شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

يكشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۷ - ۱۶ دسامبر ۲۰۱۸



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

قصه توپولی
زن جادو - چرک نویس اول

علی ناظر

چند روز بعد از صحبت با پروین، سارا چادرش را انداخت به سرش و آماده شد که برود پیش محمودآقای صراف تا چند تومنی برای پروین و بابک ارسال کند.

حسین، بعد از دیدن فیلم ویولون زن روی بام، محمودآقا را بخاطر شکم گرد و ریش پُرپُشتش، توپولی صدا می کرد. خیلی قبل از ازدواج با سارا، حسین با محمودآقا رفیق بود. برعکس حسین، محمودآقا طرفدار سفت و سخت، بقول خودش امام خمینی بود. محمود حتی قبل از بهمن 57، به خمینی می گفت «امام» و همیشه با حسین بحث و درگیری داشت. برای محمود، علی شریعتی و بازرگان لیبرال و روشنفکر بودند. با اشاره به سخنرانی های علی شریعتی، و یا سیاهکل و قتل مجید شریف واقفی، بیشتر و بیشتر روی استدلال هایش اصرار می کرد. می گفت «اینها می خواهند ایران را دو دستی تقدیم شوروی بکنن. مجاهدین هم که اصلا نمی دوونن چی می گن. چند تا جوون با ایده های التقاطی دور هم جمع شدن»؛ حسین هرچی سعی می کرد او را متقاعد کند، نمی شد. حسین می گفت «مثل کندن سنگ خارا هیچ چی تو کله محمود نمیره».
بعد از بهمن 1357، و حمله عراق و داستان خرمشهر، و موشک هایی که روی شهرها می افتاد، بالاخره یکروز حسین و محمود مثل دوقلو ها، با هم رفتند به جبهه. آنطور که محمود برای سارا و مادر حسین تعریف می کرد، یک روز که زیر آتش مداوم بودن، حسین خودش را روی محمود می اندازد تا محمود مورد اصابت ترکش قرار نگیرد ولی خودش مصدوم می شود. محمود همیشه و همه جا می گفت جان و زندگیش را مدیون حسین می داند و تا روزی که حسین فوت می کند، دائما به سارا که همسایه روبروشان بود، می گفت «شما مواظب داش حسین باشین، من می رم خریداتون را می کنم» جواب نه را هم قبول نمی کرد. خیلی از وقتها هم پول خرید را حساب نمی کرد و می گفت «این چند تومن که بین من و داش حسین ارزش گفتن نداره».
حسین که فوت کرد، می خواست تمام خرج و زحمت مراسم را به عهده بگیرد. هرچی خانواده حسین و سارا اصرار می کردن گوش نمی کرد. یکبار مراد، برادر حسین گفته بود «آخه اینکه نمی شه محمودآقا، خدا نکرده ما صاحب عزائیم» هنوز این حرف از دهنش در نیامده بود که محمودآقا همانجا روی زمین نشسته بود و زار و زار گریه که «من از همه شما صاحب عزاترم. کجا بودین وقتی خودش رو سپر بلای من کرد؟ کجا بودین وقتی سارا خانم دیگه نمی تونست حسین را ببره حموم و من می شستمش؟ ساراخانم مثه خواهرمه، و بابک و پروین منو عمو صدا می کنن. اگه این صاحب عزا نیست پس چی هست؟» همه آمدند و شروع کردن به دلداری محمودآقا که «حاج آقا حالا یک حرفی زده شده، اصلا شما هرکاری دلت می خواد بکن، فقط اجازه بده حسین پهلوی باباش خاک بشه» محمودآقا هم سنگ تمام گذاشت. اتوبوس و ماشین برای آوردن و بردن همه به سر خاک، غذای مفصل، و چند دیک غذا هم فرستاد برای آسایشگاه معتادین و بچه های بی سرپرست. می گفت «داش حسین قبل از اینکه بریم جبهه، همیشه می گفت توپولی اگه اون روزی که مُردم، برام مراسم نگیر، همه پولش را خرج بی بضاعت ها بکن.» بعد محمود می زد زیر گریه و می گفت «آخه مگه می شه مراسم نگرفت. خدا راضی نمی شه آدم به این خوبی بدون مراسم بدرقه بشه. هر دوتاشو می کنم. یکی برای دل او، یکی هم برای دل خودم».

محمودآقا، که زن و بچه نداشت و هیچموقع ازدواج نکرده بود، بعد از جنگ، یک صرافی راه انداخته بود و وضعش روز به روز بهتر می شد، ولی با وجود اینکه می توانست به محله و خانه بهتری تغییر مکان بدهد، می گفت «همینجا نزدیک داش حسین هستم، محله مون هم خیلی بهتر از اون بالابالا هاست.»

بعد از داستان نکیسا، و بهم خوردن وضع اعصاب بابک، محمودآقا خیلی بهم ریخته بود. صبح تا شب به کسانیکه با نکیسا بی شرمی کرده بودن ناسزا می گفت. به بابک می گفت «عموجان همه مثل این بی شرفا نیستن. آخه ما رفتیم جبهه که از ناموس مردم دفاع کنیم نه اینکه خودمون خواهرامون رو بی ناموس کنیم.» بابک که قبلا با محمودآقا فقط به شوخی می گفت «حاج عمو، نه قم خوبه نه نجف، همتون سرتاپا یک کرباسین. از شماها تنور آزادی گرم نمی شه» این روزها حال دیگری داشت. رک و راست به همه، از خمینی و خامنه ای بگیر تا پاسبان سرکوچه فحش رکیک می داد. محمودآقا هیچ چی نمی گفت. سارا می دانست که هرکس دیگری بود، رگ غیرت محمودآقا ورم می کرد و داد و بیداد می کرد، ولی بابک، بچه داش حسین، مثل اینکه جواز رسمی گرفته بود که همه چیز بگوید و به همه فحش بدهد.

یک روز محمودآقا به سارا گفت «آبجی سارا اجازه می دی یک روز خدمت برسم، با اجازه می خواستم چند کلومی با شما خصوصی صحبت کنم.» سارا روسریش را جابجا کرد و گفت «خواهش می کنم محمودآقا. خونه خودتونه هرموقع خواستین تشریف بیارین. وقت گرفتن لازم نیست.» محمودآقا گفت «لطف داری آبجی، اگه اجازه بدین می خواستم آقا مراد، برادر داش حسین هم باشه. خوبیت نداره این حرفا بدون صلاح و مصلحت با اونها گفته بشه». سارا گفت «پس بذاریم جمعه که قراره بیان دیدن بچه ها.» محمودآقا همینطور که این پا و آن پا می شد و مثل بچه مدرسه ای ها سرش را پایین انداخته بود، گفت «بهتره روزی باشه که بچه ها نباشن». سارا که یواش یواش داشت مشکوک می شد گفت «پس اجازه بدین باهشون هماهنگ کنم شاید بذاریم برای این چهارشنبه ظهر که هردو دانشگاه هستن»

چهارشنبه ظهر محمودآقا پهلوی مراد نشسته بود. بعد از اینکه سارا چای را روی میز گذاشت، پرسید «خوب محمودآقا بفرمایین چه امری داشتین؟» محمود استکان چای را تو نعلبکی گذاشت و رو کرد به مراد و سارا گفت «می دوونین که من زن و بچه ندارم. بابک و پروین را هم از بچگی روی شونه های خودم بزرگ شدن و مثه اینکه بچه خودمم دوستشون دارم.» بعد مثل اینکه گیر کرده چطوری جمله بندی کند مِن مِن کنان گفت «راست و صداقتش بابک بعد از اون بی ناموسی سر نومزدش، خیلی بهم ریخته و به در و دیوار فحش و بد و بیراه می ده. خودتون خوب می دونین که من خیلی به امام علاقه دارم و نمی توونم بدش رو از هیچکس بشنوم، ولی هرچی بابک گفته به روم نیاوردم و خدا شاهده، به خاک داش حسین، سرم بره زبونم روی بابک باز نمی شه، ولی شما خودتون ارباب فهمین. شما می دونین که دیوار موش داره و موشم گوش. من نگم یکی دیگه می گه. منم که دستم بسته است. یکی دو نفر تو این کلانتری و اون نهاد می شناسم، ولی خودتون بهتر می دونین وقتی کارد برسه به استخون برادرا، من که هیچی، رقمی نیستم، بزرگتر از منم نمی تونه جلودار برادرا باشه. یکمرتبه می ریزن تو خوونه، بابک و پروین رو با خودشون می برن و قبل از اینکه بگی خر نیستی بارت می کنن.» محمود نفسی تازه کرد و به مراد و سارا نگاه کرد. سکوت تو اتاق سنگینی می کرد.
مراد سرفه ای کرد و گفت «محمودآقا، می گی چکار کنیم. جوونه. به نامزدش بی حرمتی کردن، کتکش زدن و ولش کردن وسط بیابوون، دختره که مثل دسته گل بود روانپریش شده، می خوای چکار کنیم؟ به بابک بگیم شونه هاتو بنداز بالا و بگو همینی که هست؟» سارا گفت «محمودآقا نمی دوونین چند بار در روز بهش می گم خفه خون بگیره، ولی نمی شه» و در حالیکه دستمال کاغذی تو دستش را ریز ریز می کرد با نگرانی به محمود خیره شد.
محمود سرش را به علامت تأیید تکان داد و گفت «می دونم آبجی. می دونم. یک فکری داشتم که می خواستم با شما در میون بذارم. من که می دونین به لطف خدا وضع مالیم بد نیست. یک دونه آدم هم که بیشتر نیستم. وضع قوم و خویشام هم خدا را شکر بهتر از خودمه. نظرتون چیه که بفرستیم شون اونور آب؟ من یکی دو نفر نزدیکای مرز می شناسم که می توونن ردشون کنن. بقیه اشم را یکجوری می شه جور کرد»

سارا با خوشحالی گفت «چه فکر خوبی، ولی بابک راضی نمی شه. راستش بعد از داستان نکیسا، مثل اینکه نمی خوان بابک بره اونطرف. محمودآقا دستتوون درد نکنه، همیشه برای بچه ها بزرگتری کردین، پولش را داریم، ولی مشکل سر رد شدن از مرزه، حتی اگه بابک رضایت بده». محمود که لبخند کمرنگی گوشه لبش آمده بود گفت «آبجی فکرمو راحت کردی، جان شما می ترسیدم پیش روح اوون بزرگوار خجالت زده بشم و نتونم یک کاری برای بچه هاش بکنم. در باره پولش هم بعدا صحبت می کنیم. اگه اجازه بدین من با بابک صحبت می کنم و می گم که باید همراه پروین بیاد چون پروین ممکنه هموون بلایی که سر نکیسا اومد سرش بیاد؛ مخصوصا که اینروزا خیلی با دوستاش نشست و برخاست داره» سارا یکمرتبه رنگش پرید و گفت «محمودآقا شما از کجا می دوونین؟ کسی گفته؟ خبری شده؟» محمود گفت «نه آبجی، خودتون رو ناراحت نکنین. یکی از برادرا تو مسجد از من پرس و جو می کرد منم گفتم که شما را خانوادگی می شناسم و باباشون از بچه های قدیمی جبهه است. رفت و دیگه چیزی نگفت». مدتی از آن روز نگذشته بود که بابک و پروین در راه خروج از مرز بودند.
***
همزمان با سارا که در خانه را قفل می کرد، محمودآقا هم از خانه اش آمد بیرون. سارا سلامی کرد و گفت «داشتم میامدم خدمت شما». محمود طبق معمول و با همان لحن همیشگی گفت که در خدمت است. سارا گفت «محمودآقا چند وقت پیش داشتم با سارا تلفنی صحبت می کردم، مثل اینکه کمی پول لازم دارن، اگه لطف کنین و این را بفرستین ممنون می شم» و یک پاکت به محمود داد. محمود گفت «حالا این پیش خودتون باشه بعدا حساب می کنیم» ولی سارا اصرار کرد و محمود آن را گرفت.

سارا برگشت خانه و محمودآقا هم رفت به طرف صرافی. دفتر کار هر روز شلوغ می شد. نرخ دلار هم هر روز بیشتر از روز قبل می شد. محمود با خودش فکر می کرد «دلار قبل از انقلاب هم مثل الان داشت بازی در می آورد. نکنه این آمریکا و صهیونیستا و سعودی ها می خوان دسته جمعی بریزن سر ما؟ نکنه اونایی که سرشون تو این کاراست، می دوونن چه خبره و دارند دلار می خرن که فرار کنن؟ قبل از انقلابم خیلی از دُم کلفتا با چمدوونای پر از دلار از کشور می زدن بیرون. خدا کنه جنگ نشه. ایندفعه مثل دفعه قبل نیست. خیلی از جوونا معتادن. خیلی ها بی خیال شدن. بعضی هم مثل بابک هر روز یک سازی می زنن. این جوونا که من می بینم جبهه برو نیستن. چقد خوب شد که بابک و پروین رفتن بیرون. وضع خیلی قاراشمیش شده.» در همین فکر ها بود که به سر کارش رسید. چند تا مشتری صف کشیده بودن و بچه های دفتر هم داشتن با مشتری ها صحبت می کردن و مظنه دستشان می آمد. محمود که رسید کارمندها دست و پایشان را جمع کردند و با سلام حاج آقا گفتن به مشتری ها فهماندن که رئیس سر رسیده است.

بعد از غروب بود که محمود طبق معمول همیشگی با یک یالله از پشت میزش بلند شد و رفت بیرون تا به مسجد برای نماز برسد. سر راه حاج کریم فرش فروش را دید که با عجله به طرف مسجد می رفت. محمود خودش را به حاج کریم رساند و یواشکی بیخ گوشش گفت «عجله کار شیطونه، پیاده شو با هم بریم» کریم به طرف صدا چرخید و وقتیکه محمود را دید با خنده گفت «پیر شدی و دست از شیطنت بر نداشتی». محمود دستی به شانه حاج کریم زد و گفت «آدم با اوساش شوخی نکنه با کی بکنه...» ولی موبایل محمود به صدا درآمد و نگذاشت به صحبتشان ادامه دهند. محمود همانطور که دستش رو شانه کریم بود، به شماره روی موبایل نگاه کرد و گفت «یا حق». اسم مراد روی صفحه نشان می داد. محمود با خودش فکر کرد که مراد خیلی وقت است که به من زنگ نزده، انشالله خیر است، و دکمه تلفن را فشار داد و گفت «سلام آقا مراد، اجازه بدین من زنگ بزنم» صدایی از آنطرف نیامد، فقط هق و هق. محمود شانه کریم را طوری فشار داد که کریم شانه اش را کنار کشید و به محمود نگاه کرد. چهره محمود رنگ باخته بود. لبهایش می لرزید و گویی اگر کریم دستش را نمی گرفت می خورد زمین. محمود چند دقیقه ای همینطور گوشی دستش بود و گوش می کرد و دائما زیر لب زمزمه می کرد «پسر کو ندارد نشان از پدر/ تو بیگانه خوانش مخوانش پسر!» و همانجا کنار دیوار نشست و محکم زد به پیشانیش و گفت «ای که بمیری محمود که نتونستی امونتی داداشتو نگاه داری. ای که بمیری محمود» حاج کریم که هیچموقع نمازش ترک نمی شد، پهلوی محمود کنار دیوار نشست و گفت « چی شده، محمودآقا؟» و چون جوابی نشنید دوباره گفت «حاج محمود چی شده پسرجان؟» محمود نگاهی به کریم کرد و گفت «بچّم، و زد زیر گریه». حاج کریم که معلوم بود هم نگران است و هم می خواهد به مسجد برسد و هم می دانست که محمود نه زن دارد و نه بچه، گیر کرده بود که چکار کند. عاقبت همه چیز را به نفع ماندن با محمود حل کرد و گفت «استغفرالله، محمودجان شما که فرزندی نداری. آخه چی شده مومن؟» محمود از جایش بلند شد و گفت «حاج آقا شما برو نمازت دیر نشه، خوبیّت نداره نباشی. منم باید برم. خداحافظ» و دست جلوی اولین ماشین دراز کرد و گفت «دربست، هرچی بخوای». ماشین شخصی روبروش ترمز کرد و محمود به سرعت پرید تو ماشین و آدرس خانه اش را داد.

جلوی خانه سارا همهمه آدمهایی که جمع شده بودند خبر از یک اتفاق بد می داد. یک ماشین پلیس هم آنطرف تر پارک کرده بود. محمود به جلوی خانه سارا که رسید با یکی دو تا ببخشید و کمی هم آدمها را از جلوش به کناری هُل دادن، وارد خانه شد. مراد داشت گریه می کرد و سارا را چندتا زن احاطه کرده بودند. محمود تو سر زنان به طرف مراد دوید. مراد که صدای محمود را شنیده بود، به طرف او دوید و همدیگر را در آغوش گرفتند و با صدای بلند شروع کردن به گریه کردن. محمود دائما می گفت «همش تقصیر من بود. کاشکی این زبون لال می شد. کاشکی مرده بودم» و گریه امانش نمی داد. مراد یک ریز می گفت «بی شرفا، بی ناموسا، آی بابک جان». سارا کمی آنطرفتر به حالت غش افتاده بود و نمی دانست چه می کند. مثل اینکه تمام گریه های دنیا را در یک لحظه کرده بود و دیگر اشک برای ریختن و صدا برای شیون نداشت، فقط می زد تو سر خودش.

جمال، رئیس کلانتری که از شلوغی جلوی منزل سارا و محمود با خبر شده بود، خیلی وقت بود که سر رسیده بود و یک گوشه ای ایستاده و به آنچه می دید خیره شده و گاهی از اوقات سرش را با افسوس تکان می داد، و زیر لب می گفت «چه جهنمی، چه جهنمی».
حاج کریم مثل اینکه طاقت نیاورده و از نماز و مسجد گذشته، و پشت سر محمود سر رسیده بود، هاج و واج به جمعیت عزادار نگاه می کرد تا رسید به جمال. جمال که کریم را دید گفت «سلام حاج آقا، عجب شرّی به پا شده»، کریم با نگاهی پرسشگر به جمال نگاه کرد و گفت «سلام جناب سرهنگ. خدا بد نده، چی شده؟» جمال دست کریم را گرفت و بردش یک گوشه خلوت تر و گفت «من از همه داستان با خبر نیستم، مراد همینطوری، بریده بریده، یک چیزایی می گفت ولی خوب نفهمیدم» بعد سرش را نزدیک گوش کریم برد و پچ پچ کنان گفت «مثل اینکه بابک، پسر سارا خانم که همراه خواهرش رفته بود اونطرف آب، تو درگیری کشته می شه». کریم با صدایی ناباورانه و کمی بلند می پرسد «تو درگیری؟ کشته می شه؟ چی جوری؟» جمال با دستش کریم را دعوت به سکوت می کند و ادامه می دهد «مثل اینکه تو ایستگاه اتوبوس واستاده بوده و اونطرفترش هم یک دختر سیاهپوست واستاده بوده. چندتا پسر سفید  پوست، از این راسیست ها، که سراشون را می تراشن، مزاحم دختره می شن و مثل اینکه می خوان یک کاری با دختره بکنن. بابک با اعتراض به پسرا می گه که گورشون را گم کنن. اونام دست از سر دختره برداشته و بند می کنن به بابک. چند نفری میریزن سرش و اونقد همونجا با لگد می زنن به سرش و دنده هاش که در دم می میره. دختر سیاپوسته به پروین گفته، که حتی یکنفر هم نیامد جلوی اینا رو بگیره. فقط برّ و برّ به بابک نگاه می کردن که چطوری داره جون می کنه. دختره به پلیس و آمبولانس زنگ می زنه ولی تا برسن همه چیز تموم می شه. پسرا هم فرار می کنن و ردی ازشون پیدا نیست.»

کمی آنطرف تر محمود بلند بلند داد می زد «پسر کو ندارد نشان از پدر/  تو بیگانه خوانش مخوانش پسر!» و یک ریز می زد به پیشانیش و می گفت «باباش جون منو نجات داد، اینم رفت اون سر دنیا تا جون یک غریبه رو با جونش بخره. اگه این دوتا بهشتی نیستن، پس کیه؟»

 

پروین روی مبل نشسته بود و یکریز گریه می کرد. غلوم نمی دانست با خودش چکار کند. تو عرض اتاق راه می رفت و با خودش بلند بلند حرف می زد «اینا همش بخاطر اون گُهیه که بهمن 57 خوردیم و حالا داریم یک ریز آروغ پشت آروغ می زنیم.» بعد بلند بلند شروع کرد به گریه و با حالتی عصبی بشکن زنان زمزمه می کرد و قر می داد «خمینی ای امام، خمینی ای امام... تو گُه زدی به این جهان..خمینی ای امام، خمینی ای امام تو ریدی به این قیام» و همانطور که نگاهش روی آب پرتقال خشک شده روی دیوار بالا و پایین می رفت با بی رمقی گفت «بابک راست می گفت. باید همشون را بکشیم». پروین به ناگاه ساکت شد و به غلوم خیره شد و بعد مثل اینکه صدای مامانش از دهانش بیرون می آمد گفت «این ایم کیه؟ هی می گیم ایم. این ایم کیه. از زمان شاه تا الان یکریز می گیم ایم. هیچوفتم ایم نبودیم و نشدیم. همیشه خدا، ام، بودیم. من! بودیم» و بعد دوباره زد زیر گریه و به حالتی عصبی جیغ زد «من، من، من! همیشه و همش من. من، من!» غلوم همچنان بشکن می زد  قر می داد و می خواند « خمینی ای امام، خمینی ای امام... تو گُه زدی به این جهان....خمینی ای امام، خمینی ای امام تو ریدی به این قیام »

علی ناظر – زن جادو ©

 

منبع: سايت ديدگاه

@ كپي رايت: اين مطلب ويژه سايت ديدگاه تهيه شده است. بازتكثير آن تنها با قيد منبع مجاز است.




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
علی ناظر:



در پیوند با این مطلب نظری ثبت نشده است.

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.