شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

چهارشنبه ۲۷ تير ۱۳۹۷ - ۱۸ ژوئیه ۲۰۱۸



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

سال زیبا - بخش دوم : معضل ایران

بيژن نيابتي

ویژگی اخص قیامها در منطقه خاورمیانه بزرگ این است که توده ها  در خیابان حضور دارند اما حضور یک اپوزیسیون سازمانیافته در پیشاپیش قیام محسوس نیست . به عبارت بهتر و در کادر اصطلاحات قدیم شرایط عینی برای ارتقاء قیامها به انقلاب در ایده آل ترین وجه خود موجود است . اما  شرایط ذهنی و عنصررهبری کننده درصحنه حاضر نیست . یعنی از اساس آلترناتیو ، وجود خارجی ندارد . یعنی  باید ابتدا به ساکن و تازه درجریان قیام به آماده سازی " آلترناتیو مطلوب" پرداخت . پس تا آنجا که به "طرح خاورمیانه بزرگ" برمیگردد اوضاع ، جدای از بالا بودن ریسک غیرقابل کنترل بودن "عنصراجتماعی" ، درمجموع  بر وفق مراد است . یعنی عجالتا تهدید انقلاب اجتماعی وجود ندارد . این همان پاسخ راهگشایی است به آن پرسش کلیدی معروف دررابطه با اولین قیام موفق درشمال آفریقا که برای بسیاری درایران مطرح بوده و هست . اینکه چرا " تونس" تونس . ولی "ایران" نه تونس ! 

 

تونس باید می توانست ! انقلاب ! فیسبوکی می بایست یک شاخصی می داشت . دو سال پیش این تجربه در ایران به سختی شکست خورده بود . 12سال پیش ازآنهم  پروژه علم کردن "اسلام مدره" درمقابل "اسلام بنیادگرا" درایران  با محمد خاتمی نیز شکست خورده بود ولی در ترکیه  با "رجب طیب اردوان" به پیروزی رسید . چرا که ایران نه ترکیه بوده و نه تونس هست . بدون خنثی کردن ارتشی که هر ده سال یکبار در ترکیه کودتا می کرد  و افسار خرد و کلان را در دست داشت ، امکان نداشت نیرویی درترکیه ، هم قانون اساسی و مناسبات قدرت را به چالش بگیرد و هم درعین حال بر اسب قدرت افزایش یابنده  "اسلام بنیادگرا" دهنه و افسار بزند . بدون خنثی کردن ارتش در تونس هم امکان نداشت در کمتر از یک ماه بوی انقلاب یاسمین ! سراسر خاورمیانه عربی را معطر کند .

 

ترکیه و تونس ومصریک وجه مشترک داشتند . درهرسه کشور نه تهدید آلترناتیو انقلاب موجود و نه ارتش وصل به داخل بود . عین این داستان در یمن هم اتفاق خواهد افتاد ولی در سوریه نه ! اگرچه حدت و شدت تضادها درسوریه بسا بیشتراز یمن است . چرا که در سوریه ارتش وصل به بیرون نیست . همانطور که در لیبی هم نیست . همانگونه که به اضعاف در ایران هم چنین نیست . در اینجاست که دیگر انقلاب مخملی پاسخ ندارد . در اینجاست که دیگر جنگ یگانه پاسخ "طرح خاورمیانه بزرگ" به معضل دیکتاتورهای ناوابسته هست . در سوریه البته اوضاع بسیارمتفاوت است . نه آمریکا و نه صدباربیشتر از آن اسرائیل ، خواهان تغییر نظام در سوریه هستند ! رژیم بعث سوریه اگرچه دشمن تئوریک اسرائیل است اما دشمنی است قابل محاسبه  و قابل اعتماد ! این رژیم از سال 1967 به اینطرف یعنی در ظرف مدت 44 سال درکنارمصر همواره تضمین کننده امنیت و ثبات درمرزهای اسرائیل بوده  و هست . بی ثباتی در مرزهای اسرائیل آخرین چیزی است که می تواند در محاسبات هزینه  و سود در رابطه با طرح مورد اشاره به ریسک گذاشته شود . به همین دلیل هم بوده که من برخلاف بسیاری که پس از تهاجم نظامی آمریکا به عراق ، نوبت بعدی را برمبنای "ئئوری دومینو" متعلق به سوریه می دانستند ، هرگز چنین احتمالی را واقعی نمی دانسته  و همواره روی ایران تاکید داشته و دارم .

 

بالغ شدن قیام به یک انقلاب سیاسی و ارتقاء آن به یک انقلاب اجتماعی از اساس مربوط می شود به ماهیت عنصرذهنی .  یعنی بازهم با استعانت از همان اصطلاحات قدیمی اگر بالاخره قبول داشته باشیم که "انقلاب امرتوده هاست" ، ارتقاء آن  اما تماما به ماهیت "عنصررهبری" مربوط می شود . عدم ارتقاء انقلاب ضد سلطنتی  در ایران به یک انقلاب اجتماعی و تبدیل آن به ارتجاعی خلص ، علاوه بر پارامترهای تاثیرگذارنده ای  چون ذهنیت ارتجاعی توده ها ، بی تجربگی  و سازمان نایافتگی انقلابیون ، نقش مخرب عامل خارجی  و ...  اما یک عامل تعیین کننده بیشتر نداشت و آن ماهیت  رهبری انقلاب بهمن بود . حضورعنصرانقلابی در راس حاکمیت پسا انقلاب در ایران ، اساسا معادله قدرت را نه فقط در ابعاد منطقه ای که در ابعاد جهانی نیز برهم می زد و پتانسیل شگفت انگیز "عنصراجتماعی" را به جای تلف کردن در جهنم جنگ و سرکوب ، درخدمت  انقلاب جهانی قرار می داد . امروز هم همین ماهیت عنصرذهنی هست که سبب شد در تونس و مصر انتقال مسالمت آمیز قدرت سیاسی از فرد به ساختار صورت بگیرد و در ایران نه ! 

 

معضل ایران ، معضل آلترناتیو مطلوب

 

هدف "جناح بازها" تحقق انقلاب مخملی در ایران و در صورت امکان ناپذیر بودن آن استفاده از قوه قهریه است . آنان در ابتدا ابلهانه تصور می کردند که با تبدیل عراق به الگوی دمکراسی لیبرال و با نشان دادن قدرت نظامی فائقه تنها ابرقدرت موجود ، براساس "نئوری دومینو" دیکتاتوریهای خاورمیانه و آسیای مرکزی و شمال آفریقا ، یکی پس ازدیگری بدامن انقلابات مخملی خواهند افتاد . هرکجا نیزکه این دیکتاتوریها بی هراس از قدرت نظامی قهار حاضر در منطقه حاضر به عقب نشینی در مقابل انقلابات ! فیس بوکی نبوده و به سرکوب  مردم حاضر در خیابان  بپردازند ، خودبخود دخالت نظامی برای نجات جان انسانها ! براساس قوانین بین المللی از جمله " آر تو پی" به معنی مسئولیت حفاظت و .. مشروعیت می یابد . این پیام را همه آنانی که باید درخاورمیانه بزرگ بگیرند گرفته بودند. از قذافی در لیبی تا علی عبالله صالح در یمن . قذافی دستهایش را بالا برده و با پذیرش کلیه عواقب عقب نشینی به اردوگاه غرب می پیوندد و درهای لیبی را تماما بروی "جامعه جهانی" ! می گشاید . در یمن نیز به نقل ازعلی عبدالله صالح گفته بودند : یا ما خود سرمان را داوطلبانه اصلاح خواهیم کرد ویا آمریکا موهایمان را ازته خواهد زد.

 

رژیم "جمهوری اسلامی" نیز پیام را می گیرد . آنها که در جریان دو جنگ درعراق و افغانستان کمال همکاری را با نیروهای موسوم به ائتلاف داوطلب  بویژه در افغانستان داشته اند ، کمی پس از اشغال عراق درهمین روزها یعنی درماه مه 2003 ، طرح جامعی را که شامل کلیه مسائل مورد اختلاف با ایالات متحده هست  با واسطگی دولت سوئیس تقدیم کاخ سفید می کنند . برای رژیم  که بیشترازهرکس دیگری با طرح خاورمیانه بزرگ آشنا هست ، مثل روز روشن است که هدف بعدی خود اوست . در اين طرح ، ايران نه تنها از کمک به ثبات درعراق و دست برداشتن از حمايت گروه های فلسطينی سخن به ميان آورده بود ، بلکه پيشنهاد داده بود برای خلع سلاح حزب الله لبنان نیز تلاش کرده  و ضمنا تمام فعاليت های هسته ای خود را نیز شفاف کند .

در مقابل ، تنها خواست رژیم یک تضمین امنیتی ناقابل از جانب آمريکاست. فقط همین ! این طرح  توسط  دولت جرج دبلیو بوش که سرمست از دو پیروزی نظامی پی درپی خدا را بنده نبود به سادگی رد می شود . لاری ويل کينسون، رئيس دفتر کالين پاول، وزيرخارجه وقت آمريکا، می گويد: "تنها چيزی که من ديدم گزارشی بود از اينکه نامه ای دريافت شده و پاسخ شرم آوری که از طريق سوئيسی ها برای ايران فرستاده شد . بنا به گفته ويل کينسون در رابطه با واکنش واشنگتن ، ماجرا با یک جمله "ديک چینی" معاون رئیس جمهور مبنی بر اینکه "ما با شر صحبت نمی کنيم" خاتمه می یابد .

 

یکسال بعد در ژوئن 2004 ، دولت آمریکا اعلام می کند که نیروهای سازمان مجاهدین مستقر در قرارگاه اشرف ، مشمول کنوانسیون چهارم ژنو می شوند . رد مصالحه با رژیم در 2003 و دادن استاتو به قدرتمندترین اپوزیسیون سرنگونی طلب آن در 2004 که به معنای تضمین حفظ ظرف ارتش آزادیبخش مجاهدین درعراق بود ، تردیدی برای رژیم بجا نمی گذارد که سیاست "تغییر رژیم" ، سیاست غالب در ایالات متحده  آمریکاست . برای رژیم دو راه بیشتر متصور نبود . یا تسلیم و یا تقابل . تسلیم در شرایط مشخص ایران و دخالت عواملی چون نفرت گسترده اجتماعی و حضور یک مقاومت سازمانیافته در کنار مرزها هیچ معنایی جز خودکشی نداشت . بنابراین می ماند تنها سیاست درست یعنی سیاست تقابل که اگرچه مرگ آور است اما بسا بهتر از خودکشی هم به عمر رژیم می افزاید و هم در نهایت مرگی است با عزت ! علاوه بر این از قدیم هم گفته اند که بهترین دفاع ، حمله هست . این سیاست البته ریسکها ، عواقب و الزاماتی را بدنبال داشت که  از آنها گریزی نبود . چهارسال پیش این الزامات را طی مقاله ای چنین فرموله کرده بودم .

 

" الزامات تقابل

 

ـ اولين الزام  سياست تقابل ،  تکپايه  شدن رژيم است .

ـ دومين الزام  ، صدور بحران به خارج از مرزهای خودی و مديريت بحران در آنجاست .

ـ سومين الزام ، مسلح شدن به تکنوژی هسته ای  به منظور ساختن به اصطلاح " بمب کثيف" قابل استفاده  در عمليات انتحاری  در کشورهای اروپا ، آمريکا و آسياست .

 

لازم به توضيح است که تبليغات ارتش رسانه ای تحت حاکميت "سرمايه متمرکزيهود" مبنی بر تهديد مسلح شدن رژيم به کلاهکهای هسته ای و موشکهای بالستيک ، خزئبلاتی است که تنها  در کادريک جنگ روانی  گسترده بدرد آماده کردن فضای جوامع غربی در رابطه با ضرورت تهاجم نظامی به ايران می خورد و ديگر هيچ . وگرنه برای هرکسی که کوچکترين اطلاعی در اين زمينه داشته باشد ، واضح و مبرهن است که حتی به فرض محال در صورت دستيابی ارتجاع حاکم بر ايران بر امکان ساختن کلاهکهای هسته ای  و موشکهای بالستيکی که توان حمل اين کلاهکها را داشته باشند ، پيش ازخارج شدن موشکهای مذکور از فضای ايران و يا هر کشور ديگری ، توسط سپر حفاظت موشکی ايالات متحده ، منهدم خواهند گرديد . دستيابی ايالات متحده به اين تکنولوژی که حاصل پروژه "جنگ ستارگان" بود ، برخلاف تحليلها و تفاسيررسمی ، دليل عمده و اساسی شکست اتحاد شوروی در پايان"جنگ سوم" موسوم به جنگ سرد و فروپاشی بلوک شرق بود. منهدم کردن موفقيت آميز يک ماهواره در فضا توسط موشک پرتابی از سوی ارتش "جمهوری خلق چين" در ماه های اخيرهم تنها درهمين کادر و در راستای آمادگيهای ضروری  ابرقدرت آينده  به مثابه هدف نهايی "جنگ چهارم" در مقابله با ايالات متحده  می باشد که البته اين بحث ديگری است .

 

ـ چهارمين الزام تغييرساختاری درسازمان رزم نيروهای مسلح جمهوری اسلامی وسازماندهی نوين درکادرجنگهای نامتعارف  می باشد .

ـ پنجمين الزام ، سازماندهی هسته های ترور در کشورهای دوست آمريکا درجهان بويژه در کشورهای  اسلامی است .

ـ ششمين الزام بسيج خيابانهای خاورميانه به منظورمتزلزل کردن حاکميتهای وابسته به آمريکا و ايجاد زمينه های اجتماعی به منظورتسهيل عضوگيری برای هسته های ترورازطريق سوارشدن برموج نفرت عميق شونده وبحق توده ها عليه اسرائيل است.

ـ هفتمين الزام متمايل شدن به چين و روسيه و سوار شدن بر تضادهای موجود ميان اروپا و آمريکا در کادر استراتژی "جهان چند قطبی " و در تقابل با استراتژی "جهان تک قطبی" است.

ـ هشتمين و مهمترين الزام کنترل مطلق درداخل می باشد .  معادله کنترل در داخل دو موئلفه دارد :

 

1 ــ پاسيفيزم بدنه اجتماعی از طريق اعمال رعب و وحشت و حاکميت ترور

2 ــ منحرف کردن نخبگان از طريق ترويج  گفتمان سازيهای مورد نظر رژيم  "

 

بحران جنگ، صف بنديهای نوين ـ  7 آذر 1386

 

2005 سالی است که "بازها" قصد تعیین تکلیف با رژیم "جمهوری اسلامی" را دارند . به لحاظ محاسبات نظامی در طرح  بازها هردوسال یکبار نوبت به یکی از کشورهای مشمول "طرح خاورمیانه بزرگ" می رسد . پس از تهاجم نظامی به یوگسلاوی در 1999 که البته خارج طرح  ولی در ارتباط مستقیم با آن است ، در 2001 حمله به افغانستان را داریم و در 2003 تهاجم نظامی به عراق را . بدلیل نقش محوری ایران در کلیت طرح ، تعیین تکلیف رژیم مربوطه در شکست یا پیروزی کل طرح اهمیت تعیین کننده دارد . عقب نشینیهای ذلیلانه رژیم درسالهای آخردولت خاتمی بخشی ازدولت آمریکا را متقاعد کرده است که بجای تهاجم مستقیم نظامی ، ابتدا باید بدنبال ایجاد انقلاب مخملی در ایران بروند و گزینه نظامی را بگذارند بعنوان آلترناتیو شکست پروژه فوق الذکر. از قضا این سال ضمنا مصادف است با انتخابات ریاست جمهوری در ایران . یعنی شرایطی که با اتکاء به آن معمولا پروژه انقلاب مخملی کلید می خورد . مطابق این پروژه ، معمولا پیش از انتخابات یک آلترناتیو مطلوب با یک یا چند چهره وجیه المله در راس آن دست سازی می شود و پس از انتخابات هم این آلترناتیو ،"توده ها" را در اعتراض به انتخابات به خیابان می کشاند و نهایتا ترکیبی از "فشارازپایین ، چانه زنی ازبالا" با زنجیره ای از فشارهای گسترده بین المللی و تهدید دخالت نظامی ، رژیمهای متعارف استبدادی را واداربه عقب نشینی کرده و بدینترتیب انتقال مسالمت آمیز قدرت سیاسی صورت می پذیرد . تا این تاریخ عجالتا ، این تجربه موفق بترتیب در گرجستان 2003 ، اوکرائین 2004 ، و آخرین آن همین سال 2005 درقرقیزستان پیاده شده است.

 

موفقیت پروژه انقلاب مخملی  در گرو دو پارامتر اصلی است . وجود یک رژیم متعارف  و حضور یک آلترناتیو مطلوب . هیچ کدام اینها در ایران موجود نیست . نه رژیم شترگاو پلنگ اسلامی متعارف است و نه ، تنها آلترناتیو موجود یعنی آلترناتیو عرضه شده توسط مجاهدین مطلوب ! اولی جلوی به خیابان آمدن "توده ها " و از آن مهمتر در خیابان ماندنشان را گرفته و دومی ظاهرا فضای شکل گیری آن آلترناتیو کذایی را قفل کرده است . به این اعتبار می توان خط غالب در سیاست خارجی آمریکا در این سالها را بهتر فهم کرد . این سیاست همواره بر روی دو مولفه حرکت می کرده است . مولفه اول تلاش بی فرجام درراستای متعارف کردن رژیم اسلامی است ، مولفه دوم اقدامات عملی در جهت متلاشی کردن سیاسی و فیزیکی آلترناتیو نامطلوب . اگراین سیاست کلان در رابطه با ایران درست تحلیل شده باشد ، آنگاه دیگر کل عملکرد دستگاه سیاست خارجی ایالات متحده چه در رابطه با رژیم و چه در رابطه با مجاهدین خلق بسا بسا قابل فهمتر خواهد بود .

 

با اینحال این سیاست در سال 2005 شکست سختی می خورد . نه رژیم متعارف می شود و نه مجاهدین نابود و از صحنه حذف می شوند . برعکس رژیم "جمهوری اسلامی" سیاست تقابل با آمریکا را با پذیرش کلیه عواقب آن در پیش گرفته و تک به تک به عملی کردن الزامات تقابل می پردازد . اولین الزام تقابل یعنی تکپایه شدن رژیم با انتخابات اینسال متحقق می شود . خامنه ای نه اجازه اعتراض به اصلاح طلبان رانده شده از نظام را می دهد و نه درمیان اپوزیسیون مخملی رژیم ، اصلا جسارتی  یافت می شود که به اعتراض برخیزد .

 

همین سال دومین الزام تقابل یعنی صدور بحران به خارج از مرزهای خودی درعراق به آزمایش گذاشته می شود . هدف غرق کردن نیروهای نظامی آمریکا در باتلاق عراق است . سیاستی که با به خاک و خون کشیدن عراق از سویی و بدست گرفتن حاکمیت آن از طریق انتخابات دمکراتیک ! از سوی دیگر عملی می شود . تنها اپوزیسیون سازمانیافته رژیم سابق عراق که نزدیک  به یک ربع قرن در ایران ساخته و پرداخته شده  از مرزها گذشته و بر سفره حاضر و آماده ای که شیطان بزرگ برایشان مهیا کرده است می نشینند . رژیم "جمهوری اسلامی" در یک فرار به جلوی تماشایی به داخل عراق می خزد .

 

با شکست اولین خیز به سمت انقلاب مخملی ، آلترناتیو تهاجم نظامی دوباره بروی میز سیاست خارجی ایالات متحده می آید . این شق که یکسال بعد یعنی سال 2006 با تهاجم جنایتکارانه اسرائیل به خاک لبنان عملی می شود ، با شکست فصیحت بار دولت حرامزاده درجنگ 33 روزه لبنان ، موقتا ازروی میز برداشته می شود . با این جنگ عمق استراتژیک جمهوری اسلامی تا مرزهای اسرائیل امتداد می یابد . سیاست صدور بحران در 2007 به فلسطین  کسیده  و به جدایی نوارغزه از کرانه باختری رود اردن و حاکمیت مطلق حماس در این سرزمین می انجامد . دراینسال ایران ازشمال و جنوب با سرزمینهای اشغالی همسایه می گردد !  و عمق استراتژیکش فلسطین را نیز در بر می گیرد .

 

تمام تلاش رژیم این است که تا انتخابات 2008 در آمریکا  و بیرون رفتن عروسک "جناح بازها" از کاخ سفید ، جلوی حمله نظامی را به هر قیمت بگیرد . به همین دلیل در کنار تداوم مداخله در هرکجا که بتواند از جمله حفظ  حداکثرفشار ممکن بر روی عراق ، سال 2008 را به افغانستان اختصاص داده  و با تمام قوا به دامن زدن عملیات نظامی برعلیه نیروهای ائتلاف و در راس آن آمریکا پرداخته و با پول و سلاح  و امکانات لجستیکی و دررو خارجی به یاری طالبان و القاعده یعنی دشمنان خونی دیروزی خود می پردازد . اوضاع در افغانستان چنان بهم ریخته می شود که اولین کار رئیس جمهور جدید در رابطه با ادامه جنگ سلف خود ، اعلام بیرون کشیدن نیروهای نظامی آمریکا ازعراق و تمرکز بیشتر در افغانستان می شود .

 

سال 2009 ، برآیند شکست استراتژیک "جناح بازها" در رابطه با "طرح خاورمیانه بزرگ" است . رژیم "جمهوری اسلامی" تا اینجا تنها یک نبرد برسرحفظ خود را برده است . ولی جنگ  همچنان ادامه می یابد . سیاست جدید کاخ سفید تا آنجا که به شیوه ها و متدها و سبک برخوردها برمی گردد ، بکلی با گذشته متفاوت است . اگرچه در کل استراتژی کوچکترین تغییری ایجاد نمی گردد . سیاست ساده و قابل فهم ! دولت جرج دبلیو بوش که شمشیر را از رو بسته و به جنگ با بشریت آمده بود ، جای خود را به سیاست مزورانه بارک اوبامایی می دهد که با لبخندی بر لب و خنجری در پشت پنهان  به جد خواهان تعامل با بشریت است . بدیهی است که این سیاست تعامل بیش ازهمه شامل رژیم "جمهوری اسلامی" هم می گردد . تشخیص اینکه این سیاست جدید برایکنارآمدن با رژیم ایران است و یا برای کنارزدن  آن ، در آغاز برای خیلی ها مشکل بود . هنوز هم هست ! ولی رژیم حاکم بر ایران خود در این رابطه توهمی ندارد . اشاره خامنه ای به دست چدنی اوباما با دستکش مخملی حکایت از همین تشخیص درست دارد .

 

علیرغم آمدن "سیاستی دیگر" در کاخ سفید ، رژیم  با جدیت به عملی کردن الزامات تقابل وفادار می ماند . تلاش بی دنده و ترمز برای دستیابی به تکنولوژی هسته ای در کنار آماده سازی حزب الله لبنان  و سپاه پاسداران ایران برای  ورود به "جنگ غیرمتعارف" و تغییرات ساختاری در نیروهای دریایی و هوایی و زمینی آن در انطباق با الزامات نبرد نامتعارف ازسویی و دمیدن بر آتش نفرت ضد صهیونیستی ـ ضد آمریکایی توده های خاورمیانه بزرگ ازسوی دیگر ، فعالانه ادامه می یابد . تمامی اینها که در کادر خنثی کردن تهدیدهای بافعل و بالقوه صورت می گیرند علیرغم ظاهر تهاجمی آن اساسا خصلت تدافعی دارند . خنثی کردن تهدیدات بالقوه و بالفعلی که بدنبال حذف نظام مقدسند با هدف حفظ نظام  بهرقیمت . در شماراین تهدیدات جای یک دشمن وفادار! قدیمی که هیچگاه و هیچ روز و شبی خواب رژیم تازیانه و دار را ترک نگفته ، هرگزخالی نبوده است . مجاهدین و ارتش آزادیبخششان و خواست بی تنازل سرنگونی قهرآمیزتام وتمام رژیم حاکم برمیهن در زنجیرشان . دشمنی که هرکار نتوانسته که بکند یک کار را بخوبی به سرانجام رسانیده  و آن حفظ سازمان رهبری کننده انقلاب نوین مردم ایران بهرقیمت است . سازمانی که هم بخشی ازمشکل آلترناتیو مطلوب برای ایران است و هم بخشی از راه حل آن ! بسته به اینکه هرکس چگونه بدان بنگرد .

 

برای خود رژیم بی هیچ تردیدی هیچ تهدیدی جدیتر و خطرناکتر از مجاهدین و حضور ظرف ارتش آزادیبخششان در"جوار خاک میهنشان" نیست . این برای هرکس که محل تردید باشد برای خود رژیم تردیدبردار نیست . برای فهم این واقعیت اصلا نیازی نیست که به تبلیغات مجاهدین گوش کرد . فقط کافی است به حجم تبلیغات دیوانه وارخود رژیم برعلیه آنان گوش فرا داد . فقط همین ! ازابعاد "تاثیر" است که می توان پی به ابعاد "موثر" برد . یکی ازعوامل جلب توجه کانونهای قدرت جهانی به مقوله مجاهدین در گرماگرم "نبرد آلترناتیوها" نیز بدون شک همین موضوع است .

 

اتفاقات اخیردراشرف و موضعگیریهای سیاسی در ارتباط با آن چه در ابعاد جهانی و چه در کادر نیروهای سیاسی ایرانی نیز چیزی جزادامه همین نبرد آلترناتیوها نیست . نفس موضعگیریهای متعاقب تهاجم به اشرف که هنوزهم ادامه دارد نشان از تولد یک تعادل جدید در سپهرسیاسی ایران دارد . حجم موضعگیریهای سیاسی بویژه درمیان جامعه ایرانی در ربع قرن اخیر و از مقطع اعلام انقلاب ایدئولوژیک درونی مجاهدین براستی بی سابقه بوده است . تعادل جدیدی که خود دوسال ونیم پیش و در آستانه رویارویی مستقیم  مجاهدین و دولت نوری المالکی آنرا حاصل یک "رویارویی پرشگون" دانسته بودم . آنروزها بسیاری با شگفتی می پرسیدند که آخر"شگون" این رویارویی خونین و مخاطره آمیز دیگرچه صیغه ایست ؟ و من تنها می گفتم : تعادل جدید ! بسا متفاوت ترو درمقایسه با پیش چندین مدارکیفی فراترازآن. مهم آن بهایی نیست که می پردازید ! بل آن چیزی است که بدست می آورید . مهم آنهایی نیستند که می روند ، آنان که می مانند هستند که ارزش استراتژیک دارند .

 

البته این برای آن ارگانیسمی که دو دستی به زندگی چسبیده است قابل فهم نیست. قابل فهم نیست که در دنیایی که آدمهایش برای منافع شخصی همدیگر را پاره پاره می کنند ، در دنیایی که همه دربدر بدنبال ساحل امنی برای نجات خود  می گردند ، انسانهایی نیزپیدا می شوند که سواحل امن  و جویبارهای حقیر زندگی معمول را با عشق رسیدن به دریا پس پشت می گذارند و خود را به امواج خروشان می سپارند . براستی چگونه می شود این مقوله ساده  را به آنهایی که مدام  بدنبال رسانیدن مجاهدین اشرف به یک مکان امن هستند فهمانید که خانمها و آقایان محترم ! آنهایی را که شما زور می زنید تا به ساحل امنشان رسانید ، دیریست که عطای این امنیت و آرامش را به لقای امنیت شمایان بخشیده وبه میان آتش و دهان شیر فرو رفته اند. آیا فهم این معادله تک مجهولی اینچنین دشوار است که می شود کسی امنیت زندگی موجود در اروپا و آمریکا و کانادا  و ...   را رها کرده  و زندگی ناامن در عراق را گزیده باشد تنها به این دلیل ساده که بیش از آنکه برایش نفس "آن زندگی" مهم باشد ، شان "این زندگی" است که اهمیت دارد .  نفس زندگی "ارزش" نیست . چگونه زیستن "ارزش" است . برای او زندگی امنی که بر روی زانوان است یک پاپاسی هم ارزش ندارد ."نفس انسان" اگرچه درجای خود مهم است اما این "شان انسان" است که "ارزش" است . به همین دلیل هم هست که برای من انسانی که ایستاده  و مقاومت می کند شایسته حمایت است نه آنی که نشسته است و التماس می کند . حمایت از اولی وظیفه عنصرانقلابی است و گرفتن دست دومی مشغولیت فعال حقوق بشری ! که بوفور هم یافت می شود . اولی مدام در کشاکش و چالش است و دومی پیوسته در پی سازش . یکی ایستاده  میمرد و آنگاه به خاک می افتد  و دیگری پیش از آنکه بمیرد ، دیر زمانی است که به خاک افتاده است . یکی با "پرداخت" احیا می شود  و یکی تنها با "دریافت" مستمراست که اصلا برسرپا ایستاده است . میان ایندو تفاوت از زمین تا آسمان است .

 

گفتم که ابعاد موضعگیریهای شخصیتها و نیروهای سیاسی ایرانی دررابطه با تهاجم نظامی به اشرف درربع قرن اخیر بی سابقه بوده است . حتی قابل مقایسه با حمله مشابه به اشرف درمرداد ماه دوسال پیش هم نیست . از اضداد مجاهدین گرفته تا رقبای سیاسی و مدعیان رهبری  و مبارزه  و تا صف دلسوزان و دلسوختگان ! و معلمان اخلاق و غرغرکنان حرفه ای  تا ....

 

محتوای این موضعگیریها چندان مهم نیست . اما دریک چیزتردیدی نیست ، کمیت و کیفیت متفاوت آنها حاصل تغییرماهیت مجاهدین و نیروها و جریانات دیگرنیست . موازنه قدرت جدیدی می رود که در تقابل با رژیم "جمهوری اسلامی" شکل بگیرد. این همان "تعادل جدیدی" است که برحمایت دوست و احترام رقیب و وحشت دشمن افزوده است . تعادلی که دیگرابعاد گسترش یابنده بین المللی بخود گرفته و پای موضعگیری دولتهای بزرگ ، سازمان ملل متحد و اتحادیه اروپا را درموضوع اشرف به میان کشیده است . آری ! همان "تعادل جدیدی" که حاصل یک رویارویی  پرشگون و البته پرهزینه بوده و هست و بازهم تا فرجام نهایی چنین خواهد بود . اگر کسی فکر می کند که این تعادل همینطوری شکل گرفته ، سخت درخطاست . این "تعادل جدید" ، حاصل هیچ چیز نیست جز پایداری غیرمنطقی ! مجاهدین در حفظ و حراست ازاشرف به مثابه یک "پارامترقدرت"  و یک "وزنه ژئوپلیتیک" در پروسه تغییر رژیم در ایران . هراس رژیم از اشرف هم درست ازهمین نقطه شروع  و درهمین نقطه نیز پایان می گیرد . مگراینکه کسی فکرکند دلیل منطقی برای تلاش غیرمنطقی ! تمامیت رژیمی که از بام تا شام خود را به درو دیوار می زند تا اشرف را جمع کند ، یا ضدیت ژنتیک با مجاهدین است یا دلسوزی برای رزمندگان آن !

 

پس اگراین موضوع واقعیت داشته باشد که نفس وجودی اشرف و بودن مجاهدین درعراق ، تهدیدی واقعی برای تمامیت رژیم بشمار می رود که می رود ، اگرمسئله یک این رژیم جمع کردن اشرف درعراق هست که هست ، بنابراین هرگونه فشار به مجاهدین در رابطه با ترک اشرف با هربهانه و استدلال حقوق بشری هم که در پشت آن خوابیده باشد ، آگاهانه یا  ناآگاهانه بازی درزمین رژیم "جمهوری اسلامی" است و لاغیر .

 

نتیجه می گیرم ، تا زمانی که خود رزمندگان اشرف خواهان حفظ ظرف ارتش آزادیبخش در عراق بوده و حاضر به پرداخت بهای آن (هر بهایی) نیزهستند ، بنابراین موضعگیری درست و اصولی فشارهمه جانبه بردولت عراق مبنی بر رعایت حقوق قانونی مجاهدین اشرف  و احترام به مفاد کنوانسیون چهارم ژنو می باشد و نه چیزدیگر . مگر آنکه کسی خود را در نقش دایه دلسوزتر از مادر برای مجاهدین اشرف ببیند و برای خود رسالت سر و سامان دادن به زندگی ! آنان را درنظرگرفته باشد . شاید ذکر این نکته ضروری نباشد که تاکید من بر حفظ اشرف به هر قیمت به مفهوم دفاع از استراتژی مجاهدین نیست . چرا که هرکس که با نظریات من آشنا باشد ، بخوبی می داند که من از فردای فروغ جاویدان و بویژه پس از مرگ خمینی و عملیات تدافعی مروارید ، معتقد به تغییر استراتژی بوده و هستم . اینرا که استراتژی درستتر را "سازماندهی قیام درشهر" دانسته  و  می دانم . اینرا که کانون استراتژیک نبرد تمامیت مردم ایران با تمامیت رژيم "جمهوری اسلامی" را نه اشرف که خیابانهای ایران دانسته و می دانم . اینها و بسیاری دیگر را نیز بارها نوشته و گفته ام  و ضرورتی در تکرار آن نمی بینم .

 

می خواهم بگویم که بحث ضرورت حفظ اشرف برای من یک بحث استراتژیک نیست . اما به لحاظ تاکتیکی و در کادر الزامات سرنگونی و بحث آلترناتیو و ازهمه مهمتر حساسیتهای دشمن ، برایم فوق العاده حائز اهمیت است . گذشته از آنکه در عرف سیاسی خوب است که اینرا هم  یاد گرفته باشیم ، درجایی که خود صاحب علیه سازمانی ، سیاستی و یا راهکاری را برای خود  درست و اصولی می داند ، برای دیگران وظیفه و مسئولیتی بجز احترام به خواست و نظر مربوطه باقی نمی ماند .

 

چرا مجاهدین خواهان ماندن در اشرف هستند ؟

 

برای آنکه تحلیل درستی از یک جریان سیاسی داشته باشیم ضرورتا باید نیروی مربوطه را بشناسیم . اهداف و مناسبات آنرا فهم کنیم  و در حد امکان خود را بجای آن نیرو قرار داده  و بعد به تماشای صحنه بنشینیم .

 

استراتژی مجاهدین همچنان استراتژی " جنگ آزادیبخش نوین" هست . این استراتژی در ارتباط مستقیم با الزامات ژئوپلیتیک مشخصی شکل گرفته که محاط  برهر تغییر و تحولی در ایران می باشد و تنها درکادرهمین الزامات ژئوپلیتیکی هم قابل فهم است . برمبنای این محاسبات ژئوپلیتیکی بود که رژيم شاه از اواخر دهه پنجاه میلادی کل ترکیب دفاع نظامی ایران را تغییر داده  و خطوط دفاعی مربوطه را اساسا در طول کل مرزهای غربی ایران با عراق قرارداده بود . یعنی بر اساس محاسبات ژئوپلیتیکی آنزمان ، عراق به عنوان یک دشمن استراتژیک مشخص شده و بر این اساس هم رابطه با آن تنظیم می شود . اختلافات مرزی بین دو کشور در سالهای آغازین دهه هفتاد میلادی که نهایتا به امضای قرارداد تحمیلی 1975 الجزائر به عراق منتهی می شود و همینطور حمایت هردو کشوراز نیروهای مخالف و اپوزیسیون کشوردشمن از پی آمدهای ناگزیرهمین محاسبات ژئوپلیتیکی بوده است .

 

حفظ تعادل و موازنه قدرت میان دو کشور ایران و عراق در کادر موازنه کلان قوا در کل خاورمیانه همواره از یک  ضرورت استراتژیک برخوردار بوده است . به همین دلیل هم هست که علیرغم آنکه دولت عراق هیچگاه  آلترناتیو مطلوب غرب برای این منطقه نبوده با اینحال در جریان جنگ ایران و عراق سیل کمکهای نظامی و اطلاعاتی غرب در اختیار دولت مذکور قرار گرفته و عملا در مقابل وزنه ایران تقویت می گردد .

 

تهاجم نظامی آمریکا به منطقه خاورمیانه  که بدنبال شعبده بازی نفرت انگیز 11 سپتامبر 2001 و آغاز جنگ جهانی دیگری علیه بشریت صورت می گیرد ، این موازنه قدرت  را به سود رژيم ایران برهم می زند . دولت جنایتکار آمریکا در ظرف دوسال به قلع و قمع بزرگترین دشمنان خارجی و داخلی رژیم جمهوری اسلامی کمر می بندد . دو رژیم افغانستان و عراق که نقش توازن خارجی در مقابل رژیم ایران را به عهده دارند ، یکی پس از دیگری توسط قوه قهریه ائتلاف داوطلب تحت هژمونی ایالات متحده  به زیر کشیده شده  و تنها اپوزیسیون مسلح رژيم مذکور نیز با زنجیره آگاهانه ای از اقدامات پی در پی همچون بمبارانهای مستمر قرارگاه هایشان و خلع سلاح نیروی نظامیشان درعراق ، دستگیری رهبری سیاسیشان درفرانسه و لیست گذاری تروریستی  و منجمد کردن دارایی هایشان در آمریکا و اروپا عجالتا قفل می شود .

 

تا زمانی که موازنه قدرت در خاورمیانه به ضرررژیم ایران برهم نخورده و تعادل جدید دوباره برقرارنشود ، هرنیروی متضاد با رژیم مذکور چه داخلی و چه منظقه ای به شرط برخورداری از وزنه سیاسی ، نظامی و یا  اجتماعی ، از ارزش ژئوپلیتیکی برخورداربوده و قابل محاسبه هست . بنابراین هر نیرویی که خواهان به بازی گرفته شدن در معادله قدرت  باشد  ، باید که بهر قیمتی در حفظ وزنه سیاسی  و توان نظامی و مقبولیت اجتماعی خود بکوشد . اگر در این راستا موفق شود ، صرفنظر از اینکه که باشد و چه ماهیتی داشته باشد ، خود بخود می شود یک  "وزنه ژئوپلیتیکی" که باید در محاسبات وارد گردد . این مقوله تنها شامل مورد خاص ایران نمی شود . اصلی است جهانشمول که درهمه جا جاری و ساری است . با اتکاء به الزامات ژئوپلیتیک می شود تغییرات بسیاری را در ساختار قدرت و  نظم جهانی  وارد ساخت . پروسه هسته ای شدن بسیاری از قدرتهای اتمی کنونی براساس همین الزامات ژئوپلیتیک با موفقیت طی گردید . براساس این الزامات است که چین کمونیست اساسا امکان و فرجه تبدیل شدن به یک قدرت اتمی را می یابد . چرا که چین اتمی می بایست توازنی را که اتحاد شوروی موفق به برهم زدن آن علیه آمریکا شده بود ، دوباره برقرار می ساخت . عین همین داستان در رابطه با هند اتفاق می افتد . کشور مذکور در تضاد با چین است که امکان اتمی شدن می یابد و اتمی شدن پاکستان نیز اگر با هدف برقراری موازنه با هند اتمی نمی بود ، رویایی بیش به حساب نمی آمد و ازاساس امکانپذیر نمی بود .

 

اشرف درشرایط مشخص کنونی یک وزنه ژئوپلیتیک قابل محاسبه هست. وزنه ای که می توان و باید برعلیه ساختار قدرت در ایران از آن سود برد . وزنه ای که نبود آن موازنه قدرت را درعراق به نفع رژیم "جمهوری اسلامی" برهم خواهد زد .  در نبود این وزنه ، کفه اپوزیسیون عراق نیز درمقابل دولت همدست رژيم ولایت فقیه سبکتر خواهد شد . اگر تنها همینها واقعی باشند ، برای هرآنکس که بواقع خواهان تضعیف  رژیم"جمهوری اسلامی" باشد ، حفاظت اشرف ورای باورهای سیاسی گوناگون تبدیل به رسالتی انقلابی  بر کاکل هوشیاری سیاسی می گردد .

 

"ندا" سمبل "جنبش سبز" ، "صبا" نماد "جنبش سرخ" 

 

بحث اشرف را بدون اشاره به فدیه های آن نمی توان به پایان برد که ایندو چونان به هم آمیخته و در هم تنیده اند که  یکی  بدون آن دیگری نیمه ناتمامی بیش نیست . برپیشانی فدیه های جدید ، نقش ستاره ای حک شده که اگرچه شب پرستان به زیرو بر زمینش کشانیده اند ، اما صلابت پیامش او را و همه همرهان راهش را دیگر بار و در فرازی بالابلندتر دوباره به آسمان پرتاب کرده است . پیامی و چهره ای که جای آن بر تارک پرچم  همواره در اهتزاز "جنبش سرخ" خالی بود .

 

هر جنبشی در پروسه رشد خود به عوامل گوناگونی نیاز دارد که هر کدامشان در شکست و یا نیل به پیروزی آن  به درجاتی نقش تاثیرگذارنده و یا تعیین کننده دارند . یکی از این عوامل نقش نمادهای یک جنبش است . این نمادها به بیانی ساده و قابل فهم برای توده ها ترجمان بهایی است که برای پیروزی می بایستی پرداخت شود و برای نخبگان نیز درابعادی بیانگر ماهیت جنبش مذکور است . به همین خاطرهم هست که در جنگ تبلیغاتی و اطلاعاتی  ابندا به ساکن این نمادها هستند که مورد تهاجم قرار می گیرند و لجن مال می شوند . برای آنکه نمادی تبدیل به پرچم شود باید اما که پیام داشته باشد .
 

و اینک پرچم "جنبش سرخ" با "صبا"ست که باید در درون  و در فراروی توده ها مستقر و جای "ندا" را بگیرد .

 

اشتباه نشود ! نه مظلومیت "ندا آقا سلطان" کمتر از مظلومیت "صبا هفت برادران" هست و نه فداکاری صبا بیشتر از فائزه رجبی  و آسیه رخشانی  و  .. تفاوت در اینجا تنها در انتقال پیام  و درماهیت پیام است . پیامی که صبا درواپسین ساعات زندگیش می دهد و دوربین نیز موفق به ثبت آن می گردد . همین !  ما تا آخر ایستاده ایم . ما تا آخرش می ایستیم !

 

در رابطه با ندا نیز چنین بود . پیام ندا درنگاه معصومانه او در واپسین لحظه حیاتش بود که دوربینی موفق به ثبت آن گردید . آری پیام "ندا" تنها نگاه بود و قابل تفسیر، ولی پیام "صبا" کلام است . روشن و واضح  و با تفسیر که تنها به سینه مخاطب فرو نمی رود که مخاطب را می لرزاند و به اندیشه مقاومت می اندازد . مظلومیت نگاه  "ندا"  تنها اشک را جاری می ساخت . صلابت کلام "صبا" اما ، مسئولیت زاست . تنها همدردی آفرین نیست که هست . تحرک آفرین هم هست . با تصاحب "پرچم ندا" می شد که  فقط دریافت کرد . تصاحب "پرچم صبا" ، اگر که بتوان تصاحب کرد اما هیچ جز پرداخت ندارد . 

 

"ندا" نماینده اکثریت خاموشی بود که می داند چه چیزی را نمی خواهد ولی به آنچه که می خواهد آگاه نیست . به همین خاطر هم براحتی از جانب آنانی که می دانند چه می خواهند قابل تصاحب است . عجیب نیست که در اندک زمانی بر بالهای رسانه ای تبدیل به نماد "جنبش سبز" می شود . چرا که درست مثل این جنبش کذایی گرد است. قابل تفسیر است . قابل سوء استفاده است . ازهمه مهمتربی صاحب است . هر لوش و لجنی می تواند که مدعی آن باشد و مدعی آن نیزمی شود. نگاه "ندا" نگاه ملتمسانه نسل به گروکان گرفته شده ای است که  تقاضای کمک دارد . ازکی مهم نیست !  ناجی هرکسی می تواند که باشد . نسلی که  می خواهد تنها زندگی کند. چگونگی آن اما ارزشی درجه دوم دارد. نسلی که بی هیچ گناهی به قربانگاه  جنگ و سرکوب فرستاده شده است . آری نسل سوخته ، نسل قربانی !

 

"صبا" اما قربانی نیست . شهید است ! شهیدی که مظلومیت "نسل دیگری" را به شهادت نشسته است . نسلی که زندگی کردن صرف برایش واجد آنچنان ارزشی نیست که چگونه زندگی کردن . نسلی که همواره  در دو راهه انتخاب میان زندگی بر روی زانوانش و یا مرگ بر روی پاهایش، بی هیچ تردیدی دومی را برگزیده است.او فریاد اقلیت رزمنده ای هست که دیرزمانی است دیگر شنا کردن در خلاف جریان ، عادتش شده است . درهرنظامی و درهر زمینی . شهید ، برای "آنچه که می باید" و در رزمی مستمر برای رسیدن به "آنچه که می خواهد" به خاک می افتد و قربانی نه !

 

"صبا" صاحب دارد . هرکس نمی تواند که این پرچم را بالا برد. بالابردن این پرچم یعنی برسمیت شناختن  ضرورت پرداخت بها برای نیل به پیروزی . یعنی پرچم پرداخت مستمر . یعنی پرچم جنبش سرفراز سرنگونی . "ندا" پرچم انقلاب مخملی  و سمبل "جنبش سبز" بود . "صبا" اما  پرچم سرنگونی قهرآمیز رژيمی است که جز زبان قهرهیچ ، آری هیچ  نمیفهمد .

 

"صبا"در یک کلام نماد "جنبش سرخ" است . جنبشی که می تواند و باید که تا به آخر بایستد . آری درست مثل "صبا" که تا آخرش ایستاد .

 

 

بیژن نیابتی ، 22 اردیبهشت 1390

 

http://niabati.blogspot.com/

 

bijanniabati@hotmail.com

 

منبع: سايت ديدگاه




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
بيژن نيابتي:



در پیوند با این مطلب نظری ثبت نشده است.

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.