شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸ - ۱۵ نوامبر ۲۰۱۹



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

روناک قصه گو – افسانه
زن جادو – چرک نویس اول

علی ناظر

کاشفی قبل از سوار شدن، بلند گفت «همه سوار اتوبوس. داریم راه میفتیم». مددکارها و خدیجه شروع کردند به سرشماری و وقتی خیالشان راحت شد که همه سوار اتوبوس هستند، خودشان هم سوار شدند.  کاشفی با یک بسم الله راهنما زد و راه افتاد. بچه ها که یادشان رفته بود نباید سر و صدا کنند شروع کردند به دویدن توی اتوبوس که خدیجه با یک تشر همه را سرجایشان نشاند و کاشفی هم از چشم غره رفتن دست برداشت. وقتی همه آرام گرفتند، خدیجه پهلوی روناک نشست و گفت «روناک جان دفترچتو می دی؟» روناک با خوشالی آن را به خدیجه داد و سرش را به کار خودش مشغول کرد.

خدیجه دفتر را ورق زد، بالای یک صفحه نوشته بود «ننه رضا»، ولی خدیجه به دنبال افسانه می گشت که بالاخره به آن رسید  کمی روی صندلی جابجا شد و شروع کرد به خواندن ادامه قصه:

«... منیژه به آرامی از کلبه بیرون رفت، ولی آرمینا و آرمیتا با شنیدن صدای باز و بسته شدن در، با هیجان سرشان را از روی زانوی مادر بلند کردند و همانطور که سرشان را به طرف در می چرخاندند بلند گفتند بابک، بابا ارژنگ؟ ولی وقتی دیدند کسی بجز اونا و مادرشان در کلبه نیست، با دلخوری سرشان را دوباره روی پای مادرشان گذاشتند.
مادر موهای آنها را نوازش کرد و گفت، خُب کجا بودیم، آهان، افسانه گوسفندا رو به طرف بالای تپه هی می کرد و سگش کلاغ با سوت و صدای افسانه به دنبال گوسفندایی که از گله دور می شدن می دوید و واغ واغ کنان اونا را به صف می کشید. گوسفندا هرچی بالاتر می رفتند سرعتشون کمتر می شد و بیشتر مشغول چریدن می شدن. تا بالاخره به وسطای تپه نرسیده همه برای خودشون یک تیکه از تپه رو انتخاب کرده و مشغول به جویدن علف شدن. کلاغ که می دید همه گوسفندا مشغولن و دست از اینطرف و اونطرف رفتن ورداشتن، یک گوشه ای نشست و سرش رو گذاشت روی دستاشو با چشمای نیمه باز و بسته گله را نیگاه میکرد. افسانه هم آروم آروم به اونا رسید و رفت زیر درختی نشست و بساط صبحونه شو که توی یک دستمال پیچیده بود باز کرد و شروع کرد به صبحونه خوردن.
دخترای خوشگلم، افسانه یک چیز در باره این تپه می دونست و اینکه هر چند ماه یکبار، یک عده شکارچی جمع میشن و شروع می کنن به شکار کبک و قرقاول و اینطور چیزا، ولی نمی دونست که اون درختی که زیرش نشسته یک درخت جادوییه. حتی باباشم اینرو نمی دونست. درختی که می تونست آرزوی آدما رو برآورده کنه، البته اگه اون آرزو برای پولدار شدن و از مرگ نجات پیدا کردن نباشه. جونم براتون بگه، افسانه نون و پنیر توی دهنش میذاشت به صدای پرنده هایی که روی شاخه درخت نشسته بودن و آواز می خوندن گوش می کرد. صدای پرنده ها خیلی قشنگ بود، اونقد که با صدای بلند به خودش گفت آخ کاشکی می تونستم بفهمم این پرنده ها با هم چی می گن و شعرها و آوازیی که می خونن چیه. هنوز این حرف از دهنش در نیومده بود که شنید دو نفر دارن با هم صحبت می کنن. با تعجب به دور و برش نیگاه کرد ولی کسی رو ندید. به خودش گفت مثه اینکه خُل شدی ها، صدا میشنوی؟! و زیر لب خندید. ولی دوباره صدای اون دونفر رو شنید. دوباره به دور و برش نگاه کرد، ولی بازم کسی رو ندید. اینبار صدا قطع نمی شد. خوب که دقت کرد دید صدا از بالای درخت میاد. ولی بالای درخت کسی نبود. فقط دو تا بلبل نشسته بودن و داشتن می خوندن. یکمرتبه از جاش پرید و به خوش گفت، نکنه آرزوم برآورده شده باشه؟ پس خوب گوش کرد ببینه دو تا بلبل چی می گن.

بلبل اولیه که کمی لاغرتر بود به اون یکی دیگه که توپول تر بود می گفت آخ که مُردم از خوشی. چقد خوب شد ما کبک و قرقاول به دنیا نیومدیم، وگرنه هر روز شکار می شدیم. بلبل دومی گفت راست میگی ها، همین تابستون 67 تا کبک رو تو دمدمای صبح شکار کردن. من خودم شکارچیا رو دیدم که از نزدیکای صبح میومدن و کمین می کردن و کبکارو که اول صبح خوابن شکار می کردن. بلبل لاغره گفت آره منم دیدمشون. شکارچی ها می دویدن دنبالشون و تا کبکا می خواستن پرواز کنن، اونا رو یا با تیر می زدن و یا می پریدن روشون و به اسارت می گرفتنشون. بلبل دومی گفت، آخ، آخ که یکروز دلم آتیش گرفت. شکارچیا اونروز خیلی بیرحم بودن. وقتی کبکا رو می گرفتن، همونجا سرشون رو می بریدن. نمی دونی چه ناله ای از دلشون در میومد. مثه اینکه می خواستن به همه دنیا بگن چی برسرشون میاد، ولی هیچکی هیچکی خبردار نشد. مثه اینکه  همه کر شده باشن. مثه اینکه نمی خواستن بشنون. از همون تابستون که 67 تاشون رو کشتن، هر روز میگم چه خوب شد که بلبل به دنیا اومدیم. چه خوب شد که بلبل به دنیا اومدیم.

بلبل ها با خوندن این آواز از روی شاخه پر کشیدن و در افق غیبشون زد. افسانه برای کبکا خیلی غصه اش شده بود. با خودش فکر می کرد، حیوونکیا. حتما ننه و بابای اون کبکا خیلی غصه خوردن. شایدم خودشون بچه داشتن و جوجه هاشون منتظر بودن که ننه باباشون دون بیارن. کاشکی می تونستم به کبکا کمک کنم. کاشکی زبون کبکا رو بلد بودم. افسانه صبحونه اش رو که خورد از جاش بلند شد و گوسفندا رو هی زد و بیشتر به طرف بالای تپه بردشون. ولی چیزی نگذشت که دوباره گوسفندا یک گوشه ای برای خوشون پیدا کردن و شروع کردن به چریدن. افسانه همینطور که داشت یواش یواش به طرف سگش کلاغ راه می رفت، دوباره صدای چند نفر رو شنید و چون کسی رو ندید فورا فهمید که دوباره بلبل ها دارن حرف می زنن. ولی صدا از زیر چندتا بوته میومد. افسانه، بدون اینکه سرو صدایی بکنه، همونجا نشست و گوش کرد. صدای اولی می گفت، تابستون 67 تاموون رو کشتن. باید یک کاری بکنیم. آخه تا کی بگیم همینی که هست؟ تا کی به این سرنوشت تیره تن بدیم؟ صدای دوم گفت می خوای چیکار کنیم؟ می خوای شمشیر دستمون بگیریم؟ ما که مثه اونا نیستیم که بتونیم شمشیر حمل کنیم. ما کبکیم، اونام شکارچی. اولی دوباره گفت آخه اینم شد حرف؟ باید یک کاری بکنیم. ولی مثه اینکه ته دلش می دونست کاری ازشون بر نمیاد. افسانه که متوجه شده بود این صدای کبکاست و نه صدای بلبل، به خودش جرات داد و گفت نمیدوونم شما میفهمین من چی میگم یا نه، ولی اگه می فهمین، من حاضرم کمکتون کنم. ولی از پشت بوته ها صدایی شنیده نشد. افسانه گفت میدوونم خیلی ترسناکه اگه یک آدم بتوونه با زبون شما حرف بزنه، ولی من می توونم و نمیخوام شما کشته بشین. بوته ها تکانی خوردن و دوتا کبک پاورچین پاورچین اومدن بیرون.  اولی سرش رو برد بالا و به افسانه نگاه کرد و گفت چطوری می خوای کمک کنی؟ تو خودت آدمی. تو خودت گوشت کبک می خوری. تو خودت مثه شکارچیا هستی. افسانه گفت راست میگین. من آدمم. منم گوشت کبک خوردم، ولی هیچموقع به شکار کبک فکر نکرده بودم. قول میدم که دیگه گوشت کبک نخورم. قول میدم کمکتون بکنم. کبک دومی گفت شما آدما همتون مثه هم هستین. فقط می کشین تا سیر بشین. فرق تو با اون شکارچیا اینه که تو کمتر می خوری. ولی اونا هم بیشتر می خورن و هم از کشتن ما کبکا خوششون میاد. افسانه در حالیکه دستاشون تکون می داد گفت نه نه. من از کشتن خوشم نمیاد. بعد مثه اینکه خودشم باور نکرده باشه، گفت، راستش تا الان خیلی گوشت خوردم، ولی قول میدم دیگه نخورم. ولی من چطوری می تونم به شما کمک کنم؟

کبک اولی گفت، ما به کمک آدما احتیاج نداریم. این مشکل خودمونه و یک راهی پیدا می کنیم. تو اگه راست میگی و می خوای کمک کنی دیگه گوشت کبک نخور. همین برای ما بسه. ما خودمون یک راهی پیدا می کنیم. بعد روشو کرد به اون یکی کبکه و گفت بزن بریم و راه افتاد به طرف بالای تپه. افسانه که راه رفتن کبکا رو تماشا می کرد با صدای بلند گفت یکی از راه هایی که می تونین از دست شکارچیا فرار کنین اینه که از تپه بالا نرین. شما نمی توونین زیاد پرواز کنین. نمی تونین تند بدوین. ولی اگه رو به سراشیب برین تند تر می دوین و بیشتر می تونین پرواز کنین. یک کار دیگه اینکه می تونین برای خودتون کشیک بذارین، یک قراول. یکی نخوابه، مخصوصا صبحای زود. اون قراوله باید صداش از همه بلندتر باشه تا به همه قبل از اینکه شکارچیا برسن، خبر بده. کبکا، بدون اینکه به افسانه نگاه کنن به حرفاش گوش کردن و وقتی تمووم شد، دوباره راه افتادن.

افسانه به خودش گفت من سعی کردم کمکشون کنم، ولی گوش نکردن. بعد راه افتاد به طرف کلاغ و شروع کرد به نوازش گوشای سگش.

طرفای غروب بود که افسانه به همراه کلاغ و گله گوسفندا به خانه رسیده بودن. افسانه دوتا گوسفند خودشون رو راهی حیاط کرد و بقیه گوسفندا رو برد به آخوری که گوسفندای کدخدا نگهداری می شدن و برگشت خونه.
باباش هنوز زیر پوستین خوابیده بود و حالش به نظر بهتر نمیومد. افسانه از باباش پرسید حالت چطوره؟ بابا گفت هنوز سرم و تنم و دلم درد میکنه. افسانه پرسید عذا خوردی؟ بابا جواب داد نه اشتها ندارم. افسانه از اتاق بیرون رفت و یک خورده شیر دوشید و جوشوند و آورد داد به باباش و گفت نمیشه که از صبح هیچچی نخورده باشی. حداقل اینو بخور. من فردا خودم گوسفندا رو می برم. تو استراحت کن.

این داستان چند روز اتفاق افتاد. افسانه بالای تپه می رفت و به حرفای کبکا گوش می داد ولی دیگه تو کارشون دخالت نمی کرد. کبکا هر روز دور هم جمع می شدن و در باره اینکه چطور از شر شکارچیا راحت بشن با هم مشورت میکردن ولی هرچی بیشتر فکر میکردن کمتر چیزی به نظرشون میرسید. خُب حقم داشتن. شکارچیا تیر و کمون و اسلحه داشتن و کبکا هیچچی. شکارچیا می تونستن تند تند کبکا رو تعقیب کنن و به اونا برسن، کبکا نه می تونستن به مسافت طولانی پرواز کنن و نه می تونستن مثل آهو تندپا باشن. یکی از کبکا می گفت مثل اینکه سرنوشت ما اینه و باید واقعیت رو قبول کنیم. مثل اینکه ما باید کشته بشیم تا شکارچیا هر روز فربه تر بشن. شاید بهتره که از این تپه بریم. بریم یک جای دیگه که شکارچی نیست. یک کبک دیگه می گفت هرجا بریم همینطوریه. هرجایی بری شکارچی هست. همینکه بفهمن ما به اونجا رسیدیم شروع می کنن به قتلعام ما درست مثل تابستون که 67 تای ما رو یکشبه کشتن. افسانه هرچی به حرفای کبکا گوش میکرد بیشتر باور میکرد که سرنوشت کبک مرگ است و کار شکارچی شکار.
حال بابای افسانه هم روز به روز بدتر می شد و افسانه هرچی دکتر می آورد کاری پیش نمی رفت، تا اینکه یکروز دکتر گفت دیگه کاری از دست اون برنمیاد و باید برن به بیمارستان. ولی افسانه پول برای سفر به بیمارستان و مخارج بعدی بیمارستان رو نداشت. وقتی به کدخدا گفت که باید بره بیمارستان ولی پول نداره. کدخدا به اون کمک نکرد که هیچچی، بهش گفت اگه گوسفنداشو بذاره و بره، وقتی که برگرده نه اون و نه باباش دیگه برای کدخدا چوپونی نمی کنن. بابای افسانه روز به روز بدتر و ضعیفتر می شد.
یک روز غروب که افسانه از تپه بر میگشت، یک عده شکارچی رو دید که دارن با کدخدا صحبت می کنن. یکی از شکارچیا می گفت که یکی دو روز بیشتر وقت ندارن و باید برگردن. یکی دیگشون از کدخدا میپرسید که آیا محل کبکا رو بلده و میتونه بهشون کمک کنه تا یک شکار خوب داشته باشن؟ کدخدا میگفت که کبکا توی تپه ها قایم میشن، ولی دقیقا نمی دوونه پشت کدوم بوته. شکارچیه گفت حیف شد. رئیسمون اگه بتونه یک شکار خوب داشته باشه حاضره پول خوبی بده، تابستون 67 تا کبک همینطوری شکار کردیم. راستش، یکی به ما کمک کرد و جای کبکا رو نشون داد. کدخدا سرش را با تأسف تکون داد و گفت خیلی دلم می خواست راهو بهتون نشون بدم و یک پولی به جیب بزنم، ولی حیف که خیلی وقته به تپه ها نرفتم، ولی چوپونمون به تپه میره که اونم خیلی مریض شده. کدخدا کمی مکث کرد و گفت البته شاید دخترش افسانه بتوونه راهنماییتون بکنه، مخصوصا که پول برای مداوای پدرش لازم داره. بعد با تأکید گفت، اگه بهش پول خوبی بدین مطمئنم که بهتون کمک می کنه.
صدای گوسفندا توجه کدخدا و شکارچیا رو جلب کرد. همه به طرف صدا چرخیدن. افسانه گله گوسفند رو توی آخور کرد و اومد بیرون. کدخدا افسانه رو صدا کرد و گفت اینا می خوان بهشون کمک کنی تا چندتا کبک شکار کنن. اگه کمکشون کنی، پول خوبی بهت میدن ها! میتونی با اون پول باباتو ببری بیمارستان. شکارچی گفت کدخدا راست میگه. هرچی بیشتر شکار کنیم تو بیشتر پول میگیری. مثل اینکه بابات مریضه و پول بیمارستان خیلی زیاد میشه. افسانه ته دلش حرفای کبکا رو بخاطر میاورد که می گفتن شما ها همتون مثه همین. همتون شکارچی هستین. ما چطور به شما آدما اعتماد کنیم؟ یادش اومد که چقدر اصرار داشت که دیگه گوشت کبک نمی خوره. که حاضره بهشون کمک کنه تا با شکارچیا بجنگن. حالا چطور میتوونه اینا رو ببره به محل امن کبکا و اونا رو لو بده. از طرف دیگه باباش خیلی مریضه. اگه بیمارستان نره حتما میمیره. خوب که فکر کرد آخرش دید که باباشو بیشتر از کبکا دوست داره، پس به شکارچیا گفت فردا قبل از طلوع آفتاب بیان تو دامنه تپه. شکارچیا که خیلی خوشحال شده بودن که از تابستون که 67 تا کبک رو شکار کرده بودن، می توونن بیشتر شکار کنن، یکعالمه پول به افسانه دادن و گفتن که با رئیسشون نزدیکای طلوع آفتاب بر میگردن.

افسانه خوشحال پولا رو برد و به باباش نشون داد و گفت بابا پول بیمارستان جور شد. باباش پرسید افسانه اینهمه پول از کجا آوردی؟ افسانه داستان را برای باباش تعریف کرد و اینکه زبون کبکا رو یاد گرفته و میدوونه که فردا صبح همشون زیر یکی از بوته های بزرگ جمع میشن تا به یک نتیجه گیری برسن. افسانه گفت اگه همه اونا رو لو بدم یکعالمه بیشتر پول میگریم و می تونم تو رو به بیمارستان ببرم و بعدشم تو دیگه مجبور نیستی چوپونی کنی. وقتی حرفای افسانه تمووم شد، باباش شروع کرد به گریه کردن. افسانه که فکر میکرد باباش خوشحال میشه پرسید بابایی جان چرا گریه میکنی؟ باباش اشکاشو پاک کرد و گفت، کبک مال شکاره و خودشونم میدوونن که سرنوشتشون شکار شدنه، ولی اینکاری که تو می خوای بکنی، دیگه شکار فصلی نیست. این قتلعامه. خیلی بدتر از تابستون که 67 تاشونو شکار کردن. افسانه گفت، آخه بابا تو حالت خوب نیست و دکترا میگن اگه بیمارستان نری دیگه امیدی نیست. ماهم که پول نداریم. با هرکسی صحبت کردم که کمک کنه دست رد به سینه ام زده. باباش گفت، دخترم! تو بدون بابا میتونی زندگی کنی، ولی چطوری می خوای شبا بدون وجدان و خیال راحت سرتو بذاری زمین و بخوابی؟ افسانه از این حرف باباش تعجب کرد. آخه چرا باید برای کشته شدن چندتا کبک وجدانش ناراحت بشه؟ ولی چیزی به باباش نگفت و رفت که بخوابه تا قبل از طلوع آفتاب بره به دامنه تپه.
صبح که از خواب بیدار شد دید باباش زیر پوستینش نیست. با خودش فکر کرد حتما حالش خوب شده و رفته گوسفندا رو برداره، پس با عجله حاضر شد و راه افتاد به طرف تپه. وقتی به دامنه رسید شکارچیا هنوز نرسیده بودن، ولی سایه ای بالای تپه داشت تکون میخورد. خوب که نگاه کرد دید که باباشه. با عجله خودشو رسوند به باباش که تقریبا به محل امن کبکا رسیده بود. با صدای یواش گفت بابا اینجا چکار میکنی. سر و صدا نکن وگرنه همه کبکا از خوب بیدار میشن و فرار می کنن. باباش به دخترش نگاهی کرد و به راه خودش به طرف بالای تپه ادامه داد. افسانه به پایین نگاه کرد و دید که شکارچیا دارن میرسن. دستاشو برد بالا و تکون داد تا شکارچیا ببیننش. ولی همینموقع باباش شروع کرد به داد و فریاد کردن که آی کبکا فرار کنین. فرار کنین. براتون تله گذاشتن. فرار کنین. با سر و صدای بابای افسانه کبکا از خواب بیدار شدن و شروع کردن به طرف بالای تپه دویدن. بعضیاشون شروع کردن به پرواز. بابای افسانه باز داد زد، فرار کنین، براتون تور گذاشتن. فرار کنین. شکارچیا که دیدن کبکا دارن فرار می کنن و بعضیاشون هم پرواز می کنن، شروع کردن به تیرانداختن. صدای صفیر تیرها در آسمان پیچیده بود و تیر ها دور و بر افسانه و باباش روی زمین می افتاد و بعضیا هم به کبکا می خورد و اونا رو می کشت. افسانه از ترس اینکه تیرها به اون یا باباش بخوره شروع کرد به داد زدن که تیر نندازین، تیر نندازین! ولی شکارچیا گوششون بدهکار نبود. از همه طرف تیرانداخته می شد. بابای افسانه خیلی وقت بود که دیگه داد نمی زد. افسانه خوب که نگاه کرد دید باباش بی حرکت روی زمین افتاده. افسانه به طرف او دوید و سر باباشو رو روی زانوهاش گذاشت و گفت آخ بابا جان همه اینا بخاطر تو بود. باباش با صدایی بی رمق گفت دخترم هیچموقع خودتو نفروش، و بعد ساکت شد....»

درب کلبه با صدای بلند و به شدت باز شد. منیژه هراسان وارد شد و گفت مادر پاشین، دارن میان، یکنفر جای امن ما رو لو داده. زود باشین، و با سرعت آرمینا و آرمیتا را بغل کرد و به طرف پنجره برد و گفت حرفای بابک یادتونه که: بی سر و صدا و تند تند کاراتونو بکنین و اگه خاله منیژه و مادر باهاتون نبود، بدون اینکه پشت سرتونو نگاه کنین به آسموون نگاه کنین و به طرف اون ستاره سرخ حرکت کنین. شبا راه برین و روزا قایم بشین. منیژه در حالیکه به آسمون اشاره می کرد گفت «فقط به طرف ستاره سرخ برین» و وقتی به مقصد رسیدین به همه بگین کی هستین و چرا به اونجا رفتین.
منیژه بچه ها را بغل کرد و از درب پشت کلبه بیرون بردشون و گفت، بدوین برین. و زیر لب زمزمه کرد، بذارین جهان با خبر بشه.
آرمینا و آرمیتا با پاهای کوچکشان با سرعت در دل تاریکی شب گم شدند، ولی صدای منیژه و مادرشونو می شنیدن که دارن با یاران افشین می جنگند.  

سرود تا ابد که بابک و منیژه می خواندند تو گوش آرمینا و آرمیتا طنین انداخت
تو می آیی تا پرچم را بکاری، با شراره های لبخندت...
ما ادامه خواهیم داد...
همچنان که تو ادامه خواهی داد......
این بسیار واضح است»
ستاره سرخ در دل تاریکی آسمان به آنها چشمک میزد و راه را به آنها نشان می داد.

خدیجه چشمهایش را بست، گویی به سالها پیش فکر می کرد. آنزمان که روزنامه ها درشت نوشته بودند شاه رفت. به راستی زمان چه زود گذشت. یاد بسیجی جانباز سی درصدی افتاد که گلایه می کرد خیلی از همسنگری هایش این دور و زمانه همه اصول و آرمان سالهای 60 را زیر پا گذاشته اند و به دنبال اندوختن ثروت هستند. می گفت آنقدر ثروت اندوخته اند که اگر هر روز صبح و ظهر و شام طلا بخورند بازهم اضافی می آورند. همسنگری های قدیمی با پوزخند می پرسند که تو هنوز در سالهای 60 گیر کرده ای؟
خدیجه آهی کشید و زیر لب گفت «چی می خواستیم و چی شد؟! بعد مثل اینکه سوالی برایش پیش آمده باشد از خودش پرسید اگه برگردیم به اون روزای 22 بهمن 57، بازم انقلاب می کنیم؟»
یک چیزی در درونش ریخت. توی دلش خالی شد. با هراس زیر لب زمزمه کرد استغفرلله.

علی ناظر
زن جادو - ©

منبع: سايت ديدگاه

@ كپي رايت: اين مطلب ويژه سايت ديدگاه تهيه شده است. بازتكثير آن تنها با قيد منبع مجاز است.




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
علی ناظر:



در پیوند با این مطلب نظری ثبت نشده است.

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.