شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

جمعه ۳ خرداد ۱۳۹۸ - ۲۴ مه ۲۰۱۹



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

نگاه خامنه ای (سال 69) به صلح حسن بن علی

فارس

بازخواني بيانات مقام معظم رهبري درباره صلح امام مجتبي(ع):

تفكر انقلابى اسلامى در دوران امام حسن دوباره به شكل نهضت درآمد

خبرگزاري فارس: بعد از صلح امام حسن (ع)، كار به شكلى هوشمندانه و زيركانه تنظيم شد كه اسلام و جريان اسلامى، وارد كانال آلوده‏يى كه به نام خلافت- و در معنا سلطنت- به وجود آمده بود، نشود؛ اين، هنر امام حسن مجتبى‏(ع) بود.

 

به گزارش خبرگزاري فارس، نيمه ماه مبارك رمضان سالروز ميلاد حضرت امام حسن مجتبي(ع) است بر همين اساس به بازخواني بيانات رهبر معظم انقلاب اسلامي در نيمه رمضان سال69، مي‌پردازيم.

صلح امام حسن، حادثه‏يى سرنوشت‏ساز و بى‏نظير بود

امروز، روز پانزدهم ماه مبارك رمضان و روز ولادت امام مجتبى‏(عليه‏الصّلاة والسّلام) است. در مجلس ما، هر سال عادت بر اين جارى شده كه مثل امروزى، من راجع به امام مجتبى‏(عليه‏السّلام) و غالباً راجع به مسأله‏ى صلح، صحبت كنم. من هم مكرر درباره‏ى اين مسأله، از جمله در همين جلسات، صحبت كرده‏ام و از ابعاد گوناگونى، اين حادثه‏ى عجيب و عظيم را مورد بررسى قرار داده‏ام. اگر ما بخواهيم امسال حرفهاى گذشته را تكرار نكنيم، خوب است كه به قدر گنجايش وقت، بُعد جديدى از اين مسأله را بررسى كنيم.
دوران امام مجتبى‏(عليه‏الصّلاةوالسّلام) و حادثه‏ى صلح آن بزرگوار با معاويه، يا آن چيزى كه به نام صلح ناميده شد، حادثه‏ى سرنوشت‏ساز و بى‏نظيرى در كل روند انقلاب اسلامىِ صدر اول بود. ديگر ما نظير اين حادثه را نداشتيم. توضيح كوتاهى راجع به اين جمله عرض كنم و بعد وارد اصل مطلب بشوم. انقلاب اسلام، يعنى تفكر اسلام و امانتى كه خداى متعال به نام اسلام براى مردم فرستاد، در دوره‏ى اول، يك نهضت و يك حركت بود و در قالب يك مبارزه و يك نهضت عظيم انقلابى، خودش را نشان داد و آن در هنگامى بود كه رسول خدا(صلّى‏اللَّه‏عليه‏واله‏وسلّم)، اين فكر را در مكه اعلام كردند و دشمنان تفكر توحيد و اسلام، در مقابل آن صف‏آرايى نمودند؛ براى اين‏كه نگذارند اين فكر پيش برود. پيامبر، با نيرو گرفتن از عناصر مؤمن، اين نهضت را سازماندهى كرد و يك مبارزه‏ى بسيار هوشمندانه و قوى و پيشرو را در مكه به وجود آورد. اين نهضت و مبارزه، سيزده سال طول كشيد. اين، دوره‏ى اول بود.
بعد از سيزده سال، با تعليمات پيامبر، با شعارهايى كه داد، با سازماندهى‏يى كه كرد، با فداكارى‏يى كه شد، با مجموع عواملى كه وجود داشت، اين تفكر، يك حكومت و يك نظام شد و به يك نظام سياسى و نظام زندگى يك امت تبديل گرديد و آن هنگامى بود كه رسول خدا(ص) به مدينه تشريف آوردند و آن‏جا را پايگاه خودشان قرار دادند و حكومت اسلامى را در آن‏جا گستراندند و اسلام از شكل يك نهضت، به شكل يك حكومت تبديل شد. اين، دوره‏ى دوم بود.
اين روند، در ده سالى كه نبىّ‏اكرم(ص) حيات داشتند و بعد از ايشان، در دوران خلفاى چهارگانه و سپس تا زمان امام مجتبى‏(عليه‏الصّلاةوالسّلام) و خلافت آن بزرگوار - كه تقريباً شش ماه طول كشيد - ادامه پيدا كرد و اسلام به شكل حكومت، ظاهر شد. همه چيز، شكل يك نظام اجتماعى را هم داشت؛ يعنى حكومت و ارتش و كار سياسى و كار فرهنگى و كار قضايى و تنظيم روابط اقتصادى مردم را هم داشت و قابل بود كه گسترش پيدا كند و اگر به همان شكل پيش مى‏رفت، تمام روى زمين را هم مى‏گرفت؛ يعنى اسلام نشان داد كه اين قابليت را هم دارد.

* اوج قدرت يك جريان مخالف در زمان امام حسن(ع)

در دوران امام حسن(ع)، جريان مخالفى آن‏چنان رشد كرد كه توانست به صورت يك مانع ظاهر بشود. البته اين جريان مخالف، در زمان امام مجتبى‏(ع) به وجود نيامده بود؛ سال‌ها قبل به وجود آمده بود. اگر كسى بخواهد قدرى دور از ملاحظات اعتقادى و صرفاً متكى به شواهد تاريخى حرف بزند، شايد بتواند ادعا كند كه اين جريان، حتّى در دوران اسلام به وجود نيامده بود؛ بلكه ادامه‏يى بود از آنچه كه در دوران نهضت پيامبر - يعنى دوران مكه - وجود داشت.
بعد از آن‏كه خلافت در زمان عثمان - كه از بنى‏اميه بود - به دست اين قوم رسيد، ابوسفيان - كه در آن‏وقت، نابينا هم شده بود - با دوستانش دور هم نشسته بودند. پرسيد: چه كسانى در جلسه هستند؟ پاسخ شنيد كه فلانى و فلانى و فلانى. وقتى كه خاطر جمع شد همه خودى هستند و آدم بيگانه‏يى در جلسه نيست، به آنها خطاب كرد و گفت: «تلقّفنّها تلقّف الكرة». يعنى مثل توپ، حكومت را به هم پاس بدهيد و نگذاريد از دست شما خارج بشود! اين قضيه را تواريخ سنى و شيعه نقل كرده‏اند. اينها مسايل اعتقادى نيست و ما اصلاً از ديدگاه اعتقادى بحث نمى‏كنيم؛ يعنى من خوش ندارم كه مسايل را از آن ديدگاه بررسى كنم؛ بلكه فقط جنبه‏ى تاريخى آن را مطرح مى‏كنم. البته ابوسفيان در آن‏وقت، مسلمان بود و اسلام آورده بود؛ منتها اسلامِ بعد از فتح يا مشرف به فتح. اسلامِ دوران غربت و ضعف نبود، اسلامِ بعد از قدرتِ اسلام بود. اين جريان، در زمان امام حسن مجتبى‏(عليه‏الصّلاةوالسّلام) به اوج قدرت خودش رسيد و همان جريانى بود كه به شكل معاويةبن‏ابى‏سفيان، در مقابل امام حسن مجتبى‏(ع) ظاهر شد. اين جريان، معارضه را شروع كرد؛ راه را بر حكومت اسلامى - يعنى اسلام به شكل حكومت - بريد و قطع كرد و مشكلاتى فراهم نمود؛ تا آن‏جايى كه عملاً مانع از پيشروى آن جريان حكومت اسلامى شد.

* صلح امام حسن، صددرصد بر استدلال منطقىِ بود

در باب صلح امام حسن(عليه‏السّلام)، اين مسأله را بارها گفته‏ايم و در كتابها نوشته‏اند كه هركس - حتّى خود اميرالمؤمنين(ع) - هم اگر به جاى امام حسن مجتبى‏(ع) بود و در آن شرايط قرار مى‏گرفت، ممكن نبود كارى بكند، غير از آن كارى كه امام حسن كرد. هيچ‏كس نمى‏تواند بگويد كه امام حسن، فلان گوشه‏ى كارش سؤال‏برانگيز است. نه، كار آن بزرگوار، صددرصد بر استدلال منطقىِ غير قابل تخلف منطبق بود.
در بين آل رسول خدا(صلّى‏اللَّه‏عليه‏واله‏وسلّم)، پُرشورتر از همه كيست؟ شهادت‏آميزترين زندگى را چه كسى داشته است؟ غيرتمندترين آنها براى حفظ دين در مقابل دشمن، براى حفظ دين چه كسى بوده است؟ حسين‏بن على(عليه‏السّلام) بوده است. آن حضرت در اين صلح، با امام حسن(ع) شريك بودند. صلح را تنها امام حسن نكرد؛ امام حسن و امام حسين اين كار را كردند؛ منتها امام حسن(ع) جلو بود و امام حسين(ع) پشت سر او بود.
امام حسين(عليه‏السّلام)، جزو مدافعان ايده‏ى صلح امام حسن(ع) بود. وقتى كه در يك مجلس خصوصى، يكى از ياران نزديك - از اين پُرشورها و پُرحماسه‏ها - به امام مجتبى‏(عليه‏الصّلاةوالسّلام) اعتراضى كرد، امام حسين با او برخورد كردند: «فغمز الحسين فى وجه حجر»(2). هيچ‏كس نمى‏تواند بگويد كه اگر امام حسين به جاى امام حسن بود، اين صلح انجام نمى‏گرفت. نخير، امام حسين با امام حسن بود و اين صلح انجام گرفت و اگر امام حسن(عليه‏السّلام) هم نبود و امام حسين(عليه‏السّلام) تنها بود، در آن شرايط، باز هم همين كار انجام مى‏گرفت و صلح مى‏شد.
صلح، عوامل خودش را داشت و هيچ تخلف و گزيرى از آن نبود. آن روز، شهادت ممكن نبود. مرحوم «شيخ راضى آل ياسين»(رضوان‏اللَّه‏تعالى‏عليه)، در اين كتاب «صلح الحسن» - كه من بيست سال پيش، آن را ترجمه كردم و چاپ شده است - ثابت مى‏كند كه اصلاً جا براى شهادت نبود. هر كشته شدنى كه شهادت نيست؛ كشته شدنِ با شرايطى، شهادت است. آن شرايط، در آن‏جا نبود و اگر امام حسن(عليه السّلام)، در آن روز كشته مى‏شدند، شهيد نشده بودند. امكان نداشت كه آن روز كسى بتواند در آن شرايط، حركت مصلحت‏آميزى انجام بدهد كه كشته بشود و اسمش شهادت باشد و انتحار نكرده باشد.

* در زمان امام مجتبى‏، تفكر انقلابىِ اسلامى، دوباره به شكل نهضت درآمد

راجع به صلح، از ابعاد مختلف صحبت كرده‏ايم؛ اما حالا مسأله اين است كه بعد از صلح امام حسن مجتبى‏(عليه‏الصّلاةوالسّلام)، كار به شكلى هوشمندانه و زيركانه تنظيم شد كه اسلام و جريان اسلامى، وارد كانال آلوده‏يى كه به نام خلافت - و در معنا سلطنت - به وجود آمده بود، نشود. اين، هنر امام حسن مجتبى‏(عليه‏السّلام) بود. امام حسن مجتبى‏ كارى كرد كه جريان اصيل اسلام - كه از مكه شروع شده بود و به حكومت اسلامى و به زمان اميرالمؤمنين و زمان خود او رسيده بود - در مجراى ديگرى، جريان پيدا بكند؛ منتها اگر نه به شكل حكومت - زيرا ممكن نبود - لااقل دوباره به شكل نهضت جريان پيدا كند. اين، دوره‏ى سوم اسلام است.
اسلام، دوباره نهضت شد. اسلام ناب، اسلام اصيل، اسلام ظلم‏ستيز، اسلام سازش‏ناپذير، اسلام دور از تحريف و مبرّا از اين‏كه بازيچه‏ى دست هواها و هوسها بشود، باقى ماند؛ اما در شكل نهضت باقى ماند. يعنى در زمان امام حسن(عليه الصّلاةوالسّلام)، تفكر انقلابىِ اسلامى - كه دوره‏يى را طى كرده بود و به قدرت و حكومت رسيده بود - دوباره برگشت و يك نهضت شد. البته در اين دوره، كار اين نهضت، به مراتب مشكلتر از دوره‏ى خود پيامبر بود؛ زيرا شعارها در دست كسانى بود كه لباس مذهب را بر تن كرده بودند؛ درحالى‏كه از مذهب نبودند. مشكلىِ كار ائمه‏ى هدى‏(عليهم‏السّلام)، اين‏جا بود.
البته من از مجموعه‏ى روايات و زندگى ائمه(عليهم‏السّلام) اين‏طور استنباط كرده‏ام كه اين بزرگواران، از روز صلح امام مجتبى‏(عليه‏الصّلاةوالسّلام) تا اواخر، دايماً درصدد بوده‏اند كه اين نهضت را مجدداً به شكل حكومت علوى و اسلامى در بياورند و سر پا كنند. در اين زمينه، رواياتى هم داريم. البته ممكن است بعضى ديگر، اين نكته را اين‏طور نبينند و طور ديگرى ملاحظه بكنند؛ اما تشخيص من اين است. ائمه مى‏خواستند كه نهضت، مجدداً به حكومت و جريان اصيل اسلامى تبديل بشود و آن جريان اسلامى كه از آغشته شدن و آميخته شدن و آلوده شدن به آلودگيهاى هواهاى نفسانى دور است، روى كار بيايد؛ ولى اين كار، كار مشكلى است.

* نياز جوامع اسلامى، شناسايى اصالتهاى اسلام از لابلاى حرفهاى گوناگون‏ است

در دوران دوم نهضت - يعنى دوران خلافت خلفاى سفيانى و مروانى و عباسى - مهمترين چيزى كه مردم احتياج داشتند، اين بود كه اصالتهاى اسلام و جرقه‏هاى اسلام اصيل و قرآنى را در لابلاى حرفهاى گوناگون و پراكنده ببينند و بشناسند و اشتباه نكنند. بى‏خود نيست كه اديان، اين‏همه روى تعقل و تدبر تكيه كرده‏اند. بى‏خود نيست كه در قرآن كريم، اين‏همه روى تفكر و تعقل و تدبر انسانها تكيه شده است؛ آن هم درباره‏ى اصليترين موضوعات دين، يعنى توحيد.
توحيد، فقط اين نيست كه بگوييم خدايى هست، آن هم يكى است و دو نيست. اين، صورت توحيد است. باطن توحيد، اقيانوس بيكرانه‏يى است كه اولياى خدا در آن غرق مى‏شوند. توحيد، وادى بسيار با عظمتى است؛ اما در چنين وادى با عظمتى، باز از مؤمنين و مسلمين و موحدين خواسته‏اند كه با تكيه به تفكر و تدبر و تعقل، پيش بروند. واقعاً هم عقل و تفكر مى‏تواند انسان را پيش ببرد. البته در مراحل مختلف، عقل به نور وحى و نور معرفت و آموزشهاى اولياى خدا، تجهيز و تغذيه مى‏شود؛ ليكن بالاخره آنچه كه پيش مى‏رود، عقل است. بدون عقل، نمى‏شود هيچ جا رفت.
ملت اسلامى، در تمام دوران چندصدساله‏يى كه چيزى به نام خلافت، بر او حكومت مى‏كرد، يعنى تا قرن هفتم كه خلافت عباسى ادامه داشت (البته بعد از انقراض خلافت عباسى، باز در گوشه و كنار، چيزهايى به نام خلافت وجود داشت؛ مثل زمان مماليك در مصر و تا مدتها بعد هم در بلاد عثمانى و جاهاى ديگر) آن چيزى كه مردم احتياج داشتند بفهمند، اين بوده كه عقل را قاضى كنند، تا بدانند آيا نظر اسلام و قرآن و كتاب الهى و احاديث مسلّمه راجع به اولياى امور، با واقعيت موجود تطبيق مى‏كند، يا نه. اين، چيز خيلى مهمى است.
به نظر من، امروز هم مسلمانان همين را كم دارند. امروز، جوامع اسلامى و كسانى كه گمان مى‏كنند در نظامهايى كه امروز در دنيا به نام اسلام وجود دارد، تعهدى دارند؛ مثل بسيارى از علما و متدينان، بسيارى از توده‏هاى مردم، مقدسان و غيرمقدسان - به آنهايى كه لااباليند و به فكر حاكميت دين نيستند و تعهدى براى خودشان قايل نمى‏باشند، كارى نداريم و فعلاً در اين بحث، وارد نيستند - اگر اينها فقط فكر كنند ببينند، آيا آن نظامى كه اسلام خواسته، آن مديريتى كه اسلام براى نظام اسلامى خواسته - كه اين دومى آسانتر است - با آنچه كه آنها با آن روبه‏رو هستند، تطبيق مى‏كند يا نه، برايشان مسأله روشن خواهد شد.

* محتواي ارزش‌هاي اسلامي در دوران مرواني، جاهلي و شيطاني شد

دوران خلافت مروانى و سفيانى و عباسى، دورانى بود كه ارزشهاى اسلامى از محتواى واقعى خودشان خالى شدند. صورتهايى باقى ماند؛ ولى محتواها، به محتواهاى جاهلى و شيطانى تبديل شد. آن دستگاهى كه مى‏خواست انسانها را عاقل، متعبد، مؤمن، آزاد، دور از آلايش‌ها، خاضعِ عنداللَّه و متكبر در مقابل متكبران تربيت كند و بسازد - كه بهترينش، همان دستگاه مديريت اسلامى در زمان پيامبر(ص) بود - به دستگاهى تبديل شد كه انسانها را با تدابير گوناگون، اهل دنيا و هوى‏ و شهوات و تملق و دورى از معنويات و انسانهاى بى‏شخصيت و فاسق و فاسدى مى‏ساخت و رشد مى‏داد. متأسفانه، در تمام دوران خلافت اموى و عباسى، اين‏طور بود.
در كتابهاى تاريخ، چيزهايى نوشتند كه اگر بخواهيم آنها را بگوييم، خيلى طول مى‏كشد. از زمان خود معاويه هم شروع شد. معاويه را معروفش كردند؛ يعنى مورخان نوشتند كه او آدمى حليم و باظرفيت بوده و به مخالفانش اجازه مى‏داده كه در مقابلش حرف بزنند و هرچه مى‏خواهند، بگويند. البته در برهه‏يى از زمان و در اوايل كارش، شايد همين‏طور هم بوده است؛ ليكن در كنار اين بُعد، ابعاد ديگر شخصيت او را كمتر نوشته‏اند: اين‏كه او چه‏طور اشخاص و رؤسا و وجوه و رجال را وادار مى‏كرد كه از عقايد و ايمان خودشان دست بكشند و حتّى در راه مقابله‏ى با حق، تجهيز بشوند. اينها را خيليها ننوشته‏اند. البته باز هم در تاريخ ثبت است و همين‌هايى را هم كه ما الان مى‏دانيم، باز يك عده نوشته‏اند.
مردمانى كه در آن دستگاه‌ها پرورش پيدا مى‏كردند، عادت داده مى‏شدند كه هيچ‏چيزى را برخلاف ميل و هواى خليفه، بر زبان نياورند. اين، چه جامعه‏يى است؟! اين، چه‏طور انسانى است؟! اين، چه‏طور اراده‏ى الهى و اسلامى در انسان‌هاست كه بخواهند مفاسد را اصلاح كنند و از بين ببرند و جامعه را جامعه‏يى الهى درست كنند؟ آيا چنين چيزى، ممكن است؟
«جاحظ» و يا شايد «ابوالفرج اصفهانى» نقل مى‏كند كه معاويه در دوران خلافتش، با اسب به مكه مى‏رفت. يكى از رجال آن روز هم در كنار او بود. معاويه سرگرم صحبت با آن شخص بود. پشت سر اينها هم عده‏يى مى‏آمدند. معاويه مفاخر اموى جاهلى خودش را نقل مى‏كرد كه در جاهليت، اين‏جا اين‏طورى بود، آن‏طورى بود، پدر من - ابوسفيان - چنين كرد، چنان كرد. بچه‏ها هم در مسير، بازى مى‏كردند و ظاهراً سنگ مى‏انداختند. در اين بين، سنگى به پيشانى كسى كه كنار معاويه اسب مى‏راند و حركت مى‏كرد، خورد و خون جارى شد. او چيزى نگفت و حرف معاويه را قطع نكرد و تحمل كرد. خون، روى صورت و محاسنش ريخت. معاويه همين‏طور كه سرگرم صحبت بود، ناگهان به طرف اين مرد برگشت و ديد خون روى صورت اوست. گفت: از پيشانى تو خون مى‏ريزد. آن فرد، در جواب معاويه گفت: خون؟! از صورت من؟! كو؟ كجا؟ وانمود كرد كه از بس مجذوب معاويه بوده، خوردن اين سنگ و مجروح شدن پيشانى و ريختن خون را نفهميده است! معاويه گفت: عجب، سنگ به پيشانيت خورده، ولى تو نفهميدى؟! گفت: نه، من نفهميدم. دست زد و گفت: عجب، خون؟! بعد به جان معاويه و يا به مقدسات قسم خورد كه تا وقتى تو نگفتى، شيرينىِ كلام تو نگذاشت كه بفهمم خون جارى شده است! معاويه پرسيد: سهم عطيه‏ات در بيت‏المال، چه‏قدر است؟ مثلاً گفت: فلان قدر. معاويه گفت: به تو ظلم كرده‏اند، اين را بايد سه برابر كنند! اين، فرهنگ حاكم بر دستگاه حكومت معاويه بود.
كسانى كه در اين دوران، تملق رؤسا و خلفا را مى‏گفتند، كارها در دست آنها بود. كارها بر اساس صلاحيت و شايستگيشان واگذار نمى‏شد. اصولاً عرب، به اصل و نسب خيلى اهميت مى‏دهد. فلان كس، از كدام خانواده است؟ پدرانش، چه كسانى بودند؟ اينها حتّى رعايت اصل و نسب را هم نمى‏كردند. «خالدبن عبداللَّه قصرى» كه در زمان عبدالملك، مدتى حاكم عراق و كوفه بود و خيلى هم ظلم و سوء استفاده كرد، در كتابها نوشته‏اند كه آدمِ بى‏سروپايى بود و كسى نبود كه او را به خاطر اصل و نسبش به اين كار گماشته باشند؛ اما صرفاً چون نزديك بود، به اين سمت رسيده بود.
درباره‏ى «خالدبن عبداللَّه قصرى» نوشته‏اند كه كسى بود كه مى‏گفت، خلافت از نبوت بالاتر است: «كان يفضل الخلافة على النّبوّة»! استدلال هم مى‏كرد و مى‏گفت: وقتى شما به مسافرت برويد، كسى را به عنوان خليفه و جانشين خودتان مى‏گماريد كه به كارهاى خانه و دكانتان رسيدگى كند؛ اين خليفه است. بعد كه به مسافرت رفتيد، مثلاً كاغذى هم مى‏فرستيد و پيغامى هم به يك نفر مى‏دهيد كه مى‏آورد؛ آن رسول است. حالا كدام بالاتر است؟! كدام به شما نزديكتر است؟! آنكس كه شما در رأس خانواده‏تان گذاشتيد، يا آن كس كه يك كاغذ داديد، تا براى شما بياورد؟! با اين استدلال عوامانه‏ى ابلهانه، مى‏خواست ثابت بكند كه خليفه از پيامبر بالاتر است! به چنين آدمى كه چنين ايده‏يى را تبليغ مى‏كرد، پاداش مى‏داد.
در زمان عبدالملك و بعضى پسرهاى او، يك نفر به نام «يوسف‏بن عمر ثقفى» را مدتهاى مديد بر عراق گماشتند. او سال‌ها حاكم و والى عراق بود. اين شخص، آدم عقده‏يى بدبختى بود كه از عقده‏يى بودنش، چيزهايى نقل كرده‏اند. مرد كوچك‏جثه و كوچك اندامى بود كه عقده‏ى كوچكىِ جثه‏ى خودش را داشت. وقتى كه پارچه‏يى به خياط مى‏داد تا بدوزد، از خياط سؤال مى‏كرد كه آيا اين پارچه به اندازه‏ى تن من است؟ خياط به اين پارچه نگاه مى‏كرد و اگر مثلاً مى‏گفت اين پارچه براى اندام شما اندازه است و بلكه زياد هم مى‏آيد، فوراً پارچه را از اين خياط مى‏گرفت و دستور مى‏داد كه او را مجازات هم بكنند! خياط‌ها اين قضيه را فهميده بودند. به همين خاطر، وقتى پارچه‏ى را به خياط عرضه مى‏كرد و مى‏گفت براى من بس است يا نه، خياط نگاه مى‏كرد و مى‏گفت نه، اين پارچه ظاهراً براى هيكل و جثه‏ى شما كم بيايد و بايد خيلى زحمت بكشيم، تا آن را مناسب تن شما در بياوريم! او هم با اين‏كه مى‏دانست خياط دروغ مى‏گويد، ولى خوشش مى‏آمد؛ اين‏قدر احمق بود! او همان كسى است كه زيدبن‏على(عليه‏الصّلاةوالسّلام) را در كوفه به شهادت رساند. چنين كسى، سال‌ها بر جان و مال و عرض مردم مسلط بود. نه يك اصل و نسب درستى، نه يك سواد درستى، نه يك فهم درستى داشت؛ ولى چون به رأس قدرت وابسته بود، به اين سمت گماشته شده بود. اينها آفت است. اينها براى يك نظام، بزرگترين آفتهاست.

* اگر امام مجتبى صلح را انجام نمى‏داد، آن اسلام ارزشى نهضتى باقى نمى‏ماند و از بين مى‏رفت

اين جريان، همين‏طور ادامه پيدا كرد. در كنار اين، جريان مسلمانىِ اصيل، جريان اسلام ارزشى، جريان اسلام قرآنى- كه هيچ‏وقت با آن جريان حاكم، اما ضد ارزشها كنار نمى‏آمد - نيز ادامه پيدا كرد كه مصداق بارز آن، ائمه‏ى هدى‏(عليهم‏الصّلاةو السّلام) و بسيارى از مسلمانانِ همراه آنان بودند. به بركت امام حسن مجتبى‏(عليه الصّلاةوالسّلام)، اين جريان ارزشى نهضت اسلامى، اسلام را حفظ كرد. اگر امام مجتبى‏ اين صلح را انجام نمى‏داد، آن اسلام ارزشىِ نهضتى باقى نمى‏ماند و از بين مى‏رفت؛ چون معاويه بالاخره غلبه پيدا مى‏كرد.
وضعيت، وضعيتى نبود كه امكان داشته باشد امام حسن مجتبى‏(عليه‏السّلام) غلبه پيدا كند. همه‏ى عوامل، در جهت عكس غلبه‏ى امام مجتبى‏(عليه‏السّلام) بود. معاويه غلبه پيدا مى‏كرد؛ چون دستگاه تبليغات در اختيار او بود. چهره‏ى او در اسلام، چهره‏يى نبود كه نتوانند موجه كنند و نشان بدهند. اگر امام حسن(ع) صلح نمى‏كرد، تمام اركان خاندان پيامبر(ص) را از بين مى‏بردند و كسى را باقى نمى‏گذاشتند كه حافظ نظام ارزشى اصيل اسلام باشد. همه چيز بكلى از بين مى‏رفت و ذكر اسلام برمى‏افتاد و نوبت به جريان عاشورا هم نمى‏رسيد.
اگر بنا بود امام مجتبى‏(عليه‏السّلام)، جنگ با معاويه را ادامه بدهد و به شهادت خاندان پيامبر منتهى بشود، امام حسين(ع) هم بايد در همين ماجرا كشته مى‏شد، اصحاب برجسته هم بايد كشته مى‏شدند، «حجربن‏عدى»ها هم بايد كشته مى‏شدند، همه بايد از بين مى‏رفتند و كسى كه بماند و بتواند از فرصتها استفاده بكند و اسلام را در شكل ارزشىِ خودش باز هم حفظ كند، ديگر باقى نمى‏ماند. اين، حق عظيمى است كه امام مجتبى‏(عليه‏الصّلاةوالسّلام) بر بقاى اسلام دارد.
اين هم يك بُعد ديگر از زندگى امام مجتبى‏(عليه‏الصّلاةوالسّلام) و صلح آن بزرگوار است كه اميدواريم خداوند به همه‏ى ما بصيرتى عنايت كند، تا بتوانيم اين بزرگوار را بشناسيم و نگذاريم پرده‏ى جهالت و غبار بدشناختى‏يى كه تا مدتها بر چهره‏ى آن بزرگوار بوده، باقى بماند. يعنى حقيقت را بايد همه بفهمند و بدانند كه صلح امام مجتبى‏(عليه‏الصّلاةوالسّلام)، همان‏قدر ارزش داشت كه شهادت برادر بزرگوارش، امام حسين(عليه‏الصّلاةوالسّلام) ارزش داشت. و همان‏قدر كه آن شهادت به اسلام خدمت كرد، آن صلح هم همان‏قدر يا بيشتر به اسلام خدمت كرد.

منبع: فارس، 4 شهریور 1389




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
فارس:



در پیوند با این مطلب نظری ثبت نشده است.

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.