شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

جمعه ۲۷ مهر ۱۳۹۷ - ۱۹ اکتبر ۲۰۱۸



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

قصه آشپزباشی
زن جادو – چرک نویس اول

علی ناظر

با آرزوی بهترین ها برای آنها که دوستتان دارند و دوستشان دارید. بهاران خجسته باد.

 علی ناظر
28 اسفند 1396
19 مارس 2018
--------------

 غلوم خسته کلید را روی میز انداخت. چند روزی بود که نه درست غذا خورده بود و نه چشم راحتی روی هم گذاشته بود. با بی حوصلگی تلویزیون را روشن کرد. گوینده یکی از تلویزیون های فارسی زبان داشت خلاصه خبرها را  می خواند. 

«...سخنانی به نقل از رهبر جمهوری اسلامی درباره تحریک "دشمنان" به رکود و لنگی در کارخانجات منتشر شده است. انتشار این سخنان در پی اعتراضات چند هفته اخیر کارگران به عدم توجه به حقوق‌شان در برخی از شهرهای ایران صورت گرفته است.....»

غلوم با بی حوصلگی کانال را عوض کرد. کانال فارسی زبان دیگر از به آتش کشانده شدن ماشین شهردار توسط کارگری معترض خبر می داد. « صبح امروز چهارشنبه یکی از کارگران سابق شهرداری با بطری بنزین به سمت ماشین شهردار حمله ور شد و پس از پاشیدن بنزین، خودرو و شهردار را به آتش کشید. بر همین اساس شهردار که به بیمارستان منتقل شده، دچار 35 درصد سوختگی شده است.»

غلوم همینطور که تلویزیون را خاموش می کرد و رادیو را روی ایستگاه موسیقی تنظیم می کرد زیر لب گفت، فاتحه ات خوانده است، آقا پرولتاریا. یک پدری ازت دربیارن که تو تاریخا بنویسن. بعد یک دانه موز از روی میز برداشت و پوست کند و به تلنباری از کاغذ که محمد به او داده بود نگاه کرد. با بی علاقگی تعدادی از ورق های کاغذ را برداشت و روی مبل ولو شد. جای خالی مهناز را بخوبی حس می کرد. دلش برای قهوه های مهناز تنگ شده بود. با بی حوصلگی به موز گاز زد و کاغذ ها را بدون هیچ هدفی ورق زد. چشمش افتاد به تیتر بالای یکی از صفحه ها، آشپزباشی.

 قصه «آشپزباشی»

هوا رو به سياهي و تاريکي مي رفت، خورشيد آخرين نفسش را مي کشيد و سعي مي کرد سرش را بالاتر از افق نگاه دارد، اما مي دانست که تلاشش بيهوده است، ولي باز هم تلاش مي کرد، گويي که وظيفه اي مهمتر از طلوع و غروب بر دوشش گذاشته اند، و بايد پيامي را به زمين و زمينيان برساند. اما زمان آن رسیده بود که خورشید برود و تاریک اندیشان جولان دهند.
صدايي که پيش از اين باد به همراه آورده بود هر لحظه نزديک تر مي شد. ترس شب و ظلمت با وهمي که صدا به همراه داشت آميخته شده و رنگ از چهره ي سه مرد دزديده بود.
پيرمرد با صورتي پر از چين و شکن  رو به دو مرد جوان تر کرد و گفت «دارند مي آيند». بعد بي اختيار به دورترها نگاه کرد ولي نگاهش را فورا دزديد و به زمين نگاه کرد. «هفته ي پيش اينجا آمده بودند. الان چند سالي است که هر چند وقت يکبار مي آيند اينجا».
بعد مثل اينکه با خودش صحبت کند با صدايي گرفته ولي مصمم گفت «بايد يک کاري بکنيم. بايد يک کاري بکنم». بعد ساکت شد. به طرف صدا که هر لحظه نزديکتر مي شد نگاهش را خيره کرد و منتظر ماند.
«چکار مي توانيم بکنيم؟» ارمايل که جوان تر از بقيه بود با درماندگي از کاوه پرسيد.
کاوه در حالیکه مشت هایش را گره کرده بود گفت «مي توانيم بگوييم نه! مي توانيم نگذاريم پسرانمان را ببرند. مي توانيم جلويشان به ايستيم».
کرمايل در حال بلند شدن گفت، «آرامتر حرف بزنيد، صدايتان را باد به همراه خواهد برد». بعد به ارمايل اشاره اي کرد و گفت «به هر حال بهتر است وقتي آنها مي رسند ما اينجا نباشيم».
ارمايل و کرمايل در سياه روشنايي غيب شان زد. کاوه با نگاه رفتن آنها را بدرقه مي کرد و با خودش فکر مي کرد که چه راحت در سايه روشنايي ها مي شود غيب شد. ولي صدا ها مهلت اش ندادند. صداي پا، همراه با هم زمين را مي کوبيدند و نزديک مي شدند، گويي روي سينه ي کاوه راه مي رفتند، مثل اينکه روي سينه ي او تمام سنگيني کوه البرز را به ارمغان مي آوردند.
صداها به ناگاه قطع شدند. پشت سرش، سايه اي به حرکت درآمد تا رسيد بالاي سرش، چه ترسناکند اين سايه ها. با خودش فکر کرد «اين هراس و ترسیدن کي تمام مي شود؟» با غضب به طرف سايه برگشت و به چشمهايش خيره شد. خونبار بودند.
مردی با جثه ای چون هیولا و صدایی بس کریه تر بدون اينکه مهلت بدهد از کاوه پرسيد «کجاست؟»
- «کي؟ از جان من چي مي خواهيد؟»
- «پسرت! کجاست»؟
- «چندتا بگيريد و ببريد بس تان مي شود؟»
مرد پاسخ کاوه را نداد. براي لحظه اي به دورها نگاه کرد، مثل اينکه مي خواست چيزي را بخاطرش بياورد، مثل اينکه در حال محاسبه يک سوال سخت باشد. به کاوه خیره شد و گفت «تو هنوز 5 تا پسر ديگر داري. خيلي ها آخرين شان را هم داده اند و اينقدر مثل تو ضجه نمي زنند. حالا حالا ها باید بدهی!» بعد چماقش را که از سر کفتار درست شده بود بلند کرد و محکم به سينه ي کاوه فرود آورد.
درد تمام تن کاوه را گرفت. ولي اين درد کجا و دیدن مرگ پسرانش يکي بعد از ديگري کجا! هفته ي پيش هرمز را برده بودند. هنوز صداي هرمز توي گوشش طنين مي انداخت
- «بابا کاوه بقيه را بردار و برو. اينجا نمان. باز هم مي آيند. برو آن طرف رودخانه. آنطرف رودخانه، آنطرف رودخانه...» و بعد يک تک صداي خفه بلند شد و ديگر هيچ. صداي هرمز قطع شد. سکوت براي لحظه اي تمام کوه و دشت را فرا گرفت. نه ناله اي، نه اعتراضي، هيچ چيز؛ بجز صداي خش و خش. خش... خش... مثل اينکه يک چيزي داشت رو زمين خودش را مي کشيد، یابخواهی چيزي را با يک چاقوي کُند ببُري. خش... خش... صداي پاها دور شدند، باد صدا ها را با خودش برد.
حالا دوباره يکي از پسر هايش را مي خواهند. کاوه در حالیکه از درد بخودش می پیجید گفت «نمي دانم کجارفته اند!»
ضربه چماق سخت تر و پر درد تر روي شانه اش فرود آمد. درد تمام تنش را در هم پيچيد. آخر چطور مي تواند جاي پسرانش را بگويد؟ نه! باید وقت بکُشد تا ارمایل و کرمایل دور شوند.
- «نزنيد. نمي دانم کجا رفته اند. هفته ي پيش رفتند. رفتند تو کوه ها... آنطرف درياچه... آنطرف رودخانه... نزنید، نزنید... يادم آمد. همه با هم رفتند آنطرف رودخانه. ديگر اينجا نيستند...»
ضربه ها مهلتش نمي دادند. با تمام وجود خودش را سرپا نگاه داشته بود. نمي خواست بيفتد. موهاي سفيدش با رنگ خون سرخ فام شده بودند. ديگر رمق ايستادن نداشت. به زانو درآمد. نه! و براي آخرين بار ناله ای کرد و گفت آنطرف رودخانه.
سر کاوه با آخرين ضربه ي سر کفتار به پايين افتاد.
مرد در حالیکه خون کاوه از دهان جمجمه کفتار می چکید، داد زد

- «تمام دشت و کوه را بگرديد. بايد اينجا مخفي شده باشند. رودخانه خيلي دور است. حتما همين دور و برها قايم شده اند.»
چماق به دست ها ديوانه وار به هر طرف مي دويدند...

در سايه روشني کوه و در پناه چند درخت، ارمايل و کرمايل نظاره گر مرگ تدريجي کاوه بودند، و به آخرين حرفهاي کاوه مي انديشيدند...«بايد کاري کرد». اما چه کار؟ به ناگاه کرمايل فرياد زد، «من مي دانم کجا رفته اند». ارمايل رنگ از چهره اش پريد. «چکار مي کني؟ ساکت باش، صدایت را می شنوند»
کرمایل رو به ارمایل کرده و گفت - «اگر نمي خواهي با من بماني فرار کن. من راهم را پيدا کردم.»
- «راه ات؟ چه راهي؟ به کجا؟ راه براي چکاري؟»
کرمايل صدايش را بلندتر کرد « از اين طرف. مي دانم پسرهای کاوه کجا قايم شده اند»
ارمايل گيج و منگ بر سرجايش ميخکوب شده بود. مثل اينکه پاهايش را با قل و زنجير بسته باشند. مثل اينکه قدرت فکر کردن را از او گرفته باشند. نمي توانست تصميم بگيرد. بماند يا برود... چطور مي توانست برادرش، رفيق تمام عمرش را تنها بگذارد و برود؟ فرار کند؟ به کجا؟ بايستد؟ براي چه؟
ديگر دير شده بود. کرمايل هر لحظه بلندتر فرياد مي کشيد. ته صدایش درد موج می زد. مثل اینکه چماق ها بر تن و سر کرمایل هم فرود آمده باشند. مثل اینکه چماقدار ها او را هم شکنجه کرده بودند، و کرمایل دیگر نتوانسته درد را تحمل کند و دارد اعتراف می کند. هر لحظه صدايش اوج جديدي به خود مي گرفت. لحن صدايش هر لحظه خشمگين تر مي شد، ترسناک تر مي شد. گویی کرمایل هم جمجمه به دست شده و به قبيله ضحاکیان پیوسته است. ارمایل بخودش می پیچید و با خودش حرف می زد «اي واي...بردارم، رفيقم... او را چه شد؟»

اما دیگر دیر شده بود. چماقدار ها گردشان جمع شده بودند. در تاریکی هم می شد سرخی خون در چشمهايشان را دید. ارمایل با وحشت به کرمايل نگاه کرد. واي چه مي بينم؟ چشم هاي کرمايل هم را خون گرفته و چهره ي وحشتناکي پیدا کرده است.
مرد از کرمایل پرسید  «تو کي هستي؟»
- «من کرمايل ام. آشپز باشي. اينهم برادرم ارمايل است.»
- «از کجا آمدي؟ اينجا چکار مي کني؟»
- «از آنطرف رودخانه. دنبال کار مي گرديم.»
چماق دار به چشمهاي کرمايل خيره شد. يک کاسه خون شده بودند. درست مثل چشمهاي خودش. از ارمايل پرسيد «تو بودي ما را صدا کردي؟»
کرمایل با عجله پاسخ داد - «نه! من بودم. اين لال است. حرف نمي تواند بزند. آشپز خوبي است، ولي حرف نمي زند. آنهايي که دنبالشان مي گردي، پسرهای کاوه را می گویم، پشت آن تپه قايم شده اند، توي يک غار. اگر بخواهي مي توانم بروم و بيارم شان اينجا؟ آنوقت به من کار مي دهيد؟ دنبال کار هستم! خیلی وقت است هیچی نخورده ایم. پولمان هم تمام شده...»
بدون اينکه منتظر پاسخ باشد دست ارمايل را گرفت و گفت «تا شما خستگي در مي کنيد، من مي روم و مي آورمشان، و شروع کرد به طرف تپه دويدن. مثل اينکه عجله داشته باشد که هر چه زودتر به پسرهاي کاوه برسد.»
ارمايل عرق ريزان دستش را از دست کرمايل بيرون کشيد. با دو دست صورتش را پوشاند. نمي خواست کسي را ببيند... چه کابوسي؟ و با صدایی که نفرت از آن می بارید فریاد زد «کرمايل؟
بي شرم...چه کار کردي؟ چطور توانستي؟» گريه مهلتش نمي داد. باور نمي کرد.
ارمايل همه ي عمرش کرمايل را مثل بت ستايش مي کرد. کرمايل بار ها در کنار کاوه با چماقدار ها جنگيده بود. پسرهاي کاوه او را «عمو جان» صدا مي کردند. فرياد زد «واي چه کار کردي، کرمايل؟»
کرمايل ارمايل را محکم در آغوش گرفت. صورتش از اشک خيس شده بود. همراه ارمايل هق هق مي کرد. با دست موهاي ارمايل را نوازش مي داد و سعي داشت ارمایل را آرام کند. زمزمه مي کرد. نامفهوم زمزمه مي کرد. ارمايل نمي فهميد کرمایل چه مي گويد. يعني درست مي شنيد؟ با دست محکم به سينه ي کرمايل زد. فرياد زد « چه مي گويي؟»
کرمایل در حالیکه چشمهایش را پاک می کرد گفت

- «مگر نديدي کاوه چه کشيد؟ مگر نديدي که چطور با چماق بر سرش مي زدند؟ چه کسي به دادش رسيد؟ چندتا از پسرانش را برده اند اما هيچ کس صدايش در نيامده است.»
ارمایل با ناباوری فریاد زد، «آنهايي را هم که نبرده اند تو مي خواهي لو بدهي؟ پسران کاوه را؟»
از دور صداي پايي به گوش رسيد. هر دو ساکت شدند، تمام بدن ارمايل مي لرزيد، نمي خواست خودش را در کنار کرمايل ببيند. از او بدش مي آمد.
- «کي آنجاست؟» فرزاد کوچکترين پسر کاوه بود که به آنها نزديک مي شد. لحظه اي بعد وقتي صورت ارمايل و کرمايل را ديد با خوشحالي فرياد زد «عموجان» و هر دو را در آغوش گرفت. فکر مي کردم چماقدار ها هستند. همه توي غار مخفي شده اند. بياييد برويم آنجا، همينطوري نمي توانيد پيدايش کنيد. بابا کاوه غار را با چندتا درخت و بوته از ديد ها پوشانده است. ارمايل مي خواست فرياد بزند «هيچ چي نگو! بس است. کرمايل لوتان داده، مخفيگاه تان را لو نده» ولي صدايش در نمي آمد. هنوز باورش نمي شد.
کرمایل اما با صدایی آرام گفت - «فرازد جان زود برويم تو غار من کارتان دارم.»
فرزاد همينطور که دست هردوتا را در دستهايش مي فشرد به راه افتاد. چيزي نگذشت که به پشت تپه رسيده بودند، ولي اثري از غار نبود، دشتي به روي آنها باز مي شد پر از بوته و درختچه.
فرزاد مثل اینکه گنجی را پیدا کرده باشد با غرور گفت - «اينجاست. گفتم نمي توانيد پيدايش کنيد. بابا کاوه خيلي زحمت کشيده بود تا اينجا را درست کرد.»
بوته ها را به کناري زد و چند تا درختچه را که به صورت مصنوعي توي خاک کاشته بودند از زمين در آورد. از پشت تلي از خاک و خاشاک  چهره ي پسران کاوه يکي پس از ديگري نمايان شد. هر کدام با ديدن ارمايل و کرمايل لبخند زنان آنها را به آغوش مي کشيدند. «چه خوب شد که شما ها آمديد، بابا کاوه چکار مي کند؟ او کي مي آيد؟»
ارمايل اما دیگر طاقت نياورد، با خشم و بغض و هق هق فرياد زد، «بس است! اين جاني، اين خائن همه تان را لو داده، چماقدار ها تو راهند، فرار کنيد»
فضاي تاريک غار در سکوتي هراس بار فرو رفت. همه به چشمهاي کرمايل نگاه کردند. سرخ مثل آتش، مثل خون برادرشان هرمز، مثل افق در غروب. فرزاد با صدايي لرزان به کرمايل نگاه کرد و گفت «راست است عمو جان؟»
ارمايل با خشمي دو چندان لبخندي تلخ زد و تکرار کرد «عمو جان». «عموجان بي وجدان». «عموجان خائن».
کرمايل با صدايي که گويي مال خودش نباشد فرياد زد «بس است ارمايل» و بعد رو به پسران کاوه کرد و گفت
«چماقدار ها به هر حال شما را پيدا مي کردند. مگر هرمز را از مخفيگاهي که کاوه زير درياچه ساخته بود پيدا نکردند؟ مگر برادر هاي قبلي شما را من لو دادم؟ مگر آنها را کاوه پنهان نکرده بود؟ چماقدار ها همه را پيدا مي کنند! امروز نه، فردا. راه فرار نمانده، بايد چاره اي انديشيد. بايد بجاي مخفي شدن که عاقبت لو مي رود راه بهتري پيدا کرد. بايد يک راه هميشگي پيدا کرد» بعد بي آنکه منتظر عکس العملي باشد، رو کرد به کارن، بزرگترين پسر کاوه و گفت «آنها هر هفته دو نفر جوان لازم دارند».
- «آنها از مغز جوانان تغذيه مي کنند. من اگر بتوانم خودم را بعنوان آشپز آنها جا بزنم مي توانم هر دفعه یک مغز گوسفند را بجاي مغز يکي از جوان ها به خوردشان بدهم. هر هفته مي توانم يک جوان را از مرگ حتمي نجات بدهم.»
کارن با صداي خفه اي گفت «اگر فهميدند چي؟»
کرمايل شانه هايش را بالا انداخت و گفت «من هم مي روم پهلوي بقيه جوانهايي که تا حالا چماق دار ها مغزشان را خورده اند. ولي اگر بتوانم نقشه ام را عملي کنم، سالي 52 تا جوان را نجات داده ام. بيش از 1000 سال است که جوان ها را بي مغز کرده اند، اگر زودتر شروع کرده بودم تا حالا مي توانستم 52000 جوان را نجات بدهم. يک لشگر جوان. با این لشگر می توانستیم تمام ضحاکیان را از بیخ و بن بکنیم و نابود کنیم. امروز از ایرانزمین هیچ چیز نمانده بجز چند جوانی که یا به آنسوی آب ها رفته اند، و یا اینکه مغزشان خوراک اژدهای ضحاکیان شده است. بجنبیم، همین چند نفر باقیمانده را هم می برند و می کشند و از ایران چیزی نمی ماند بجز ضحاکیان».

باد صداي پاي چماقدار ها را با خودش به همراه می آورد. کرمایل در حالیکه صدایش رنگ و بوی دیگری پیدا کرده بود گفت «دارند نزديک مي شوند. گفتم هر جا باشيد پيدايتان مي کنند. من لو بدهم يا نه. حالا کدامتان مي خواهيد با من بياييد؟ خودتان انتخاب کنيد».
صدايي از پشت سر کرمايل گفت «نه! تا اينجا که فکرش را کرده اي، بقيه راه را هم خودت برو. خودت انتخاب کن! مغز کدام يک از اين پسر ها را مي خواهي هديه کني؟»
همه به سوي صدا برگشتند. کاوه با صورتي خون آلود و تني رنجور به کرمايل خيره شده بود.

علی ناظر – زن جادو - ©

منبع: سايت ديدگاه

@ كپي رايت: اين مطلب ويژه سايت ديدگاه تهيه شده است. بازتكثير آن تنها با قيد منبع مجاز است.




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
علی ناظر:



در پیوند با این مطلب نظری ثبت نشده است.

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.