شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

دوشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۷ - ۲۰ اوت ۲۰۱۸



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

آنکه نصیب اش این باشد - برگردان از

میلاد مختوم

آنکه نصیب اش این باشد،

برداشته می شود از زمین

گویی با ماشینی عظیم

و آنجا که هیچ اعتباری نیست،

بر زمین گذاشته می شود

آنجا که هیچ راهی

از دیروز به امروز نیست.

با جارویی گویی

دکمه ها، زیور و رنگ

از جامه اش زدوده می شوند.

سپس او برهنه تن

به نمایش گذاشته می شود.

دستان کینه ورز

کفل هایش را می مالند.

زیر فشار می پزند او را

درون اشک ها

تا گوشت بر استخوان اش

نرم شود

چنان که در مطبخ های آرام زمان.

از ظریف ترین صافی های درد

با زور عبورش می دهند

و در پارچه های بی ترحم

که چیزی از آنان رد نمی شود

و آخرین ذره اعتماد به نفس

روی آنان         

بر جای می ماند،

پالوده می شود.

بدین سان او برگزیده می شود

و مجازات می شود

و باید گرد و غبار ِ

جاده های تزویر را

از پاشنه های همه سرخورده گان

نوش جان کند،

و چون پاییز است

خون او باید

کود خوشه های درشت تاک گردد

و از سرما مصون شان دارد.

                         

البته گاهی

اگر بخت یارش باشد،

نه اما

بابت دستاوردی آشکار،

چنان که راندن او نیز

بابت گناهی آگاهانه نبود،

بلکه به این دلیل ساده،

که او در دسترس بود،

مرجعی قادر

و ناشناس

به او عفو می دهد

پیش از اینکه مهلت سر برسد.

سپس دوباره کشف اش می کنند

همچون قاره ای گمشده

یا صلیب شمایل مسیح

پس از بمباران

در ویرانه های زیرزمین.

انگار که راهی گشوده می شود:

ناکجا آباد او

به چشم اندازی کهن

پیوند می خورد،

گویی واگونی را

از سکویی متروک

به قطاری وصل کنند.

زیر دروازه رنگین کمانی

باز می شناسد او را

دیروزی لطیف

و آغوش می گشاید برای استقبال او

در یک روز معین سالنامه،

که آبستن آینده است.

 

نه گربه با هفت جان اش

نه مارمولک و نه ستاره دریایی،

که عضو از دست رفته اش

می روید ز نو،

نه هیچ کرم تکه تکه ای

آنچنان سخت جان است که انسان،

انسانی که زیر آفتابی

از عشق و امید گذاشته شود.

با زخم های سوخته روی تن اش

و نشان بر جا مانده از زخم ها

ترس اش فرو می ریزد.

درخت بی برگِ

شادمانی های او

شکوفا می شود ز نو،

پوسته اعتماد حتی

آرام می روید باز.

به تصویر دگرگونِ

شخم زده در آینه ها

عادت می کند او،

چرب می کند پوست خود را

و اندام استخوانی ِ

مرد خندان را

با لایه ای از پیه نو می پوشاند،

تا او دیگر برای همه

بوی بیگانگی ندهد.

و روزی بدون جلب توجه

در یک روز جشن شاید

یا در روز تولد کسی،

او دیگر فقط روی لبه

صندلی تقدیمی

ننشسته است،

گویی فراری باشد

یا پایه های صندلی را

کرم خورده باشد،

بلکه او در جمع خودی ها

گِرد میزی نشسته

و در خانه است

و تا حدی

در امان

و شادمان است

از هدایا

و وام گرفته را از مال خویش

بیشتر دوست دارد

و هر روز

برای او در اینجا

غافلگیر کننده است،

چنان روشن و سبک

با مرزهای شفاف

همچون فاصله

میان بال های گشوده

پرنده ای در پرواز.

 

درنگ هراسناکِ

آزمون

فرو می نشیند.

تیرک های چوبی

در همه مرزها

دوباره نشانده می شوند.

اما جوهر ِ

نفس

چنان دگرگونه است

همچون فلز برآمده از کوره بلند.

یا گویی او

از طبقه دهم با بیستم

ــ تفاوتی ناچیز

در پرش مرگبار ِ بدون تور ــ

بر پاهای خویش فرود آمده است

میان میدان زمان

و در آخرین لحظه

پیش از تبدیل چراغ قرمز

از پوزه ماشین ها جان بدر برده است.

سبک باری خاصی البته

نزد او

همچون پرنده ای

مانده است.

 

*

اما تو

تو که او را

در هر خیابانی می بینی،

تو که با او

نان را قسمت می کنی،

خم شو و خزه نرم زمین را،

بدون شکستن آن،

یا جانور کوچکی را

بی آنکه بلرزد،

از ترس دست تو،

نوازش کن.

دست ات را پشتیبانانه

بر سر کودکی بگذار،

بگذار لبان ناز ِ

معشوق

بر آن بوسه زند،

یا نگهدار آن را

در هوا آویزان

به زیر زر ِ جاریِ

آفتاب عصر،

تا که شفاف شود

و به تمامی نا بکار

ار هر تکانی

برای بنایِ

جهنم های سیم خاردار،

چه عمومی

چه خصوصی،

و تا که او هرگز،

هنگامی که تشویش

سلاح های شرورش را تقسیم می کند،

داد نزند »اینجا«،

و هرگز

ترکه درشت آهنی را،

که از میان هر شکلی

گذر می کند

گویی از میان کف،

نگیرد در دست.

و هرگز او،

در هیچ غروبی

مثل سگ شکاری

با یک قرقاول

یا خرگوشی کوچک

به جای غنیمت غریزه اش،

به خانه برنگردد

و پوستِ

یکی مثل تو را

روی میز نگسترد.

 

تا اینکه،

وقتی در واپسین روز

نزد تو

روی پتو دراز است،

همچون گلی رنگ باخته

چنان مات

اما نه چندان سبک

و نه چندان پاک

بلکه همچون دست آدمیزاد،

که آلوده

و شسته می شود

و باز هم آلوده،

 او را سپاس گویی

و بگویی

شاد زی،

دست من.

تو عضوی

دوست داشتنی بودی

میان جهان و من.

 

شاعر: هیلده دُمین

برگردان: میلاد مختوم

 

منبع: سايت ديدگاه




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
میلاد مختوم:



در پیوند با این مطلب نظری ثبت نشده است.

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.