شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

چهارشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۷ - ۲۰ ژوئن ۲۰۱۸



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

قصه در قصه در قصه – بادمجان بم
زن جادو – چرک نویس اول

علی ناظر

خیلی طول کشید تا آمبولانس هلال احمر سر برسد. کریم که همراه مینی بوس آمده بود در حالیکه پهلوی سهراب روی زمین نشسته و اتومات بازوی او را نوازش می داد، می گفت «مسوولین ماشین های دولتی را برای کارهای شخصی خودشون استفاده می کنن. یادمه چندوقت پیش یک خبر خوندم در باره استفاده آمبولانس برای ایاب و ذهاب شخصی در استانداری کردستان. محمد محمد رضایی نماینده سابق بیجار هم یک نامه به استاندار کردستان فرستاده و سوال کرده بود چرا بايد وسيله اى امدادى جمعيت هلال احمر كه براى كمك به مردم فلك زده كردستانى در شرايط بحرانى تخصيص يافته بود به قيمت پايمالى خون و جان شهروندان كردستانى زير پاى مديران نالايق استاندارى براى استفاده شخصى قرار گيرد؟ راستش الانم زیاد تعجب نمی کنم اگه تا فردا صبح هم آمبولانس نرسه.» صحبت کریم با صدای پرستو قطع شد. «شما چرا اینجا نشستین؟» کریم در حالیکه به دست سهراب اشاره می کرد گفت «منتظریم تا آمبولانس برسه». پرستو در حالیکه با نگرانی به دست سهراب نگاه می کرد گفت «اگه اجازه بدین، خودشون اینجا منتظر باشن و شما با کمک بقیه چادر را برپا کنین. شنیدم شب که بشه هوا خیلی سردتر میشه و ما هنوز بچه ها رو سرجمع نکردیم.» و بعد از سهراب پرسید «می خواین بگم پریسا با شما بموونه؟» سهراب با صدایی که می خواست درد را پنهان کند گفت «نه، من خودم می مونم» پرستو به کریم گفت «پس اگه موافقین بریم که کار رو تموم کنیم» و به طرف مینی بوس راه افتاد. وقتی رسید به پریسا گفت «مثل اینکه بدجوری دستش ضرب دیده، می خوای یک سری بهش بزن و اگه لازم دیدی باهاش بمون تا آمبولانس سر برسه. کارتون که تموم شد بیاین به مقصد.» بعد رو کرد به کریم و پرسید «میدوونه کجا باید بیاد؟» کریم گفت «آره راه بلده. سهراب اصالتن بچه همین خطه است.» فرزانه گفت «من می موونم و باهاش میام» پریسا به پرستو نگاه کرد و از فرزانه پرسید «شما همدیگه رو خیلی وقته که می شناسین؟» فرزانه گفت «آره بیشتر از بیست سال. سهراب داداشمه» و از مینی بوس رفت بیرون. پرستو به دنبالش رفت بیرون و پرسید «میتونی زود بر میگردی، چون باید بچه ها رو پیدا کنیم و یکجا جمعشون کنیم؛ من بدون تو نمی توونم همه کارا رو بکنم؟» فرزانه نگاهی به طرف سهراب انداخت و نگاهی به پرستو و گفت «چند دقیقه صبر کن حالش را رو بپرسم. زود بر می گردم».

نزدیکی های غروب بود که چادر کاملا بر پا شده بود، و پرستو و فرزانه توانسته بودند بیست تا از بچه ها را توی چادر جمع کنند. اکثرا شش هفت ساله بودند شاید هم کوچکتر. پرستو به همه بچه ها با صدای بلند گفت «دخترا دستاشونو ببرن بالا» بجز سه تا بقیه بچه ها دختر بودند و دستشون را بالا برده بودند. پرستو گفت «خُب آقا پسرا بدوین بیان اینجا پهلوی من واستین» هر سه تا دویدند. پرستو مثل اینکه داشت از خودش می پرسید، گفت «خیلی خُب. حالا چکار کنیم؟ آهان، همه صف بکشن. نه، نه، نه! بشینین، بهتره. خُب، حالا من اسماتونو می خونم، هرکه اسمشو شنید بلند بگه، من. قبول؟» بچه ها که گیج اینهمه تغییر در زندگیشان بودند، با حالتی مبهوت سرشان را تکان دادند. پرستو که مانده بود چکار کند و با اینهمه آدمهای کوچک آسیب دیده چطوری ارتباط برقرار کند، به لیستی که در دست داشت نگاه کرد و اولین اسم را بلند خواند «گلناز!» کسی جواب نداد. پرستو دوباره ولی با صدایی بلندتر داد زد «گلناز؟» یکی از پسر بچه ها که پهلوی پرستو نشسته بود، دستش را بالا برد و گفت «خانم اجازه؟» پرستو گفت «بله، شما گلنازین؟» پسربچه گفت «نه خانم، اسم من، محمدتقیه. گلناز دیشب با مادربزرگش رفت به ده مادربزرگش.» پرستو پرسید «محمدتقی، تو از کجا میدونی؟ خودت دیدی که رفتن؟» محمد تقی دوباره دستش را برد بالا و گفت «خانم اجازه، بله خانم. با چشمای خودمون دیدم که سوار ماشین شدن. مادرش و برادرش هنوز اینجاین. یک ماشین هردوتاشون رو برد بیمارستان» پرستو به فورم ها نگاه کرد و جلوی اسم گلناز نوشت «رفته با مادربزرگش زندگی کند». بعد به لیست نگاه کرد و اسم ایلدا را صدا کرد. ایلدا پشت بقیه بچه ها نشسته بود و داشت با ملیله های پیراهنش بازی می کرد. اسمش را که شنید به پرستو نگاه کرد ولی هیچی نگفت. پرستو جلوی اسم ایلدا علامت حاضر زد و گفت «بوژانه؟» دختری که پهلوی ایلدا نشسته بود دستش را برد بالا ولی چیزی  نگفت.
همه اسم ها بالاخره خوانده شد و پرستو مثل اینکه کوه کنده باشد، نفسی تازه کرد و گفت «خُب، حالا بیاین با هم کمک کنیم و پتو ها را روی زمین مرتب بذاریم که داره موقع خواب نزدیک میشه». بعد رو به محمد تقی کرد و گفت «تو با دو تا دوستات برین یک پتو بردارین بیاین اینجا پهلوی من بذارین. بوژانه و ایلدا و روژدا هم با هم یک پتو بردارین و بیاین اینطرف من بذارین. بقیه هم هر سه تاتون یک پتو وردارین بذارین اونطرف تر. اینجارم هیچی نذارین چون می خوایم برای غذا باشه.» بچه ها به جنب و جوش افتادند ولی پتو برای بعضیها سنگین بود و پتو را روی زمین می کشیدند و دائما زمین می خوردند. پرستو از اینطرف به آنطرف می دوید و به بچه ها کمک می کرد تا بالاخره همه چیز مرتب سرجایشان گذاشته شد، و فرزانه با سهراب وارد چادر شدند و گفتند که نان و پنیر برای شام دست و پا کرده اند.

بچه ها به نان و پنیر نگاه می کردند ولی دست نمی زدند. فرزانه دائما می گفت «بخورین خیلی خوشمزه است» ولی کسی دست نمی زد. سهراب در حالیکه یک لقمه توی دهانش می گذاشت گفت «فکر کنم اشتهاشون کور شده. حیوونکی ها حق دارن.» پرستو گفت «نه، کوچولن. باید براشون لقمه بگیریم. سهراب تو به پسرها کمک کن، من و فرزانه هم به دخترا. لقمه ساندویچی بگیرین بدین دستشون». طولی نکشید که همه مشغول تمام کردن لقمه ها شدند. پرستو نگاهی به دور و برش کرد و گفت «خُب بچه ها، حالا دیگه موقع خوابه». روژدا با ترس آمد پهلوی پرستو و سرش را برد نزدیک گوش پرستو و یک چیزی یواشکی گفت. پرستو یک نگاهی به پاهای روژدا کرد و بعد گفت «ولی قبل از خواب، کسی می خواد دستشویی بره؟» روژدا دستش را بالا برد، و فورا بقیه دستهایشان را بردند بالا. پرستو نگاهی به فرزانه و سهراب کرد و گفت «آقا پسرا با عمو میرن، دخترا هم با من و خاله فرزانه» بعد از فرزانه پرسید «ولی کجا بکنن؟» سهراب گفت «چندمتر اونطرفتر یک دستشویی هست. میشه اول پسرا برن که تعدادشون کمتره، بعد دخترا سه تا سه برن. فردا شاید وضع کمی بهتر بشه. الان بهتر از این نمیشه» در همین حال، زمین دوباره شروع کرد به لرزیدن. چندتا بشقاب که روی هم گذاشته بود با صدا افتادند و شکستند. خیمه چادر تکان می خورد و بچه ها به خیمه نگاه می کردند و در حالیکه همدیگر را بغل کرده بودند، جیغ می کشیدند. زمین آرام گرفت تا شاید دوباره بلرزد و آدم کوچولو ها را بترساند. پرستو با خودش فکر می کرد «چرا زمین لرزه اینجا اومد، چرا وقتی یکعامله ظلم چند کیلومتر اونطرفتر داره غوغا میکنه، این بچه ها باید قربونی بشن؟ کجای این عدالته؟ چرا هرچی بدبختیه باید سر مردم فقیر و بی چیز بیاد و هرچی رفاه و خوبی برسه به آدمایی که شب و روزشان در رفاه میگذره؟ این همه چی هست بجز عدالت. این اوج ظلمه، ظلم الهی، نه عدل الهی» صدای گریه بچه ها او را بخود آورد. روژدا خودش را خیس کرده بود، ایلدا یک ریز جیغ می کشید و بوژانه خودش را به زانوی پرستو آویزان کرده بود. فرزانه و سهراب زودتر از پرستو توانستند خودشان را کنترل کنند. فرزانه با صدای بلند گفت «کی می خواد بره دستشویی؟» همه دستشان را بردند بالا. فرزانه دستهایش را به دوطرف دراز کرد و گفت «پس، پسرا اینطرف صف بکشن و دخترا هم اینطرف. من و عمو سهراب سه تا سه تای شما را می بریم و بر میگردوونیم. قبول؟» پرستو که وقت پیدا کرده بود تا کنترل خودش را به دست بیاورد، با صدای بلند ادامه داد «سه تا هم با من میان». ایلدا، بوژانه فورا پشت پرستو صف کشیدند. پرستو رو کرد به روژدا و گفت «مگه تو دستشویی نداشتی؟» روژدا سرش را پایین انداخت و شروع کرد به هق هق کردن. بوژانه همانطور که پهلوی پرستو ایستاده بود مانتوی پرستو را به پایین کشید و با انگشت به او اشاره کرد که خم شود. پرستو پهلوی بوژانه روی زانوهایش نشست و گفت «جانم؟» بوژانه سرش را برد نزدیک گوش پرستو و یواشکی گفت که روژدا خودش را خیس کرده. پرستو با نگرانی به روژدا نگاه کرد و او را به سمت خودش کشید و در آغوش گرفت و گفت «اشکالی نداره عزیزم. منم که بچه بودم وقتی رعد و برق می زد خودمو خیس میکردم. الان منو نگاه کن. بزرگ شدم و دیگه زلزله هم بیاد سفت سرجام وامیستم. تو هم صبر کن تا یک خانم خوشگل و بزرگ بشی، بدتر از اینا رو هم می تونی تحمل کنی» و زیر لب زمزمه کرد «همه زنها باید بدتر از زلزله رو تحمل کنن و این تازه اول کارته روژدا جون».

بچه ها می ترسیدن تنهایی بروند داخل دستشویی و فرزانه و پرستو با آنها می رفتند و بر می گشتند. خیلی طول کشید تا به ته صف رسیدند و برگشتند به داخل چادر. شب شده بود و هوا بس ناجوانمردانه سرد شده بود. به  تمام چادر یک والر نفتی بی رمق رسیده بود. سهراب رفته بود و فرزانه و پرستو باید یکجوری شب بچه ها را به صبح می رساندند. پرستو شروع کرد به خواندن شعری از شاعر نامدار کُرد – شیرکو بیکس.
«....
در برابر چشم‌های آسمان

ابر را

در برابر چشم‌های ابر

باد را

در برابر چشم‌های باد

باران را

در برابر چشم‌های باران

خاک را

دزدیدند،

و سرانجام در برابر همه چشم‌ها

دو چشم زنده را زنده به گور کردند

چشم‌هایی که دزدها را دیده بود.

....»

و بعد به بچه ها گفت همینطور که با او این شعر را می خوانند، به او  و فرزانه کمک کنند و  چندتا چندتا پتوها را روی همدیگر بگذارند و هر چهارتا بچه زیر یک دسته پتو بخوابند. همه زیر پتوها خزیدند و فقط سرهای کوچولوشان دیده می شد. پرستو گفت «خُب دیگه چشماتونو بذارین روی هم تا خاله فرزانه براتون یک قصه بگه» فرزانه با اعتراض گفت «من قصه بلد نیستم». پرستو گفت «یک چیزی سرهم کن». فرزانه با دلخوری گفت «تو اول یک قصه بگو تا من قصه های بچگی هام یادم بیاد»

پرستو گفت «خُب بچه ها، اول من یک قصه میگم، بعدشم خاله فرزانه، ولی قول بدین که از زیر پتو بیرون نیاین. اسم قصه هست درخت آقامصطفی» و ادامه داد:

«یکی بود، یکی نبود، توی دنیا آدم بد و خوب زیاد بود. توی یک محله که پر بود از آدمای رنگارنگ و قد و نیم قد، و بعضیا خیلی خوب، و بعضیا خیلی بد بودن، یک آقا مصطفی بود که همه اونو میشناختن.  خونه آقا مصطفی وسط یک کوچه بود که اینطرف و اونطرفش چندتا خونه دیگه هم ساخته شده بود. همه میدونستن که خونه آقا مصطفی کجاست چون پشت دیوار خونه اش یک درخت بزرگ بود. یادم نیست چه درختی بود، اما آقا مصطفی می گفت که پدرش نهال آن را کاشته و خیلی پای آن درخت زحمت کشیده تا رسیده به اینجا و اینقدر شاداب است. آقا مصطفی سینه اش را جلو می داد و با غرور درخت را نشان می داد و می گفت، تازه روح و ریشه گرفته و تنومند شده. بچه ها شما هم سعی کنین مثل این درخت بشین. سربلند. شاداب.

راست می گفت، هر سال تابستان بچه های محل زیر آن جمع می شدند، و قصه می گفتند و یا گل یا پوچ بازی می کردند.

اما یکروز، بعد از اینکه یک کلاغ، صورت سپیده،یک دختر بچه کوچک را نوک زد و کارش به بیمارستان کشید، درخت، و آقا مصطفی و تمام محل به جان هم افتاده بودند. صغری خانم، مادر سپیده می گفت تقصیر درخت است، چرا که کلاغ ها، آن بالا بالا ها خانه درست کرده اند. حسن آقا، یکی از همسایه ها که معروف بود به سوسه دواندن، می گفت، درخت را باید از ریشه زد. باید قطع کرد، و سوزاندش تا هم کلاغها گورشان را گم کنند، و هم دل مادر سپیده خنک شود. 
هرچی آقا مصطفی می گفت، بابا درخت را که نمی شود قطع کرد. سرسبزی می دهد، و سایه روی خیلی از بچه های کوچه انداخته، توی چله تابستان بچه ها زیرش جمع می شوند و گپ می زنند و... از این حرفها، ولی اصلا به گوش کسی نمی رفت. مثل این بود که همه گوش ها کر شده بود، و حرف حساب شنیده نمی شد. از حق نگذریم، صورت و چشم سپیده هم خوب پُف کرده بود. اورژانس گفته بود که احتمال دارد کور شود، باید چند روزی صبر کرد.

حسن آقا، با یک تبر آنطرفتر ایستاده بود و هی می گفت، بروید کنار تا خودم کلکش را بکنم. خلاصه جّو سنگینی روی کوچه که سالها در آرامش به کارش ادامه داده بود، سایه انداخته بود.

یک روز وسط های صبح صدای شیون از خانه آقا مصطفی بلند شد. همه به حیاط ریختیم. روی زمین پر از خون شده بود. جسد مردی زیر درخت افتاده بود، و کمی آنطرف تر، چندتا کلاغ قارقار می کردند. شیرین خانم، زن آقا مصطفی، زاری کنان بر سرش می زد که دیدی چی شد؟ خودت رو فدای این درخت کردی. همه هاج و واج به جسد و شیرین خانم نگاه می کردن. جعفر بچه دو سه ساله شیرین خانم خودش را به چادر مادرش آویزان کرده بود و گریه می کرد. زنهای همسایه سعی می کردن شیرین خانم را از صحنه دور کنند، اما نمی شد.

آنطرفتر حسن آقا با تبر به جان درخت افتاده بود، و می گفت اگر همان اول به حرف من گوش می کردین اینطوری نمی شد. با هر ضربه تبر به تنه درخت، چندتا ناسزا هم به مادر و پدر آن کسی که نهال درخت را کاشته بود، نثار می کرد. سخت در حال عرق ریختن بود، کف از دهانش بیرون می زد، اما ول کن نبود. درخت اما گویی نه گویی. هر تبری که به تنه اش می خورد، سر جایش استوار ایستاد بود. اما حسن آقا کوتاه نمی آمد. کسی هم جلودارش نبود. و رفته رفته، درخت به یک سو خم شد، و با صدای مهیبی روی خانه همسایه خراب شد. گرد و غبار تمام خانه آقا مصطفی را گرفت. حسن آقا، کمر راست کرد، و با نگاهی متکبرانه به درخت نگاه کرد. مثل اینکه داشت به درخت می گفت، دیدی آخرش انداختمت. اما یکمرتبه نگاهش روی درخت خشک شد؛ و بلند بلند شروع کرد به گریه کردن و بر سر خود زدن. خانه حسن آقا زیر تنه تنومند درخت، یک تل خاک شده بود. حسن آقا دیوانه وار با تبر به جان درخت افتاد.

چند روزبعد، حسن آقا با تبرش از آن محل رفت و دیگر خبری از او نشد. شیرین خانم هم از آنجا رفت. چند سال بعد همسایه اینطرفی هم محل را ترک کرد و رفت به یک محل دیگر. به محله ای که هم درخت بیشتر داشت و هم کلاغ. مگه می شه درخت بدون کلاغ داشت؟....»

بعد به فرزانه نگاه کرد و گفت «حالا نوبت خاله فرزانه است که یک قصه قشنگ بگه، ولی دیگه چشاتونو روی هم بذارین، خُب؟»

فرزانه با تعجب به پرستو نگاه کرد و گفت «اینم شد قصه؟» کمی مکث کرد و بعد شروع کرد:

«... یکی بود یکی نبود. توی یک روستای خیلی قشنگ که در دامنه کوه بزرگی خونه های بزرگ و کوچیک داشت، غیر از خدا و مردم خوب اون روستا، یک آقا غوله زندگی می کرد. آقا غوله عصر به عصر نزدیکای غروب که آفتاب و نور رفته بود، میومد جلوی دروازه روستا وامیستاد و شروع می کرد به ترسوندن مردم روستا که اگه جرأت دارین بیاین بیرون تا یک لقمه چربتون بکنم. مردم روستا که میدونستن آقا غوله از نور و خورشید و روشنایی بدش میاد، از خونه هاشون بیرون نمیومدن تا خورشید سر میزد و آفتاب از لب پشت بوما میومد بالاتر. ولی چشمتون روز بد نبینه، یک روز که راویژ مشغول جمع کردن خرمناش بود کارش خیلی طول کشید، اونقدر طول کشید که آفتاب غروب کرد و ظلمت تمام کوهستون و روستا را تو خودش فرو برد. راویژ با خودش فکر کرد که اگه به روستا برگرده، آقا غوله حتما خدمتش میرسه. همینطوری بالا و پایین قدم میزد و با خودش فکر میکرد و می پرسید چیکارکنم، چیکار نکنم، تا آخرش یکمرتبه یک فکر بکر به عقلش رسید، و راه افتاد به طرف روستا و چون به نزدیک روستا رسید بلند بلند شروع کرد مردم روستا را صدا کردن که آهای اگه راست میگین بیاین بیرون تا همین الان خودم خدمتون برسم. مردم روستا که صدای راویژ رو می شناختن، با خودشون گفتن راویژ حتما خُل شده که این حرفا رو میزنه. همین الانه که آقا غوله سربرسه و راویژ رو یک لقمه چربش بکنه. خُب حقم داشتن چون چند دقیقه ای نگذشته بود که آقا غوله از راه رسید و با تعجب به جثّه ریزه پیزه راویژ نگاه کرد و با صدایی که تموم درختا رو می لرزوند گفت تو دیگه کی هستی و اینجا چکار می کنی؟ راویژ بدون اینکه خودش رو ببازه گفت تو خودت کی هستی؟ من اومدم مردم این روستا رو بخورم. تو هم اگه از جونت سیر نشدی، بهتره راهتو بکشی و بری چون خیلی گشنمه و ممکنه تو رو هم بخورم. آقا غوله کمی با خودش فکر کرد و راستش یکخورده ترسید که نکنه بتونه منو بخوره. حتما زورش میرسه وگرنه تا این موقع شب بیرون از خونه وانمیستاد. ولی خودش رو از تک و تا نینداخت و گفت با این یک وجب قدت می خوای منو بخوری؟ فوتت بکنم می خوری زمین. راویژ قبل از اینکه آقا غوله شروع کنه به فوت کردن، دست کرد تو جیبش و یک تیکه پنیر درآورد و گفت نگاه کن من این سنگ خارا را از پشت کوه با خودم آوردم، فقط ببین چطوری له و لورده اش میکنم، و پنیر را توی دستش له کرد بطوریکه آب پنیر از لای انگشتاش چیکه چیکه شروع کرد به ریختن. آقا غوله که راستی راستی ترسیده بود گفت منم می تونم سنگها رو توی مشتم پودر کنم. واریژ گفت معلومه که می تونی. تموم سنگهای اینطرف کوه پوکند، هر بچه ای میتونه سنگهای اینطرف کوه رو پودر کنه. اگه راست میگی از اون سنگهایی که من از پشت کوه آوردم پودر کن. آقا غوله خودش رو از تک و تا نینداخت و گفت باشه یکی بده تا بکنم. واریژ گفت ولی من آخریش رو همین الان پودر کردم. خودت برو پشت اون کوه بلنده یک سنگ بیار؛ ولی باید سنگ خارا و حتما رنگش سفید باشه. من همینجا وامیستم و آدمای این روستا رو می خورم تا تو بیای. اگه تونستی، من روستا رو به تو می سپرم، ولی اگه نتونستی خودتو می خورم. آقا غوله که خیلی ترسیده بود با خودش فکر کرد که نه این پسره حتما منو می خوره. بهتره فلنگ رو ببندم و در رم. پس به واریژ گفت باشه پس جایی نری ها. من برمیگردم. و با سرعت از اونجا دور شد و دیگه به اون روستا برنگشت....»
پرستو به بچه ها اشاره کرد و گفت « حیوونکیا اینقدر خسته بودن که وسطای قصه خوابشون برد»
نیمه های شب زمین دوباره لرزید و صدای ریزش دیوارها دوباره به گوش رسید، ولی بچه ها انگار نه انگار، آنقدر خسته بودن که از خواب بیدار نشدند. پرستو و فرزانه تا خیلی بعد از نیمه شب مشغول صحبت و برنامه ریزی بودند که با امکاناتی که دارند چکار می توانند بکنند. هرچه به فکرشان می رسید به بن بست می خورد. نه کتاب، نه دفتر، نه کاغذ، و بدتر از همه نبود لباس و گرمایش در آن سرمای سخت پاییزی. عاقبت به این نتیجه رسیدند که تا صبح صبر کنند و در روز روشن کمی دور و بر را ارزیابی کنند و ببینند چه می توانند بکنند. هرکدام رفتند زیر پتویی که چهارتا آدم کوچولو خوابیده بودند و طولی نکشید که هر دو خوابشان برد، و تا صدای تراکتور و رفت و آمد وسائل نقلیه و آواربرداری بلند نشده بود چشم باز نکردند.

کسی نمی تواند زیبایی صبح های کوهستان را نادیده بگیرد. خورشید خود را از قله کوه بالا می کشید و سعی می کرد دشت و دامنه را از خواب و ظلمت نجات دهد. پرستو و فرزانه با عجله خود را مرتب کرده و از چادر رفتند بیرون و با منظره ای هولناک روبرو شدند. تمام محله با خاک یکسان شده بود. خیلیها با کشیدن پتو به دور خود روی تلی از خاک و آوار نشسته بودند، و یا اینکه دار و ندار خود را در بقچه ای بسته و داشتند از محله بیرون می رفتند. کمی آنطرفتر، دو تا آمبولانس پارک کرده بودند و چند نفر با لباس سفید مشغول مداوای مصدومین بودند. پریسا کمی نزدیکتر به چادر پرستو و بچه ها، مشغول پانسمان سر و صورت چند زن که روی زمین ولو شده بودند و حالی برای گریه نداشتند، بود. پرستو به آنها نزدیک شد و سلام کرد. پریسا که از قیافه اش معلوم بود تمام شب بیدار بوده، با خستگی سلام کرد و پرسید «خوبی!؟» پرستو به قیافه پریسا اشاره کرد و گفت «نه به خوبی تو. مثل اینکه اصلا نتونستی بخوابی.» پریسا شانه هایش را بالا انداخت و گفت «فکر می کنم تو تهروونم و دارم شیفت شب رو تموم می کنم. فقط این فاجعه تموم شدنی نیست. هر دقیقه یک پس لرزه همه چیز رو بهم می ریزه. هیچکس هم نیست کمک کنه. اگه کمک های مردمی نبودن خیلی ها همون دیشب از سرما مرده بودن» بعد به زنی که پانسمانش تمام شده بود گفت «تموم شد. شما این چندتا قرص را هر چهار ساعت یکبار دوتا باهم بخورین. دو روز دیگه هم بیاین پهلوی خودم و یا اینکه اگه اینجا نبودین برین پهلوی یک پرستار دیگه.» زن مصدوم از جایش بلند شد و دستش را به طرف آسمان برد و گفت «خدا بهت عمر بده دخترجان» و جایش را داد به مصدوم بعدی. پرستو پرسید «از سهراب خبری داری؟ قرار بوده که صبح برای بچه ها صبحونه تهیه ببینه؟» پریسا در حالیکه زخم های سر و صورت زن بعدی را تمیز می کرد گفت «حیوونکی تا دم دمای همین صبح بیدار بود و داشت یک دستی آوار جابجا می کرد. الانم رفته برای شما صبحونه بیاره. حیوونکی پسره خوبیه، حیف که...» و چون دید فرزانه دارد نزدیک می شود حرفش را نیمه کاره رها کرد و با دست به فرزانه سلام کرد.
فرزانه پرسید «سهراب رو ندیدین»؟ پریسا به کارش ادامه داد و گفت «گفت میره به دنبال صبحونه» فرزانه با نگرانی پرسید «دستش خوبه؟» پریسا در حالیکه سرش را به علامت رضایت تکان می داد به زن مصدومی که در حال پانسمان سرش بود گفت «شما مواظب باشین که تا امشب هیچ چیز سنگین بلند نکنین. اگه دیدین که چشاتون سیاه تاریکی میره فورا بشینین و به یک نفر بگین آمبولانس خبر کنه یا بیارتون اینجا» و بعد به فرزانه گفت «دستش حالا حالاها گیر داره. باید بره شهر اکس ری بگیره. تو عکس همه چی بهتر دیده میشه».

سهراب و جواد با مینی بوس از راه رسیدند و وسائل صبحانه را خالی کردند. سهراب رو به فرزانه کرد و گفت «جات گرم بود؟ گفتم از سرما یخ میزنی» فرزانه پرسید «دستت چطوره؟ چیز سنگین باهاش ورنداری»، سهراب با خنده گفت «اگرم بخوام نمی توونم. بدکردار بدجوری درد میگیره» و رو کرد به پرستو «سلام. صبح شما بخیر. بچه ها بیدار شدن؟» پرستو در حالیکه به دست سهراب نگاه می کرد جواب سلام را داد و گفت «باید چادر رو مرتب کنیم که بشه توش صبحونه خورد. فرزانه میای کمک کنی؟» و بطرف چادر راه افتاد و فرزانه و سهراب به دنبالش.
بیشتر بچه ها پراکنده بیرون از چادر نشسته بودند و به خرابه ها نگاه می کردند، گویی با خودشان فکر می کردند، زیر کدامشان پدر و مادرشان آخرین نفس را کشیده؟ وقتی پرستو به بچه ها رسید دستهایش را بهم زد و با صدای بلند که همه بشنوند گفت «به صف! اول صبحونه بعدش با هم فکر می کنیم که چکار کنیم» بچه ها از روی زمین بلند شدند و به طرف پرستو و فرزانه راه افتادند. محمدتقی و دو تا پسر دیگر هم نزدیک سهراب ایستادند. سهراب رو به پسرها کرد و پرسید «چطورین؟ دیشب خوب خوابیدین؟» هژبر که شش هفت سالش بیشتر نبود در حالیکه به پسری پنج شش ساله، که پهلوی محمدتقی ایستاده بود اشاره می کرد، گفت «نه، تمام شب این کاویار تو خواب گریه کرد». سهراب کنار کاویار چمباتمه زد و او را در آغوش گرفت و پرسید «چرا عزیزم؟» کاویار در حالیکه با گوشه پیراهنش بازی می کرد شانه هایش را بالا انداخت و چیزی نگفت. سهراب همانطور که کاویار را بغل کرده بود گفت «من خودمم دیشب اصلا خوابم نبرد» و در حالیکه صدایش را پایین می آورد که بیشتر به پچ پچ می مانست سرش را نزدیک هر سه تا پسر کرد و ادامه داد «راستش دو سه بار هم زدم زیر گریه» و بعد به دستش که باندپیچی شده بود اشاره کرد و گفت «لاکفتار خیلی درد می کنه. دیشب یکی از دوستام که صدای گریه مو شنید بهم خندید و گفت مرد که گریه نمی کنه. بهش گفتم، اگه دست تو هم اینطوری شده بود گریه که هیچی، عرعر می کردی» بچه ها با هم خندیدند. سهراب سر کاویار را نوازش کرد و گفت «تو هم زیاد تحویل نگیر. هرچقدر دلت می خواد گریه کن و هرکه ایراد گرفت بهش بگو تو هم اگه پدر و مادرت گم شده باشند گریه می کنی» محمدتقی سینه اش را جلو داد و گفت «خُب منم نمی دوونم پدر و مادرم کجا هستن، ولی گریه نمی کنم» سهراب گفت «اولندش که اینجورموقع ها گریه کردن خیلی هم خوبه. و اگه نکنیم، اصلا هم نشون نمی ده که خیلی شجاع هستیم. برعکس وقتی این جور اتفاقات میفته، اگه بچه ها گریه بکنن بهتره. برای خودشون بهتره. اینکه اولندش. دومندش، تو مگه از کاویار بزرگتر نیستی؟ خُب، وقتی آدم بزرگتر از بقیه هستش سعی می کنه خودش رو خیلی شجاع نشون بده که برای بقیه قوت دل باشه. شاید تو هم می خوای قوت قلب این دو تا که از تو کوچولوترن باشی. ولی از من بشنو، گریه کردن توی این وقتا اصلا هم بد نیست، خیلی هم خوبه» صحبت سهراب با صدای پرستو و فرزانه که می گفتن صبحانه حاضر است قطع شد. درحالیکه کاویار انگشت سهراب را محکم گرفته بود و هر از گاهی به بالا و صورت سهراب نگاه می کرد، تا مطمئن باشد که سهراب هنوز همراهش است، سر سفره صبحانه نشستند.
صبحانه زود تمام و سفره با کمک بچه ها جمع شد. با اینکه آفتاب سر زده و نور آفتاب روی چادر افتاده بود، هوا سرد و آزاردهنده بود، مخصوصا برای بچه های کوچک که با یک دست لباس از خانه های ویران شده شان گریخته بودند. پرستو این نکته را با فرزانه و سهراب در میان گذاشت و قرار شد سهراب برای آوردن لباس گرم برای بچه ها به هلال احمر برود، هرچند که مطمئن بود چیزی گیرش نخواهد آمد. سهراب می گفت که باید بیشتر روی کمک های مردمی حساب باز کنند، ولی برای اینکار باید وسیله نقلیه داشته باشند که بتوانند به محل توزیع برود. پرستو گفت «منهم میام. من بهتر میدونم چی انتخاب کنیم و شاید دونفری بهتر بتوونیم غُر بزنیم.» فرزانه با نگرانی گفت «من تنهایی نمی توونم اینهمه بچه را مواظبت کنم. نه! نباید بری» پرستو با تعجب به فرزانه نگاه کرد و گفت «وا! اومد و من برگشتم تهروون، یا اصلا افتادم مُردم. چیکار می کنی؟» فرزانه با لبخند گفت «اولندش که بادمجون بم آفت نداره، و تو تا منو با اون روسریت دق مرگ و کفنم نکنی نمیری، دومندش، هرموقع مردی، من فکرش رو همونموقع می کنم» سهراب با خنده گفت «شما دو تا چقدر کشته و مرده هم شدین» پرستو جواب داد «از درد بیکسیه. ولی اگه از این حرفا بگذریم، من دارم میام. شما هم فرزانه خانم تا برگردیم قول میدم بچه ها نخورنت» و از چادر بیرون رفت و شروع کرد به صحبت با پریسا.

سهراب با فرزانه خداحافظی کرد و به پسربچه ها گفت که زود برمی گردد، اما کاویار انگشت او را رها نمی کرد و محکم چسبیده بود. عاقبت سهراب گفت «نظرتون چیه که من با این سه تا آقایون با هم بریم و لباس ها را با کمکشون بیاریم؟» پسرها با خوشحالی بالا و پایین پریدند و فورا تنها دست سالم سهراب را گرفتند و کشان کشان او را به طرف خارج از چادر بردند.
ساعتها گذشت ولی از پرستو و سهراب و بچه ها خبری نشد. فرزانه از دیرکردشان ابراز نگرانی می کرد و یکریز دعا می کرد که بلایی سر سهراب نیامده باشد. عاقبت نزدیکی های غروب بود که صدای ماشینی بیرون از چادر به گوش رسید. فرزانه با عجله به بیرون دوید. ماشین با آرم هلال احمر بیرون ایستاده بود و خدیجه داشت با پریسا صحبت می کرد. صورت پریسا خسته تر از همیشه به نظر می رسید و هرلحظه پریشان تر می شد. فرزانه به طرف آنها دوید و پرسید «از سهراب خبری دارین؟» خدیجه صحبتش با پریسا را قطع کرد و به فرزانه گفت «برادرت حالش خوبه» فرزانه با نگرانی و هراس پرسید «منظورتون چیه؟» مردی که همراه خدیجه آمده بود گفت «متاسفانه ماشین برادرتون از جاده منحرف شده و...» فرزانه در حالیکه بر سرش می زد گفت «آخ، خدا مرگم بده، چیش شده؟» مرد ادامه داد «همانطور که ایشون گفتند حال برادر شما خوبه، فقط...» فرزانه دوباره حرف مرد را قطع کرد و گفت «فقط چی؟ چیزیش شده؟» مرد با خونسردی گفت «خانم منکه گفتم حالش خوبه و اگه اجازه بدین حرفم رو تموم کنم؟ حال برادر شما خوبه، فقط دستی که آسیب دیده بوده دوباره مصدوم شده که تحت درمانه. ولی متاسفانه در این حادثه اون خانم و سه تا پسربچه ای که همراه او بودند، شدیدا مصدوم شده اند و حالشان خوب نیست». زانوهای پریسا زیر بدنش خم شدند و پریسا به زمین افتاد. خدیجه با غضب به مرد نگاه کرد و فورا روی زمین نشست و سر پریسا را  روی زانوهایش گذاشت و او را با گوشه چادر سیاهش باد زد. مرد رو به فرزانه کرد و بعد از کمی مکث و بی توجه به حال پریسا گفت «مثل اینکه موقع رانندگی پس لرزه میاد و کنترل ماشین را بهم میزنه و ماشین چپه میشه» فرزانه همانطور که به طرف چادر می دوید گفت «صبر کنین ساکم رو بردارم. من میرم پهلوش. صبر کنین». طولی نکشید که فرزانه برگشت و پریسا یواش یواش به حال آمد و در حالیکه اشک می ریخت پرسید «به بابا محبعلی چی بگم؟ پرستو رو به من سپرده بود. حالا به بابا چی بگم؟» بعد با زحمت از جایش بلند شد و به خدیجه گفت «باید برم پهلوی پرستو، باید برم پهلوی پرستو»، اما حرفش با پس لرزه ای دیگر قطع شد. هرچند دیوار دیگری برای خراب شدن نمانده بود، بچه ها جیغ زنان از چادر بیرون ریختند و هرکدام به طرفی دویدند. خدیجه به بچه ها نگاه کرد و زمزمه کرد «کی می خواد از اینا مواظبت کنه؟» و سوار ماشین شد. مرد پشت فرمان نشست و به فرزانه و پریسا اشاره کرد که سوار شوند. ماشین چند متری دور نشده بود که دوباره متوقف شد. خدیجه آمد پایین و از پنجره به راننده گفت «من میمونم. دستت درد نکنه، اول اینا رو ببر به بیمارستان و بعدش به قدیر بگو برای کمک به دختربچه ها یکنفر رو با تو بفرسته اینجا. زودبرگردی که یکعالمه کار داریم».

علی ناظر

زن جادو - ©

منبع: سايت ديدگاه

@ كپي رايت: اين مطلب ويژه سايت ديدگاه تهيه شده است. بازتكثير آن تنها با قيد منبع مجاز است.




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
علی ناظر:



در پیوند با این مطلب نظری ثبت نشده است.

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.