شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۹۶ - ۱۸ اوت ۲۰۱۷



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

آشفتگی سیاسی آقای مراد عظیمی
بهرام رحمانی

بهرام رحماني

آشفتگی سیاسی آقای مراد عظیمی

 

بهرام رحمانی

bamdadpress@ownit.nu

 

آقای مراد عظیمی، نوشته ای تحت عنوان «طبقه کارگر کردستان و احزاب سياسی» به تاریخ سه شنبه 2 شهریور 1389، در سایت های اینترنتی منتشر کرده است که توجه من در سایت «افق روشن» به «تیتر» آن جلب شد. اما هنگامی که آن را خواندم بسیار متاسف شدم و بدون این که قصد کم ترین بی حرمتی سیاسی به آقای مراد عظیمی داشته باشم سرتاپای نوشته او را علاوه بر آشفتگی سیاسی، یک مشت اتهامات بدون سند و ثبوتی دیدم که به افراد و احزاب پرتاب کرده است. حقیقتا این نوع برخوردها به دور از هرگونه اخلاق و پرنسیب سیاسی است. نوشته ربط چندانی به طبقه کارگر کردستان و معضلات و مشکلات اقتصادی، امنیتی و تشکل یابی و مسایل دیگر آن ندارد، بلکه هدف اصلی آن ظاهرا نقد آقای عبداله مهتدی است که با سرعت بی سابقه ای حمله خود را به کومه له و حزب کمونیست ایران و بلشویک ها و کولنتای گسترش می دهد. در واقع نوشته ای که برخلاف تیتر آن، ظاهرا با نقد و یا افشای سیاست های عبداله مهتدی شروع می شود و اتهامات بی اساسی را به دل خواه و به طور مکانیکی پشت سر هم بر علیه حزب کمونیست ایران و کومه له و حزب بلشویک و کولنتای و غیره ردیف می کند که نه نقد سیاسی آن معلوم است و نه نقد تاریخی و نه افشاگری آن. اساسا معلوم نیست نویسنده چه هدفی را دنبال می کند.

روشن است که حق طبیعی و آزادی بیان و قلم و اندیشه مراد عظیمی و هر کس دیگری است که افکار و سیاست ها و عملکردهای اجتماعی و فرهنگی هر جریان و فردی را دوست دارد مورد انتقاد قرار دهد. هیچ چیز و هیچ کس و هیچ جریان فکری، سیاسی، فرهنگی و مذهبی مقدس نیست که مروت انتقاد قرار نگیرد. اما اگر انتقاد غیرمنطقی و غیرواقعی و فراتر از همه همراه با پرخاشگری و تهمت زنی باشد حتا اگر نقاط درستی را هم مطرح کند به دلیل لحن تند و ناروا و اتهام زنی اش توجه کسی را جلب نمی کند و بیش از همه ضعف خود نویسنده را به نمایش و قضاوت افکار عمومی قرار می دهد. بنابراین، من هیچ انتقادی به مواضع سیاسی مراد به این فرد و آن جریان ندارم. آن چه که مرا واداشت این مطلب را بنویسم شیوه برخورد خصمانه و غیرواقعی و ناسالم او به افراد و جریانات سیاسی است.

عظیمی، مطلب خود را با آمار و ارقامی از طبقه کارگر ایران و کردستان شروع می کند و یا این که تاکید دارد کارگران کردستان بخشی از طبقه کارگران ایران هستند. بحثی در این مساله نیست و موضع درستی است. من هم با او موافقم که کارگران کردستان و مبارزه جاری آن ها، بخشی از مبارزه طبقه کارگر سراسر ایران است. طبقه کارگر و عموما کمونیست ها نه محلی، بلکه سراسری و انترناسیونالیستی فکر می کنند. اگر هم قرار است کردستان و جاهای دیگر ایران به آزادی برسند با غرق شدن در مسایل و سیاست های محلی بدون مبارزه سراسری بر علیه سرمایه داری و حکومت حامی آن، ره به جایی نمی برد و در بهترین حالت دست مایه ناسیونالیست های محلی می شود. اما آقای عظیمی، فقط «باید» های خود به کارگران تذکر می دهد و با امر و نهی می نویسد:  

«... ب- با رعايت توازن طبقاتی، طبقه ی کارگر کردستان بايستی در هر سطحی در تشکلات واحد اقتصادی-طبقاتی، همزمان برای کسب آزادی های دموکراتيک، مطالبات اقتصادی و افق لغو کارمزدی مبارزه کند.
پ- طبقه ی کارگر کردستان بايد آگاه باشد، که واژه ی مردم در سطح فراطبقاتی و يا خواست های دموکراتيک يک انتزاع صحيح است. ولی، از منظر طبقاتی واژه ی مردم، بيان و تبليغ خواست های مردمی، يا خلق، بالا بردن پرچم مردم يک فريب سرمايه داری است. در معنای منافع و مبارزه ی طبقاتی، مردم کردستان، همان قشر پائين خرده سرمايه دار، يا زحمتکشان، کردستان را افاده می کند. بنابراين، در هر روی آوری به جمعيت کردستان بايد طبقه ی کارگر کردستان و زحمتکشان را مورد خطاب قرار داد، و نه برعکس «مردم کردستان، کارگران ووو».

 

می بینیم که آقای عظیمی کاری به گیر و گرفت های اقتصادی، امنیتی و اجتماعی کارگران کردستان ندارد و تنها «باید» های خود را برای آن ها می شمارد. واژه مردم را یادشان می دهد. کارگران کردستان باید برای افق «لغو کار مزدی» مبارزه کنند. در حالی که هیچ فعال سیاسی، اجتماعی و فرهنگی نباید به خودش اجازه دهد که برای کارگران هر گوشه ای از ایران و جهان، از موضع بالا و با لحن آمرانه «باید» و «بایستی» برخورد کند. طبقه کارگر، با قدرت و توانایی خویش دست به خودسازمان یابی می زند و با مبارزه متحد و متشکل و آگاهانه خود، برای تغییر نظم موجود می کوشد.

بر این اساس اولا، کارگران و فعالین کارگری که دست شان زیر آتش است و لحظه به لحظه با انواع و اقسام فشارهای اقتصادی و سیاسی و امنیتی دست و پنجه نرم می کنند خودشان بهتر از من و شما و دیگران می دانند که چگونه مبارزه کنند و چه خواسته هایی را در اولویت فعالیت های خود قرار دهد. دوما، چرا باید کارگران کردستان و هر نقطه دیگر ایران و جهان «باید» و «بایستی» با فرمان مرادها، برای افق «لغو کار مزدی» مبارزه کنند؟ چنین نگرشی قبل از هر چیز کارگران قرن بیست و یکم را ناآگاه می پندارد که قرار است آگاهی طبقاتی را روشنفکرانی چون مراد، از بیرون به درون طبقه کارگر می برند. این سیاست ها و نگرش ها به غایت نادرست و هم چنین بر خلاف آموزه های مارکس است. سوما، مدت زمانی است که برخی ها سوزن شان فقط و فقط روی «لغو کار مزدی» گیر کرده و با تکرار مداوم با جا و بی جای آن، انگار واژه جدیدی را کشف کرده اند و طوری در مورد آن سخن می گویند که انگار تاریخ خواست «لغو کار مزدی»، با آن ها شروع شده است.

بحث لغو کار مزدی، مالکیت خصوصی و برپایی جامعه اشتراکی کمونیستی، آن طور که بنیان گذاران سوسیالیسم علمی یعنی مارکس و انگلس در ابعاد مختلف فلسفی، اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی آن را روشن کرده اند بیش از 160 سال قدمت دارد. کنگره «اتحادیه کمونیست ها» در نوامبر سال 1847 در شهر لندن برگزار شده بود مسئولیت نوشتن «مانیفست کمونیست» را به مارکس و انگلس واگذار کرد. «مانیفست» که ابتدا به آلمانی به چاپ رسید ترجمه انگلیسی آن برای نخستین بار، در سال 1850 در لندن منتشر شد و سپس به زبان های دیگر ترجمه و منتشر گردید. در «مانیفست کمونیست»، از جمله می خوانیم: «شرط اساسی برای وجود و سیادت طبقه بورژوازی عبارت از انباشته شدن ثروت در دست اشخاص و تشکیل و افزایش سرمایه است. شرط وجود سرمایه، کار مزدوری است. کار مزدوری منحصر به رقابت فی مابین کارگران بستگی دارد... بورژوازی مقدم بر هر چیز گورکنان خویش را به وجود می آورد. فنای او و پیروزی پرولتاریا، به طور همانندی ناگزیر است.» در جای دیگری در همین مانیفست، آمده است: «ولی مگر کار مزدوری یعنی کار پرولتاریا برای وی مالکیتی ایجاد می کند؟ به هیچ وجه. کار مزدوری، سرمایه را ایجاد می کند؛ یعنی آن مالکیتی را به وجود می آورد که کار مزدوری را استثمار می کند و سرمایه تنها در صورتی می تواند افزایش یابد که کار مزدوری جدیدی ایجاد نماید تا مجددا استثمارش کند. مالکیت در شکل کنونی آن مبتنی بر تضاد بین کار و سرمایه و کار مزدوری است... وقتی سرمایه وجود نداشته باشد، کار مزدوری هم دیگر وجود نخواهد داشت.»

یا این که در کتابی به نام «کار مزدی و سرمایه»، مجموعه سلسله سخن رانی های کارگری مارکس در سال های 1847 درج شده است که در این سخن رانی ها مارکس، بعصی از مقولات اساسی درباره تعیین دست مزد، ماهیت سرمایه، ارزش و قیمت کالاها و هم چنین رابطه بین سرمایه و کار مزدوری را در جامعه جدید بورژوایی توضیح داده است. مارکس در یکی از این سخن رانی هایش، این چنین تاکید می کند: «تا زمانی که کارگر مزدبگیر، یک کارگر مزدبگیر باقی بماند، سرنوشت اش به سرمایه، وابسته است. این همان وحدت منافع کارگر و سرمایه دار است که این همه درباره اش داد سخن داده اند که با رشد سرمایه، حجم کار مزدی رشد می کند یا به عبارت دیگر تعداد کارگران مزدبگیر افزایش می یابد، در یک کلام، سلطه سرمایه، بر تعداد بیش تری از مردم، سایه می افکند. در بهترین وضع ممکن یعنی وقتی که سرمایه تولیدی رشد می کند؛ تقاضا برای نیروی کار افزایش می یابد. بنابراین، قیمت توان کار یعنی دست مزد افزایش می یابد.» مارکس در پایان این سخن رانی های خود و در پایان این کتاب، تاکید می کند: «سوم: اتحادیه های کارگری به عنوان کانون های مقاومت علیه تجاوزات سرمایه به خوبی عمل می کنند آن ها گاهی به خاطر استفاده غیرعاقلانه از توان شان شکست می خورند؛ زیرا به جای تلاش برای تغییر نظام موجود، جنگ علیه معلول ها می پردازند و از نیروهای سازمان یافته شان به عنوان اهرمی برای آزادسازی طبقه کارگر، یعنی الغای نظام دست مزدها، استفاده نمی کنند.»

حال شاید خواننده آگاه و خود مراد، در این موارد به دست نوشته های فلسفی مارکس، ایدئولوژی آلمانی، کاپیتال مارکس و دیگر نوشته های مارکس و انگلس و لنین اشاره کنند که مملو از افق و چشم انداز لغو کار مزدی و مالکیت خصوصی دارند. بنابراین، تاکید من با آوردن این فاکت ها این است که مساله «لغو کار مزدی» کشف این دوره کسی نیست و بحث های پایه ای و مهم مارکس در روابط و مناسبات طبقاتی و چگونگی لغو این مناسبات غیرانسانی، مکررا به لغو کار مزدی و مالکیت خصوصی تاکید شده است. در حالی که مدت هاست مراد و دوستانشان مساله لغو مالکیت خصوصی را از بحث های خود خارج کرده و تنها به لغو کار مزدی اشاره دارند. از سوی دیگر، باید بحث را به جای دیگری و نقد پایه ای تری برد و از نظر من این نقد در جایی اهمیت ویژه پیدا می کند این است که چرا بسیاری از جریاناتی که خود را کارگری کمونیستی هم معرفی می کنند اما کم تر در جهت مبارزه همه جانبه علیه سرمایه داری و بدون به هم ریختن صف ها و مرزهای طبقاتی با افق لغو مالکیت خصوصی و کار مزدی حرکت می کنند. تازه این نقد هم باید در فضایی سالم و سیاسی و به دور از هرگونه پرتاب سنگ در تاریکی صورت گیرد.

 

مراد در این نوشته خود که با عبداله مهتدی شروع کرده و به طور ناگهانی از او به حزب کمونیست ایران و کولنتای و بلشویک ها می پرد، می نویسد:

«روز پنجشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۸۹، برنامه ی فارسی «بی بی سی» معلوم الحال مصاحبه ای با آقای عبداله مهتدی از «حزب کومه له ی کردستان» برگزار کرد. من در آن برهه خواستم مطلبی را روی کاغذ بياورم. ولی به دلايل شخصی اين نوشته به تاخير افتاد. روشن بود که مصاحبه ی آقای ع م، بويژه از طرف انشعابيون حزب کمونيست، يا کومه له، بی جواب نخواهد ماند- همچنان که چنين شد. «حزب کمونيست ايران، يا کومه له» به نمونه های ضد موازين دموکراسی اين آقا اشاره کردند. اين نيز شايان است که نقد از آقای ع م ابعادی فراتر از تشکلات سياسی داشته است. پيشتر آقای کيوان ثنائی اقدام به افشاگری از کلاشی و کلاه برداری ايشان کرده بود(۱). ولی، به نظر من نقد مخالفان حزبی ديروزی آقای ع م ناپيگير و فرصت طلبانه بوده است. چرا که اينها از پرداختن به ريشه ی مسئله طرفه رفته اند- به سودشان نبوده و نيست. بايد گفت که اخلاق و منش سياسی آقای ع م باو محدود نمی شود. برابر با مثل انگليسی: يک سيب گنديده در بين هزاران سيب سالم، آقای ع م يک مورد استثنائی بد از سابقه ی درخشان حزب کمونيست مادر- پيش از انشعابات- نبوده است. بلکه بايد سر نخ اخلاق و سياست کنونی آقای ع م را در همان حزب کمونيست مادر پيدا کرد. هر فرد شريفی چه در درون آن تشکيلات و يا جدا شده از آنها، گونه هائی از اخلاق آقای ع م را شاهد بوده اند. اما، نبايد به حزب کمونيست مادر زياد سخت گرفت.»

 

باین ترتیب، می بینیم که آقای مراد عظیمی به بهانه نقد و یا افشای سیاست های آقای عبداله مهتدی، زمین و زمان را به هم دوخته است تا افق «لغو کار مزدی» خود را اثبات کند؟ او، به جای این که مستقیما سیاست های امروزی مهتدی را نقد و یا افشا کند به گفته های فردی استناد می کند که بارها در سایت های اینترنتی درباره این که به عنوان عضو از یک بانگ در هلند وام گرفته و به سازمان مهتدی داده است پول او را باز پرداخت نمی کنند، شکایت کرده است. مراد، نیک می داند که در کشور آزاد هلند چون لندن و استکهلم و غیره دادگاه و قاضی و غیره وجود دارد تا این نوع جرایم را دنبال کنند و تا جرم فرد ثابت نشده او را متهم نمی نامند. در واقع اصل بر برائت مجرمین است. اما گویا در فرهنگ ما، نخست باید فرد را متهم کرد و سپس به دادگاه سپرد تا تازه او را محاکمه کنند؟! نمونه های زیادی وجود دارد که حکومت اسلامی حتا کسانی را اعدام کرده که بعدها روشن شده که جرم او حداکثر زندان بوده است. یا اکنون از مصباح یزدی و وزیر اطلاعات حکومت اسلامی بدون این که سندی به جامعه نشان دهند و کسی را محاکمه کنند در مقابل دوربین های رادیو و تلویزیون، محمد خاتمی را به گرفتن یک میلیارد دلار از آمریکا و عربستان سعودی برای ضربه زدن به نظام اسلامی متهم می کنند. کسی که هشت سال رییس جمهور این نظام بوده و اکنون نیز برای بقای همین نظام آدم کش تمام نیروی خود را به کار می برد اما تنها به دلیل این که منتقد احمدی نژاد و جناح حاکم است باید مورد شدیدترین تهمت های جناح حاکم قرار گیرد. در واقع دعوای دو جناح غالب و مغلوب حاکمیت نه دغدغه مردم، بلکه اساسا بر سر چگونگی تقسیم قدرت است. سئوال این است که آیا مراد به پرونده مهتدی در هلند دسترسی داشته و مطلع شده که او، به دلیل بالا کشیدن پول این عضو سابق شان توسط دادگاه متهم شده است که وی با استناد به آن، او را بار دیگر در نوشته اینترنتی خود متهم می کند؟!

 

او، در ادامه می نویسد: «آقای ع م (عبداله مهتدی) يک مورد استثنائی بد از سابقه ی درخشان حزب کمونيست مادر- پيش از انشعابات- نبوده است. بلکه بايد سر نخ اخلاق و سياست کنونی آقای ع م را در همان حزب کمونيست مادر پيدا کرد.»

اولین سئوال از آقای مراد این است که تکامل انسان و تکامل تاریخ را چگونه می بینند؟ مگر انسان ها سازندگان تاریخ خویش نیستند؟ اگر چنین است هر جریانی و انسانی را باید در دوره خودش مورد بحث و بررسی و نقد قرار داد تا واقعیت های تاریخی سر جای خودش قرار گیرند و هر کسی مانند آقای عظیمی آن را به دل خواه تحریف نکند. آیا کسی که تا دیروز راست بوده و امروز تغییر نظر و سیاست داده و به این نتیجه رسیده که رهایی بشر نه توسط بورژوازی، بلکه توسط طبقه کارگر امکان پذیر است و به طور علنی این تغییر فکری خود را تبلیغ می کند و با مراجعه به آقای مراد می گوید من می خواهم با شما و همکارانتان که افق «لغو کار مزدی» را دنبال می کنید همکاری کنم دست رد به سینه اش می زنید و می گویید نه؛ چون که گذشته او راست بوده است؟ یا این که فلان هم فکر دیروزی مراد در فلان کشور، اکنون به گرایش راست چرخیده است اگر به سازمان راستی برای عضویت و فعالیت و همکاری مراجعه کند به او می گویند نه؛ چون که گذشته او چپ و کمونیست بوده است؟! یا این که فردی از خانواده بورژوا و یا مذهبی می آید اما به کمونیسم روی آورده است باید چنین فردی را به خاطر گذشته اش و موقعیت خانوادگی اش مورد استیضاح و بازخواست قرار داد؟ در پایین در رابطه با موضع مراد درباره کولنتای، نشان خواهیم داد که او، اتفاقا به کلنتای این انتقاد را دارد که چرا از خانواده بوژوایی و نظامی خود بریده و به حزب سوسیال دمکرات روسیه پیوسته است.

مراد عظیمی، می تواند و آزاد است با یک چرخش قلم تاریخ کومه له، تاریخ حزب کمونیست ایران، تاریخ بلشویک ها و غیره را تحریف کند و به انسان هایی که در یک دوره معین از تاریخ زندگی خود را آکاهانه و داوطلبانه و با هر سطح شناخت از کمونیسم، از موضع کارگر و زحمت کش به جنگ بورژوازی رفته اند و در این راه زندانی و شکنجه شده اند؛ در جنگ های مسلحانه نابرابر معلول گردیده و یا جان باخته اند؛ تبعید و محرومیت کشیده اند؛ از زندگی خود و خانواده شان مایه گذاشته و سرانجام در راه آرمان های خود قربانیان زیادی نیز داده اند این چنین برخوردهای زشت و ناروا نسبت دهد. سئوال از مراد این است که آزادی بیان و قلم و توانستن باید سبب شود انسان احساس مسئولیت سیاسی و اجتماعی خود را کنار بگذارد و هر آن چه دلش خواست به دیگران نسبت دهد؟!

مراد در حمله به کولنتای، به دفاع از پدر او برمی خیزد و اضافه می نویسد: «در زندگينامه ی «الکساندرا کولونتای، Alexandra Kollontai» عضو کميته مرکزی حزب بلشويک (۲)، ياد می شود که او برای کمک مالی به حزب سوسيال دموکرات بلشويک- در زمان تزار نيکلای دوم- از خانواده اش دزدی می کرده است! پدر الکساندرا در ارتش تزاری افسر بوده است. پدر دخترش را با مهر پدری دوست می داشته است. ولی، در راه حزب، برای فرزند مهر پدری ارجی نداشت ووو. همه چيز فدای آرمان حزب. اين اخلاق کمونيستی نيست، بلکه سرمايه داری است. ولی اين استنتاج به اين معنای نيست که هيچ بورژوائی اخلاق انسانی ندارد.»

اگر چند سطر بالاتر به همین نوشته خود مراد رجوع کنیم می بینیم که او به کسانی که از واژه «مردم»؛ «خلق»، «تبلیغ خواست های مردمی» استفاده می کنند حمله بی رحمانه ای می کند: « پ- ... از منظر طبقاتی واژه ی مردم، بيان و تبليغ خواست های مردمی، يا خلق، بالا بردن پرچم مردم يک فريب سرمايه داری است. در معنای منافع و مبارزه ی طبقاتی، مردم کردستان، همان قشر پائين خرده سرمايه دار، يا زحمتکشان، کردستان را افاده می کند.»

حال باید قضاوت کرد که دفاع مراد از افسر تزاری و حمله او به دختر مبارز و کمونیست او که برای سرنگونی تزار مبارزه می کرد و از پدرش هم که بخشی از سیستم دیکتاتوری تزاری بود، برای کمک به حزب پول هایی را یواشکی کش می رفته است، می گوید: «اين اخلاق کمونيستی نيست، بلکه سرمايه داری است. ولی اين استنتاج به اين معنای نيست که هيچ بورژوائی اخلاق انسانی ندارد.» واقعا مراد این تناقضات فکری خود را چگونه توجیه می کند؟ آیا خود مراد در این نوشته اش، اخلاق کمونیستی را رعایت کرده است؟ آیا فرزندان آیت الله هایی چون گیلانی، ملاحسنی و غیره که چپ و کمونیست شدند و علیه سیستم حاکم و افکار و سیاست های پدرشان به مبارزه برخاستند از نظر مراد کار بدی کرده اند؟ و به «مهر پدری پشت کردند»؟!

رشيد حسنی، پسر بزرگ ملا حسنی بود. یکی از هم زندانی های رشید در زندان قصر نوشته است: «رشيد را در زندان قصر دوباره ديدم. ديسک گردن داشت و انواع اقسام درد‌های ديگر از ناراحتی کمر تا زخم معده و .. انسانی بسيار جدی و سخت پايبند اصول اعتقادی ‌اش بود. او همان جا ماند و من به اوين رفتم. بعد از آزادی از زندان همواره از او خبری داشتم. با انشعاب در سازمان فدائی او جزو سر سخت ‌ترين مدافعان خط‌ مشی اقليت بود.»

در بحبوحه دستگيری‌ های سال ۶۰ يکی از خويشانش خبر داد که رشيد دستگير شده است و حسنی در نماز جمعه اروميه گفته است که خودش به دست خودش او را تحويل پاسداران داده است.

 بعدها ملاحسنی، در خاطرات خود، در رابطه با اعدام رشيد، نوشته است: «... يك روز رشيد به تهران آمده بود. جايش را شناسايي كرديم. در كميته انقلاب تهران با آيت ‌الله مهدوی كنی تماس گرفتم و گفتم يك موردی هست، چند نفر مسلح بفرستد. نگفتم پسرم هست. يكی از محافظان خودم به نام آقای جليل حسنی را نيز همراه آن ها كردم. او از بچه‌ های كميته اروميه بود و الان به تجارت مشغول است. گفتم اگر مقاومت يا فرار كرد بزنيد نگذاريد فرار كند و اگر هم تسليم شد، دستگير كنيد و به كميته تحويل بدهيد. آن ها رفتند و او را دستگير كردند. رشيد چند روزی در كميته تهران بود. بعد برای بازجويی و محاكمه به تبريز انتقال دادند. او چون محل فعاليت هايش، استان آذربايجان بود در اين شهر محاكمه و به اعدام محكوم شد و بلافاصله حكم اجرا گرديد. در مرحله اول، رشيد را به دادستان وقت، حضرت حجت الاسلام سيد حسين موسوی تبريزی تحويل داده بودند، او نيز وی را به يكی از دامادهايش كه او هم قاضی بود، سپرد و حكم اعدام رشيد را او صادر كرده بود. حتا بعد از اعدام جنازه‌اش را هم به ما تحويل ندادند. وقتی خبر اعدام رشيد را شنيدم، چون به وظيفه خود عمل كرده‌ بودم هيچ ناراحت نشدم... حقيقت اين است كه رشيد مستحق اعدام نبود. او جنايتي را مرتكب نشده بود، يا كسی را نكشته بود تنها جرمش اين بود كه گرايش شديد كمونيستی داشت و اين هرگز منجر به اعدام كسی نمی ‌شود. حداكثر اين است كه بايد به حبس ابد محكوم می گرديد. متاسفانه قاضی پرونده همين طور فله ‌ای حكم صادر كرده بود...»

 

از مراد پرسیدنی است که کولنتای به عنوان کمونیست و عضو کمیته مرکزی بلشویک ها، اگر به دست پدرش و همکاران امنیتی او که افسر ارتش تزاری بود دستگیر می شد چه رفتاری با او می کردند؟!

صاف و ساده حمله مراد به کلنتای از این زاویه است که چرا او از خانواده بروژوایی بریده و به حزب بلشویک پیوسته است.

بی شک انتقاد سیاسی به لنین و رهبری بلشویک ها و به ویژه در دوره مشت آهنین استالین، جای خود را دارد. اما جنس انتقاد مراد، جنس دیگری ست. مثلا می توان این نقد را به بلشویک ها داشت که شما فراخوان کنگره شوراها را داده بودید و گفته بودید: «همه قدرت به دست شوراها»، پس چرا حزب تان به جای طبقه کارگر و شوراهای کارگری قدرت را قبضه کرد و مخالفین خود را قلع و قمع؟ چه عوامل اقتصادی و سیاسی و اجتماعی داخلی و بین المللی سبب شد که به جای حرکت بلشویک های در قدرت به سوی لغو کار مزدی و مالکیت خصوصی، برنامه «نپ» که به گفته طراح اصلی آن، یعنی «لنین» یک برنامه بورژوازی اما کنترل شده برای یک دوره معینی بود، مطرح شد و پس از مرگ لنین، استالین آن را به عنوان اقتصاد سوسیالیستی به جامعه تحمیل کرد؟! در حالی که انتقاد مراد به کولنتای، لنین و بلشویک ها نیز از این دست نیست.

 

مراد در ادامه نوشته خود، به جمهوری آذریابجان زمان پیشه وری می رسد و می نویسد: «در نمونه ی ايران و تحت رهنمود استالين فرقه ی دموکرات آذربايجان ساخته شد. فردا در معامله اش با «هری ترومن، Harry Truman»، رئيس جمهور وقت آمريکا، استالين فرقه ی دموکرات آذربايجان را فروخت. ديروز فرقه ی دموکرات شعار «اولدی واردی، دوندی يوخدی، تا مرگمان می رزيم» می دادند. امروز دستور آمد، مقاومت نکنيد. هزاران آذری قتل و عام شدند. برای هدف بزرگ استالين، هدف کوچکتر فدا شد! به سر کمونيست های يونان نيز همين بلا آمد و بسياری نمونه های ديگر. در اين سنت جان آدم و آدم ها ارزشی ندارند. زنده باد هدف. سخن کوتاه، مقوله ی ع م، يعنی کلاشی، دزدی و اپورتونيسم، يا «هدف وسيله را توجيه می کند» به حزب بلشويک برگشته و سپس از آن جا به آقای ع م بر می گردد.»

 

در صورتی که این برخورد مراد به جنبش آذریابجان با برخوردهای شوینیست های فارس و سلطنت طلبان تفاوت چندانی ندارد. چرا که هم شوینیست های فارس و سلطنت طلبان و هم مراد، جنبش آذربایجان و دولت وقت آن به رهبری پیشه وری را که بزرگ ترین دستاوردهای رفاهی و اجتماعی و سیاسی را در کوتاه مدت به کارگران و مردم زحمت کش این منطقه به ارمغان آورد اشاره ای نمی کند و یا این که این جنبش از شکاف و کشمکش دولت ها راه خود را طی کرد اشاره ای نمی کند. هنگامی که پیشه وری و دولت او حقوق کارگران و زنان و کودکان را تعیین کرد و دانشگاه و مدرسه راه انداخت و خیابان ها آسفالت کرد در تهران چنین خبرهای نبود. خود پیشه وری، در باکو قربانی پاک سازی های استالین شد. چرا که با سیاست های او موافق نبود. بنابراین، نگرش مراد به جنبش آن زمان آذربایجان، نگرشی به غایت نادرست و راست است.

 

مراد، با همان نگرشی که به جنبش آذربایجان دارد به کردستان نیز تسری می دهد: «مشابه تجربه ی ناکام فرقه ی دموکرات آذربايجان، تحت رهنمود شوروی، جمهوری کردستان، در روز ۲۵مرداد ۱۳۲۴، به رياست جمهوری قاضی محمد در شهر مهاباد اعلام گرديد. و همان سرنوشت فرقه ی دموکرات آذربايجان، در بعدی ديگر، تکرار شد.»

 

در حالی که ماهیت طبقاتی جمهوری آذریابجان و جمهوری مهاباد با همدیگر بسیار متفاوت بود.

اما در این نگرش مراد، حتا اشاره ای به این مساله نمی شود که جنبش های آن دوره متاثر از تحولات جهانی و منطقه ای و تحولات کشور بود و نسبت به حکومت مرکزی جنبش هایی رو به جلو بودند و برای رهایی مردم سراسر ایران مبارزه می کردند که توسط ارتش آدم کش حکومت پهلوی قصابی شدند و حاصل آن جز ادامه دیکتاتوری پهلوی و سرکوب و شکنجه و اعدام و استثمار نیروی کار تا انقلاب 1357 حاصل دیگری نداشت. مراد، کاری به این مسایل ندارد. همین نگرش فکری نادرست به جنبش های اجتماعی در تاریخ است که مرادها را به موضع گیری های غلط و نادرست و پرخاشگر می کشاند.

 

او، درباره تاسیس کومه له نیز چنین موضع گیری می کند: «... جريان ناسيوناليستی کرد «کومه له زحمتکشان» با آرم ستاره و خيش، يا گاو آهن، يکی از اين جريانات ناسيوناليستی با پيراهن چپ- از پارچه ی جنس مائويسم!- در سال ۱٣۴۷بنياد شد. اما، اين زمان، مقطعی است که اصلاحات ارضی به فرجام نهائی رسيده و نيروی کار در شکل عام در گستره ی ايران و منجمله کردستان کالا شده بود. حتی پيشتر از اصلاحات ارضی، در فرايند کند سلب مالکيت از دهقانان کردستان، نسل اول طبقه ی کارگر کردستان، برای فروش تنها تملک، دارائی يا کالا، يعنی نيروی کارشان، روانه ی شهرهای ديگر می شدند. از منظر پراکسيس مارکس، نمی توان آقای ع م را تجديد نظر طلب ناميد. اگر او و چند جوانی که در سال ۱۳۴۷دور هم جمع شدند، هدفشان سازمان يابی طبقه ی کارگر کردستان، به مثابه بخشی از طبقه ی کارگر ايران می شد؟ امروز جايز بود پشتگردش به آرمان رهائی طبقه ی کارگر کردستان، ايران و جهان و پيوستن آشکارش به اردوگاه سرمايه داری ارتجاعی جهان مهر تجديد نظر طلبی يا ريويزيونيسم زد.»

 

مراد هم چنان تاریخ را با سرعت باد طی می کند و حساب اتحاد مبارزان کمونیست و کومه له را نیز در مقطع انقلاب 57 می رسد: «پيوند اتحاد مبارزان کمونيست با کومه له ی ناسيوناليست يک مصلحت دو جانبه بود. اولی، همراه با تامين امنيت عليه سرکوب رژيم سرمايه داری جديد ايران، به مخزنی از نيروی انسانی، و نه ضرورتا کارگری، دست می يافت. ولی با اين حرکت، «ا م ک» در تله ی ناسيوناليسم کرد می افتاد. جانب کومه له ی ناسيوناليست، در مقابل حزب دموکرات رقيب، استحکام نظری و تشکيلاتی پيدا می کرد. آشکار بود که اين ازدواج مصلحتی عاقبت خوشی نخواهد داشت. يک سال بعد از تاسيس حزب کمونيست ايران در سال ۱۳۶۲، اولين ترک های ناسيوناليسم کرد در درون حزب کمونيست ايران هويدا شدند ووو.»

 

 لااقل مراد، اولین بار این کشف می کند که: «اولین ترک های ناسیونالیسم کرد در دورن حزب کمونیست ایران هویدا شدند»

بر خلاف ادعای غیرواقعی مراد، کومه له تنها جریانی از کردستان بود که اتفاقا با گرایش ناسیونالیستی کرد تاسیس نشد، بلکه به قول مراد متاثر از گرایش مائوئیستی بود. فعالین و رهبران این جریان در زمان دیکتاتوری شاه، آن چنان منظبط و اجتماعی فعالیت کردند و با وجود آن که بسیاری از رهبران و فعالین آن توسط حکومت پهلوی دستگیر و زندانی شدند اما هرگز ساواک (پلیس مخفی مخوف شاه) نتوانست به واقعیت های سازمان دهی درونی این سازمان پی ببرد و آن را از هم بپاشاند. یک دلیل مهم آن، شیوه سازمان دهی تشکیلاتی و دلیل مهم دیگرش نیز مقاومت بی سابقه زندانیان کومه له در مقابل شکنجه گران بود. کومه له در انقلاب 1357، شرکت فعال داشت. این سازمان، هم زمان با انقلاب اعلام موجودیت علنی کرد و بلافاصله به یک جریان اجتماعی و محبوبی تبدیل شد. جریانی که هم در مقابل یورش های وحشیانه حکومت ایستاد و هم در مقابل ساخت و باخت های نهان و آشکار حزب دمکرات کردستان با حکومت اسلامی.

سازمان دهی مردم آزادی خواه در شوراهای دهقانی و شهری، تشکل های زنان، جمعیت ها، اتحادیه های دهقانی، تشکل های کارگری، زنان، حرکت های سیاسی اعتراضی اجتماعی چون تحصن مردم شهر سنندج علیه حضور نیروهای حکومت اسلامی، کوچ مردم شهر مریوان، راه پیمایی طولانی سنندج - مریوان و بانه و سقز به طرف مریوان، صحنه سیاسی نوینی به کردستان و جنبش انقلابی آن داد. در پشاپیش این جنبش نوین و انقلابی کردستان، کومه له و از جمله رهبران آن چون رفیق فواد مصطفی سلطانی قرار داشت.

حکومت تازه به دوران رسیده اسلامی، کردستان را روز 27 اسفند ماه 1357، یعنی حدود 35 روز پس از پیروزی انقلاب، مورد حمله قرار داد. در این روز نیروهاى مستقر در پادگان سنندج، شهر را مورد حمله تانک و توپ های خود قرار دادند كه در اثر این حمله صدها تن جان ‌باختند و یا زخمى شدند. در دومین روز حمله ارتش آدم کش دیروزی شاه و امروزی‏ اسلامى بر علیه مردم شهر سنندج، صدیق كمانگر سخن ‌گوى شورای موقت سنندج، با ارسال نامه ‌اى به خمینى هشدار داد که «این درگیرى مسلحانه از طریق صفدرى نماینده دولت و پادگان سنندج تحمیل شده است.»

در پی این واقعه طالقانى، در راس‏ یك هیات دولتى به سنندج آمد و با نمایندگان مردم كردستان براى تشكیل شوراى 11 نفرى شهر، به توافق رسید و نسبتا اوضاع آرام شد. اما حکومت اسلامی، با تبلیغات دروغین و غیرواقعی خود، هم چنان نیروهای سرکوبگر خود را روانه کردستان کرد.

صدیق کمانگر، با موقعیت اجتماعی خود و به اعتبار کومه له، در برابر هیات های اعزامی حکومت اسلامی به کردستان محکم و استوار می ایستاد و بر خواسته های مردم کردستان تاکید می کرد.

نیروهای وابسته به حکومت اسلامی در تاریخ 31 فروردین ماه 1358، یك جنگ داخلى كرد و ترك را به مردم شهر نقده تحمیل کردند و گله های حزب الله و پاسداران و نیروهای ارتش به فرماندهی ملاحسنى امام جمعه معروف ارومیه، شهر را ویران و اموال مردم را غار كردند. از سوی دیگر، نیروهاى حکومت در شهر مریوان به روى تظاهركنندگان آتش‏ گشودند و در روز 23 تیر ماه، 24 نفر را کشتند و بیش‏ از 40 نفر را نیز زخمى کردند. هواپیماهاى جنگى بر فراز شهرهاى كردستان به پرواز درآمدند و دیوار صوتى را شكستند.

خمینى، با صدور فرمانی به ارتش‏ و حزب‌ الله فرمان داد كه با تمام قوا به شهر پاوه حمله كنند. باین ترتیب، ارتش و سپاه پاسداران و نیروهای حزب الله‏ هجوم همه جانبه ای را در روز 27 مرداد 1358 به شهرهاى كردستان آغاز کردند. خمینى، هم چنین در 28 مرداد دستور حمله به سنندج را نیز صادر كرد. روز 28 مرداد 58، خلخالى که جنون آدم کشی داشت‏ به عنوان حاكم شرع از سوى خمینى، براى راه انداختن اعدام‌ هاى دسته‌ جمعى بدون محاكمه، به كردستان اعزام گردید. خلخالی، دادگاه های صحرایی راه انداخت و پاسداران تحت امر خلخالی، هر کسی را که به عنوان مخالف دولت دستگیر کردند بلافاصله به جوخه های مرگ سپردند. روز 29 مرداد ماه، نیروهاى ارتش‏ و پاسدار بخشى از شهر سنندج را به تصرف خود درآوردند. این ها چند نمونه از حملات پی در پی نیروهای سرکوبگر حکومت اسلامی و جنایات بى ‌شمار آن در كردستان، فقط در ماه‌ هاى اول انقلاب و اولین بهار آزادی است.

در پی حمله به کردستان، نیروهای سرکوبگر حکومتی به ترکمن صحرا، به شوراها و دیگر تشکل های کارگری و نهادهای دمکراتیک دیگر، سازمان ها و احزاب سیاسی چپ، به تجمعات زنان و اجباری کردن حجاب اسلامی، به روزنامه ها و چاپ خانه ها و اشغال آن ها، به دانشگاه ها و بستن این مراکز علم و دانش یکی پس از دیگری یورش بردند. علاوه بر اعدام های اوایل انقلاب، جوخه های مرگ حکومت اسلامی به ویژه از سال 60 تا 62 فعال تر شدند و قتل عام زندانیان سیاسی در سال 1367، اوج وحشی گری حکومت سرمایه داری اسلامی بود. جنایاتی که در کردستان و سراسر ایران، هنوز هم ادامه دارد.  

بنابراین، به جرات می توان گفت که کومه له تنها جریان سیاسی سوسیالیستی ایران بود که حتا یک لحظه نیز حاکمیت سرمایه داری اسلامی را نه تنها نپذیرفت، بلکه با بسیج توده ای و با قدرت در مقابل آن محکم و استوار از موضع کارگران و محرومان ایستاد و هنوز هم در جهت سرنگونی حکومت اسلامی و تحقق شعار «آزادی، برابری، حکومت کارگری» که شعار اصلی حزب کمونیست ایران است بر خلاف جریانات دیگر، نه برای حاکمیت حزبی، بلکه بر عکس برای حاکمیت طبقه کارگر مبارزه می کند. یک تفاوت سیاسی و طبقاتی مهم و پایه ای حزب کمونیست ایران با سازمان ها و احزابی که از آن جدا شده اند در همین سیاست طبقاتی و هدف پایه ای برای قدرت گیری طبقه کارگر است.

در واقع نحوه شکل گیری حزب کمونیست ایران را باید در تحولات انقلاب ۵۷ و حضور موثر طبقه کارگر به عنوان پیش زمینه آن مدنظر قرار داد. انقلاب 57، حضور طبقه کارگر در صحنه سیاسی و اجتماعی کشور را فعال تر کرد و تحولی مهم و مطابق با نیازهای مبارزه طبقاتی را به وجود آورد. در آن دوره، یکی از مهم ترین این نیازهای طبقه کارگر و به ویژه فعالین آن، ظرف متشکل کننده و هدایت کننده این طبقه، یعنی حزب کمونیست بود. انقلاب سبب شده بود که بحث های حزب و طبقه و چگونگی سازمان دهی مبارزه سیاسی چپ، ضرورت عینی و مادی پیدا کند. اما کل چپ مطرح در آن دوران، پرو روس، پرو چینی، پوپولیست و یا محافل و گروه های کوچک مستقل چپ بودند. بنابراین، بازبینی در بلوک چپ ایران، یک واقعیت غیرقابل انکار بود و شرایط آن زمانه چنین بازبینی را به طور جدی طلب می کرد. این بازبینی با دخالت سازمان ها و عناصر آگاه و دخالت گر مارکسیسم انقلابی به این خواست زمانه، با جدیت و سرعت بیش تری به جلو صحنه سیاسی کشور رانده شد.

پروسه نزدیکی اتحاد مبارزان کمونیست و کومه له، بحث هایی را که در زمینه تشکیل حزب کمونیست پیش بردند توجه بسیاری از محافل چپ آن دوره و گروه های مستقل چپ را به امر چگونگی تشکیل حزب جلب کرد.

در این پروسه، فعالیت های تئوریک، سیاسی، سازمانی، پراتیکی و تشکیلاتی مهمی صورت گرفت. نتیجه محوری این مباحث و فعالیت های فشرده و بی وقفه و پیگیر، انبوهی از ادبیات و سیاست های مارکسیستی و انتشار برنامه کمونیستی و سیاست های پراتیک کمونیستی توسط کومه له و اتحاد مبارزان کمونیست بود. در بطن همین فعالیت ها در جهت مارکسیسم انقلابی بود که نهایتا حزب کمونیست ایران با پیوستن گروه ها و افرادی به مارکسیسم انقلابی، تاسیس شد.

ابراهیم علیزاه، منصور حکمت، جعفر شفیع زاده، صدیق کمانگر، عبدالله مهتدی و... در پروسه تشکیل حزب کمونیست ایران، نقش های برجسته ای ایفاء کردند و این که اکنون هر کدام از آن ها، در کجای تحولات سیاسی ایران، در جایگاه چپ، رفرمیست و راست ایستاده اند بحث دیگری است. این که امروز عبداله مهتدی به سیاست راست و ناسیونالیستی چرخیده است ذره ای از این واقعیت کم نمی کند که در آن دوره، به عنوان کمونیست انقلابی نقش مهمی در تشکیل حزب کمونیست ایران و سال ها بعد از تشکیل آن داشت. جامعه صحنه کشمکش های سیاسی و اجتماعی و افق ها و جنبش های متفاوت است. در متن شرایط تاریخی که هر حزبی در آن فعالیت داشته است، در تاریخ خودش باید در ارتباط با منافع جنبش های دیگر ارزیابی کرد. آن دوره عبداله مهتدی، به جنبش مارکسیسم انقلابی پیوست و این دوره به جنبش ناسیونالیسم کرد پیوسته است.

در پائیز ۱۳۶۱، کنگره اول حزب در مناطق آزاد کردستان تشکیل شد. در یازدهم شهریور ماه ۱۳۶۲، اتحاد مبارزان کمونیست، سازمان انقلابی زحمت کشان کردستان (کومه له) و افراد و جمع های مارکسیسم انقلابی از دیگر سازمان ها چدا شده بودند، حزب کمونیست ایران را تشکیل دادند. حضور فعال کومه له در تشکیل حزب کمونیست ایران، ناشی از بسط و گسترش سنت‌ های انقلابی سوسیالیستی و نفوذ اجتماعی و سیاسی اش نه تنها در کردستان، بلکه تا حدودی در خارج کردستان نیز بود.

کمیته مرکزی کومه له در آن هنگام طی برگزاری یک رفراندوم تشکیلاتی پیوستن کومه له را به این تشکیلات جدید به رای گذاشت و بیش از ۹۸ درصد از فعالین آن موقع کومه له به آن رای مثبت دادند.

تشکیل حزب کمونیست ایران در آن مقطع که رعب و وحشت و کشتار و جنگ همه فضای جامعه ایران را پر کرده بود و یاس و ناامیدی به حدی در میان انقلابیون و مردم قوی بود که حتا برخی از سازمان های آن دوره چون پیکار و رزمندگان منحل شدند و از بین رفتند و جریاناتی چون راه کارگر فعالیت های خود را به حالت تعلیق درآوردند تا موج سرکوب و کشتار بگذرد. در حالی که تعداد چشم گیری از کمونیست های ایرانی متشکل در کومه له و اتحاد مبارزان کمونیست و گروه های دیگر و فعالین منفرد آستین ها را بالا زدند و حزب کمونیست ایران را در آن فضا به وجود آوردند تا جواب دندان شکنی به حکومت اسلامی که سازمان ها و احزاب و تشکل های کارگری و زنان و دانش جویان و نویسندگان و غیره را از بین می برد، بدهند؛ حقیقتا یک واقعه تاریخی عظیمی بود. واقعه ای که در تاریخ به ندرت اتفاق می افتد و اراده گرایانه نیست. چندی طول نکشید که این حزب به لحاظ کمیت و کیفیت به بزرگ ترین حزب خاورمیانه تبدیل شد. تولید نظری و تجارب پراتیکی این حزب به جدی است که تاکنون در ایران و حتا کشورهای همجوار ایران به غیر از ترکیه (نه به لحاظ نظری، بلکه به لحاظ تجربه و تاریخ فعالیت متشکل حزبی و کارگری) سابقه نداشت.

در هشتمین سال فعالیت حزب کمونیست ایران، فراکسیون کمونیسم کارگری تشکیل شد و در سال ۱۳۷۰ با جدایی کمونیسم کارگری از آن، هر چند این حزب به لحاظ انسانی و حتا نظری ضعیف شد و از آن تاریخ تاکنون با افت و خیزهای سیاسی روبرو بوده است اما تغییری اساسی در اهداف و برنامه و مواضع خود به وجود نیاورده و هم چنان بر سرنگونی سرمایه داری و حکومت حامی آن در ایران از موضع استراتژی کمونیستی تاکید می ورزد. شاید با درایت و دورنمای سیاسی و احساس مسئولیت اجتماعی و طبقاتی بیش تر می شد جلو این انشعاب را گرفت. خودمحوربینی های مطلق و گریز از مسئولیت های سنگین سیاسی - تشکیلاتی اعضای دفتر سیاسی آن موقع حزب، تاثیر زیادی در این انشعاب داشت.

در طول دوره هایی از فعالیت 27 ساله حزب کمونیست ایران، گرایش ناسیونالیستی سر برآورد از جمله گرایش عبداله مهتدی و عمر ایلخانی زاده. اما آن ها زمانی که نتوانستند رهبری کومه له و حزب کمونیست ایران را قبضه کنند و به سمت گرایشات راست ببرند راه انشعاب را در پیش گرفتند و یا چند سال پیش تعداد دیگری از اعضاء و کادرهای کومه له که مدتی اسم خود را «فراکسیون کومه له» گذاشته بودند از این حزب جدا شدند. این انشعابات از موضع ناسیونالیستی بود. بنابراین، حزب کمونیست ایران، مانند هر جریان دیگری راه خود را طی می کند و رهبران و کادرهای چپ و کمونیست آن اجازه نمی دهند گرایشات راست و ناسیونالیست آن را به جای دیگری ببرند و یا به انحلال بکشاند. طبیعی ست که باید از انسان های مبارز و انقلابی که در صفوف حزب کمونیست ایران و یا هر سازمان انقلابی دیگر ایستاده اند و با هر ایراد و اشکال و کمبودی از کمونیسم و طبقه کارگر دفاع می کنند و برای تغییر نظم موجود به نفع کارگران و محرومان می کوشند باید قدردانی کرد و در عین حال در فضایی رفیقانه و صمیمانه و سالم اشکالات و کمبودهای این حزب و سازمان کردستان آن کومه له را مورد نقد و بررسی قرار داد.

کومه له - سازمان کردستان حزب کمونیست ایران، دنیایی از مبارزه، فداکاری، جان فشانی و تجربه کار و فعالیت سیاسی، تشکیلاتی و عرصه مبارزه مسلحانه را پشت سر خود دارد و کوله باری از تجارب ارزنده در عرصه مبارزه کارگری، برپایی تشکل های اجتماعی، زنان و غیره است. امروز کارگران، زنان، جوانان، دانش جویان و محرومان کردستان نسبت به مبارزه کمونیستی متشکل علیه سرمایه داری و حکومت آن و پیش برد مبارزه متحد و همبسته با کارگران و انقلابیون و آزادی خواهان سراسر ایران، بسیار حساس ترند و بی شک این وضعیت را باید مدیون کومه له و تلاش های سازمان گرانه و روشن گرانه کمونیستی آن دانست. از سوی دیگر، این که گفته می شود کردستان همواره سنگر آزادی خواهان و کمونیست های سراسر ایران است به دلیل آن حساسیت و مسئولیت سیاسی انسان دوستانه و اجتماعی است که کومه له پرچم دار مبلغ و مروج آن بوده است. در تاریخی که متاسفانه هیچ سازمان و حزب ایرانی قدرت و توانایی فراخوان هیچ اعتصاب و اعتراض در یک منطقه و یک شهر ایران را ندارد کومه له در کردستان، از آن چنان جایگاه اجتماعی و محبوبیت و اعتماد به نفسی برخوردار است که در همین چند سال اخیر دو بار فراخوان اعتصاب عمومی در کردستان را داده است که هر دو بار نیز حتا به نوشته ها و گفته های مخالفین کومه له نیز با استقبال کارگران و مردم آزادی خواه و با موفقیت چشم گیری برخوردار بوده است. این اعتصابات قوت قلب و و روحیه مبارزاتی بیش تری به کارگران و مردم کردستان و سراسر ایران داده است. دلیل این موفقیت چیست؟ غیر از این که اعضاء و کادرها و دوستداران کومه له، به دلیل مبارزه صادقانه و پیگیرشان و هم چنین برخوردهای انسانی شان حتا با مخالفین خود، به ویژه با تبلغیات روزمره سوسیالیستی شان کومه له را در دل میلیون انسان جای داده اند و به یک جنبش اجتماعی چپ و سوسیالیسیت تبدیل کرده اند. این ها ادعا نیست، بلکه واقعیت هایی است که هر کسی که واقعا با چشم بصیرت و آگاه و با خلوص نیت به وقایع سیاسی و تاریخی کردستان و کومه له نگاه کند به سادگی آن ها را می بیند. اگر تاریخ مبارزه کومه له را ورق بزنیم در صفحه به صفحه درخشان آن، با دنیایی از صداقت و شهامت و جان فشانی و درایت سیاسی و دل سوزی مسئولانه برای طبقه کارگر و مبارزه سخت بر علیه سرمایه داری و دولت آن مواجه می شویم.

هزاران پیشمرگ قهرمان کومه له، در راه آرمان های آزادی خواهانه و سوسیالیستی خود، در جنگ نابرابر با نیروهای آدم کش بورژوازی جان باختند و یا برای همیشه آسیب دیدند. در واقع نیروی پیشمرگ کومه له، بازوی مسلح حزب کمونیست ایران است. می توان درباره قهرمانی ها و ابتکارات و تجارب نیروی مسلح کومه له به عنوان بازوی مسلح یک جریان اجتماعی سوسیالیستی ده ها کتاب نوشت. اما پایگاه اصلی کومه له، در شهرها، در کارخانه ها و کارگاه ها، محلات فقیر نشین، در دانشگاه ها و روستاهاست. این جریان اجتماعی هرگز از مبارزه و آرمان های خود عقب ننشسته و با هر ضعف و کمبود نظری و عملی هم چنان به مبارزه رهایی بخش خود از ستم و استثمار سرمایه داری در همبستگی و اتحاد کارگران و آزادی خواهان سراسر ایران ادامه می دهد.

 

بگذاریم آقایانی چون مراد عظیمی ها، با یک چرخش قلم هر ناسزایی را به حزب کمونیست ایران و کومه له و بلشویک ها و جریانات دیگر چپ و سوسیالیست پرتاب کنند. اما کم نیستند تاریخ نویسان و تحلیل گران واقع گرا و برابری طلب و عدالت جو، در مورد نقش و جایگاه همه مبارزین سیاسی انقلابی و سازمان ها و احزاب و وقایع تاریخی، قضاوت دیگری دارند؛ قضاوتی عالانه و به دور از هرگونه پیش داوری و حب و بغضی! مگر تاریخ سیاسی و اجتماعی ایران می تواند کشتن شفیعی ها، مصطفی فواد سلطانی ها و ترور صدیق کمانگرها، غلام کشاورز و... را فراموش کند؟ مگر تاریخ می تواند هزاران نیروی پیشمرگ و فعال سیاسی سراسر ایران که در جنگی نابرابر در خیابان ها و کمین گاه ها جان باختند و یا هنگامی که به سارت جانیان حکومت اسلامی درآمدند در زندان ها اعدام شدند. کم نیستند انسان هایی که فقط به خاطر داشتن یک کتاب ممنوعه و شرکت در یک تظاهرات و غیره به دست جوخه های مرگ سپرده شدند. همه جان باختگان راه آزادی و سوسیالیسم، در جنگ و مبارزه نابرابر با بورژوازی و حکومت جانی آن جان باختند، ترور شدند و یا در زندان ها به دار آویخته و تیرباران شدند. آیا «جرم» شان غیر از این بود که دنیای دیگری می خواستند؛ دنیایی که در آن دیکتاتوری، جنگ، نابرابری، سانسور، اختناق، شکنجه و اعدام و استثمار نباشد؟ مگر هزاران نیروی پیشمرگ کومه له که از صبح تا شب تشنه و گرسنه و با تحمل بی خوابی و فشارهای امنیتی در مقابل یورش گله های حزب اله و بمباران های نیروی هوایی و زمینی ارتش و سپاه و غیره به مردم کردستان، سرافراز و سربلند جنگیدیدند و جان دادند، به دنبال چه اهدافی بودند؟ غیر از این است که در همبستگی و مبارزه با کارگران و کمونیست ها و انقلابیون سراسر ایران تلاش می کردند و هنوز هم می کنند تا با سرنگونی حکومت اسلامی، کارگران و محرومان جامعه به حق و حقوق مسلم اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی خود دست پیدا کنند؟ آیا درست است که تاریخ مبارزه این انسان ها و سازمان ها و احزاب را روز روشن تحریف کرد و مارک های غیرمنصفانه و غیرعادلانه زد؟ آیا درست است که لحنی و مواضعی مانند مراد عظیمی گرفت و دوست و دشمن را تشخیص نداد؟ با این مواضع چگونه می توان دوست و دشمن را از هم تشخیص داد؟ دوست های مرادها کیانند؟!

کارگران سنندج و سقز و... که در برگزاری علنی روز جهانی کارگر و چه محتوا و مضمون طبقاتی قطع ­نامه­ هایی را که به تصویب هزاران کارگر و تجمع ­کنندگان اول ماه می رسانده ­اند پیشگام مبارزه طبقاتی بوده­اند در مورد موضع مراد و هم فکران شان چگونه قضاوت می کنند؟ آیا تجارب برگزاری اول ماه می در شهر سنندج و سقز، یک دستاورد حائز اهمیت و ارزنده ­­ای برای کل جنبش کارگری ایران محسوب نمی­ شود. در همه سال ­های اختناق حکومت اسلامی، مراسم­ اول ماه می در سنندج، از آن ­چنان سازمان­ دهی قوی برخوردار بود که هزاران نفر در این مراسم ­ها شرکت می­ کردند. در قطع­ نامه ­های اول ماه می سنندج در دهه نخست حاکمیت سرمایه داری اسلامی، از جمله به لغو کار کودک، دست­مزد برابر برای زنان و مردان کارگر، دفاع از مردم فلسطین تاکید شده است. دورانی که حتا بسیاری از سازمان های چپ نیز توجه چندانی به حقوق کودک و کار کودکان و برابری زن و مرد و هم­چنین مسایل انترناسیونالیستی نداشتند. غیر از این است که دلیل این تحولات کارگری، وجود «کومه­له­­-­ سازمان کردستان حزب کمونیست»، به مثابه یک جریان اجتماعی و قوی سوسیالیستی در کردستان بود؟

جا دارد که در این­جا یادی از جمال چراغ ویسی کنیم. جمال، کارگر کمونیست و سخن­ ران اول ماه می ١٣٦٨ سنندج بود که در یورش نیروهای سرکوبگر حکومت به فعالین کارگری کردستان در شهرهای سقز، مریوان، بانه، بوکان و سنندج، دستگیر شد. وی، پس از تحمل ٨ ماه زندان و شکنجه، در اوایل بهار ١٣٦٩، نزدیک به اول ماه می، اعدام شد. یاد جمال چراغ ویسی و یاد همه جان ­باختگان راه آزادی و سوسیالیسم گرامی باد!

از زمانی که اتحادیه خبازان سقز، به رهبری محمود صالحی تشکیل شد این اتحادیه علاوه بر فعالیت­ های مختلف رادیکال اش، در عرصه آموزش کارگران و پیگیری مسایل صنفی و اجتماعی آنان، برگزاری مراسم های روز جهانی کارگر با شکل و مضمون و محتوای سیاسی، طبقاتی کمونیستی آن فعال بوده است. محمود صالحی در سازمان دهی اول ماه می ها و برپایی کمتیه هماهنگی نیز نقش برجسته ای داشت و سخن گوی این کمیته بود. واقعه روز جهانی کارگر سال 1383 سقز که محمود و هم فکرانش سازمان دهی کردند نقطه عطفی در جنبش کارگری و به عنوان یک دستاورد و واقعه مهم در تاریخ این جنبش ثبت شده است. به همین دلایل حکومت سرمایه داری اسلامی ایران در این سه دهه، محمود و محمودهای را زیر فشارهای امنیتی قرار داده است. محمود در این سه دهه، نزدیک به هشت سال از عمر خود را در زندان های حکومت اسلامی گذارنده است. اما محمود به عنوان یک چهره معروف کارگری دل سوز و مقاوم و هم فکرانش هم چنان راسخ و سربلند در مقابل سرمایه داران و سرکوب های مداوم حکومت آن ها ایستاده است. بنابراین، جنبش کارگری کردستان، جنبشی بالنده و خودآگاه است و نمی توان نخست آن را به گرایشات راست و بورژوایی چون جریان آقای عبداله مهتدی نسبت داد و سپس بر آن تاخت. بعلاوه مه تر از همه نه کارگران کردستان و نه کارگران سراسر ایران، منتظر «باید» ها و «بایستی» های مراد و هم فکرانش نیستند و هیچ موقع هم نبوده اند.

 

نهایت امر، من سخن گوی و وکیل مدافع حزب کمونیست ایران، کومه له و بلشویک ها نیستم. اما فکر می کنم هیچ انسان آزادی خواه و برابری طلب و عدالت جو و کمونیستی نباید در مقابل این نوع برخوردهای ناروا و مبارزه شکنانه و حرمت شکنانه سکوت کند. نباید اجازه داد جای مبارزه نقد و بررسی تاریخی و اجتماعی سالم و سیاسی به محلی برای لجن مال کردن انسان ها و سازمان ها تبدیل شود. نباید گذاشت فضای سیاسی آلوده به مارک زنی ها شود. چنین فضایی به ضرر هر نوع مبارزه انسان دوستانه و انقلابی و کمونیستی است. هیچ کسی از این نوع برخوردها جز حاکمان بورژوازی سودی نمی برد. از این رو، راستش به نوشته های نظیر نوشته مراد، هر اسمی می توان گذاشت جز این که نقد و بررسی «کمونیستی» و یا «تاریخی»!

مراد که می خواهد به هشتاد نود سال پیش برگردد و به کلنتای «اخلاق کمونیستی» یاد دهد آیا امروز خودش این اخلاق را رعایت می کند؟ بنابراین، نقد و بررسی تاریخ باید عادلانه و واقع بینانه و سالم و به قول مراد اخلاق کمونیستی را رعایت کند تا در جامعه موثر واقع شود. در بهترین حالت، باید همان اسم هایی را برای چنین مدعیانی گذاشت که مارکس و انگلس در مانیفست از تفکر و سیاست های آن ها به عنوان «سوسیالیسم و کمونیسم انتقادی - تخیلی» نام برده اند. مارکس و انگلس، از جمله در مانیفست نوشته اند: «جای فعالیت اجتماعی را باید فعالیت اختراعی شخص آن ها و جای شرایط تاریخی نجات را باید شرایط تخیلی آن ها، جای پیشرفت تشکل تدریجی پرولتاریا به صورت طبقه را باید تشکل جامعه طبق نسخه من درآوردی آن ها بگیرد. در نظر آن ها تاریخ آینده تمام جهان عبارت است از تبلیغ و اجراء عملی نقشه های اجتماعی آنان.» «اهمیت سوسیالیسم و کمونیسم انتقادی - تخیلی با تکامل تاریخ نسبت معکوس دارد به همان نسبت که مبارزه طبقاتی بسط می یابد و شکل های مشخص تری به خود می گیرد، این کوشش تخیلی برای قرار گرفتن مافوق این مبارزات و این روش منفی تخیلی نسبت به این مبارزات، هرگونه اهمیت عملی و صلاحیت تئوریک خود را از دست می دهد...»

سه شنبه شانزدهم شهریور 1389 - هفتم سپتامبر 2010

منبع: سايت ديدگاه




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
بهرام رحماني:



در پیوند با این مطلب نظری ثبت نشده است.

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.