شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

چهارشنبه ۵ ارديبهشت ۱۳۹۷ - ۲۵ آوریل ۲۰۱۸



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

زن جادو
چرک نویس اول

علی ناظر

چندیست که سعی می کنم یک مجموعه داستانهای کوتاه و مرتبط بنویسم. مثل همیشه مطمئن نیستم که این پروژه را به ثمر رسانده و تمام کتاب را تقدیم می کنم و یا نه. امروز فکر کردم شاید بد نباشد چرک نویس یکی از این داستان ها را در سایت دیدگاه بگذارم. 

اسم مجموعه قصه ها را «زن جادو» گذاشته ام (شاید اسمش را تغییر دهم). این واژه را از شاهنامه فردوسی عاریه گرفته ام. او زن جادو را در خوان چهارم شاهنامه به کار می گیرد. تا آنجا که من فهمیده ام، درون و برون زن جادو یکی نیستند. زن جادو در خوان چهارم می خواهد با ظاهری فریبنده و زیبا، اما درونی زشت و کریه، رستم را فریب داده و از ادامه راه منصرفش کند.

بدون شک، و تعارف، من نویسنده نیستم و حتما در این مجموعه، اشتباه بسیار دیده خواهد شد؛ ممنون می شوم اگر لطف کرده و خطاهایم را گوشزد کنید.

شاد باشید

علی ناظر
24 اسفند 1396
15 مارس 2018

قصه ششم، «پروین»

.......
......

اتاق مسافرخانه هرلحظه کوچکتر به نظر می رسید. مثل اینکه دیوار ها داشتند حرکت می کردند و می خواستند مهناز را بین خودشان فشار بدهند تا نفسش برای همیشه بند بیاید. مهناز با نفرت به تلنبار کاغذ ها که محمد برایش گذاشته بود، نگاه کرد و زیر لب فریاد زد، دروغگوی پست، و همینطوری که به دیوار تکیه داده بود، خودش را سُر داد و زانوهایش را بغل کرد. اشک مهلتش نمی داد. به تک تک جملات کتاب محمد که فکر می کرد، و اینکه چه راحت فریب خورده بود، از خودش بدش می آمد. سرش را روی زانویش گذاشت و به یک گوشه از اتاق خیره شد. یاد آنروزی افتاد که غلوم با پروین آمده بودند منزل.

پروین با اینکه جسته ای ریزه داشت، اما معلوم بود که زبر و زرنگ است. معلوم بود که در همان لحظه اول ورود همه اتاق را بررسی کرده بود. می دانست با چه طبقه ای از آدمها روبروست و تا چقدر می شود روی حرفها حساب باز کند. زیاد اهل رودربایستی نبود. رک حرف می زد و بدون تعارف مهربان بود، ولی با حساب و کتاب.

وقتی که پروین نشست مهناز ازش پرسید با یک قهوه داغ چطوری؟ پروین نگاهی بهش کرد و گفت، چایی ندارین؟ سرد و گرمش، و یا چندجوش خورده اش هم قبول است. مثل اینکه آب سردی روی سر مهناز ریخته باشند. یخ کرد. از خودش خجالت کشید. فهمیدکه بقول معروف خیلی خرده بورژوا تشریف داره، ولی خودش را از تک و تا نینداخت و گفت در راه است، و از غلوم پرسید چایی یا قهوه. غلوم با هیجان گفت یک قهوه داغ داغ. و هر دو خندیدند. پروین که نمی دانست چه خبر است به هردو نگاه می کرد. مهناز که در صدایش شیطنت موج می زد گفت غلوم همیشه می خواهد داغ داغ بخوره ولی هیچ موقع نمی خوره. مهناز مثل اینکه داشت یک داستانی را بازگو می کند، با خودش شروع کرد به حرف زدن:

چایی و قهوه که آمد، از پروین پرسیدم، تازه رسیدی؟

آره.

چه جوری از مرز کردستان؟

پروین با خنده گفت از چند مرز. باید خیلی مرزها را رد می کردم، از خیلی راه ها می گذشتم تا به اینجا که هستم می رسیدم.

نفهمیدم که دارد کنایه می زنه یا به راستی منظورش خیلی از مرزها و سرزمین ها است.
از ایران برام بگو. از خودت.

پروین با لبخند گفت حرف زیادی برای زدن نیست.

بالاخره همانی که هست؟!

پروین نگاهی به مهناز کرد و گفت، راستش فرار کردم چون مامان نمی خواست بابک به همان سرنوشت دایی مان دچار شود.

پرسیدم، مگه چی شده؟

غلوم وسط حرفم پرید و گفت بابا ولش کن. تازه از راه رسیده. چقدر سین جیم کردی.

پروین درحالی که قند را می گذاشت در دهانش گفت نه اشکالی نداره، حرفها امنیتی که نیستن. هرچی که هست خبرها و حرفهای سوخته است. مثل اینکه صدها سال پیش اتفاق افتاده باشد. بعد مثل اینکه با خودش حرف می زند، گفت، مثل اینکه هیچ چی فرق نکرده، و همین الان داره اتفاق می افته.

پس از اینکه یک قلپ از چایی را خورد مثل اینکه می خواهد دورخیز کند، به دور دست خیره شد و گفت.  هر چی می دونم را مامان برامون تعریف کرده. یک شب که همه دور هم جمع شده بودیم، نمی دونم سر چی شد که خاطره دایی را تعریف کرد. مامان می گفت همه چیز زندگی دائیتون درس دادن به  بچه ها بود. می خواست از صمد بهرنگی تقلید کند؛ نمی دانست که همین بچه ها کار دستش می دن.

سیاوش تازه دبیرستان را تمام کرده بود. خیلی وقت قبل از بهمن 57.  آنروزها، اگر وارد دانشگاه نمی شدی، یا باید می رفتی به سپاه دانش و از این حرفها، و یا گروهبان وظیفه می شدی. سیاوش خیلی تلاش کرد که وظیفه نشه. آنروز ها، به مرز ایران و عراق – حدودهای سرپل زهاب و قصر شیرین می رفتند، و یا خیلی از وظیفه ها را می فرستادن تا با ظفار درگیر شوند. یک قرارداد نانوشته بین شاه و سلطان عمان بود تا جلوی رشد کمونیست ها در منطقه گرفته شود. شاه هم جوونای ایران را برای پشتیبانی از سلطان به عمان می فرستاد. سیاوش خیلی خوشحال شده بود وقتی اسمش برای سپاه دانش درآمد و افتاد به یکی از دهات خراسان. هرموقع برای تعطیلی و یا عید می آمد خوونه، یک عالمه حرف برای زدن داشت. از مردم ده حرف می زد. از اینکه چقدر به او لطف داشتند و چقدر از ارباب و صاحب زمین ها شکایت می کردن. دائیتون سیاوش مخصوصا از حسن، پسر جوانی که ام.اس داشت و روی یک صندلی چرخدار می نشست و برای بچه ها قصه می گفت، خیلی تعریف می کرد. حسن هر پنج شنبه شب یکبار دوره قران می گذاشت، و از بچه ها می خواست که چند خطی از قرآن و معنی آن را بلند بلند بخوانند. بعد برای همه شیرینی و چایی پخش می کرد، و همان چند خط قرآن را تفسیر می کرد و یا چند خط شعر برایشان می خواند. صدای جالبی داشت. از آنجایی که نیم صورتش تقریبا فلج شده بود، نمی توانست تمام واژه ها را درست ادا کند، اما با تمام این وجود هم بچه ها می فهمیدن او چی می گه، و همه از این نشست هفتگی لذت می بردن. حسن گاهی از اوقات مثل اینکه عمدا از دستش در برود و مسائل امنیتی را فراموش کرده باشد، از علی شریعتی و مهندس بازرگان هم چند دقیقه ای می گفت. خیلی به فاطمه فاطمه است علی شریعتی علاقه داشت. هیچ موقع نمی گفت، وسط این ده و بر بیابان، از کجا سخنرانی های شریعتی به دستش می رسید، و یا اشعار شاملو و چند تای دیگه. سیاوش یکبار ازش این سوال رو کرده بود، ولی حسن با شیطنت گفته بود از ما بهترون. سیاوش می گفت، من رفته بودم به ده که مثلا صمد بهرنگی بشم، نگو که خود صمد خیلی وقته اونجا خونه کرده.

حسن به سیاوش می گفت، اول باید فهمید، بعد باید عمل کرد. به چه درد می خوره اگر روزی ده بار خم و راست بشی و نفهمی چی می گی؟ سیاوش هم با شیطنت می گفت، اگه بفهمی که اصلا دنبال این حرفها نمی ری و حتی یکبارم خم و راست نمی شی.اصلا اون پیغمبرتون،  خودش یک پا سرمایه دار زمان خودش بوده. قرآن برای طبقه مرفه نوشته شده و اگر هم حرفی برای مستضعفین است، فقط برای ساکت کردنشان است. حسن زیاد به پر و پای سیاوش نمی پیچید. فقط لبخند می زد و می گفت بالاخره نوبت تو هم می شود. سیاوش هر پنج شنبه عصر به این نشست ها می رفت تا بچه ها را بهتر بشناسد و ببیند چقدر بلدند بخوانند و به درس توجه می کنند.

یکی از این شب ها، حسن با شیطنت به بچه ها گفت، بچه ها فکر می کنین آقا معلم بلده قرآن بخونه؟ همه به سیاوش زل زدند. چطوره با یک سوره کوچک مثلا بقره شروع کنه؟ همه بچه ها زدن زیر خنده. سیاوش زیر لبی به حسن گفت خدمتت می رسم و یک جزوه دستش گرفت و شروع کرد به خواندن. قل اعوذ برب الفلق، من شرا ما خلق، و.... حسن وسط خواندنش پرید و گفت نه اینکه قبول نیست. این را که بچه ها هم بلدند. مگه نه بچه ها؟ همه با خنده گفتند معلومه، تازه بهتر هم می خونیم! حسن گفت، باید بتوانی آن را تلاوت کنی. بلند تلاوت کنی. درست تلفظ کنی. و مثل اینکه با یکی از بچه ها طرف باشد، گفت اگه کردی اونوقت می تونی یک شیرینی بخوری. بچه ها همه زدن زیر خنده، ولی توی صدای حسن شوخی نبود. مثل اینکه داشت به سیاوش می گفت اقراء، بخوان. بخوان تا راه را پیدا کنی.

سیاوش، در حالیکه عرق تمام صورتش را خیس کرده بود، شروع کرد به تلاوت، آنطور که روضه خوان ها می خوانند. حسن هیچی نگفت. صبر کرد تا سیاوش تمام کند، و بعد گفت، خوب بچه ها، مثل اینکه آقا معلم امشب شیرینی نمی خوره، ولی شما بخورین.

سیاوش وقتی این را تعریف می کرد، با اینکه سرخ شده بود، می خندید. می گفت، بهترین درسی بود که در زندگیم گرفتم. باید خواند، باید فهمید، باید بهتر از شاگردت باشی. این روزها همه حرف می زنن، همه راه نشان می دن، اما وقتی به عمل می رسه یا بلد نیستن و یا جرأت ندارن. و ادامه می داد، نمی دونین تو ده چه خبر است. زمستون که می شه، همه یخ می زنن. غذا فقط به اندازه خوردن و نمردن هست. یک اتاق و یک خانواده. از اول بهار تا اول زمستون جون می کنن تا بتونن زمستون را با یک لقمه نون بگذرونن. آخ که نمی دوونین تو ده چه می گذره.

سیاوش همانطور که به مادر نگاه می کرد، گفت، یک روز حسن مرا صدا کرد و گفت که ساواک برادرش را گرفته. ازش پرسیدم مگه چکار کرده؟ دور و برش را نگاه کرد و گفت با یک چکش به یک پاسبان حمله کرده و اسلحه اش را با خودش برده. پاسبان که به شدت مجروح شده بوده، نمی میره و می تونه برادرم را شناسایی کنه. فکر کنم براش اعدام بریدن.

چند روز بعد از این خبر، بچه های ده گریه کنان به اتاق سیاوش می ریزن و خبر می دن که دیشب ساواکی ها به خونه حسن حمله کردن و حسن را زیر دست و پا له می کنن. مثل اینکه دنبال کتاب و مدرک و اینطور چیزا بودن. بچه ها هق هق کنان می گفتن حسن مُرده و دیگه پنج شنبه ها نمی آد.

سیاوش این را با بغضی فروخورده می گفت، می خواست گریه اش را غورت بده و ضعف نشون نده. مادرم گفت چرا جلوی گریه ات را می گیری. رفیقت مرده، چرا نباید گریست. به راستی اگر برای رفیق نگرییم از انسانیت چه بویی برده ایم. سیاوش با چشمهای تر به مادر نگاه کرد و مثل اینکه می خواست بگه چه خوب که می فهمی.

سیاوش پس از مرگ حسن، جای او را پر کرده بود. کلاس تلاوت مثل همیشه پابرجا بود، ولی به آن کلاس شعر هم اضافه کرده بود. هر بچه ای که می توانست چند آیه را درست تلاوت کند و یک شعر از حفظ بخواند یک مداد یا خودکار جایزه می گرفت. شیرینی خوردن های هفته ای به ماهی یکبار تبدیل شده بود، ولی بجای شیرینی، شام را با هم نان و پنیر می خوردند.

یک روز یکی از بچه ها شعری خواند که سیاوش را منقلب کرد. از پسرک پرسید از کجا آوردیش، پسر بچه گفت حسن آقا به من داده بود و گفته بود که هرموقع آقا معلم تونست درست تلاوت کند این را برایش بخوان. هفته پیش شما خیلی خوب خوندین.

سیاوش شعر را زیر لب زمزمه کرد، مثل اینکه می خواست کلمه ها را با روح و پوستش حس کند.

معلم پای تخته داد میزد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود
ولی آخر کلاسیها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وآن یکی در گوشه‌ای دیگر «جوانان» را ورق می زد.
برای اینکه بیخود های‌و هو می کرد و با آن شور بی‌پایان 
تساویهای جبری را نشان می‌داد
با خطی خوانا بروی تخته‌ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت : یک با یک برابر است
از میان جمع شاگردان یکی‌برخاست
همیشه یک نفر باید بپاخیزد...
به آرامی سخن سر داد:
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
نگاه بچه‌ها ناگه به یک سو خیره گشت و 
معلم مات بر جا ماند
و او پرسید: اگر یک فرد انسان، واحد یک بود
آیا یک با یک برابر بود؟
سکوت مدهوشی بود و سوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت:
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه
قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه صورت نقره گون، چون قرص مه می‌داشت بالا بود
وآن سیه چرده که می نالید پایین بود؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می‌پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفتخواران از کجا آماده می‌گردید؟
یا چه‌کس دیوار چین‌ها را بنا می‌کرد؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می‌گشت؟
یا که زیر ضربه شلاق له می‌گشت؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه‌کس آزادگان را در قفس می‌کرد؟
معلم ناله‌آسا گفت:
بچه‌ها در جزوه‌های خویش بنویسید:
یک با یک برابر نیست.......

خسرو گلسرخی

 

پروین مکثی کرد و گفت، مامان می گفت، پس از قتل حسن، سیاوش دیگه سیاوش همیشگی نبود. آرام و قرار نداشت. مثل پرنده ای شده بود که می خواست پرواز کنه، ولی همه پنجره ها به روش بسته بودن. حال سیاوش را هیچکس به خوبی مادرم نمی فهمید. ته نگاه مادر، غمی نهفته بود، مثل اینکه می دانست، سیاوش رفتنی است. و درست هم فهمیده بود. سیاوش رفت و دیگه هم به ده باز نگشت. چند وقت بعد، چندتا دژبان آمدند درخانه و از او سراغ گرفتند. مادرم می دانست که سیاوش رفته که رفته باشه ولی به دژبان ها گفت که به ده بروند، حتما آنجاست. یکی دوبار پس از آن روز سیاوش دیر وقت سری می زد و مادرم یواشکی چند تومنی به او می داد، ولی هرچه بیشتر می گذشت، فاصله بین این دیدار ها  بیشتر می شد. یک شب، نزدیکهای ساعت ده بود که در خانه را محکم زدند. مادر همینطور که بلند می شد مثل اینکه پشت سر مسافری دعا بخواند گفت فالله خير حافظا وهو أرحم الراحمين. یکی از همسایه ها بود. با صورتی پریشون در حالی که چادرش تا نصفه شانه هاش افتاده بود، گفت، محل سیاوش را محاصره کردن. بچه ها هرکاری کردن نتونستن به موقع خبرش کنن. مثل اینکه یکی از پسر بچه ها برای خود شیرینی جاش رو به پلیس گفته. مادرم، دست روی زانوش گذاشت و دم در خانه نشست، و زمزمه کرد، انا لله و انا الیه راجعون. صدای اولین گلوله پشت مادر را لرزاند ولی همانجا نشست. صدا بیشتر و بیشتر می شد. مثل اینکه چهارشنبه سوری است، و قرار است روز شادی باشه. مثل اینکه ترقه بازیست. گویی سیاوش داشت می خوند زردی من از تو، سرخی تو از من و هی سرخ تر و سرخ تر می شد. همسایه ها تو کوچه ریخته بودند و همه به مادر نگاه می کردن، ولی او هنوز همانجا نشسته بود و زیر لب فاتحه می خواند. صدای تیراندازی یواش یواش کم شد تا همه جا را کاملا سکوت گرفت. مادر، دست هایش را به زانوش تکیه داد و بلند شد و ایستاد. نگاهی به همسایه که نمی دانستند چی بگویند کرد و سرش را به آرامی و برای تسکین خاطر همه تکان داد، گویی که می خواست بگوید فردا روشن است.

پروین که اشک تو چشماش حلقه زده بود، ادامه داد، ولی مادر نمی دونست که فردا، خیلی تاریکتر از امروز و دیروز است. نمی دونست که سیاوش رفت اما نتوانست یک را با یک برابر کند. مادر نمی دونست که پس از سیاوش، خیلی سیاوش های دیگر هم می آیند و می روند ولی یک با یک برابر نمی شه.

غلوم، در حالیکه اشکش را پاک می کرد، گفت اه، باز این قهوه لعنتی سرد شد. مُردیم و یک قهوه داغ داغ نخوردیم. پروین در حالیکه بغض کرده بود، با صدای بلند خندید و گفت شاید موقع آن رسیده که باید چایی بخوری.

صدای پروین به آرامی محو شد. گُل های روی کاغذ دیواری اتاق مسافرخانه مثل مهناز بی روح بودند. مثل اینکه آنها هم مثل مهناز به زور اینجا آمده بودند. یک نفری، بدون اینکه گُلها بخواهند آنها را روی کاغذ چسبانده بودند. مهناز هنوز سرش را روی زانوش تکیه داده بود و به آن روز لعنتی فکر می کرد، و دائما با خودش می گفت چرا همانروز اول که محمد را دید، دست رد به سینه اش نزدم.

علی ناظر

بخشی از مجموعه قصه های زن جادو - 2018©

منبع: سايت ديدگاه

@ كپي رايت: اين مطلب ويژه سايت ديدگاه تهيه شده است. بازتكثير آن تنها با قيد منبع مجاز است.




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
علی ناظر:



در پیوند با این مطلب نظری ثبت نشده است.

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.