نباشد.

 

بدین سان و در میان ناباوری، اشک با نوروز همراه شد و همچنان هم هست، آنچنان که سال هاست با خود می گویم: "اشک می ریزم، پس هستم". صحبت از اشک شوق یا اشک شادی یا چیزی شبیه اینها نیست، حرف از سرشک داغ و درشت دیده است، اشکی که در فاصله کشدار بین لحظه تحویل سال و آزاد شدن خط های تلفن و شنیدن صدای آنانی که دوست داری در کنارشان باشی ولی نیستی، بی اختیار بر گونه جاری می شود و راه بر سلسله اشک می گشاید. سخن از سرشک سریده بر گونه و چکیده بر سفره هفت سین غربت، سخن از سین هشتم هفت سین است. اشکی تلخ که هر چند لبخند شیرین شادی را بر لب ها می شوید و از شور و شعف عید می کاهد، اما جوانه تنک امید را در دل ها آبیاری می کند و نهیب می زند که، باید کاری کرد، باید چراغ کم سوی امید به بازگشت به میان عزیزان را روشن نگهداشت؛ باید در پیشباز بهار آزادی از چهره ماتم زده میهن اسیر گرد گیری کرد، باید دست به دست هم داد و خانه تکانی کرد. باید وجود منحوس شیخ پلید را از خاک میهن برای همیشه زدود و گر نه این وطن، وطن نمی شود.

 

برگردیم به حال و هوای بهار ...

 

برای هرمان هسه، نویسنده و شاعر مشهور آلمانی، که متأسفانه فارسی زبانان با شعر های او کمتر آشنا هستند، غزل "تبدیل تک نمود به تمثیل جاودانگی است"؛ فرا رسیدن بهار و نوروز باستانی را با تمثیل جاودانه ای از غزلیات شمس گرامی بداریم:

 

آب زنید راه را هین که نگار می رسد

مژده دهید باغ را بوی بهار می رسد

راه دهید یار را، آن مه ده چهار را

کز رخ نوربخش او نور نثار می رسد

چاک شده ست آسمان، غلغله ای ست در جهان

عنبر و مشک می دمد، سنجق یار می رسد

رونق باغ می رسد، چشم و چراغ می رسد

غم به کناره می رود، مه به کنار می رسد

تیر روانه می رود، سوی نشانه می رود

ما چه نشسته ایم پس؟ شه ز شکار می رسد

باغ سلام می کند، سرو قیام می کند

سبزه پیاده می رود، غنچه سوار می رسد

خلوتیان آسمان تا چه شراب می خورند!

روح خراب و مست شد، عقل خمار می رسد

چون برسی به کوی ما، خامشی است خوی ما

زانکه ز گفت و گوی ما، گرد و غبار می رسد

 

 

نوروز بر همه آنان که نوروز را گرامی می دارند، بویژه هموطنان عزیز مبارک و فرخنده باد. به امید فرا رسیدن بهار آزادی ایران زمین.

 

میلاد مختوم

20 مارس 2010

 

"یادداشت‌های هفته"، ویژه سایت دیدگاه نوشته می‌شوند. در صورت تمایل به بازتکثیر متن، لطفا منبع را "یادداشت‌های هفته سایت دیدگاه" قید کنید   .

 

منبع: سايت ديدگاه

@ كپي رايت: اين مطلب ويژه سايت ديدگاه تهيه شده است. بازتكثير آن تنها با قيد منبع مجاز است.




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
میلاد مختوم:



[تاریخ ارسال: 03 Apr 2010]  [ارسال‌کننده: کریم پور شیرازی]  [  ]  
گل مریم شمیم یاس سفید

مژده عیدو موسم شادی است

بر سر هفت سین سفره عید

سین هشتم سرود آزادی است

با درود فراوان به سایت دیدگامبشر همبستگی ملی

کریم پور شیرازی
  

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.