شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

يكشنبه ۶ خرداد ۱۳۹۷ - ۲۷ مه ۲۰۱۸



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

قصه سربازکوچولو
زن جادو – چرک نویس اول

علی ناظر

قبل از اینکه مسافرین سوار اتوبوس شوند، محبعلی گفت «تو رادیو شنیدم که بعد از وقوع زلزله فورا نماز آیات باید خونده بشه وگرنه معصیت داره و تا آخر عمر واجب میشه». خیلی از مسافرین نمی دانستند نماز آیات را چگونه باید خواند. محبعلی گفت «گوینده رادیو رسم نماز را اعلام کرد ولی من راستش زیاد گوش نمی کردم». پریسا و پرستو که صندلی های پشت راننده را اشغال کرده بودند، فورا طریقه خواندن نماز آیات را در موبایلشان پیدا کردند و شروع کردند به بلند بلند خواندن «بعد از نیت و تکبیرة الاحرام، حمد و سوره خوانده شود و به رکوع برود، سپس سر از رکوع برداشته و دوباره حمد و سوره را بخواند و به رکوع رود و باز سر از رکوع بردارد و حمد و سوره بخواند و به رکوع رود و سپس سر از رکوع بردارد و همین طور ادامه دهد تا یک رکعت پنج رکوعى که قبل از هر رکوعى حمد و سوره خوانده است انجام دهد، سپس به سجده رفته و دو سجده نماید و بعد براى رکعت دوم قیام کند و مانند رکعت اول انجام دهد و دو سجده را بجا آورد و بعد از آن تشهد بخواند و سلام دهد.»

همه مسافرین بجز آرمینه و آندرانیک کنار اتوبوس صف کشیدند و شروع کردند به نماز خواندن. بعضی ها هنوز می لرزیدند. معلوم نبود از ترس است یا از سرما. آرمینه و آندرانیک وقت را غنیمت شمرده و از محل نماز کمی دور شده و به پسرشان زنگ زدند تا او را از تصمیم کارو باخبر کنند.

بالاخره نماز خوانده شد و آرمینه و بقیه سوار اتوبوس شدند. پریسا و پرستو، دانشجویانی که برای نوشتن پایان نامه تحصیلی به این سفر آمده بودند، دائما از این جمع به آن جمع رفته و یک ریز سوال می کردند. پرستو بیشتر سوالها را می پرسید «می بخشین، شما هم تو جنگ شرکت داشتین؟ جانبازین؟ پسرتون کی شهید شد؟ آخی! سه شهید؟ هر سه تا پسراتون؟ آخی! همه در عرض یکماه؟ آخی! خدا بهتون صبر بده. حاج خانم من اگه بجای شما بودم تا حالا مرده بودم، مگه نه پریسا؟»
پرستو، دختری بود با چشمانی زیبا که روسریش دائما از روی سرش سُر می خورد و مجبور بود منظمش کند. گویی در این عالم سیر نمی کرد. گویی یادش رفته بود، و یا اینکه اصلا متوجه نبود، همسفری هایش چه کسانی و با چه پیشینه و نگرشی هستند. لبخند از لبانش نمی افتاد، مثل اینکه همراه همکلاسی هایش برای یک گردش علمی آمده باشد، بدون وقفه با پریسا حرف می زد و توجه نداشت که حرکت و حرفها و لحن بلند صدایش جلب توجه می کند.

زن مسنی که نگران زلزله بود بعد از اینکه به منزل دختر و پسرش زنگ زده بود، به پرستو، که داشت تو دفتر یادداشتش آمار و ارقام وارد می کرد، گفت «پسر بزرگم رو تو جنگ از دست دادم، حالا می ترسم این دوتا و بچه هاشون رو هم تو زلزله از دست بدم» بعد مثل اینکه دارد نفرین می کند گفت «اینهمه شهید دادیم، اینهمه کوپن و تو صف واستادن و تحریم کشیدیم، هنوز نمی تونیم یک ساختمون بسازیم که رو سرمون خراب نشه. بخدا قسم، اگه یکروز این شهیدا سر از خاک بردارن تمام این دم و دستگاه رو یکشبه روسرشون خراب می کنن.» پریسا به آرامی گفت «حاج خانوم خودتونن رو ناراحت نکنین. هیچ چی نمیشه. ساکن کدام شهر هستن؟» حاج خانم با غیظ گفت «تهرون» و با غیظی بیشتر ادامه داد «آخه یکی نیست بپرسه، تو که تا دیروز گاریچی بودی، چطور تونستی صاحب اینهمه آسمون خراش بشی؟ پسرم می خواست یک وام چند میلیونی مسکن بگیره، مگه آخرش بهش دادن. صدتا ضامن خواستن، صدتا مدرک و سند خواستن، آخرش هم بهش گفتن یک چهارم مبلغ را می دن. هرچه امیرمون داد زد که آخه با این وام نمیشه حتی خونه اجاره کرد، مگه کسی گوشش بدهکار بود؟ آخرش کاسه گدایی دستش گرفت و از هرکی تو فامیل خودش و زنش بگی پول قرض گرفت و یک آپارتمان سی متری طبقه دوازدهم گرفت که نه آسانسورش درست کار می کنه و نه سیستم نظافتیش. اونوقت، این گاریچی های تازه به دورون رسیده که مثلا ژناشون از ژن پسر من بهتره، هزار میلیارد هزار میلیارد وام می گیرن و بعدش هم فلنگو می بندن و در میرن کانادا. حضرت آقا هم تو سخنرانی هاشون هیچی نمی گن. اگه آقا لب تر کنن، همچی تموم این قاچاقچیای نزول خور به دنبال سوراخ موش می گردن که نگو. بخدا قسم، اگه چهار تا از این دزدای مفتخور رو توی خیابون شلاق بزنن، و چهارتای دیگه رو از تیر چراغ برق، جلوی همون مجلس و دادگستری آویزون کنن، نسل هرچی دزد با ژن خوب تو ایرون خشک میشه» پرستو همینطور که حرفهای حاج خانم را تو دفترش وارد می کرد، رو کرد به پریسا و پرسید «رسوایی دهنمکی رو دیدی؟» و چون پریسا سرش را به علامت منفی تکان داد، رو کرد به حاج خانم و پرسید «شما چطور؟» حاج خانم که از دست دزدها عصبانی بود، با پرخاش گفت «چی می گی دخترجان دلت خوشه، رسوایی چیه؟ از این رسوایی بیشتر که اینهمه پول نفت رو می دزدن و هیچکس هم جلوشونو نمی گیره؟ همین چند سال پیش یک دکل نفتی، یا یک چیزی مثل اون، درسته درسته غیبش زد. می گن چند میلیون دلار می ارزید. اونوقت تو در باره دیدن فیلم حرف می زنی؟ دل شما جوونا واقعا خوشه. اگه پسرم می دونست که شهید می شه تا اینهمه دزد سر از زمین در بیارن، اگه می دونست که جوونیش رو می ده تا جوونای امرو از فیلم رسوایی حرف بزنن، خدا شاهده اگه یک قدم ور می داشت» بعد شروع کرد با صدای بلند گریه کردن.

پریسا با چشم به پرستو که هاج و واج به حاج خانم نگاه می کرد و با نگاهش از پریسا می پرسید، «چی شد، نکنه من چیزی گفتم»، اشاره کرد و با همدیگر حاج خانم را به حال خودش رها کرده و به صندلی هایشان برگشتند. به مجردی که نشستند پرستو گفت «فیلم رسوایی در باره زلزله ایست که احتمال داره تو تهران بیاد و هیچ مسوولی کاری در باره اش نمی کنه. راستش داستانش کمی تکراریه اگه داستان بازپرس وارد می‌شود (مستنطق) اثر پریستلی رو خونده باشی می فهمی که فیلمنامه از رو دست پریستلی کپی شده. تو اون داستان، پریستلی بازپرس گوول رو می فرسته به خونه اشرافی برلینگ، و در باره خودکشی یک دختر که هر کدام از اعضای اون خانواده به یک شکلی در ارتباط با دلیل خودکشی دختر بودن، همه رو استنطاق می کنه. داستانش خیلی قشنگه. حتما بخونش. نتیجه اخلاقیش جالبه. اگه خانواده پس از اینکه بازپرس گوول خونه رو ترک می کنه، متنبّه شده باشن و فهمیده باشن که چقدر رفتارشون و کارهایی که کردن می تونه به جامعه آسیب برسونه، داستان خودکشی اون دختر غیرواقعی می شه و اصولا وجود اون بازپرس هم غیرواقعی میشه یعنی اصلا بازپرسی نیامده و اصلا دختری خودکشی نکرده، ولی اگه از این اتفاق محتمل، عبرت نگرفته باشن، که توی این داستان اعضای خانواده اشرافی برلینگ عبرتی نمی گیرن، خودکشی اون دختر حتما اتفاق می افته و چند ساعت بعد بازپرس گوول راستکی در خونه شون رو می زنه. توی این داستان، پریستلی می خواد علیه جنگ هشدار بده. دفعه اول که بازپرسه میاد خونه و شروع می کنه به بازپرسی، پریستلی در اصل داره میگه که چطور همه در شروع و ادامه جنگ جهانی اول نقش داشتن. هرکسی به یک شکلی، و اگه از تبعات شروع و پایان جنگ جهانی اول درس بیاموزیم مرگ های نا به هنگام و زودرس نسل جوان در جنگ جهانی دوم اتفاق نمی افتد. اما پریستلی می خواد بگه که جنگ جهانی دوم دقیقا به این خاطر شروع میشه که کسی از سوالها و هشدارهای بازپرس درس نگرفت. کسی متوجه نشد که جنگ تا به کجا باعث نابودی می شه. به نظر من فیلمنامه رسوایی دهنمکی هم از روی داستان مستنطق کپی برداری شده، با این تفاوت که توی این فیلم در پرده اول، یک پیرمرد روحانی از زلزله در جامعه صحبت می کنه، بعد شهردار وقوع اون زلزله را تو یک خواب می بینه و چون بیدار میشه و مطمئن میشه که یک خواب بیشتر نبوده و مرکز زلزله سنجی هم به او اطمینان میده که زلزله نخواهد اومد، شهردار به همان روال همیشگی به مدیریت شهر ادامه میده. اما طولی نمی کشه که در پرده دوم، زلزله میاد. جالب اینکه دهنمکی اجازه نمی ده زلزله همه چیز رو خراب کنه، بلکه فقط یکی دو تا ترک تو ساختمان به وجود میاد و زلزله وامیسه. ولی تو کتاب پریستلی، مرگ یک دختر جوان تهیدست که قربانی فرهنگ حاکم بر جامعه است رو به روشنی به نمایش میذاره؛ و برعکس دهنمکی سعی نمی کنه که آسیبهای اجتماعی رو لاپوشانی کنه و مثل گنج قارون همه چی بخوبی و خوشی تموم شن.  کاراکتر اصلی، یک پیرمرد بدون عمامه است اما معلومه که روحانیه، که این زلزله – منظورش گسل و آسیب اجتماعیه – رو پیش بینی می کنه، و آخر فیلم سوار هواپیما شده و جان سالم به در می بره. می دونی پریسا، فقط نفهمیدم چرا روی هواپیما نوشته بود 598. مثل قطعنامه 598 که باعث شد جنگ تحمیلی تموم بشه. یعنی دهنمکی می خواد بگه امام خمینی با 598 تونست جون کی رو نجات بدن؟ جون نظام رو؟ ولی با اوج گرفتن 598، زلزله اجتماعی آغاز میشه؟ منکه نفهمیدم واللا» پریسا که ساکت به حرفهای پرستو گوش می داد گفت «اونکه داستانه و اینم که فیلم، ولی تو عالم واقع، الان تو کرمانشاه و چندتا شهر دیگه خیلی خونه خراب شده و هیچکس هم نیست به دادشون برسه. راستش حاج خانوم حق دارن که اینطوری عصبانی بشن.... منکه سرم تو اینکارا نیست، ولی اگه در روی همین پاشنه بچرخه، یکی از این روزا همه از خواب بیدار میشن و می بینن که نه از تاک نشان مانده و نه از تاکنشان. این خط اینم نشون»

محبعلی همینطور که داشت رانندگی می کرد، به حرفهای این دو تا دختر هم گوش می کرد و گاهی اوقات به شاگردش، عباسعلی، که شش دانگی داشت گوش می کرد، نیم نگاهی می کرد و سرش را تکان می داد.

پرستو بی اعتنا به این ایما و اشاره ها با همان لبخند کمرنگش گفت «منکه از تاکنشان چیزی سرم نمیشه، ولی می دونم که تو شبکه های اجتماعی خیلی سروصدا شده. خیلی ها دارن می گن که مردم زیر آوار موندن و کسی هم نیست به دادشون برسه.» محبعلی که داشت صبرش لبریز می شد، به امید اینکه پرستو و پریسا رشته سخن را گم کنند، با صدای بلند گفت بر محمد و آل محمد صلوات.

دوتا صندلی آنطرف تر، مردی با ریشی گرد و اصلاح شده نشسته بود و تسبیح می انداخت و گاهی از اوقات به پرستو و پریسا چشم غره می رفت و با یک استغفرلله سکوت اختیار می کرد. کنارش رو صندلی پهلویی زنی نشسته بود که چادرش را کشیده بود روی صورتش و ظاهرا خوابیده بود، اما با هر استغفرلله حاج آقا، ونگی می زد. مثل اینکه کلمه رمز برای دعوت حاج آقا به سکوت بود. عاقبت حاج آقا طاقتش تمام شد و با صدای بلند و در حالیکه به روسری پرستو نگاه می کرد گفت «خواهر لطفا شئونات اسلامی را رعایت کنین». پرستو نیم نگاهی به مرد کرد و در حالیکه صدایش را می کشید گفت «حاج آقا لطفا با زن نامحرم صحبت نفرمایین» و به صحبت با پریسا ادامه داد. «خداییش رو اگه بخوای بدونی، پریستلی نگاهی سوسیالیستی به جامعه داشته، فقر و تنگدستی جامعه رو می خواسته ترسیم بکنه. یکجایی، یادم نیست کجا، در باره این داستان خوندم که هدف پریستلی برجسته کردن اختلافات طبقاتی است و بازپرس گوول، در اصل هشداریه به آدم پولدارا که اگه به پایینی ها توجه نکنین و باعث مرگ و میر طبقه تهیدست بشین، باید پاسخگو باشین. یک روزی طبقه تهیدست مثل زلزله رو سرتون خراب میشه و تموم نظامتون رو از هم می پاشونه. می دونی چیه پریسا، من نمی فهمم بالاخره این بازپرسه کیه؟ وجدان جامعه است، خدا و قیامته، اصلا اون دفعه اول که بازپرس سر می رسه را میشه به نهی از منکر تشبیه کرد؟ ولی اینم که نمیشه. فکر نکنم پریستلی به خدا اعتقاد داشته. بقول این حاج آقا، ملحد بوده، ولی هرچی بوده تو این داستانش یک هشدار خوابیده که بقول خودش کسی به اون توجه نمی کنه. من که اصلا خدا و پیغمبر رو قبول ندارم. جهنم و بهشت تو همین دنیاست.» محبعلی دوباره و اینبار با صدای بلندتر داد زد بر محمد و آل محمد صلوات بفرستین. پرستو از رو صندلیش بلند شد و رفت نزدیک محبعلی و یواشکی گفت «باباجان، اینموقع شب همه خوابن، صلواتات رو بذار برای روز» و برگشت و نشست رو صندلیش. پریسا خوابش برده بود. اما طولی نکشید که محبعلی اتوبوس را کنار یک قهوه خانه پارک کرد و عباسعلی با صدای بلند داد زد «نماز، نمازتون قضا نشه، نماز». پریسا و پرستو روی صندلی تکانی خوردند و دوباره چشمهایشان را بستند.

حاج آقا که هنوز از جواب پرستو دلخور بود، وقتی از کنار پرستو رد می شد گفت «خواهر نمازتون دیر میشه». پرستو یکی از چشمهایش را باز کرد و گفت «رگلم حاجی، اگه نماز قبوله که پاشم؟» تمام مسافرین که در حال پیاده شدن بودند به پرستو و حاج آقا نگاه کرده و سرشان را تکان دادند. محبعلی اما نتوانست از مساله به آن راحتی بگذرد و رفت کنار حاج آقا و گفت «سلام حاج آقا، خوبیت نداره شما با دختر غریبه توی اتوبوس صحبت بکنین. حرف براتون درمیاد. ندیدین مردم چطوری به شما نگاه می کردن؟» حاج آقا در حالیکه صورتش سرخ شده بود گفت «غلط می کنن برای من حرف دربیارن. زنم پهلوم نشسته. خوب دختره یک چیزیش می شه. صدای خندش تمام اتوبوس را گرفته. ما همه شهید دادیم و داریم جایی که پسرامون جونشون را فدای اسلام کردن میریم و اونوقت این دختره یکریز هرّه و کرّه از هنرپیشه های خارجی حرف می زنه. تعجب می کنم که شما اصلا اون رو راهش دادین. هرچی داریم از این دانشجوها داریم. اون از فتنه 78، بعدش 88، هر روز به یک شکل و یک دلیل. یک روز غذا ندارن، یک روز روسری نمی ذارن، یک روز شهریه گرونه. نه آقا، اینا همه بهونه است. بچه های این دور و زمونه می خوان عیاشی کنن و تو خیابونا به هر دلیلی روسریشون رو وردارن. وللاهه، من اگه بجای آقا امام خامنه ای بودم، همین دختره جلف رو اول صدتا شلاق می زدمش و بعدشم می ذاشتم کنار دیوار و یک گلوله خرجش می کردم. واقعا که حضرت آقا چقدر صبورن، چقدر می تونن ببینن و هیچ چی نگن. خوب همین خصائصه که ایشون رو رهبر و ولی فقیه می کنه و من حقیر رو می کنه آدم یک لاقبا.....» زن حاج آقا که از اتوبوس پیاده شده بود و پشت سر او ایستاده بود گفت «البته حاج صادق دروغ چرا، تا قبر آ، آ، آ. شما چندان هم یک لاقبا نیستین» بعد رو کرد به آرمینه که همراهش از اتوبوس پیاده شده بود، و گفت «راستش اگه حسین مون تو همون جوونی وسط تهرون بمب تو سرش نمی خورد و الان زنده بود، شاید حاج آقا کمی از حرفای جوونا رو بهتر می فهمید.» حاج صادق با عتاب رو کرد به زنش و گفت «این حرفا چیه خانم؟ کار حروم حروومه دیگه. دختر نباید اینطور بلند بلند بخنده و دائما روسریش را از رو شونه هاش جمع کنه.» زنش مثل اینکه نشنیده باشد به آرمینه گفت «از همون روز اول جنگ،  حسین می خواست بره جبهه، ولی حاج صادق راضی نبود. هی امروز و فردا می کرد. هر روز یک بهانه می آورد. بالاخره باباش بود و دلش نمی خواست تنها بچه اش شهید بشه. حسین هم یکریز بدنعلی می کرد و می گفت تو مدرسه آبروم رفته، همه میگن چرا نمی ری؟ تا اینکه یک روز وسطای ظهر یک بمب افتاد وسط حیاطمون و سقف ریخت رو سر حسین. تمام صورت و تنش شده بود پر از نرمه شیشه. حاج آقا اونموقع ها تو مسجد مشغول بسیج نیرو بودند و منم تو صف کوپن واستاده بودم. آخ که نمی دونین وقتی صدای انفجار رو شنیدم، بی اختیار گفتم آخ حسین جان و همونجا نشستم، از جام بلند نشدم تا خبر مرگش رو برام آوردن». آرمینه حاج خانم را بغل کرده بود و به آرامی پشتش رو نوازش می داد. کمی آنطرف تر حاج صادق داشت به محبعلی می گفت «بخدا اگه می خواستم از جبهه رفتنش جلوگیری کنم. فکر می کردم همین روزا جنگ تموم میشه. خدا شاهده داشتم کاراشو می کردم که بره. اول می خواستم خودم برم که چم و خم جنگ و جبهه رو یاد بگیرم و بتونم به حسین بفهمونم جنگ یعنی چی. آخه همش چهارده سالش بود. هر روز می اومد خونه و می گفت امروز از کلاسمون چهارتا رفتن، چرا من نمی رم؟ فرداش می اومد و می گفت امروز از مدرسه مون چهارتای دیگه رفتن، بعد می زد زیر گریه و می گفت همه بچه ها هوم می کنن و می گن تو که بابات تو مسجده چرا نمی ری؟ هر چی به حسین می گفتم صبر کن یک سال دیگه که بزرگتر شدی، حتما می ری. می گفت، چرا همه بچه های مدرسه برن کلید بهشت بگیرن و من نرم. نمی خوام جهنمی بشم. امام گفتن رفتن به جبهه وظیفه شرعیه. اصلا هم نگفته چند سال باید داشته باشیم. اصلا نمی فهمم چرا نماز خوندن برای بچه چهارده ساله واجبه ولی به جبهه رفتن زوده؟ و همینطور یک ریز سوال می کرد و منو شکنجه می داد. آخه چطوری بهش می گفتم که دوستش دارم و نمی خوام بمیره؟ خدا هم اومد و گذاشت کف دستم. گفت که اگه قسمت باشه، مرگ میاد و با خودش می برتت. شاید خدا داشت انتقام همه اون پدر و مادرایی رو می گرفت که بچه هاشون رو به جبهه فرستاده بودم و بچه خودم رو نفرستاده بودم. بعد از قطعنامه 598 تا حالا هر سال میام و برای شهدا فاتحه می خونم و ازشون طلب مغفرت می کنم. هیچ موقع اونروزی که حضرت امام قطعنامه را پذیرفتن و بقول خودشان زهر را نوشیدند یادم نمیره که چقدر حسین حسین کردم و یاد جگرگوشم افتاده بودم. هیچموقع این حرف امام یادم نمیره که می گفتن من در ميان شما باشم و يا نباشم به همه شما وصيت و سفارش مى‌كنم كه نگذاريد انقلاب به دست نااهلان و نامحرمان بيفتد. نگذاريد پيشكسوتان شهادت و خون در پيچ و خم زندگى روزمره خود به فراموشى سپرده شوند. حالا خودتون ببینین که چی بر سر انقلاب آوردن و چطوری انقلاب به دست نااهلان و نامحرمان افتاده و چطوری تموم اون شهدا از یادها رفته و بجاش تلگرام و واتزآپ و فیسبوک اومده... لا اله الله... استفغرلله... موندم چی بگم؟ چی بگم!؟ شما از خیلی چیزا خبر ندارین. من تو مسجدم و می شنوم.»

حاج خانم رو به همسرش کرد و گفت «من مطمئنم که همین الان حسین مون کنار سید الشهدا نشسته. این مثل روز برام روشنه، مگه نه حاج خانم؟» آرمینه دستی به پشت حاج خانم زد و گفت «معلومه. همه شهدا الان پهلوی هم نشستن. بیچاره ما که موندیم و هر روز به گناهامون اضافه میشه. حالا شما برین نمازتون دیر نشه. منم میرم پهلوی اون دختر خانم و کمی باهاش صحبت می کنم. شاید کمی آرومتر حرف بزنه». محبعلی گفت «خدا عمرتون بده اگه یک کاری بکنین که کمتر شلوغ بکنه. خوب حاج صادق هم حق دارن. می دونم جوونه، بچه است ولی خوبه اگه کمی آرومتر بشه. من میرم چایی می گیرم و براتون میارم. اسمش پرستویه، اسم اون یکی دیگه هم پریساست. طفلکی پریسا خیلی آرومه»

وقتی آرمینه داخل اتوبوس شد پرستو خواب بود ولی پریسا داشت موبایلش رو می خوند. آرمینه گفت «سلام پریسا جان». پریسا با چشمهایش به آرمینه اشاره کرد که بهتر است روی یک صندلی دیگری بنشینند که پرستو بیدار نشود. آرمینه یواش گفت «پس بهتره بریم روی صندلی من و آندرانیک بشینیم. اونجا کسی ما رو بلند نمی کنه. آندرانیک هم می تونه بره جای تو بشینه. همیشه صندلی های جلوتر رو بیشتر ترجیح می ده» وقتی نشستند پریسا به شوخی گفت «نمازتون قضا نشه آرمینه جون» آرمینه لبحندی زد و گفت «بعدا همه رو یکجا می خونم. تو حالت خوبه؟ اینقدر پرستوجان بلند بلند حرف می زنه که همه حرفاتونو شنیدم. منم کتاب بازپرس وارد می شود رو خوندم. خیلی جالبه. حیف که ما آدما هیچموقع از گذشته عبرت نمی گیریم. پریسا جان، اگه یک سوال ازت بکنم، راستشو میگی؟» پریسا رو صندلی صاف نشست و روسریش را منظم کرد و با تعجب گفت «آره آرمینه جون، چی می خواین بپرسین؟» آرمینه کمی رو صندلی جابجا شد و گفت «راستش خواستم بپرسم که این اطلاعات رو جدی جدی برای پایان نامه تحصیلی می خواین و یا یک دلیل دیگه ای داره؟» پریسا با قیافه ای جدی گفت «راستش، نه. ولی داستانش خیلی درازه، حوصله تون سر میره» آرمینه دست پریسا را تو دستهایش گرفت و گفت «عزیزم، بعد از اینهمه بلا که سرم اومده، یاد گرفتم که تو زندگی صبور باشم. شاید بهتره از همون اولش بگی. منکه خوابم نمی بره».

پریسا کمی به دور و برش نگاه کرد. پرستو چندتا صندلی جلوتر خوابیده بود و بقیه اتوبوس هم تقریبا خالی بود. بعد در حالیکه چشمهایش را بسته بود شروع کرد «بابا محبعلی، راستی راستی بابای من نیست. تو محلمون همه اون رو بابا صدا می کنن. دلیل هم داره. البته اینارو من شنیدم و از همه چیز درست و حسابی باخبر نیستم، ولی اونچه که جسته و گریخته در عرض بیست سال گذشته شنیدم حکایت از یک داستان غم انگیز داره. بابا – بابا محبعلی – اون اولّای جنگ میره به جبهه، ولی زخمی که میشه بر میگرده تهرون و دیگه نمیره جبهه. اونموقع نجاری داشته، و با زن و سه تا پسرش تو همین خونه که الان هم هستن زندگی می کردن. شما خودتون بهتر می دونین که اون روزای اول جنگ خیلی از پسربچه های کم سن و سال به جبهه فرستاده می شدن. دوتا پسر بزرگتر بابا که دبیرستانی بودن هم دائما به بابا نق می زدن که باید برن به جبهه ولی بابا مخالفت می کرده. نمی دوونم تو جبهه چی دیده بوده و یا اینکه بعد از زخمی شدن ترسیده بوده، نمی دوونم چرا ولی مخالفت می کرده. اون روزا، بابا یک برادر داشته که تو مسجد چند خیابون اونطرف تر تو مسجد کار میکرده. کارش بسیج نیرو برای جنگ بوده. یک روز یک اتوبوس میاره دم مسجد تا بچه هایی که قراره برن به جبهه همه از مسجد راه بیفتن. از قضا پسرای بابا اتفاقی از جلوی مسجد رد می شن و از موضوع با خبر می شن، میرن خونه، یک سری لباس میریزن تو یک کیف و یک نامه برای بابا می نویسن که رفتن به جبهه و خیلی زود برمی گردن ولی نمیگن با عموشون رفتن. بعد میرن پهلوی عموشون تو مسجد و می گن که اونا هم میان. عموشون می پرسه باباتون که همیشه مخالف بوده، چطوری راضی شده؟ این دوتا هم می گن که یک جوری راضیش کردن. اون زمونه هم که مثل الان موبایل و اینطور چیزا نبوده که بشه چک کرد. عموشون هم که خیلی دلش می خواسته آدم برای جبهه جمع کنه – نمی دوونم کدووم عملیات بوده، فکر کنم کربلای 4 یا 5 – نمی دوونم راستش. به هر حال، همه با هم راه می افتن میرن به طرف جبهه. شب که بابا بر می گرده می بینه احمد پسر کوچکش بیرون از خونه نشسته و گریه می کنه. می پرسه چرا گریه می کنی، احمد هم در همون عالم بچگیش میگه چون مامان گریه می کنه. خلاصه بابا از جریان باخبر میشه. می دوه میره به کمیته محل، ولی اونا از همه چیز بیخبرن. هرجا سر میکشه، اثری از دوتا پسرش پیدا نمی کنه. چندهفته بعدش، برادر بابا برمیگرده و خبر می ده هر دوتا جزو مفقودینن ولی خیلی احتمال داره که شهید شده باشن. زندگی بابا زیر و رو میشه. ولی به هر بدبختی که هست زندگی رو ادامه میدن تا احمد بزرگ میشه و مغازه بابا رو تبدیل میکنه به کارگاه مبل سازی. کارش میگیره و چند سالی که میگذره، ازدواج میکنه و خدا یک پسر به اسم امید و چند سال بعد یک دختر که همین پرستو باشه، بهش میده. احمد یک روز که خونه بوده میره بالای نردبون تا چراغ توی ایوون رو درست کنه. پرستو و امید هم توی حیاط داشتن بازی میکردن و دنبال هم میکردن. همینطوری که می دویدن، تنه امید میخوره به نردبون و احمد از اون بالا با سر،جلوی پای پرستو، می خوره زمین و درجا می میره. پرستو شروع میکنه به جیغ کشیدن. حالا نکش کی بکش. امید که حدودا 7-8 سالش بیشتر نبوده، میترسه که مامانش دعواش کنه، یا یک چیزی مثل اون، از خونه می زنه بیرون. تا مامان پرستو سر میرسه، پرستو از بس که جیغ کشیده بوده بی حال یک گوشه می افته. خلاصه، هرچی میگردن که امید رو پیدا کنن، کسی پیداش نمی کنه.  مامان پرستو بعد از چند سال، وقتی می بینه از عهده پرستو، که از همون روز فوت باباش عصبی شده بوده، بر نمیاد، تصمیم میگیره دوباره شوهر کنه، ولی شوهرش میگه پرستو رو باید بدی به خانواده پدریش. بابا محبعلی هم قبول میکنه که پرستو رو بیاره خونه و بزرگش کنه. از همون موقع من و پرستو با هم دوستیم. پرستو بیشتر اوقات حالش خوبه، ولی بعضی موقع ها، خیلی استرس میگیره و کارای عجیب میکنه. اینبارهم به بابا گفته که می خواد بیاد و با مسافرین صحبت کنه ببینه چرا بچه های کم سن و سالی مثل عموهاش می رفتن به جبهه.....»
صدایی بیرون از اتوبوس حرفهای پریسا را قطع می کند. بیرون از اتوبوس نزدیک پنجره دو نفر دارند با هم بگو مگو می کنند. پریسا دستهایش را روی شیشه پنجره می گذارد تا بیرون را که هنوز تاریک بود بهتر ببیند، و همینطور که نگاه می کند می گوید «پرستو داره دوباره با بابا جر و بحث میکنه. همیشه اینطوریه. اصلا کی بیدار شد و رفت بیرون؟ آخ نکنه حرفای من رو شنیده باشه». اما صدای پرستو که دائما بلندتر می شد حرف پریسا را قطع کرد.

پرستو با حالتی عصبی به محبعلی می گوید «بابا، مگه رنگ خون نوه آرمینه خانم با من فرق داره؟ چرا اون می تونه بره به مردم کمک کنه، من نمی تونم؟» بابا با حالتی مستاصل گفت «آخه پرستوجان، کارو پسره، تو دختری. همینطوری که نمیشه سرتو بندازی پایین و بری اونجا» پرستو با صدایی عصبی تر گفت «یعنی چی؟ چون من دخترم نمی تونم کاری بکنم. چیه، کار ما دخترا فقط زاییدنه؟ بپز، بشور، بزا تا مردا برن به زلزله زده ها کمک کنن؟» بابا در حالیکه سعی می کرد دستهای پرستو را که با حالتی عصبی به اینطرف و آنطرف تکان می خورد نگاه دارد گفت «نه پرستو جان. تو بیا تو ماشین بشین. با هم می ریم تا خرمشهر. از اونجا که برگشتیم، من خودم سر راهم تو رو می برم به کرمانشاه، می سپرمت دست یکی دو تا آشنا که دارم و تو هم هرکاری دلت می خواد بکن» پرستو بی اعتنا به این پیشنهاد با صدایی که تمسخر از آن می بارید گفت «مگه من بچه شصتی و هفتادیم که می خواین بسپرینم دست یک آدم آشنا؟ بابا من گوسفند نیستم، برده نیستم، من یک زنم. روسریم رو اونطور که می خوام میندازم رو سرم، هرجاهم که دلم می خواد میرم. قیم و نگهبان هم نمی خوام. اصلا تا ما بریم و برگردیم یکعالمه طول میکشه. همین الانه مردم به کمک احتیاج دارن، همین الانه خونه ندارن، همین الان سقف روسرشون خراب شده، و شاید مثل بابای خودم مُرده باشن. چرا همش دنبال اینیم که یکی بمیره تا براش مجلس عزا بگیریم. شهید بشه تا براش شعار بدیم. چرا قبل از مردنش یک کاری نمی کنیم؟ چرا باید مردم کرمانشاه زیر آوار بمیرن یا تو سرما یخ بزنن ولی من و شما بریم به جاییکه آدمها سی سال نمی دونم چه وقت پیش مُردن، وقتی می تونیم جلوی مردن بچه ها رو همین الان بگیریم؟ بس نیست اینهمه بچه های 14 ، 15 ساله تو جنگ شهید شدن، عموهام، یا خیلیای دیگه؟ حالا یکسری بچه دیگه ام باید تو سرما و زیر آوار بمیرن؟ بابا! خسته شدم از اینهمه مرده خوری و شهیدپروری. تو رو خدا بابا بیا با هم بریم همین الان به مردم کمک کنیم. اتوبوس رو همینجا ول کن؛ بیا با هم بریم. شما که خبرا رو نمی خوونین. همه میگن که هیچکس بعد از اینهمه وقت هنوز کمک رسانی نکرده. همه تو فکر دزدی خودشونن. تو فکرن که چطوری پولا رو بالا بکشن.» بعد بی آنکه منتظر جوابی باشه، دستش را از دست محبعلی بیرون کشید و رفت داخل اتوبوس و کیف و ساکش را برداشت و به محبعلی گفت، «بابا جان خیلی دوستت دارم ولی باید برم.  وقتی رسیدم به کرمانشاه بهت زنگ می زنم.» پریسا با عجله از جایش بلند شد و گفت «پرستو صبر کن، صبر کن منم باهات میام». اما آرمینه دستش را گرفت و گفت «پریسا جان تنهاش نذاری ها! این چند تومنم رو بگیر برای کرایه اتوبوس لازمتون میشه. اگه کارو را دیدی بگو حتما بهم زنگ بزنه» پریسا پولها را گرفت و صورت آرمینه را بوسید و باشتاب کیفش را برداشت و به دنبال پرستو راه افتاد. چند قدم آنطرفتر کنار آندرانیک، محبعلی در حالیکه دستهایش را رو به آسمان برده بود، اشک ریزان می گفت «ای خدا، این چه بلایی بود سرمون آوردی؟ اون از پسرام اینم از نوم، آخه مگه من چه گناهی کردم. خدایا نوم رو به دست تو می سپرم. یا امام زمان خودت مواظبش باش.» بعد رو کرد به آندرانیک و گفت «این چه بلاییه که خدا تو دامنمون گذاشت. از وقتی امام فوت کردن روز به روز همه چیز بدتر میشه. اونروزا حداقل آدما آدم بودن. همسایه به همسایه می رسید. حالا همه فقط به فکر جیب خودشونن..... ای خدا دیگه تحمل از دست دادن این دختر معصوم رو ندارم».
در حالیکه پرستو و پریسا سوار اتوبوسی که آنطرفتر پارک کرده بود می شدند، آندرانیک به محبعلی گفت «نگاه کن، اینام همه از دانشگاه اهواز راه افتادن که برن سرپل ذهاب.» محبعلی با نگرانی به صورت پسرهای جوان نگاه کرد و گفت «اینا که همه مردن. فقط چندتا دختر همراهشونه» و شروع کرد به دعا خواندن و نذر کردن.
آرمینه در حالیکه اشک هایش را پاک می کرد و صلیبش را بین انگشتانش می فشرد، زمزمه کرد «آره پرستو جان، هیچکس به هشدار بازپرس گوول توجه نمی کنه، ولی مرگ خانواده برلینگ داره فرا میرسه. زلزله تو راهه. یک زلزله بزرگ که تموم ایرون رو بلرزونه و تر و خشک رو با هم بسوزونه»

علی ناظر
زن جادو - ©

بنا به آمار منتشر شده از سوی نهادهای وابسته به نظام اسلامی، تعداد کشته شدگان در جنگ هشت ساله 213255 نفر بوده است. به نظر من، این آمار بصورت اغراق آمیزی کم است. حتی اگر به همین آمار توجه کنیم با ارقامی هولناک روبرو می شویم. 7054 نفر زیر 14 سال سن داشتند. 65575 نفر دیگر بین 15 تا 19 سال، و بیش از 87000 نفر بین 20 – 23 سال بودند.

نسلی به گور سپرده شد تا این نظام بماند. متاسفانه با توجه به آمار  تلفات جنگی در جنگ 8 ساله با عراق و یا آنچه در لیبی و سوریه و یمن رخ می دهد، هنوز هستند کسانیکه بر طبل جنگ می کوبند. شاید یک بازپرس و مستنطق هم باید سری به وجدان جنگ طلبان بزند.

بنا به آمار ﺗﻌﺪﺍﺩ ۲۱۳۲۵۵ ﻧﻔــﺮ ﺑکشته شدند ﮐﻪ ﺷــﺎﻣﻞ؛
ــ ۱۵۵۰۸۱ ﻧﻔﺮ ﺩﺭ ﺩﺭﮔﯿﺮﯼ ﻣﺴﺘﻘﯿﻢ ﺑﺎ ﺩﺷﻤﻦ،
ــ ۱۶۱۵۴ ﻧﻔﺮ ﺩﺭ ﺣﻤﻼﺕ ﺩﺷﻤﻦ ﺑﻪ ﺷﻬﺮﻫﺎ،
ــ ۱۱۸۱۴ ﻧﻔﺮ ﺩﺭﺣﻮﺍﺩﺙ ﻣﺘﻔﺮﻗﻪ
ــ ﻭ ﺳﺎﯾﺮ ﻣﻮﺍﺭﺩ ۹۸۸۹ ﻧﻔﺮ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ .
ــ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺁﻣﺎﺭ ﺗﻌﺪﺍﺩ ۱۵۵۲۵۹ ﻧﻔﺮ ﻣﺠﺮﺩ،
ــ ﺗﻌﺪﺍﺩ ۵۵۹۹۶ ﻧﻔﺮ ﻣﺘﺄﻫﻞ،
ــ ﺗﻌﺪﺍﺩ ۷۰۵۴ ﻧﻔﺮ ۱۴ ﺳﺎﻟﻪ ﻭ ﮐﻤﺘﺮ،
ــ ﺗﻌﺪﺍﺩ ۶۵۵۷۵ ﻧﻔﺮ ﺑﯿﻦ ۱۵ ﺗﺎ ۱۹ ﺳﺎﻟﻪ،
ــ ﺗﻌﺪﺍﺩ ۸۷۱۰۶ ﻧﻔﺮ ﺑﯿﻦ ۲۰ ﺗﺎ ۲۳ ﺳﺎﻟﻪ،
ــ ﺗﻌﺪﺍﺩ ۲۲۷۰۳ ﻧﻔﺮ ﺑﯿﻦ ۲۴ ﺗﺎ ۲۹ ﺳﺎﻟﻪ،
ــ ﺗﻌﺪﺍﺩ ۳۰۸۱۷ ﻧﻔﺮ ۳۰ ﺳﺎﻟﻪ ﻭ ﺑﺎﻻﺗﺮ ﺑﻮﺩﻩ
ﺳﭙﺎﻩ ﭘﺎﺳﺪﺍﺭﺍﻥ ﺍﻧﻘﻼﺏ ﺍﺳﻼﻣﯽ
ﮐــﺎﺩﺭ: ۲۳۱۹۹ ﻧﻔﺮ
ﺳﺮﺑﺎﺯ: ۱۶۷۳۸ ﻧﻔﺮ
ﺍﺭﺗﺶ ﺟﻤﻬﻮﺭﯼ ﺍﺳﻼﻣﯽ
ﮐــﺎﺩﺭ: ۹۰۸۹ ﻧﻔﺮ
ﺳﺮﺑﺎﺯ: ۳۶۹۶۵ ﻧﻔﺮ
ﻧﯿﺮﻭﯼ ﺍﻧﺘﻈﺎﻣﯽ ﺟﻤﻬﻮﺭﯼ ﺍﺳﻼﻣﯽ
ﮐــﺎﺩﺭ: ۲۹۲۶ ﻧﻔﺮ
ﺳﺮﺑﺎﺯ: ۵۶۷۲ ﻧﻔﺮ
ﺷﻐﻞ ﺁﺯﺍﺩ: ۳۱۶۷۴ ﻧﻔﺮ
ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ: ۳۲۲۷۵ ﻧﻔﺮ
ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ: ۲۶۰۸ ﻧﻔﺮ
ﺭﻭﺣﺎﻧﯽ: ۲۷۴۲ ﻧﻔﺮ
ﺑﯿﮑﺎﺭ: ۶۱۲۸ ﻧﻔﺮ
ﺩﻭﻟﺘﯽ : ۲۶۲۹۳ ﻧﻔﺮ
ﺑﺴﯿﺞ ﻭﯾﮋﻩ: ۲۳۲۹ ﻧﻔﺮ
ﺧﺎﻧﻪ ﺩﺍﺭ : ۳۱۳۶ ﻧﻔﺮ
ﮐﻮﺩﮎ : ۲۹۰۶ ﻧﻔﺮ
ﻏﯿﺮ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ: ۴۵۶۴ ﻧﻔﺮ
ﺟﻤـــﻊ ﮐــﻞ : ۲۱۳۲۵۵ ﻧــﻔﺮ …

  

 

منبع: سايت ديدگاه

@ كپي رايت: اين مطلب ويژه سايت ديدگاه تهيه شده است. بازتكثير آن تنها با قيد منبع مجاز است.




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
علی ناظر:



در پیوند با این مطلب نظری ثبت نشده است.

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.