شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

شنبه ۳۱ شهريور ۱۳۹۷ - ۲۲ سپتامبر ۲۰۱۸



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

قصه کشواد و کیانوش
زن جادو – چرک نویس اول

علی ناظر

قصه ما به اینجا رسید که کشواد به دنبال میلاد از دخمه ای که در آن نگهداری می شد، خارج شد. از دخمه های اطراف صدای گریه و زاری و درد فضا را پُر کرده بود. فریادهای دلخراشی که عرق سرد بر تن هر پهلوانی می نشاند. کشواد از میلاد پرسید «در این سیاهچال ها چه می گذرد، و این فریادها برای چیست؟» میلاد در حالیکه شانه هایش را بالا می انداخت گفت «روزبانان با چند تن از اهتوخشی ها که به ما پیوسته ولی پشیمان شده اند، در حال گفتگو هستند. طولی نخواهد کشید که اهتوخشی ها دست از یکدندگی بردارند و این داد و فریاد ها به پایان به رسد».

میلاد و کشواد مدت ها طول راهرویی را پیمودند تا عاقبت از دور کورسویی دیده شد و هرچه بیشتر به آن نزدیک می شدند آن نور بیشتر و بیشتر می شد. سرانجام کشواد خود را به دور از تمام ضجه هایی که در دخمه ها می پیچید، یافت، و چون به اطراف نگریست رودخانه را که قرار بود از آن بگذرد تا به فریدون برسد، در پشت خود یافت. با تعجب به میلاد گفت «ما چگونه از رودخانه گذشتیم؟» میلاد با لبخندی که از آن خودشیفتگی می بارید، به کشواد گفت «این راهرو نتیجه ده ها ماه زحمت است، تا توانستیم از زیر رودخانه نقبی به این سوی رودخانه بزنیم. ما در هر آن که اراده کنیم، بی آنکه اوفریتونیان متوجه شوند می توانیم به آنها حمله برده و تمامی سپاه فریدون را خلع سلاح کنیم، اما هدف ما نزدیک کردن ضحاک به فریدون و آشتی بین این قطب است.»

کشواد که از نقشه میلاد و امکاناتی که او فراهم آورده متحیر شده بود، پرسید«ولی شما محدود افرادی بیش نیستید، چگونه توانستید کاری به این سختی را به پایان برسانید؟» میلاد در پاسخ گفت «اما ما تنها نیستیم. کیانوش برادر فریدون به ما کمک می رساند.» کشواد که نمی توانست حیرت خود از پاسخ میلاد را پنهان کند گفت «ولی شنیده بودم که دیگر فرزندان فرانک، برمایه و کیانوش، طعمه ضحاکیان شده و مغز آنها هم خوراک اژدها شده است». میلاد گفت «آری تا حدودی شنیده تو درست است، اما روزی که قباد و من اسیر ضحاکیان شدیم و کرمایل توانست مرا فراری دهد، او برمایه را فدای کیانوش کرد و در نتیجه کیانوش توانست یک شب پس از من از قرارگاه ضحاکیان گریخته و به سوی رودخانه بیاید. طولی نکشید که او به قرارگاه ما رسید و پس از مدتها صحبت بین روزبانان و کیانوش، سرانجام به این نتیجه رسید که بهتر است با ما همکاری کند تا اینکه وقتش را بیهوده در سپاه فریدون بگذراند. از آن روز به بعد، ما از تمام جنب و جوش های اوفریتونیان با خبر می شویم و کلیه نقشه های آنها برای گذار از رودخانه به ما ارسال می شود. تنها مشکلی که داریم اینست که فریدون تاریخ دقیق حرکت را حتی از برادرش کیانوش پنهان می دارد و اینجاست که تو می توانی به ما کمک کنی.»
کشواد به سختی توانست تعجب خود را پنهان کند، و با کمی تلاش توانست بر خود مسلط شده و بپرسد «من؟» میلاد با توجه به این تعجب گفت «گوش کن کشواد، هیچکس به اندازه تو مورد اعتماد کاوه نیست، و اوفریتونیان هم از این نکته آگاهند. حتی موسفید اهتوخشی هم می داند که تو مورد اعتماد و پیک فریدون و کاوه هستی. تو در نتیجه می توانی از خونریزی جلوگیری کنی. تو میتوانی به تنهایی اوفریتونیان، اژدهاکیان و کاویانیان را متقاعد کنی که اینهمه کشتار به نتیجه نخواهد رسید. اژدهاکیان باید به این نتیجه برسند که ایرانزمین به پا خواهد خاست و علیه اژدهاک قیام خواهد کرد. کاویانیان باید متوجه شوند که بدون اوفریتونیان و تنها با تکیه بر توان پتک و بازو نمی توانند اژدهاکیان را به زیر بکشانند و اژدهاکیان به کشتار ادامه می دهند و طولی نخواهد کشید که نسل جوانان ایرانزمین از ریشه خشک خواهد شد. اوفریتونیان هم همانطور که می بینی آنطرف رودخانه جا خشک کرده و می دانند که بدون کاویانیان نمی توانند به نتیجه برسند. این رودخانه خروشان است و عبور بدون ابزار لازم غیر ممکن است. اما همانطور که می بینی، ما روزبانان با این نقبی که در زیر رودخانه درست کرده ایم می توانیم اوفریتونیان را به راحتی به اینسوی رودخانه عبور داده و با همسویی با اهتوخشی و کاویانیان جبهه ای متحد و قوی تشکیل دهیم و از موضعی بالا با اژدهاکیان وارد گفتگو شویم. ما بر این باوریم که بگذار اژدهاک سلطنت کند و ما قدرت حکومترانی ایرانزمین را در دست داشته باشیم.» میلاد کمی مکث کرد تا اثر سخنانش را در صورت کشواد مشاهده کند ولی چون عکس العملی از کشواد ندید ناچار شد که بپرسد «نظرت چیست؟»
کشواد در فکر بود که کاوه چه درست تشخیص داده بود. او در مسیر رسیدن به رودخانه با ترفندها و فریب های بسیاری روبرو شده است. اما سخنان موسفید را هم از یادنبرده بود که باید در حد ممکن اعتماد میلاد را به خود جلب کرده تا بتواند نقشه میلاد را ناکارآمد کند. بنابراین گفت «ظاهرا درست می گویی، چه اصراری به کشتن اینهمه جوان است؟ اگر بشود با مذاکره با اژدهاکیان از کشتار جلوگیری کرد، باید آن راه را تا به مرحله عمل به پیش برد. اما من هنوز مطمئن نیستم که کیانوش علیه فریدون قیام کند. چه تضمینی داری که کیانوش دروغ نمی گوید؟» میلاد در حالیکه به آسمان و طبیعت اشاره می کرد گفت «نفسی عمیق بکش. وقتی بوی طبیعت به مشام آدمی می رسد، او را در برابر بسیاری از موانع سست عنصر می کند. آدم هایی که گرفتار روزبانان می شوند را می توان بر چند نوع تقسیم کرد. برخی از آنها به هیچوجه به حرف معقول و منطقی گوش نمی دهند. دائما روی موضع خود می ایستند و بر آن اصرار می ورزند. مثلا برمایه برادر فریدون از این جنس بود. در آنزمان که اسیر کرمایل بودم، کیانوش و برمایه هم اسیر شده بودند. باور نمی کنی که کرمایل و روزبانان چقدر سعی کردند که به برمایه بفهمانند که دو راه بیشتر در پیش روی نیست. یا باید با منطق روزبانان همسو شود و یا اینکه کرمایل وسائل آشپزی را آماده می کند. برمایه دائما بر این نکته اصرار داشت که مادرش فرانک، بیهوده او و کیانوش و فریدون را از این شهر به آن شهر به دندان نمی کشید و نمی برد. یک ریز می گفت که آینده ایرانزمین را آنها رقم خواهند زد. برمایه دیده بود که چگونه اژدهاکیان جمجمه پدرش آبتین را از هم شکافتند تا مغزش را خوراک اژدهاک کنند، و دائما به کیانوش می گفت که نباید و نمی توان  همسوی روزبانان شد؟» میلاد پس از کمی مکث ادامه داد «این یک نوع از کسانیست که گفتم. همیشه سرموضع هستند. نوع دوم، در نقطه مخالف قرار دارد. لازم نیست آنها را متقاعد کنی و یا با گرز کفتارسر آنها را تهدید کنی. برای آنها بقا در الویت قرار دارد. روی آنها نمی شود حساب باز کرد، اما می توانند سیاهی لشگر های خوبی باشند. نیمی از این راهروی زیر رودخانه را آنها نقب زده اند. برای آنها کار در دخمه بهتر از مرگ به دست کرمایل است. دسته سومی هم وجود دارد. آنها را باید متقاعد کنی. آنها در برابر زور و چماق مقاومت می کنند اما می توان آنها را با منطق به سمت خود جلب کرد. برای آنها باید سناریو های متفاوت را هدفمند باز کرد و آنها را به سمت و سوی مورد نظر سوق داد. روی این بخش از آدم ها، بعد از اینکه تغییر مسیر می دهند و بالاخره به روزبانان می پیوندند، می شود حساب باز کرد. آنها پس از گذار از مسیر چرخش، دیگر آنچه که بودند نیستند، آنها بخشی از روزبانان شده و در این مسیر استوار ادامه می دهند.» میلاد دوباره مکث کرد و به صورت کشواد خیره شد، و بعد از مدتی ادامه داد «کیانوش، از این جنس آخریست. بارها امتحان پس داده و در موارد مختلف، خیلی از افسران ارشد اوفروتیانان را فریفته و به داخل دخمه کشانده است. ما توانسته ایم از این طریق، اطلاعات قابل توجهی از افروتیانیان به دست بیاوریم. اما فریدون با تمام این وجود، روز و روش حرکت به سوی رودخانه را هنوز به کیانوش نگفته است؛ و همانطور که به تو گفتم، این از عهده تو بر می آید.» کشواد به امواج خشمگین رودخانه نگاه کرد و به یاد خروش مردم ایرانزمین افتاد که روزی همچون این امواج بر اژدهاکیان و روزبانان می تازند. اما در میان سخنان میلاد هنوز یک نکته مبهم بود، بنابراین رو به میلاد کرد و پرسید «می توانم یک سوال از تو بپرسم؟» میلاد گفت «حتما» کشواد گفت «چرا تمام این مطالب را به من گفتی و این راهرو زیر رودخانه را به من نشان دادی، وقتیکه می دانی من کاویانی هستم؟» میلاد با لبخندی که رضایت از آن می بارید گفت «اگر این سوال را نمی پرسیدی خیلی به خودم شک می کردم.» و سپس دست کشواد را گرفت و گفت «به دنبال من بیا» و او را دوباره به سوی دخمه ها برد. مدت ها در سکوت راه می رفتند تا عاقبت به دخمه ای تاریک رسیدند که مقابل آن چندین روزبان با گرزهایی سنگین ایستاده و از دخمه نگاهبانی می کردند و چون میلاد را دیدند خود را به کنار کشیدند تا او و کشواد بتوانند وارد دخمه شوند. کشواد در گوشه ای از دخمه جثه ای غرقه به خون را می دید اما نمی دانست این جثه کیست، پس پرسید «او کیست؟» میلاد با خونسردی گفت «تضمین کننده بازگشت تو، و مُهر سکوت بر لبانت» و سپس با یک حرکت موهای اسیر مجروح را در دست گرفت و سر او را به سوی کشواد چرخاند تا صورتش دیده شود. کشواد در حالیکه درد در صدایش مشخص بود فریاد زد «کارن!» میلاد با تکبری که در صدایش پیدا بود گفت «بله، سردار کاویانیان، کارن. هرچند چیزی لو نداده، اما تازه اول کار است. طولی نخواهد کشید که باید تعیین کند می خواهد به کیانوش بپیوندد و یا اینکه می خواهد سرانجامی همچون برمایه داشته باشد. به تو گفتم که راهی به جز این دو در پیش نیست. فرقی ندارد چه کسی هستی و نسب تو چیست. اسمت میلاد است یا کارن. باور نمی کنی اما اگر کاوه و یا فریدون هم اینجا بیایند و روزبانان دست به کار شوند دو راه بیشتر ندارند یا برمایه و یا کیانوش. تنها راه درست برای ادامه و بقا، مذاکره با اژدهاکیان است و یا به کام اژدهاک افتادن. و اما تو. تو هم دو راه بیشتر نداری، یا می روی و اطلاعات لازم را از فریدون می گیری و به ما می گویی، و یا اینکه کارن را به دست کرمایل می دهیم. میلاد سپس رو به یکی از روزبانان کرد و گفت «او را پیش کیانوش ببرید و به سوی فریدون گسیلشان دارید» و بی آنکه به کشواد نگاه کند از دخمه خارج شد و در سکوت تاریکی خزید.
روزبان به کشواد اشاره کرد تا او را دنبال کند. طولی نکشید که کشواد به آخر راهرو رسید و نور و طراوت نمناک زمین را حس کرد. کیانوش در انتظار او به درختی تکیه داده بود و چون کشواد را دید گفت «تو کشواد هستی؟» کشواد با صدایی که از آن نفرت می بارید گفت «و تو پسر آبتین و فرانک هستی؟» کیانوش به او پاسخی نداد و به راه افتاد و کشواد به دنبال او.
مسیر طولانی بود و شب هنگام فرارسید. کیانوش با اشاره دست به زمین گفت «امشب را اینجا می گذرانیم و صبح زود به راه ادامه می دهیم» و روی زمین دراز کشید و چشمانش را بست. کشواد در تب و تاب می سوخت و هنوز باورش نمی شد که برادر فریدون حاضر به خیانت به ایرانزمین شده باشد. از خود می پرسید مگر می شود پسرانی همچون برمایه و فریدون در دامان مادر و پدری بزرگ شوند که در راه رهایی ایرانزمین از پلیدی جان فدا کرده اند، و در دامان همان مادر و پدر، پسری همچون کیانوش پرورده شود که دست در ریختن خون بهترین فرزندان خلق داشته باشد. ناخواسته و با صدایی بلند گفت «نه! ممکن نیست». کیانوش چشمهایش را باز کرد و به کشواد نگریست و با صدایی حزن آلود گفت «چرا ممکن است! تو هنوز اسیر روزبانان نشده ای و نمی دانی چه سهمگین است ضربات جمجمه کفتار در آن لحظه که بر سینه ات فرود می آید. نفس در قفسه سینه ات حبس می شود. هر لحظه آرزو می کنی که آخرین نفس باشد، اما روزبانان دست از سرت بر می دارند و می گذارند تا قلبت دوباره به طپش بیفتد، و فقط یک سوال از تو می کنند، با ما و یا با آنها؟ و چون پاسخ می دهی، ضربات جمجمه کفتار دوباره بر سینه ات فرود می آید. یکی از روزبانان روی پاهایت می نشیند. یکی دیگر با دو دستش دهانت را می بندد و دیگری محکم بر سینه تو ضربه می زند و فقط می پرسد هنوز هم با آنها؟ نه می توانی فریاد بزنی و نه می توانی تحمل کنی. فقط می خواهی بمیری، اما نمی میری. تا اینکه دیگر نمی توانی. نمی توانی تحمل کنی. می خواهی از دخمه خارج شوی. دوباره نور آفتاب را حس کنی. می خواهی صدای پرنده و رودخانه را بشنوی. می خواهی زنده باشی. به همه چیز و همه کس شک می کنی. مهمتر از همه، به خودت شک می کنی». کشواد به یاد سرودی افتاد که کارن همیشه زمزمه می کرد و به کشواد می گفت «در زندگی لحظاتی فرا خواهد رسید که همچون مادران که در گوش فرزندانشان نجوا می کنند، باید این سرود را با تمام توان بخوانی»:

 
بهار، خنده زد و ارغوان شکفت
در خانه، زیر پنجره، گل داد یاس پیر
دست از گمان بدار
با مرگ نحس پنجه میفکن
بودن به از نبود شدن خاصه در بهار…
وارطان سخن نگفت.
سرافراز، دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت…
وارطان سخن بگو
مرغ سکوت، جوجه مرگی فجیع را در آشیان به بیضه نشسته‌ست
وارطان سخن نگفت؛ چو خورشید
از تیرگی درآمد و در خون نشست و رفت…
وارطان سخن نگفت
وارطان ستاره بود
یک دم در این ظلام درخشید و جست و رفت…
وارطان سخن نگفت
وارطان بنفشه بود، گل داد و مژده داد:
«زمستان شکست» و رفت…
(علی ناظر: این شعر را احمد شاملو  در زندان قصر ۱۳۳۳ برای وارطان سالاخانیان  سرود که بعد ها به نازلی معروف شد)

کیانوش لحظه ای سکوت کرد و در حالیکه اشک هایش را از صورت پاک می کرد و گویی می دانست کشواد به چه می اندیشد، ادامه داد «آری، من سخن گفتم». عصبیت در صدایش موج می زد با لحنی پر درد گفت «هیچکس نمی فهمد که چقدر سخت است. چقدر سهمگین است آن لحظه که شروع به سخن گفتن می کنی. می خواهی از درون خود را پاره پاره کنی، اما نمی توانی. می خواهی از سخن گفتن دست برداری، اما نمی توانی. یک ریز می گویی، بیشتر از آنچه آنها می خواهند سخن می گویی. و با گفتن هر واژه، از خود دورتر می شوی. دیگر آن نیستی که بوده ای. دیگر آن نیستی که همیشه علیه آن و بر آن می تاختی. خودت را در برابر چشمانت می بینی و می خواهی بر صورت خود تف کنی، اما دهانت از خشم و نفرت و از خود بیزاری خشک شده و آبی در دهان نمانده است. می خواهی بر صورت خود، این هیولای پلید، سیلی بزنی، اما نمی توانی و هر چه بیشتر می گذرد خودت را بیشتر گم میکنی تا به آنجا که دیگری در برابر چشمانت چیزی نیست به جز یک اسکله که بیشتر به حیوانی درنده خو می ماند تا خودت. دیگر خودت را نمی شناسی. دیگر آنچه که هر روز صبح تو را از خواب بیدار می کرد تا به جلو و به سوی آفتاب بشتابی، از خاطرت محو می شود. به مرده ای می مانی که فقط نفس می کشد چرا که نفس کشیدن یک عادت شده است.» کیانوش از حرف زدن دست برداشت و به چشمان کشواد خیره شد. کشواد در نگاه کیانوش درد را حس می کرد، اما نمی دانست چرا نمی تواند باور کند که کیانوش به روزبانان پیوسته و پشت به ایرانزمین کرده است. کیانوش گویی در نگاه کشواد خوانده بود که به چه می اندیشد، پس شمشیر از نیام بیرون کشید و به سوی کشواد نشانه گرفت و گفت «اگر شک داری می توانم طعم ضربات روزبانان را هم به تو بچشانم» کشواد بی آنکه عکس العملی نشان دهد گفت «روزبانان به زنده من بیشتر از لاشه من احتیاج دارند، وگرنه میلاد مرا رها نمی کرد. تو هم اگر به راستی به روزبانان پیوسته ای باید با این نکته آشنا باشی. ولی بدان، آنروز که روزبانان به این نتیجه برسند که تو دیگر منفعتی برایشان نداری، اولین نفری خواهی بود که فدای رسیدن به هدفشان خواهی شد. اگر این را نمی فهمی، نادان تر از آن هستی که روزبانان در باره تو فکر می کنند.» و پشتش را به کیانوش کرد و چشمانش را روی هم گذاشت.
کیانوش به پشت کشواد خیره شد و لبخندی کمرنگ بر لبانش دمید.

علی ناظر
زن جادو - ©

منبع: سايت ديدگاه

@ كپي رايت: اين مطلب ويژه سايت ديدگاه تهيه شده است. بازتكثير آن تنها با قيد منبع مجاز است.




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
علی ناظر:



در پیوند با این مطلب نظری ثبت نشده است.

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.