شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

يكشنبه ۱۰ ارديبهشت ۱۳۹۶ - ۳۰ آوریل ۲۰۱۷



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

«مذهب» و داستان «ظهور امام زمان»؟! بخشهای 21-24

بهرام رحماني

 (بخش بیست و یکم)

bahram.rehmani@gmail.com

پیدایش قوم و دین یهود

پیدایش هر دینی در تاریخ، نه به عنوان یک امر قانون اخلاق، بلکه وسیله ای برای به قدرت رسیدن فرقه های مذهبی بوده است. از این رو، همواره دین و قدرت در تاریخ، گاه با هم و گاه در مقابل هم بوده اند.

يهوديان مانند اعراب و آشوريان، از نژاد سامى هستند. از سابقه تاريخى قوم عبرانى اطلاع دقيقى در دست نيست. برخى محققین معتقدند كه نام «عبرانى» را كه كنعانيان پس از ورود ابراهيم (پیامبر) به سرزمين كنعان به او داده اند و او را عبرانى خوانده اند كه بعدها جزو القاب او شد و این لقب در خاندان او باقى ماند. زيرا عبرانى از ماده «ع ب ر» به معنا گذر كردن از نهر مى آيد، به اعتبار اين كه ابراهيم از ورود فرات عبور كرد و وارد كنعان شد.

بر سر ابراهيم، همواره بین يهودىت و مسيحيت و اسلام کشمکش بوده است و هر يك، او را از خود مى داند. گفته می شود که نسب ابراهيم تا آدم می رسد و در تورات آمده است. نسب نامه هاى تورات به كتب اسلامى نيز راه يافته و اصل و منشاء آن پذيرفته شده است. طبق جمع بندى حوادث كتاب مقدس، ابراهيم حدود 2000 سال قبل از ميلاد، يعنى حدود 4000 سال پيش در شهر «اور» به دنيا آمد و به گفته تورات در آغاز ابرام (يعنى پدر بلند مرتبه) ناميده مى شد. خدا نام او را در سن نود و نه سالگى به ابراهيم (يعنى پدر اقوام) تغییر داد. شهر «اور»، نزديك يك قرن پيش در عراق در ساحل فرات از زير خاك بيرون آمد و آثار باستانى بسيارى در آن جا کشف شده است.

به نوشته تورات، پدر ابراهيم كه «تارح» ناميده مى شد، پسر خود ابراهيم و همسرش «ساره» و نوه خويش «لوط» (پیامبر) را برداشت و به سرزمين كنعان در غرب فلسطين رفت. آنان در بين راه، از ادامه سفر منصرف شدند و در شهر «حران» سكونت گزيدند. اين شهر در جنوب تركيه فعلى و در مرز سوريه قرار دارد. در حالی که پدر ابراهيم، در تورات «تارح» خوانده مى شود، اما قرآن، او را «آزر» بت پرست معرفى كرده است (انعام: 74). پدر ابراهيم، در سلسله اجداد محمد (پیامبر اسلامی) قرار مى گيرد. علماى شيعه مدعی هستند که همه پدران محمد تا آدم يكتا پرست بوده اند.

تورات مى گويد ابراهيم، در 75 سالگى به امر خدا، از شهر «حران» عازم «كنعان» شد. او، همسر خود ساره و برادرزاده اش لوط و چند نفر از مردم حران را برداشت و همگى به كنعان رفتند و در آن جا، روى كوهى در شرق بيت ايل خيمه زدند. ابراهيم، پس از چندى در حبرون (الخليل) ساكن شد و تا آخر عمر در آن جا بود و اكنون مقبره خانوادگى او در آن مكان است.

لوط، به شهر سدوم و شهرهاى مجاور آن رفت. مردم آن شهرها به سبب نافرمانى و بى اعتنايى به پيام او، به امر خداوند نابود شدند. اين حادثه در قرآن نيز آمده است.

دو مساله بسيار مهم در تاريخ ابراهيم وجود دارد كه در تورات كنونى اشاره اى به آن ها نشده است: يكى جريان بت شكنى و به آتش افكندن او و ديگرى داستان بناى كعبه. در حالی که قرآن، در سوره هاى انبيا و صافات، داستان بت شكنى و به آتش ‍ افكندن او را آورده است.

قرآن، هم چنین از بناى كعبه به دست آن ابراهیم و به كمك اسماعيل سخن به میان آورده است: (بقره: 127) از آن جا كه او در پيرى دارای فرزند شد (ابراهيم: 39)، بناى كعبه در اواخر عمر او صورت گرفته باشد.

تورات، داستان ذبح فرزند را مى آورد و مى گويد ابراهيم، ماموريت يافت اسحاق را قربانى كند، ولى اين مساله را با او در ميان نگذاشت و به او گفت: «مى خواهم گوسفندى قربانى كنم و آن گوسفند را خداوند برايم خواهد فرستاد.»... اما در قرآن آمده است: (صافات: 102) همان طور كه مى دانيم فرزند از مرگ نجات يافت و خداوند قوچى را فديه او قرار داد...

موسی، نخستین پیامبر قوم یهود است. این قوم، در مناطقی از اردن، فلسطین و اسرائیل فعلی به طور پراکنده و قبیله ای زندگی می کردند. آنان، برای خود خدایانی ساخته و نام هایی نیز برای این خدایان شان برگزیده بودند. اما قحطی و خشک سالی بزرگی سبب شد که آن ها، به سوی مصر و دلتای سرسبز رود نیل کوچ کنند. به دلیل این که آنان خارجی بودند در مصر به شکل برده در آمدند. در این دوران، بردگی ادامه داشت.

فردی به نام موشه (موسی) از میان این قوم، در برابر فرعون و مصریان برخاست تا قوم خویش را به سوی سرزمین مادری شان باز گرداند. این داستان برای آزادی این قوم، آن قدر مهم و بزرگ بود که داستان ها و حتی معجزه های مختلفی نیز درباره آن ساخته اند.

یکی از این داستان های تخیلی در مورد قوم یهود و پیامبرشان موسی، نخست شکافتن رود نیل برای عبور موسی و قوم یهود و فرو ریختن آب آن بر سر فرعونیان است. در حالی که این ادعا، قویا توسط مورخین و کارشناسان رد شده است. یک دلیل اصلی رد آن نیز در نقشه های جغرافیایی وجود دارد. چرا که تمام تمدن مصر در شرق رودخانه نیل، بنا شده و قوم یهود برای رفتن به اسرائیل نیازی به عبور ار نیل نداشته اند؛ هیچ راهبند آبی، از رودخانه گرفته تا دریا، میان مصر و اسرائیل وجود نداشته تا موسی نیاز به معجزه داشته باشد. (کانال سوئز تنها راهبند آبی این مسیر است که در قرن اخیر ساخته شده است).

دلیل دیگر این که مورخان به آن تاکید دارند مصریان مانند یونانیان عاشق تاریخ نویسی بوده اند و هر رخدادی بزرگی را به ثبت رسانده اند. برای همین است که ما از تمدنی که پنج شش هزار سال پیش بوده حتی بیش از تمدن های نوین تر نیز درباره آن اطلاعات موجود است. در هیچ کجای این تاریخ، به نام موسی و اتفاق غرق شدن لشکر فرعون اشاره نشده است.

مثال دیگر، ۴۰ سال دربدری در بیابان سینا است. چه اغراقی بزرگی! اگر یک چهارپا را هم در بیابان سینا رها کنی بعد از مدتی یا از گشنگی و تشنگی تلف می شود یا بالاخره راه گذرکردن را پیدا می کند تا چه برسد به ۴۰ سال؟!

موسی، برای ایجاد انگیزه قیام خود، نیاز به دادن امید و آرزو به قوم خود داشت. بر این اساس، موسی به قوم خود گفت که شما قوم برگزیده خداوندید؛ خدای شما از خدای اینان بزرگ تر و قوی تر است. بنابراین، چون خدای ما در نبرد خدایان قوی تر است ما نیز با وجود بی مقداری و ضعف، پیروز خواهیم شد. قوم یهود که از بردگی خسته شده بود این سخنان موسی را باور کرد و پشت او به راه افتاد.

به گفته تورات، خداوند بارها به ابراهيم، وعده نسل فراوان داده بود. كنيز او، به نام «هاجر» پسرى را به دنيا آورد كه اسماعيل (يعنى خدا مى شنود) ناميده شد. پس از چهارده سال ساره زن ابراهیم، فرزندى به دنيا آورد كه او را اسحاق (يعنى مى خندد) ناميدند.

كتاب تورات، اشاره اى مى كند كه اسماعيل، در «فاران» ساكن شد و مادرش ‍ براى او زنى از مصر گرفت. ساير مسائل مربوط به او، نیامده و حتى يك جمله درباره بناى كعبه در اين كتاب ديده نمى شود. از نظر تورات، اسحاق، جانشين ابراهيم خليل گرديد.

يعقوب (پیامبر) دوازده پسر داشت و به اسرائيل ملقب بود. معناى آن در عبرى، چنين است: كسى كه بر قهرمان پيروز شد. به گفته تورات، كشتى گرفتن يعقوب با خدا كه به پيروزى او بر خدا انجاميد، علت ملقب شدن او به اسرائيل است (پيدايش 32: 24-32).

پس از چندى حادثه مفقود شدن يوسف پيش آمد و سرانجام اين موضوع موجب شده كه بنى اسرائيل در مصر اقامت كنند. مطالب سفر پيدايش تورات به اين جا خاتمه مى يابد.

در آغاز سفر خروج تورات مى خوانيم كه دوازده پسر يعقوب، در مصر زندگانى خوبى داشتند و نسل ايشان در آن سرزمين منتشر شد. مدت توقف آنان در مصر چهارصد و سى سال بود (خروج 12: 40). دوازده قبيله بنى اسرائيل كه در اصطلاح بسيط ناميده مى شوند، در علوم و فنون پيشرفت كردند و همين امر موجب حسادت مصريان شد. علاوه بر اين، مصريان مى ترسيدند بنى اسرائيل با نيروى خود زمام امور را به دست گيرند؛ از اين رو، به استضعاف آنان اقدام كردند و كارهايى دشوار و جان كاه به عهده ايشان گذاشتند. هم چنين مقرر شد كه قابله هاى مصرى، نوزادان پسر بنى اسرائيل را براى كشتن معرفى كنند و فقط داشتن دختر براى آنان مجاز باشد.

عبرانيان در آغاز قومى صحرانشين بودند و نخستين اقامت آنان در شهرها در زمان يوسف بود. صحرانشينى در اعتقادات و مراسم دينى آن تاثير فراوانى داشت. هنگامى كه موسى آنان را از دست فرعون نجات داد، مجبور شدند مدت چهل سال در صحراى سينا بمانند، ولى پس از آن پيوسته در شهرها به سر مى بردند و تمدنى را پايه گذارى كردند كه ميراث گران بهاى قوم يهود شد. مسيحيت نيز زاييده همين تمدن است .

در سوره اعراف، آيه 138 آمده است كه بنى اسرائيل، هنگام خروج از دريا و نجات از دست فرعون، به گروهى بت پرست برخوردند. آنان از حضرت موسى (عليه السلام) تقاضا كردند براى ايشان نيز بتى قرار دهد و اين خواسته به شدت رد شد. هم چنين هنگامى كه در مصر مستقر بودند، باورهاى مصريان در آنان تاثير گذاشته بود، به گونه اى كه پس از ترك آن سرزمين، به تقليد مصريان كه گاو را مقدس مى دانستند، آنان نيز گوساله اى ساختند و به عبادت آن مشغول شدند.

در باب دوم سفر خروج تورات مى خوانيم كه يك تن از بنى اسرائيل با يكى از دختران قبيله خود ازدواج كرد و داراى پسرى شد. مادر نوزاد به منظور نجات او از چنگال ماموران فرعون او را مدت سه ماه پنهان كرد. از آن جا كه مخفى نگه داشتن كودك براى هميشه ممكن نبود، مادرش صندوقى تهيه كرد و منافذ آن را با قير اندود و كودك را در آن نهاد و در ميان نيزارهاى رود نيل رها كرد. خواهر او در آن حوالى ايستاد تا ببيند چه بر سر او خواهد آمد.

اندكى پس از آن، دختر فرعون كه براى شستشو به سوى نيل آمده بود، صندوق را مشاهده كرد و يك تن از كنيزان خود را به دنبال صندوق فرستاد. هنگامى كه صندوق را براى وى آوردند، آن را گشود و ديد كودكى در آن گريه مى كند. دل او بر آن كودك سوخت و گفت معلوم مى شود اين كودك از بنى اسرائيل است . در آن حال خواهر كودك جلو آمد و پيشنهاد كرد زنى را براى شير دادن وى بياورد. دختر فرعون پذيرفت و خواهر كودك مادر خود را نزد آنان آورد. دختر فرعون به او گفت اين كودك را با خود ببر و شير بده، من نيز مزد تو را خواهم داد. پس از چند سال وقتى كودك بزرگ شد مادرش او را نزد دختر فرعون برد. دختر فرعون او را به پسرى پذيرفت و نام موسى (موشه در عبرى يعنى: از آب كشيده شده) را بر او نهاد.

موسى، امور قوم خود را سامان داد و آنان را براى مبارزه با كافران آماده كرد و احكام خدا را به آنان تعليم داد. او، در صد و بيست سالگى در مكانى به نام «موآب»، حوالى درياى ميت، درگذشت و بنى اسرائيل براى او سى روز عزادارى كردند. اين جريان در آخر سفر تثنيه يافت مى شود و تورات بدان پايان مى يابد: پس موسى بنده خداوند در آنجا به زمين موآب برحسب قول خداوند مرد و او را در زمين موآب در مقابل بيت فعور در دره دفن كرد و احدى قبر او را تا امروز ندانسته است و موسى چون وفات يافت، صد و بيست سال داشت و نه چشمش تار و نه قوتش كم شده بود  و بنى اسرائيل براى موسى در عربات موآب سى روز ماتم گرفتند. پس روزهاى ماتم و نوحه گرى براى موسى سپرى گشت و يوشع بن نون از روح حكمت مملو بود، چون كه موسى دست هاى خود را بر او نهاده بود و بنى اسرائيل او را اطاعت نمودند و بر حسب آن چه خداوند به موسى امر فرموده بود عمل كردند و نبيى مثل موسى تا به حال در اسرائيل برنخاسته است كه خداوند او را روبرو شناخته باشد. در جميع آيات و معجزاتى كه خداوند او را فرستاد تا آن ها را در زمين مصر به فرعون و جميع بندگانش و تمامى زمينش بنمايد و در تمامى دست قوى و جميع آن هيبت عظيم كه موسى در نظر همه اسرائيل نمود. (تثنيه 34: 5 - 12)

در باب سوم سفر خروج، آمده است كه حضرت موسى (عليه السلام) در بيابان حوريب در دامنه كوه، صداى خداى متعال را از ميان آتشى از بوته خار شنيد كه با او سخن مى گويد.

تورات مى گويد خداوند به حضرت موسى (عليه السلام ) وعده داد بنى اسرائيل را از دست مصريان نجات دهد و سرزمين كنعان و حدود آن را كه اماكن پر بركتى بودند، به ايشان عطا كند. از اين رو، حضرت موسى (عليه السلام ) رسالت يافت نزد فرعون برود و از او بخواهد كه بنى اسرائيل را رها كند. وى با معجزاتى عازم مصر شد و مقرر گرديد حضرت هارون (عليه السلام) به وى كمك كند.

به گفته تورات، خداى متعال به حضرت موسى (عليه السلام ) قدرت داد تا به اعجاز، عصاى خود و برادرش را به اژدها تبديل كند و نيز از دست خود نور سفيدى ساطع نمايد. فرعون جمعى از جادوگران را گرد آورد تا با حضرت موسى (عليه السلام ) مسابقه بدهند. اژدهاى مزبور تمامى آلات و ادوات آنان را بلعيد و آنان دانستند كه كار آن حضرت جادو نيست. به نوشته قرآن، آنان بدون ترسى از فرعون به حضرت موسى (عليه السلام ) ايمان آوردند. پس از اين معجزات چند عذاب بر مصريان فرود آمد و هر بار فرعون قول مى داد بنى اسرائيل را مرخص كند، اما به قول خود عمل نمى كرد. تورات ده نوع عذاب را برمی شمارد:

1- تبديل شدن آبهاى مصريان به خون؛ 2- زياد شدن قورباغه ميان آن ها؛ 3- زياد شدن پشه؛ 4- زياد شدن مگس؛ 5- مرگ حيوانات مصريان بر اثر وبا؛ 6- مبتلا شدن مصريان و چارپايان آنان به دمل؛7- فرود آمدن تگرگ بر آنان و تلف شدن مقدار زيادى از حيوانات و مزارع؛8- زياد شدن ملخ؛ 9- تاريك شدن مساكن مصريان تا سه روز؛ 10- هلاك شدن نخست زادگان انسان و حيوان همه مصريان حتى نخست زاده خود فرعون.

در حالی که قرآن، نشانه هاى موسى را نه عدد مى داند (اسراء: 101) و ظاهرا مقصود تنها نشانه هايى است كه براى فرعون آورده بود.

به نوشته تورات، فرعون سرانجام تسليم شد و موسى و هارون را شبانه طلبيد و به آنان گفت با بنى اسرائيل به هر جا كه مى خواهيد برويد. پس آنان به سوى درياى سرخ در شرق مصر كوچ كردند و آن جا اردو زدند. قوم موسى از دور آمدن فرعونيان را مشاهده كردند. در آن هنگام موسى دست خود را به طرف دريا دراز كرد و دريا شكافته شد و خشك گرديد و بنى اسرائيل به آسانى از آن عبور كردند. آن گاه لشكريان فرعون وارد شدند و موسى به امر خداوند با اشاره دست، آنان را غرق كرد. تورات درباره غرق شدن شخص فرعون چيزى نگفته است .
از قرآن و احاديث اسلامى بر مى آيد كه بنى اسرائيل به امر خدا از مصر خارج شدند، نه به اذن فرعون (شعراء: 52). هم چنين در قرآن آمده است موسى به فرمان الهى عصاى خود را به دريا زد، نه اين كه دستش را به سوى دريا دراز كند.

بنى اسرائيل در حوالى شبه جزيره سينا توقف كردند و در آن جا براى آنان از آسمان چيزى مانند شبنم و نيز مرغ بلدرچين كه به عربى سلوى ناميده مى شود، فرود مى آمد و آنان آن ها را مى خوردند. اين جريان تا چهل سال يعنى در تمام مدت سرگردانى بنى اسرائيل در بيابان ادامه داشت. تورات مى گويد آن غذاى شبنم گونه من ناميده شد؛ زيرا بنى اسرائيل با ديدن آن به زبان عبرى پرسيدند: «مان هوء» يعنى آن چيست؟

هنگامى كه سه ماه از خروج بنى اسرائيل از مصر گذشته بود، موسى ماموريت يافت براى گفتگو با خداوند به بالاى طور سينا (كوه سينا) برود. وى در آن جا دو لوح دريافت كرد كه فرمان هاى خداوند بر آن ها نقش بسته بود. قرآن، «ابواح » به صيغه جمع نام مى برد، (اعراف: 145). از جمله آن فرمان ها ده حكم بسيار مهم است كه به ده فرمان معروف شده است:

1- براى خود خدايى جز من نگيرد؛ 2- به بت سجده نكنيد؛ 3- نام خدا را به باطل نبريد؛ 4- شنبه را گرامى بداريد؛ 5- پدر و مادر را احترام كنيد؛ 6- كسى را به قتل نرسانيد؛ 7- زنانكنيد؛ 8- دزدى نكنيد؛ 9- بر همسايه شهادت دروغ ندهيد؛ 10- به اموال و ناموس همسايه طمع نورزيد.

پس از آن، تفصيلاتى درباره اين احكام در باب 21 به بعد سفر خروج آمده است. تورات، مى نویسد وقتى بنى اسرائيل مشاهده كردند موسى در مراجعت از طور سينا تاخير كرد، نزد حضرت هارون رفتند و از او درخواست كردند تا براى آنان خدايانى بسازد و او موضوع را به موسى اطلاع داد و خواست آنان را هلاك كند، اما بر اثر شفاعت وى از آن صرف نظر كرد. موسى، آن دو لوح را برداشت و به سوى بنى اسرائيل آمد. هنگامى كه وى كار زشت آنان را مشاهده كرد، لوح ها را بر زمين زد و به مواخذه برادرش پرداخت و گوساله را سوزاند و خرد كرد و آن را در آب ريخت و به بنى اسرائيل نوشاند. سپس امر كرد شمشيرهاى خود را بردارند و به مدت نصف روز يكديگر را بكشند.

قرآن، این داستان را تقريبا به همين وضع در موارد مختلف نقل كرده است، جز اين كه هارون را از چنين كاری پاك دانسته است (طه: 90). سازنده گوساله در قرآن نه هارون، بلکه از فرد دیگری به نام «سامرى: یاد شده است.

اهل كتاب به كلمه «سامرى» در قرآن كريم اعتراض كرده و گفته اند چنين كسى وجود نداشته است؛ زيرا سامرى به شهر سامره در فلسطين منسوب است و آن شهر را پادشاهى به نام عمرى كه سال ها پس از موسى مى زيسته، ساخته است. (كتاب اول پادشاهان16:24)

تورات واژه اى عبرى و به معناى قانون است؛ زيرا در كتاب تورات احكام و قوانين زيادى وجود دارد. نام ديگر تورات شريعت است.

عهد عتيق نامى است كه مسيحيان در مقابل عهد جديد به كتاب يهوديان داده اند. مسيحيان به هر دو عهد عقيده دارند. عهد عتيق به زبان عبرى و اندكى از آن به زبان كلدانى نوشته شده است. اين دو زبان مانند عربى از زبان هاى سامى هستند. كتاب تورات در آغاز عهد عتيق قرار دارد.

عهد عتيق 39 كتاب دارد كه از نظر موضوع به سه بخش تقسيم مى شوند: 1-تورات و بخش تاريخى عهد عتيق؛ 2- حكمت، مناجات و شعر؛ 3- پيشگويی هاى انبيا.

بخش تاريخى عهد عتيق با تورات و تورات با سفر پيدايش آغاز مى شود. آفرينش جهان، آدم و حوا و خوردن معرفت نيك و بد هم چنين اخراج آنان از باغ عدن، داستان فرزندان آدم، طوفان نوح، حوادث مربوط به ابراهيم، اسماعيل، اسحاق، يعقوب و يوسف در اين سفر آمده است.

چهار سفر بعدى، سیره موسى و تاريخ بنى اسرائيل را شرح مى دهد. اين سيره تولد، بعثت، هجرت (خروج از مصر در حدود 1290 ق.م.)، تشكيل حكومت و مرگ را در بردارد. بخش زيادى از احكام و قوانين، ضمن عباراتى منسوب به وحى، در اين چهار سفر وجود دارد. به عقيده يهوديان و مسيحيان، مولف اسفار پنجگانه تورات موسى است. تاريخ بنى اسرائيل از زمان يوشع به بعد در دوازده كتاب بعدى ادامه مى يابد. اين بخش مشتمل بر 17 كتاب است:

1- سفر پيدايش (آفرينش جهان، داستان هاى آدم، نوح، ابراهيم، اسماعيل، اسحاق، يعقوب و يوسف؛ 2- سفر خروج (تولد و بعثت حضرت موسى، خروج بنى اسرائيل از مصر به سينا و احكام )؛ 3- سفر لاويان (احكام كاهنان يعنى روحانيون يهودى كه از نسل هارون و از خاندان لاوى هستند)؛ 4- سفر اعداد (آمار بنى اسرائيل در عصر حضرت موسى ، شريعت و تاريخ ايشان )؛ 5- سفر تثنيه (تكرار احكامى كه در اسفار پيشين آمده است و تاريخ بنى اسرائيل تا رحلت حضرت موسى )؛ مجموع اين پنج سفر تورات خوانده مى شود. 6- صحيفه يوشع (تاريخ و سيره يوشع بن نوح جانشين حضرت موسى )؛ 7- سفر داوران (تاريخ قاضيان بنى اسرائيل ، قبل از نصب پادشاهان )؛ 8- كتاب روت (شرح حال زنى به نام روت ، از جدات حضرت داوود)؛ 9- كتاب اول سموئيل (تاريخ سموئيل نبى و تعيين شائول - يعنى طالوت - به سلطنت )؛ 10- كتاب دوم سموئيل (پادشاهى حضرت داوود)؛ 11- كتاب اول پادشاهان (ادامه پادشاهى داوود و پادشاهى حضرت سليمان و جانشينان او)؛ 12- كتاب دوم پادشاهان (ادامه تاريخ پادشاهان بنى اسرائيل تا حمله بخت نصر و جلاى بابل )؛ 13- كتاب اول تواريخ ايام (نسب نامه بنى اسرائيل و تكرار تاريخ ايشان تا وفات داوود)؛ 14- كتاب دوم تواريخ ايام (تاريخ پادشاهى حضرت سليمان و ملوك بعدى تا جلاى بابل )؛ 15- كتاب عزرا (نوسازى اورشليم يعنى بيت المقدس - آزادى يهوديان همراه عزير)؛ 16- كتاب نحميا (نوسازى اورشليم و بازگشت يهوديان از زبان نحميا اردشير اول پادشاه هخامنشى)؛ 17- كتاب استر (رفع خطر نابودى از يهود با وساطت استر، همسر يهودى خشايارشا، مدفون در همدان) و...

یکی از خصائل برجسته این دین، قوم پرستی شدید است به طوری که حتی خدایشان را نیز به شکل موجودی پرخاشگر، بی رحم و بسیار نژادپرست توصیف کرده است. در سیر تاریخی آن ها، از داستان های قوم آشور و بابل، داستان خلقت انسان «آدم و حوا» و طغیان بزرگ رود دجله (داستان نوح) نیز قرار دارند.

در شجره نامه ای از آدم تا موسی، آغاز بشر را به دو سه هزار سال پیش از تاریخ شناخته شده خود کشانده اند و بدین گونه کتابی به نام تورات و بعدها تلمود نوشته شده است. یک دین شناس یهودی در چند صد سال پیش بر اساس این شجره نامه، زمان خلقت آدم و حوا را بین ۵۰۰۰ تا ۶۰۰۰ سال پیش تخمین زده که امروزه آگاهی و دانش بشر، نشان می دهد که به طور قطع داستان «خلقت آدم و حوا»، افسانه ای بیش نبوده است. زیرا خانواده میمون ها و تکامل تدریجی آن ها به انسان، به چند میلیون سال پیش باز می گردد. نمونه امروزی انسان بین ۲۵۰ تا ۴۰۰ هزار سال پیش در آفریقا زندگی می کرده اند تا این که بین ۵۰ تا ۱۰۰ هزار سال پیش از این قاره خارج شده و در تمام زمین پراکنده شده اند. بنابراین، هیچ برتری نژادی میان انسان ها با رنگ های گوناگون و از آیین های گوناگون وجود ندارد. نسل ما انسان های امروزی در تاریخ تکامل بشر، به شامپانزه ها می رسد.

در حالی که در آغاز کتاب «سفر پیدایش»، ترتیب آفرینش به شکل زیر است: 1- آفرینش آسمان و زمین؛ ۲- آفرینش روشنایی؛ ۳- جداسازی روشنایی از تاریکی؛ ۴- نامیدن این روشنایی و تاریکی به نام روز و شب؛ ۴- ساختن کهکشان ها و جداسازی آن ها به وسیله آب ها؛ ۵- جمع شدن آب ها و ایجاد خشکی؛ ۶- آفرینش گیاهان؛ ۷- تکمیل آفرینش ستارگان آسمان؛ ۸- آفرینش جانوران دریایی و پرندگان؛ ۹- آفرینش موجودات خشکی و حشرات؛ ۱۰- آفرینش انسان.

 

کوروش و داستان آزادی دوباره یهودیان

نخستین روایت تاریخی از حضور قوم یهود در عرصه جغرافیایی ایران زمین به سال‌ های 741 تا 749 یا 732 پیش از میلاد باز می ‌گردد که حدود 60.000 اسیر بنی ‌اسرائیل که در حمله پادشاه آشور به اسارت درآمده بودند به گیلعاد (جلعاد) دماوند کوچانده شدند. (لوی، حبیب، کتاب فروشی یهودا بروخیم، تهران 1334، جلد اول، صفحه 88)

شواهد باستان ‌شناختی که در گیلیارد دماوند دیده می شود و گورستان قدیمی آن، تاریخ حضور قوم یهود در ایران پیش از شکل ‌گیری نخستین امپراطوری جهانی، امپراطوری هخامنشی را نشان می دهد.

در تمام این دوره تا ظهور کوروش هخامنشی، همراه با ادیان باستانی ایرانی، دین این اسرای کوچ داده شده در نواحی شمالی ایران شناخته شده بود. هم چنین روایت ‌های تاریخی و احترام کوروش، شاه هخامنشی به این قوم حاکی از آن است که وی نسبت به آنان و آئین یهود شناخت کافی را داشته است.

با آزادسازی بابل توسط کوروش و داستان آزادی دوباره یهودیان و بازگشت آن ها به سرزمین های خود، دین آن ها از نابودی نجات می یابد. برای همین از کوروش، به نام منجی بارها در کتاب مقدس آن ها یاد شده، اما این قوم که دیگر با شهرنشینی آشنا شده بود و بسیار تلاشگرانه با افزایش دانش خود، همیشه در کنار پادشاهان ایرانی باقی ماند. این امر نیز موجب بقای دین آنان شد. تا این که امپراتوری روم به سرزمین آن ها تاخت و اورشلیم را به تصرف خود درآورد. در این دوره، این قوم بار دیگر به اسارت درآمد. بنابراین، قوم یهود، برای مبارزه و قیام و آزادی از نظر تاریخی، همواره به دنبال منجی نوینی می گشت.

کوروش در تورات چنین معرفی می‌ شود:

«کوروش پادشاه فارس چنین می ‌فرماید: خدای خالق آسمان‌ ها همه کشورهای زمین را به من داده و مرا امر فرموده است که خانه ‌ای برای وی در اورشلیم که در یهودا است بنا نمائیم. (عهد عتیق، کتاب عزرا، فصل1)

در جای دیگر کتاب مقدس، خداوند می‌ گوید: «من درباره کوروش می‌ گویم او شبان من است و تمامی مسرت مرا به اتمام خواهد رسانید. این اوست که شهر ما را بنا کرده، اسرایم را آزاد خواهد کرد اما نه به قیمت و نه برای هدیه». (عهد عتیق، کتاب اشعیا، باب 44)

کوروش در فرمان خود، خدای قوم یهود را خدای حقیقی خوانده و یادآوری می‌ کند که این خدای حقیقی وی را امر کرده است که خانه ‌ای برای او در بیت ‌المقدس بسازد. این امر چنان سبب‌ شادی یهودیان بابل شد که نمونه ‌هایی از این شادی را در کتاب مقدس می ‌توان یافت:

«آن گاه دهان ما از خنده پر شد و زبان ما از نغمه ‌سرایی، آن گاه در میان امت ‌ها گفتند که خداوند کارهای بزرگی برای آن ها انجام داده است». (عهد عتیق، کتاب مزامیر، مزمور 126)

یهوه از کوروش به عنوان عهد قوم و نور امت‌ ها یاد می‌ کند. (عهد عتیق، کتاب اشعیا، فصل 42، آیه 6) و او را به عدالت فرا می ‌خواند.

آزادی قوم یهود توسط کوروش همراه با دستور وی مبنی بر ساخت خانه خدا و تهیه مواد ساختمانی آن بود. وی به «میترِدات» خزانه ‌دار خود دستور داد تا همه اشیاء زینتی و ظرف ‌های گران بهای طلا و نقره خانه خدا را که بخت ‌النصر از اورشلیم به بابل آورده بود، از هر کجا بود گرد آورد و آن ها را به ششبصر Shesh bazzar بسپارد. (قائمی، محمد، هخامنشیان در تورات، چاپخانه نشاط اصفهان، چاپ اول، 1349- صفحه 137 - کتاب عزرا، فصل 1)

یهودیه در زمان داریوش اول، علاوه بر تقدسی که دوباره کسب نموده بود سرزمین حائلی بود که جلوی آشوب ‌گری مصریان را می‌ گرفت. در زمان داریوش، بیش تر یهودیان بابل به شوش و تخت‌ جمشید و همدان روی آوردند و به ویژه در فارس بیش ترین تعداد یهودیان سکنی گزیدند. در اصفهان نیز تعدادی دیگر مقیم شدند که از نژاد یهودا و از آوارگان بابل هستند.

خشایار شاه، پسر داریوش که به نام احشوِروش (Axashverosh) در کتاب مقدس یاد شده است توجه خاصی به یهودیان از خود نشان داد. در دوران او، یهودیان آزادی فراوانی داشتند و گاه نیز سرپرستی امور دولتی به آنان سپرده می ‌شد، خصوصا شهر شوش محل زندگی عده کثیری از آنان بود.

داستان معروف استر و خشایارشا هم در همین ایام رخ داده است. دست ‌درازی وزیر هخامنشی به یهودیان و حکم وی مبنی بر قتل‌ عام آنان با تدبیر مردخای یهودی و استر ملکه یهودی شاه ناکام ماند. به نظر می ‌رسد پادشاه در نابود و ناکام گذاشتن توطئه هامان فراتر از یک دستور حکومتی عمل نمود و دست یهودیان را در مقابله با گروه هامانیان باز گذاشت. در باب هشتم کتاب استر آمده است:

«آن گاه اخشوروش پادشاه به استر ملکه و مردخای یهودی فرمود اینک خانه هامان را به استر بخشیدم و او را به سبب دست‌درازی بر یهودیان به دار کشیدند. و شما آن چه را که در نظرتان پسند آید به اسم پادشاه به یهودیان بنویسید و آن را به مهر پادشاه مختوم سازید. زیرا هر چه به اسم پادشاه نوشته شود و به مهر وی مختوم گردد کسی نمی ‌تواند آن را تبدیل کند.»

پس از مرگ خشایارشا، ملکه مادر «آمستریس» همه کاره امور بود و اردشیر اول تقریبا نقش چندانی نداشت. این زن که خود را رقیب استر می ‌دید اجازه نداد نفوذ سابق آنان در دربار باقی بماند و ناگزیر یهودیان شوش که تحت حمایت خاندان استر و مردخای بودند به همدان، پایتخت دیگر هخامنشی کوچ کردند. (قائمی، محمد، هخامنشیان در تورات، چاپخانه نشاط اصفهان، چاپ اول، 1349- صفحه 137 - کتاب عزرا، فصل 1)

در دوران داریوش دوم، کار بازسازی خانه خدا در اورشلیم که در زمان اردشیر ناتمام مانده بود به پایان رسید (424-404 ق.م). بیش ترین درصد جمعیت قوم یهود در این عهد به چشم می‌ خورد که نزدیک به سه قرن از ورود اسرای اسرائیل و 163سال از آمدن اسرای یهود به ایران می‌ گذشت و همه در ایران با آسودگی و آرامش زندگی می‌ کردند. (قائمی، محمد، هخامنشیان در تورات، چاپخانه نشاط اصفهان، چاپ اول، 1349- صفحه 137 – کتاب عزرا، فصل 1)

پس از داریوش دوم، پسرش اردشیر تلاش نمود تا بزرگان یهود را به دربار خویش فرا خواند. در این دوره، کوچ بزرگ یهودیان به امر پادشاه و با حمایت عزرا و نحمیا به اسرائیل صورت پذیرفت و اندیشه قوم یهود و ملت اسرائیل تقویت شد. اردشیر، دستور داد که این مهاجران مورد حمایت قرار گیرند و تعدادی جواهرات و ظروف شاهنشاهی را به اورشلیم فرستاد. در بخشی از کتاب عزرا باب هفتم آمده است:

«از جانب اَرتَحشَشتا» شاهنشاه به عزرای کاهن و کاتب کامل شریعت خدای آسمان اما بعد فرمانی از من صادر شد که هر کدام از قوم اسرائیل و کاهنان و لاویان ایشان که در سلطنت من هستند و به رفتن همراه تو به اورشلیم راضی باشند بروند- چون تو از جانب پادشاه و هفت مشیرانش فرستاده شده ‌ای تا درباره یهودا و اورشلیم بر وفق شریعت خدایت که در دست توست تفحص نمایی و نقره و طلایی را که پادشاه و مشیرانش برای خدای اسرائیل که مسکن او در اورشلیم می‌باشد بذل کرده‌اند ببری. «... و اما چیزهایی دیگر که برای خانه خدایت لازم باشد، هر چه برای تو اتفاق افتد که بدهی آن را از خزانه پادشاه بده.»

با حمله اسکندر، شهر صور قتل ‌عام شد و در زمان جنگ با سوریه از یهودیان خواست، تسلیم شوند اما آن‌ ها نپذیرفتند. در نتیجه حمله سخت او به یهودیه سبب شد آن‌ ها تسلیم و باج ‌گزار اسکندر شوند. بنابراین، حمله اسکندر، سرآغاز سرگردانی و فشارهای مجدد بر یهودیان شد.

 

دوشنبه دوم آبان 1390 - بیست و چهارم اکتبر 2011

ادامه دارد.

 

 

 

 

«مذهب» و داستان «ظهور امام زمان»؟!

(بخش بیست و دوم)

    بهرام رحمانی

bahram.rehmani@gmail.com

مسیحیت

داستان هایی که در انجیل ها بیان شده اند، همانند قرآن تناقض های فراوانی دارند. بررسی ها نشان می دهند که در سه انجیل (انجیل متی، انجیل مرقس و انجیل لوقا)، تنها پنجاه و دو درصد مطالب آن ها با هم منطبق است. انجیل یوحنا، به طور کلی با آن سه تا متفاوت و تنها هشت درصد مطالبش با آن ها مطابقت دارد. از جمله به همین دلایل، همه کتاب های به اصطلاح آسمانی و الهی، داستان ها و افسانه هایی هستند که حاکمان وقت و یا همراهان و نزدیکان مدعیان این مذاهب سر هم بندی کرده اند. هم چنین در دوره هایی بنا به مصلحت روزشان، تغیراتی را نیز در آن ها وارد کرده اند.

مسیحیت در ابتدا، وجود تناقض در کتاب مقدس را نمی پذیرفت. اولین بار در قرن هجدهم میلادی بود که آن ها، به این تناقضات کتاب مقدس، اعتراف کردند. از این رو، دیدگاه های متفاوت از سوی انجیل ها و قرآن، سبب شده که حتی اعتبار اولیه آن ها، به عنوان داستان های تخیلی تاریخی نیز از بین برود. زیرا آن ها، توسط سران مسحیت و اسلام در تاریخ، تغییر داده شده اند تا با سیاست های زمانه شان هم خوان باشند و به شکل امروزی در دسترس ما قرار دارند.

مسیحیان به مجموعه کتابی به نام «کتاب مقدس» معتقدند که از دو بخش عهد عتیق و عهد جدید تشکیل شده است. عهد عتیق همان کتاب مقدس یهودیان (تنخ) است. تمامی مسیحیان باید به این مجموع اعتماد داشته باشند. و اگر چه احکام عهد عتیق را منسوخ شده می شمردند، اما تک تک آیات این کتاب را وحی الهی می دانند و اگر یک مسیحی بتواند یکی از آیات فوق را انکار کند کلیسا تردیدی در کفر وی نمی کند.

موسس باورهایی که براساس خداوندی مسیح است، پولس نام دارد. رساله های پولس، انجیل یوحنا و رساله های او اساس آن را تشکیل می دهند. اما موسس عقایدی که بر اساس بندگی مسیح است حواریون عیسی و در راس آن ها پطری است. این گروه پس از سال 70 میلادی اهمیت خود را از دست داد. سه انجیل شبیه هم، کتاب اعمال رسولان، رساله های یعقوب، پطری، یهودا و مکاشفه یوحنا اساس این باور را تشکیل می دهند. پولس، آن چنان تغییر و تحولی در مسیحیت ایجاد نمود که به عنوان موسس دوم این دین شناخته شده است.

براساس اعتقادنامه شورای کلیسا که در سال 325 میلادی، در شهر نیقیه (در کنار تنگه بسفر) منعقد گردید، مسیحیان باید به سه اقنوم، اب، ابن و روح القدس معتقد باشند. «نظریه تثلیث حاکی از وجود یک خداوند در سه شخص می باشد.» بنابراین، عقیده تثلیث، از ناحیه پولس وارد مسیحیت شده و بعدها شورای کلیسا آن را رسمیت بخشیده است.

پس از رسمیت یافتن مسیحیت در سال 383 میلادی، 7 کلیسای روم به عنوان کلیسایی که پایه گذار آن پطری حواری و معلم آن پولس بوده است و به همین دلیل، تشکیلات کلیسا، شکل تشکیلات دولتی را به خود گرفت. از آن تاریخ، کلیسا، سازمان، فلسفه و سیستم حقوقی روم را به خدمت خود گرفت.

پس از رسمیت یافتن دین مسیح از سوی امپراطور وقت روم، کنستانتین در سال 383 میلادی، براساس دستورات پولس، که مومنان عیسوی شایسته را کسانی می دانست که بدون همسر زندگی کنند، رهبانیت مسیحی به وجود آمد. نخستین کسی که روش رهبانیت را بنیاد نهاد، قدیس آنتونیوس از اهل مصر بود. راهبان در دیرها و صومعه هایی که غالبا در خارج از شهر قرار داشت به مراقبت و تفکر و ریاضت می پرداختند.

اما چنین تفکری در میان گروه هایی که پس از پروتستان به وجود آمده، چندان رایج نیست. بنابراین، استبداد کلیسا و اختلافات درونی آن، یکی از عوامل مهم ظهور پروتستان بود.

مسلما، هر دینی دارای باورها و عقایدی است. این عقاید نیز باید با آموزه های کتاب های به اصطلاح «مقدس آسمانی» هماهنـگ باشد. در حالی که مسیحیت بر خلاف اسلام، فاقد یک الهیات هماهنگ با مجموعه کتاب های مقدس است.

 

داستان ظهور عیسی مسیح

در مورد ظهور عیسی، داستان های زیادی نقل قول شده است. عیسی، متجاوز از دو هزار سال قبل، در فلسطین (بیت المقدس) از مادرش مریم بنت عمران به طریق اعجاز و خرق عادت متولد، و بعد از سی سال مبعوث به رسالت گردید و به مقام الولعزمی نائل شد؛ و کتابی به نام انجیل از جانب حق تعالی در جامعه بنی اسرائیل برای تتمیم تورات و هدایت آن ها آورد.

بعد از سه سال از مبعوث شدنش جماعت یهود، در صدد قتل او برآمدند. لذا او با حواریون خود که دوازده نفر بودند به غاری پناه بردند تا این که جاسوسان آن ها را دستگیر کرده تا فردای آن روز آن ها را اعدام کنند.

اما در داستان ها، برای مثال آمده است، عیسی مرگ جسمانی نداشته و قرآن اعتقاد قتل او را یک پندار و شبهه معرفی می کند. او به صورت جسمانی غایب شده و به آسمان رفته است «بل رفعه الله الیه» اما آمدن او در وقت ظهور و اقتدای او در نماز جماعت به حضرت حجت، پیامی خواهد بود به تمام مسیحیان که جمعیت انبوه آنان در سراسر دنیا پراکنده اند. در آن زمان گویا مردم با اعجاز الهی به پیامبر بودن او یقین پیدا می کنند و او را می شناسند. مسلمانان مدعی اند که عیسی، به کمک امام زمان می آید؛ هر چند در آن زمان اسلام بر کسی تحمیل نمی شود؛ اما آمدن عیسی، جمعیت انبوهی از مسیحیان را به سوی اسلام سوق می دهد. ظاهرا آمدن عیسی، چندان هم طولانی نیست. اما در روایات اشاره ای نشده که او تا چه هنگام در کنار امام زمان می ماند. ولی آمدن چنین «پیامبری با این همه پیرو»، یکی از بزرگ ترین موانع «امام زمان را در تفهیم حقانیت خود به مردم» از سر راه بر می دارد.

امام زمان، کوفه را به عنوان مرکز حکومت خود انتخاب می کند. چرا که کوفه، «یادگار علی بن ابی طالب» است. جایی که او پایه های «عدل توحیدی» را بنیان نهاد. اما زمانی که او زنده بود سست مذهبان و مارقین نگذاشتند تا او آرزو و آرمان بزرگ خود به سرانجام برساند؟!

بر این اساس، امام زمان کار ناتمام «عدالت علوی» را از همان نقطه ادامه می دهد و کوفه را که «سنبل حکومت عدل امامت» است مرکز قدرت خویش قرار می دهد و «زورق بر زمین افتاده علی» را از نو بر سر پا می کند و به «پیروزی» می رساند.

 

مادر و پدر عیسی

درباره مادر و پدر عیسی، داستان های مختلفی بیان شده است. مادر عیسی زنی است به نام «مریم بنت عمران که از زنان پاک روزگار» بوده است. او، «بدون مقاربت با مردی، عیسی را به طور معجزه واری به دنیا» آورده است. بنابراین، عیسی بی پدر بوده است؟! اما در اناجیل فعلی گفته شده است: عیسی دارای پدر بوده و اسامی مختلفی را برای پدر او ذکر کرده اند؛ مثلا: 1- عیسی پسر یوسف هالی بوده است... انجیل متی باب 1 آیه ا تا 19 و هم چنین در انجیل لوقا باب 2 ایه 23 و باب 4 ایه 41. 2- عیسی پسر خدا بوده است... انجیل متی باب 11 آیه 25 و انجیل لوقا باب 4 آیه 41 و انجیل یوحنا باب 1 آیه 19. 3- عیسی پسر روح القدس بوده است... انجیل متی باب 1 آیه 19 و 20 و 21 به بعد.

اما در قرآن، در آیه 59 سوره آل عمران آمده است: (ان مثل عیسی عند الله کمثل آدم خلقه من تراب یعنی مَثل)؛ عیسی ابن مریم به مانند آدم علیه السلام است چرا که خداوند آدم را از خاک آفرید. (یعنی مثل عیسی بدون پدر). در این آیه، درباره بی پدری عیسی نیز چنین استدلال شده است: اگر عیسی بدون پدر به دنیا آمد هیچ گاه دلیل بر آن نمی شود که او فرزند خدا و یا عین خدا باشد. زیرا این موضوع به شکل عجیب تری درباره آدم تحقق یافت. چرا که او نه پدر داشت و نه مادر، بلکه او را خدا مستقیما از خاک آفرید. بنابراین، در این مورد نیز بین اناجیل و قرآن کشمکش و تضاد موجود است.

در متى و لوقا، آمده است که عيسى در بيت لحم زاده شد. اين شهر در هشت كيلومترى اورشليم واقع شده است و حدود هزار سال قبل از ميلاد، داوود پادشاه در آن به دنيا آمده و بزرگ شده بود. سال ولادت حضرت عيسى، تقريبا آغاز تاريخ ميلادى است، ولى تعيين سال ولادت او به طور دقيق و قطعى، دشوار مى نمايد و شايد چهار تا هشت سال قبل از مبداء تاريخ ميلادى بوده است. مادرش، مريم نامزد نجارى از شهر ناصره به نام يوسف بود. داستان تولد عيسى در آغاز هر يك از انجيل هاى متى و لوقا آمده است. مرقس و يوحنا كه اين داستان را نياورده اند، از بيت لحم حرفى نمى زنند و فقط به ناصره اشاره مى كنند (مرقس 1:9 و يوحنا 1:45-46، يوحنا 7:42). در انجيل متى مى خوانیم: اما ولادت عيسى مسيح چنين بود كه چون مادرش مريم به يوسف نامزد شده بود، قبل از آن كه با هم آيند او را از روح القدس حامله يافتند و شوهرش يوسف چون كه مردى صالح بود، نخواست او را عبرت نمايد؛ پس اراده نمود او را به پنهانى رها كند اما چون او در اين چيزها تفكر مى كرد، ناگاه فرشته خداوند در خواب بر وى ظاهر شده گفت: «اى يوسف پسر داود از گرفتن زن خويش مريم مترس زيرا كه آنچه در وى قرار گرفته است از روح القدس است  و او پسرى خواهد زائيد و نام او را عيسى خواهى نهاد زيرا كه او امت خويش را از گناهانشان خواهد رهانيد.» و اين همه براى آن واقع شد تا كلامى كه خداوند به زبان نبى گفته بود تمام گردد كه اينك باكره آبستن شده، پسرى خواهد زائيد و نام او را عمانوئيل خواهند خواند كه تفسيرش اين است: خدا با ما پس چون يوسف از خواب بيدار شد چنان كه فرشته خداوند بدو امر كرده بود به عمل آورد و زن خويش را گرفت و تا پسر نخستين خود را نزاييد، او را نشناخت و او را عيسى نام نهاد (متى 1:18-25).

پس از تولد، نام يشوع بر او نهاد و معناى آن نجات خداست. يونانيان و روميان آن را به يسوس (Iesous ,Iesus)  تبديل كردند و در زبان عربى عيسى شد.

از احوال عيسى در دوره بلوغ و آغاز جوانيش در اناجيل و روايات رسمى چيزى مذكور نیست. اين كه در حدود سى سالگى براى دريافت تعميد نزد يحيى رفت، نشان مى دهد كه احتمالا او، پيش از آن با فرقه اسنى و زاهدان آشنا بوده است.

در اناجيل، ذكرى از برادران و خواهران عيسى به ميان آمده است. به عقيده مسيحيان كاتوليك و ارتدوكس، مريم تا آخر عمر، باكره بود و در نتيجه، محال است عيسى برادرانى به معناى دقيق كلمه داشته باشد. ايشان كلام انجيل را تاويل مى كنند. ولى مسيحيان پروتستان، به تفسير لفظى اين عبارات گرايش دارند و مى گويند: درست است كه عيسى از مريم باكره به دنيا آمد، ولى مريم و يوسف نجار پس از تولد وى، زندگى زناشويى طبيعى داشته اند و از اين طريق، فرزندانى براى ايشان به دنيا آمده اند. عبارتى از انجيل متى كه قبلا گذشت، اين نظر را تاءييد مى كند.

قرآن، به برخى از معجزات عيسى در كودكى، از قبيل زنده كردن پرنده هايى كه از گل ساخته بود و سخن گفتن در گهواره، اشاره مى كند. اين موارد در برخى انجيل هاى اپوكريفايى آمده است.

حضرت عيسى، دنباله كار يحيى را گرفت و به مژده فرارسيدن ملكوت خداوند آغاز كرد. او، ارشاد و رهبرى مومنان و شاگردان را بر عهده گرفت و در كنيسه هاى نواحى مجاور به ايراد موعظه پرداخت. لوقا مى گويد: به جليل برگشت و در كنيسه ها به موعظه پرداخت: روح خداوند بر من است زيرا كه مرا مسح كرد تا فقيران را بشارت دهم و مرا فرستاد تا شكسته دلان را شفا بخشم و اسيران را به رستگارى و كوران را به بينايى موعظه كنم و تا كوبيدگان را آزاد سازم (لوقا 4:18).

عيسى مسيح، با آن كه بارها از پيروان خود خواسته بود خود را با او نزد مردم آشكار كنند، باز هم در مسير اهداف رسالت به يك تن از شاگردان خويش اجازه داد تا به طور ناشناس در شوراى يهود (سنهدرين) شركت كند. گر چه كسى نمى داند نقش اين شاگرد كه انكار ظاهرى مسيح را ايجاب مى كرده است چه بوده ، اما طبيعى به نظر مى رسد كه او توطئه هاى شورا و خيانت يهوداى اسخريوطى را به آن حضرت گزارش داده باشد.

سرانجام هنگامى كه عيسى مسيح، در ظاهر دستگير و مصلوب شد، در آن شرايط هراس انگيز كه همه شاگردان از ترس گريخته بودند، او نزد حاكم رفت و به ظاهر جسد عيسى مسيح (عليه السلام) را از وى تحويل گرفت و آن را با تحليل زياد به خاك سپرد.

انجيل نويسان، او را اين گونه معرفى كرده اند: شخص دولتمند از اهل رامه، يوسف نام كه او نيز از شاگردان عيسى بود (متى 27:57-60). يوسف نامى از اهل رامه كه مردى شريف از اعضاى شورا و نيز منتظر ملكوت خدا بود (مرقس 15:43). يوسف نامى از اهل شورا كه مردى نيكو و صالح بود كه در راى و عمل ايشان مشاركت نداشت و از اهل رامه، بلدى از بلاد يهود بود و انتظار ملكوت خدا را مى كشيد (لوقا 23:50-53). يوسف كه از اهل رامه و شاگرد عيسى بود، ليكن مخفى به سبب ترس يهود (يوحنا 19:38).

مسيحيان، به نشانه مصلوب شدن عيسى مسيح، در راه گناهان بشر نشان صليبى به گردن مى آويزند. عيسى، بارها به تاكيد گفته است كه پيرو واقعى او كسى است كه صليب خود را بردارد و به دنبال او برود. از اين سخن مى توان به روشنى دريافت كه سابقه آويختن نشان صليب به دوران زندگى مسیح باز مى گردد و نبايد آن را نشانه مصلوب شدن او دانست. اين سنت بايد به «انكار خويشتن» و اعلام آمادگى براى شهادت در راه خدا تفسير شود.

 

مسيح و رفتار با مادرش

بر اساس نوشته های اناجيل، مسيح با ماردش بدرفتاری می کرده است. او، به گونه ای ناشایست با مادرش «مريم عذرا» برخورد می كرد. در جريان معجزه ساخت شراب، هنگامی كه مادرش از او خواست كه به صاحب مجلس كمك كند، با آهنگی سرزنش آميز به او گفت: «از من چه می خواهی؟» عيسی، حتی او را جزو مومنان نمی شمرد و از جايگاه او در برابر شاگردانش می كاست. در انجيل متی، آمده است: «در همان حال كه عيسی در آن خانه اين سخنان را برای مردم بيان می كرد، مادر و برادرانش بيرون، منتظر او ايستاده بودند. پس، يك نفر برای عيسی پيغام آورد و گفت: «مادر و برادرانت بيرون، منتظر تو می باشند.» عيسی، گفت: «مادر من كيست؟ برادرانم كيستند؟» سپس به شاگردانش اشاره كرد و گفت: اين ها هستند مادر و برادران من. هر كه از پدر آسمانی من اطاعت كند، برادر، خواهر و مادر من است.» (29- يوحنا 2: 1-11)

 

مسیح خود خداست!؟

در کتاب مقدس (هم در عهد عتیق و هم در عهد جدید) بر وحدانیت و یگانگی خداوند تاکید شده است. از زمان «حضرت آدم» تا «زمان حضرت مسیح» تمام پیامبران بر یگانگی خداوند تاکید کرده اند. اما وجود برخی از آیات انجیل ها و سایر رسالات عهد جدید این باور را در میان مسیحیان به وجود آورد که حضرت مسیح و روح القدس نیز خدا هستند. مسیحیت در مواجهه با آیاتی از عهد عتیق که بر یگانگی خدا تاکید می کند چنین موضع گرفت که خدا در ذات و جوهر یکی است اما از نظر شخص سه تاست. برای درک بهتر تثلیث بهتر است به فقراتی از اعتقاد نامه آتاناسیوس توجه کنیم: «... ما در تثلیث یک خدا را عبادت می کنیم و تثلیث در وحدت... نه به معنای تقسیم ذات... الوهیت پدر، پسر و روح القدس همه یکی است یعنی در حال هم شان و در عظمت مثل هم جاودانه اند... پدر، پسر و روح القدس مخلوق نیستند... همان طور که پدر قادر مطلق است، پسر و روح القدس نیز قادر مطلقند... در این تثلیث هیچ کدام از اشخاص قبل یا بعد از دیگیری و بزرگ تر یا کوچک تر از دیگری نیست بلکه هر سه شخص با هم و مثل هم جاودانه و هم شانند...» (آیین کاتولیک، جورج برانتل، فصل چهارم، ص 84)

البته با وجود گذشت بیست قرن از تولد مسیحیت هنوز هم فرقه هایی از درون این دین، منکر تثلیث هستند و هم چنان بر یگانگی خدا تاکید دارند.

در کتاب مقدس، بر الوهیت مسیح به صراحت و یا به اشاره تاکید شده است از جمله: « در جای جای انجیل ها بر حضرت مسیح کلمه پسر خدا اطلاق شده است از جمله در انجیل یوحنا 1: 34 «و من دیده شهادت می دهم که این است پسر خدا» حضرت مسیح نیز بارها خداوند را با نام پدر خوانده است از جمله انجیل یوحنا 14: 2 در خانه پدر من منزل بسیار است.

مسیح در مورد خود، گفته است: «من در پدر هستم و پدر در من است.» انجیل یوحنا 14: 11 و حتی در آیه قبل از این نیز آمده است: «آیا باور نمی کنی که من در پدر هستم و پدر در من است سخن هایی که من به شما می گویم از خود نمی گویم لکن پدری که در من ساکن است او این اعمال را می کند.»

در این آیات، مسیح به روشنی می گوید که خدا در من است، خدا در من ساکن است و چنین کسی نمی تواند جز خدا باشد.

مسیح، خطاب به یهودیان گفت: «به شما می گویم که پیش از آن که ابراهیم پیدا شود من هستم.» (یوحنا 8: 58)

در انجیل یوحنا، آمده است که شاگردان به مسیح عرض کردند: «الان دانستیم که همه چیز را می دانی.» (یوحنا 16: 30) در جای دیگر آمده که پطرس خطاب به مسیح گفت: «خداوندا تو بر همه چیز واقف هستی» (یوحنا 21 : 17) «و کاتبان و فریسیان چشم بر او می داشتند که شاید در سبّت شفا دهد تا شکایتی بر او یابند. او خیالات ایشان را درک نموده...» (لوقا 6: 7 - 8) «و دیگران از روی امتحان، آیتی آسمانی از او طلب نمودند، پس او خیالات ایشان را درک کرده...» (لوقا 11: 16-17)

به مسیح معجزات نیز نسبت داده اند از جمله: «زنده کردن مردگان لوقا 8: 54 - 55، یوحنا 11: 43 - 44، لوقا 7: 14 - 15شفای بیماران یوحنا با بهای 4 و 5 و 9، لوقا با بهای 13 و 14 و 17 و 18 راه رفتن بر روی آب، یوحنا باب 6، سیر کردن پنج هزار نفر توسط پنج نان و دو ماهی یوحنا باب 6 و ...»

در نزد مسیحیان این معجزات و به خصوص زنده کردن مردگان همگی دلیل بر این است که مسیح، انسان نبوده و با قدرت خدائی خویش این کارها را انجام می داده است.

گذشته از این موارد در انجیل یوحنا آمده است که حضرت مسیح به شاگردان فرمود: «آمین آمین به شما می گویم هر که به من ایمان آرد کارهایی را که من می کنم او نیز خواهد کرد و بزرگ تر از این ها را نیز خواهد کرد.» (یوحنا 14: 12)

داستان آزمایش عیسی مسیح و بردن او بر روی کوه و ارائه سلطنت های جهان کاملا شبیه سرگذشت هراکلس است. قصه مرگ یا مصلوب شدن، تحمل درد و مشقت و در نهایت رستاخیز، در بسیاری از ادیان باستانی دارای نمونه است: تموز در بابل، آدونیس در آشور، هراکلس در یونان و اوزیریس در مصر همگی خدایانی هستند که کشته شده اند. پرومته، کیلورگوس و دیونیزوس به صلیب کشیده شدند و آتیس، ازیریس و آدونیس از قبر برخاستند.

سرگذشت آتیس که در آسیای صغیر پرستش می شد و به مرور زمان به غرب و به خصوص روم نفوذ کرده بود بسیار جالب است: آتیس مرد و پس از سه روز زنده شد و هر ساله پیروان آتیس، شکل او را به درخت کاج می آویختند و برای مرگش عزاداری می کردند. پس از سه روز آن را دفن کرده و رستاخیزش را جشن می گرفتند و آن را نشان نجات می دانستند.

جان ناس، نوشته: «پولس رسول را غالبا دومین موسس مسیحیت لقب داده اند... چون وی نزد امم غیر یهودی به دعوت مبعوث بود فکر مسیحیت و بعثت و رجعت او به کلی نزد ایشان فکری بیگانه بود از این رو پولس از راه دیگری که متناسب با فکرو اندیشه آن اقوام بود در آمد... و اظهار داشت عیسی مسیح موجودی اسمانی است که طبیعت و ذاتیت الوهی دارد ولی خود تنازل فرموده صورت و پیکر انسانی را قبول کرد. (تاریخ جامع ادیان، 614)

جوان گریدی، می نویسد: «پولس به خاطر توسعه یافتن افکارش متهم شده است که آنقدر مسیحیت را تغییر داد که گویی موسس دوم آن است.» (مسیحیت و بدعت ها، جوان گریدی، ص 47)

ویل دورانت نیز می نویسد: «پولس الهیاتی به وجود آورد که در سخنان مسیح چیزی جز نکات مبهم از آن نمی توان یافت: هر انسانی که از زن به دنیا بیاید وارث گناه آدم است و از نفرین ابدی جز به وسیله مرگ پسر خدا که کفاره ی گناه است، نمی تواند نجات یابد. چنین مفهومی برای مشرکان قابل قبول تر از یهودیان بود، مردم مصر، آسیای صغیر و یونان از دیرزمانی به خدایانی مانند اوزیریس و آتیس و دیونوسوس که به خاطر نجات بشر مرده بودند اعتقاد داشتند.

عنوان هایی از قبیل سوتر (منجی) والئوتریوس (رهاننده) به این خدایان اطلاق شده بود. واژه کوریوس (خداوندگار) که پولس به مسیح اطلاق می کند همان عنوانی بود که کیش های سوریه و یونان به دیونوسوس که می مرد و رستگاری را عملی می ساخت داده بودند.

غیریهودیان انطاکیه و شهرهای دیگر که هرگز عیسی را در حیاتش نشناخته بودند نمی توانستند او را جز به شیوه خدایان منجی بپذیرند. (تاریخ تمدن، ویل دورانت، ج 3، ص 689)

در انجیل ها آمده که شیطان حضرت مسیح را امتحان می کرد: «پس ابلیس او را به کوهی بسیار بلند برد و همه ممالک جهان را و جلال آن ها را بدو نشان داد. به وی گفت: اگر افتاده مرا سجده کنی همانا این همه را به تو بخشم، آن گاه عیسی وی را گفت دور شو شیطان، زیرا مکتوب است که خداوند خدای خود را سجده کن و او را فقط عبادت نما.» (متی 4: 8 - 10)

داستان تولد خارق العاده مسیح بدون دلیل نبوده است و حاوی پیامی است و آن، اعلام الوهیت مسیح است! هم چنان که پیدایش آدم و حوا نیز هم چون عیسی داستانی عجیب تر است.

در جای دیگر نیز خطاب به حواریون می فرماید: «اگر از جهان می بودید جهان خاصان خود را دوست می داشت لکن چون که از جهان نیستید بلکه من شما را از جهان برگزیده ­ام از این سبب جهان با شما دشمنی می کند.» یوحنا 15: 19

برخی از صفات که فقط به خداوند اختصاص دارد در عیسی مسیح نیز وجود دارد و خود بهترین دلیل بر خدا بودن عیسی است.

 

انجیل مرقس

در مورد او گفته اند که از خادمان یکی از حواریون بوده و در دوران عیسی حتی به ملاقات حضرت عیسی هم نائل نگشته است. اکثر علمای مسیحی عقیده دارند که انجیل مرقس از نوشته های پطرس می باشد.

تولستوی، نویسنده معروف روسی، در مورد انجیل مرقس می نویسد: این انجیل ما بین سال های 56 تا 65 بعد از میلاد نوشته شده است. بنابراین بعد از حیات دنیوی حضرت عیسی این انجیل به نگارش در آمده است.

نقل مطالبی که مخالف عقل است نشان از آن دارد که این انجیل هم بمانند انجیل لوقا فاقد ارزش است.

 

انجیل لوقا

در مورد شخص لوقا که جمع کننده انجیل لوقا است، اختلاف شدیدی در میان مسیحیان وجود دارد. فقط تنها اتفاقی که در مورد او کرده اند اینست که او حتی از حواریون یا شاگرد حواریون هم نبوده است. گفته اند او از شاگردان پولس بوده است.

تاریخ این انجیل را بین سال های 53 و 64 بعد از میلاد ذکر کرده اند. بنابراین یقینا این انجیل، «انجیل نازل شده بر عیسی» نخواهد بود. چرا که بعد از رفتن مسیح از میان مردم، نوشته شده است.

انجیل متی باب 16 ایه 8 می گوید: عیسی علیه السلام به یاران خود گفت: ای سست ایمانان چرا در خود تفکر نمی کنید.

 

انجیل متی

مسیحیان معتقدند که متی یکی از یاران عیسی علیه السلام بود و انجیلی را که او جمع آوری کرده معروف به انجیل متی است.

اما مسیحیان تا به الان دلیل قاطعی ارائه نکرده اند که انجیل متی همان انجیلی است که بر عیسی نازل شده است. زیرا می گویند انجیل متی به زبان عبری بوده و بعد ترجمه شده است و باز خودشان می گویند: نسخه عبرانی در دست نیست و حتی نام مترجم انجیل متی عبرانی را نمی دانند و لذا برای این که سندی برای او درست کنند می گویند: نسخه اصلی به زبان یونانی بوده است. این توجیه مسیحیت در حالی ست که علمای بزرگ مسیحیت بمانند «هورن»، «یوسی»، «بیس جیرم»، «پی پیس»، «ارنینوس» و «پی فلس» همگی عقیده دارند که انجیل متی عبرانی بوده است.

هورن، نام 24 نفر از علمای مسیحیت را می برد که در این مورد با او هم عقیده اند. بطلان انجیل متی از خود آیات این انجیل: در باب 9 آیه 9 ص 13 چنین آمده: چون عیسی از آنجا میگذشت مردی را مسمی به متی به باج گاه دید و به او گفت: مرا متابعت کن. متی نیز به دنبال او روانه شد. در آیه دوازده همین باب می گوید: فریسیان به حواریون گفت : چرا استاد شما (یعنی حضرت عیسی) با آن مرد گناهکار و گمرگچی (یعنی متی) غذا می خورد؟

تولستوی، در جلد چهارم تفسیر خود، می نویسد: احتمالات در مورد انجیل متی: تالیف سال های 38-43- 48- 61- 62- 63-64 بعد از میلاد است. بنابراین، این کتاب نمی تواند خطابات الهی با عیسی علیه السلام باشد، بلکه بعد از او به دست کس دیگری تالیف شده است.

خلاصه کلام، تا به حال مسیحیت نتوانسته ثابت کند که انجیل متی همان انجیل نازل شده بر عیسی است، بلکه تاریخ تصنیف آن نشان از آن دارد که این انجیل بعد از عیسی نوشته شده است و خود این انجیل هم نشان از آن دارد که انجیل متی نوشته فردی گنه کار بوده که نمی توان به گفته او اطمینان حاصل کرد!

هم چنین کشیش های مسیحیت از قبیل «جیروم»  و «ارحن» مفسرین معروف مسیحی گفته اند: انجیل در زمان عیسی نبوده، بلکه سال ها بعد از مسیح به طریق الهام بر حواریین تصنیف شده. و کنت تولستوی روسی نیز در مقدمه کتاب خود با نام انجیل تولستوی می نویسد: این اناجیل هرگز به طریق وحی روح القدس بر نویسندگان آن ها نازل نشده است چنان چه کشیش ها در میان مردم نشر داده اند. تولستوی، می افزاید: اناجیل موجوده در زمان ما اتصالی به عیسی ندارد.

هورن، مفسر مسیحی در کتاب تفسیر خودش در باب 2 از قسم 2 از مجلد چهارم چاپ سال 1822 میلادی می نویسد: زمان نوشته شدن اناجیل مشخص نیست و کلماتی که از قدمای مورخین مسیحیت نقل شده همه ابتر و مقطوع ال سند است.

در آیات قرآن از یهودیت و مسیحیت تعبیر به اهل ال کتاب شده و از خود این کتب تعبیر به نور و هدایت شده است. انزل الکتاب الذی جاء به موسی نورا و هدی - انعام 91.

تصریح آیات قرآن آنست که این کتب تحریف شدند و دیگر قابل اعتناء نیستند. در آیه 91 سوره مبارکه انعام، خطاب به اهل کتاب آمده است: (تجعلونه قراطیس تبدونها و تخفون کثیرا)، یعنی شما اهل کتاب، کتاب واقعی پیغمبرتان را در چند ورق از کاغذ خلاصه کردید و بسیاری از مطالب آن را پنهان کردید. این بود بیان قران و عقیده مسلمانان.

اما اهل کتاب یعنی یهودیت و مسیحیت این مطلب را رد کرده و قائل به آن هستند که کتب فعلی همان کتب حقیقی هستند که بر پیغمبران شان نازل شده است.

آیا عیسی خداوند است یا پسر خداوند و یا...؟ در انجیل ها توصیف های مختلفی از عیسی شده است: 1- مسیح (به معنای نجات دهنده)، انجیل لوقا باب 2 آیه 11. 2- خدا: انجیل یوحنا باب 1 آیه 1. 3 - پسر خدا: انجیل متی باب 3 آیه 17. 4- پسر انسان: مرقس باب 14 آیه 62. 5- بَرّه خدا: انجیل یوحنا باب 1 آیه 29 و 30. 6- مار بزرگ: یوحنا باب 3 آیه 14. 7- شبان نیکوکار: یوحنا باب 10 آیه 11. 8- پادشاه پادشاهان: مکاشفات یوحنا باب 17 آیه 14.

بنابراین، اناجیل موجوده آن قدر دارای تناقض هستند که مخاطبین نمی توانند عیسی را به درستی بشناسند. زیرا در جایی او را خدا خوانده اند و در جای دیگر او را پسر خدا و در بعضی از موارد او را پسر انسان معرفی می کنند و... این اختلاف آراء به سادگی می شود تا آن ها و خدا و پیامبران شان و کتاب ها مقدس از اجیل و تورات و قرآن همگی داستان هایی هستند که به مرور زمان در تاریخ، تغییر داده شده اند و به شکل امروزی درآمده اند.

اما از دیدگاه مسلمانان عیسی نه خدا است و نه پسر خدا، بلکه بنده ای از بندگان خدا بوده که به مقام نبوت و اولوالعزمی رسید. چرا که از زبان یک تخیلی به نام «خدا» در آیه 34 سوره مبارکه مریم، آمده است: وقتی عیسی به دنیا آمد در همان کودکی لب به سخن گشود و در مورد خود گفت: (انی عبد الله آتانی الکتاب و جعلنی نبیا)؛ یعنی من بنده خدا هستم و مرا نبی و پیغمبر از طرف خود قرار داده است.

مسیحیان علت خدا دانستن عیسی را زنده کردن مردگان توسط او می دانند و می گویند: چون زنده کردن مردگان را فقط خدا می تواند انجام دهد پس عیسی خدا است.

در آیه 171 سوره نساء آمده است: (یا اهل الکتاب لا تغلوا فی دینکم...)؛ یعنی ای اهل کتاب (مسیحیت) در دین خود غلو نکنید و درباره خدا غیرحق مگویید. عیسی ابن مریم فقط فرستاده خدا و مخلوق اوست که او را به مریم القاء نمود و روحی از طرف او بود بنا بر این ایمان به خدا و پیامبران او بیاورید و نگویید خداوند سه تا است و از این سخن پرهیز کنید که به سود شما نیست.

مسیحیت بر این عقیده است که به صلیب کشیده شدن عیسی، تاوان گناه همه بشریت است. گناهی که نسل اندر نسل از آدم به فرزندانش منتقل شده است به طور که پولس رسول نوشت: «و چنان که در آدم همه می میرند، در مسیح همه زنده خواهند شد.» این نظریه توسط پولس وارد مسیحیت شده و قبل از او، در میان مسیحیت اولیه چنین عقیده ای وجود نداشته است.

 

معجزه عیسی در ساخت شراب در انجیل

معجزه ساخت شراب، تنها در باب دوم انجيل يوحنا به عنوان نخستين معجزه مسيح آمده است: «دو روز بعد، مادر عيسی در يك جشن عروسی در دهكده «قانا» در جليل مهمان بود. عيسي و شاگردان او نيز به عروسي دعوت شده بودند. هنگام جشن، شراب تمام شد. مادر عيسی با نگرانی نزد او آمد و گفت: «شراب شان تمام شده است.» عيسی فرمود: «ای زن مرا با تو چه كار است؟ ساعت من هنوز نرسيده است.» با اين حال مادر عيسی به خدمت كاران گفت: «هر دستوری به شما می دهد اطاعت كنيد.» در آن جا شش خمره سنگی بود كه فقط در مراسم مذهبی از آن استفاده می شد و گنجايش هر كدام حدود 100 ليتر بود. عيسی به خدمت كاران فرمود: «اين خمره ها را پراز آب كنيد.» وقتی پر كردند، فرمود: «حالا كمی از آن را برداريد و نزد گرداننده مجلس ببريد!» وقتی گرداننده مجلس آن آب را كه شراب شده بود چشيد، داماد را صدا زد و گفت: «چه شراب خوبی! مثل اين كه با ديگران خيلی فرق داريد، چون معمولا در جشن ها اول با شراب خوب از مهمان ها پذيرايی می كنند و بعد كه همه سرشان گرم شد، شراب ارزان تر را می آورند. ولی شما شراب خوب را برای آخر نگه داشته ايد.» او نمی دانست كه شراب از كجا آمده است، ولی خدمت كاران می دانستند. اين معجزه عيسی در دهكده قانای جليل، اولين نشانه قدرت دگرگون كننده او بود و شاگردان ايمان آوردند كه او واقعا همان مسيح است.» (29- يوحنا 2: 1-11)

 

ترس از مرگ و سرزنش خداوند

عهد جديد می نویسد زمانی كه مسيح بر دار بود هنگامه واپسين نزديك می گشت. ترس از مرگ، تمام وجود او را فرا گرفته بود. از همين رو به خدا توسل جسته و از او ياری خواست؛ اما هنگامی كه پاسخی دريافت نداشت، با سرزنش، خدا را خطاب كرده و گفت كه چرا مرا تنها گذاشته ای؟ متی، آن لحظات را اين گونه توصیف می کند: «پطرس و دو پسر زبدی يعنی يعقوب و يوحنا را نيز با خود برد. در حالی كه غم و اندوه، تمام وجود او را فرا گرفته بود، رو به ايشان كرد و فرمود: «من از شدت حزن و غم، در آستانه مرگ می باشم. شما اين جا بمانيد و با من بيدار باشيد. سپس كمی دورتر رفت و بر زمين افتاد و چنين دعا كرد: پدر، اگر ممكن است، اين جام رنج و عذاب را از مقابل من بردار، اما نه به خواهش من بلكه به خواست تو.» (32- متی 26: 37-39) مسيح در آن شب، سه بارو با همين كلمات دعا كرد و از خداوند خواست كه آن رنج را از او بردارد. پس از آن كه دستگير شد و بر صليب آويخته گشت و دانست كه او را خواهند كشت، با بانگی بلند، خداوند را به جهت ياری نكردنش سرزنش نمود؛ متی چنين ادامه می دهد: «نزديك به ساعت سه، عيسی فرياد زده، گفت: «ايلی ايلی لما سبقتنی»، يعنی خدای من، خدای من، چرا مرا تنها گذاشته است؟» (33- متی 27: 46)

این در حالی ست که عيسی مسيح در قرآن، به مثابه پيامبری بزرگ و محترم كه به آسمان برده شده و در پوشش عزت خداوندی آرام گرفته است، توصیف شده است. قرآن او را روح و كلمه و تربيت شده خداوند و ظرف اسرار و حكمت های الهی می داند.

 

سرانجام عیسی

عقیده مسیحیت نسبت به سرانجام عیسی، چنین است: در اناجیل موجوده آمده است فردای آن روز جناب عیسی را به دار آویختند و با قساوت او را کشتند و سه روز بعد از دفن شدن به آسمان عروج نمود.

مسیحیان می گویند: مقابل درب بیت المقدس صورت قبری وجود دارد که عیسیی پیغمبر از آن جا به آسمان عروج کرد.

اما در قرآن، آمده است: (و ما قتلوه و ما صلبوه و لکن شبّه لهم...)؛ یعنی جناب عیسی نه کشته شد و نه به دار آویخته شد و لکن امر بر آن ها مشتبه شد یعنی فرد دیگری را که شبیه عیسی بود به دار آویختند و کسانی که در مورد به دار آویخته شدن عیسی حرف می زنند فقط از روی گمان حرف می زنند و علم به واقع امر ندارند. یقینا عیسی کشته نشده، بلکه او را خداوند به بالا برده است و خداوند عزیز و حکیم است. (سوره نساء آیه 156)

سه شنبه دهم آبان 1390 - یکم نوامبر 2011

ادامه دارد

 

 

 

 

«مذهب» و داستان «ظهور امام زمان»؟!

(بخش بیست و سوم)

    بهرام رحمانی

bahram.rehmani@gmail.com

زن در دین یهودیت

تاریخ گواهی می دهد که همه ادیان، به انسان زن و جایگاه وی در جامعه، نگرشی تبعیض آمیز و غیرانسانی داشته است. بنابراین، در ادیان هرگز به زن به عنوان یک انسان کامل و مستقل نگاه نشده است. گرچه زنان هم مانند مردان در تمام تاریخ بشر، برای حقوق انسانی خود و برای جامعه بهتر جنگیده اند و زجرها و ستم های زیادی را نیز متحمل شده اند.

قوم یهود نیز هم چون عقاید و آداب شبیه خانه بدوش و آواره بودند که در بیابان ها زندگی می کردند و به کشاورزی و دام پروری می پرداختند. هر چه دین یهود قوی تر گشت حقوق زنان نیز بیش تر زیر پا گذاشته شد. پس از گذشت سال ها که زن سالاری در این قوم رواج داشت کم کم نظام زن سالاری در هم ریخت و مردسالاری در برابر قدرت زن شکل گرفت. زن در خانواده موقعیت پیشین خود را از دست داد و تابع مرد شد. تمام ریاست و زمام امور خانه را حق مطلق مرد شد! زن به صورت وسیله تولید مثل و بنده شهوت رانی مردان قرار گرفت. حتی زن همانند دیگر ابزارهای مرد، جزو ثروت او به حساب آمد. پدر می توانست فرزندان خود را محکوم و یا اعدام کند و یا به عنوان غلام و کنیز بفروشد.

در دین یهودیت، فرمان «یهوه» به زن چنین است: «چشمت باید به شوهرت باشد، وی بر تو حکومت خواهد کرد.» در دین یهود، سده های طولانی زن را مایه مصیبت و بدبختی می دانستند. مردان در نماز خود تکرار می کردند: «خدایا ترا سپاس گذارم که مرا کافر و زن نیافرید»؟!

اما در عین حال، چند زن «انتخابی خدا؟!»، در قوم یهود جایگاه خاصی داشتند. همان گونه که انبیاء مرد بین اسرائیل پدر خوانده می شدند، زنان نیز که به پیامبری می رسیده اند مادر خوانده می شدند. پدر اسرائیل و مادر اسرائیل تعداد پیامبران زن اسرائیل هفت نفر بوده است:

1- ساره (همسر ابراهیم) گفته اند ساره مانند ابراهیم که مردان را به توحید دعوت می کرد، او نیز زنان را به خداوند یکتا فرا می خواند.

2- مریم (میریام خواهر موسی) وقتی که موسی بنی اسرائیل را از رود نیل گذراند او در جلوی قوم بسیار مسرور، مردم را به ستایش یهوه فرا خواند.

3- بوره (که قاضی نیز بوده است) به معنی زنبور عسل که مادر اسرائیل نامیده شده است. این زن در زیر درخت دبوره می نشست و برای قوم بنی اسرائیل قضاوت و داوری می کرد. بنی اسرائیل زنان را به قضاوت قبول داشتند. در عصر بوده پادشاه کنعان «یابین» بر اسرائیل حکومت می کرد. بوده از میان قوم خود مردی بنام «بالاق» را برانگیخت تا به همراهی او ده هزار سپاهی گردآورد و بر سیسرا فرمانده لشگر «یابین» حمله برد او بر شاه پیروز شد.

4- حنا (مادر سموئیل یا همون شموئل) زنی نازا بود و از خداوند تقاضای اولاد نمود و دعای او مورد اجابت قرار گرفت او به هنگام زائیدن سرودی به شکرانه این نعمت سرود که یکی از زیباترین سرودهای مذهبی بنی اسرائیل است.

5- اوی گائیل (همسر داود) یا ابی جایل او زنی زیبا و با هوش بود که در جنگ همراه داود بود و برای داود دو فرزند به دنیا آورد.

6- حلده (همسر شائوم) زن بدشکل و روسپی را در عبری گویند. این زن پیامبری مشهور بود که در زمان یوشا پادشاه اسرائیل (اورشلیم) مورد مشورت پادشاه و کاهنان قرار می گرفت.

7- استر (ملکه خشاریارشا) به زبان آکدی یعنی «ایشتار» یا ستراه این پیامبر دختر ابیجایل است که در دستگاه شاه بسیار نفوذ داشت ونکنه جالب این سان که قبر این ملکه یهودی در شهر همدان قرار دارد.

اما این زنان نیز همانند مردان نگرش تحقیرآمیز به زنان داشتند و به عنوان استثناهایی در تاریخ بودند که به دلیل وابسته به مردان در قدرت، موقعیت ویژه تری نسبت به زنان دیگر داشتند.

رهبران مذهبی یهود، به وضع احکام جزایی سختی دست می زدند. خاخام های یهود که متولیان رسمی دین موسی بودند و خود در رفاه و راحتی می زیستند، برای اجرای اخلاق قوانین و احکام جزایی شدیدی از قبیل سنگسار کردن زانی و زانیه و لاطی و ملوط و… وضع کردند. عدم بکارت عروس نشانی از بی عفتی بود و دختر سنگسار می شد. در دین یهود، ازدواج عامل جدایی زن از خانواده است. ربودن دختران و کنیزان نوعی ازدواج محسوب می شود. اصل ازدواج بر مبنای خریدن دختر است که قیمت او به عنوان مهریه پرداخت می شود. رضایت پدر شرط اصلی ازدواج است. اگر پدر راضی به ازدواج دختر نباشد، تنها به گرفتن وجد نقد اکتفا می کند. اجازه ازدواج با اولیای دختر است و پدر ممکن است از گرفتن مهریه صرف نظر کند. اگر چه رضایت دختر در نظر گرفته می شود. مرد باید با بیوه برادر متوفای خود که فرزند ندارد، ازدواج کند. اولین فرزند زن متعلق به بردار متوفی خواهد بود. این ازدواج برای حفظ میراث برادر است. اگر کسی از گرفتن زن برادر خود ابا کند بزرگان و مشایخ قوم او را نصیحت و اگر قبول نکند باید او را رسوا سازند.

تعدد زوجات در میان یهودیان رایج است. در میان یهودیان ازدواج ها با خویشاوند صورت می گیرد و با بیگانه ممنوع است. زن در خانه مطیع شوهر است. حتی عبادات او نیز منوط به اجازه شوهر است. دختران یهود اگر ازدواج کرده باشند ارث نمی برند. پسران دو برابر دختران ارث می برند. ارث در صورتی به دختر می رسد که متوفی فرزند پسر نداشته باشد.

از نظر علمای یهود، وجود قوانین سخت گیرانه فعلی ازدواج، ضامن استحکام خانواده است. هم چنین ثواب تنها در چارچوب خانواده شرعی رخ می دهد. از این رو، ضرورت دارد از حریم خانواده دفاع شود. سهم دختر یهودی از میراث پدری، صرفا جهیزیه است. اگر چه با اصلاح قانون، سهم ایشان به یک دوم سهم پسران افزایش یافت. دختر یهودی، مانند دختران مسلمان، حق درخواست طلاق (و طلاق غیابی) را ندارند. در آیین یهود، مذهب از مادر به ارث می رسد.

دوران تورات دوره ای است که تقریبا از زمان ابراهیم یعنی دو هزار سال قبل از میلاد شروع و تا زمان عزرا یعنی قرن پنجم میلادی به طول می انجامد. در این دوران، طایفه متشکل از چند خانواده بود که مرد در راس آن قرار می گرفت و افراد خانواده تحت حمایت او بودند. بیش تر پسران بعد از ازدواج در خانواده خود باقی می ماندند و بزرگ ترین آن ها و پس از فوت پدر جانشین او می شد. زن در چنین خانواده ای مسئولیتی سنگین داشت. زیرا کار عمده نگهداری از خانه و کارهایی نظیر خوشه چینی، آسیاب کردن، ریسیدن پشم و کتان، رنگ کردن، اداره امور عروسان و دختران و... تماما به عهده او بود.

در تورات و تلمود نقاط ضعفی برای زنان برشمرده اند ولی عبارات تمجیدآمیزی نیز ذکر کرده اند: «زن با تقوا تاجی بر سر شوهرش است» یا «زن دلیر ارزشش بیش از یاقوت است.»

در اصول اخلاقی «تلمود» که یکی از کتاب های مهم دینی و در حقیقت فقه مدون و آیین نامه زندگی یهودیان است، درباره زنان آمده است: «اگر زنی به نقض قانون یهود می پرداخت، چنان چه مثلا بی آن که چیزی بر سر داشت به میان مردم می رفت و یا در شارع عام نخ می رشت یا با هر سنخی از مردان درد دل می کرد یا صدایش آن قدر بلند بود که چون در خانه اش تکلم می نمود، همسایگانش می توانستند سخنان او را بشنوند، در آن صورت مرد حق داشت بدون پرداخت مهریه او را طلاق دهد.»

در مورد پوشش کامل در مقابل نامحرم در «سفر پیدایش» تورات چنین می خوانیم: و رفقه، چشمان خود را بلند کرد و اسحاق را دید و از شتر خود فرود آمد. زیرا که از خادم پرسید: «این مرد کیست که در صحرا به استقبال ما می آید؟» و خادم گفت: «آقای من است.» پس برقع خود را گرفته، خود را پوشانید، سفر پیدایش، باب 24، فقره 64 و 65.»

در مورد عدم تشبه مرد و زن به یکدیگر در «تورات» آمده است: «متاع مرد، بر زن روا نباشد و مرد، لباس زن نپوشد، زیرا هر که این کند، مکروه یهود (خدای تو) است.» (تورات، سفر تثنیه، باب 22، فقره 5.)

نزول عذاب، حتی در اثر آرایش دختران یهود برای بیگانگان پرداخته است و در این زمینه «تورات» می نویسد: «و خداوند می گوید از این جهت که دختران صهیون متکبرند و با گردن افراشته و غمزات چشم، راه می روند و به ناز می خرام اند و به پاهای خویش، خلخال ها را به صدا می آورند. بنابراین، خداوند فرق سر دختران صهیون را کل خواهد ساخت و خداوند، عورت ایشان را برهنه خواهد نمود. و در آن روز، خداوند زینت خلخال ها و پیشانی بندها و هلال ها را دور خواهد کرد. و گوشوارها و دستبندها و روبندها. و انگشترها و حلقه های بینی را. و رداها و شال ها و کیسه ها را. و آینه ها و کتان های نازک و عمامه ها و برقع ها را. و واقع می شود که: به عوض عطریات، عفونت خواهد شد و به عوض کمربند، ریسمان و عوض موهای بافته، کلی و به عوض سینه بند، زنار پلاس و به عوض زیبایی، سوختگی خواهد بود. مردانت به شمشیر و شجاعانت در جنگ خواهند افتاد. و دروازه های وی ناله و ماتم خواهند کرد و او خراب شده، بر زمین خواهد نشست.» (تورات، کتاب اشعیاء نبی، باب سوم، فقره 10-8.) در تورات، از چادر و برقع و روبنده ای که زنان با آن سر و صورت و اندام خویش را می پوشانده اند، صریحا نام برده شده است، که نشانگر کیفیت پوشش زنان است. برای نمونه در کتاب «روت» آمده است: «بوعز گفت: زنهار کسی نفهمد که این زن به خرمن آمده است. و گفت: چادری که بر توست، بیاور و بگیر. پس آن را بگرفت و او شش کیل جو پیموده بر وی گذارد و به شهر رفت.» (تورات، سفر پیدایش، باب 38، فقره 14 و 15.) در مورد عروس یهودا می خوانیم: «پس رخت بیوگی را از خویشتن بیرون کرد. برقعی به رو کشید و خود را در چادری پوشید و به دروازه عینایم که در راه تمنه است، بنشست.» (تورات، سفر پیدایش، باب 38، فقره 14 و 15.)

 

زن در کتاب مقدس

زن در كتاب مقدس، هم چون قرآن، حقوق چندانی ندارد. در كتاب مقدس، به برتری بی چون و چرای مرد بر زن تاکید شده است. در کتاب مقدس می خوانیم: «اما می خواهم شما بدانید که سر هر مرد مسیح است و سر زن مرد» (رساله پولس رسول به قرنتیان 11 :3 )

مرد جلال خداست و زن جلال مرد !«زیرا که مرد را نباید سر خود را بپوشد چون که او صورت و جلال خداست اما زن جلال مرد است!» (رساله پولس به قرنتیان 11 :7)

برتری مردان بر زنان، هم چون برتری مسیح بر کلیسا. «و هر سر زن است چنان که مسیح نیز سر کلیسا.» (افسسیان 5 :۲۳)

زن باید مطیع مرد باشد همان گونه که ما مطیع خدا هستیم! «ای زنان شوهران خود را اطاعت کنید چنان که خداوند را.» (افسسیان 5 :22)

«هم چنان که کلیسا مطیع مسیحاست هم چنین زنان نیز شوهران خود را در هر امری باشند.» (افسسیان 5: 24)

زن یک بار فریب خورد پس دیگر ساکت باشد و تعلیم ندهد :«و زن را اجازت نمی دهم كه تعلیم دهد... بلكه در سكوت بماند زیرا كه آدم اول ساخته شد و بعد حوا و آدم فریب نخورد بلكه زن فریب خورد.»

نتیجه این که به دو دلیل زن حق تعلیم ندارد: 1- دوم ساخته شد 2- او بود که فریب خورد. حکومت مرد بر زن، مجازاتی خدایی برای زنان! وقتی در ابتدای پیدایش انسان آدم و حوا گناه كردند خداوند برای هر یك جریمه ای مقرر كرد.«و به زن گفت: درد و حمل تو را بسیار افزون گردانم با درد، فرزندان خواهی زایید و اشتیاق تو به شوهرت خواهد بود و او بر تو حکمرانی خواهد کرد.» (سفر پیدایش باب 3)

زنان برای مردان آفریده شدند! «و نیز مرد به جهت زن آفریده نشد، بلکه زن برای مرد.» (قرنتیان 11 :9) رستگاری زن در گروی زاییدن! «آدم فریب نخورد، بلكه زن فریب خورده اما به زاییدن رستگار خواهد شد.»

فروختن دختر به عنوان کنیز! یكی از احكام كه در عهد عتیق ذكر شده احكام فروختن دختر به عنوان كنیز است و برای آن قوانینی وضع نموده اند و مسیحیان این احكام را از جانب خداوند می دانند. «اگر شخصی دختر خود را به کنیزی بفروشد باید در سال هفتم آزاد كند...» (سفر خروج ۲۱ :۷)

زنان ناپاک! مطابق کتاب مقدس زن پس از دو بار طلاق ناپاک می شود! (تثنیه 24 :4) زنی که حیض می بیند؛ تا هفت روز ناپاک است و اگر کسی هم به او دست بزند ناپاک می شود!

«و اگر زنی جریان دارد! و جریانی که در بدنش است خون باشد هفت روز در حیض خود بماند و هر که او را لمس کند تا شب نجس باشد! و بر هر چیزی که در حیض خود بخوابد نجس باشد و بر هر چیزی بر آن بنشیند نجس باشد و هر که بستر او را لمس کند رخت خود را بشوید و با آب غسل کند و تا شب نجس باشد. و هر که چیزی را که او بر آن نشسته بود لمس کند رخت خود را بشوید و با آب غسل کند و تا شب نجس باشد. و اگر آن بر بستر باشد یا بر هر چیزی که او بر آن نشسته بود چون آن چیز را لمس کند تا شب نجس باشد. و اگر مردی با او هم بستر شود و زن حایض باشد، مرد تا هفت روز نجس خواهد بود و هر بستری که بر آن بخوابد نجس خواهد بود.» (سفر لاویان، باب 15، شماره 19 تا آخر)

لوط، يكی از شخصيت ­های بزرگ كتاب مقدس است. كسی كه خدا به ديدار او آمد. پس از نابودی دو شهر سدوم و عموره لوط با دخترانش در غاری ساکن شدند و چون مدتی در غار بودند دختران لوط به هم گفتند: كه پدر ما پير شده و مردی نيست كه به ما درآيد. بيا تا پدر خود را شراب نوشانيم و با وی همبستر شويم تا از اين طريق نسلی از پدر خود نگاه داريم.

در این مورد در کتاب مقدس آمده است: «و دختر بزرگ به كوچك گفت: «پدر ما پیر شده و مردی بر روی زمین نیست كه بر حسب عادت كل جهان به ما درآید. بیا تا پدر خود را شراب بنوشانیم و با او همبستر شویم، تا نسلی از پدر خود نگاه داریم.» پس در همان شب، پدر خود را شراب نوشانیدند، و دختر بزرگ آمده با پدر خویش هم خواب شد، و او از خوابیدن و برخاستن وی آگاه نشد. و واقع شد كه روز دیگر، بزرگ به كوچك گفت: «اینك دوش با پدرم هم خواب شدم، امشب نیز او را شراب بنوشانیم و تو بیا و با وی هم خواب شو، تا نسلی از پدر خود نگاه داریم.» آن شب نیز پدر خود را شراب نوشانیدند و دختر كوچك هم خواب وی شد، و او از خوابیدن و برخاستن وی آگاه نشد. پس هر دو دختر لوط از پدر خود حامله شدند. و آن بزرگ، پسری زاییده، او را موآب نام نهاد، و او تا امروز پدر موآبیان است. و كوچك نیز پسری بزاد، و او را بن عَمّی نام نهاد. وی تا به حال پدر بنی عمون است.» (2)

سلیمان هم بت ­پرست شد و هم بت ­خانه ساخت. در كتاب مقدس آمده است كه سليمان فريب زنان انبوه خود را خورد و در روبروی اورشليم برايشان بت­ خانه ساخت و زنانش دل وی را از خدای يگانه به سمت بت ­های خود متمايل كردند و وی برای بت ­ها قربانی كرد و بخور سوزانيد. جالب این است که بدانیم سلیمان نویسنده سه کتاب از مجموعه 39 کتاب عهد عتیق است

در کتاب اول پادشاهان آمده است: «و سلیمان پادشاه سوای دختر فرعون، زنان غریب بسیاری را از موآبیان و عمونیان و ادومیان و صیدونیان و حتیان دوست می­داشت. از امت هایی كه خداوند درباره ایشان بنی اسرائیل را فرموده بود كه شما به ایشان درنیایید و ایشان به شما درنیایند، مبادا دل شما را به پیروی خدایان خود مایل گردانند. و سلیمان با این ها به محبت مُلصق شد. و او را هفتصد زن بانو و سیصد متعه بود و زنانش دل او را برگردانیدند. و در وقت پیری سلیمان واقع شد كه زنانش دل او را به پیروی خدایان غریب مایل ساختند، و دل او مثل دل پدرش داود با یهوه، ‌خدایش كامل نبود. پس سلیمان در عقب عَشتورت، خدای صیدونیان، و در عقب مِلكوم رِجسِ عمونیان رفت. و سلیمان در نظر خداوند شرارت ورزیده، مثل پدر خود داود خداوند را پیروی كامل ننمود. آن گاه سلیمان در كوهی كه روبه روی اورشلیم است، مكانی بلند به جهت كَموش كه رِجسِ موآبیان است، و به جهت مولك، رِجسِ بنی ‌عمون بنا كرد. و هم چنین به جهت همه زنان غریب خود كه برای خدایان خویش بخور می سوزانیدند و قربانی ها می گذرانیدند، عمل نمود. (3) در حالی که قرآن در رابطه با سليمان نوشته است: وَ مَا كَفَرَ سُلُيمَاَن (4) «و سليمان كفر نورزيد.»

متن زیر از سفر پیدایش عهد عتیق از کتاب مقدس ست، و مورد قبول یهودیان و مسیحیان می باشد (5 کتاب اول در عهد عتیق، قسمتی از تورات یهودیان است که سفر پیدایش اولین از آن 5 کتاب ست): فصل سوم: 1-6

«و مار از همه حیوانات صحرا که خداوند خدا ساخته بود، هشیارتر بود. و به زن گفت: آیا خدا حقیقتا گفته است که از همه درختان باغ نخورید؟

زن به مار گفت: از میوه درختان باغ می خوریم لکن از میوه درختی که در وسط باغ است، خدا گفت از آن مخورید و آن را لمس نکنید، مبادا بمیرید.

مار به زن گفت: هر آینه نخواهید مرد، بلکه خدا می داند در روزی که از آن بخورید چشمان شما باز شود و مانند خدا، عارف نیک و بد خواهید بود.

و چون زن دید که آن درخت برای خوراک نیکوست و به نظر خوش نما و درختی دل پذیر و دانش افزا، پس از میوه اش گرفته بخورد و به شوهر خود نیز داد و او خورد.»

پس بر اساس کتاب مقدس (عهدین) کنونی، حضرت حوا اولین گناه را مرتکب شد و به واسطه او، آدم و همه انسان ها سقوط کردند؛ بنابراین او علت گناهکاری کل نژاد انسانی است. به عبارت دیگر بنا بر کتاب مقدس، هر انسانی آن اولین گناه را به ارث می برد! این تفکر که زن ناپاک است (بر اساس مفهوم تحریف شده اولین گناه) در سراسر تورات و انجیل مشاهده می شود.

در عهد عتیق، آمده است كه چون اسحاق پير و زمين گير شده بود، به پسر بزرگش عيسو گفت: برو بره­ ای برای من ذبح كن و بپز و بياور تا تو را بركت دهم، ولی همسر اسحاق اين را شنيد و چون پسر كوچك ترش يعقوب را بيش تر دوست می ­داشت، نقشه ­ای می ­كشد كه بركت از آن يعقوب شود، نه عيسو. چون عيسو برای تهيه شكار بيرون می ­رود، «رفقه» مادر يعقوب، وی را می خواند و به او می گويد:

«اینك پدر تو را شنیدم كه برادرت عیسو را خطاب كرده، می گفت: خداوند برای من شكاری آورده خورشی بساز تا آن را بخورم، و قبل از مردنم تو را در حضور خداوند بركت دهم. پس ای پسر من! الان سخن مرا بشنو در آن چه من به تو امر می كنم. به سوی گله بشتاب، و دو بزغاله خوب از بزها، نزد من بیاور، تا از آن ها غذایی برای پدرت به طوری كه دوست می ­دارد، بسازم. و آن را نزد پدرت ببر تا بخورد، و تو را قبل از وفاتش بركت دهد. یعقوب به مادر خود، رفقه، گفت: اینك برادرم عیسو، مردی مویدار است و من مردی بی­ موی هستم. شاید كه پدرم مرا لمس نماید، و در نظرش مثل مسخره ­ای بشوم، و لعنت به عوض بركت بر خود آورم. مادرش به وی گفت: ای پسر من، لعنت تو بر من باد! فقط سخن مرا بشنو و رفته، آن را برای من بگیر. پس رفت و گرفته، نزد مادر خود آورد. و مادرش خورشی ساخت به طوری كه پدرش دوست می­ داشت. و رفقه، جامه فاخر پسر بزرگ خود عیسو را كه نزد او در خانه بود گرفته، به پسر كهتر خود یعقوب پوشانید. و پوست بزغاله­ ها را بر دست ­ها و نرمه گردن او بست. و خورش و نانی كه ساخته بود، به دست پسر خود یعقوب سپرد. (5)

و يعقوب طبق نقشه مادرش، غذا نزد پدر می ­آورد و به پدر می گويد: من عيسو هستم. ادامه داستان در كتاب مقدس چنین آمده است: «پس نزد پدر خود آمده، گفت: ای پدر من! گفت: لبیك، تو كیستی ای پسر من؟ یعقوب به پدر خود گفت: من نخست­زاده تو عیسو هستم. آن چه به من فرمودی كردم، الان برخیز، بنشین و از شكار من بخور، تا جانت مرا بركت دهد. اسحاق به پسر خود گفت: ای پسر من! چگونه بدین زودی یافتی؟ گفت: یهوه خدای تو به من رسانید. اسحاق به یعقوب گفت: ای پسر من! نزدیك بیا تا تو را لمس كنم، كه آیا تو پسر من عیسو هستی یا نه. پس یعقوب نزد پدر خود اسحاق آمد، و او را لمس كرده، گفت: آواز، آواز یعقوب است، لیكن دست­ ها، دست ­های عیسوست. و او را نشناخت؛ زیرا كه دست ­هایش مثل دست­ های برادرش عیسو موی­ دار بود. پس او را بركت داد. و گفت: آیا تو همان پسر من، عیسو هستی؟ گفت: من هستم. پس گفت: نزدیك بیاور تا از شكار پسر خود بخورم و جانم تو را بركت دهد. پس نزد وی آورد و بخورد و شراب برایش آورد و نوشید. و پدرش ‌اسحاق به وی گفت: ای پسر من! نزدیك بیا و مرا ببوس. پس نزدیك آمده، او را بوسید و رایحه لباس او را بوییده، او را بركت داد و گفت: همانا رایحه پسر من، مانند رایحه صحرایی است كه خداوند آن را بركت داده باشد. پس خدا تو را از شبنم آسمان و از فربهی زمین، و از فراوانی غله و شیره عطا فرماید. قوم ­ها تو را بندگی نمایند و طوایف تو را تعظیم كنند، بر برادران خود سرور شوی، و پسران مادرت تو را تعظیم نمایند. ملعون باد هر كه تو را لعنت كند، و هر كه تو را مبارك خواند، مبارك باد. (6)

و چـون اسحاق بركت الهی خود را اشتباها به يعقوب می ­دهد و وی از نزد پدر بيرون می ­آيد، عيسو از راه می ­رسد: «و واقع شد چون اسحاق از بركت دادن به یعقوب فارغ شد، به مجرد بیرون رفتنِ یعقوب از حضور پدر خود اسحاق، كه برادرش عیسو از شكار باز آمد. و او نیز خورشی ساخت، و نزد پدر خود آورده، به پدر خود گفت: پدر من برخیزد و از شكار پسر خود بخورد، تا جانت مرا بركت دهد. پدرش اسحاق به وی گفت: تو كیستی؟ گفت: من پسر نخستین تو، عیسو هستم. آن­گاه لرزه­ای شدید بر اسحاق مستولی شده، گفت: پس آن كه بود كه نخجیری صید كرده، برایم آورد، و قبل از آمدن تو از همه خوردم و او را بركت دادم، و فی الواقع او مبارك خواهد بود؟ عیسو چون سخنان پدر خود را شنید، نعره ­ای عظیم و بی­ نهایت تلخ برآورده، به پدر خود گفت: ای پدرم! به من، به من نیز بركت بده! گفت: برادرت به حیله آمد، و بركت تو را گرفت. گفت: نام او را یعقوب به خوبی نهادند؛ زیرا كه دو مرتبه مرا از پا درآورد. اول نخست ­زادگی مرا گرفت، و اكنون بركت مرا گرفته است. پس گفت: آیا برای من نیز بركتی نگاه نداشتی؟ اسحاق در جواب عیسو گفت: اینک او را بر تو سرور ساختم و همه برادرانش را غلامان او گردانیدم، و غله و شیره را رزق او دادم. پس الان ای پسر من! برای تو چه كنم؟ عیسو به پدر خود گفت: ای پدر من! آیا همین یك بركت را داشتی؟ به من، به من نیز ای پدرم بركت بده! و عیسو به آواز بلند بگریست. پدرش اسحاق در جواب او گفت: اینك مسكن تو (دور) از فربهی زمین و از شبنم آسمان از بالا خواهد بود. و به شمشیرت خواهی زیست، و برادر خود را بندگی خواهی كرد، و واقع خواهد شد كه چون سر باز زدی، یوغ او را از گردن خود خواهی انداخت.» (7)

هارون، برای بنی اسرائیل گوساله طلایی ساخت. هارون، برادر «حضرت موسی»، به عنوان جانشین و مشاور موسی و يكی از بزرگ ترين شخصيت ­های مذهبی يهود، خود به مردم پيشنهاد می ­دهد كه بياييد با هم گوساله طلايی بسازيم و آن را به عنوان خدا ستايش كنيم و براي وی قربانی كنيم و خود نیز معمار ساخت چنین بتی می شود: «هارون بدیشان گفت: «گوشواره­ های طلا را كه در گوش زنان و پسران و دختران شماست، بیرون كرده، نزد من بیاورید. پس تمامی قوم گوشواره­ های زرین را كه در گوش­ های ایشان بود بیرون كرده، نزد هارون آوردند. و آن ها را از دست ایشان گرفته، آن را با قلم نقش كرد، و از آن گوساله ریخته شده ساخت، و ایشان گفتند: ای اسرائیل این خدایان تو می­ باشند، كه تو را از زمین مصر بیرون آوردند. و چون هارون این را بدید، مذبحی پیش آن بنا كرد و هارون ندا در داده، گفت: فردا عید یهوه می­ باشد. و بامدادان برخاسته، قربانی ­های سوختنی گذرانیدند، و هدایای سلامتی آوردند، و قوم برای خوردن و نوشیدن نشستند، و به جهت لعب برپا شدند.» (8)

در حالی که قرآن، اين كار را به شخصی به نام سامری، نسبت داده  و هارون را تبرئه می ­كند كه إِنَّ القَوُمَ استَضعَفُوني وَ كَادُوا يَقتُلُونَنِي؛ (9) «این قوم (بنی ­اسرائيل) من را به استضعاف كشاندند و نزديك بود كه مرا به قتل برسانند.» در حالی كه در كتاب مقدس، هارون معمار ساخت گوساله معرفی می ­شود.

داود، با زن اوریای حتی زنا می کند. در کتاب مقدس، آمده است حضرت داود با زن شوهردار زنا می ­کند و سپس شوهر وی را می کشد و آن زن را به حرمسرای خود می­ برد و این زن، بعدا «مادر حضرت سلیمان علیه السلام»، می شود: «و واقع شد در وقت عصر كه داود از بسترش برخاسته، بر پشت‌بام خانه پادشاه گردش كرد، و از پشت ­بام زنی را دید كه خویشتن را شستشو می ­كند و آن زن بسیار نیكومنظر بود. پس داود فرستاده دربارۀ زن استفسار نمود و او را گفتند كه آیا این بتشَبع دختر ا‌لیعام زن اوریای حتی نیست؟ و داود قاصدان فرستاده او را گرفت و او نزد وی آمده، داود با او هم بستر شد و او از نجاست خود طاهر شده، به خانه خود برگشت. و آن زن حامله شد و فرستاده داود را مخبر ساخت، و گفت كه من حامله هستم.

پس داود نزد یوآب فرستاد كه اوریای حتی را نزد من بفرست و یوآب ا‌وریا را نزد داود فرستاد. و چون اوریا نزد وی رسید، داود از سلامتی یوآب و از سلامتی قوم و از سلامتی جنگ پرسید. و داود به اوریا گفت: به خانه‌ ات برو و پای ­های خود را بشو. پس اوریا از خانه پادشاه رفت و از عقبش خوانی از پادشاه فرستاده شد؛ اما ا‌وریا نزد در خانه پادشاه با سایر بندگان آقایش خوابیده به خانۀ خود نرفت. و داود را خبر داده، گفتند كه ‌اوریا به خانۀ خود نرفته است. پس داود به ا‌وریا گفت: آیا تو از سفر نیامده ‌ای؟ پس چرا به خانه خود نرفته‌ ای؟

ا‌وریا به داود عرض كرد كه تابوت و اسرائیل و یهودا در خیمه‌ ها ساكنند و آقایم یوآب و بندگان آقایم بر روی بیابان خیمه نشینند و آیا من به خانه خود بروم تا اكل و شرب بنمایم و با زن خود بخوابم؟ به حیات تو و به حیات جان تو قسَم كه این كار را نخواهم كرد.

قرآن، چنين نسبت ­هايی را به داود را رد کرده و او را شخصيتی برجسته معرفی می کند. در كتاب مقدس، خداوند هم دروغگو است. در داستانی آمده است نبی سال خورده ­ای در شهر بيت­ ئیل ساكن بود و نبی ديگری نيز از آن حوالی می گذشت. خداوند به آن نبی فرموده بود که در شهر بيت ­ئیل توقف نكن و غذا مخور. چون نبی ساكن بيت ­ئيل خبر دار شد كه نبی دیگری مشغول گذر از حوالی شهر است، از او دعوت کرد غذا را مهمان وی باشد نبی مسافر جواب داد كه خداوند به من دستور داده است در بيت ­ئيل توقف نكنم. نبی ساكن بيت ­ئيل به وی گفت كه من نيز مثل تو نبی هستم و خداوند به من فرموده كه تو را در بيت ­ئيل مهمان كنم و در ادامه آيه آمده است که اين را به دروغ گفت. كتاب مقدس، می نویسد: «و نبی سالخورده ‌ای در بیت ‌ئیل ساكن می‌ بود و پسرانش آمده، او را از هر كاری كه آن مرد خدا آن روز در بیت ‌ئیل كرده بود مخبر ساختند، و نیز سخنانی را كه به پادشاه گفته بود، برای پدر خود بیان كردند. و پدر ایشان به ایشان گفت: به كدام راه رفته است؟ و پسرانش دیده‌ بودند كه آن مرد خدا كه از یهودا آمده بود به كدام راه رفت. پس به پسران خود گفت: الاغ را برای من بیارایید. و الاغ را برایش آراستند و بر آن سوار شد. و از عقب مرد خدا رفته، او را زیر درخت بلوط نشسته یافت. پس او را گفت: آیا تو آن مرد خدا هستی كه از یهودا آمده‌ای؟ گفت: من هستم. وی را گفت: همراه من به خانه بیا و غذا بخور. او در جواب گفت كه همراه تو نمی ­توانم برگردم و با تو داخل شوم، و در این جا با تو نه نان می ­خورم و نه آب می ­نوشم؛ زیرا كه به فرمان خداوند به من گفته شده است كه در آن جا نان مخور و آب منوش و از راهی كه آمده ‌ای مراجعت منما. او وی را گفت: من نیز مثل تو نبی هستم و فرشته ‌ای به فرمان خداوند با من متكلم شده‌، گفت او را با خود به خانه‌ ات برگردان تا نان بخورد و آب بنوشد. اما وی را دروغ گفت. پس همراه وی در خانه ‌اش برگشته‌، غذا خورد و آب نوشید.

و هنگامی كه ایشان بر سفره نشسته بودند، كلام خداوند به آن نبی كه او را برگردانیده بود آمد، و به آن مرد خدا كه از یهودا آمده بود‌ ندا كرده، گفت: خداوند چنین می ­گوید: چون كه از فرمان خداوند تمرد نموده‌، حكمی را كه یهوه، خدایت به تو امر فرموده بود نگاه نداشتی، و برگشته،‌ در جایی كه به تو گفته شده بود غذا مخور و آب منوش غذا خوردی و آب نوشیدی؛ لهذا جسد تو به قبر پدرانت داخل نخواهد شد.» (10)

در ادامه همین داستان، وقتی نبی مسافر به مسير خود ادامه می دهد، شيری جسد وی را می ­درد: «پس بعد از این كه او غذا خورد و آب نوشید، الاغ را برایش بیاراست؛ یعنی به جهت نبی كه برگردانیده بود. و چون رفت، شیری او را در راه یافته، كشت و جسد او در راه انداخته شد، و الاغ به پهلویش ایستاده، و شیر نیز نزد لاشه ایستاده بود. و اینك بعضی راه گذران جسد را در راه انداخته شده، و شیر را نزد جسد ایستاده دیدند؛ پس آمدند و در شهری كه آن نبی پیر در آن ساكن می ­بود، خبر دادند.

و چون نبی كه او را از راه برگردانیده بود شنید، گفت: این آن مرد خداست كه از حكم خداوند تمر‌د نمود، لهذا خداوند او را به شیر داده كه او را دریده و كشته است، موافق كلامی كه خداوند به او گفته بود.» (11)

کتاب مقدس از ۶۶ سفر تشکیل شده است که به اذعان نویسندگان و پژوهشگران مسیحی همه این اسفار توسط نویسندگان مرد نوشته شده است. شما که به حقوق زن در اسلام ایراد می گیرید، پس چرا خداوند حتی یک زن را هم به عنوان نویسنده حتی یک بخش کوتاه و مختصر از یکی از اسفار برنگزیده است؟!

چرا حتی به یکی از زنان سبط لاوی اجازه نداده است تا کهانت و خدمت در خیمه اجتماع در هیکل (درعهد قدیم) را بر عهده بگیرد؟!

چرا خداوند از میان دوازده رسول و حواری مسیح علیه السلام حتی یک نفر زن هم برنگزیده و همه حواریون مسیح مرد هستند؟!

از این دوازده نفر گذشته،‌ چرا در آن هفتاد رسولی که خداوند فرستاد،‌ حتی نشنیده ایم یک نفرشان زن باشد؟!

در نامه پولس به قرنتیان (اول قرنتیان فصل ۱۵)، برای اثبات قیام مسیح نام مردان بسیاری آورده می شود که در میان آن ها حتی یک زن هم نیست. این نیاوردن نام یک زنان در میان اسامی که گفتیم،‌ قطعا به دلیل خاصی بوده است. چرا که اولین کسی که شاهد قیام مسیح بود، مریم بود و او بود که نخستین بشارت به قیام را اعلام کرد. اما چرا نام وی از لیست شاهدان قیام مسیح حذف شده است؟ ایا این یک دلیل آشکار بر نادیده گرفتن جایگاه زن در مسیحیت نیست؟‌

در کلیسای اولیه به تفصیلی که در نامه های اول تیموتاوس و تیطس آمده است،‌ روی سخن با اسقف ها و شماسان مرد است و در این میان از زنان اسقف و شماس خبری نیست؟‌! کما این که در عهد جدید اصلا نامی از زنان بشارت دهنده یا شبان یا معلم به همان معنای عامی که در عهد جدید است،‌ دیده نمی شود.

در هیچ جایی از عهد جدید، نام زنی نیامده است که به دست او معجزه ای رخ داده باشد. در حالی که در قرآن در مورد مریم آمده است:‌ «درد زایمان او را به کنار تنه درخت خرمایی کشاند؛ (آن قدر ناراحت شد که) گفت: «ای کاش پیش از این مرده بودم، و بکلّی فراموش می ‌شدم!» ناگهان از طرف پایین پایش او را صدا زد که: «غمگین مباش! پروردگارت زیر پای تو چشمه آبی (گوارا) قرار داده است! و این تنه نخل را به طرف خود تکان ده، رطب تازه ‌ای بر تو فرو می‌ ریزد!

 

منابع:

1- یهودیان و مسیحیان، کتاب مقدس را کتاب آسمانی و وحی الهی دانسته و معتقدند دچار تحریف نگشته و دست در آن برده نشده است.

2- سفر پیدایش، 19: 31 - 38.

3- اول پادشاهان، 11: 1 - 8.

4- بقره-102.

5- سفر پیدایش، 27: 6-17.

6- همان.

7- همان.

8- سفر خروج، 32: 2-6.

9- اعراف-150.

10- اول پادشاهان، 13: 11-22.

11- همان، 23-26.

 

جمعه بیست آبان 1390 - یازدهم نوامبر 2011

ادامه دارد.

 

 

 

 

 

«مذهب» و داستان «ظهور امام زمان»؟!

(بخش بیست و چهارم)

    بهرام رحمانی

bahram.rehmani@gmail.com

 

داستان های هولناک جنایات و نسل کشی ­ها در کتاب های مقدس

در کتاب های مقدس، در تورات، انجیل و قرآن، جنایات و نسل کشی ­های فروانی و عجیب و غریبی وجود دارد. فاتحان باید به محض پیروزی، تمام افراد دشمن اعم از زن و کودک و حتی کودکان شیرخواره را یا باید قتل­ عام کنند و یا به اسارت و بردگی بگیرند.

این نسل­ کشی ­ها نیز همه به دستور خداوند است. در نسل ­کشی ­های «حضرت موسی»، حتی کودکان شیرخواره و زنان و دختران بی گناه نیز باید کشته می شدند. فقط در یک مورد، یعنی کشتار دختران باکره استثنا بوده است. همه این نسل­ کشی­ ها، به این خاطر است که خداوند زمینی را که این کودکان و زنان در آن زندگی می کردند را به بنی اسرائیل بخشیده است. اهالی این سرزمین ­ها باید از بین بروند تا آن مکان برای قوم «برگزیده» مهیا گردد.

در واقع خداوند به فرماندهی موسی، تمام بنی ­اسرائیل را از چنگ فرعون آزاد می سازد و فرعونیان را در دریای نیل غرق می­ کند. قوم بنی­ اسرائیل در پی سکونت سرزمین موعود، راهی فلسطین می­شوند. پس از فتل عام مردم شهرها و روستاها، قوم بنی اسرائیل، در آن جاها مستقر می شوند.

جالب است كه تمامی متون كتاب مقدس و قسمت عهد عتيق، مورد قبول تمامی مسيحيان است و همه را آيات وحی الهی می ­دانند و به عنوان كلام مقدس آن را می ­پذیرند.

در كتاب مقدس، آمده است وقتی موسی ماموريت می ­يابد که بنی ­اسرائيل را از مصر به كنعان آورد، در بين راه با قبايلی برخورد می كنند كه بنا است بنی ­اسراييل در سرزمين ايشان زندگی كنند و طبعا بايد اين قبايل از بين بروند. در كتاب مقدس نوشته شده است که خدا به موسی دستور می ­دهد با اين قبايل به جنگ به پردازد و همه آن ها را از زن و مرد و كوچك و شيرخوار،  از دم شمشير بگذراند: «چون به شهری نزدیک آیی تا با آن جنگ نمایی آن را برای صلح ندا بکن. و اگر جواب بدهد، و دروازه­ ها را برای تو بگشاید، آن گاه تمامی قوم که در آن یافت شوند، به تو جزیه دهند و تو را خدمت نمایند. و اگر با تو صلح نکرده، با تو جنگ نمایند، پس آن را محاصره کن. و چون یهوه، خدایت، آن را به دست تو بسپارد، جمیع ذکورانش را به دم شمشیر بکش. لیکن زنان و اطفال و بهایم و آن چه در شهر باشد، یعنی تمامی غنیمتش را برای خود به تاراج ببر، و غنایم دشمنان خود را که یهوه خدایت به تو دهد، بخور. به همه شهرهایی که از تو بسیار دورند که از شهرهای این امت­ها نباشند، چنین رفتار نما، اما از شهرهای این امت ­هایی که یهوه، خدایت، تو را به ملکیت می دهد، هیچ ذی نفس را زنده مگذار؛ بلکه ایشان را، یعنی حتیان و اموریان و کنعانیان و فرِزیان و حویان و یبوسیان را، چنان که یهوه، خدایت، تو را امر فرموده است، بالکل هلاک ساز.» (1)

موسی، با اين دستور خدا، وقتی به شهر سيحون حمله می ­كنند، همه زنان و كودكان را نيز از دم شمشير می ­گذرانند تا بتوانند زمين ايشان را تصرف كنند: «آنگاه سیحون با تمامی قوم خود به مقابله ما برای جنگ كردن در یاهَص بیرون آمدند. و یهوه خدای ما او را به دست ما تسلیم نموده، او را با پسرانش و جمیع قومش زدیم. و تمامی شهرهای او را در آن وقت گرفته مردان و زنان و اطفال هر شهر را هلاك كردیم كه یكی را باقی نگذاشتیم. لیكن بهایم را با غنیمت شهرهایی كه گرفته بودیم، برای خود به غارت بردیم. از عروعیر كه بر كناره وادی اَرنون است، و شهری كه در وادی است، تا جِلعاد قریه ‌ای نبود كه به ما ممتنع باشد. یهوه خدای ما همه را به ما تسلیم نمود.» (2)

لشگريان موسی، به مديان حمله می ­كنند و همه مردان را قتل عام می ­كنند. زنان و كودكان را اسير می كنند. غنائم شهر را جمع می كنند و بقيه شهر را در آتش می ­سوزانند. سپس اسرا و غنائم را نزد موسی می ­برند؛ اما هیمن که چشم او به زنان و كودكان اسير می ­افتد، بر قوم خود غضبناک می ­شود و می گوید آيا همه زنان و كودكان را زنده نگاه داشتيد؟ پس الان هر ذكوری از اطفال را و هر زنی كه مرد شناخته و با او همبستر شده را بكشيد!

در كتاب مقدس، چنین آمده است: «و بنی ‌اسرائیل زنان مدیان و اطفال ایشان را به اسیری بردند، و جمیع بهایم و جمیع مواشی ایشان و همه املاك ایشان را غارت كردند. و تمامی شهرها و مساكن و قلعه‌ های ایشان را به آتش سوزانیدند. و تمامی غنیمت و جمیع غارت از انسان و بهایم گرفتند. و اسیران و غارت و غنیمت را نزد موسی و العازار كاهن و جماعت بنی ‌اسرائیل در لشكرگاه در عَرَبات موآب، كه نزد اردن در مقابل اریحاست، آوردند.

موسی و العازار كاهن و تمامی سروران جماعت بیرون از لشكرگاه به استقبال ایشان آمدند. و موسی بر روسای لشكر یعنی سرداران هزاره‌ ها و سرداران صدها كه از خدمت جنگ باز آمده بودند، ‌غضبناك شد. و موسی به ایشان گفت: آیا همه زنان را زنده نگاه داشتید؟ اینك اینانند كه بر حسب مشورت بلعام، بنی ‌اسرائیل را واداشتند تا در امر فغور به خداوند خیانت ورزیدند و در جماعت خداوند وبا عارض شد. پس الان هر ذكوری از اطفال را بكشید و هر زنی را كه مرد را شناخته، با او همبستر شده باشد بكشید. و از زنان هر دختری را كه مرد را نشناخته، و با او همبستر نشده برای خود زنده نگاه دارید. و شما هفت روز بیرون از لشكرگاه خیمه زنید، و هر كه شخصی را كشته و هر كه كشته ‌ای را لمس نموده باشد از شما و اسیران شما در روز سوم و در روز هفتم، خود را تطهیر نماید. و هر جامه و هر ظرف چرمی و هر چه از پشم بز ساخته شده باشد و هر ظرف چوبین را تطهیر نمایید. ... و غنیمت سوای آن غنیمتی كه مردان جنگی گرفته بودند، از گوسفند ششصد و هفتاد و پنج هزار راس بود. و از گاو هفتاد و دو هزار راس. و از الاغ شصت و یك هزار راس. و از انسان از زنانی كه مرد را نشناخته بودند، سی و دو هزار نفر بودند.» (3) به این ترتیب، تعداد دختران باكره ­ای كه زنده ماندند 32 هزار نفر بود و بقیه مردم این منطقه را قتل عام کردند.

يكی ديگر از داستان های نسل­ كشی كه در این «كتاب مقدس»، دستور الهی و پیامبرش آمده، كشتار مردم باشان است. مردم مملكت باشان مردمی بودند كه در كشور خود که حدود شصت شهر و ده ها روستا داشت، زندگی می کردند تا اين كه خداوند بنی ­اسرائيل را از بردگی فرعونيان نجات داد و راهی سرزمين فلسطين كنونی شدند و تصميم گرفتند در اين سرزمين به زندگی خود ادامه دهند؛ به اين خاطر، ابتدا باید یا ساكنين اين سرزمين را از ملك خود بيرون می ­راندند و يا با آن ها می جنگیدند. آن ها، راه دوم را برگزيدند و به مملكت باشان حمله كردند. آن ها در این حمله، تمامی مردم اين شصت شهر و ده ها روستا را از زن و مرد و كودك و نوجوان را قتل­ عام كردند و دست به غارت زدند: «پس یهوه، خدای ما، عوج ملك باشان را نیز و تمامی قومش را به دست ما تسلیم نموده، او را به حدی شكست دادیم كه احدی از برای وی باقی نماند. و در آن وقت همه شهرهایش را گرفتیم، و شهری نماند كه از ایشان نگرفتیم؛ یعنی شصت شهر و تمامی مرزبوم اَرجوب كه مملكت عوج در باشان بود. جمیع این ها شهرهای حصاردار با دیوارهای بلند و دروازه ‌ها و پشت ‌بندها بود، سوای قرای بی ‌حصار بسیار كثیر. و آن ها را بالكل‌ هلاك كردیم؛ چنان كه با سیحون ملك حشبون، كرده بودیم؛ هر شهر را با مردان و زنان و اطفال هلاك ساختیم. و تمامی بهایم و غنیمت شهرها را برای خود به غارت بردیم.» (4)

در ادامه اين جنگ ­ها و نسل­ كشی ­ها، نوبت به «حضرت يوشع»، می ­رسد. او، ديگر نه تنها مردم و زنان و كودكان بی ­پناه شهرها را سر می بريد؛ بلكه گاو و گوسفندها را هم سربريده، همه را از دم هلاك كرده، سپس شهر را در آتش سوزانيد: «آن گاه قوم صدا زدند و كرِناها را نواختند. و چون قوم آواز كرِنا را شنیدند و قوم به آواز بلند صدا زدند، حصار شهر به زمین افتاد. و قوم یعنی هركس پیش روی خود به شهر برآمد و شهر را گرفتند. و هر آن چه در شهر بود از مرد و زن و جوان و پیر و حتی گاو و گوسفند و الاغ را به دم شمشیر هلاك كردند. و شهر را با آن چه در آن بود، به آتش سوزانیدند؛ لیكن نقره و طلا و ظروف مسین و آهنین را به خزانه خانه خداوند گذاردند.» (5)

يكي ديگر از اين نسل­ كشی ­ها، قتل عام مردم هفت شهر عزِیقه و مقیده، جِلجال، اريحا، لِبنه، لاخیش، حبرون و د‌بیر است كه چون يوشع منطقه كوهستان و جنوب و هامون را تصرف كرد، تمام مردم شهرهای فوق را يك دم كشت و احدي را باقی نگذاشت: «پس یوشع تمامی آن زمین یعنی كوهستان و جنوب و هامون و وادی ها و جمیع ملوك آن ها را زده، كسی را باقی نگذاشت و هر ذی نفس را هلاك كرده، چنان ­كه یهوه، خدای اسرائیل، امر فرموده بود. و یوشع ایشان را از قادش برنیع تا غز‌ه و تمامی زمین جوشن را تا جبعون زد. و یوشع جمیع این ملوك و زمین ایشان را در یك وقت گرفت؛ زیرا كه یهوه، خدای اسرائیل، برای اسرائیل جنگ می­كرد.» (6)

هنگامی كه يوشع، به شهرهای حبرون و يرموت و لاخيش عجلون و اورشليم حمله می ­كند و تمامی ساكنان اين شهرها را از پير و جوان و زن و مرد و كودك و نوجوان را قتل­ عام می ­نمايد، پادشاهان اين شهرها می ­گريزند و خود را در غاری پنهان می كنند و سربازان يوشع ايشان را می ­يابند و در همان غار، به عنوان اسير نگه می ­دارند. چون از كشتار شهرها فارغ می ­شوند، پنج پادشاه را احضار می كنند و به گونه ­ای روی زمين می خوابانند تا همه سرداران لشگر بنی ­اسرائيل در جلوی چشم لشگريان، پای خود را بر گردن اين پادشاهان نهند و بگذرند. سپس آن ها را شكنجه می ­كنند و به دار می ­آويزند.

در ضمیمه کتاب يوشع، آمده است: «و چون ملوك را نزد یوشع بیرون آوردند، یوشع تمامی مردان اسرائیل را خواند و به سرداران مردان جنگی كه همراه وی می­ رفتند، گفت: نزدیك بیایید و پای­ های خود را بر گردن این ملوك بگذارید. پس نزدیك آمده، پای ­های خود را برگردن ایشان گذاردند. و یوشع به ایشان گفت: مترسید و هراسان مباشید. قوی و دلیر باشید؛ زیرا خداوند با همه دشمنان شما كه با ایشان جنگ می كنید‌، چنین خواهد كرد. و بعد از آن یوشع ایشان را زد و كشت و بر پنج دار كشید كه تا شام بر دارها آویخته بودند. و در وقت غروب آفتاب، یوشع فرمود تا ایشان را از دارها پایین آوردند، و ایشان را به مغاره ‌ای كه در آن پنهان بودند انداختند، و به دهنه مغاره سنگ ­های بزرگ كه تا امروز باقی است، گذاشتند.» (7)

يكی ديگر از هولناک ترین قتل عام هایی كه داستانش در كتاب مقدس آمده، كشتار مردم شهر عای توسط «حضرت يوشع» است كه با يك نیرنگ جنگی، يوشع لشگريانش را به دو قسمت تقسیم می كند: نيمی از آن ها پنهان می شوند و نيم ديگر دور دروازه شهر عای مشغول نبرد می ­شوند و به طور تصنعی شكست می ­خورند و می گريزند. مدافعان بی ­خبر شهر، دروازه ­های شهر را باز می كنند و به تعقيب فراريان در ميان صحرا می ­پردازند. در اين هنگام آن قسم از لشگريان يوشع كه پنهان شده بودند، از مخفی گاه بیرون می ­آيند و از غيبت مدافعان شهر سوء استفاده می كنند و وارد شهر بی ­دفاع می شوند و تمامی زنان و كودكان بی ­دفاع شهر را سر می ­برند. سپس شهر را آتش می ­زنند. مدافعان شهر كه می ­بينند از داخل شهر دود و آتش بلند است، متوجه می ­شوند كه فريب جنگي خورده ­اند و تا عزم برگشت به شهر می كنند، محاصره می شوند. سربازان یوشع، همه ايشان را نيز می ­كشند. پادشاه شهر زنده دستگير می ­شود و نزد يوشع آورده می ­شود. وی را نيز به دار می ­آويزند. تا غروب آفتاب هيچ يك از دوازده هزار ساكن شهر عای ديگر زنده نمی ­ماند: «و یوشع بامدادان به زودی برخاسته، قوم را صف ‌آرایی نمود، و او با مشایخ اسرائیل پیش روی قوم به سوی عای روانه شدند. و تمامی مردان جنگی كه با وی بودند روانه شده، نزدیك آمدند و در مقابل شهر رسیده، به طرف شمال عای فرود آمدند. و در میان او و عای وادی‌ ای بود. و قریب به پنج هزار نفر گرفته، ایشان را در میان بیت ‌ئیل و عای به طرف غربی شهر در كمین نهاد. پس قوم، یعنی تمامی لشكر كه به طرف شمالی شهر بودند و آنانی را كه به طرف غربی شهر در كمین بودند قرار دادند، و یوشع آن شب در میان وادی رفت. و چون ملك عای این را دید، او و تمامی قومش تعجیل نموده، به زودی برخاستند و مردان شهر به مقابله بنی ‌اسرائیل برای جنگ به جای معین پیش عربه بیرون رفتند، و او ندانست كه در پشت شهر برای وی در كمین هستند. و یوشع و همه اسرائیل خود را از حضور ایشان منهزم ساخته، به راه بیابان فرار كردند. و تمامی قومی را كه در شهر بودند ندا در دادند تا ایشان را تعاقب كنند. پس یوشع را تعاقب نموده، از شهر دور شدند. و هیچ كس در عای و بیت‌ ئیل باقی نماند كه از عقب بنی‌اسرائیل بیرون نرفت، و دروازه‌ های شهر را باز گذاشته، اسرائیل را تعاقب نمودند.

و خداوند به یوشع گفت: مزراقی كه در دست توست، به سوی عای دراز كن؛ زیرا آن را به دست تو دادم؛ و یوشع، مزراقی را كه به دست خود داشت به سوی شهر دراز كرد. و آنانی كه در كمین بودند، به زودی از جای خود برخاستند و چون او دست خود را دراز كرد، دویدند و داخل شهر شده، آن را گرفتند و تعجیل نموده، شهر را به آتش سوزانیدند. و مردان عای بر عقب نگریسته، دیدند كه اینك دود شهر به سوی آسمان بالا می ­رود. پس برای ایشان طاقت نماند كه به این طرف و آن طرف بگریزند. و قومی كه به سوی صحرا می ‌گریختند، بر تعاقب كنندگان خود برگشتند. و چون یوشع و تمامی اسرائیل دیدند، كه آنانی كه در كمین بودند شهر را گرفته ‌اند و دود شهر بالا می ­رود، ایشان برگشته، مردان عای را شكست دادند. و دیگران به مقابله ایشان از شهر بیرون آمدند، و ایشان در میان اسرائیل بودند. آنان از یك طرف و اینان از طرف دیگر و ایشان را می ­کشتند. به حدی كه كسی از آن ها باقی نماند و نجات نیافت. و ملك عای را زنده گرفته، او را نزد یوشع آوردند.

و واقع شد كه چون اسرائیل از كشتن همه ساكنان عای در صحرا و در بیابانی كه ایشان را در آن تعاقب می ­نمودند فارغ شدند، و همه آن ها از دم شمشیر افتاده هلاك گشتند، تمامی اسرائیل به عای برگشته، آن را به دم شمشیر كشتند. و همه آنانی كه در آن روز از مرد و زن افتادند، دوازده هزار نفر بودند؛ یعنی تمامی مردمان عای؛ زیرا یوشع دست خود را كه با مزراق دراز كرده بود، پس نكشید تا تمامی ساكنان عای را هلاك كرد؛ لیكن بهایم و غنیمت آن شهر را اسرائیل برای خود به تاراج بردند، موافق كلام خداوند كه به یوشع امر فرموده بود. پس یوشع عای را سوزانید و آن را تودۀ ابدی و خرابه ساخت كه تا امروز باقی است. و ملك عای را تا وقت شام به دار كشید و در وقت غروب آفتاب، یوشع فرمود تا لاش او را از دار پایین آورده، او را نزد دهنه دروازه شهر انداختند و تودۀ بزرگ از سنگ ­ها بر آن برپا كردند كه تا امروز باقی است.» (8)

تعداد قتل عام هايی كه بر اساس كتاب مقدس، به فرمان خدا صورت گرفته است، بسيار بيش تر و هولناک تر از آن است كه به نمونه هایش در بالا اشاره کردیم. تمام آيات ذکر شده، از كتاب مقدسی است كه همه مسيحيان بدون استثنا آن را كلام خدا و وحی الهی می دانند. هر كسی كه به مسيح ايمان دارد، بايد به اين آيات ايمان بياورد و بپذيرد كه خداوند فرمان كشتن و سوزاندن كودكان را نیز صادر کرده و از سوی پیامبرانش به مرحله اجرا درآمده است.

در کتاب استر، آمده است: خشایار شاه، پادشاه پارس در آخرین روز جشن 180 روزه، دستور داد ملكه وشتی زیبایش را به مقامات و مهمانانش نشان دهد. ملكه امتناع ورزید و پادشاه بسیار خشمناك شد. و در همان مجلس ملکه وشتی را طلاق داد. از میان تمام دخترانی که به حرمسرا آمده بودند استر دختر یتیم یهودی انتخاب شد و وی به جای وشتی ملکه ایران گردید. پس از این جریان، هامان وزیر خشایار شاه، توطئه ای برای قتل یهودیان می چیند. اما این توطئه به ضرر وی تمام می شود و خشایار شاه دستور قتل هامان و تمام پسرانش را صادر می کند. هم چنین اجازه می دهد مخالفين شان را از ميان بردارند و مردخای پسر عموی استر، فرمانی به نام پادشاه نوشت و آن را به همه جا فرستاد. فرمانی كه به یهودیان اجازه می داد مخالفین خود را از هر قومی كه باشند، بكشند و دارایی شان را به غنیمت بگیرند.

در تورات آمده است در سراسر مملكت همه از یهودیان می ترسیدند. تمام حاكمان و استان داران، مقامات مملكتی و درباریان از ترس مردخای، به یهودیان كمك می كردند. و به این ترتیب یهودیان به ایرانیان حمله کردند و آن ها را از دم شمشیر گذرانده، كشتند. (استر، 6:9)

در كتاب مقدس، می خوانيم در آن روز تنها در پایتخت پانصد نفر را كه ده پسر هامان نیز جزو آن ها بودند، كشتند. روز بعد، باز یهودیان پایتخت جمع شدند و سیصد نفر دیگر را كشتند. بقیه یهودیان در سایر استان ها هفتاد و پنج هزار نفر از دشمنان خود را كشتند و در هیچ کجا نقل نشده که این همه کشتار در ازای ریخته شدن حتی یک قطره خون از یک یهودی باشد. و سپس تورات یادبود این جشن ایرانی کشی را بر یهودیان فرض و لازم گردانید. (استر، 32:10)

پوریم یكی از بزرگ ترین جشن های یهودیان است. آنان واقعه كشتار 75800 نفر ايرانی را هر ساله جشن می گيرند و به همین مناسبت، سیزدهم ماه ادار را روزه می گیرند. چهاردهم و پانزدهم ماه ادار را به رقص و پایكوبی می پردازند.

 

انبیا در قرآن و کتاب مقدس و تناقضات

تشابه ها و تفاوت های زیادی در داستان های قرآن و كتاب مقدس وجود دارد. برای مثال، در قرآن كريم، خداوند آدم را از بهشت بیرون می کند. بنابراین، به نظر می رسد قرآن تقلیدی از کتاب مقدس است. چرا که کتاب مقدس قدیمی تر از قرآن است.

در حالی که در كتاب مقدس، آدم به زمين فروافكنده می ‌شود، چون از درخت معرفت نيك و بد خورد؛ چرا كه خداوند نمی ‌خواست، انسان به نيك و بد آگاه شود؟ (پيدايش 3: 1-24)

در قرآن كريم، ابراهيم در مناظره ‌ای شجاعانه با حاكم مصر، او را به خداوند دعوت می كند: آيا از حال آن كس كه چون خدا به او پادشاهی داده بود (و بدان می ‏نازيد، و) با ابراهيم درباره پروردگارش محاجه می كرد، خبر نيافتی؟ آن گاه كه ابراهيم گفت: «پروردگار من همان كسی است كه زنده می ‏كند و می ‏ميراند.» گفت: «من هم‏ زنده می كنم و هم‏ می ‏ميرانم. ابراهيم گفت: «خدای من‏ خورشيد را از خاور برمی ‏آورد، تو آن را از باختر برآور.» پس آن كس كه كفر ورزيده بود، مبهوت ماند. و خداوند قوم ستم كار را هدايت نمی ‏كند. (بقره-258)

اما در كتاب مقدس، از اين شجاعت او خبری نيست و برعكس ابراهيم از ترس جانش، همسر خود را به همان حاكم مصر پيش كش می ‌كند، به طوری كه بعدا، حتی حاكم مزبور هم، ابراهيم را برای اين كار، ملامت می ‌كند. (پيدايش 12: 10-20)

در قرآن، خداوند با ابراهيم عهد می ‌بندد و او را پيشوا قرار می دهد، اما وقتی ابراهيم آن را برای تمام فرزندانش تقاضا می كند، خداوند می ‌گويد: عهد من به فرزندی كه ستم گر باشد، نمی ‌رسد؛ لذا عهد خدا شامل تمام فرزندان ابراهيم نمی ‌شود: «... خدا به ابراهيم، فرمود: «من تو را پيشوای مردم قرار دادم.» ابراهيم پرسيد: «از دودمانم چطور؟» فرمود: «پيمان من به بيدادگران نمی رسد.» (بقره-124)

اما در كتاب مقدس، خدا در عهد خود با ابراهيم، او را پدر امت ‌ها معرفی كرده كه پادشاهان از وی به وجود می آيند و می ‌گويد: «اين عهد با فرزندان او نيز به صورت دائمی است و تمام فرزندان ابراهيم را شامل می شود، چه ستم گر باشند، چه نباشند.» (پيدايش 17: 4-11)

قرآن، در داستان لوط می ‌گويد: «به لوط حكم و دانش داديم... و همانا لوط از پيامبران بود.» (انبياء-74 و صافات-133) و نيز می گوید: لوط در زمره كسانی است كه خدا هدايت شان نموده، پس به روش آن ها اقتدا كن... (انعام-90)

اما در كتاب مقدس، لوط شراب نوشيده، سپس در حال مستی با دخترانش... آنان نيز هر كدام پسری به دنيا آوردند كه نسب بعضی از انبيا به آنان می ‌رسد؛ مانند داوود، سليمان و عيسی، حال آن كه به حكم خود كتاب مقدس، افراد حاصل از... اهل نجات نيستند!» (پيدايش 19: 31-38)

«و لوط وقتی که به قوم خود گفت: شما به فحشایی می پردازید که پیش از شما هیچ کسی از جهانیان به آن نپرداخته است - آیا با مردان آمیزش جنسی می کنید و راه زنی می کنید و در انجمن های خود به کارهای ناخوشایند می پردازید؟ پاسخ قوم وی چیزی غیر از این نبود: اگر راست می گویی عذاب خدا را بیاور.» (عنکبوت: ۲۸ـ۲۹)

«وقتی فرمان ما رسید بالای آن شهر را به جای شالوده آن قرار دادیم (یعنی شهر پایین کشیده شده که سقف ها از سطح زمین پایین تر رفته و به جای شالوده ها قرار گرفته)، و بر آن شهر سنگ گلِ پخته شده سفت گوگردی (یا متمایل به زرد) را لایه لایه بر آن باریدیم.» (هود: ۸۲) «از آن شهر نشانه ای عینی برای کسانی که می اندیشند به جا گذاشتیم.» (عنکبوت: ۳۵)

بنابر آیات قرآن، قوم لوط قومی بوده اند که مردان آن از جمله هم جنس گرایی داشته اند. و با کشیده شدن شهر آن ها به پایین و باریده شدن لایه لایه سنگ گلِ پخته شده سفت گوگردی (یا متمایل به زرد) از بین رفته اند و اثری از آن نیز برای اندیشمندان به جا گذاشته شده است.  

قوم لوط در شهر سدوم در بخش جنوبی دریای مرده، زندگی می کرده اند. نقاشی ها و جسدهای سنگی به دست آمده از زیر زمین همه نشان می دهند که در فرهنگ و مناسبات مردم، هم جنس گرایی هم رواج داشته است.

اما مطالعات زمین شناسی می گوید که زمین در منطقه مزبور بر اثر فشارهای آتش فشانی در یک گسل (شکاف لایه های زمین) نشست کرده است. قله های منطقه دهانه های آتش فشان دارند، منطقه دارای گدازه های آتشفشانی سرد شده بر سطح لایه های سنگ های رسوبی و آهکی است. و نشان دهنده این هستند که در آن منطقه زلزله رخ داده و آتشفشان از ۳ نقطه مواد آتشفشانی را بر روی شهر ریخته بوده و شهر را دفن کرده است. همین طور در محل شهر سدوم، یک شیب درازی وجود دارد که ناشی از فرو ریختن مواد ناشی از زلزله بوده است.

قرآن در داستان داوود، می ‌گويد: «ما سليمان را به داوود بخشيديم؛ چه بنده خوبی! زيرا همواره به سوی خدا باز می ‌گشت و به ياد خدا بود.» (ص-30)

اما كتاب مقدس، در داستان داوود می ‌گويد: «داوود عليه ‌السلام با زن اوريا زنا كرد. آن زن حامله ‌شد. حضرت داوود نيز شوهر آن زن را ‌كشت و .. سليمان عليه‌السلام از اين زنا متولد ‌شد.» (سموئيل دوم 11: 2-27 و 12: 9-12)

در قرآن، هارون يار و ياور موسی است و پيوسته به موسی برای هدايت مردم به سوی خدا، كمك می كند: «و به يقين (ما) به موسی كتاب آسمانی عطا كرديم، و برادرش هارون را همراه او دستيارش گردانيديم.» (فرقان-35)

اما در داستان موسی در كتاب مقدس، هارون گوساله می ‌سازد و خود با بنی اسرائيل گوساله پرست می ‌شود. (خروج 32: 1-9)

در قصه سليمان، قرآن می گوید: «سليمان كافر نشد، بلكه شياطين كفر ورزيدند.» (بقره-102).

قرآن، سليمان را بنده‌ ای مومن معرفی می ‌كند: و به راستی به داوود و سليمان دانشی عطا كرديم، و آن دو گفتند: «ستايش خدايی را كه ما را بر بسياری از بندگان با ايمانش برتری داده است.» (نمل-15)

در حالی كتاب مقدس در داستان خود، درباره سليمان می گويد: «زنان سليمان، در آخر عمر او، دلش را از خدا برگرداندند و او بت‌ پرست گرديد. لذا خشم خداوند بر سليمان بر افروخته شد و آن چه را خداوند به او امر فرموده بود، به جا نياورد.» (اول پادشاهان 11: 1-13)

قرآن در قصه‌ سليمان، می نویسد: و چون فرستاده‏ نزد سليمان آمد، سليمان گفت: «آيا مرا به مالی كمك می ‏دهيد؟ آن چه خدا به من عطا كرده، بهتر است از آن چه به شما داده ‏است. نه، بلكه شما به ارمغان خود شادمانی می نماييد.» (نمل-36)

اما در كتاب مقدس، سليمان به شدت شيفته و فريفته زن، طلا و ساير امور دنيايی می شود. (اول پادشاهان 10: 15-29 و 11: 1-3)

بر اساس داستان قرآن، زنان از سليمان تاثير می ‌گيرند و با ارتباط با سليمان به خداوند ايمان می ‌آورند: ... ملكه‏ گفت: پروردگارا، من به خود ستم كردم و اينك با سليمان در برابر خدا، پروردگار جهانيان، تسليم شدم. (نمل-44)

اما براساس داستان كتاب مقدس، سليمان از زنان تاثير می ‌پذيرد و حتی در اين راه ايمانش را از دست می دهد. (اول پادشاهان 11: 2-5)

در قرآن، نوح به عنوان پيامبری به دور از هر آلايش معرفی می شود: «و به او (ابراهيم) اسحاق و يعقوب را بخشيديم، و همه را به راه راست درآورديم، و نوح را از پيش راه نموديم، ... و اين‌ گونه، نيكوكاران را پاداش می ‏دهيم.» (انعام-84ـ90 و نيز ر.ك: صافات-80 و 81؛ نساء-163 و آل ‌عمران-33ـ35)

اما در داستان كتاب مقدس، نوح شراب نوشيده و از شدت مستی عريان شد و پسرانش ردايی را روی او افكندند، تا برهنگی پدر نمايان نباشد. (پيدايش 9: 20-25)

در قرآن، ايوب به عنوان فردی شكيبا معرفی می ‌شود: «... ما او را شكيبا يافتيم. چه نيكو بنده ‏ای! به راستی او توبه ‏كار بود.» (ص-44)

اما در كتاب مقدس، ايوب پيوسته نفرين، گله و شكايت می ‌كند و فردی بی ‌صبر و ناشكيبا است. (ايوب 3: 1-26)

...

 

منابع:

1- سفر تثنیه، 20: 10-17.

2- سفر تثنیه، 2: 32-37.

3- سفر اعداد، 31: 9-20 و 32-35.

4- سفر تثنیه، 3: 3-7.

5- یوشع، 6: 20 و 21 و 24.

6- همان، 10: 40-42.

7- یوشع، 10: 16-18 و 22-27.

8- یوشع، 8: 10-29.

 

پنج شنبه بیست و ششم آبان 1390 - هفده نوامبر 2011

 

ادامه دارد.

 

منبع: سايت ديدگاه




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
بهرام رحماني:



در پیوند با این مطلب نظری ثبت نشده است.

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.