شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

چهارشنبه ۲۷ دی ۱۳۹۶ - ۱۷ ژانویه ۲۰۱۸



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

مرز – در حاشیه دیدگاهی سوم به انتخابات، روند چرخش نظام، و اپوزیسیون

علی ناظر

در حال تحقیق برای تهیه بخش هشتم بودم که دوستی تلفن کرد و پس از جویای حال، و طبق سنت همیشگی ابراز لطف در حق این قلم، توجه مرا به چند مصاحبه که در سایت ها مورد بحث قرار گرفته معطوف داشت و پرسید نظرت چیست؟ در آن روز پاسخم این بود که خیلی وقت است که دیگر این قبیل مطالب را نمی خوانم؛ و این ته مانده انرژی خود را صرف مطالبی می کنم که نه به امروز بلکه به فردا مربوط می شوند. ایشان گفتند که برو بخوان چون هم به امروز و هم به فردا مربوط می شود.

شایان توجه اینکه، این دوست از منتقدین پرو پا قرص مجاهدین است، و قاعدتا می بایست از متن آنچه مورد نظر ایشان است، شادمان باشند، اما نبود.

به هر روی متن را خواندم، و پاسخ ها به آن مصاحبه را هم خواندم. آنچه در زیر می آید نظرم، به عنوان یک فعال سیاسی، است.
اما نخست یک نکته را می خواهم برای چند صدمین بار بازگو کنم. من هیچ زمانی خود را «مبارز» و یا «روشنفکر» قلمداد نکرده ام چرا که برای این واژه بینهایت احترام قائلم، و فکر می کنم که نباید واژه ها را تهی از معنی و محتوا کرد. بدین منظور، و برای روشن شدن چند و چون آنچه در ادامه این سلسله نوشتار می آید، چند تعریف شخصی از واژه را در زیر می آورم.

 

سرنگونی طلب

 

وقتی از اپوزیسیون صحبت می کنم، منظورم سرنگونی طلبان است. از راه کارگر و پیکار و ستاره سرخ و فدایی و توفانی گرفته تا مجاهدین خلق و ملی-مذهبی و طرفداران فهیم و پرشور علی شریعتی. بنابراین و در یک جمله می توان خلاصه کرد که اصلاح طلبان درون نظام را اپوزیسیون نمی دانم. آیا این یک ارزیابی غلط است، و آیا «اصلاح طلبانی» که بخاطر باورشان به زندان افتاده اند را می بایست با همان چوبی راند که خامنه ای را؟

پاسخ من ساده است:

 

  • برای آزادی هر انسان به بند کشیده ای باید فعال بود و از آزادی اندیشه و بیان او دفاع کرد.
  • هیچ انسانی نباید بخاطر بیان دگراندیشانه اش ستم ببیند.
  • از حقوق انسانی اصلاح طلبان درون نظامی که مورد ستم قرار می گیرند می بایست دفاع کرد، درعین حال باید بخاطر داشت که آزادی آنها به آزادی خلق منجر نمی شود، چرا که آنها مدافع همان قانون اساسی و اندیشه و فرهنگی هستند که خمینی بوده است. آنها اپوزیسیون درون نظام هستند، و به «دوران طلایی امام» باورمندند.
  • هر فرد و شخصیت و نهادی که خواهان ادامه حیات این نظام باشد، در حیطه سیاست گذاری خامنه ای و نظام اسلامی قرار می گیرد.
  • «اپوزیسیون»، باید خمینی را باعث و بانی تمام ستم و جنایتی که بر ملت ایران گذشته، بداند.
  • یک سرنگونی طلب، می بایست بنا به مفهوم این واژه، ساختار شکن باشد.
  • باید خواهان بازنویسی قانون اساسی و حذف اصل ولایت فقیه باشد.
  • می بایست حقوق زنان را در انتخاب پوشش و گویش و رفتار به لحاظ حقوقی و قانونی به رسمیت بشناسد.
  • می بایست آزادی بیان و مطبوعات را کاملا بپذیرد و در اجرای حقوقی و قانونی آن اما و اگر نشناسد.
  • یک اپوزیسیون سرنگونی طلب می بایست سکولار، کثرتگرا، و مدافع تمامیت مرزی ایران باشد.

 

حال آقایان موسوی و کروبی و یا خانم زهرا رهنورد که بخاطر مواضع اخیر خود مورد ظلم و جور قرار گرفته اند هم می توانند سرنگونی طلب بشوند، اگر به نکات بالا متعهد باشند؛ در غیر اینصورت آنها «معترضین» به رفتار و کردار جمهوری اسلامی بوده، و به دنبال بقای نظام اما در ساماندهی جدید و «اصلاح شده»، هستند.

در سال 1381، درنوشتار «مجاهدین امر به وظیفه، امر به نتیجه» این شخصیتها را «ریزشی» نامیده و در آنجا، آینده آنها را در تقابل با نظام، و نزدیکی به مجاهدین ارزیابی کرده بودم. در عین حال نوشته بودم که مجاهدین می بایست توان جذب این ریزشی ها را داشته باشند. آنچه در 1388 رخ داد، مؤکد این تز بود و می توانست جنبش اصلاح طلب و جوانان وابسته به آن نگرش را به جنبش سرنگونی طلب و ارتش آزادی بخش ملی ایران متصل کند. اما چنین نشد.
نه پیام هایی که از سوی آقایان کروبی و موسوی داده می شد توانست این استراتژی را شاخ و برگ دهد، و نه پیام هایی که از سوی مجاهدین داده شد، توانست بمثابه «چسب» عمل کرده و نظام را از بحران فروپاشی به سوی بحران سرنگونی بکشاند. این همان نکته ای است که بارها تکرار کرده ام : مدیریت بحران فروپاشی و تبدیل آن به بحران سرنگونی.

 

شرم انقلابی

 

شاید بهتر بود تیتر را «شرم انسانی» انتخاب می کردم، چرا که در سی و اند سال گذشته، واژه «انقلابی»، و «مبارز»  بسی بی رویه و خودپسندانه استفاده شده است.

 

به نظر من، نمی توان از آزادی ایران و خلق ستمدیده سخن گفت، و به چند واقعیت اشاره نکرد:

 

  • نمی توان پیام زیبا قامتان مبارزی که از 1357 تا 67، و تا به امروز به دست دشمن به قتل رسیده اند را از یاد برد.
  • نمی توان زخمهای تمام زندانیان سیاسی (تکرار می کنم، تمام زندانیان سیاسی چه آنها که جان سپردند و یا آنها که از بند رستند) را نادیده گرفت.
  • نمی توان به احترام مبارزانی که در گنبد و کردستان و بلوچستان و آذربایجان و آمل جان سپردند سر خم نکرد، و خاطره رزمندگان فروغ جاویدان را گرامی نداشت.
  • نمی توان بخاطر شکست در پروسه رهاسازی ایران، این جان های لطیف تر از گل را «تلف شدگانی» که قربانی اهداف خودمحورانه «رهبر»ان خود شده اند، خواند.
  • به نظر من، انتقاد از اپوزیسیون زمانی معنا و مفهوم «رادیکال» دارد که شرم انسانی نگذارد یاد و خاطره این مبارزان و ایثارگران راه آزادی، مخدوش شود. آنها ایستادند، تا آسیب یورش بیرحمانه دشمن بر خلق ستمدیده به حداقل برسد. آنها همچون سّدی استوار سیلاب ارتجاع  را از ویرانگری بازداشتند. آری، سلحشوری انقلابی ده ها هزار انسان پاک اندیش که نامشان را نمی دانیم و یا به مرور زمان از یاد برده ایم هرگز فراموش نمی شود و تاریخ ایران به تک تک آنها مدیون است. می خواهد بنام مجاهد، فدایی، کمونیست و ملی مذهبی، و یا شاعر و نویسنده و هنرمندی منفرد و مستقل جان فدای آزادی کرده باشند؛ همگی یکسان، و در یک رده و حد، فرزند غیور خلق هستند.


اصل انتقاد و انتقاد پذیری

 

این احترام و بدهی، مرا به هنگام انتقاد از کارکرد اپوزیسیون دچار تناقض می کند، چرا که نمی خواهم خاطره آن عزیزان را به  قلم خودپسندانه خود آلوده کنم. اما، انتقاد یک اصل سازش ناپذیر است، و پس از گذشت نزدیک به چهل سال از دگرگونی نظام سیاسی ایران، چاره ای نیست بجز بازنگری و تحلیل آنچه گذشت، و خطاهایی که می توانست رخ ندهد، و مهمتر از همه، بررسی راهکارهای پیش رو. چاره ای نیست بجز پرداختن به کارکرد و اندیشه مجاهدین و شورای ملی مقاومت.
هرچند شورای ملی مقاومت و مجاهدین خلق می بایست در دو جایگاه متفاوت تئوریک و پراتیک بررسی شوند، اما در این سلسله نوشتار همگون بررسی می شوند.

 

یک نیروی رادیکال نمی تواند به اصول خلقی خود پایبند بماند، اگر از خود (رفتار و گفتار و کردار) انتقاد نکند، و یا تحمل و فرهنگ پذیرایی انتقاد نداشته باشد.

 

مجاهدین خلق، متاسفانه در برخی از موارد نشان داده اند که از این اصل دور شده اند و هر انتقادی را همسویی و همنوایی با دشمن ارزیابی کرده اند. بسیاری از یاران را از خود رانده اند. بسیاری را بیهوده از خود رنجانده اند. بسیاری از یاران را به سکوت واداشته اند، چرا که منتقدین را با شنیع ترین برچسب ها آلوده کرده اند. متاسفانه، اعضای شورای ملی مقاومت از این فرهنگ دفاع کرده، و امضای خود را پای هر خطای مجاهدین می گذارند. متاسفانه، اعضای شورای ملی مقاومت (و مجاهدین خلق) متوجه این نکته  نیستند که دوری گزیدن از اصل انتقاد و انتقاد پذیری روزی گریبانگیر خود آنها می شود. وقتی عضوی، از شورای ملی مقاومت و یا سازمان مجاهدین خلق جدا می شود، نخست خود اوست که قربانی همان فرهنگی می شود که روزی پای سند برچسب زنی امضا گذاشته بود. ساده اینکه، خود کرده را تدبیر نیست. شاید بهترین نمونه، موقعیت کنونی آقایان محمدرضا روحانی و کریم قصیم باشد.
روزی که ماده الحاقی را که اصل آزادی مطبوعات را به زیر سوال می برد، امضا کردند، و یا روزی که علیه آقای هدایت الله متین دفتری و خانم مریم متین دفتری هرآنچه نباید می گفتند، گفتند؛ اولین کلنگ بر قبری بود که امروز به عمق آن سقوط کرده اند. اما همگون کردن این دو با دشمن جنایتکار، منحرف کردن اذهان عمومی از درک و شناخت مشخص از «دشمن» است.
به جدا شدگان از مجاهدین نمی پردازم، چرا که خطای آنها و همسویی آنها با فرهنگ مجاهدین بسی عمیق تر و بسی پررنگتر از اعضای جدا شده از شورای ملی مقاومت است. بسیاری از این اعضای جدا شده، بنیانگذاران فرهنگ حاکم بر مجاهدین هستند. بسیاری از اعضای جدا شده (از جمله شاعر و محقق بسیار توانا، اسماعیل وفا یغمایی که سروده های او مشوق پیوستن بسیاری به صف مجاهدین بود)، در مقامی بودند که می توانستد فرهنگ حاکم را تغییر دهند. اما، نه تنها به تغییر فرهنگ اقدام نکردند، بلکه آن را توسعه داده و ریشه آن را آبیاری کردند. شعر سرودند، و یا در مقام سردبیری ارگان و یا رادیو مجاهد مباحث کلیدی را سانسور و ویرایش می کردند، و با نگاه و زبانی آلوده به زهر و تمسخر، منفردین را به زیر ضرب می گرفتند. آری، امروز می گویند که آن رفتار، اشتباه بوده، اما اشتباهی که به آن اعتراف می کنند را دهه ها ادامه دادند و دهه ها تبلیغ کردند.
انحراف و یا آلوده کردن فرهنگ یک خلق، با یک یا دو خط انتقاد از خود به مسیر دموکراتیک باز نمی گردد.

مرز

 

به چند واقعیت دیگر اشاره کنم. بنا به تعاریف کلاسیک، یک «چریک» نباید بیش از 6 ماه زنده بماند، اما اگر ماند، آیا دیگر چریک نیست؟ بنا به تعریف کلاسیک، یک مبارز باید در بطن جامعه بماند و در بطن جامعه مبارزه کند. یک زندانی سیاسی سرنگونی طلب هم باید در زندان اعدام شود. اما آیا تمام «سر موضعی» ها که پس از تابستان 1367 (به هر دلیلی) از زندان رستند، «خائن» به آرمان هستند؟ آیا اگر کشته می شدند بهتر بود؟ وقتی اینهمه جوان به زندان افتاده و مورد تجاوز قرار می گیرند و ما در خارج کشور و در «سواحل امن» به خود برچسب «فعال سیاسی» می زنیم، آیا به راستی خود را گول می زنیم و یا «خلق» را؟

در پاسخ، شاید باید گفت هرکسی آزاد است هر کاری بکند، اما «رهبران» نباید «چون به خلوت می روند، آن کار دیگر» بکنند. ساده اینکه، اگر اسم آن فعال سیاسی «اشرف دهقانی» و یا «مسعود رجوی» و یا .... است، آن «فرد» باید دقیقا همان رفتار و کرداری را داشته باشد که «گفتار»ش است. در غیر اینصورت، «ریاکار» است، و یا «با فردی که از سلامت روانی برخوردار باشد روبرو» نیستیم.

 

این «منطق» و «چیدمان» ظاهرا درست و «عقلانی» است، اگر همه چیز را «ایدئالیستی» تعریف و بررسی کرده؛ و یا نگاهی «عرفانی» که رفتارشناسی را فقط با مطالعه «مثنوی» فورموله می کند، داشته باشیم. در این چیدمان «عرفانی»، نخست باید «خود» و «خویشتن»، «منزه» بشود، تا بتواند بر «آلودگی» خرده بگیرد. اما وقتی «فرد» به آن درجه از «خودشناسی» برسد، از هر «آلوده»گی خرده نمی گیرد. زمین و زمان را در یک مدار دیگری بررسی می کند.
در عالم واقع، نمی توان در «سواحل امن» نشست، و دیگران را محکوم به نشستن در سواحل امن کرد. نمی توان تاریخچه مبارزاتی دیگران را به سخره گرفت، وقتی تاریخچه مبارزاتی خود «محدود» به یک دوره کوتاه است. نمی توان از اصل «انتقاد پذیری» دفاع کرد، اما به «منتقد» از عملکرد خود شدیدا و با کریه ترین واژه ها حمله برد.

 

وقتی، خواسته و یا ناخواسته، مرز ها را مخدوش می کنیم، و آنچه «حرمت» است را از فرهنگنامه خود پاک می کنیم، دشمن، آن جایگاهی را که تاکنون اشغال کرده بودیم را تسخیر می کند. وقتی به عزیزترین سمبل مبارزاتی توهین می کنیم، یورش دشمن به صف مبارزان حد و مرزی نخواهد شناخت. چه بخواهیم و چه نخواهیم، چه منظورمان باشد و چه نباشد، چه از سر هیستری و عصبیت باشد و یا از سر دلسوزی، هرگونه مخدوش کردن مرزها، و حرمت شکنی، بمثابه صاف کردن جاده برای دشمنی است که علیه اش سالها و سالها «سرموضعی» بوده ایم.

شک ندارم که بسیاری از مجاهدین دلگیرند، از عملکرد فدایی خلق دلسرد شده اند.

شک ندارم که بسیاری از انتقادات به مجاهدین و یا چریکهای فدایی خلق درست است و باید بر این انتقادات پای فشرد.

شک ندارم که بسیاری از دلسوزان مجاهد و فدایی مورد کج رفتاری اعضا و هوداران مجاهد قرار گرفته اند.

اما هیچ کدام، هیچکدام از کج رفتاری ها نمی تواند و نباید ما را به برخوردی هیستریک وادارد. برای من «شرم انسانی» یک اصل است. شرم انسانی، آنچیزیست که خمینی آمد تا ایران و ایرانی را از آن تهی کند. به این ورطه نیفتیم.

 

خلاصه می نویسم. من به مجاهدین خلق و چریکهای فدایی خلق ایران خرده بسیار گرفته ام، و از رفتار و کردار و گفتار آنها بسی انتقاد کرده ام، اما آنها همچون فرزندی عزیز در دامان خلقی ستمدیده بزرگ شده اند. با انتقاد، باید به آنها یاری رساند تا رشد کنند، تا مجاهدخلق و فدایی خلق بمانند.

 

و در پایان...

رفیق خلق، اشرف دهقانی، آزادیخواه نستوهی است که سینه ای پر از خاطره و تجربه و آموزه دارد. جایگاه و حرمت اشرف دهقانی با چند چمله تلخ، و یا برخوردی نیشدار، از اذهان حذف نمی شود. نمی توان با چند مصاحبه خاطره و تاریخچه بی بدیل چریک فدایی خلق و مجاهد خلق را به منجلاب آلوده کرد.

 

با درود به امیر پرویز پویان و یاران همیشگی او

علی ناظر

22 خرداد 1395

 

منبع: سايت ديدگاه




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
علی ناظر:



در پیوند با این مطلب نظری ثبت نشده است.

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.