شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

يكشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۷ - ۱۶ دسامبر ۲۰۱۸



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

قصه میلاد
زن جادو – چرک نویس اول

علی ناظر

میلاد با کمک ارمایل توانست از مهلکه جان سالم به در برده و از قرارگاه ضحاکیان فرار کند. لحظه ای نمی توانست صورت متلاشی شده قباد را از یاد ببرد. کرمایل مغز قباد را در دستان خونین خود می فشرد، گویی که می خواست دانسته های قباد را و آخرین ذرات اندیشه او را بیرون بکشد؛ اما نمی دانست خونابه ای که از میان انگشتانش نشت می کند، به افسانه ای بدل خواهد شد و سینه به سینه نقل می شود.

میلاد ساعتها می دوید بی آنکه به پشت خود نگاه کند، و یا اینکه بداند به کدام سو می رود. فقط می خواست از آنجا دور شود. تاریکی شب رنگ می باخت و خورشید در جدالی خسته کننده ولی دائمی سیاهی را به کناری می زد تا چشمها ببینند. چشمهای میلاد اما خسته بودند، و پاهایش دیگر نای دویدن نداشتند. خورشید هرچه بیشتر خود را از دل زمین بیرون می کشید، سوزش چشم میلاد بیشتر می شد. نور آزارش می داد. از میان پلکهای نیمه باز در مسافتی نه چندان دور، چشمش به درختی تنومند افتاد که ریشه در آب نهری روان داشت. آخرین ذرات انرژی خود را بکار گرفت تا عاقبت به درخت رسید و سر و صورت در آب فرو برد. چه احساس خوبی. تا بحال آب به این گوارایی نخورده بود، گویی داروی شفابخشی بود تا تمام خستگی را از پاهای میلاد بشوید. میلاد به درخت تکیه داد و چشمهایش را روی هم بست. چهره قباد او را بخود آورد. از ترس اینکه ضحاکیان او را دنبال کرده باشند، با وحشت به دور و بر خود نگاه کرد. تا آنجا که چشم کار می کرد، دشتی از گلهای شقایق بر بستری سبز خودنمایی می کرد. میلاد دوباره سرش را به تنه درخت تکیه داد و چشمهایش را بست. در عالم بین خواب و بیداری صدای آرامی را شنید و چون پلکهای سنگینش را باز کرد دو تا کبوتر دید. مثل این بود که یکی داشت برای دیگری قصه تعریف می کرد. چشمهایش را بست و هرچه بیشتر به خواب فرو می رفت کلمات بریده بریده تر به گوشش می رسید. جغد دو سر.... مرداس... مادر... و بعد کمی واضح تر شنید که همان صدا می گوید «اینجا نخواب. هر کسی زیر این درخت خوابیده دیگر بیدار نشده... دل به تاریکی سپرده» اما میلاد خوابش می آمد. قتل قباد تمام نیروی او را گرفته بود. دیگر نمی خواست بدود. با خودش می گفت دیگر بس است. احساس می کرد که از دویدن خسته شده. در خواب صدای خودش را می شنید «تا به کی می خوای بدوی؟ کجا می خوای بری؟ اینجا، کنار ساحل این نهر از هرجا امن تره... همینجا بمان. همینجا بمان...» وقتی میلاد چشمهایش را باز کرد آفتاب بالای نوک درخت رسیده بود. می شد گرمای شدید آفتاب داغ را حس کرد. میلاد با خودش گفت «زیر همین سایه می مانم تا هوا کمی خنک تر شود، بعد راه می افتم.» دوباره چشمهایش را روی هم گذاشت. «چه سکوت خوبی!» میلاد زمزمه کرد. صدایی ناآشنا تکرار کرد «چه سکوت خوبی!» میلاد با وحشت جشمهایش را باز کرد. اما اثری از ضحاکیان نبود. صدا تکرار کرد «چه سکوت خوبی!». میلاد به بالای درخت نگاه کرد. یکی از کبوتر ها را دید. میلاد پرسید «تو بودی؟»

- کس دیگری بجز من و تو اینجا هست؟

- اون یکی دیگه کو؟ دیشب دو تا بودین.

- مامان رفت برام غذا بیاره. گفت همیجا بمونم و مواظب تو باشم.

 میلاد با خنده گفت «تو جوجه می خوای مواظب من باشی؟!»
- من جوجه نیستم.

- میلاد که خیلی احساس گرسنگی می کرد گفت «خیلی خوب، حالا که یک جوجه شده مسوول من ، پس گرسنه هستم. برام غذا بیار»
- اگه خیلی گشنته می تونی منو بخوری.
- تو رو بخورم که بعدا بگن مسوولش رو خورد؟
- خوب آره دیگه. چند وقت پیش یکی دیگه زیر این درخت خوابیده بود. وقتی بیدار شد و منو دید، مثل تو گشنش بود. بهش گفتم که منو بخور تا سیر بشی. اونم خورد.

- اگه تو رو خورده باشه که تو الان اینجا نبودی.

- خوب کاری نداره، من میام اون پایین و تو منو بخور و ببین. فقط یادت باشه، اگه بخوای بخوری نباید قلب و بالهای منو بخوری، و هرجا که استخوان هایم رو خاک می کنی باید همراش پرهام را هم خاک کنی.

- میلاد دوباره خنده اش گرفت. باشه تو بیا پایین

- یک چیز دیگه هم باید بهت بگم.

- میلاد با خنده گفت، اهه....، چقد شرط گذاشتی، مُردم از گشنگی

- مامان گفته باید همه اینها رو بهت بگم و اگه قبول کردی بیام پایین.

-باشه بگو

- اگه قلبم رو بخوری، هیچ موقع سیر نمی شی. هی باید منو بکشی و پرهایم رو بکنّی، و هی بخوری.

- قبول

- همیشه هم تشنه می مونی. هرچی آب بخوری، تشنگیت نمی ره. برای همینه که اینجا نهر آب هست.

جوجه ادامه داد مامان گفته وقتی همه اینها را قبول کردی، یک سوال بکنم.

- بکن، ولی زود باش، خیلی گشنمه

- دلت میاد جوجه های کوچولویی مثل منو بخوری که خودت سیر بشی؟

- میلاد که دلش از گشنگی به سر و صدا در آمده بود، پرسید، دلم میاد؟ نه دلم نمیاد، ولی اگه باید تو رو بخورم تا به مقصد برسم، حتما می خورم.

- جوجه با حالتی دلشکسته گفت، یعنی حاضری برای رسیدن به مقصدت جوجه هایی مثل منو بکُشی؟ پرهای نازکشون رو دونه دونه بکنّی؟

- آخه تو که نمی دونی مقصد من کجاست. اگه می دونستی، حتما قبول می کردی که در مسیر راهم باید خیلی جوجه ها رو بکُشم. نه که دلم می خواد ها، ولی چکار کنم، برای رسیدن به مقصد باید هرکاری از دستم بر میاد بکنم، حتی کشتن تو.

- مگه می خوای چکار کنی؟ مگه مقصدت کجاست؟

- باید برسم انطرف رودخونه. باید خودم را برسونم به فریدون. باید با فریدون برگردیم و با ضحاکیان بجنگیم، تا دیگه نتونن اینهمه جوون رو بکشن و مغزشون رو بخورن. حالا فهمیدی که چقدر مهمه که به مقصدم برسم؟

- راستش نه. می خوای با ضحاک که داره می کشه بجنگی که کسی کشته نشه، بعد خودت، هنوز به هیچ جا نرسیدی، حاضری جوجه های کوچکی مثل منو بکشی؟ منکه نمی فهمم.

- نمی فهمی چون جوجه ای.

- اینهم شد جواب؟ اگه مامانم اینجا بود و همین سوال رو می کرد چی می گفتی؟ حتما به او می گفتی نمی فهمی چون تو زنی یا مادری یا یک عذری مثل اون. قبول نداری که مشکل، تو خودت هستی؟ مشکل تویی که هنوز راه درست رو پیدا نکردی که چطور می شه به فریدون رسید ولی در مسیر رسیدن به مقصد دست به جنایت و بدتر از اون دست به خیانت نزد.

- تو مطمئنی که جوجه هستی؟ حرفای بزرگتر از سن و قدت می زنی.

- اینهم یک مشکل دیگه تو. مخاطبت رو با ظاهرش قضاوت می کنی. اصلا از کجا می دونی که فریدون اونقدر خوبه که برای رسیدن به او کشتن اینهمه جوجه می ارزد؟

- معلومه که خوبه. اهورا نگاهبان اوست.

- خوب که چی؟ حرف خود فریدون چیه؟ او چی می خواد؟ چقد مطمئنی که وقتی به کمک تو پیروز شد، همون کاری رو نمی کنه که همین ضحاکیان می کنن؟ اصلا او گفته که باید در مسیر راهت و برای رسیدن به مقصد، جوجه ها را بکشی؟

- ای بابا، چقد سوال کردی؟ گشنگی یادم رفت. نخواستیم. خودم می رم از همین نهر ماهی می گیرم.

- باشه بکن. فقط یادت باشه که ماهی های این نهر همه استخون های ریز دارن. خیلی از کسایی که زیر این درخت خوابیدن، و ماهی خوردن، استخون تو گلوشون موند و مُردند.   

- عجب گیری کردیم. تو رو که نباید بخورم چون جنایته. ماهی نخورم چون استخونش تو گلوم گیر می کنه.

- مامانم میگه هرکسی که بخواد به مقصدش برسه، قبل از حرکت باید به این مشکلات فکر بکنه. مامانم میگه، خیلی ها نمی دوونن که پا در این مسیر گذاشتن خیلی سخته. خیلی چیزا رو باید فدا کنی.

- میلاد یاد قباد افتاد و چشمانش پر از اشک شد. به جوجه نگاهی کرد و با پرخاش گفت، «از فدا برام نگو. با چشمای خودم فدا دیده ام. با گوشای خودم صدای شکستن استخون را شنیدم. نمی خواد برای من از فدا حرف بزنی. تو اگه مامانت برات تعریف کرده، من خودم با چشم و گوشم حسش کرده ام. بوی خون رفیقم به مشامم خورده، دیدم که چطوری مغزش را توی دستش له می کرد تا خوراک صاحبان زر و زور شود. از فدا برام نگو.»

- جوجه مثل اینکه نشنیده باشد، لبخندی زد و گفت، دیدی و شنیدی و بو کردی، ولی نفهمیدی. نفهمیدی که همه و همه این استخون شکستن ها، له شدن مغز ها برای چیه. نفهمیدی که اون رفیقت برای چی خودش رو تسلیم ضحاکیان کرد. اصلا می دونی چیه، منکه یک جوجه بیشتر نیستم، ولی با همین اندازه عقلم دارم به این نتیجه می رسم که تو فقط به فکر خودت هستی. می خوای به فریدون برسی تا فرماندهی سپاه را به تو بده. وگرنه جرا رفیقت رفت و تو هنوز هستی؟ اصلا با خودت فکر کردی؟

- بالاخره یکی از ما باید می رفت و یکی می موند. اون جلو پرید و گفت که من برای مبارزه بهترم. قباد خودش گفت.

- می بینی؟ وقتی میگم نفهمیدی یعنی چی؟ گفتی اسمش قباد بود؟ قباد می دونست که تو اینکاره نیستی. می دونست بمجرد اینکه گرز ضحاکیان بره بالا، به غلط کردن می افتی. تو همین چند ساعت، از دیشب تا اونموقع که از دویدن دست برداشتی، به این نتیجه رسیدی که باید برای رسیدن به مقصد کُشت. باید جنایت کرد. مطمئنم که اگر اهریمن همین الان بیاد اینجا و بهت بگه که اگر این جوجه را بکشی و قلبش رو بخوری، تو را به یک جشم بهم زدن می رسونه به فریدون. تو حاضری قلب خیلی ها رو بخوری. تو هیچ موقع نمی تونی قباد بشی، حتی اگه فرمانده سپاه فریدون هم بشی، هرگز، هرگز قباد نمی شی. بدتر اینکه اگه فریدون آدمی مثل تو رو فرمانده سپاهش بکنه، اونم هیچی از فدای قباد نفهمیده. قباد کجا و شما ها کجا؟!

جوجه این را گفت و به سوی خورشید پرواز کرد و میلاد را در برزخی از افکارش تنها گذاشت.
خورشید داشت غروب می کرد، اما هنوز نیمی از بدن خورشید را می شد دید. در آن سوی نهر، پیرمردی با موهای سفید بلند و ریشی بلندتر از موهایش داشت به طرف او می آمد، و چون به میلاد رسید، هن و هن کنان سلام کرد و کنار نهر نشست و تا توانست از آن آب خورد.

پیرمرد از جایش بلند شد و با دستش قطرات آب که از ریشش می چکیدند را خشک کرد و گفت «چقدر تشنه بودم. هرچی می خورم، اما مثل اینکه هیچ موقع تشنگیم نمیره. اسم من هریمه است. از پشت اون تپه دارم میام. می خوام برسم به رودخونه، ولی نمی دونم کجاست. می دونم که اونطرف نیست، چون اونطرف رو گشتم».
- میلاد خوشحال شد و گفت «منم می خوام برسم به رودخونه» و در حالیکه صورتش را به طرف بالا می چرخاند، با تمسخر گفت این جوجه میگه...

ولی حرفش را نیمه تمام گذاشت وقتی یادش آمد که جوجه خیلی وقت پیش به سوی خورشید پرواز کرده. ولی هریمه می دانست که میلاد چه می گوید، پس لبخند زنان گفت

- «واقعا که جوجه است. خیلی شیطونه، نه؟ تو رو هم سر کار گذاشت؟ چند روز پیش وقتی اینجا خوابیده بودم، ساعت ها منو سوال پیچ کرده بود. می گفت اگه قلبم رو بخوری اینطوری میشه و اونطوری می شه. منم گفتم که اصلا جوجه به خوشگلی مثل اونو نمی خورم حتی اگه از گشنگی بمیرم. اونم خوشش اومد و آمد پایین پهلوی من نشست. منم همینکه دیدم به من اعتماد کرده و خیلی نزدیکمه، یکمرتبه پریدم روش و بدون اینکه بفهمه چکار می کنم، سرش را تو یک دستم گرفتم و گردنش رو تو اون دستم و با یک حرکت از هم جداشون کردم. اصلا نفهمید چی شده. نه دردش اومد، نه فهمید که دارم پراشو دونه دونه می کنم. دیگه جون نداشت که بفهمه. »
پیرمرد در حالیکه آب داشت از لب و لوچه اش می ریخت و اشتها برای خوردن دوباره اون جوجه در صداش شنیده می شد، گفت، «راستش خیلی گشنم بود. پس قلبش رو هم خوردم. خیلی ترسیده بودم که نکنه این بشه یا مثلا یک چیز بدی سرم بیاد. می دونی؟ هیچ چی نشد. خوردم و رفتم دنبال کارم. حالا هم که تو میگی اینجا با تو صحبت کرده دیگه مطمئن شدم که همه حرفاش چاخان بوده. دیدی که دوباره به حالت اولش برگشت».
بعد مثل اینکه می خواست یک نکته خیلی روشنی را توضیح بدهد گفت، «حالا فرض بگیریم که دوباره زنده نمی شد. خوب که چی؟ من باید به اونطرف رودخونه برسم. باید تا دیر نشده خودم رو به فریدون برسونم. این چندتا جوجه مهمترن یا رسیدن به هدفی که دارم؟ اصلا اگه توی این مسیر من و تو به حرف هرکس که یک چیزی میگه گوش بدیم که نمی شه. از کار و زندگیمون عقب می افتیم. حتی اگه راست هم بگه. اصلا بیا فرض بگیریم که همه حرفاش راسته و نباید برای رسیدن به هدف جوجه ها رو بکشیم. واقعا و جدی جدی اگه فکر کنیم می بینیم که تو این دنیا حرف آخر را کسایی مثل فریدون و اهورا، و یا ضحاک و اهریمن می زنن. کی میاد گوش به حرف ماها، و یا این جوجه بده. بالاخره اوناین که قدرت دستشونه. مگه نه؟»

پیرمرد بدون اینکه منتظر چوابی باشد، با ذوق گفت، «خوبیش اینه که تو این گشت و گذار و دور خودم چرخیدن، به یک زنی رسیدم که به من یک تکه نان داد. می گفت که اگه یکنفر دیگه ای رو پیدا کنم و با او همسفره شده و این نان را بخورم، می تونیم تو یک چشم بهم زدن به هرجا که می خوایم برسیم. وقتی از اون دور دورا تو رو دیدم خیلی خوشحال شدم و با خودم دعا می کردم که تو هم بخوای بری به اونطرف رودخونه. با هم می تونیم این نون را بخوریم و فورا برسیم به فریدون. اگه حاضری زودباش چون اون زنه می گفت که باید قبل از تاریکی نون رو بخوریم.»

میلاد که هم خیلی گرسنه بود و هم می خواست خیلی زود به مقصد برسد، به پیرمرد گفت،

- «من حرفی ندارم، ولی مطمئنی که کلکی تو کار اون زنه نیست»؟

- چه کلکی می تونه زده باشه؟ یا نون را می خوریم و می ریم پهلوی فریدون و یا نون را می خوریم و همینجا که هستیم می مونیم ولی دیگه گرسنه نیستیم.

بعد پیرمرد مثل اینکه یک چیزی یادش آمده باشد، ادامه داد

- «صبر کن، راست می گی ها، یک چیز عجیبی گفت. وقتی که داشتم دور می شدم گفت ولی یادت باشه بعد از اینکه به آرزو و مقصدت رسیدی نصف هرچی که داری مال من میشه».
میلاد با خودش فکر کرد «من و این پیرمرد داریم شریکی می خوریم پس نصف نصف میشه یک چهارم. خوب این بهتره یا کشته شدن اینهمه جوون به دست ضحاکیان. اگه می گفت هرچی دارم مال او ولی قباد زنده می شد، حاضر بودم همه چیزم رو به او بدم». همینطور که با خودش فکر می کرد صدای پیرمرد را شنید که می گفت، «زود تصمیم بگیر هوا داره تاریک میشه». میلاد گفت «من با نصف هرچی که دارم موافقم. مگه چی دارم؟» و بعد نان را گرفت و با پیرمرد شروع کردند به خوردن.

هوا هر لحظه تاریکتر می شد. میلاد هرچه بیشتر نان را می جوید هوا تاریکتر می شد. صدای جوجه که از دور دستها می آمد را شنید که می گفت «تو با اهریمن هم سفره شدی. همه چیزت را با اهریمن شریک شدی. روحت را برای رسیدن به مقصد، فروختی».

هوا تاریک تاریک شده بود. میلاد دیگر صدای جوجه را نمی شنید. نشسته بود پهلوی کرمایل و ضحاکیان و داشت مغز قباد را می پخت، گویی که هرگز فرار نکرده بود و از خیلی وقت پیش با ضحاکیان همسفره شده بود.

علی ناظر - زن جادو - ©

 

 

 

منبع: سايت ديدگاه

@ كپي رايت: اين مطلب ويژه سايت ديدگاه تهيه شده است. بازتكثير آن تنها با قيد منبع مجاز است.




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
علی ناظر:



در پیوند با این مطلب نظری ثبت نشده است.

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.