شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

سه شنبه ۴ تير ۱۳۹۸ - ۲۵ ژوئن ۲۰۱۹



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

قرقاول های آزادی

علی یحیی پور (سل تی تی)

بر پنجره ای که دور دست آسمان لایتناهی را بر چشمانم

تصویر می کند نگاه می کنم

من از وادیه های تنهائی این دنیای از خود بیگانه ومنزوی

گذر کرده ام

ولایتناهی عشق را در مردمکهای چشمانم

تصویر نموده ام وایماژ های لطیفی

از عشق به کهکشان وخورشید را

با عشق به انسان پیوند داده ام

ودوستی با طبیعت ودریا را هر روز

بادوستی به بشریت نو آمیخته ام

من سحری خونینم

وکجاوه ام از انار وسیب وگلهای اطلسی

پر است وآواز بلبلان وقناری های مرداب را

بگوش سیاهترین انسانها می رساند

ورنگ را برچشمان آفتابیت نقش می کند

رنگهای رنگیمان اندیشه وتفکر در نا خودآگاه تو

تا از تو ابدیتی بسازم که دریا باانسان آشتی کند

ومغزم فولاد را آب کند

تا عشق را بر ای تو ودر سفرهء تو بگستراند .

 

بی تو مهتاب غمگین است

وگاو های روستا های گیلان کم شیرند

وزمین تشنهء مرداب است

وقمری ها پریشانند

وماهیان کنار مرداب رژه نمی روند

وسینهء این خاک از گل شقایق های وحشی خالیست

وقورباقه هادر شفقی خونین در شالیزاران

که پر از خزه های رنگین اندآواز وحرمانهای غم انگیز را

در مردمکهایشان نقش می کنند

باورم کن شفق با تو بیگانه می شود

وقتی به خورشید توهین کنی

ویاسهای آبی نگاهت

با مروارید های خزر جوانه نخواهند داد.

 

باید از این دنیا گذر کنی باید سهم تو مرداب های پرگل

وچنارهای ستبر

وقر قاولان رنگین وآسمانی آفتابی

واندیشه های انسانی باشد

باید از این زندان از خود بیگانی وشکار انسانها

وخرافه های زمستانی قطبهای یخی قرنهای سلاخی

پرواز کنی وبه جرگهء مرغابی های جوان

آسمانها پیوند خوری

وچنار ها را ستایش کنی

تا هوای تنفسی ات را برایت مهیا کنند

باید در فکر مرگ کوه های کلیمانجارو والبرز باشی

باید سفره های این انسانها

که مرگ آفتاب را می بینند

را پیوند به شعر های عارفانه دهی

الله خشمگین تو قاتل خورشید است

قاتل ستاره گان کهکشانهای زندگی پر آفتاب تست

نمی توان از نگاه بستهء تو 

به جهالت های قرنهای بی آفتاب

نگریست ورها شد 

باید طلوع کنی ودر مغز این جهان

که همه چیز را مچاله می کند

تا انباشت سهمگین پول را تحقق دهد

با مشتهای آهنگینت نفوذ کنی

تا شقایق را در سفره ات مهمان کنی .

 

طلوع تو در دور دست است که نور می تراود

وشبنم های اطلسی

نسیم پر طراوت بهار را به گلهای آقاقی خانه ات

مهمان می کنند

باید به دلیل ادراک بد بین ومشکوک به این دنیا

نظاره کنی

و چرای هر چیز را از گلبرگهای تعقلت بجوئی

اما خوش بین به اراده ات باشی

چون اراده ات همه چیز را واژگون خواهد کرد

وترا با لایتناهی سرود های سر زمین های دور

پیوندخواهد داد وصدایت را

به کهکشان آبی خواهد رساند

تا به آن نماز گزاری ومردمکهای قرقاولان رنگین دم را

سرود وپرچم خود کنی .

 

بیاندیش باز هم بیاندیش

که طلوع آغازین تو در اندیشه به این جهان

لا یتناهیست که سفره هایت را آرایش خواهد داد

وقتی به سر مایه که حاصل انباشت سهمگین کار

تست بیاندیشی چمن زاران سر سبز خواهی آفرید

سر مایه این تف لعنت کرده ء تو

همه چیز را نابود ومضمحل می کند

نان را از سفره ات می گیرد

وگرد ناموزون می پاشد وتجاوز به غرورت را

مثل افیون به تو تزریق می کند

تا عادت به خرافه های هر روزه اش کنی

تا طبیعت دوست ویاور تورا برتو جهنم کند

تا مدام به آن توهین کنی

تا خونابه های سرخ طبیعت را

هم چون شراب بنوشی وتخریبش کنی

وشعر های عارفانه طبیعت را

با افیون آمیزش دهی وصبح را نبینی .

 

مرگ من در قانون سر مایه عروسی تست

ودر دل هزار بار مرا به دار میزنی

ودنیای وارونه را برای سر مایه مهیا می کنی

تا خورشید وزمین را زندانی کند

وعشق به مهتاب وستاره گان را

در سلولهای مغزت بیگانه و آمیخته

به وحی وبندگی کند

تا گلهای این خاک را با دستان زمختت

به جای آبیاری نابود کنی .

 

من پیراهن رنگین تو هستم

که شالیزارت را هر روز آرایش می دهم

وزیبا ترین ترانه را در گوشهایت زمزمه می کنم

تا خورشید را در شرق نگاهت طلوع دهی

من  ترا از اندیشه های زمخت و چرکین

که فشار خونت را با لا می برند

وترا هر لحظه زندانی وبند می کنند

رها می کنم تا دنیا را

شکوفاتر وشفاف تر ببینی

وماهیان رود خانه ها را پرورش دهی

وآنانر را بر سفره ات به میهمانی بهاران ببری

در تو دریا شکوفه خواهد داد

وجنگل به میهمانیت خواهد آمدو آن

دیریست که از طلوعش می گذرد

وتو در خواب زمستانی سر مایه

 روز شمار روز آفتابی هستی

که هر گز طلوع نمی کند .

 

باید در قرنهای سکوت بی دانشی ات گریست

ومن هر روز براین حزن که ترا فرا گرفته است

چشمم خونین است

وبه خاطر نیاندیشیدن تو مدام سلاخی می شوم

وطناب دار بر گردن دارم

چرا که فانوس روشنائی ات را به دست گرفته ام

وبی تو فرسنگها راه را به تنهائی طی کرده ام

تا اراده ء تو به اراده ام گره نخورد

تو هم چنان اذان گوی این مسلخی

وسنگ به دست زنان عاشق را سنگسار می کنی

ومرگ مرا بالای جراثقالها در میدان شهر تماشا می کنی

وآجیل وتخمه می شکنی.

 

آزادی پرچم تست

که هر روز در این مرغزار می روید

باید از ازخودبیگانگی که در نانت عجین است

وبر نمازت عجین است

وبر تنت بی توته می کند

رهائی یابی ونگاهت را با گلهای آبی نگاهم

آرایش دهی تا زمین با کارت آشتی کند

وطبیعت با نگاهت آشتی کند

وسحر تازه ای طلوع کند

وروز آبستن آزادی باشد

وسفره ات آرایش شود

همه چیز به نگاه تست که می شکوفد

وجنگل با کارت دوست می شود

که در هشتی خانه ات گلهای بید مشک بکاری فقط درنگاه تست

که انسانها همه با طبیعت دوست می شوند

وقرقاولان بر سفره ات پر می افشانند

قرقاولان آزادی .

 

هفتم سپتامبر دوهزاروده  

منبع: سايت ديدگاه





در پیوند با این مطلب نظری ثبت نشده است.

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.