شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

سه شنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۷ - ۱۳ نوامبر ۲۰۱۸



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

قصه در قصه در قصه – بچه تروریستا
زن جادو – چرک نویس اول

علی ناظر

خدیجه با تعجب به صورت پرستو نگاه کرد و گفت «دخترجان تو اینجا چکار می کنی؟ مگه دکترا نگفتن که چند روزی باید استراحت کنی؟» ولی پرستو در حال نگاه کردن به پشت سر خدیجه بود. خدیجه به عقب نگاه کرد و دید سمیرا هم در حال زل زدن به پرستو است. خدیجه در حالیکه نگاهش را از پرستو به سمیرا و از سمیرا به پرستو می چرخاند گفت «شما دوتا همدیگه رو می شناسین؟» ولی بجای جواب صدای جیغ هردوتا را شنید. سمیرا چادرش را از سرش برداشته و حالت گارد کاراته به خود گرفت. پرستو هم با پشت دست پریسا را به کناری زد و گارد کاراته گرفت. لحظه ای گذشت و بچه ها و شیرین با تعجب به این دو خیره شده بودند، که به ناگاه هر دو جیغ زنان به طرف همدیگر دویدند و تا خدیجه بخواهد به خودش بجنبد پرستو و سمیرا در حال انجام حرکات کاراته شده بودند. پرستو با حرکات ناشیانه سعی می کرد سمیرا را بزند و سمیرا با حرکات حرفه ای جلوش را می گرفت. طولی نکشید که هر دو به هم تعظیم کرده و یکدیگر را در آغوش گرفته و غرق در بوسه کردند. خدیجه به شیرین نگاهی پرسشگرانه انداخت و هر دو شانه هایشان را بالا انداختند.

پرستو در حالیکه نمی توانست شادی خود را پنهان کند به سمیرا گفت «تو اینجا چیکار می کنی؟ فکر میکردم رفتی به سوریه و داری از حرمین دفاع می کنی» و شروع کرد به خندیدن. سمیرا گفت «من اینجا چیکار می کنم؟ تو بچه مثبت و نُنر اینجا چیکار می کنی؟» خدیجه حرف آنها را قطع کرد و گفت «نمی خواهم این گردهمایی مبارک را بهم بزنم، ولی میشه به من بگین که قضیه چیه؟» پرستو گفت «من نماینده کاراته نوجوانان زیر 13 از مدرسه مون بودم، و این سرکار خانوم هم نماینده کاراته از همدان» سمیرا با خنده گفت «ولی هنوز نیومده شروع کرد به شلوغ بازی و روسری برداشتن و از این کارا. مسوولین هم خواستن جوابش کنن، ولی یکی پارتی بازی کرد و گفت که صداش خوبه، گفتن بجای کاراته بره تو گروه کُر و هنرنمایی کنه» پرستو ادامه داد «از اون روز تا همین پارسال با هم نامه نگاری داشتیم و یکی دوبارم اومد خونه ما. همش هم یکریز با هم بگونگو و بحث میکردیم.» سمیرا گفت «آقامحبعلی می گفت نمی فهمم شما دوتا چیجوری دوست موندین. من بجای شما بودم تا حالا خرخره اون یکی رو جویده بودم» پرستو وسط حرف سمیرا پرید و گفت «ولی یکسالیه که بی معرفت شده و جواب نامه هام رو نمی ده» بعد به خدیجه نگاه کرد و پرسید «سمیرا هم اینجا کار میکنه؟» خدیجه به سمیرا نگاهی کرد و گفت «والله سوال خوبیه.» بعد ازسمیرا پرسید «تو اینجا کار میکنی» سمیرا که در حال مرتب کردن چادرش بود جواب داد «فقط تا بعد از ناهار. باید برم همدوون» پرستو که هنوز متوجه فضای سنگین اتاق نشده بود، خنده کنان گفت «سمیرا خانوم باید بره پهلوی شووهرجوون جوونیش. او کاراته رو بخاطر شووهرش ول کرد» بعد رو به سمیرا کرد و پرسید «حال و احوال آقاتون چطوره؟» سمیرا که چشمانش از اشک پر شده بود سرش را انداخت پایین و از اتاق زد بیرون. پرستو رو به خدیجه کرد و گفت «باز چیزی گفتم که نباید بگم؟» خدیجه در حالیکه پریسا را بغل کرده و می بوسید به پرستو گفت «برو پهلوش تنها نباشه. بدو» پرستو بدون مکث، داد زد «سمیرا، سمیرا، یکدقیقه صبر کن. د، سمیرا!» و به دنبال سمیرا راه دوید. وقتی به حیاط رسیدند، سمیرا ایستاد و با حالتی گیج به چپ و راستش نگاه کرد، گویی که نمی دانست با خودش چکار کند. پرستو به او رسید و دست سمیرا را گرفت و به یک گوشه خلوت حیاط کشاند و گفت «حرف بدی زدم؟ نمی خواستی بدوونن ازدواج کردی؟ د... میگی چی شده؟ نصف جوونم کردی».

سمیرا در حالیکه محکم دست پرستو را گرفته بود گفت «همه چیز خراب شده. مردم دیگه اون مردمی که بابام تعریف می کرد نیستن. همه عوض شدن. هرکس به فکر خودشه. انقلاب و اسلام رو که نگو. این از رئیس جمهور و دولتش، اینم از آدمای خیّر و مثلا بسیجیش. دارن مار تو آستینشون می پرورونن.» پرستو حرف سمیرا را قطع کرد و با دلخوری گفت «اه، چقدر شعار می دی. بتوچه که رئیس جمهور و دولتش و اینا چیکار می کنن؟ تو چرا گریه می کنی؟» سمیرا به چشمان پرستو خیره شد و گفت «بهشاد تو عملیات کشته شد.» پرستو در حالیکه محکم به گونه هایش می زد با حالتی وحشت زده گفت «کشته شده؟ کی؟ چرا؟ کجا؟ آخ سمیرا جان، قربونت برم! حیوونکی تو!» سمیرا در حالیکه سعی می کرد اشکهایش را پاک کند گفت «تو مریوان. تو درگیری با ضد انقلاب. کمین گذاشته بودن. تازه رسیده بود. درجا تیر می خوره و شهید میشه» پرستو در حالیکه نمی توانست جلوی اشکهایش را بگیرد گفت «پس چرا نگفتی؟ چرا به من ننوشتی؟» سمیرا گفت «بگم که چی بشه؟ می تونستی زنده اش کنی؟ می تونستی بهم برگردوونیش؟» پرستو که جوابی برای این سوالها نداشت، برای عوض کردن موضوع پرسید «خدیجه چی میگه؟ اینجا هستی یا نیستی یعنی چی؟» سمیرا گویی که داغش تازه شده باشد با تشر گفت «نخیر که نیستم. اینا یک مشت بچه تروریست رو جمع کردن و دارن مار تو آستینشون می پرورونن» پرستو گیج و مات به سمیرا نگاه کرد و پرسید «چی میگی؟ بچه تروریست کیه؟ اینا کین؟ مار چیه؟ چرا معما میگی؟» سمیرا گفت «این بچه کُردا رو میگم. بابا و ننه همینا بهشاد رو کشتن» پرستو با تعجب گفت «وا! دیوونه شدی؟ اینارو چه به مریوان؟ تازه حتی اگه تو مریوان هم باشه، مگه همه رو میشه با یک چوب رووند؟» سمیرا با خشم گفت «توهم مثل بقیه هستی. اوناهم همینا رو میگن. همه تون از یک جنسین. همتون مقصرین که به اینجا رسیدیم.» پرستو یکمرتبه زد زیر آواز و در حالیکه در صدایش کرشمه آشکار بود تصنیف مرضیه را خواند «آیا همه شما بی گناهید؟ آیا همه شما سر براهید؟ من عاشقم و گنه کار...» سمیرا در حالیکه نمی توانست جلوی خنده اش را بگیرد گفت «دیوونه! هیچ موقع آدم نمیشی». پرستو دستهای سمیرا را گرفت و گفت «نیگا کن سمیرا جان. خیلی وقته که من و تو همدیگه رو می شناسیم. می دوونی که من زیاد اهل سیاست و روسری و نماز و روزه و از این حرفا که تو میزنی نیستم. همیشه هم با هم بگو و مگو داشتیم و تمووم هم نمیشه، ولی منو با کس دیگه ای مقایسه نکن. من کاری ندارم خدیجه و بقیه چی میگن. تو خودت حرفت چیه؟ مگه وقتی اومدی داوطلب شدی، نمی دوونستی زلزله تو کرمانشاه و کردستان و نمیدوونم کجا اوومده؟ خُب، مردمی که زخمی شدن و کشته شدن و یا دیوار رو سرشون خراب شده، هم کُردن و هم فارس. مرگ که این حرفا نمی فهمه. این بچه ها، اگرم بقول تو، بچه تروریست باشن، الان به من و تو احتیاج دارن. از این حرفا که بگذریم، من و تو کجا بودیم وقتی توی جنگ، به همین بچه تروریستها شیمیایی زدن، اونموقع کُرد نبودن. اون بچه های کُردی که کشته شدن، بچه تروریست نبودن، حالا یکهویی تروریست شدن؟  خُب، جنگه دیگه. از اونام هم خیلی کشته شدن. مگه بهشاد رفته بود مریوان که آب و هوا عوض کنه، خُب رفته بود که اینارو بکشه. پاسدارا دوتاشونو کشتن، اونام زدن بهشاد رو کشتن. جنگه عزیزجان. جنگه، حلوا که پخش نمی کنن.» سمیرا در حالیکه دندانهایش را با غیظ بهم فشار می داد، از بین دندانها با خشم گفت «یعنی من خفه شم. اینو بگو دیگه. ما می زنیم می کشیم، خُب اونام میزنن می کشن. خُب باید قبول کرد دیگه، آره؟» بعد در حالیکه از جایش بلند می شد و چادرش را مرتب می کرد به چشمان پرستو نگاه کرد و گفت «ولی یک فرق بین این دوتا کشتن است. اونا تروریست و قاتلن. ما داریم از اسلام و انقلاب و ایران دفاع می کنیم. اونا نوچه ها و مزدورای رژیم صهیونیستین، ما داریم برای آزادی قدس می جنگیم» پرستو کنار چادر سمیرا را گرفت و گفت «د، بشین ببینم. چقد شعار میدی. گور بابای صهیونیسم و امپریالیسم و هرچی دیگه. من به این حرفا چیکار دارم. میگم، این بچه ها قربانی زلزله هستن. در باره بقیه اش، هرچی می خوای بگو، من میگم، یکی باید به اینا کمک کنه. یادته چند سال پیش داشتیم فیلم گاندی رو با هم می دیدیم؟ اونجا که یک هندوویی میره پیش گاندی و میگه من وقتی خشمگین بودم زدم یک مسلمونو کشتم. گاندی میگه، برو یک بچه مسلمون یتیم رو پیدا کن و اونو مثل بچه خودت بزرگش کن، ولی مطمئن باش که اونو مثل هندو بزرگ نمی کنی، اونو مثل یک مسلموون بزرگ می کنی. نمی دوونم این حرفا راسته یا نه، ولی می دوونم که ما اینجا نیاموودیم که انتقام بهشاد و فلان شهید رو بگیریم. اوومدیم که به بچه هایی بی سرپناه کمک کنیم. اوومدیم به زلزله زدگان کمک کنیم. تو هم باید این رو برای خودت جا بندازی. اگه می خوای کمک کنی، بموون، ولی اگه بهانه ات حرفاییه که همین الان زدی، خُب کاری نداره، بجای این کارا، توکه رزمی کاری و بلدی، خُب برو بهشون بپیوند و با صهیونیسم و امپریالیسم و نمی دووونم این ایسم و اوون ایسم بجنگ. من این میدوون جنگ رو انتخاب کردم، میدون جنگ کمک به مردم ستمدیده و زلزله زده و فقیر ایران. می خواد کُرد باشه یا فارس و بلوچ و عرب و یا تُرک. این بچه های نمیدوونم چندساله و کوچولو، نه خواهر دارن، نه پدر و نه مادر. ما باید همه چی اونا بشیم. هستی؟ یا علی! از کشته شدن بهشادم خیلی خیلی متاسفم. کاشکی کشته نمی شد. کاشکی هیچ کس کشته نشه تا بتونیم ایرانو بسازیم. ولی واقعیت چیز دیگه اییه. من خودمو زدم به دلقک بازی تا این واقعیت رو کمتر حس کنم.» بعد دست سمیرا را گرفت و با مهربانی آن را فشرد و صورت سمیرا را بوسید و ادامه داد «بذار یک چیز دیگه هم بهت بگم. اگه شاه اینهمه تو سر کُردا نمی زد. اگه حق و حقوقشون رو به رسمیت می شناخت، خیلی وقت پیش کُردا دست از ضدیت برداشته بودن. ولی شاه گرفت و کشت. یک روز و دو روز هم نه، سالها و سالها. این فقط درباره کُردا نبود. بلوچا هم همینطور، عربا هم همینطور. یکبار شد که به ترکا بگیم آرگاداش من سنه قربان، زبان رسمی و اداری فارسی است، ولی تو شهر و ده و استان خودتون ترکی درس بدین. خطه خودتون رو خودتون اداره کنین؟ هی میزنیم تو سرشون. هی برای ترکا جوک می سازیم، و اونوقتم که بلند می شن و میگن دیگه بسه، کافیه، تازه بهشون میگیم بچه تروریست. خُب چشممون چارتا، نکنیم تا اونام دست به اسلحه نبرن. نزنیم و نکشیم تا اونام بهانه برای زدن و کشتن نداشته باشن. ولی این رو باید از همینجا شروع کرد. باید به این بچه ها فهموند که ما دشمنشون نیستیم. بذار بفمن که ما هم مثل خود اونا آسیب دیده هستیم فقط زبونمون فرق می کنه».

گویی آرامش پرستو به سمیرا هم سرایت کرده باشد به آرامی گفت «میدوونی چیه؟ اصلا همه خرن. همه جا می شنوی که اون اولای انقلاب همه برای یک موضوع می جنگیدن. هیچکس به هیچکس خنجر نمی زد. نارو نمی زد. حالا رو ببین. خیلی از اوونا که تو جنگ بودن یا نبودن، دارن نون اونروزا رو می خورن. میلیارد میلیارد ثروت روهم جمع میکنن. چند روز پیش تو تلویزیون، فکر کنم برنامه بدون تعارف بود، که مجری ها رفته بودن به جایی که جانبازا نگاهداری می شدن. کاشکی میشنیدی که چه حرفا می زنن. از همه گلایه داشتن. می گفتن جون ندادیم که اینا پولدار بشن. یکی می گفت ماهی یک میلیون و چهارصد می گیره. شرمش میشه بره خونش چون کفاف زندگیشونو نمی ده. یکی دیگه می گفت که مسوولین میان اینجا جلوی دوربین تا دلشون می خواد دروغ می گن و از ما تعریف می کنن. دوربینا که خاموش میشه، میرن و حتی پشتشون رو نگاه نمیکنن.» بعد زد زیر گریه و ادامه داد «آخه بهشاد چرا باید برای این آدمای مفتخور جونشو فدا کنه؟ شبا وقتی می خوام بخوابم همه اینارو صدبار نفرین می کنم. همین آدمای مفتخورن که ایرونو به این کثافت کشوندن». پرستو در حالیکه سعی می کرد اشکهای سمیرا را پاک کند گفت «یادم میاد خیلی وقت پیش از بابامحبعلی پرسیدم که چرا وقتی از جبهه برگشت، نمی ذاشت پسراش به جبهه برن، یک داستانی برام تعریف کرد که هیچموقع یادم نمیره.» کمی مکث کرد و ادامه داد «می گفت اونموقع که خودش تو جبهه بود، اون اولای جنگ، که بقول خودش آتیش از آسمون و زمین روسرشون می بارید، دوتا همسنگری نوجوون داشت که از تهروون باهش همسفر بودن و با هم خیلی رفیق شده بودن. بابا تعریف می کرد تیمور پای راستش از بچگی ضرب دیده بود و کمی می لنگید و برای همین بابامحبعلی اسمش رو گذاشته بود تیمور لنگ،  وقتی روی موتور می نشست و آرپی جی  می زد، کسی حریفش نمی شد، خیلی از مواضع عراقیارو باز کرده بود و زره پوش و نفربر ها رو زمینگیر کرده بود. خلاصه همه روش حساب باز کرده بودند، و هرموقع سوار موتورش می شد، می دونستیم که داره میره راه باز کنه. همیشه پشت ترکش، مراد، یک پسرجوون پونزده شونزده ساله بود که راکتای آر پی جی رو حمل می کرد. این دوتا براخودشون تیمی بودن که حرف نداشت» پرستو کمی مکث کرد و گفت «بابامحبعلی وقتی از تیمور صحبت میکرد، مثل اینکه داره از زوروی تو فیلما حرف میزنه. خلاصه، یکروز این سه تا، بابامحبعلی و تیمور و مراد سه ترکه کرده بودن و به جلو می تاختن، میرسن به یک سنگر و موضع می گیرن. جنگ بالا میگیره و از همه طرف آتشبارای دشمن به کار میافته. توی این معرکه، بابامحبعلی تیر می خوره و تو سنگر زمینگیر میشه. ولی تیمور یکریز راکت میزنه ولی عراقیا هی نزدیکتر میشن. همیشه اینطوری بود که تیمور می رفت جلو و مراد پشت سرش. ولی اینبار وقتی مراد منو می بینه که تیر خوردم، جوگیر میشه و جلوتر از تیمور از سنگر میزنه بیرون. تیمور از تو سنگر در میاد و میپره بیرون. یکی دو تا راکت میزنه، و همراه مراد از این گودالی که تیرهای توپ و تانک درست کرده بودند، به اون گودال هی خودشون رو جلوتر و جلوتر می کشونن. از دور یک دونه زرهپوش رو می بینن. تیمور میره جلو توی یک گودال موضع می گیره و آماده می شه که بزنه. نفربره هی نزدیکتر میشه ولی تیمور همینطوری آرپیجی به دوش رو زمین میخ میشه و کاری نمی کنه. مراد هرچی صداش میکنه، تیمور مثل اینکه کر شده باشه اصلا جواب نمی ده. نفربره دیگه تو تیررسه و اگه نزنن می خورن. مراد داد میزنه آخه لامصب بزنش چرا نیمزنی؟ ولی تیمور خشکش زده و هیچکاری نمی کنه. مراد آخرش راکتاشو به یک گوشه پرت می کنه و می پره آرپی جی رو از دست تیمور بیرون میکشه و از گودالی می پره بیرون که نفربر رو بزنه، ولی قبل از شلیک، رگبار گلوله به زمین می خوابونتش. مراد که زمین میفته، تیمور حالش سرجاش میاد و می پره نارنجک انداز رو ور میداره و هدف میگیره و شلیک می کنه. همزمان یک رگبار دیگه میاد و اون رو هم پهلوی مراد میندازه. راکت به هدف میخوره و نفربر میپره به هوا. نیرو از پشت میرسه و بابامحبعلی و تیمور به بیمارستان منتقل میشن» پرستو نفسی تازه می کند و ادامه می دهد «بابامحبعلی تو بیمارستان از تیمور میپرسه چرا راکت نمی زدی. تیمور که کاملا خودش رو باخته بود و حالتی عصبی گرفته بود و دائما می لرزید می گفت خدا نمی خواست. خدا نمی خواست. خدا نمی ذاشت تکون بخورم. می خواستم بزنم ولی نمی توونستم. انگشتم تکون نمی خورد. خشکم زده بود. خدا می خواست که مراد شهید بشه. بابامحبعلی می گفت، تیمور دیگه هیچموقع به جبهه برنگشت. الانم تو یکی از بیمارستان ها نیمه بستریه. دائما با خودش حرف میزنه و میگه خواست خدا بود. بابا میگه از همون موقع به خودم گفتم نوجوونا رو نباید به جنگ فرستاد. هنوز ناپخته ان. ولی مثل اینکه قسمت این بود که هردوتا پسراش تو همون نوجوونی تو جبهه شهید بشن. شایدم اونا تو یکی از سنگرا خشکشون زده و نتونستن تکون بخورن» پرستو به سمیرا نگاه کرد و گفت «چیزی که می خوام بگم اینه که امکان داره خیلی از ماها یکروزی اهل بزن بزن باشیم، ولی یکمرتبه یکروز دیگه همونجا که هستیم خشکمون میزنه. دیگه نمی توونیم تکون بخوریم. بعضیا که تا دیروز تو صف اول مبارزه بودن، یکمرتبه به باوراشون، به اصولشون شک می کنن. می خشکن. درجا می زنن. تا دیروز جون همسنگریاشون رو نجات می دادن، امروز زیر ساده ترین شعارها هم کم میارن.» پرستو کمی مکث می کند و ادامه میدهد «من بهشاد رو نمی شناسم، ولی تورو که میشناسم. از من می شنوی، سیاست و این حرفا رو ول کن. به کارای ساده که براش گاو نر و مرد کهن نمی خواد، بچسب. اگه راست میگی بیا به همین چندتا بچه کمک کن. مبارزه با امپریالیسم و صهیونیسم پیشکشت».
سمیرا در حالیکه چادرش را مرتب می کرد گفت «خیلی آدم خوبی هستی، ولی دنیای تو در رویاهاست. من تو عالم واقع زندگی می کنم. در عالم واقع، بهشاد رو میزنن و خونشو می ریزن. در رویاها همه دور هم می شینن و براهم خاطره تعریف میکنن و قصه میگن. هینا، اون دختربچه کُرده درست فهمیده بود که می گفت قصه های شیرین برای بچه پولداراست. تو عالم واقع، یک مرز سرخ بین بچه پولدارا و بچه فقیرا هست که هیچموقع هم پاک نمیشه. تو عالم واقع، دشمن میکُشه، و اگه اونو نزنی، بیشتر میکُشه. تو قصه ها، همه پشت یک میز میشینن و مذاکره می کنن. تو عالم واقع، با ترامپ طرفی که به هیچ چی متعهد نیست. تو عالم واقع فلسطینی ها رو میکُشن. تو رویاها، سازمان ملل در باره همه چیز مستقلا تصمیم میگیره و تصمیمش هم حرف آخرو میزنه. تو عالم واقع، سعودیا بچه های یمنی رو میکُشن و کسی هم تو سازمان ملل ککش نمیگزه.» سمیرا از جایش بلند شد و گفت «پرستو جون، تو نه دلقکی، نه خُل و چل، تو فقط واقعیت رو نمی بینی. واقعیتی رو که ترامپ میبینه، تو نمی بینی. نمی گم نمی فهمی. خوبم می فهمی، ولی اگه خوب نیگاه کنی می بینی که فاشیسم در حال رشده. مونوپلی قدرت هرروز فشرده تر میشه، اونوقت تو می خوای بیام از چندتا بچه نگاهداری کنم تا وجدانم راحت بشه. میدوونی چیه؟ وجدانم وقتی راحت میشه وقتیکه برم پهلوی بهشاد».

پرستو در حالیکه چشمانش از اشک پر شده بود، گفت «قبول، ولی مواظب باش تو سنگر خشکت نزنه. مواظب باش مثل خیلیا که توخیابون میریزن و شعار میدن، از خواب بیدار نشی و یکمرتبه متوجه نشی که تا حالا هرچی میدیدی رویاهای ایدالیست نبوده، بلکه کابوسیه که داره به حقیقت می پیونده. یک برنامه تلویزیونی تو شبکه سه رو داشتم می دیدم که در باره مملکت امام زمان با مردم حرف میزد. مردم پیام تلویزیونی و رادیویی گذاشته بودن. یک دختره می گفت که بجای امام زمان، بیاین از غم و غصه های همین الان مردم حرف بزنین. یک آقاهه می گفت که دروغ میگم اگه بگم منتظر امام زمان هستم. هر روز که از خواب بیدار میشم توی این فکرم که دلار چند میشه، چیجوری سر اینو کلاه بذارم تا بتونم یک لقمه نون دربیارم. سمیرا جان، خیلی قبل از اینکه ما فارس ها صاحب ایرون بشیم، کُردا اینجا بودن. لُرا اینجا بودن. صاحب اصلی ایرون اونا هستن. حالا هم چیزی نمیخوان. میخوان صاحب رسم و رسومات و زبان و فرهنگ خودشون بشن. شاه نذاشت، چرا باید مثل شاه رفتار کنیم؟ چه اشکالی داره، اگه بگیم هرکس که می خواد توی این خطه برای تمامیت ایرون زندگی بکنه، بفرما. بسم الله، این ایرون و اینم تو. اصلا تا حالا فکر کردی که چرا نباید رئیس جمهور کُرد بشه، یا لُر بشه، یا عرب؟ چرا یک زرتشتی باید جون بکنّه تا بشه عضو شورای شهر؟ آخه چرا همه باید فارس باشن و مسلموون؟ خُب، مردم اون خطه ها صداشون درمیاد و بعدش من و تو به اونا میگیم تروریست. اول از خودمون بپرسیم چرا تروریست میشن، کی و یا چی اونارو به اینجا کشونده. از شکم ننه شون که تروریست در نیامدن. همه مثل همین بچه ها بیگناه بودن. همین چندتا بچه رو اگه ول کنی می خوان با عروسکاشون بازی کنن و یا مسی و رونالدو بشن. فکر میکنی شبا که می خوابن تو این فکرن که تفنگ دستشون بگیرن و یا علی، بزن و بکُش؟ نه بخدا. اگه حقشون رو بدیم، اگه حقوقشون رو به رسمیت بشناسیم، هیچکس تیر و تفنگ ور نمیداره. ولی این حرفا به من و تو چه مربوط. این حرفا مال اون کسائیه که می خوان قدرت رو تو دستشون بگیرن تا مثل همینایی که تو میگی، بگیرن و بچاپن. اگه از من می پرسی، همه دزدن. همه تو فکر خودشونن. من تو رویا نیستم، خیلی هم برعکس، دارم واقعیت رو می بینم. می بینم که تو چهل سالی که گذشته، فقر چقدر زیاد شده. می بینم که هزار فامیل که زمان شاه بد و اخه بود، دوباره ریشه دوونده. مافیا، زورگویی، چپاول و حق کُشی بیداد می کنه. گروونی که حرفشو نزن. تو فکر می کنی اگه شیرین خانوم نبود و همه چی رو به دست دولت سپرده بودیم، این بچه ها کجا بودن؟ من بهت میگم. داشتن مث سگ میلرزیدن. داشتن نون و پنیر می خوردن. آخه چطور دلت میاد ته دلت بگی به جهنم همه این کوچولوها تروریستن؟ اصلا بیا بگیم تو راست میگی. اونا بچه تروریستن. خُب بیا نذاریم اینا تروریست بشن. بیا بهشون کمک کنیم که فقر رو نچشن. که مسکن داشته باشن. که وقتی بزرگ میشن کار داشته باشن. حالا عدالت سرش بخوره، نخواستیم. بخدا هیچکس از دل ننه اش تروریست و خشن به دنیا نمیاد. هیچ بچه ای رویای قتل هم نوعش رو خواب نمی بینه. حکومتا هستن که برای اونا تعیین میکنن چی بشن. واقعا فکر می کنی که چون کُرد شده، پس تروریسته؟ تو جنگ با عراق آخه چقدر از کُرد ها به ما فارسا کمک کردن. چطور اون موقع تروریست نبودن؟ خنده داره، نه! شده مثل مزرعه حیوانات، همه کُردها تروریست و مثل همن، به جز اونا که به ما کمک کنن. حالا اگه از همه این حرفای پرت و پلا بگذریم، بیا با هم بریم تو. خدیجه آدم خوبیه. یکخورده سختگیره، ولی آدم خوبیه.

ولی اول از همه یک شعر از سهراب سپهری می خوونم تا سوادت زیاد بشه:

گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد

چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید

واژه ها را باید شست
واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد
چترها را باید بست
زیر باران باید رفت
فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد
با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت

دوست را، زیر باران باید دید
عشق را، زیر باران باید جست
زیر باران باید با زن خوابید
زیر باران باید بازی کرد
زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت
زندگی تر شدن پی در پی

زندگی آب تنی کردن در حوضچه “اکنون”است.
رخت ها را بکنیم
آب در یک قدمی است.
روشنی را بچشیم
شب یک دهکده را وزن کنیم، خواب یک آهو را
گرمی لانه لک لک را ادراک کنیم

روی قانون چمن پا نگذاریم
در موستان گره ذایقه را باز کنیم
و دهان را بگشاییم اگر ماه در آمد
و نگوییم که شب چیز بدی است
و نگوییم که شب تاب ندارد خبر از بینش باغ....»

 

پرستو دست سمیرا را گرفت و ادامه داد «آره سمیرا جون....

 

هر کجا هستم باشم، آسمان مال من است
پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است
چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند، قارچ های غربت؟
من نمی دانم که چرا می گویند اسب حیوان نجیبی است، کبوتر زیباست
و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست
گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد؟
چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید....».

 

سمیرا به پرستو نگاه کرد و گفت «تو فقط حرف میزنی... و من باید برم... تو اگه میخوای برو چشمات رو بشور. نامه بنویس و بگو کارت با این بچه های بیگناه به کجا رسید... یا حق...» و راه افتاد به طرف در خانه.

خدیجه که جلوی درخانه با شیرین صحبت میکرد و این دو دختر جوان را نظاره می کرد، چیزی به شیرین گفت و به طرف سمیرا راه افتاد و چون به او رسید گفت «سمیراجان، نرو. بهشاد برای ایران شهید شد و اینا هم بچه های ایرانن و به کمک من و تو احتیاج دارن.» سمیرا نگاهی به عقب و جایی که پرستو نشسته بود نگاه کرد و گفت «اوونم از همین حرفا زد. خدا در و تخته رو خوب با هم جور میکنه. میدونین چیه؟ امروز فهمیدم که کار من چیز دیگه ایه. من برای اینکار ساخته نشدم. باید برم اونجا که بهشاد رفت. خداحافظ». خدیجه گفت «مگه به پرستو نگفتی تا بعد از ناهار اینجایی. خُب بموون بعدش خودم میرسونمت».

علی ناظر
زن جادو - ©

منبع: سايت ديدگاه

@ كپي رايت: اين مطلب ويژه سايت ديدگاه تهيه شده است. بازتكثير آن تنها با قيد منبع مجاز است.




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
علی ناظر:



در پیوند با این مطلب نظری ثبت نشده است.

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.