شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

پنجشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۷ - ۱۶ اوت ۲۰۱۸



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

قصه بابک
زن جادو - چرک نویس اول

علی ناظر

غلوم مثل آدم های منگ که تازه از خواب بیدار شده باشد در را باز کرد. پروین با یک کیسه خرید مواد غذایی هن و هن کنان گفت «سلام. صد ساعت توی این اداره ها از این اتاق به اون اتاق، آخرش هم گفتن برو هفته دیگه بیا. تو ایران بودیم یک رشوه ای چیزی می دادیم و مساله یک ساعته حل می شد.» ولی چون از غلوم صدایی بلند نشد، به چشمهای غلوم نگاه کرد و گفت «چیزی شده؟ بابک خوبه؟ از مهناز چیزی شنیدی؟» و چون جوابی نگرفت، کیسه ها را روی زمین گذاشت و گفت «ده بگو دیگه چی شده؟ دق مرگم کردی» قبل از اینکه غلوم جوابی برای گفتن پیدا کند، در دستشویی باز شد و بابک لنگان آمد بیرون. پروین با دیدن بابک مثل اینکه سنگینی یک دنیا را از روی شانه هایش برداشته باشند، نفس راحتی کشید و گفت «خوبی؟» بابک همینطور که به زمین نگاه می کرد گفت «آره، تو اصلا معلوم هست کجایی؟ چرا جواب تلفنت را نمی دادی؟» پروین کیسه را از روی زمین برداشت و گفت «دنبال کارای سوسیال و اقامت و اینطور چیزا. از ساعت 7 صبح تو صف بودم و یا روی صندلی های اتاق های انتظار. آخرش هم حواله دادن به هفته دیگه». بعد مثل اینکه متوجه حالت بابک شده باشد پرسید «تو حالت خوبه، چیزی شده، از مامان چیزی شنیدی؟» بابک که حال و حوصله اینهمه سوال را نداشت با بی حوصلگی و پرخاش گفت «آبجی خانم! اینقد گیر نده، اینقد سوال نکن. دست از سرم بردار؛ بذار پنج دقیقه تو عالم کوفتی خودم باشم. نه، مامان طوریش نشده. منهم دارم میرم بیرون کمی هوا بخورم» و شروع کرد به بند کفش هایش را سفت کردن. پروین چیزی نگفت، گویی که با این لحن از صحبت عادت داشته باشد. فقط پرسید «چیزی خوردی؟» و با حالتی پرسشگر به غلوم نگاه کرد. غلوم سرش را به حالت منفی تکان داد. بابک در حالیکه در را باز می کرد، گفت «آره، تیر غیب!» و در را با صدا پشت سرش بست.

پروین هاج و واج به غلوم نگاه کرد و پرسید «تو چیزی می دونی، خبری شده؟» غلوم گفت «بیا اول از همه این کیسه ها را خالی کنیم و تو هم یک آب پرتقال بخور، بهت می گم». پروین با نگاهی متعجب به دیوار اتاق نشیمن و قطره های خشک شده آب پرتقال روی دیوار نگاه می کرد. غلوم یکمرتبه مثل اینکه چیزی یادش آمده باشد گفت «مواظب نرمه شیشه های شکسته باش تو پات نرن»

- «اینجا چه خبر شده؟ اینا روی دیوار چی ان؟ چرا نرمه شیشه همه جا پخش شده؟ می گی؟»

- «گفتم بشین بهت می گم، تو غذا خوردی؟ بیا یک ساندویچ تونا برات درست می کنم، چون باید مفصل حرف بزنیم»

بعد از اینکه مواد غذایی را گذاشتند داخل کابینه ها و ساندویچ را درست کردن، غلوم گفت «به یک شرط بهت می گم که قول بدی هیچ چی به بابک بروز نمی دی. نمی خوام اعتمادش را به من از دست بده. قبول؟»

پروین با بی حوصلگی در حالیکه کمی غذا تو دهانش بود گفت «آره بابا، حالا می گی چی شده؟»

غلوم با کمی مکث، تمام صحبتهای خودش و بابک را برای پروین تعریف کرد. پروین همینطور که به ساندویچش گاز می زد، سرش را تکان می داد، اما در حالت صورتش نه اضطرابی دیده می شد و نه سوالی. غلوم صحبت هایش را تمام کرد و به مبل تکیه داد.
پروین آب پرتقالش را که تمام کرد گفت «راستش بابک همه راستش را به تو نگفته، ولی از اونجایی که تو جریانت گذاشته و ما هم قراره چند وقتی اینجا مهمون شما باشیم، بد نیست که کاملا در جریان قرار بگیری.» بعد لیوان را روی میز گذاشت و آمد روی مبل پهلوی غلوم نشست و مثل اینکه می خواد قصه شاه پریان را برای بچه ای تعریف کند، و با یکی بود یکی نبود شروع می شود، گفت « بابک از من کوچکتره. داشت دانشگاه را تمام می کرد که مامان ما را راهی کوه و بیابان کرد. بابک بقول مامان سرش بوی قرمه سبزی می داد و مثل اینکه تنش می خارید. خیلی از دایی سیاوش حرف می زد، بدون اینکه اصلا دیده باشدش. یک چیزی از مامان و بقیه شنیده بود و همین شده بود شروع تمام درد سرها. سیاوش برای بابک یک اسطوره بود. یک قهرمان که به ناحق به قتل رسیده بود و حتما و حتما باید یکنفری برای خونخواهی او بلند شود. بابک خودش را آن فرد می دید. از همان چهارده پانزده سالگی، کتاب های بودار می خواند. یواشکی به این سایت و اون سایت سر می زد. با بچه هایی راه می رفت که اصولا با همه چیز و همه کس و همه دولت ها مخالف بودند. تو ایران از این جور جوونا خیلی زیادند. از همه دلزده شده اند. به همه چیز شک پیدا کرده اند. سرنگونی همه چیز و تغییر در همه چیز را می خواهند. وقتی هم که می پرسی چه می خوای، می گن، هرچی غیر از این.

مامان این آخرا یک روز در میون با بابک درگیر می شد. دعوای دفعه آخری و جریانات بعد از اون مامان را مصمم کرد که ما را راهی اینجا بکند.»

غلوم پرسید «مگه چی شد؟»

پروین گفت «مامان از همه قضیه با خبر نبود و نمی دونست چی بابک را اذیت می کنه، برای همین، این آخرین بار جوش آورد، و دستش را گذاشت اونجا که نباید می ذاشت.» پروین موهایش را از توی صورتش به عقب زد و گفت « مخصوصا اونروز، فکر کنم قبل از سیزده بدر بود، که بحثشون شدید شد. مامان به بابک گفت آخه مگه اون دائیت تونست کاری بکنه که تو می خوای بکنی. تازه اون موقع دولت و ساواک به این اندازه ریشه تو جامعه ندونده بودن. چی می گی؟ دائیت که مثلا بزرگتر از تو بود و هزارتا کتاب بیشتر از تو خونده بود، چند ماهی از مخفی شدنش نگذشته بود که وسط خیابون با گلوله مجروحش کردن و همونطور زخمی کشون کشون بردنش تو زندون و تا تونست زدنش تا خون بالا آورد و بعدش هم یک گلوله خرجش کردن و تموم شد. اونوقت تو جوجه بچه که دهنت بوی شیر می ده می خوای جای اورا بگیری؟ بعدش هم که ازت می پرسم که چی؟ می گی هرچی! آخه دائیت گفت هرچی؟ او حداقل  به دنبال کمک به دهاتی ها بود. تو چی؟ او می خواست همه با سواد بشن. تو چی؟ همینطوری که نمی شه گفت، این بره هرکه می خواد بیاد. خوب اون شاه گور به گور شده رفت و این پدرسوخته ها اومدن. خوب چی شد؟ بهتر شد؟ بابک شانه هاش را بالا انداخت و گفت، من این حرفها را نمی فهمم. فقط می دونم دانشگاه که تموم بشه من نه کار دارم و نه شانس کار. نه می توونم دانشگاه را ادامه بدم و خرج دانشگاه را بدم و نه می تونم تو خونه بشینم. الان تمام پسرعموهام لیسانس دارن و تو خونه نشستن. مزدک که یک عمریه معتاد شده، و اون فرید فلکزده هم افسردگی گرفت و زد و خودش رو کُشت و راحت شد. آخه این چه زندگیه؟ باید همه را از ریشه بکنیم....مامان هم با عصبانیت جیغ می کشید یعنی چه همه را از ریشه بکنیم. این "ایم" که می گی کی هستش؟ به کدومشون اعتماد داری؟ چند تا بچه مدرسه ای که اگه دماغتون رو بگیرن جوونت در میاد، دور هم جمع شدین و هرچی خواستین برای خودتون بافتین. از کجا می دونی اونکه از همه به تو نزدیکتره، نفوذی همین ها نیست که می خوای از ریشه بکنیّشون؟ فکر می کنی که دائیت چطوری لو رفت؟ یکی از بچه دبستانی های تو محله خودمون که سیاوش خیلی هم با او بازی می کرد و برای خانوادش هم خیلی زحمت کشیده بود، بچگی کرد و مخفیگاهش را لو داد. تازه این اونموقع بود که نه دوربین تو هر خیابون و سر هر کوچه بود و نه اینهمه کامپیوتر که بشه ردت را در یک لحظه پیدا کنن. تو اگه راست می گی و می خوای به این مردم بدبخت کمک کنی، برو درست درس بخوون تا بتونی برای کارشناسی ارشدت بری به شریف. برو مثل خیلی از نخبه ها به مردمت کمک کن.

بابک، مثل اینکه مامان داره به یک زبان دیگه ای حرف می زنه، پرسید،مامان بزرگ هم همین حرفهایی که تو به من می زنی به دایی سیاوش می زد؟

مامان مثل همیشه که صحبت از دائی سیاوش می شد چشماش پر از اشک می شد، با صدای بغض کرده گفت آخ... شاید اگه می زد، اگه دوتا پس گردنی بهش می زد... الان پهلوی ما نشسته بود و بعد زد زیر گریه و همینطور هق هق کنان گفت پسره مثل دسته گل بود. واقعا مثل سیاوش توی شاهنامه، پاک پاک پاک بود. اصلا غش و پدرسوخته بازی تو رگاش نداشت. مثل این دوره زمونه نبود که هرکسی هر حرفی را بزنه فقط برای اینکه گلیم خودش را از آب بکشه بیرون. اون زمون همه چیز فرق داشت. وقتی می گفتی مبارز، وقتی می گفتی زندونی سیاسی وقتی می گفتی چریک، یعنی یک دنیا معرفت و انسانیت. چریکای اون موقع اهل سیاست بازی نبودن. اصلا برای سیاست بازی و جلوی آدمای خارجی و دم کلفتا خم شدن وقت پیدا نمی کردن. حیوونکی چریکا، هنوز صداشون درنیامده، کشته می شدند. مثل الان که نبود که عمرشون از عمر نوح بیشتر بشه و بتونن هر روز یک ساز برات کوک بکنن.

بابک که می دید مامان دوباره به گریه افتاده گفت، مامان جانم، شکل مبارزه امروز با اونروزا فرق کرده. امروز جوونا از تمام اروپا بلند می شن می رن سوریه و عراق تا با آمریکا بجنگن.

مامان مثل اینکه رکیک ترین فحش ها را شنیده باشه، یکمرتبه مثل ترقه از جاش بلند شد و با سرعت رفت به طرف بابک، مثل اینکه می خواد همانجا یک کاری بکنه. به بابک که رسید گفت، گفتم که نمی فهمی. دیدی؟ دیدی؟ اون آدمایی که می رن به سوریه و عراق تا با آمریکا بجنگن، که حتما منظورت داعشی هاست، همون آدمایی هستن که دایی سیاوش می خواست ریشه کن کنه. احمق! فکر می کنی هرکس که یک تفنگی دستش گرفت، می شه چریک؟ فکر می کنی چون می تونه سر یک آدمی را، حتی دشمنش را، گوش تا گوش با چاقو ببره، می شه ضد امپریالیست؟ الاغ! سیاوش کجا و آرماناش کجا، و تو نیمچه جعلق پاپتی کجا؟»

پروین دو باره موهایش را از صورتش پس زد و ادامه داد « من که یک گوشه ساکت نشسته بودم، وقتی دیدم مامان اینقدر عصبانی شده، و می دونستم تو دل بابک چی میگذره، به بابک گفتم، بره تو اتاقش درساش را بخوونه.» پروین کمی مکث کرد، گویی نمی دانست بقیه داستان را بگوید یا نه، ولی ادامه داد «حالا، بابک آمده به خارج از کشور، و تا کلّه ظهر می خوابه. ظاهرا از وقتی تمام فیلم های داعش را تو بی بی سی دیده و بیشتر روزنامه می خونه، بیشتر از آن فضای آلترا راست دور شده». ولی مثل اینکه هنوز دلواپس بابک باشد آهی کشید و گفت«می ترسم این تا ظهر خوابیدن ها فقط رد گم کردن باشه. می ترسم یک تله ای براش گذاشته باشن و یکی از این روزها غیبش بزنه و بعدش خبرش از رقه تو سوریه بیاد. خیلی براش نگرانم.»

غلوم پرسید «داستان نکیسا و داوود و اون یکی دیگه که افسردگی گرفته چیه؟»

پروین به لکه های آب پرتقال روی دیوار خیره شد و گفت «یک جیزی بهت می گم ولی به روی بابک نیار. راستش داستان نکیسا و کسری و داوود اونطور که بابک برات تعریف کرده نیست. همه همه اش نیست. شب چهارشنب سوری همه با هم قرار می ذارن که برن بیرون از شهر و یک گوشه خلوت با هم خوش بگذروونن و تو دست و پای مأمورای انتظامی هم نباشن. آتیش که به پا می کنن و کمی می گذره، نکیسا، که نامزد غیر رسمی بابک بود و قرار بود بعد از دانشگاه بریم خواستگاری و از این حرفا، به بابک می گه ساندویچا و نوشیدنی تو ماشین که با فاصله زیاد پارک شده بود، جا مونده. بابک می ره که بیاره، مامورا می ریزن و تا می تونن آدم درو می کنن. خیلی ها فرار می کنن، و بابک هم از همه جا بی خبر، صدای داد و بیداد و جیغ را که می شنوه، به طرف محل آتیش بازی می دوه، اما تا می رسه، می بینه چندتا ماشین با سرعت دور می شن و خبری از کسی نیست. هرچی به موبایل نکیسا و بچه ها زنگ می زنه کسی جواب نمی ده. تا اینکه روز بعد از تحویل سال، وقتی بابک به خونه نکیسا زنگ می زنه که تبریک بگه می بینه که صدای همه گرفته است. پرس و جو می کنه ولی چیزی به بابک نمی گن. بابک میاد به من می گه که آره بابای نکیسا درست با من احوال پرسی نکرد. نکنه از من دلخور شده که با نکیسا رفتیم آتیش بازی؟ من به خوونه نکیسا به بهانه تبریک عید زنگ زدم، ولی احساس کردم که با منهم سر سنگین هستن، ولی نه اونطور که مثلا دلخورن، مثل اینکه یک اتفاق بدی افتاده باشه. چیزی نگفتم ولی عصر بدون بابک رفتم اونجا. اول نمی خواستن در را باز کنن ولی آخرش بعد از اینکه خیلی زنگ زدم در را باز کردن و رفتم تو. اصلا اثری از سفره هفت سین و شیرینی نبود. خونه خیلی ساکت و غم انگیز به نظر می رسید. بعد از روبوسی و تبریک عید، پرسیدم بابک کاری کرده که شما دوست نداشتین، چون خیلی نگران نکیساست. مامان نکیسا مثل اینکه دیگه تحمل نداشته باشه، زد زیر گریه و گفت بدبخت شدیم... بدبخت شدیم. راستش منگ شده بودم نمی فهمیدم چی شده. پرسیدم مگه چی شده. پدر نکیسا با صدایی که می رفت به گریه تبدیل بشه ولی خودش را نگه می داشت، گفت به نکیسا تو بازداشتگاه بی حرمتی کردن. چند نفری مثل گرگ ریختن سر این دختر نازکتر از گل و بهش بی حرمتی کردن. بعد ولش کردن و براش آواز خوندن زردی من از تو و سرخی تو از من، حالا برو پی آتیش بازیت. دختر گُلم، از کلانتری اون سر دنیا تا خونه پیاده میاد. وقتی رسید به اینجا مستقیم رفت زیر دوش و از اونروز تا حالا از اونجا بیرون نمیاد. هردوتاشون زدن زیر گریه و مادرش شروع کرد به لعن و نفرین کردن خمینی که باعث و بانی همه اینها شده.
یکمرتبه در حمام باز شد و نکیسا نیمه لخت اومد بیرون. مامانش محکم زد تو صورت خودش و گفت «ای خدا مرگم بده، نکیسا جان، چرا اینطوری اومدی بیرون؟» تو چشمای نکیسا دیگه اون زیبایی و شیطنت دیده نمی شد. شده بود یک جسد متحرک. به من نگاه کرد و گفت به بابک بگو دیگه دوستش ندارم. دیگه اینجا زنگ نزنه. بعد مثل آدمای مومیایی برگشت تو حموم و در را بست.

نمی دونستیم چطوری این خبر را به بابک بدم. می دونستم اگه به مامان بگم کُلی داد و بیداد جدید شروع می شه و همه تقصیرا را میندازه گردن بابک. خلاصه به هر بدبختی که بود، خبر را نیمه جویده به بابک دادم. بابک دوید رفت خوونه نکیسا ولی هرچی در زده بود کسی در را باز نکرده بود. چند هفته اینکار را هر روز می کرد. هر روز افسرده تر، رفتارش هر روز خشن تر می شد. مثل اینکه دنبال یک بهانه ای چیزی باشه که داد بزنه، جیغ بکشه و همین مامان را بیشتر نگران می کرد. آخرش مجبور شدم همه قضیه را به مامان بگم. او هم فورا رفت دنبال کارهای ما که بیایم بیرون.»

پروین کمی روی مبل جابجا شد و ادامه داد  «از اون روز به بعد بابک می گه نکیسا شنوائیش را از دست داده. مثل اینکه خجالت می کشه. خجالت می کشه بگه اون حیوونا با نکیسا چکار کردن. یکبار این رو بهش گفتم. گفتم آخه نکیسا قربونی این وحشیاست. تقصیر خودش نبوده. بابک اونروز خیلی گریه کرد. می گفت نه تقصیر اون نبوده ولی تقصیر من که بوده. نباید تنهاش می ذاشتم. باید بجای اینکه بیام خوونه، می دویدم می رفتم به کلانتری. باید به بابا و مامان نکیسا می گفتم تا یک کاری بکنن. دیر جنبیدم. مثل یک موش ترسو رفتم تو اتاقم و در را بستم تا آبها از آسیاب بیفتن. هرچی بابک را دلداریش می دم که مگه فکر می کنی اینا این حرفا می فهمن. خودت و بابای نکیسا را هم می گرفتن و مینداختن تو سیاهچالشون. ولی تو کتفش نمی ره که نمی ره.  حالا هم می خواد انتقام بگیره و زده به اون درش. همه رو هم ول کرده و بند کرده به اینکه داعش درست فهمیده. می ترسم یک کاری دست خودش و من بده. مامان می میره».

غلوم از اینهمه بدبختی که سر مردم ایران می آید کلافه شده بود و می دانست که کاری از دستش برنمی آید. پرسید «بابات که هنوز تو قید حیاته؟»
پروین گویی داغش تازه شده باشد سرش را با تأسف تکان داد و گفت «یک مشکل دیگه بابک هم باباست. بابا قبل از اینکه با مامان ازدواج کنه بعد از اینکه دائی سیاوش را کشتن، دبیر دبیرستان بود، و بقول مامان تنش می خارید. اونروزها به آدمایی مثل بابا می گفتن مصدقی. البته بعدها مامان می گفت که خود بابا گفته مصدقی مصدقی هم نبوده. بیشتر طرفدار نهضت بوده و گاهی از مواقع هم به جلسه های جبهه رفت و آمد داشته. مامان می گفت جوونیاش خیلی به دکتر شریعتی علاقه داشت. مامان با خنده می گفت بعد از اینکه ازدواج کرده بودند، بابا با خودش یک صندوق کتاب و جزوه آورده بود پر از شعرهای نعمت میرزاده و خویی و شاملو و کسروی و خیلی هم از دکتر شریعتی و بازرگان. مامان می گفت شب اول که با هم شروع کردیم به زندگی بابا به شوخی می گه این هم جهیزیه منه.
بابا بعد از بهمن 57 و تسخیر خرمشهر، بار و بندیلش را می بنده و راهی جبهه می شه. هرچی مامان بزرگ و مامان بهش می گن که دوتا بچه مدرسه ای داری، گوش نمی ده و می ره. مامان می گه بابات حزب اللهی، یا بسیجی مثل این لات و لوتا که می بینی نبود. مسلمون بود. نماز و روزه اش هم قطع نمی شد. ولی برعکس بسیجی ها که برای گرفتن کلید بهشت رفته بودن به خط اول، او برای دفاع از وطنش رفته بود. مامان می گفت بابا همیشه می خوند چو ایران نباشد تن من مباد، و روی حرفشم واستاد. ولی همون هفته های اول بر اثر ترکش به سرش می خوره یا یک چیزی مثل اون، حواسش را یک کمی از دست می ده و برمیگردونش به خوونه. از اون موقع تا وقتی که فوت کرد، رو دست مامان مونده بود. بابک که شب و روز بابا و زحمتی که مامان براش می کشید را می دید، هر روز از این رژیم کفری تر می شد. می گفت همش تقصیر این آدمکشاست. هم صدام و هم خمینی. او پفیوز که می خواست قادسیه را فتح کنه این مرتیکه آدمکش هم که می خواست قدس را آزاد کنه.» پروین از روی مبل بلند شد و کمی دست و پاهاش را نرمش داد و ادامه داد «می دونی غلوم، خیلی شانس آوردی که نیامدی ایران. نمی دونی چه خبره اونجا. مامان می گه ایران امروز، مردم امروز دیگه مثل قبل از بهمن 57 نیستن. نمی خوام بد بگم ها، ولی هم رژیم بده و هم مردم. رژیم میلیارد میلیارد دزدی می کنه و مردم چند تومن چند تومن. همه سر هم رو کلاه می ذارن. برادر زیر پای خواهر را خالی می کنه. از طلاق و اعتیاد که نگو. صحرای محشری شده. کاشکی مامان هم می تونست بیاد اینطرف آب.» پروین به غلوم که ساکت نشسته و گوش می کرد با خنده گفت « تولب شدی. تقصیر خودته. خودت شروع کردی» و همینطور که داشت با تلنبار کاغذهای روی مبل ور می رفت، چشمش افتاد به تیتر بالای یکی از صفحه ها؛ درشت نوشته بود «کشواد». از غلوم پرسید «این همان کتابیست که محمد نوشته؟». غلوم با تکان دادن سر جواب مثبت داد و گفت «بگذار اینها را جمع کنم تا یک غذای درست و حسابی برای بابک درست کنیم. چی دوست داره». پروین با خنده گفت «بابک وقتی حالش سرجاش باشه، گلوله توپم بدی می خوره»

تلقن زنگ. غلوم بلند شد تا جواب بدهد، و پروین هم شروع کرد به مرتب کردن میز. غلوم با صدای کمی بلند شروع کرد به سلام و علیک کردن و با دست به پروین اشاره کرد و زیر لب گفت «مامانته» و بعد به مامان پروین گفت «بله سارا خانم، هر دوشون خیلی هم خوبند. نه چه زحمتی، خیلی هم خوب شد آمدن، شب تا صبح بیداریم و هردو از ایران یک عالمه خبر می دن و پشت سر همه غیبت می کنن. کلی می خندیم. اجازه بدین پروین را صدا کنم. نه بابک یک تُک پا رفته بیرون، مثل اینکه با دوستاش قرار داشت برن سینما و غذا بخورن. نه بابا حالش خیلی هم خوب و سرحاله. گوشی، گوشی، نه خواهش می کنم، سلام به همه برسوننین. گوشی دستتون باشه. پروین جان مامانته» و گوشی را به دست پروین داد و مثل اینکه از مارتون برگشته باشد، نفس زنان خودش را روی مبل انداخت.

پروین با گوشی به اتاق پهلویی رفت و در را پشتش بست.
علی ناظر – زن جادو ©

منبع: سايت ديدگاه

@ كپي رايت: اين مطلب ويژه سايت ديدگاه تهيه شده است. بازتكثير آن تنها با قيد منبع مجاز است.




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
علی ناظر:



در پیوند با این مطلب نظری ثبت نشده است.

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.