شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

شنبه ۲ تير ۱۳۹۷ - ۲۳ ژوئن ۲۰۱۸



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

قصه سوم – پیشتازان
زن جادو - چرک نویس اول

علی ناظر

غلوم هرچه به آخر داستان آشپزباشی نزدیکتر می شد احساس بدتری پیدا می کرد. مثل اینکه یک دستی از توی داستان بیرون آمده و محکم گلوی غلوم را گرفته و تلاش می کند غلوم را به به قعر داستان بکشد. غلوم هم مثل آدمی که در حال غرق شدن است داشت دست و پا می زد و تقلا می کرد تا خودش را رها کرده و از سُر خوردن به ورطه داستان خلاص شود.

وقتی به پایان آشپزباشی رسید، احساس کرد عرق سردی روی پیشانی اش نشسته. با خودش زمزمه کرد که این مرتیکه فقط به دنبال مهناز نیست. او می خواهد همه را با خودش به قعر بکشد. داره از تسلیم حرف می زنه. حرفهاش بوی سیاسی می ده. می خواد خواننده را در برابر یک انتخاب قرار بده. خیانت؛ و یا جنایت. از کرمایل یک قهرمان ساخته؛ یک قهرمان با یک فلسفه انساندوستانه؛ کسی که حاضر است آدم بکُشد تا آدم نجات دهد. حاضر است شکنجه کند تا از شکنجه شدن پیشگیری کند. کرمایل در نقش یک ناجی ظاهر می شود تا لشگر 52000 نفره از جوانان رها شده از چنگال ظلم و ستم را پایه ریزی کند. کرمایل برای نجات قربانی با قربانی کننده همسو می شود. ضحاکی می شود. او که روزگاری همسنگر کاوه بوده، حال در برابر چماقداران احساس ناتوانی می کند، به تمام آنچه که باور داشته به ناگاه و در یک لحظه، پشت کرده، و خود چماقدار می شود. او که همیشه می گفت تمام ظلم و ستم ها بخاطر ضحاک زراندوز و زورمدار است، حال با زراندوزان بر سر یک سفره می نشیند. کرمایل نه تنها به آنچه باور داشته خیانت می کند، بلکه به تمام آنچه که دیگران باور دارند هم پوزخند می زند. کرمایل خود را شکست خورده و ضحاک را پیروز می بیند.  

غلوم هیچ موقع سیاسی نبود. نه اینکه هپو باشد و هِر را از بِر تشخیص ندهد، اما یک فعال سیاسی هم نبود و یا بقول خودش سرش تو آخور خودش بود و زندگی می کرد تا یکروزی نوبتش شده و دیگر بیدار نشود تا اینهمه درد و رنج را نبیند. 

پیش از بهمن 57 آمده بود خارج از کشور که درسی بخواند و برگردد ایران. پس از بهمن هم وقتی درسش تمام شد، می خواست برگردد، اما به اصرار پدر و مادرش ماند. از آنروز تا حالا، گویی قرن ها می گذرد. هیچموقع از ماندنش خوشحال نبود. همان اوائل می خواست برگردد، مخصوصا پس از حمله عراق به ایران و اشغال خرمشهر. خون خونش را می خورد. هیچموقع سیاسی و میهن پرست دو آتشه و از این حرفها نبود، اما وقتی خبر سقوط خرمشهر را شنید، چند روز پشت سرهم کُلّی زر زد. نمی دونست برای خودش گریه می کند یا برای مردم خرمشهر و یا سربازهایی که تو خرمشهر گیرکرده و می خواستند جلوی پیشروی لشگر عراق را بگیرند. همیشه می گفت که حال و روز مردم خاورمیانه گریه داره. این چه سرنوشت شومی است که گریبانگیر این مردم فلک زده شده؟ یک روز مصر، یک روز فلسطین، یک روز الجزیره.
پدر و مارش که مُردند بیشتر احساس می کرد کاشکی برگشته بود. اگر برمی گشت تازه می شد مثل بقیه مردم تو ایران. به خودش می گفت «اینهمه آدم اونجا چکار می کنند، او هم می شد یکی مثل بقیه. زن می گرفت و یک کاری پیدا می کرد. مثل بقیه گوش این و آن را می برید و از همه رشوه می گرفت تا روزگار را یک طوری بگذراند». از پدر و مادرش ارثی برایش باقی مانده بود. با آن می توانست یک کاسبی بهم بزند. یا برود توی یک شهرستان کوچک و خانه ای اجاره کند و همانجا بماند تا بمیرد و به خیر و شر کسی هم کاری نداشته باشد. اما بعد از پایان جنگ ایران و عراق و یا بقول خودشان پس از نوشیدن جام زهر، خبرهایی که از ایران می رسید و اینکه رژیم یکشبه چند هزار نفر را در داخل زندان ها اعدام کرده، و قرار است بیشتر هم اعدام کند، راستش کمی ترسید. با خودش گفت «برگردی که چی بشه. نه سر پیازی و نه تهش. اصلا پیاز نیستی. تا حالا یک جلسه و تظاهرات سیاسی نرفتی. حالا پاشی بری ایران و سین جیم بشی که تا حالا چه غلطی می کردی؟ سربازی رفتی یا نه؟ آمدی ارث بابا و ننه ات را بگیری و درّی؟» خلاصه اینکه از خر شیطون پیاده شد و از آنروز تا همین امروز توی این گور به گوری ماندگار شده است.
ولی حرفهای محمد در قصه آشپزباشی از گلوش پایین نمی رفت. غلوم یک آدم عادی بود، اما هیچ وقت هم به کسی نگفت ول للش بابا؛ به جلسه نرو، تو تظاهرات شرکت نکن. تنهایی، با خودش، خیلی اینطوری فکر کرده بود. ده بار به خودش گفته بود که «امروز شاه رفت فردا شیخ، تا روز بعدش یک شاه دیگه بیاد با یک اسم دیگه و با یک رسم دیگه. خر همون خره، فقط پالانش عوض می شه». همه اینها را با خودش فکر می کرد، اما به کسی نمی گفت تظاهرات نکنین. اعتصاب غذا نکنین. گشنگی بکشین که چی؟ اصلا به او چه مربوطه که بگه بکن یا نکن. ولی محمد رفته تو پوست کرمایل و رک و راست داره می گه نکن! اونهم پشت داستان کاوه قایم شده تا راحت تر حرفش را بزنه. مرتیکه پفیوز.
همینطور که به موزش گاز می زد، با صدای بلند از خودش پرسید «راستی ام ها، اگر کاوه بلند نمی شد، الان چی می شد؟ اگر ....» بعد بخودش جواب داد «کاوه بلند نمی شد حتما یکی دیگه می شد. مردم که نمی تونن تا آخر عمرشان حرف زور بشنون. مشکل سر این نیست که کی پا می شه و یا نمی شه، مشکل سر اینه که بعدش چی. حالا فرض بگیر که پاشدی و مثلا ضحاک را انداختی، خُب چی می خوای. اینجاست که کم می آری، که می بینی هیچ چی عوض نشده» و در حالیکه به خودش دلداری می داد که بالاخره درست می شه، با غیظ صفحه را ورق زد. بالای صفحه بعدی نوشته شده بود:

 

«میلاد»

کشواد با هیجان به سوی کاوه دوید و او را در آغوش کشید و با صدایی که مملو از شور و محبت بود گفت، بابابزرگ. کاوه با محبت دستی بر سر او کشید و با غیظ به کرمایل خیره شد.

کرمایل اما نگاه بر زمین نینداخت و با خونسردی گفت، «قبول! من انتخاب می کنم. همین کشواد با من بیاید». همه با اعتراض به او نگاه کردند. کاوه با خشم از او پرسید «می خواهی از جوانترین، از این بچه، که از همه بی خطر تر است شروع کنی؟ می خواهی نسل کشی کنی؟ قتل و کشتار ضحاک بس نیست؟ شرمت باد!» و کشواد را هرچه بیشتر به سینه خود فشرد. کشواد اما، کاوه را از خود دور کرده و گفت، «چه فرقی بین من و پدرم و یا عموهایم است؟ مگر ضحاک تاکنون چند نفر از عموهایم را به قتل نرسانده، مگر نقشه کرمایل بر این نیست که مغز همه ما را دیر و یا زود خوراک اژدها کند؟ چه فرقی دارد که امروز بروم یا فردا و یا چند ماه و سال دیگر، اگر قرار است که همه برویم!»

کارن، دستی بر پشت کشواد زده و گفت، «اگر ضحاک بتواند به این روند ادامه دهد، حق با کشواد است، اما می توان در برابر او ایستاد». ارمایل که تا به آن لحظه سکوت اختیار کرده بود، با اشتیاق پرسید، «اما چطور؟ به راستی چه باید کرد؟»

کارن در حالیکه کشواد را به آرامی از کرمایل دور می کرد، گفت «شنیده ام پسری از تبار شاهان، بنام فریدون در خطه ای به جمع آوری لشگری آزادیبخش مشغول است. گویی ضحاکیان پدر فریدون، آبتین را هم کشته و مغزش را خورده اند. یکنفر از ما باید به سوی او رفته و مطلعش کند که زمان برخاستن است، و ما آماده به یاری او هستیم». بعد با کمی مکث گفت، «فکر کنم، این فرد باید تندپا، چابک، زیرک و آماده به جنگ باشد، و در حد امکان توجه کسی را در مسیر راه به خود جلب نکند. بهترین فرد به نظر من، کشواد است. او هم از رزم آگاه است و می تواند از خود دفاع کند، و هم زیرک و نترس است. و مهمتر از همه، ما به او اعتماد داریم. باید کشواد را هرچه زودتر به سوی فریدون روانه کنیم. کشواد می شود پیک بین ما و فریدون». همه از زیرکی به موقع کارن خرسند شده بودند و با هیجان گفتند «چه انتخاب خوبی، مخصوصا که فریدون می تواند به کشواد درس های بیشتری برای مبارزه و رزم بیاموزد». کارن اما ادامه داد، «البته انتخاب با خود کشواد است. می تواند اینجا بماند تا نوبت مرگش فرارسد، و یا اینکه به ارتش فریدون پیوسته و آنها را برای نجات ما به اینجا راهنمایی کند». کشواد، به کاوه نگاه کرد و گفت «تو چه می گویی؟» اما کاوه رو به کرمایل کرد و از او پرسید، «تو چه می گویی؟» کرمایل که نمی خواست کشواد را به عنوان اولین قربانی به دربار ضحاک ببرد، گفت، «اگر همه با این نقشه موافقند، من مخالفتی ندارم، اما این کار یک شرط دارد».
«چه شرطی؟»، کاوه پرسید.
کرمایل پاسخ داد، «اینکه دو نفر از شما همراه من به آشپزخانه ضحاک بیاید. یکی از شما باید فدا شود، و یکی دیگر فرار کند. اگر خواست می تواند به فریدون بپیوندد.»

 صدای پای ضحاکیان هرچه نزدیکتر می شد. دو نفر باید با کرمایل می رفتند و یا اینکه همه با هم از مخفیگاه خارج شده و با ضحاکیان می جنگیدند. کاوه می دانست که نفراتشان کم است و بدون شک همه با هم کشته خواهند شد. قباد گویی این فکر را در چهره کاوه خوانده بود. گامی به پیش گذاشت و گفت، «من می روم». میلاد به او پیوست و گفت «منهم می روم. بگذار تا لشگر وحوش بر ما بتازند. از ما بگیرند و خون از ما بریزند. بگذار تا ما اولین فدایی نسلی شورشگر شویم. دور نخواهد بود روزی که لشگری از قباد و میلاد ها دودمان ظلم را برچینند و ضحاک را به اسارت نور درآورند و ایرانزمین، این سرزمین پاکان را از پلیدی بزدایند».

میلاد و قباد از غار خارج شده و به سرعت به سمت ضحاکیان شتافتند گویی پایکوبان به پیشباز نوروز می روند. کرمایل اما آنها را از رسیدن به ضحاکیان بازداشته و گفت «باید بر تن و دست شما زنجیر بیندازم تا باورم کنند» ارمایل با کراهت خود را به عقب کشاند و گفت «من بر دست پسران کاوه قل و زنجیر نمی اندازم. با تو می مانم اما در این کشتار دهشتناک یاریت نمی کنم.»

میلاد دو دست خود را به سوی کرمایل آورد و گفت «این دستان من، ببند.» کرمایل دو دست قباد و میلاد را به قل کشید، و گفت «برای آنکه مرا باور کنند باید بر سر و تن شما زخم وارد کرده و با جمجمه کفتار که به من داده اند بر سینه تان بکوبم». میلاد سینه ستبر کرد و گفت «بزن، که کار تو از ضرب و جرح خواهد گذشت. این آغاز کار است. می رسد لحظه ای که ضحاکیان دشنه به کف تو خواهند داد تا گلوی ما پاره کنی. دور نخواهد بود لحظه ای که باید بر جمجمه من آنقدر بکوبی که مغز از دهانم بیرون بریزد. این آغاز راهیست که پیش گرفته ای.» قباد با پرخاش به کرمایل گفت «میلاد را رها کن. از من شروع کن. بگذار میلاد به فریدون بپیوندد. او رزم و لشگرداری بهتر از من می داند. او بیشتر به کار فریدون می آید.»

ارمایل با صدایی که از بن استخوانش بلند می شد روی به کرمایل کرد و با ناله گفت «می بینی! این نسل فدا را، و تو می خواهی ذبح شان کنی. ننگت باد.» کرمایل اما چماق را بالا برد و بر سر قباد کوبید. نه ناله ای و یا شیونی، تنها صدای خفه ای همراه با خش، خش، خش تا که باد به کاوه برساند. کرمایل رو به میلاد کرد و گفت، «تو با من می آیی. باید تن قباد را بر شانه های خود حمل کرده تا برسیم به ضحاکیان. باید باورم کنند. و چون به آشپزخانه رسیدیم و گوسفند را ذبح کردم، تو می توانی به سوی فریدون بشتابی.»

طولی نکشید که ارمایل و کرمایل همراه با جسد قباد بر شانه های خموده میلاد به لشگر چماق به دستان رسیدند.

کُندرو، فرمانده ضحاکیان با دیدن یک جسد با اعتراض به کرمایل گفت « تو گفتی دو تا می آوری، اینکه یکی است». کرمایل بی آنکه خود را ببازد با انگشت به میلاد اشاره کرد و گفت «اینهم دومیش است. از من که انتظار ندارید هردو جسد را خودم حمل کنم» و سپس با تشر به میلاد گفت «بجنب، من هنوز غذا برای فرمانده درست نکرده ام» و بعد رو به کنارنگ، یکی از ضحاکیان کرد و گفت «یک گوسفند خوب و پروار برایم بیاور. خودم ذبحش می کنم.»  و بی آنکه منتظر بماند به گوشه ای دور از محل استقرار ضحاکیان رفت تا وسائل پخت و پز را مهیا کند. طولی نکشید که بوی گوسفند بریان شده تمام دشت را پر کرد، و در سایه روشن آتشی که آشپزباشی بپا کرده بود تا مغز قباد را برای اژدها آماده سازد، مردی با شتاب از آن محوطه دور می شد. میلاد اولین رها شده از چنگ اژدهای ضحاک بود، و می رفت تا به فریدون و کشواد بپیوندد. اما نمی دانست که راه بسی دور است و انتهای آن ناپیدا.

***

مزه شیرین موز تو دهان غلوم به تلخی می زد. با بی علاقگی آخرین گاز را به موز زد و پوستش را بی هدف به طرف میز پرت کرد. حال و حوصله درست و حسابی نداشت وگرنه به محمد تلفن می کرد و هرچی تو دلش بود را خالی می کرد. ولی با خودش گفت چه فایده، اگر می فهمید که داستان را یکجور دیگری می نوشت.
تو همین فکرها بود که صدای زنگ خانه بلند شد. پوست موز را از روی میز برداشت و انداخت توی سطل آشغال، و در خانه را بازکرد. بابک بود. کمی پکر به نظر می رسید. غلوم با خستگی اما به شوخی گفت «تو دیگه چته؟ زن من، من رو تنها گذاشته و رفته، اونوقت تو بهم ریختی؟ نکنه عاشق شدی؟» بابک با لبخندی بی حال سلام کرد و لنگ لنگان آمد تو و مستقیم رفت روی مبل ولو شد و همینطور که با ریموت تلویزیون ور می رفت، پرسید «پروین را ندیدی؟ از صبح که رفته هرچی بهش زنگ می زنم موبایلش جواب نمی ده» غلوم یک لیوان آب پرتقال روی میز جلوی بابک گذاشت و گفت «نه! ولی شاید رفته دنبال کارهای سوسیال و اقامت و اینطور چیزا و مجبور شده تلفنش را خاموش کنه... خیلی طول می کشه تا ببیننش و فورم ها را پُر کنن. هزارتا سین جیم می کنن... بیا این را بخور تا کمی سرحال بیای» بابک لیوان را از روی میز برداشت و مزمزه کرد. سرد و یخچالی بود. غلوم همینطور که به بابک نگاه می کرد با خودش فکر کرد «پکری بابک بخاطر غیبت طولانی پروین نیست. یک چیز دیگه ای داره اذیتش می کنه» روی مبل روبروی بابک نشست و گفت «خوب دیگه چه خبر؟ دوست دختری، دوست پسری؟» بابک مثل اینکه تو حال و هوای شوخی نبود؛ فقط لبخند زد. غلوم با خودش فکر کرد که بهتر است رک و راست از بابک بپرسد. شاید پول برای خرج کردن کم داره و یا اینکه مشکلی مالی دیگه ای. هنوز تا سوسیال این دو تا برسه چندماهی طول می کشه و پولی هم که با خودشان ازایران آوردن اونقدا زیاد نبوده، مخصوصا که خیلیش را دادن به قاچاقچیا. به بابک که به تلویزیون خیره شده بود نگاه کرد و گفت «گوش کن بابک، من زیاد اهل طفره رفتن و این پا و اون پا کردن نیستم. راستش رو بگو چته؟ پول کم داری، مشکل دیگه ای داری؟ من کاری می توونم بکنم؟»

بابک کمی فکر کرد و گفت «می تونم یک چیزی ازت بپرسم بشرطی که قول بدی به پروین نمی گی؟» غلوم که نمی دانست چی نباید بگوید و چقدر مهم است که نباید بگوید، گفت «قولِ قول که نمی دم، ولی عادت هم ندارم که حرف کسی را پهلوی کس دیگری ببرم. حالا اصل موضوع چی هست؟ اصل مطلب را بگو».

بابک بعد از کمی مکث گفت «محمد را می شناسی؟ همونکه داره یک کتاب می نویسه؟» غلوم یکمرتبه راست روی مبل نشست و با نگرانی گفت «آره، ولی تو او را از کجا می شناسی؟»

 بابک گفت «چند وقت پیش وقتی داشت از خونه شما می آمد بیرون جلوی در خونه دیدیمش. با پروین بیشتر حرف زد، ولی پروین مثل اینکه بخواد از شرش راحت بشه سربالا جواب می داد. محمد از من پرسید چکار می کنم؟ آمدم درس بخونم یا کار کنم؟ منم گفتم هیچکدوم. اومدم کاری کنم کارستون. محمد مثه اینکه خیلی خوشش اومده باشه، دستم را فشار داد و گفت چقدر عالی. یکروز باید با هم مفصل حرف بزنیم. ولی پروین تند خداحافظی کرد و من را هُل داد تو خونه. نفهمیدم چرا. تو میدونی؟ مگه محمد مشکل داره؟ رژیمیه؟»

غلوم نمی دانست چه جوابی بدهد. مِن و مِن کنان گفت، «من او را چند سالی بیشتر نیست که می شناسم. ظاهرا رژیمی نیست، ولی خودت بهتر می دونی که به هیچکس نمی شه اعتماد کرد. همین خود من، تو من را می شناسی؟ شاید من هم رژیمی باشم و فقط برای راه گم کردن اینطوری می پوشم و می نوشم. محمد هم همینطور. اول بشناسش بعد که شناختیش باهاش صمیمی شو و درددل کن و از نقشه هات براش تعریف کن. چه اصراریه که اول از همه به او بگی این کارستون تو چی هست و چی می خوای بکنی. اول از همه با پروین مسائل را زیر و رو کن، بعد یک کمی سعی کن سوادت بیشتر بشه تا بهتر بتونی تشخیص بدی. مثلا خود من، سرم تو این حرفا نیست. بیغ بیغ بیغم. هرچی می دونم از طریق اخبار تلویزیونه. برای همینم است که نمی خوام کاری کنم کارستون. خیلی ها، همینکه دو تا کتاب می خونن و یا دوتا سیلی می خوره به گوششون، خودشون را عالم دهر می دوونن و انقلابی تر از چه گوارا می شن. من خیلی از دوستام را در همین چند سالی که این رژیم سر کار آمده از دست داده ام. یا رفتن تو کردستان و اونجا کشته شدن، یا برگشتن ایران و اونجا زیر شکنجه جوون دادن، و یا بعد از چند روز و ماه و سال برگشتن به همین خراب شده و هرچی دلشان می خواد فحش به تمام سازمان هایی که ازشون جدا شدن می دن. تو هم قبل از اینکه مثل یکی از اینا بشی، اول یاد بگیر چی می خوای، بعد ادعاهای بالاتر بکن. بذار یک چیز دیگه هم بهت بگم. به همین حرفای منم گوش نکن. از کجا معلوم که من درست می گم. اگه پای صحبت خیلی ها بشینی اونا به آدمایی مثل من می گن، بی بخار. روشنفکر، و یا حتی بی وطن. شاید راست می گن. ولی تو باید خودت بفهمی تا بتونی تصمیم بگیری نه اینکه به حرف من و محمد و یا پروپاگاندای رژیم و مخالفینش گوش بدی.»

بابک که با دقت داشت گوش می داد گفت، «می فهمم چی می گی. ولی من هرچه که باید بدوونم را می دونم. یکروز زندگی کردن تو ایران به اندازه خووندن صدتا کتابه. راحت تر بگم. این رژیم فقط توسط نیروهایی مثل داعش به درک واصل می شه. باید همشون را گرفت و گردنشون را گوش تا گوش برید و پیش سگ انداخت تا بترسن. اینا فقط ترس می فهمن. فقط زور می فهمن. پروین و مامان فکر کردن با آوردن من به اینجا، من کوتاه می آم. نه عزیزجان، دائی سیاوش درست فهمیده بود. باید با چکش به سر تمام پاسبانا و پاسدارا زد.» بابک همینطور که ادامه می داد، دائما لحن صدایش بلندتر و خشن تر می شد. مثل کسی که عصبی باشد و نتواند خودش را کنترل کند. غلوم برای اینکه بابک را آرام کند، یک لیوان آب پرتقال به دستش داد و گفت «این را بخور و خونسرد باش» بابک لیوان را گرفت و گذاشت روی میز و گفت «تو نمی فهمی. ما ایرونی ها شدیم مثل آدمهایی که مورد تجاوز جنسی گروهی قرار می گیرند و یک ترومای مادام العمر برایمان درست شده و به بهانه های مختلف خودنمایی می کنه. درد و رنجی که مردم تو ایران می کشند قابل وصف نیست، اونوقت تو به من آب پرتقال می دی و می گی خونسرد باشم؟ نمی خوام خونسرد باشم. می خوام داد بزنم شاید یک کسی حرفمو بشنوه. این مرتیکه پدرسوخته ترامپ یا اون فرانسویه یا پوتین توده ای. همشون دارن دروغ می گن. دارن ما رو می دوشن. همه نفت عربستان و قطر و عراق را بردن، خاک کشورمون را به توبره کشیدن و بردن. دخترامون را بردن تو دبی حراج کردن، و اونوقت تو می گی خونسرد باش. آقا نمی تونم خونسرد باشم. نمی خام خونسرد باشم. می خوام آمریکا و اسرائیل و تمام آخووندا و پوتین و همه و همه این آدمشکا رو یکجا منفجر کنم. آخ اگه مثل دائی سیاوش یک چکش داشتم و همه اینا را با من توی یک اتاق تنها می ذاشتن. اونوقت می دیدی که چطور تمام دنیا یکشبه گلستون می شد.» بابک مثل اینکه باطریش تمام شده باشد، و بخواهد نفسی تازه کند، لیوان آب پرتقال را برداشت و همینطور که قلُپ قلُپ می خورد زد زیر گریه، و هق هق کنان گفت « دلم برای مامان تنگ شده، برای دوستام تنگ شده، برای ایران تنگ شده» و لیوان را محکم به طرف دیوار پرت کرد، و فریاد زد «همهش هم تقصیر این آدمکشاست، تو اصلا می دونی چندتا از دوستام را وسط خیابون گرفتن و بردن؟ هیچکاری نکرده بودن. چهارشنه سوری بود. آتیش درست کرده بودیم و داشتیم می گفتیم و می رقصیدیم. یکمرتبه از همه طرف ریختن سرمون. چند نفری تونستیم در بریم ولی داوود و کسری و نکیسا را گرفتن. یکی از بچه ها تعریف می کرد که می زدن و کشون کشون می بردنشون تو ماشین. بعدا خبر آمد که نکیسا شنوائیشو از دست داده، کسری هم یک کمی خُل وضع شده. از داوود هم هیچکس خبر نداره. چو پیچیده بود که داوود از خودشونه و او جای ما رو لو داده بود. ولی اینطور نیست. من داوود رو از بچگیم می شناسمش. اهل بزن و بکوب بود. با خدا و پیغمبر کاری نداشت. با هم می رفتیم کوه، صدای قشنگی داشت. یک عالمه شعر بلد بود. چطور می تونه از خودشون باشه. حتی یکبار ندیدمش که نماز بخونه. هر ماه رمضون از من بیشتر غذا می خورد». صدای شکستن لیوان در میان فریادهای بابک گم شده بود. مثل اینکه بابک می خواست بجای همه مردم ستمدیده دنیا داد بزند ولی می دانست که نمی تواند. قطره های آب پرتقال یواش یواش روی دیوار سُر می خورد و می آمدند پایین، مثل اینکه داشتند نقشه راهی برای بابک ترسیم می کردند. بابک جشمهایش مثل رنگ خون سرخ شده بودند. صدای زنگ در سکوت خانه را شکست. غلوم به بابک گفت «پاشو برو دست و صورتت رو بشور، شاید پروین باشه، بعدا حرف می زنیم».

علی ناظر – زن جادو ©

منبع: سايت ديدگاه

@ كپي رايت: اين مطلب ويژه سايت ديدگاه تهيه شده است. بازتكثير آن تنها با قيد منبع مجاز است.




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
علی ناظر:



در پیوند با این مطلب نظری ثبت نشده است.

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.