شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

چهارشنبه ۶ ارديبهشت ۱۳۹۶ - ۲۶ آوریل ۲۰۱۷



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

شور مشترک موسوی و کروبی کدام افق را نمایندگی می کند؟! (بخش چهارم و پایانی)
بهرام رحمانی

بهرام رحماني

منشور مشترک موسوی و کروبی کدام افق را نمایندگی می کند؟!

  (بخش چهارم و پایانی)

     بهرام رحمانی

bahram.rehmani@gmail.com

 

آن چه که در حال حاضر توسط گرایشات لیبرالی ایرانی و غیرایرانی در رسانه های فارسی زبان دولت هایی چون آمریکا، انگلستان، فرانسه، آلمان، هلند (رادیو فردا، رادیو زمانه، رادیو دویچه وله، رادیو فرانسه، رادیو بی بی سی، رادیو اسرائیل، تلویزیون آمریکا، تلویزیون بی بی سی و غیره)، جامعه ایران را بمباران تبلیغانی می کنند سیاست های راست و لیبرالی و عمدتا سیاست های دولت هایی است که این رسانه ها به آن ها وابسته هستند. هر گز کسی از این رسانه ها، صدای رادیکال و کارگری و چپ نمی شنود و یا اگر هم بشنود در حاشیه اخبار و گزارشات چند ثانیه ای به آن ها اشاره می کنند. حتی اخبار و گزارشات تظاهرات و تجمعات جریانات رادیکال و چپ را انعکاس نمی دهند. در میان صدها میزگرد این رادیو و تلویزیون ها و تحلیل گران آن ها، حتی برای نمونه نیز به یک چهره رادیکال و چپ برنمی خوریم. اغلب مفسرین و تحلیل گران این رسانه ها، در تلاشند تحلیل های طبقاتی کنار گذاشته شوند و مرزهای طبقاتی در عرصه مبارزه جاری مخدوش گردند تا عملا تحولات انقلابی و نقش استراتژیک مبارزه طبقه کارگر و جنبش های اجتماعی به گوش جامعه نرسد. البته انتظاری از این دولت ها و رسانه های آن ها نیست که جایی نیز به گرایشات رادیکال جامعه ایران اختصاص دهند. اشاره به این مساله در این جا، از این زاویه مطرح است که تزویر  و ریاکاری گردانندگان این رسانه ها که خود را مدافع جنبش های مردمی، آزادی بیان و بی طرف و دمکرات منش معرفی می کنند روشن گردد. این ادعاها دروغی بیش نیستند. کافی ست که هر کسی به مدت یک هفته به این رسانه ها که بعضا 24 ساعت برنامه فارسی نیز به ایران پخش می کنند از اخبار و گزارشات و تحلیل ها و مصاحبه ها و میزگردها و حتی موزیک ها و ترانه های که پخش می کنند توجه کند به سادگی در می یابد که برخلاف گفته گردانندگان این رسانه ها، چندان هم بی طرف نیستند و مطلقا گرایش چپ جامعه ایران را سانسور و بایکوت سیاسی کرده اند. اغلب این رسانه ها، از اعتراضات سال 88 تاکنون، سایت های خود را نیز به رنگ سبز اسلامی آراسته اند.

شبکه های خبری بورژوازی جهانی، سازمان ها و نهادهایی که در اوایل انقلاب 57 به دنبال «امام ضدامپرالیست» بودند و برای او سینه می زدند امروز نیز به دنبال «یا حسین میرحسین» افتاده اند. اکنون بسیاری از دولت ها و مدیای سرمایه داری به حمایت از «حرکت سبز اسلامی» برخاسته اند. تحلیل همه آن ها این است که حکومت اسلامی در شکل و شمایل موجود بیش از این نمی تواند در مقابل خواست ها و مطالبات بر حق مردم مقاومت کند در نتیجه گرایشات مختلف سیاسی، اهداف و آلترناتیو طبقاتی خود را تبلیغ و ترویج می کنند. در چنین موقعیتی، هر جریان برابری طلب و انسان دوست و در پیشاپیش همه طبقه کارگر هم باید از هم اکنون به فکر آلترناتیو حکومتی خود باشد. این طبقه، نقش تاریخی دارد که همه نیروهای آزادی خواه و برابری طلب و تحت ستم را پشت سیاست های خود متحد و متشکل کند و خود را برای تحولات انقلابی سرنوشت ساز تاریخی آماده نماید. تنها از این طریق است که طبقه کارگر نمی گذارد وقایع تلخ و ضدانسانی پس از پیروزی انقلاب 57، در جامعه مان تکرار شود.

برنامه ها و سیاست های اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی موسوی ملغمه ای از برنامه های اقتصادی نئولیبرالیسم جهانی و سیاست های مذهبی لیبرال است. اگر در چنین روندی، تصور کنیم موسوی به جای احمدی نژاد، رییس جمهور می شد به معنای واقعی، در سیاست های کلان اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی حکومت اسلامی چه تغییراتی به وجود می آورد؟ تاریخ همین بیش از سه دهه ایران، نشان داده است که تغییرات چندانی به وجود نمی آورد. چرا که خود ایشان هشت سال نخست وزیر قدرقدرت و مورد تایید صددرصد امام خمینی بود، چه گلی بر سر مردم ایران زد؟ و یا این که در هشت سال حاکمیت جناح اصلاح طلبان حکومتی که الان اسم خود را جنبش سبز اسلامی گذاشته اند چه تغییراتی در جامعه آورده اند؟! تفاوت های موسوی و احمدی نژاد در سطح است نه در عمق. یعنی تفاوت آن ها نه در سیاست های کلان مملکت، بلکه در برخی از برخوردهای سلیقه ای و شخصی و تنها رعایت برخی از پرنسیب حکومت در چارچوب قوانین آن و در جهت منافع کل حاکمیت است. بر این اساس اگر موسوی، رییس جمهور می شد شاید لحن او نسبت به لحن احمدی نژاد، کمی ملایم تر و مودبانه تر می بود؛ شاید موسوی جناح اصوگرا را به حاشیه نمی راندند و یا برخی از عناصر آن را نیز دستگیر و زندانی نمی کردند؛ شاید روابط خوبی با کشورهای غربی برقرار می کردند؛ شاید فعالین سیاسی و اجتماعی و فرهنگی را بی دلیل دستگیر و زندانی نمی کردند؛ شاید در اجرای قانون خصوصی سازی در فروش شرکت های دولتی، آن ها را یک جا به سپاه پاسداران واگذار نمی کردند؛ و غیره. اما سئوال اساسی این است آیا موسوی، اقدامی در راستای آزادی زندانیان سیاسی انجام می داد؟ آیا موسوی، تلاشی برای لغو شکنجه و اعدام و سنگسار به کار می بست؟ آیا موسوی، تلاشی به خرج می داد تا فعالیت همه سازمان ها و احزاب آزاد شود؟ آیا او اجازه می داد رسانه ها مستقل فعالیت داشته باشند؟ آیا دولت موسوی، کمی به سانسور خود تخفیف می داد؟ آیا دست مزد کارگران را متناسب با تورم و گرانی و نیازهای واقعی خانواده های کارگری بالا می بردند؟ آیا اجازه می دادند کمی از فشار بر زنان کاسته شود؟ دولت موسوی، تلاش می کرد با تغییر قوانین، جنبش کارگری، جنبش زنان، جنبش دانش جویی از آزادی تشکل و اعتصاب برخوردار باشند؟ آیا دولت او، تلاشی برای به رسمیت شناختن آزادی زبان و دیگر فعالیت های سیاسی و فرهنگی ملیت ها به خرج می داد؟ و بسیاری از سئوال های دیگر. قطعا، جواب هر انسان آگاه و آشنا به سیاست های سی و دو ساله حکومت اسلامی، نه محکم به سئوالات بالاست! بنابراین، اگر موسوی هم به قدرت می رسید هرگز به هیچ کدام از این مطالبات روی خوش نشان نمی داد. حالا حتی اگر شایدها و تصورها را کنار بگذاریم و مستقیما به منشور اخیر و یا قبل از آن به برنامه انتخاباتی موسوی - کروبی برگردیم هیچ کدام از سئوالاتی که در بالا مطرح کردیم جواب آن ها را نمی بینیم. به ویژه این که موسوی در گذشته که هشت سال نخست وزیر قدر قدرت خمینی بود نه تنها سیاست های مثبتی از او وجود ندارد، بلکه کشتارهای سال های 60 تا 62، هشت سال جنگ ایران و عراق، سرکوب جنبش های اجتماعی و سرکوب آزادی بیان و قلم و اندیشه، ترورهای سیاسی داخل و خارج کشور و به ویژه قتل عام چندین هزار زندانی سیاسی در سال 67 را در کارنامه سیاسی خود دارد. اکنون نیز موسوی، کروبی و هم فکران شان بیش از همه اپوزیسیون، آزادی عمل و فعالیت و امکانات دارند. هنوز هم بسیاری از عناصر جناح اصلاح طلب، در مجلس و ارگان های حکومتی حضور دارند. هم چنین همان طور که در بالا نیز اشاره کردیم بسیاری از رسانه های فارسی زبان بین المللی، مبلغ و مروج سیاست های آن ها هستند. از این رو، کسی از اپوزیسیون نمی تواند مانع فعالیت های آن ها شود و نباید هم بشود. حق طبیعی آن ها و هم فکرانشان است که در راستای اهداف و سیاست های خود تلاش و مبارزه کنند. در مقابل به همان نسبت نیز نیروها و گرایشات دیگر، مجازند و حق طبیعی شان است در عین حالی که در راستای اهداف و سیاست های خود مبارزه می کنند منشور موسوی - کروبی و اهداف و سیاست های آن ها را به نقد بکشند و نگذارند به ویژه تاریخ سی و دو سال حکومت اسلامی و نقش جناح ها و عناصر آن تحریف شده به جامعه تحویل داده شود.

منشور موسوی - کروبی، تاریخ دو سال اخیر را می نویسند و برای خود کارنامه می سازد. این نوع تاریخ نگاری، آشکارا تحریف تاریخ و به ضرر اکثریت شهروندان جامعه است. انگار مبارزه مردم ایران علیه حکومت اسلامی، از اعتراض به تقلب در انتخابات ریاست جمهوری سال 88 و در دفاع از موسوی شروع شده است. اگر موسوی، کمی اسناد خودش را ورق بزند و یا به ذهن خود رجوع کند انبوهی از مبارزات کارگران، زنان، دانش جویان، نویسندگان، هنرمندان و مردم تحت ستم را به یاد می آورد که توسط دولت خود موسوی و دیر دولت ها تاکنون شدیدا سرکوب شده اند. بنابراین، هر سیاست مدار و تاریخ نگار منصفی وظیفه انسانی و اجتماعی دارد که تاریخ سی و دو ساله حکومت اسلامی و نقش سرکوبگرانه و اعمال غیرانسانی همه عناصر و جناح های آن را همان طور که هست باید نوشت و در مقابل جامعه قرار داد. این هم وظیفه قبل از همه از وظایف مهم نیروهای چپ و سوسیالیست و انسان دوست و عدالت جو است. اپوزیسیون چپ و فراتر از آن گرایش سوسیالیستی طبقه کارگر، وظیفه دارد سیاست های گذشته و حال جناح اصلاح طلبان حکومتی و از جمله موسوی و کروبی را نقد کنند؛ به فکر سازمان دهی مستقل طبقاتی خود باشند و اجازه ندهند این بار نیز گرایش مذهبی به سردمداری موسوی - کروبی، مبارزات و جان فشانی های مردم آزاده را هم چون انقلاب 57، ملاخور کنند.

واقعا باید از آقایان موسوی و کروبی پرسید اگر قرار است مردم ایران بار دیگر این همه مبارزه کنند تا جناح دیگری از حکومت اسلامی در چهارچوب قانون اساسی و با آرمان ها و اهداف سیاسی امام خمینی به قدرت برسد، چرا تاکنون این همه قربانی داده و بها پرداخته اند؟! چرا موسوی و کروبی، فکر نمی کنند صدها هزار مردمی که به خیابان ها می ریزند صرفا از فضای موجود استفاده می کنند تا خشم و نفرت خود در سی و دو سال حاکمیت خونین حکومت اسلامی را به نمایش بگذارند و از حکومت اسلامی و همه عملکردها و قوانین غیرانسانی آن نفرت دارند. البته که طرفداران جناح سبز اسلامی، سعی دارند در چارچوب قانون اساسی حکومت اسلامی حرکت کنند تا ضربه به کلیت حکومت وارد نشود. بنابراین، طرفین برای دنیای متفاوتی مبارزه می کنند. یکی در جهت سرنگونی کلیت حکومت اسلامی و برپایی جامعه ای دیگر و دیگری در جهت حفظ نظم موجود و حاکمیت با تغییرات جزئی از بالا است. اما هر چه قدر مبارزه عمیق تر و همه جانبه تر و سراسری تر می شود تضادهای طبقاتی طرفداران حرکت سبز اسلامی با اکثریت مردم ایران برجسته تر می گردد.

قانون اساسی که تفسیرش بنا بر اصل ۹۸ آن بر عهده همین شورای نگهبان است و همین شورا اصل ۹۹- نظارت بر تمام انتخابات- را به نظارت استصوابی بر نامزدها گسترده و مثلا برای نامزد انتخابات ریاست‌ جمهوری شرایطی را نظیر «رجل سیاسی و مذهبی بودن» یا «اعتقاد به مبانی جمهوری اسلامی» و...، بررسی می کند و قرار است با اجرای کامل قانون اساسی، میثاق جنبش سبز باشد؟

فرض کنیم «حرکت در چهارچوب قانون اساسی»، حرکتی منطبق بر برداشت ‌های موسوی و طرفدارانش از این قانون باشد و نه پای ‌بندی به تک ‌تک اصول این قانون؛ یعنی «اجرای بدون تنازل تمام اصول قانون اساسی.» در این صورت، روند تغییر در فضای کنونی کشور، چند سال و چند دهه دیگر باید طولانی باشد تا روند اصلاخات قطره چکانی موثر واقع شود. در حالی که با هر تغییری در حکومت، حتی اصلاح طلبان نیز تحت فشار قرار می گیرند که در حال حاضر در آن گرفتار آمده اند. این وقایع نشان می دهند که اگر مطالبات از پایین و توسط طبقات پایین به حکومت تحمیل نشوند به سادگی پس گرفتنی هستند. از این رو، هنگامی که در دوره خاتمی، اصلاح طلبان در راستای سیاست های خود، یک گام به پیش رفتند پس از به قدرت رسیدن احمدی نژاد و به ویژه پس از وقایع خرداد 88، مجبور شدند ده ها گام عقب نشینی کنند.

اگر امروز به معنای واقعی فضای سیاسی کشور کمی بازتر شود غیر از این است که موسوی و کروبی هم چون اخوان المسلمین مصر و حرکت اسلامی تونس، مجبور خواهند شد در حاشیه سیاست قرار بگیرند و بگویند حرکت جامعه ما اسلامی نیست؟!

موسوی و کروبی، با این تجارب طولانی در حاکمیت، چگونه باور نمی کنند بسیاری از کسانی که در خیزش دو سال اخیر حضور دارند نه حکومت اسلامی را قبول دارند نه قانون اساسی آن و نه ایدئولوژی اسلامی را. در سراسر منشورشان صحبت از اسلام و قرآن است و باز هم نویسندگان و طراحان آن، فراموش کرده اند که مردم سراسر ایران همگی الزاما نه مسلمانند و نه شیعه. بخش عظیمی از مردم ایران، حتی اگر مسلمان هم باشند سیاست های سکولار را دوست دارند تا سیاست های ارتجاعی. هم چنین در جامعه ما، آته ئیست ها و کمونیست ها و عموما گرایش چپ جامعه نیز یک گرایش اجتماعی است. اگر چنان چه این آقایان در منشور خود ادعا می کنند که جنبش سبز متعلق به همه کس و همه طیف های عقیدتی و فکری است چرا ما به هیچ مطلبی در این منشور برنمی خوریم که نظر چپ ها، سوسیالیست ها و مردم آزاده را منعکس کند؟ چرا در این منشور، به حقوق و آزادی مردم تحت ستم هیچ اشاره ای نشده است؟ چرا همه تاکیدات این منشور بر روی مذهب است، پس تکلیف غیرمسلمان ها، اقلیت های مذهبی و لامذهب ها چه می شود؟

از سوی دیگر، کسانی که هم چنان داعیه «رهبری» جنبش آتی مردم را دارند و برای آینده مبارزه مردم ایران منشور صادر می کنند نباید در مورد سوابق سیاسی خود و این که آیا نقدی به سیاست های گذشته خود دارند یا نه، روشنگری کنند و اگر مرتکب خطا و جنایتی شده اند نخست باید با صدای بلند از مردم ایران معذرت خواهی کنند؟ و فراتر از آن، سیاست های گذشته خود را رسما و علنا به نقد بکشند و اعلام کنند در فردای پیروزی مردم حاضرند در هر دادگاه علنی مردمی و با برخورداری از همه امکانات دفاع از خود و وکیل مدافع و غیره شرکت کنند.

به عبارت روشن تر، بحث از «دوران طلایی امام»، پیامدهای جبران ناپذیری دارد. خاطره آن دوران برای بخش عظیمی از مردم ایران که در آن دوره می زیسته اند کابوس بزرگی است. یادآور دوران جهل و جنایت، قتل و ترور، جنگ و ویرانی، قحطی و گرسنگی، زندان و شکنجه و اعدام است.

جنبش اخیر مردم ایران را نمی توان به دوران طلایی امام و دوره نخست وزیری هشت ساله میرحسین موسوی نسبت داد؟ آیا می توان انتظار داشت مردم و در پیشاپیش همه جوانان جان فشانی کنند و از جان و زندگی خود بگذرند تا جامعه به دوران رعب و وحشت و ترور آن دوره برگردد؟! بعلاوه هیچ قدرتی نمی تواند جامعه را به عقب برگرداند و سیاست های آن دوره را بار دیگر برای جامعه دیکته کند. از این زاویه هم اگر به منشور این ها نگاه کنیم نه رو به آینده و به پیش، بلکه رو به گذشته و به پس است.

امروز نه شعار «مرگ بر دیکتاتور»، نه شعار «یا حسین میرحسین» و نه شعار «الله اکبر» و غیره، انعکاس دهنده سیاست های انسان دوست و برابری طلبانه و آزادی خواهانه نیستند. با این شعارها نمی توان به برابری اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی و هم چنین دمکراسی، آزاد و برابری دست پیدا کرد. با تحقق این شعارها در بهترین حالت، یک جناح حکومت اسلامی می رود و جناح رقیبش به حاکمیت می رسد و اصل نابرابری ها و سیاست های غیرانسانی، هم چنان تداوم پیدا می کند.

شعارهای موثر و عمومی امروز جامعه از جمله عبارتند از: زنده باد آزادی؛ زندانی سیاسی آزاد باید گردد؛ شکنجه و اعدام و سنگسار ملغی باید گردد؛ سانسور برچیده باید گردد؛ به آپارتاید جنسی پایان داده شود؛ زنان در انتخاب پوشش خود باید آزاد باشند؛ زندگی کودکان کار و خیابانی تامین باید گردد؛ همه بی کاران کشور از بیمه بی کاری مکفی برخوردار گردند؛ زنده باد جنبش کارگری؛ زنده باد برابری زن و مرد؛ زنده باد جنبش زنان؛ زنده باد جنبش دانش جویی و... بنابراین، با این شعارها و تحمیل گام به گام آن ها به حکومت اسلامی از پایین و با قدرت مردمی، می توان فضای کنونی جامعه را تغییر داد و شرایطی واقعا انقلابی به وجود آورد.

هدف از انقلاب نیز نه صرفا تغییر حاکمیت، بلکه پایان دادن به هر نوع سرکوب، نابرابری و استثمار انسان از انسان است. اهدافی که قطعا در چهارچوب اهداف و استراتژی اقتصادی، اجتماعی و سیاسی هیچ کدام از جناح های بورژوازی به ویژه اصلاح طلبان حکومتی نمی گنجد. بنابراین، امروز حتی تنها شعار سرنگونی حکومت اسلامی، مرز طبقاتی را منعکس نمی کند و هم چنان که در دوره انقلاب 57 نیز دیدیم صرفا تغییر حکومت خود به خود با آزادی، برابری، رفاه و عدالت منجر نمی گردد. امروز بخش هایی از اپوزیسیون بورژوازی نیز خواهان سرنگونی حکومت اسلامی هستند. بنابراین، در تحولات کنونی باید دست به عمق روابط و مناسبات سرمایه داری برد و با استراتژی طبقاتی حرکت کرد. و البته هر تاکتیک مبارزاتی نیز باید در خدمت و تقویت استراتژی طبقاتی قرار گیرد نه متضاد با آن.

دنباله روی موسوی - کروبی از امام خمینی و اسلام ناب محمدی، سیاستی خطرناک برای جامعه و واپس گرایی است. سیاستی در چارچوب حکومت اسلامی و قانون اساسی آن است. اما هر چه قدر جامعه رادیکال تر و اعتراضات عمومی تر می گردد آن ها نیز مجبورند سیاست های خود را تغییر دهند. تحولات انقلابی منطقه نشان می دهد هنگامی که موج انقلاب در اعتراض به بی حقوقی های اقتصادی و سرکوب های سیاسی و اختناق راه می افتد تحرک سیاسی گرایشات ملی و مذهبی کم رنگ می شود. از این رو، حرکت سبز اسلامی نیز در این روند ناگریز است که یا از اسلام گرایی و خمینی پرستی عبور کند و یا به حاشیه رانده خواهد شد. در نتیجه بافت امروز جنبش سبز و بدنه آن، بسیار سیال و تحول پذیر است. اما در عین حال، کسانی و جریاناتی که دست کم خود را سکولار و لائیک می دانند دنباله روی و یا همراهی شان با حرکت سبز اسلامی، به لحاط سیاسی و اجتماعی خطای بزرگی است. همان خطای بزرگی که بسیاری از سازمان ها و احزاب و هم چنین شخصیت های سیاسی، اجتماعی و فرهنگی در انقلاب 57 مرتکب شدند و صف خود را از گرایشات ارتجاعی جدا نکردند؛ خطایی جبران ناپذیر! بر این اساس، هرگونه کمکی به تقویت گرایشات مذهبی، خطرناک و در عین حال ارتجاعی و واپس گرایی است. دخالت مذهب و ایدئولوژی مذهبی در سیاست، مغایر با آزادی و برابری و دمکراسی و سکولاریسم است.

به این ترتیب، نباید اجازه داد مبارزه مردم برای آزادی و رهائی از شر حکومت اسلامی را تا حد پیش برد رقابت های درونی جناح های حکومتی تقلیل دهند و تلاش نمایند جلو خشم مردم و طرح شعارهای رادیکال آن را بگیرند.

تاکید بر قانون اساسی حکومت اسلامی و تلاش برای مصون نگه داشتن حکومت از سقوط احتمالی و مهم تر از همه مواضع و مرز طبقاتی شفاف و مشخصی است که حرکت سبز اسلامی و حامیان آن، با نیروهای مدافع آزادی، برابری و سوسیالیسم در داخل و خارج کشور کشیده اند. به یک معنی حرکت سبز اسلامی، نقش سوپاپ اطمینان را برای کل حکومت اسلامی ایفا می کند.

جدایی دین و دولت به مثابه نخستین شرط لازم برای برقراری آزادی و دمکراسی و احترام به آزادی عقیده همگان است. این جدایی یک دستاورد تاریخی نیروهای سکولار، آته ‌ئیست‌، خداناباوران و کمونیست ‌هاست. به گفته مارکس، «دین افیون توده هاست»!

البته کسی نمی تواند از میرحسین موسوی و کروبی یا افراد دیگر بخواهد گه چرا چنین می اندیشند. آزادی بیان و اندیشه و فعالیت متشکل، حق طبیعی همگان است. اما هنگامی که آن ها، «منشور سیاسی»، برای آینده مبارزه مردم ایران منتشر می کنند و ابتدایی جقوق آن ها را چون گذشته نادیده می گیرند روشن است که باید مورد نقد و طرد قرار گیرند. چرا که آن ها نه نقدی به گذشته سیاه خود دارند و نه به آینده بدون حکومت اسلامی می اندیشند و نه این که به لحاظ اقتصادی، سیاسی و اجتماعی مواضع برابری طلبانه و عادلانه ای دارند. آن ها، خواهان تقسیم قدرت در چهارچوب همین حکومت و مدافع سرسخت «خط اصیل امام» هستند و برای استمرار دین و حکومت  اسلامی می کوشد. اما نباید فراموش کنیم که در این بیش از سی و دوسال حکومت اسلامی، با عملکردهای سیاسی و قوانین ضدانسانی اسلامی اش، مردم کشور پهناوری چون ایران را به اسارت گرفته است. سران حکومت اسلامی، از مردم می خواهند خون دل بخورند؛ در فقر زندگی کنند و هر بلایی مقامات و مسئولین حکومت سرشان آوردند صدایشان در نیاید. اگر کوچک ترین اعتراضی کنند زندان و شکنجه و تجاوز و اعدام و سنگسار در انتظارشان است. بنابراین، با نقد و روشنگری نباید اجازه داد این بار سبزهای اسلامی، خاک به چشم جامعه بپاشند و به نام «جنبش آزادی خواهانه مردم ایران»، خیزش مردمی علیه حکومت اسلامی را به انحراف بکشانند.

شاید در این میان کسانی این گونه تعبیر کنند که موسوی و کروبی، به دلیل این که داخل کشور زندگی می کنند، مجبورند برخی عقاید و سیاست های خود را سانسور کنند. شکی نیست که چنین هم هست. اما هم فکران آن ها، برای مثال مهاجرانی و کدیور در خارج کشور به سر می برند؛ اتاق فکر جنبش سبز اسلامی تشکیل داده اند و بسیار سینه چاک تر از همه، از قانون اساسی حکومت اسلامی و حتی سیدعلی خامنه ای، این سردسته دزدان و آدم کشان دفاع می کنند و بر علیه  نیروهای چپ نیز موضع خصمانه ای دارند. بعلاوه کسانی که در منشور خود خواهان «محاکمه آمرین و عاملین» سرکوب دو سال اخیر مردم هستند می توانستند به جای دو سال، سی و دو سال بنویسند. چرا ننوشته اند دلیلش داخل کشور بودن و ملاحظه کاری سیاسی شان نیست، بلکه برعکس اگر چنین موضعی می گرفتند مستقیما پای خودشان هم به میان کشیده می شد. یعنی موسوی هشت و خاتمی هشت سال از عمر سی و دو سال حکومت را در دست داشتند و در همه سیاست های ریز و درشت حکومت اسلامی نیز دخیل بودند سئوال این است که آیا سانسور، سرکوب، ترور، زندان، شکنجه،اعدام و سنگسار را تخفیف دادند؟ و یا کدام تغییر قانونی را به نفع توده های مردم انجام داده اند؟! بنابراین، بی جهت نیست که آن ها، همواره تلاش می کنند آن تاریخ را ببندند تا پرونده جنایات شان رو نشود.

میر‌حسین موسوی و کروبی، به عنوان پرچمداران حرکت سبز اسلامی، رویای بازگشت به دوران «طلایی امام خمینی» را در سر می پروراند اما هنگامی که از آن ها سئوال می شود نظرتان در سرکوب های سال های اوائل انقلاب، کشتارهای سال های اوایل انقلاب، انقلاب ارتجاعی فرهنگی، کشتارهای سال 60 تا 62، پافشاری بر ادامه جنگ ایران و عراق، ترورهای فعالین سیاسی و فرهنگی در داخل و خارج کشور و به ویژه قتل عام چندین هزار زندانی سیاسی در بهار و تابستان 67 چیست؟ و شما چه نقشی در این سال ها داشتید یا برآشفته می شوند و یا بی جواب می گذارند؟! این سیاست یک بام و دو هوای موسوی از کجا نشئت می گیرد؟ شاید او، از یک سو ترس از این دارد که نفی امام و دوران سیاه دهه ۶۰، جایگاه گذشته و تاریخی او را زیر سئوال ببرد و از مقبولیت او در میان هوادارانش بکاهد. و از سوی دیگر، نقش مستقیم او در جنایات هولناک دهه هشت برملا شود. بنابراین، دست کم کسانی که از سیاست های موسوی - کروبی پیروی می کنند و یا خود را با سیاست های آن همراه می کنند نیز در مقابل این سئوالات قرار دارند و نمی توانند از خود سلب مسئولیت کنند. حتی کسانی چون ابراهیم نبوی، پا را فراتر می گذارند و بی شرمانه تاکید می کنند آن هایی که در سال 67 اعدام شدند دو سه درصدی کمونیست و مجاهد بودند که خوب شد اعدام شدند. ابراهیم نبوی که امروز طنز می گوید در کشتار 67، از معاونان وزارت کشور بود و امروز نیز برای حرکت سبز اسلامی سینه پاره می کند.

اما تجارب تاریخی و تحولات انقلابی اخیر در قاره آفریقا و آسیا برعلیه فقر و بی کاری و دیکتاتوری و هم چنین تظاهرات میلیونی کارگران در کشورهای غربی بر علیه نظم موجود، سران حکومت اسلامی و همه جناح های آن را به شدت نگران کرده است. چرا که این بار نوبت قداره بندان حکومت اسلامی است که با قدرت مردمی پایین کشیده شوند. بنابراین، دیگر زمان تغییرات قطره چکانی اصلاح طلبان حکومتی از بالا به سر رسیده است.

 

حداقل مطالبات کنونی مردم

امروز بر متوهم ترین افراد و جریانات نیز روشن است که دوره حاضر، دوره سقوط دیکتاتورهاست و حکومت اسلامی نیز در صف سقوط کنندگان قرار دارد. قطعا در جریان سقوط حکومت اسلامی، تمامی گرایشات سیاسی تلاش خواهند کرد اهداف و استراتژی خود را به جامعه ارائه دهند و یارگیری کنند. اما در عین حال همگان می دانند که امروز جامعه ایران، یک جامعه طبقاتی است و در چنین جامعه ای، طبقه کارگر به عنوان یکی از طبقات اصلی جامعه، از وزنه سنگین سیاسی و اجتماعی برخوردار است. طبقه کارگر با اعتصاب خود به راحتی قادر است چرخ اقتصادی حکومت را فلج کند و آن را به سقوط بکشاند. بر این اساس، هر جریانی که بخواهد در تحولات آتی جامعه ایران، نقشی ایفا کند ناچار است بر قدرت سیاسی - اجتماعی کارگران و محرومان و ستم دیدگان و نقش آن ها در تحولات جامعه، حساب باز کند.

اما در چنین شرایطی، فرض کنیم آن طور که باید و شاید طبقه کارگر و کلیه نیروهای چپ جامعه، نتوانند آلترناتیو طبقاتی خود را به کرسی بنشانند و قدرت سیاسی را کسب کنند. در چنین روندی نیز وضعیت جامعه ایران به نحوی تحول یافته است که هر گرایش سیاسی در جامعه ایران دست بالا را بگیرد نمی تواند در مقابل مطالبات و خواسته های اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی جامعه شانه بالا بیندازد. بنابراین، آن گرایشی که به قدرت می رسد مجبور است حداقل مطالبات جامعه را بپذیرد. در غیر این صورت چه لزومی داشت که جامعه این همه در مقابل وحشی گری های حکومت اسلامی ایستادگی کند و این همه بهای سنگین انسانی نیز بپردازد؟!

بنظرم حداقل خواست ها و مطالبات اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی که کارگران و محرومان و ستم دیدگان جامعه، آن ها را از هر حاکمیتی که در ایران به قدرت برسد مصرانه می خواهند، عبارتند از:

 

به رسمیت شناختن آزادی بیان، قلم، اندیشه، تشکل و اعتصاب؛

آزادی فعالیت همه نهادهای دمکراتیک اقشار مختلف مردمی، سازمان ها و احزاب سیاسی؛

آزادی فعالیت رسانه های مستقل؛

آزادی همه زندانیان سیاسی؛

آزادی مذهب و لامذهبی؛ مذهب باید کاملا امر خصوصی افراد تلقی شود و قوانین نیز طوری تنظیم گردد که خانواده های مذهبی نتوانند کوچک ترین محدودیتی برای کودکان دختر و زنان به وجود بیاورند؛

دین باید از دولت و آموزش و پرورش و دستگاه قضایی جدا گردد؛

همه قوانین زن ستیز لغو شوند و برابری زن و مرد در همه عرصه های اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی به رسمیت شناخته شود؛

لغو کار کودکان و تامین زندگی همه کودکان کار و خیابانی و خانواده آن ها؛

به رسمیت شناختن حقوق مساوی برای همه شهروندان کشور، مستقل از جنسیت، ملیت، مذهب و زبان؛

پایان دادن به سرکوب و آزار اقلیت های مذهبی؛

پرداخت فوری و یک جای دست مزدهای معوقه کارگران و تعیین سطح حداقل دست مزد آن ها براساس نیازهای خانواده های کارگری و تورم واقعی؛

لغو همه قوانین ضدانسانی و هرگونه شکنجه و اعدام و سنگسار؛

انحلال وزارت اطلاعات و همه نهادها و نیروهای امنیتی و سرکوبگر؛

بازداشت و محاکمه همه عاملان و عامران و کسانی که در بیش از سی و دو سال گذشته در سرکوب مردم و ترور و جنایات شهروندان کشور دست داشتند؛

بازداشت و محاکمه همه کسانی که در غارت و چپاول اموال عمومی مردم و جامعه نقش و دخالت داشتند؛

تدوین قانون اساسی جدید با دخالت مستقیم ارگان ها و نهادهای مردمی و نقد و بررسی رسانه ها، سازمان ها و احزاب سیاسی و نهادهای دمراتیک و غیره؛

تدوین قانون کار، توسط تشکل های کارگری و دخالت مستقیم توده کارگران؛

تدوین قوانین جزایی کشور براساس معیارها و ارزش های انسان دوستانه و با در نظر گرفتن حرمت و موجودیت انسان؛

توجه ویژه به مسایل زیست محیطی؛

 ...

 

جمع بندی

عموما سیاست های موسوی و کروبی و هم فکران شان، هنوز در قالب گفتمان حکومت اسلامی و قانون  اساسی آن جریان دارد. از این رو، حتی با یک گفتمان سکولار که جدایی دین از دولت و آموزش و پرورش و دستگاه قضایی است فاصله بسیاری دارد.

اساسا دین و مذهب، یکی از آن ابزارهای فکری در جهت به انقیاد کشیدن طبقات محکوم است که از دوران قدیم به سرمایه داری به ارث رسیده است. طبقه سرمایه دار، از دین در جهت حفظ و تثبیت حاکمیت خود در کنار ابزارهای معنوی دیگر سود برده است. هویت دینی و مذهبی، هم چون هویت ناسیونالیستی بر هویت طبقاتی و ستم طبقاتی سایه افکنده و بدین طریق طبقه کارگر و محرومان جامعه را به پیروی از طبقات حاکم فرا می خواند.

اما اگر حتی از کارنامه سیاسی موسوی و کروبی در حکومت اسلامی بگذریم سیاست ها و اظهارنظر آن ها در 22 ماه گذشته و منشور اخیرشان به روشنی نشان داده اند که همه تلاش آن ها، حفظ نظم موجود و حکومت اسلامی و قانون اساسی آن است. اما شعارها و نحوه اعتراضات معترضین در جامعه ایران، به سادگی نشان می دهند که جنبش اعتراضی و خیزش مردمی افق و چشم انداز جناح اصلاح طلبان حکومتی را دنبال نمی کنند. برای مثال، هنگامی که معترضین در خیابان، هم زمان تصاویر خمینی و خامنه ای را آتش می زنند پیام روشن و صریح شان این است که هیچ کدام از جناح های حکومتی را نمی خواهند و با کلیت حکومت اسلامی مخالفند. چرخ زمان و تحولات منطقه نیز به ضرر جنبش سبز اسلامی است و گرایشات مذهبی با هر نوع و مدلی به انزوا رانده می شوند. بسیاری از مردم ایران، به ویژه نیروی جوان، خواهان تغییرات بنیادی در همه عرصه های اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی در جامعه هستند که قطعا در حاکمیت جمهوری اسلامی و حتی اگر جناح اصلاح طلب نیز مجددا حاکم شود برآورده نخواهند شد. بنابراین، طبیعی ست که جنبش کارگری، جنبش زنان، جنبش دانش جویی، روشنفکران و هنرمندان و مردم تحت ستم، نباید اجازه دهند از حضورشان در اعتراضات به عنوان سیاهی لشکر سبزهای اسلامی بهره برداری سیاسی شود. از این رو، حضور آن ها در اعتراضات خیابانی مستلزم این است که با شعارها و مطالبات مستقل خود شرکت کنند.

از سوی دیگر، برخی از جریانات چپ، جنبش مردمی را که در سال 88 راه افتاد یک جا به کیسه سیاسی موسوی - کروبی ریختند. هر جنبشی که در حاکمیت دیکتاتورها در خیابان راه می افتد فازغ از این که فراخوان دهنده آن چه کسی و چه جریانی باشد موجی از مردم معترض و گرایشات مختلف سیاسی در آن شرکت می کنند تا آن جنبش را به دنبال اهداف و سیاست های خود بکشانند. هر کسی که در چنین خیزش عمومی مردمی شرکت نکند و یا آن را به حساب سبزهای اسلامی بنویسد کلاهش پس هواست و در بهترین حالت بی عملی و پاسیویسم سیاسی خود و جریانش را توجیه می کند. بعلاوه در شرایط موجود و به دلایل گوناگون، هیچ کدام از نیروهای اپوزیسیون به تنهایی نمی توانند فراخوان اعتصاب و تظاهرات سراسری بدهند بنابراین، طبیعی ست که مردم جان به لب رسیده به هر بهانه ای به فراخوان موسوی و کروبی و یا به دلیل هشت مارس، اول ماه می، چهارشنبه سوری، عید نوروز و هر امکان و توجیه دیگری به خیابان ها بریزند و خشم و نفرت خود را از حکومت جانی به نمایش بگذارند تا رفته رفته رهبری جمعی خود را نیز پیدا کنند. مهم تر از همه، در این حرکت های اجتماعی است که مردم و به ویژه جوانان هم فکران خود را پیدا می کنند و دست به خودسازمان دهی و خودرهبری می زنند. برای مثال، در شرایط موجود، سازمان دهی شورای محلات است که وسیع ترین نیروهای شاغل و بی کار، زنان شاغل و زنان خانه دار، پیر و جوان، باسواد و بی سواد، روشنفکر و هنرمند متهعد را در یک صف قدرت مند طبقاتی قرار دهد و مبارزه خود را سازمان یافته و هدف مند پیش ببرد بی شک سطح مبارزه کنونی علیه حکومت اسلامی را وارد فاز دیگر خواهد کرد. چنین سازمان دهی نه اراده گرایانه، بلکه نیاز امروز جامعه ماست. بعلاوه جنبش های اجتماعی نه با فراخوان کسی و جریانی راه می افتند و نه با فراخوان کسی تعطیل می گردند. اما روشن است که افراد و جریانات جدی و مبارز می توانند جنبش های سیاسی - اجتماعی را تقویت کنند و یا بر عکس، با اتخاذ سیاست های نادرست و سکتاریستی در آن خرابکاری کنند؛ اما نمی توانند مانع پیشروی جنبش طبقاتی کارگران و محرومان بشوند. هم چنان که سرکوب دولتی نیز تا جایی می تواند مانع پیشروی جنبش های اجتماعی شود اما دیر یا زود جنبش ها راه پیشروی خود را پیدا می کنند و تا روزی که حکومت را سرنگون نکنند و بدیل آن را به وجود نیاورند از پای نمی نشینند.

در شرایط موجود و در حالی که اول ماه می روز جهانی کار را نیز در پیش داریم فعالین تشکل های کارگری و هم چنین فعالین شناخته شده و مورد اعتماد کارگران، فرصت مناسبی دارند که منشور و یا پلاتفرم طبقاتی طبقه کارگر را که دست کم حمایت بخشی از طبقه را در پشت سر خود داشته باشد تدوین کنند و انتشار دهند. پیرامون این منشور نیز در کارخانه ها، کارگاه ها، اماکن عمومی و جامعه کارگران و بی کاران و مردم معترض را متحد و متشکل کنند. همین روند سازمان دهی را نیز می توان در جنبش زنان، جنبش دانش جویی، جمع های روشنفکری و هنری و هم چنین بخش های دیگر جامعه چون آموزش و پرورش و بخش خدمات نیز پیگیری کرد. بنابراین، تشکل و مبارزه متحد و هدف مند ضروری ترین نیاز همین امروز جامعه مان است. پس نباید آن را به فردا و فرداها موکول کرد. شاید فردا برای دست زدن به انقلابی دیگر، خیلی دیر باشد!

مسلم است که بحث بر سر عشق به انقلاب و ایدئولوژی نیست. اساس بحث حرمت و موجودیت انسان و نیازها و آزادی هایش که سی و دو سال است، هم چنان توسط حکومت اسلامی لگدمال می شود و هر روز نیز قربانیان بیش تری از جامعه مان می گیرد. اساسا کارگر و هر انسان دیگری را نیازها و ضرورت های زندگی به میدان مبارزه می کشاند و به سوی آگاهی سوسیالیستی هدایت می کند نه ایدئولوژی و تحلیل ها و تئوری های من درآوردی و آن چنانی.

به امید این که خیزش مردمی ایران، با قدرت مبارزاتی خود هر چه زودتر بتواند با آزادی همه زندانیان سیاسی و هم چنین تحمیل دیگر مطالبات خود در همه زمینه های اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی بر حکومت اسلامی، فضای سیاسی کشور را باز کند تا در چنین فضایی، مردم آزاده سرنوشت خود را مستقیما به دست خویش رقم بزنند.

 

پنج شنبه بیست و پنجم فروردین 1390 - چهاردهم آپریل 2011

منبع: سايت ديدگاه




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
بهرام رحماني:



در پیوند با این مطلب نظری ثبت نشده است.

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.