شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

دوشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۶ - ۲۲ ژانویه ۲۰۱۸



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

چهل و چهارمين سالگرد درگذشت جهان پهلوان تختي!

 

چهل و چهارمين سالگرد درگذشت جهان پهلوان تختي
"
زخشنودي ايزد انديشه كن .... جوانمردي و راستي پيشه كن"

 

 

زخشنودي ايزد انديشه كن ............... جوانمردي و راستي پيشه كن

« هيچ چيز نمي‌تواند مرا خوشحال كند؛ پول، مدال طلا، عشق و حتي عشق... نسبت به اين مردمي كه به فرودگاه آمده‌اند، احساس شرمندگي مي‌كنم. راستي چقدر محبت بدهكارم!؟ من چرا بايد كشتي بگيرم؟ چرا بايد همراه تيم مسافرت كنم، تا سبب اين همه مراجعت باشم؟ اگر پاسخ به اين پرسش را مي‌دانستم، من هم مي‌توانستم ادعا كنم چون ديگران هستم ... وقتي كسي نداند چه عاملي سبب خوشحالي‌اش خواهد شد، بي‌ترديد نخواهد توانست بگويد چرا كشتي مي‌گيرد و چرا همراه تيم مسافرت مي‌كند

به گزارش خبرگزاري دانشجويان ايران(ايسنا)، اين بود آخرين گفتار جهان پهلوان غلامرضا تختي در هنگام عزيمت به آخرين سفر خود، در ميان خيل عظيم مردمي كه براي بدرقه‌ي او و همراهانش آمده بودند.

*** او به ما آموخت كه مي شود قهرمان شد ولي پهلوان ماند.

تاريخ ايران زمين، تاريخ پهلواني است و آيين آن خرد ورزي، رادي و فتوت ، راستي و مردم داري و البته ولايت و محبت پيامبر خدا. ابعاد شخصيتي جهان پهلوان تختي تنها به ميدان ورزش و تشك كشتي محدود نمي شد. رفتارهاي بجاي مانده از او، در اردو، محله، زورخانه، بازار و اجتماع هر يك حكايت هاي روح بزرگي است كه پرداختن به آنها داراي ارزش هاي خاص خود است. تختي همانگونه كه در ورزش استثنائيست در زندگي و پاسداري از ارزشهايش كم نظير است. تختي قبل از آنكه در روي تشك با حريفان دست و پنجه نرم كند، با نفس خود به مبارزه پرداخته بود. تختي، قهرمان مردم است، مردم چرا قهرمان خود را دوست دارند! در طول ساليان دراز مردم ما، قهرمان المپيك و جهان و آسيا بسيار ديدند، اما چرا تختي را جهان پهلوان مي نامند؟

او را رستم ايران نام نهادند، او را شير دليران ناميدند. براستي كه او شير دليران نبرد با خود، با منِ من است. او عملا به همه ياد داد و آموخت كه اگر مي خواهي زندگي كني ابتدا بايد حريم هاي زندگي خود و ديگران و اجتماع را بشناسي و سپس گام برداري. او به ما آموخت كه مي شود قهرمان شد ولي پهلوان ماند.

پهلوان ما در همه عرصه هاي زندگي هماني بود كه بر روي تشك كشتي مي ديدي. او اول پهلوان زندگي بود و سپس قهرمان جهان و المپيك شد. حضور در عرصه هاي مختلف زندگي و خدمت خلق را همچون يك وظيفه و تكليف بر روي دوش خود حس كرد. خدمت به خلق را مسئوليتي بر روي دوش خود حس كرد و پذيرفت و پس از آن بر روي دوش مردم پذيرفته شد.

چون او پهلوان بود و منش پهلواني را سيره رفتارش كرده بود، براي مردم، شكست و پيروزيش مساوي بود و حتي اگر او از يك ميدان نبرد با شكست برمي گشت، به استقبال پرشكوه تر از او مي پرداختند.

*** تختي هنوز براي ما شناخته نشده؟

تختي هنوز براي ما شناخته نشده، آري، ما مردم عادت كرديم هر سال و سالي يكبار چند ساعتي فكرمان، ذهن مان را به او مشغول و تعدادي هم وقت شان را در حد چند ساعت براي او در سال گشت نبودنش گذرانده و به كنار مزار او به احساسات پاك خود پاسخ داده و ديگر ... .

سعي كنيم او را افسانه اي نكرده و بخشي از رفتارهاي او را تدوين و گردآوري كرده و با تعمق بيشتر بر روي هر حكايت، تلاش نمائيم به عنوان مربي، مدير و ورزشكار حداقل به آن رفتارها نزديك شويم.

در ادامه چند خاطره و نقل قول در مورد جهان پهلوان تختي مي‌آيد كه نشان مي‌دهد او اول پهلوان زندگي بود و سپس قهرمان جهان و المپيك. بهتر است سعي كنيم از مسير زندگي تختي درس‌هايي بگيريم و تلاش كنيم به آن نزديك شويم.

*** تختي از كودكي تا جواني

غلامرضا تختي در روز پنجم شهريور ماه 1309 در خانواده اي متوسط و مذهبي در محله خاني آباد تهران به دنيا آمد."رجب خان"- پدرتختي- غير از وي دو پسر و دو دختر ديگر نيز داشت که همه آنها از غلامرضا بزرگتر بودند."حاج قلي"، پدر بزرگ غلامرضا، فروشنده خواروبار و بنشن بود. از قول رجب خان، تعريف مي کنند که حاج قلي در دکانش بر روي تخت بلندي مي نشست و به همين سبب در ميان اهالي خاني آباد به حاج قلي تختي شهرت يافته بود. همين نام بعدها به خانواده هاي رجب خان منتقل شد و به " نام خانوادگي" تبديل شد.

رجب خان با پولي که از ماترک پدرش به دست آورده بود، در محل سابق انبار راه آهن زميني خريده و يک يخچال طبيعي احداث کرده بود و از همين راه مخارج زندگي خانوادگي پرجمعيت خود را تامين مي کرد.

نخستين واقعه اي که در کودکي غلامرضا روي داد و ضربه اي بزرگ و فراموش نشدني در روح او وارد کرد، آن بود که مرحوم پدرش براي تامين معاش خانواده ناچار شد خانه مسکوني خود را گرو بگذارد.

تختي سال ها بعد در آخرين مصاحبه خود با يادآوري اين ماجراي تلخ مي گويد:" يک روز طلبکاران به خانه ما آمدند و اثاثيه خانه و ساکنينش را به کوچه ريختند، ما مجبور شديم که دو شب را توي کوچه بخوابيم. شب سوم اثاثيه را برديم به خانه همسايه ها و دو اتاق اجاره کرديم. چندي بعد روزگار عرصه را بيشتر بر پدرم تنگ کرد تا اين که مجبور شد يخچال طبيعي اش را نيز بفروشد. اين حوادث تاثير فراواني در روحيه پدرم گذاشت و باعث اختلال روحي او در سال هاي آخر عمر شد."

در چنان شرايطي، غلامرضا تنها 9 سال به تحصيل پرداخت. وي خود مي گويد:" مدت 9 سال در دبستان و دبيرستان منوچهري که در همان خاني آباد قرار داشت، درس خواندم، ولي تنها خاطره اي که از دوران تحصيل به ياد دارم، اين است که هيچ وقت شاگرد اول نشدم، اما زندگي در ميان مردم و براي مردم درس هايي به من آموخت که فکر مي کنم هرگز نمي توانستم در معتبرترين دانشگاه ها کسب کنم.

زندگي همچنين به من آموخت که مردم را دوست بدارم و تا آن جا که در حد توانايي من است، به آنان کمک کنم، حال اين کمک از چه طريقي و از چه راهي باشد، مهم نيست. هر کس به قدر تواناييش..."

غلامرضا، ورزش را از نوجواني آغاز کرد. ورزش ابتدا براي او نوعي تفنن و سرگرمي بود. در همان اوان، خيال قهرمان شدن، مدتي او را به وسوسه انداخت اما از همان نوجواني که تازه به فکر باشگاه رفتن افتاده بود، اعتقاد داشت که ورزش براي تندرستي و سلامت جان و تن هر دو لازم است.

تختي در مصاحبه اي با اشاره به فقر و مشقت زمان نوجواني اش مي گويد" با آن که علاقه فراواني به ورزش داشتم، مجبور بودم که در جستجوي کاري برآيم. زندگي ، نان و آب ، لازم داشت. براي مدتي به خوزستان رفتم و در ازاي روزي هفت يا هشت تومان، کار کردم. دنيا در حال جنگ( جنگ جهاني دوم) بود، زندگي به سختي مي گذشت."

آشناي حقيقي تختي با ورزش و کشتي در باشگاه " پولاد" آغاز شد. وي که پيش از اين گودها و زورخانه هاي فراواني ديده بود و شيفته تواضع و افتادگي پهلواناني کشتي و ورزشي باستاني شده بود، او درسال 1329 به باشگاه پولاد( واقع در خيابان شاهپور سابق) رفت و به دليل علاقه و استعداد وافري که نسبت به کشتي نشان داد مورد توجه مرحوم " حسين رضي زاده" مدير آن باشگاه قرار گرفت.

تختي، خود مي گويد:" رضي خان آدم خوبي بود، اگر کسي را نشان مي کرد و مي ديد که استعداد کشتي دارد، دست از سرش بر نمي داشت. در گرماي تابستان لخت مي شديم و هر روز از ساعت دو بعدازظهر تا چندين ساعت کشتي مي گرفتيم، از دوش آب گرم و حمام خبري نبود . کشتي گيران براي وزن کم کردن، به خزينه مي رفتند تشک هاي کشتي را با پنبه پر مي کردند، اما خاک و خاشاک آن، بيش از پنبه بود."

تختي که پس از بازگشت از خوزستان( مسجد سليمان) روانه خدمت سربازي شده بود، در سربازخانه با استفاده از فرصت ها و توجهات فراهم شده، به ويژه تشويق و حمايت دبير وقت فدراسيون کشتي که در دژبان ارتش فعاليت داشت، تمرينات کشتي خود را بار ديگر آغاز کرد. تختي خود در اين باره مي گويد:" وقتي در سال 1328 در مسابقه بزرگ ورزشي( کاپ فرانسه) شرکت کردم، در همان اولين ضربه فني شدم. اما تمرين هاي جدي و سختي که در پيش گرفتم، مرا ياري کرد تا حقيقت مبارزه را درک کنم، اگر چه شور پيروزي در سر داشتم، اما کار و کوشش را سرآغاز پيروزي مي دانستم."

به اين ترتيب تختي با تمرين و پشتکار مثال زدني رفته رفته خود را از ميان بازنده ها بيرون کشيد و سرانجام در سال 1330 در وزن ششم(79 کيلوگرم) به عضويت تيم ملي درآمد.

وي در نخستين دوره مسابقه هاي کشتي آزاد قهرمانان جهان( هلسينکي، 1951) با وجود آن که هنوز 21 سال داشت، نايب قهرمان جهان شد.

*** پرچم‌داري المپيک را به سلماسي داد

جعفر سلماسي اولين مدال آور ايران در تاريخ المپيك اينچنين بيان مي‌كند: " در روز افتتاح بازي هاي المپيك كه در سال 1960 در رم برگزار شد، رئيس تربيت بدني وقت، پرچم ايران را براي رژه رفتن در پيشاپيش ورزشكاران ايراني در استاديوم به دست تختي داد ولي او به طرف من آمد و گفت كه برداشتن پرچم ايران حق شما است چون كه اولين قهرمان المپيك ايران هستي. من هر چه معذرت خواستم و از آن روح ورزشي بسيار بلند و از خودگذشتگي بي مانند او تشكر و سپاسگزاري نمودم، منصرف نشد و من هم به ناچار خواسته او را اجابت كردم و پرچم ايران را گرفته و براي رژه رفتن آماده شدم. به جرأت مي توانم بگويم كه اين از خودگذشتگي نه تنها در ايران بلكه در جهان بي سابقه است و تا زنده هستم مدنظرم خواهد ماند."

*** من به مردم تعظيم مي كنم!

المپيك 1964 توكيو آخرين المپيكي بود كه تختي در آن شركت كرد و تختي با وجود شرايط بسيار نامساعد روحي و بدني كه برايش ايجاد كرده بودند سه كشتي اولش را با پيروزي پشت سر گذاشت. تختي بايد در دو جبهه مي‌جنگيد در خارج از تشك با حسودان، بدطينتان و ناجوانمرداني كه آرزوي شكست او را در دل مي پروراندند و نيز در روي تشك با حريفان طراز اول جهاني اش. بعد از پيروزي بر كشتي گير ژاپني كه سومين حريفش بود عطاءالله بهمنش سراغ تختي رفت تا با او مصاحبه كند او مي گويد:

" كاوانا ژاپني حريف سوم جهان پهلوان بود كه به راحتي ضربه شد. همين كه تختي نفس زنان از تشك پايين آمد و ما را مست شادي كرد و معاندين را ناراحت، ميكروفون ضبط صوت را جلوي او گرفتم و گفتم: نظر شما را براي فردا مي خواستم سؤال كنم!... او نفس را در سينه برآمده و ريه هاي بزرگ خود فرو برد و با شتاب گفت: فردا حريفان بزرگي پيش رو دارم، ترك و روسي و بلغار باقي مانده اند. چه مي شود گفت؟ گفتم: اين درست ولي مي دانيد كه در تهران مردم در انتظارند و مشتاق هستند صداي شما را بشنوند. يك كلمه و يك جمله كافي است، آنها از شما پيروزي نمي خواهند پيام شما را مي خواهند. پيام مرد هميشه قهرمان زندگي مردم را مي خواهند. تختي گفت: من به مردم تعظيم مي كنم!"

*** عشق به مادر

غلامرضا تختي فوق العاده به مادرش علاقه مند بود و به او احترام مي گذاشت و تمام موفقيت هاي خود را نتيجه دعاي مادرش مي دانست. در اين رابطه عطاءالله بهمنش روزنامه نگار، مفسّر و كارشناس معروف در كتاب مي نويسد: « قهرمان المپيك ملبورن فرا رسيد. 1956 سال اوج گيري و كسب اولين مدال طلاي المپيك توسط تختي است. او در اين مسابقات با چنان آمادگي و صلابتي ظاهر شد كه همه حريفان را از دم تيغ گذراند. هنگام سفر او از زير قرآن و آئينه مادر رد شده بود و دعاي خالصانه مادر را بدرقه راه داشت. مادر از او خواسته بود با موفقيت به ميهن برگردد. مادر تختي همه چيز او بود، لذا غلامرضا تنها به قهرماني و طلا مي انديشيد. هنگامي كه تختي هنوز در ابتداي راه كشتي بود با وجود علاقه زياد به كشتي مجبور شد كه براي تامين معاش خانواده اش تلاش كند و به اين منظور با استخدام در شركت نفت به مسجد سليمان رفت. پس از چند ماه تختي كه شديداً دلش براي مادرش تنگ شده بود و نمي توانست دوري او را تحمل كند درخواست مرخصي يك ماهه كرد. ولي با اين درخواست موافقت نشد. لذا استعفاي خود را تقديم شركت كرد كه عشق و علاقه به مادرش كاملاً در آن مشهود است : " بسيار متأسفم از اينكه مقام رياست كارگزيني اداره شركت نفت مسجدسليمان با مرخصي يك ماهه اينجانب موافقت نفرموده‌اند. از نظر آن كه من براي مادر خودم ارزش فراواني قائل هستم و او از من خواسته است كه به ديدارش بروم و چار هاي جز اطاعت امر او نمي‌بينم و با مرخصي من نيز موافقت نشده است، خواهشمند است با استعفاي من موافقت فرماييد."

البته در مقابل مادرش هم او را بسيار دوست داشت. تختي خود در مصاحبه اش با كيهان ورزشي به اين نكته اذعان مي كند: من هر وقت از منزل مي‌آيم بيرون، مادرم براي من آيه‌الكرسي مي‌خواند و اسپند و كندر برايم دود مي‌كند. همه‌اش سفارش مي‌كند كه نزد اشخاص ناباب نروم و خود را از چشم بد حفظ كنم. يك دقيقه هم كه از وقت معمول ديرتر به منزل بروم مادرم هر چه دعا بلد است مي‌خواند و به من فوت مي‌كند و خدا را شكر مي‌گذارد. مادرم آنقدر مرا دوست دارد كه براي من از حد يك مادر عادي خيلي تجاوز كرده است. مي‌توان گفت كه در راه من خودش را فراموش كرده. .

*** قهرمان شدم اما بر مغزم اضافه نشد

جهان پهلوان تختي از مسابقات جهاني 1951 هلسينكي الي 1956 هميشه نايب قهرمان مي شد و پايين تر از قهرمانان شوروي قرار مي گرفت. بنابراين خيلي دوست داشت كه عنوان قهرماني را نيز به دست آورد. تختي مي گفت:

" از سال 1951 الي 1956 من در طرف راست كرسي در آنجا كه مدال نقره تقسيم مي كنند و با خط سياه لاتين رقم دو بر روي آن نوشته شده است قرار داشتم در حالي كه شوروي هميشه نيم متر بلندتر از من مي ايستادند و موقعي كه از آن بالا مي خواستند مدال خود را دريافت دارند كاملاً قوز مي كردند من هميشه در فكر اين بودم، آيا ممكن است روزي براي گرفتن مدال طلا آنقدر خم شوم تا آقاي رئيس بتواند نوار را بگردنم بياويزد؟ من دائم گمان مي بردم آنهايي قادرند

قهرمان جهان شوند كه قبلاً قمر مصنوعي پرتاب كرده اند!! من تا اين حد قهرمان جهان شدن را مشكل مي پنداشتم. اما در ملبورن جاي من و مدال من با « كولايف » شوروي ها عوض شد و من هم مثل اما همين كه براي گرفتن طلا كاملاً از كرسي « دولا شدم » ، پايين پريدم و پس از اينكه چند نفر بر صورتم بوسه زدند و پس از اندكي تحمل و خيره شدن به چشمان ديگران متوجه شدم كوچكترين تفاوتي نكرده ام، نه به وزنم چيزي اضافه شده و نه بر مغزم، نه مي خنديدم و نه اشك مي ريختم. در ادامه مطلب، تختي هدف خود را از قهرمان شدن اين طور بيان مي كند: "من فقط براي اين قهرمان شده بودم كه عده‌اي از هموطنانم جشن بگيرند و شادي كنند وگرنه من چه فرقي كردم؟ تنها تفاوتي كه در روحيه من پديدار گشت اين بود كه من ديگر خود را حقير نمي‌شمردم، آن حقارتي كه چند سال قوز آن را به دوش مي‌كشيدم از وجودم رخت بربسته بود.

حبيب الله بلور مربي تيم ملي بعد از مرگ جهان پهلوان در مصاحبه هاي تلويزيوني خاطره بسيار جالبي از قهرماني تختي در المپيك ملبورن تعريف مي كند. بلور گفت: " تختي وقتي كه براي اولين بار در مسابقات المپيك ملبورن استراليا بر كرسي افتخار قرار گرفت و سمت چپ و راستش قهرمان منتخب اتحاد جماهير شوروي و آمريكا بود من خودم را به او نزديك كردم و گفتم تختي چپ و راستت را نگاه كن ببين چه كساني هستند؟ تختي ضمن اينكه زير لب سرود ايران را مي خواند به من گفت از آن عمده تر اينكه به بالاي سرمان نگاه كنيم. وقتي من نگاه كردم ديدم پرچم ايران خيلي بالاتر از پرچم آمريكا و شوروي در حال بالا رفتن است و به اهتزاز درآمد. تختي بلافاصله گفت: بلور قهرماني المپيك حائز اهميت نيست ولي آنچه كه اهميت دارد رسيدن اين خبر به گوش مردم است و شادي و خوشحالي آنها براي من يك احساس غرورآميز است. اين حائز اهميت است."

گفته هاي بالا به خوبي نشان مي دهد كه تختي هدف از قهرماني را فقط شاد كردن دل مردم مي داند و البته مردم هم واقعاً تختي را دوست داشتند و بر تلاشش ارج مي نهادند. به همين خاطر بود كه در همان معدود دفعاتي هم كه با شكست به كشور برگشت براي استقبال از او سنگ تمام گذاشتند.

*** آخرين مسابقه تختي

امروزه در بين ورزشكاران خداحافظي در اوج يك ارزش محسوب مي شود زيرا فكر مي كنند در صورتي كه شكست بخورند اعتبار گذشته شان را هم از دست مي دهند و قهرماني هاي قبلي شان خدشه دار مي شود و به اصطلاح به فكر آبروي ورزشي خود هستند. جهان پهلوان تختي بعد از المپيك 1964 توكيو و با وجود توصيه بعضي از دوستانش كه او را از حضور مجدد در ميادين براي حفظ اعتبارش منع مي كردند براي شركت در مسابقات 1966 توليدو به ميادين برگشت. به راستي چرا؟ آيا تختي مي خواست به مدال هايش اضافه كند؟ آيا او تشنه افتخاري ديگر بود؟

گفته‌هاي مرحوم نبي سروري كه خود از دلاوران كشتي و هم تيمي تختي بود در پاسخ به اين سؤالات راهگشا و ارزشمند است. سروري مي‌گويد: " در آستانه سفر به توليدو آمريكا ( 1966 ) قرار داشتيم كه مهدي تختي ا ز وضع غلامرضا از من پرسيد، در پاسخش گفتم: تختي در سن و سالي نيست كه بتوان انتظارات گذشته را از او داشت. ولي اگر قرعه چنان باشد كه در دوره مقدماتي به آئيك و مدويد برخورد نكند مي توان انتظاراتي از او داشت... گويا اين اظهارنظر من به گوش خدابيامرز رسيده بود. زماني كه از هياهوي بدرقه‌كنندگان فاصله گرفتيم و در داخل هواپيما مستقر شديم من رو به اسم صدا كرد و خواهش كرد كنارش بنشينم. وقتي در كنارش قرار گرفتم بدون مقدمه گفت: سروري! الان كه مي‌بيني آمدم كشتي بگيريم براي خودم محرز است كه هيچي نمي‌شم ولي چه كنم كه نمي‌توانم روي خواست مردم ايستادگي كنم، مي‌دانم غرورم در مقابل حريفان جوان شكسته خواهد شد ولي شاد هستم كه مي‌توانم اسباب رضايت آنهايي را كه به من هستي و اعتبار بخشيدند جلب كنم. جوابي نداشتم كه به او بدهم، از بد حادثه تختي در آخرين ميدان از نقطه نظر قرعه با خوش اقبالي مواجه نشد... ابتدا حريف مجاري را كه سا لهاي بعد در كشتي آزاد و فرنگي صاحب مدا لهاي متعددي شد شكست داد و بعد از اينكه مقابل احمد آئيك ترك مغلوب شد براي آخرين كشتي به ديدار قو يترين حريفش الكساندر مدويد رفت. وقت اول تمام شد، هنگام استراحت به من گفت :سروري! هيچ جا را نمي‌بينم. به او گفتم اگر واقعاً نمي‌تواني كشتي بگيري ادامه نده. سري تكان داد و گفت: من اينجا آمده‌ام كه كشتي بگيرم، حرفش را هم نزن. به واقع در آخرين كشتي تختي با همه مشكلات مرد و مردانه جنگيد و با مسابقات قهرماني وداع كرد.

*** زلزله بوئين زهرا

به جرأت مي توان گفت كه نام زلزله بوئين زهرا با نام تختي عجين شده است و شايد اولين كلمه اي كه بعد از زلزله بوئين زهرا به ذهن متبادر مي شود نام جهان پهلوان تختي باشد. زيرا تختي با كاري كه انجام داد به تمام ورزشكاران فهماند كه آنها خارج از ميادين مسابقه هم در قبال مردم و اجتماع خويش مسئولند و بايد هر آنچه كه مي توانند براي مردم در ايام هجوم مصائب و بلايا انجام دهند.

ناصر ايراني در قصه تختي « داستاني كه نوشته نشد » در مورد تصميم براي كمك به زلزله زدگان به نكات جالبي اشاره مي كند. او مي نويسد: " چند روز پس از زلزله اي كه بوئين زهرا را ويران كرد، پهلوان و چند نفر از دوستانش ايستاده بودند در ميدان مجسمه و روزنامه كيهان را كه پر بود از عكس هاي خانه هاي ويران شده و انسان هاي مصيبت زده دست به دست مي گرداندند و از بلايي كه پيش آمده بود حرف مي زدند. صبحت به همدردي با زلزله زدگان كشيد. يك نفر گفت: روزگار بدي شده، مردم از بدبختي ديگران كك شان نمي گزد. پهلوان پرسيد: چي؟ جواب داد: تو محله ما يك مركز جمع آوري اعانه درست كرده اند. امروز چند دفعه از جلوش رد شدم. جز دو سه نفر شندره پوش هيچكس را نديدم كه كمكي بكند. پهلوان گفت: خيال مي كني تقصير مردم است؟

- آره ديگه، وقتي اين جور مصيبت ها پيش مي آيد، آدم انتظار دارد كه مردم، هيچي هم كه نباشد، به اندازه يك پتو كهنه فداكاري بكنند. يك نفر اعتراض كنان گفت: مردم ما اگر هيچ خوبي ديگر نداشته باشند اين يك خوبي را دارند كه ديگران را وقت مصيبت تنها نمي گذارند. يك نفر ديگر اضافه كرد: با تمام دل و جان نفر اولي پقي زد زير خنده و گفت: نمون هاش همين كه من امروز ديدم. پهلوان جواب داد :عيب از آنهايي است كه خودشان را انداخته اند وسط معركه، مردم بهشان اعتماد ندارند، اصلاً ميانه خوشي باهاشان ندارند.

- اين حرف ها بهانه است، پهلوان.

- بهانه نيست. نمي خواهند معركه گيرها سياهشان بكنند، مي دانند كه آنها براي بازار گرمي خودشان است كه اين كار را مي‌كنند.

- به خدا اين مردم بي رحمي كه من مي شناسم، اگر پسر علي هم ازشان تقاضا بكند، سر كيسه شان را شل نمي كنند.

پهلوان با قاطعيت گفت: نه! و به فكر فرو رفت. ديگران ملامت كنان، چشم انداختند تو چشم نفر اولي. خيال مي كردند كه حرف او پهلوان را دلخور كرده، كه نكرده بود. يعني دليلي نداشت كه بكند. او نظر خودش را گفته بود و پهلوان هم ناگهان به ذهنش رسيده بود فكر مي كرد:

- خودم مي افتم وسط.

و در ميان تعجب ديگران كه منظورش را نفهميده بودند، رو كرد به نفر اولي و گفت: نه براي اينكه بهت ثابت كنم كه اشتباه مي كني، بلكه براي اين كه بالاخره يك نفر بايد بيفتد وسط و سبب خير شود. اينچنين بود كه غلامرضا تختي كه از دستگاه هاي دولتي براي كمك به مردم نااميد شده بود، آستين همت را بالا زد. تختي و همراهان براي جمع آوري كمك هاي مردم از خيابان وليعصر و دو راهي يوسف آباد در حالي كه چند وانت هم پشت سر آنها براي جمع آوري كمك هاي جنسي مردم حركت مي كرد، پياده تا ايستگاه راه آهن آمدند و مردم كه دهان به دهان از حركت تختي خبردار شده بودند از دور و نزديك خودشان را براي كمك به تختي رساندند و كمك هاي بسيار خوبي به زلزله زدگان كردند. مردم چون از اين مسئله مطمئن بودند كه كمك هايشان حتماً به دست زلزله زده ها مي رسد هر چه در توانشان بود به تختي مي دادند.

در اين بين وقايع جالبي هم به وجود آمد كه ذكر آنها مي تواند جايگاه جهان پهلوان تختي را در ميان مردم بيشتر بنماياند. عطاءالله بهمنش ازكارشناسان معروف كشتي در اين مورد مي گويد: " نزديك ظهر بود كه تختي به خيابان استانبول رسيد و به مغازه اي مراجعه كرد ،صاحبش گفت: من از اين پول ها به كسي نمي دهم ولي به تو پهلوان ايمان دارم. آن دخل را بردار و برو! مطمئن هستم در محل درستي مصرف خواهد شد.

نقل قول از هم دوره‌اي هاي تختي:

" توي خيابان منيريه مردي كه متوجه جمع آوري پول براي زلزله زدگان بوئين زهرا شده بود به طرف تختي آمد و كتش را از تنش درآورد و آن را به دست تختي داد و گفت: اختيار دارد كه تمام موجودي جيب هايش را بردارد، تختي هم با تعارف و حياي تمام بالاخره خودش را راضي كرد كه دست توي جيب هاي كت مرد بكند. موجودي جيب هاي او حدود پانزده هزار تومان بود كه تختي باز هم از آن آقا اجازه گرفت و با اطمينان خاطر از رضايت كامل او، پول ها را داخل ساك انداخت.

اما حكايت پيرزني كه چادرش را به تختي داد عمق علاقه و اعتماد مردم به تختي را كاملاً نشان مي دهد. ناصر ايراني در اين مورد مي نويسد: پيرزن رفت جلو، چادرش را داد به پهلوان، دست گذاشت رو شانه اش و پيشانيش را بوسيد و گفت: پسرم، خدا عمرت بدهد كه به فكر مصيبت زده ها هستي، خدا عزتت را بيشتر از اينها بكند كه غصه خانه خراب ها را مي خوري. من خجالت زده ام كه چيز ديگري ندارم. پهلوان چشم هايش را كه از اشك برق مي زد با پشت دست پاك كرد. آن وقت در حالي كه سعي مي كرد چادر را به پيرزن پس بدهد گفت: مادر، ممنونم، از مرحمتتان متشكريم. اما لطف كنيد و چادرتان را بگيريد. پيرزن چادر را از پهلوان گرفت و انداخت روي تل هدايا. بعد گره لچكي را كه به سرش بسته بود سفت تر كرد و گفت: خدا از سر تقصيراتم مي گذرد كه اين جوري ايستاده ام جلوي اين همه نامحرم.

حتم دارم، خودش مي داند كه در راه خودش است. پهلوان چادر را برداشت و ملتمسانه از پيرزن خواهش كرد كه آن را قبول كند، بعد گفت: همان مرحمتتان كافيست مادر، پيرزن دوباره چادر را گرفت، دوباره آن را انداخت روي تل هدايا و با لحن مادري كه از حرف گوش نكردن

فرزندش بي حوصله شده گفت: مرحمت خشك و خالي كه فايده اي ندارد پسرم... البته ما... اما پيرزن خشمگينانه حرف پهلوان را قطع كرد و گفت، يعني ما فقير بيچاره ها حق نداريم...؟

صورت پهلوان يك دفعه رنگ برداشت و رنگ گذاشت و شد مثل شاه توت و گفت: شما را به خدا اين حرف ها را نزنيد. شما از هر ثروتمندي ثروتمندتريد، حق دارتريد چون كه بلند نظرتر و با گذشت تريد. پيرزن همين كه سرخ شدن صورت پهلوان را ديد، افتاد به هق هق، اما چشمهايش را تندي با گوشه لچكش پوشاند و عقب عقب خودش را از جمع مردم كشاند بيرون و رفت. البته ساواك كه از اين مسئله مطلع شده بود خواست تا جلوي تختي را بگيرد اما نتوانست و تختي تا انتهاي مسير تعيين شده به راه خود ادامه داد. پس از جمع آوري كمك ها تختي كه مي دانست مردم به سازمان هاي دولتي براي توزيع اعتماد ندارند درخواست مؤسسه دولتي اعانات رد كرد و با كمك و راهنمايي دوستان خود و ورزشكاران قزوين به بوئين زهرا رفت و كمك ها را مستقيماً به دست مردم رساند.

تختي پس از اين كه در مسابقات جهاني كشتي آزاد 1951 و المپيك 1952 مدال نقره گرفته بود، در سال هاي 1956 در المپيك ملبورن و همچنين مسابقات جهاني 1959 تهران قهرمان شده بود و در حالي در المپيك 1960 رم دوم شد كه مردم چند سال شكست او را نديده بودند ولي با اين حال استقبال با شكوهي از او كردند.

تختي سال بعد در مسابقات جهاني 1961 يوكوماها بار ديگر قهرمان جهان شد. وي در مسابقات جهاني 1962 مدال نقره گرفت و در المپيك 1964 توكيو به رغم سن بالا(34 سالگي) و آمادگي كم، به خواست مردم به ميدان رفت و بدون توجه به شكست احتمالي با رقيبان جوان و نامدارش مانند الكساندر مدويد و احمد آئيك نبرد كرد و در نهايت در رده چهارم المپيك قرار گرفت.

تختي از لحاظ تعداد مدال جهاني و المپيك (7 مدال) و استمرار مدال آوري ( 11 سال) در تاريخ ورزش ايران ركورددار است.

عناوين غلامرضا تختي:

مسابقات جهاني 1951 هلسينكي: نقره

المپيك 1952 هلسينكي: نقره

مسابقات جهاني 1954: پنجم

المپيك 1956 ملبورن: طلا

بازي هاي آسيايي 1958: طلا

مسابقات جهاني 1959 تهران: طلا

المپيك 1960 رم: نقره

مسابقات جهاني 1961 يوكوهاما: طلا

مسابقات جهاني 1962 توليدو: نقره

المپيك 1964 توكيو: چهارم

______________________

                          http://www.isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1925412&Lang=P

منبع: سايت ديدگاه




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
:



در پیوند با این مطلب نظری ثبت نشده است.

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.