شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

شنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۷ - ۱۵ دسامبر ۲۰۱۸



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

قصه در قصه در قصه – آب نبات تلخ
زن جادو – چرک نویس اول

علی ناظر

هوا گرگ و میش بود ولی هنوز نمی شد از پنجره اتوبوس بیرون را دید که اتوبوس سرعتش را کم کرد و چند لحظه ای ایستاد، و دوباره راه افتاد، ولی پس از چند دقیقه دوباره ایستاد و راننده شروع کرد به عقب و جلو کردن اتوبوس تا بالاخره موتور اتوبوس را خاموش کرد. مسافرین به جنب  جوش افتادند و آنهایی که به خواب رفته بودند شروع کردند به خمیازه و قد کشیدن.

راننده در اتوبوس را باز کرد و خودش هم از در راننده پیاده شد و با مردی که بازوبند انتظامات روی آستین کتش خودنمایی می کرد شروع به صحبت کرد، و هر از گاهی با انگشت به داخل اتوبوس اشاره می کرد.
طاهر که روی صندلی جلو نشسته بود از جایش بلند شد و رو کرد به همه و گفت «برادرا و خواهرا! برادرا و خواهرا!» و چون کسی به او توجه نکرد، انگشت هایش را روی لبهایش گذاشت و شروع کرد به بلند سوت زدن. همه با تعجب به او خیره شدند. طاهر گفت «خواهرا و برادرا، قرار است که ما اینجا پیاده بشیم. برادرا و خواهرای مسوول به ما میگن چکار کنیم و تقسیم کار میشه. امکان داره از اینجا به بعد دیگه با هم نباشیم. پس موفق باشین و یادتون نره برای چی به اینجا اومدین.» و شروع کرد به جمع کردن کیف و ساکش. ولی قبل از اینکه کسی پیاده بشود، راننده اتوبوس دوباره سوار شد و بلند گفت، «همه پیاده شن بجز دو تا خواهری که دیشب به ما ملحق شدن. خواهر مسوول میخواد با شما صحبت کنه. لطفا همینجا بمونین، بقیه هم پیاده شن چون اتوبوس باید زود برگرده».

پریسا و پرستو اول به هم نگاه کردند و بعد به فرزانه. پریسا پرسید «تو چیزی میدوونی؟» فرزانه همینطور که اسبابهایش را جمع و جور می کرد گفت «نه! ولی خُب تعجب هم نداره! همینطوری که نمیشه سرتون رو بندازین پایین و سر خود بیاین وسط این شلوغی. برای ما برنامه ریزی شده، از قبل می دونستن که داریم میایم!» بعد رو کرد به پرستو و ادامه داد «ولی تو روسریتو درست کن، شاید خواهر مسوول برات جا داشته باشه. خداحافظ و مواظب خودت باش» و ساکش را برداشت و روی شانه اش انداخت و به طرف جلو پشت پسرها راه افتاد.

هردو بهم هاج و واج نگاه می کردند مثل اینکه باورشان نمی شد که اینهمه راه آمده باشند  و حالا باید تو اتوبوس بمانند تا یکی بیاید و آنها را تعیین تکلیف کند. پرستو با نگرانی از پریسا پرسید «حالا چیکار کنیم؟ نکنه یک مرتبه مارو وسط بیابونی ول کنن و برن؟» پریسا که از صدایش معلوم بود به اندازه پرستو نگران است گفت «نه بابا تو ام، مگه خُلن که دو تا دختر رو تنها ول کنن. فوقش بهمون میگن اینجا جای شما نیست جل و پلاستون رو جمع کنین و با اتوبوسی که مستقیم میره به تهرون برگردین به تهروون»

یواش یواش، از پنجره می شد دید که بیرون از اتوبوس چه معرکه ای است. هرکس رئیس خودش بود و با یکسری ماشین و وانت آرم دار در حال آمد و شد بود و از کسی هم حرف شنوی نداشت. هلال احمر و پدافند غیر عامل که تعدادشان از همه بیشتر بود، از همه کلافه تر و بهم ریخته تر بودند. پرستو با انگشت به یکی از ماشین هایی که آرم پدافند غیر عامل داشت اشاره کرد و گفت «مثلا اینا قراره قبل از حادثه آماده این حوادث باشن و تمرین کرده باشن و راه بلد همه باشن. نگاشون کن، از من خنگ تر به نظر می رسن. اون یکی که انگاری اصلا تو باغ نیست و داره پای تلفن با یکی میگه و می خنده. عجب شیر تو شیریه ها!»

صحبت پرستو با صدای یک سرفه قطع شد. پرستو و پریسا با ترس رویشان را به طرف صدا چرخاندند و یک زن با حجاب کامل اسلامی را بالای سرشان دیدند، و با دستپاچگی باهمدیگر گفتند «سلام. می بخشین منظوری نداشتیم!» و به صورت زن نگاه کردند. خانم محجبه با لبخندی گفت «سلام. شاید منظوری نداشته باشین ولی حق دارین. همه مون گیجیم و نمی دونیم چکار باید بکنیم. تو این وسط هم آدمایی مثل شما دو تا سر راه سبز میشن و باید کار اونارم رتق و فتق کنیم.» دو باره هردو با هم گفتند «می بخشین. فقط می خواستیم کمک کنیم» زن گفت «خدا ببخشه. اسم من خدیجه است. همه می خوان کمک کنن. یک سری سلبرتی هم می خوان کمک کنن و برای همین هم شماره حساب دادن که مردم به حسابشون پول بریزن تا اووناهم اوون پولا رو خرج بکنن. یادمه تو جریان زلزله بم هم همین کار رو کردن و یکعالمه پول معلوم نیست چی شد و کجا رفت. بهتون قول می دم اینهمه پول که اینا جمع می کنن چند ماه دیگه که بری و بپرسی پس به چند من؟ میگن قرار خونه بسازیم. قراره بیمارستان بسازیم. و هیچ وقتم نه پولا رو می بینی و نه خونه و بیمارستانا رو.
خُب بریم سروقت شما خانوما. اول از همه، این دو تا مقنعه رو بگیرین و سرتون بکنین. اینجا غرب کشوره و نظر مردم درباره حجاب و رسومات مثل تهروون نیست.»  و قبل از اینکه پرستو وقت برای اعتراض داشته باشد، رو به او کرد و گفت «آره می دوونم! هم ممدآقا راننده بهم گفته و هم فرزانه که چقدر قشنگ آواز می خوونی، اوونم میوون اینهمه مرد نامحرم. راستش، خیلی با خودم کلنجار رفتم که تو رو بدم دست اونایی که بلدند باهت با یک زبون دیگه صحبت کنن یا اینکه اول با خودت حرف بزنم.» بعد مقنعه های سیاه را به طرف هردو دراز کرد و ادامه داد «تصمیم با شماست. یا از همینجا برگردین تهروون و یا اینکه با راه و رسمی که من میگم بدون هیچ چک و چونه ای عادت کنین. کدووم؟!» و به هر دو زُل زد.

پرستو و پریسا دوباره با همدیگر جواب دادند «می مونیم». خدیجه زد زیر خنده و گفت «مطمئنین شما دوتا دوقلوهای سیامی نیستین؟ خُب، حالا که این مساله حل شد، این رو سرتون کنین تا بگم چکار می کنین» پرستو و پریسا با کمی کلنجار رفتن مقنعه را سرشان کردند و به خدیجه نگاه کردند. خدیجه به هردو نگاهی انداخت و گفت «می خوام خوب گوش کنین. اینجا از برابری زن و مرد و اینجور چیزا خبری نیست. خط اول همه کارا دست مرداست. کار ما، فقط پشتیبانیه. از آشپزی و تمیزکردن و بچه داری بگیر تا کمک به پرستارا و شستن ملحفه ها. اعتراض به کسی نمی کنین. حرف کم می زنین و کار زیاد می کنین. اینجا هوا خیلی سرده. خیلی ها صبح تا شب دارن می لرزن. بعضیا از سرما مردن، مخصوصا بچه های کوچک. خیلی ها هستن که توی این سرما حتی چادر و پتو هم گیرشون نیامده. یک مشت آدم از خدا بیخبرم در حال دله دزدی و فروش پتوها و محمولاتی که هلال احمر آورده، هستن. خلاصه می خوام بگم اینجا همه چی خر تو خره. ما خودمون می دونیم همه چیز بده، شما لازم نیست به ما بگین. اگه اهل کار هستین و می تونین بسم الله! وگرنه برین به هموون تهروون. اگه مووندین و یک عالمه مرده دیدین، شروع نکنین به جیغ و ویغ! میفهمین چی میگم!؟»

پرستو و پریسا که هرچه بیشتر به خدیجه گوش می کردند رنگ صورتشان پریده تر می شد، سرشان را به علامت مثبت تکان دادند. خدیجه به هردو نگاهی عمیق کرد و گفت «خدا عاقبت ما رو با شما دوتا بچه بخیر کنه. پس دنبال من راه بیفتین تا بگم کجا میرین». پرستو و پریسا ساک هایشان را برداشتند و به دنبال خدیجه پیاده شدند، ولی اولین احساسی که به آنها دست داد، سردی سوزنده ای بود که می خواست پوست آنها را از هم بشکافد. باد با شدت می وزید و می خواست از پوست صورتشان عبور کند. صدای هلیکوپتر، ماشین، جراثقال، همهمه آدمهایی که یا درحال دویدن و صحبت بودند و یا کُپه کُپه دور هم جمع شده و در حال برنامه ریزی گروهی بودند، فضا را پر کرده بود. خدیجه به جلو می رفت و باد چادر سیاهش را با خود به عقب پرواز می داد. پریسا و پرستو که از شوک سرما خود را مثل کرم جمع کرده و سرشان را تا حد ممکن پایین آورده بودند که از گزند باد در امان باشند به دنبال خدیجه می دویدند، تا اینکه بالاخره خدیجه وارد یک چادر صحرایی شد، و پریسا و پرستو کمی از شدت سرما رها شدند.

خدیجه رو به هردو کرد و گفت «برین پهلوی برادر طاهر، فورم ها را پر کنین و بیارین پهلوی من» و با دستش گوشه چادر را نشان داد. پرستو و پریسا فورم ها را که گرفتند تازه متوجه شدند که سردی هوا رمق از انگشتانشان ربوده و به زحمت می توانند خودکار را بین انگشتانشان بگیرند. به هر زحمتی بود با مالاندن دستها به همدیگر و دمیدن گرمای نفس به سر انگشتانشان فورم را پر کرده و دادند به خدیجه. خدیجه نگاهی به فورمها کرد و رو کرد به پریسا و گفت «خُب، کار تو که مشخصه. تو برو خودتو به برادر قدیر معرفی کن تا بفرستدت به بیمارستان صحرایی که سپاه علم کرده.» و چون دید که پریسا این پا و آن پا می کند گفت «من که گفتم هرکاری بهت گفتم بکنی می کنی!» پریسا گفت «آره می دوونم. فقط منتظرم کار پرستو هم راه بیفته تا با هم بریم!» خدیجه به فورم پرستو نگاه کرد و گفت «بیخود وقت تلف نکن. این مثل تو پرستاری نخونده. تو برو، این کارش چیز دیگه ایه» پرستو، با حالتی شوک زده گفت «نه! من  نمی خوام از پریسا جدا بشم!» خدیجه به او نگاهی غضب آلود کرد و گفت «مگه می خوای بری پارتی!» بعد با تشر به پریسا گفت «برو! وقت نگذروون!» پریسا با ترس به پرستو نگاه کرد و گفت «خدافز پرستو جوون» و رفت. خدیجه منتظر اعتراض دوم پرستو نشد و گفت «تو هم میری خودتو به فرزانه معرفی می کنی! خیلی از بچه ها مدرسه هاشون خراب شده، خیلی از بچه ها پدر و مادراشون یا مصدوم شدن و یا اینکه متاسفانه مردن. باید به این بچه ها کمک کنی و دلداریشون بدی. براشون هم بابا بشی و هم مادر و  هم همبازی! انشاءلله که می فهمی کارت چقدر مهمه! اگه نمی فهمی بذار بهت بگم، از کار تموم آدمایی که اینجاین مهمتره، حتی دکترها»
پرستو که هنوز از شوک جداشدن از پریسا بیرون نیامده بود، با شنیدن حرفهای خدیجه کمی آرام گرفت و سرش را بالا و پایین برد. خدیجه با همان قیافه جدی ادامه داد «نیگا کن، من میدوونم که شما جوونا همه چیزا رو یکجور دیگه می بینین. می دوونم که آدمایی مثل تو فکر می کنن این حجاب اجباری زن بودنشون رو از اونا میگیره و تبدیلشون میکنه به برده و جنس دست دوم و از این حرفا. ولی می خوام یک چیزی بهت بگم که خوب متوجه بشی. الان و اینجا جای این حرفا نیست. مردم ماتمزده هستن. خونه ندارن. سقف روی سر خودشون و خانواده و همسایشون خراب شده. همه چی خرتوخره. خلاصه کسی حال و حوصله برخورد متعادل با تو رو نداره. اگه هستی بسم الله، اگه هم نیستی هنوز دیر نشده. برگرد تهروون. ولی اگه خواستی بموونی بدوون که هوا خیلی سرده هم برای تو، و هم برای بچه های کوچولو. تو باید گرمشون کنی. با حرفای قشنگ. چادر نیست، آب نیست، دوا نیست، برای خیلی ها بابا و مامان نیست. خیلی از بچه ها گیجن! می فهمی؟!» پرستو دوباره سرش را بالا و پایین برد مثل اینکه نمی خواست حرف بزند تا شاید همین یک ذره استقامت در برابر سرما که داشت پوستش را می خورد را از دست بدهد. خدیجه از جایش بلند شد و از توی یک کیسه سبز رنگ یک کاپشن در آورد و به پرستو داد و گفت «اینو بپوش تا کمی گرم بشی و بتونی کار کنی. حالا دنبال من بیا بریم پهلوی فرزانه». خدیجه به طرف دیگر چادر راه افتاد و پرستو، همینطور که داشت کاپشن را به تن می کرد، و مقنعه را به عقب می کشید تا کاکل موهایش بیرون بزند، دنبال خدیجه راه افتاد.
از دور معلوم بود که فرزانه تا خرخره درگیر رتق و فتق مسائلی است که برای سن و سال او مشکل آفرین هستند، اما سعی خودش را می کرد. وقتی خدیجه و پرستو به او رسیدند، با گله مندی به خدیجه گفت، «اینهمه مشکل با این یک ذره امکانات و دست تنها خدا به داد ما برسه» خدیجه گفت «برای همین یک کمک دست برات آوردم که در آموزش کودکان تخصص داره» پرستو با اعتراض حرف خدیجه را قطع کرد و گفت «تخصص ندارم! فقط  دارم درسش رو می خونم. سال دیگه کارشناسیم رو می گیرم.» خدیجه در حالیکه بازوی پرستو را گرفته و او را به جلو هل می داد گفت «دو سه سال هم که تو کودکستان کار می کردی!» فرزانه حرف هر دو نفر را قطع کرد و گفت «هرچی بلد باشی و یا نباشی از من بهتر می تونی با بچه ها کار کنی!» بعد به یک دسته کاغذ و فورم اشاره کرد و گفت «نیگا کن، این دسته مال بچه هائین که پدر و مادراشون تحت مراقبت پزشکین، و یکی از اقوامشون قراره که ازشون مراقبت کنه. این دسته هم که تو پوشه قرمزه، مال بچه هایین که کسی نیست از شون مراقبت کنه، و خونه شون بالکل خراب شده و از حال و وضع پدر و مادرشون هم اطلاعی در دسترس نیست. اینا تازه فقط مال یک شهر کوچیکه که ما باید باهاش کار کنیم. معلوم هم نیست چقدر از این اطلاعات درست باشه» فرزانه بعد از اینکه نفسی تازه کرد ادامه داد «از دسته قرمزی ها شروع کن و ببین میتونی براشون یک چادر دست و پا کنی که هم کلاسشون اونجا باشه و هم جای خوابشون.» بعد در حالیکه به خدیجه نگاه می کرد، با حالتی پریشان ادامه داد « خدا شاهده خودم هم نمی دوونم چی میگم. خدا میدوونه اگه چادر و پتو گیرمون نیاد چندتا از این طفلای معصوم تلف بشن. حال بدو و زود زود اینا رو سر راست کن.» و پرونده ها رو گذاشت وسط سینه پرستو. پرستو که سعی می کرد همه چیزهایی را که شنیده در حافظه اش ضبط کند گفت «چاتووها رو از کی باید بگیرم؟ منظورم اینه که چادر و پتو ها رو از کی باید بگیرم؟» خدیجه گفت «بیا من بهت می گم. تو هم فرزانه خونسردیت رو حفظ کن تا بهتر بتونی کار کنی».
پرستو  دوباره به دنبال خدیجه به راه افتاد ولی هنوز چند قدمی دور نشده بود که فرزانه او را صدا کرد و در حالیکه با انگشت به سرش اشاره می کرد، گفت «روسریت، روسریت». پرستو کمی مقنعه را جلو کشید و دوباره به عقب کشاند و به دنبال خدیجه راه افتاد.

سهراب و قدیر در حال پخش پتو و چادر بودند و با هر بسته ای که دست دست می کردند به مردمی که صف کشیده بودند بلند می گفتند «بیشتر از این نمی توونیم بدیم. پتو و چادر کم داریم. ولی گفتن که تو راهه» جمعیتی که آنجا جمع شده بود تا برای خود و خانواده چادر و پتو بگیرد با حالتی نزار شروع به اعتراض کردند که «سردمونه، دیشب یکی از سرما مرد... پس چرا تو رادیو تلویزیون میگین همه چیز هست؟» سهراب و قدیر هم مثل اینکه صفحه خط دار شده باشند همان حرف را تکرار می کردند «ولله ما هیچکاره ایم. ما هم نگران سرما هستیم، ولی همین تعداد رو به ما دادن. می بخشین ولی تقصیر ما نیست». خدیجه با اشاره سر به قدیر فهماند که می خواهد با او صحبت کند. قدیر هم با اشاره به خدیجه به سهراب پیام را رساند که باید برود و سهراب باید تنهایی پتو و چادر پخش کند.

قدیر به مجرد دیدن پرستو با حجاب و مقنعه به او لبخند زد و گفت «سرقولتون واستادین» بعد رو کرد به خدیجه و گفت «خواهر وضع خیلی خرابه. مردم ممکنه به جان ما و خودشان بیفتن. باید بیشتر از اینا پتو و چادر می فرستادن» خدیجه صحبتش را قطع کرد و گفت «فعلا یک چادر که بشود چهل تا بچه قد و نیم قد رو توش جا داد با چهل تا پتو بده به پرستو تا مدرسه شو راه بیندازه» قدیر مثل اینکه برق گرفته باشدش با تعجب و صدایی بلند و کشدار گفت «چهل تا!؟ من اگر بتونم ده تا هم جور کنم باید خدارو شکر کنین» پرستو گفت «شما چهل تا پتو و چادر به من بده، من بجای همه خدا رو شکر می کنم. مگه میشه به بچه های کوچک گفت که نداریم. بدنهاشون داره میلرزه. اگه گرم نشن همین امشب مریض میشن و میفتن رو دست همه ما» بعد رو کرد به خدیجه و با تحکم گفت «اگه به دنبال شو و کار تبلیغاتی هستین، من همین الان روسری و مقنعه رو بدم بهتون برگردم به تهروون. من نیامدم اینجا که عذر و بهانه گوش بدم. به این آقا، ببخشین برادر، هم بگین که عذر و بهانه ها رو بذاره برای آدم بزرگا». خدیجه رو به قدیر کرد و گفت «شنیدی که چی فرمودن. عذر و بهانه رو بذارین برای آدم بزرگا. بچه ها همین الان پتو و چادر می خوان. من الان یکی دو نفر رو می فرستم که به پرستو کمک کنن که همه چیزا رو بار وانت کنن و اونطرف که رسیدن هم چادر رو سرپا کنن و هم کمک به خانواده بچه های اونطرف باشن». پرستو با تعجب گفت «مگه همینجا نمی مونیم؟ کجا داریم میریم؟ بچه ها اینجا نیستن؟» خدیجه گفت «نه اینجا فقط جای پخش و ساماندهیه. اصل کار چند کیلومتر اونطرفتره. اونجا تازه با ماتم و مرگ و بچه ها روبرو میشی. همینجا واسا تا بچه ها با وانت بیان. شما هم برادر قدیر کار پرستو رو راه بنداز. موفق باشین» و دستی به پشت پرستو زد و رفت.

قدیر نگاهی به پشت خدیجه که از او دور می شد انداخت و سپس رو کرد به پرستو و گفت «من سعی ام رو می کنم، ولی به ولله پتو کم داریم. آخه انصاف نیست که چهل تا پتو بدم برای چهل تا بچه وقتی چند هزار خانوار بی پتو هستن. اصلا خودتون بگین انصافه؟» پرستو کمی فکر کرد و گفت «اوکی. بیست تا بده، ولی جنس خوبش رو. به بچه ها میگم با هم شریک بشن. ولی همین الان می خوام که تا شب نشده همه چی روراست بشه». قدیر سرش را پایین انداخت و برای دوری از معصیت بی آنکه به چشمان پرستو نگاه کند گفت «قربون آدم چیز فهم. شما همینجا واستین تا وانت میاد منم همه چیز رو آماده می کنم» و راه افتاد و رفت پشت چند تا کامیون بزرگ که آنطرفتر پارک کرده بودند.

تا قدیر و وانت برسد، پرستو به دور و برش نگاه می کرد. همه در تقلا بودند که یک کاری بکنند و دائما به تعداد آدم ها اضافه می شد و معلوم بود که خیلی از آنها آدمهای غیر سازمانی  و غیر وابسته به نهاد هستند. سرشان را انداخته بودند پایین و آمده بودند که کمک کنند. شاید مثل خود پرستو می دانستند که از نهادهای دولتی آبی گرم نمی شود و شاید هم مثل قدیر و فرزانه و خدیجه آمده بودند چون فکر می کردند که باید کمک کنند تا نهادهای دولتی بتوانند به کارهای اصلی برسند. یک چیز برای پرستو مثل روز روشن بود و اینکه هوا خیلی سرد بود و سرانگشت دست و پاهایش از سرما کرخ شده بودند. هیچ چیزی را نمی توانست حس کند. دائما روی پنجه های پاهایش بالا و پایین می پرید و دستهایش را بهم می مالاند تا کمی حس پیدا کنند، ولی انگار نه انگار. یاد شعر زمستان اخوان ثالث افتاد و با خودش زمزمه کرد

«… هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی ...

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای

منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم

منم من، سنگ تیپاخورده ی رنجور

منم، دشنام پست آفرینش، نغمه ی ناجور

نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم

بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم...»

ولی احساس می کرد سردی تا مغز استخوانش نفوذ کرده و ناخواسته دارد می لرزد. خودش را دوباره بالا و پایین انداخت و نا خواسته ادامه داد

 
«... هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان

نفسها ابر، دلها خسته و غمگین

درختان اسکلتهای بلور آجین

زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه

غبار آلوده مهر و ماه

زمستان است...».

 

حساب زمان از دستش در رفته بود و نمی دانست چقدر آنجا ایستاده بود و مثل میخی که با چکش محکم زده باشند تو سرش از جایش تکان نخورده بود، ولی می دانست که اگر این بی حرکتی ادامه پیدا کند، خودش قبل از بچه ها خواهد مرد. با نگاه به دنبال قدیر گشت ولی اثری از او نبود، ولی سهراب را دید که با فرزانه دارند به طرف او می آیند. با تکان دادن دست توجه آنها را به خودش جلب کرد. فرزانه وقتی به او رسید پرسید «منتظر قدیری؟» پرستو گفت «آره. ندیدینش؟» سهراب گفت «چرا! داره پتوهای شما رو رو هم میذاره و هی غُر می زنه که پتو کم داره» پرستو رو کرد به فرزانه و گفت «تو سردت نیست؟ من که دارم یخ می زنم» فرزانه برای اولین بار گاردش را پایین آورد و گفت «خیلی! بیچاره مردم» در همان حال، یک مینی بوس سر رسید و سه تا پسر جوان از آن پریدند پایین و پرسیدند «کدووم یکی خواهر پرستو هستین؟» فرزانه در حالیکه لبخند می زد با انگشت به پرستو اشاره کرد و گفت «خواهر پرستو». پسر جوان به پرستو نگاه نکرده گفت «گفتن که چادر و پتوها رو بار بزنیم و زود بریم به مقصد» پرستو رو کرد به سهراب و گفت «شما می تونین ببرینشون پیش قدیر تا هرچه زودتر راه بیفتیم؟» سهراب نگاهی به فرزانه کرد و گفت «چشم. جهت اطلاع ما دو تا هم داریم میاییم» و پرید رو رکاب مینی بوس و با صدای بلند به راننده گفت «دور بزن، قدیر پشت اوون کامیونای بنیاده».
طولی نکشید که مینی بوس که چندتا از صندلی های عقبش را خوابانده بودند، و روی صندلی ها را پر از پتو و چادر کرده بودند، همراه سهراب و بقیه تیم برگشت. فرزانه و پرستو پریدند توی مینی بوس و هوای گرم داخل مینی بوس به آنها احساس آرامشی داد. روی صندلی جلو پریسا نشسته بود و به پرستو می خندید. پرستو با خوشحالی بلند جیغ کشید و همدیگر را در آغوش کشیدند. پرستو پرسید «تو اینجا چیکار میکنی؟» پریسا گفت «هرجایی یک پرستار می خواد. خُب منم پرستارم دیگه». سهراب بلند به راننده گفت «جوادجان بزن بریم که دیر شد» و مینی بوس راه افتاد.

پرستو به پرونده هایی که دستش بود نگاهی انداخت. بالای آن نوشته شده بود دالاهو. پرستو از فرزانه که پهلویش نشسته بود پرسید «دالاهو کجاست؟» سهراب که صندلی پشت آنها نشسته بود سرش را آورد جلو و گفت «یکی از شهرستانهای ایلامه. امروز داشتم گزارش ایلنا رو می خوندم که خیلی متاسفم شدم.» بعد کاغذی از جیبش بیرون آورد و شروع کرد به بلند خواندن « ...  در حادثه زلزله اخیر در شهرستان دالاهو 16 نفر کشته و 100 نفر زخمی شده‌اند.... در همان ساعات اولیه وقوع این حادثه کار خارج کردن اجساد از زیرآوار و کمک رسانی به مصدومان آغاز شد....6 روستای این شهرستان با تخریب 100 درصد روبرو شد و امدادرسانی به مردم زلزله زده این مناطق در اولویت قرار گرفت.

با توجه به سرمای شدید هوا در این شهرستان و کوهستانی بودن روستاهای این منطقه به 3 هزار تخته چادر، 6 هزار پتو و والور برای مردم این شهرستان نیاز داریم و امیدواریم این امدادرسانی تا آخر وقت امروز و قبل از تاریکی هوا انجام شود. فرماندار دالاهو تصریح کرد: شهرستان ریجاب، کرند و برخی روستاها همچنان با قطعی آب روبرو هستند و آب شرب بصورت تانکر و بسته بندی در بطری در بین مردم زلزله زده توزیع می شود. به غیر از این مناطق دیگر نقاط شهرستان دالاهو مشکل قطعی آب و برق و گاز ندارد. تاتار در پایان افزود: متاسفانه بر اثر زلزله یکی از روستاهای توریستی با پیشینه تاریخی این شهرستان بنام شالان دچار آسیب جدی شد که تلاش داریم امدادرسانی به مردم این منطقه را نیز در سریع ترین زمان ممکن انجام دهیم.دالاهو یکی از شهرستان های استان ایلام است./ ایلنا » بعد ادامه داد، «البته اشتباه گزارش کرده، دالاهو از توابع کرمانشاهه»

پرستو گفت «6 هزار تا پتو و اونوقت ما بیست تا داریم میبریم؟» فرزانه که هنوز داشت دستهایش را بهم می مالاند گفت «اینا فقط برای بچه های اوناییه که کشته شدن و یا مصدوم شدن. برآورد کردیم که 40 تا بیشتر نباشن. بذار برسیم تا از نزدیک ببینیم چکار میشه کرد» سهراب در ادامه گفت «اونجا هستن کساییکه بهمون بگن چکار کنیم. شاید اصلا بهمون بگن یک کار دیگه ای بکنیم و بیخیال بچه ها بشیم» پرستو که از این احتمال نگران شده بود گفت « اگه نتونم به بچه ها کمک کنم من برمیگردم » فرزانه در حالیکه مقنعه اش رو درست می کرد گفت «اولا حجابتو درست کن، دوما مگه خونه خاله است که هی میگی من برمیگردم؟ فکر میکنی اونجا مترو هستش که سوار بشی بری خونه ات؟» پرستو جوابی نداد و با نگرانی از پنجره به بیرون نگاه کرد. مینی بوس با شتاب از کوه و کمر می گذشت و از بلندگوی آن صدای تلاوت قران پخش می شد و پرستو آرام آرام متوجه می شد که وارد چه راه پیچیده و بی بازگشتی شده.

مینی بوس بالاخره وارد محله ای شد که تمام دیوارهای خانه هایش یا فرو ریخته شده بود و یا اینکه به حالت خطرناکی به یک سمت کج شده بودند. زنها و مردها با لباس های محلی روی زمین نشسته بودند. بعضی ها تو سرزنان گریه می کردند. بعضی دیگر آنقدر گریه کرده بودند که رمقی برای اشک ریختن نداشتند. سر و صورت ها را خاک آواری که ریخته شده بود، پوشانده بود. مردها گریه کنان داشتند آوار و آجرها را جابجا می کردند و به امید اینکه صدایی از زیر آوار بشنوند، بلند بلند اسم عزیزانشان را صدا می کردند. پرستو جرأت نمی کرد به صورت ها نگاه کند. آنقدر ماتم در صورتها نهفته بود که می ترسید اگر به چشم و صورت ها نگاه کند، ماتم به او هم سرایت کند و همین یک ذره جرأتی که برایش مانده را از دست بدهد. ته ته دلش می خواست به تهران برگردد. با خودش می گفت «ایوای! اینجا چقدر خرابه است. این آدما چقدر خاکی اند. وای، من نمی توونم! اصلا نمی توونم با اینهمه آدم و گریه و ماتم سر کنم.» می خواست مقنعه را از روی سرش بردارد و موهایش را افشان کرده و به دست باد بسپرد. مینی بوس به ناگاه ترمز کرد و جواد راننده بلند داد زد «یا علی! خودت کمک کن!» و پرید بیرون.
همه به دنبال جواد ریختند بیرون و دیدند که روی زمین نشسته و یک دختر بچه کوچکی را بغل کرده و گریه می کند. پریسا فورا رفت جلو و دختر بچه را از بغل جواد بیرون کشید و شروع کرد به گوش کردن به صدای قلب و گرفتن نبض بچه، و آزمایش های اولیه را کردن. بعد رو کرد به جواد و گفت «ظاهرا طوریش نشده. انشاالله ضربه مغزی هم ندیده باشه». دختربچه مثل اینکه از شوک در آمده باشد شروع کرد به گریه کردن.
جواد دستها را به طرف آسمان برد و گفت «خدایا شکرت» و شروع کرد از دختر بچه سوال کردن «اسمت چیه؟ مادرت کجاست؟ اسمت چیه؟ بابات کجاست؟» ولی دختربچه گریه می کرد و اشکهایش خاک را از روی صورت خاکی اش می شست و شیار درست می کرد. پیراهن صورتی و آبی دختربچه که پر از ملیله دوزی بود زیر گرد و خاک حالتی ماتمزده و بد رنگ به خودش گرفته بود. سهراب دست توی جیبش کرد و یک آب نبات بیرون آورد و زرورق دور آن را باز کرد و آب نبات را به لبهای دختربچه چسباند. دخترک لبانش را باز کرد و آب نبات را به دهان گرفت و برای لحظه ای از گریه کردن بازماند. سهراب پرسید «اسمت چیه؟» دخترک در حالیکه هق و هق می کرد با بغض گفت «ایلدا». سهراب گفت «ایلدا؟ چه اسم قشنگی! میدوونی یعنی چی؟» دخترک سرش را به چپ و راست تکان داد. سهراب گفت «یعنی شیرزن! یعنی زن خیلی شجاع. من یک خواهر به سن تو دارم؛ اونم اسمش ایلداست. خیلی شیطونه. تو هم شیطونی؟» دخترک همانطور که آب نبات را گوشه ای از دهانش نگاه داشته بود، سرش را به علامت منفی تکان داد.
کمی آنطرفتر، مرد مسنی که گریه کنان داشت آجر و آوار را از گوشه ای به گوشه دیگر می انداخت، با شنیدن صدای ترمز ناگهانی مینی بوس و جمع شدن چندتا جوان جلوی مینی بوس با نگرانی شروع کرد به سر خود زدن و بلند داد زدن «ایلدا! ایلدا جان!» و به طرف مینی بوس دوید و چون ایلدا را سالم دید او را در آغوش گرفت و شروع کرد به گریه و زاری. پریسا همانطور که دست ایلدا را گرفته بود پرسید «دخترتونه؟» مرد نگاهی به همه کرد و با انگشت به آوار اشاره کرد و گفت «دخترم زیر اون خرابه است. تو رو خدا بیاین کمک کنین شاید زنده باشه» همه با هم به طرف تلّی از آجر و آوار دویدند و شروع کردند به انتقال آجر و آوار به گوشه ای دورتر. سهراب به پرستو و فرزانه و پریسا گفت که ایلدا را به داخل مینی بوس ببرند که اگر جسدی پیدا شد ایلدا نبیند.

پرستو به دور و برش نگاهی انداخت. همه جا ماتمزده بود. بوی خاک و فاضلاب همه جا را گرفته بود. مردم، کُپه کُپه و چندنفری داشتند خاک و آوار را به کناری می زدند، و اسم عزیزانشان را صدا می کردند. کمی آنطرفتر دم جاده، چندتا زن و بچه ایستاده بودند و با صورتی ماتمزده و چشمانی پر از خشم، روبروی خبرنگار و عکاس یک خبرگزاری، کاغذی در دست گرفته بودند که روی آن نوشته شده بود «تسلیت نمی خواهیم، کمک می خواهیم»، و جوانی با سرعت از همه عکس می گرفت. پرستو با خودش فکر کرد «اینا نیامدن برای کمک، آمدن پوئن سیاسی بگیرن. برای تبلیغ و مصرف داخلی خودشون عکس میگیرن.» و به فرزانه و پریسا نگاه کرد و با نگاهی پرسشگر پرسید «با چی می تونیم کمک کنیم؟ چیزی به ما نداده اند که باهاش به داد اینا برسیم.»
زمین به ناگاه زیر پایش لرزید، و صدای مهیب ریزش دیوارها توجه را به خود جلب کرد. خانه مخروب و ویرانه ای که سهراب و بقیه به کمک بابابزرگ رفته بودند، کاملا فروریخته شده بود و فقط سر و صورت خون آلود و خاکی بابابزرگ ایلدا از زیر آجرها و آوار دیده می شد. سهراب کنارش افتاده بود و در حالیکه آرنجش را گرفته بود، از درد ناله می کرد و به خودش می پیچید. پرستو با فریادی که به جیغ می ماند شروع کرد به گریه و یاد آن روزی افتاد که پدرش از روی نردبان افتاد و مرد؛ و ایلدا را محکم در آغوش فشرد و به طرف مینی بوس دوید. فرزانه گریه کنان به طرف آوار و سهراب خیز برداشت، ولی پس لرزه زلزله ادامه پیدا کرد و فرزانه تعادلش را از دست داد و به زمین افتاد. پریسا به طرف پیرمرد دوید ولی دیوارهای بیشتری فرو می ریختند و زمین می لرزید. عکاس خبرگزاری که رنگ به صورت نداشت، تند تند و بی هدف از همه طرف عکس می گرفت. زمین دوباره لرزید و بعد، همه چیز در سکوت فرو رفت. ایلدا هنوز آب نبات کنار لُپش بود، و از پشت پنجره مینی بوس به صورت در هم پیچیده بابابزرگش نگاه می کرد.

علی ناظر
زن جادو - ©

منبع: سايت ديدگاه

@ كپي رايت: اين مطلب ويژه سايت ديدگاه تهيه شده است. بازتكثير آن تنها با قيد منبع مجاز است.




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
علی ناظر:



در پیوند با این مطلب نظری ثبت نشده است.

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.