شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

شنبه ۳ فروردين ۱۳۹۸ - ۲۳ مارس ۲۰۱۹



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

نگاه ابریشمین تو

علی یحیی پور (سل تی تی)

بیتابی ام را در جهان لا یتناهی

با تو تقسیم می کنم

در مردمک چشمانم؛

 تصویر ذهن تو حک شده است

من باآزادی تو بدنیا می نگرم

ومدام با خود می گویم

این اوست که با ذهنم عجین هست

یا در چمنی که گسترده ام

او شاخسار زندگی من است

پیوسته به تو می اندیشم

تا آجر های آزادی ترا فراهم کنم

تا تو خانه ات را بسازی

ودر کارتن های دود آلود هوای این شهر

که مغز قمری های جوان را به تاراج می برند

سرطان نگیری .

 

من به آشیانه پرنده گان نگاه می کنم

که چه معصومانه!

دنیا را برای زندگی بچه هایشان تقسیم می کنند

پر یک چکاوک را

در لانهء یک سار جوان می بینم

که با آن لحاف بچه هایش را آرایش می دهد

من به کودکی خود نگاه می کنم

که همه چیز را

درموج عوج گرفتهء شاخه های انگور

بر در ختان توسکاهای جنگلهای خزر

متلاتم می بیند.

 

دانهء یک انگور در خوشه

پر یک زاغ در موج خزر

لبخند یال اسب در هنگام دویدن

در مرغزاران پر از شالی

درخشش یک ستاره در کهکشان آبی

همه آفتاب زندگی تو را می سازند.

 

زندگی در خوشه های برنج

در ناف خوشبوی آهو های جوان

در زورق مهتابی تو

که برای یک مورچه در آب گسترده ای

در قد یک سرو جوان وآشیانه ای بر آن

در دستان پینه بستهء ماری  

جاریست.

 

پیراهن خونین ترا به خورشید خواهم داد

آه اگر از تو سیر شوم

من دستهایم بوی باران می دهد

وزورق خیالم برای عشق بازی های جوانه های گندم

تزئین شده است

تا باگره های اندیشه وزندگی ام پیوند خورم .

 

به تو می اندیشم تا آزادی خودم را بیمه کنم

من به تو لبخند می زنم

پس هستی .

 

مه در کوهساران جنگل ؛همیشه

 نوید مهتاب هست

سفره های مه آلود ترا

با فا نوس خیالم می آرایم

بی تو گل کوکب رنگین نیست

سارها به لانه ها نمی اندیشند

وزمین در گرداب خود

می پوسد

وهیچ شالی ای متولد نمی شود

تا گلوی کودکان را سیر کند

راه ها همیشه در مهتاب هستند

که شکوفه می زنند

گاهی خورشیدکی از این کهکشان

به زمین می نگرد

تا یخ زیر پایت را آب کند

که لیز نخوری .

 

گل یک قالی با انگشتان نازک یک کودک

خوشهء آقاقی روی دستان تو

دست یک پیر کودک در کوره های آجر پزی

حملهء گرگ به قمری های جوان

همه اجزای این مهتابند

که فوران زندگی ومرگ را با هم دارند

اما آن که خوشه رابه دستان

ظریف تو پیوند داد

آفتاب را به تو هدیه می دهد .

 

ای تمشکهای وحشی

ای جویباران پر آب خزر

ای آبشاران الوند والبرز

ای سپیدکهای مهتابی کویر

ای دارهای اعدام یک زندانی

به من نگاه کنید

که چگونه مغز متلاشی شده ء این خاک را

با دستان نارنجی ام آب وشانه می کنم

ودر طلوع شعاع ابریشمین خورشید تان

دوباره درختان را آبیاری می کنم

تا کودکان این سرزمین

 از تنفس هوای مانده خسته وملول نشوند .

 

من به تو نگاه می کنم

ومغزم از تراوش نگاه تو موج خیالم را

به دوردستها

آن جاکه ابریشم به دنیا می آید پیوند می دهد

من نگاهت را از شرشر ناودانکهای خانه ام

که بر گلهای اطلسی باران می پاشند

به جویباران پر خزه

که همچون گیسوان بافته شده

 دخترکان ده ام آرایش شده اند؛

پیوند می دهم

تا ترا به آفتابی مهمان کنم

وسفره ای برای تو پهن می کنم

تا زیبا ترین ترانه را گوش کنی

واز سر ما یخ نزنی .

 

من در تو هست که می مانم

من با تو هست که آزاد می شوم

وگرنه جهان جزیره ای مانند است

که موشها به گربه ها سلام می گویند

وقرقاولان رنگین بر دستان زمخت صیادان

نماز می گزارند

وکلاغ ها بر این جهان حکومت خواهند کرد

ولبخند های بو گرفته به مشام خواهند رسید  .

 

بیست ششم آپریل دوهزاروده  

منبع: سايت ديدگاه





در پیوند با این مطلب نظری ثبت نشده است.

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.