شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

چهارشنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۸ - ۱۹ فوریه ۲۰۲۰



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

سناریوی شبیه سازی در جامعه غیر رسمی
علی ناظر

علی ناظر

سالی پر بار برای همه آرزو می کنم.

برخی از خوانندگان لطف داشته و نقدهایی بر نوشته «تحمیق توده ها» از این قلم ارسال کرده اند. هموطنی عکس الاغی که در کنار نوشته آمده را اشتباه ارزیابی کرده و فکر فرموده اند که منظور من از گذاشتن این عکس اینست که مردم خر هستند. برای روشن شدن منظورم برای آنهایی که بخاطر فقر قلمم به کج فهمی دچار شده اند، آنها را به داستان مزرعه حیوانات جرج اورول و کاراکتر بنجامین (خر) ارجاع می دهم. کلا دوباره خوانی این داستان برای بسیاری، از جمله خودم، آموزنده است.
هموطنی دیگر پرسیده اند که آیا مردم حق دارند قیام کنند؟ پاسخ کوتاه، البته که مثبت است.

اما پاسخ طولانی و کسل آور اینست که منظور از مردم کدامست؟ آیا می دانند برای چه قیام کرده اند؟ آیا نقشه راه برای قیام مشخص است؟ آیا این قیام نتیجه جنبشی خودجوش است؟ آیا رهبری مشخص با نام و نشان دارد؟ آیا این رهبری از راه دور است، و یا اینکه رهبر در صحنه و میدان و عملیات حضور ملموس دارد؟ و بالاخره، آیا قیام بازده نقش آفرینی رسانه های بیگانه و استکباری در تهییج افکار عمومی است، و یا اینکه فرهنگ مبارزاتی و آزادیخواهی در بطن جامعه نهادینه شده است؟

این سوالات سخت و پیچیده اند و می بایست از دانش اساتید جامعه شناسی، و برداشت تحلیلگران از رفتار رسانه های وابسته، یاری جست تا پاسخی درخور ارائه شود. شاید هم باید به مفاهیمی که به فراموشی سپرده شده اند بازنگری کنیم.

از خود می پرسم چرا 40 سال مبارزه بی امان و جانباختن هزاران فرزند خلق و طوفانی از فدا و ایثار نتوانسته این نظام را سرنگون سازد؟ به راستی اشکال در چیست؟ کمکاری امثالی چون من؟ و یا درک صحیح نداشتن از راهکار و نتیجتا راهبرد برای سرنگونی؟ در این نوشتار، به نقش رسانه در شکلدهی (مهندسی) افکار عمومی اشاره خواهم داشت، و اگر حوصله ای شد بعدا به دیگر نکات می پردازم.

چامسکی و هرمان معتقدند که گزارشات و نقل اخباری که از سوی رسانه ها ارائه می شود، گزینه ای و سانسور شده هستند. فرامرز رفیع پور در سخنرانی و نوشتارهایش به واژه «همجوری» و مدل مدیریت اشاره می کند. رفیع پور، برخلاف سنت مرسوم جامعه شناسان دو واژه کلیدی هم ابداع می کند؛ «جامعه رسمی» و «جامعه غیر رسمی» که در این نوشتار، از آن بهره می جویم.
اگر درست متوجه شده باشم، منظور از «جامعه رسمی» مجموعه ایست از سازمانها، بورکراسی، نخبگان سیاسی و قدرت مرکزی، و «جامعه‌ی غیر رسمی» هم به نهادهای اجتماعی- مدنی، مردم و توده‌ها اشاره دارد. در ارتباط با مفهوم و حل بحران، وی تضاد را بازده تقابل «ارزشهای ناهمجور» تعریف می کند؛ و خواننده در مقابل این سوال قرار می گیرد که اگر ماهیت ارزشها تغییر کند، آیا با این تغییرها رهبر هم باید تغییر ماهیت دهد؟ به این نکته بعدا می پردازم.

برای تغییر در جامعه، فرهنگ حاکم بر جامعه باید تغییر کند، و رسانه ابزار لازم برای تغییر فرهنگ است. چامسکی-هرمان معتقدند که رسانه ها (ارباب مطبوعات) تنها زمانی به تغییر فرهنگ دست می زنند که منافع صاحبان رسانه ها (صاحب امتیاز)  تضمین شده باشد. چامسکی – هرمان با اشاره به نام صاحبان رسانه ها (مثلا مرداک) بحث می کنند که اگر منافع مرداک تضمین نشود، رسانه هایی که مایملک او هستند به خودسانسوری دست زده و مطالب را آنگونه گزارش می دهند که لازم است و نه آنگونه که حقیقت دارد. رسانه های وابسته (به سرمایه داران و یا متنفذین) که بنا به ماهیت مطبوعاتی می بایست موقعیت جامعه و دولت را از دریچه بحران هویت، مشروعیت، سلطه ،نفوذ و كارآمدی بررسی کنند، از آنجاییکه اسیر قل و زنجیرهایی هستند که ارباب مطبوعات بر زبان و قلم رسانه گذاشته، واژگان بحران هویت و در نتیجه مشروعیت، و یا سلطه که بر آمده از نفوذ ارباب مطبوعات است، را یا مورد پرسش قرار نمی دهند و یا آنکه آنرا آنگونه که به ارباب مطبوعات صدمه نرسد به مخاطب رسانه، عرضه می کنند. تحریف واقعیات، به ناکارآمدی رسانه می انجامد. بعنوان مثال به این تیتر که در سایت صدای آمریکا منتشر شده توجه کنیم. «تقاضای اقدام فوری اعضای دائم شورای امنیت برای محکوم‌کردن خشونت رژیم ایران علیه معترضان» در نگاه نخست، تیتر القا می کند که اعضای دائم شورای امنیت (شامل چین و روسیه)، تقاضای اقدام فوری برای محکوم کردن خشونت رژیم ایران علیه معترضان را کرده اند. حال آنکه، وقتی به متن کامل گزارش توجه می شود سخن از کارکردی متفاوت است. «.... 16 نفر از مدافعان حقوق بشر از داخل و خارج از ایران این نامه سرگشاده را به پنج عضو دائم شورای امنیت سازمان متحد نوشتند.....»

چنانکه در بالا اشاره شد، رسانه ناکارآمد، عقیم، وابسته و اسیر نمی تواند بمثابه ابزاری برای رشد فرهنگ جامعه و در نتیجه تغییری بنیادین فونکسیون داشته باشد. رسانه جمعی، تبدیل می شود به ابزاری در دست خیمه شب بازان که از آستین خود هرآنچه بخواهند بیرون می آورند و آن را به عنوان واقعیت عرضه می کنند.

شورش در ایران، عراق و لبنان، نتیجه زنده ایست از ناکارآمدی رسانه های اسیر، که هدفشان نه تنها رشد فرهنگ (آزادیخواهی و مبارزاتی) در جامعه نیست بلکه در بسیاری از موارد به دنبال انحراف و مهندسی اذهان و افکار جامعه غیر رسمی هستند. عوامل متعددی در مهندسی افکار، تنظیم و ساماندهی عملیات در صحنه (نمایش) بکار گرفته می شوند.

ساماندهی یک نمایش

برای ساماندهی یک نمایش، نخست باید عناصر و بازیگران را مشخص کنیم. همچنین صحنه نمایش، ابعاد (طول، عرض، ارتفاع ووو) صحنه (سن)، رهبر ارکستر، مدیر صحنه، تهیه کننده (سرمایه گذار/جاذب سرمایه)، دکور (صحنه پردازی، نور پردازی، چهره نگاری)، چهره نگار و مدیر نورپردازی، فروشنده بلیط ورودی، تماشاچی، و بالاخره و مهمتر از همه، مدیر بانک (درآمد روزانه فروش و سود/نزولی که پس از فروش به حسابی در شعبه ای واریز می شود). همه این عوامل در راستای جذب و ترغیب تماشاچی به صحنه نمایش فعال می شوند.

صحنه نمایش در این سناریو، مثلا می تواند خاورمیانه با ابعادی که می شناسیم، باشد. بازیگران را به آسانی نمی شود نام برد. چرا که به چند دسته تقسیم می شوند. بازیگرانی که می بینیم، و بازیگرانی که پشت صحنه نقش آفرینی می کنند. کارگردان، هم یکی از بازیگران و پارامتر هایی است که نباید نادیده گرفته شود. بازیگران روی صحنه - بمثابه دولت حاکم و مردم هستند (جامعه رسمی و غیر رسمی)، و دائما در برابر دید تماشاچی ها قرار داشته و بازیگری می کنند. در طول نمایش، تماشاچی شاهد چهره خشن، یا مظلوم یا .... یک بازیگر (مردم)، و در برابر آن، چهره و صدای بازیگری دیگر (دولت حاکم و مستبد) است.
تماشاچی (از آنجاییکه با تکنیک و هنر نمایش به معنی اخص، آشنا نیست) کمتر متوجه حضور (ناملموس) کارگردان می شود.

به مرور زمان، تماشاچی محو بازیگری قرار می گیرد، گویی که این یک واقعیت است و نه یک سناریو که نویسنده ای آن را نوشته تا تهیه کننده ای پول و هزینه را تهیه کند و کارگردانی خط دهنده شود. کمتر کسی از خود می پرسد، اگر سرمایه گذار و یا کارگردانی نبود، این بازیگران چگونه چنین گردهم می آمدند تا نقش خود را ایفا کنند؟ در حین نمایش، تماشاچی از خود نمی پرسد، بعد از پایان این نمایش، چه اتفاقاتی خواهد افتاد؟ بر سر بازیگران چه خواهد آمد؟ پول و سود این نمایش به جیب چه کسی واریز می شود؟ اصولا منظور نهفته نویسنده چه بوده است؟ آیا می خواهد به من هشداری بدهد؟ آیا می خواهد حرفی ناگفته در جامعه را بیان کند؟ وووو.

مضاف براین، کمتر بازیگری از کارگردان و نویسنده می پرسد، چرا باید داستان اینگونه پیش برود؟ کمتر بازیگری می پرسد، چرا داستان اینچنین به پایان می رسد؟ چرا داستان کمدی، یا تراژدی، و یا درام، و... است؟ بازیگر می تواند پیش از آغاز بازیگری تعیین کند که نمی خواهد این نقش را بازی کند، که نمی خواهد در این صحنه گردانی حضور داشته باشد، که نمی خواهد تماشاچی را جذب این سناریو (پیام) کند، ولی وقتی که پذیرفت، دیگر کنترل از دست او بیرون رفته و همه چیز به کارگردان سپرده می شود. این تهیه کننده است که می گوید در کدام تئاتر نمایش اجرا شود. این سرمایه گذار است که با مخالفت با پرداخت هزینه و قبول ریسک، وجود یا عدم وجود نمایش را تعیین می کند. اگر پولی در کار نباشد، تهیه کننده و کارگردان و سالن نمایش و .... در کار نخواهد بود. بازیگران این را می دانند و پیش از شروع به تمرین، مشخص می کنند با شرایطی که برایشان تعیین شده حاضرند بازی کنند. برخی می گویند نه. ایراد می گیرند که سناریو مثلا پایان خوبی ندارد، که خوب نوشته نشده است. و یا اینکه اگر فروش بلیط سودی داشته باشد، سهم بازیگر نیز باید در نظر گرفته شود و غیره... اما هرچه که هست، تمام باید و نباید ها، پیش از شروع تمرین مشخص می شود. از لحظه ای که مشخص شد، کسی عقب نمی کشد. ساده اینکه، نمایش و نقش آفرینی، طبق یک قرارداد و تعهد به مفاد آن شکل و سامان می گیرد. تماشاچی جایگاه خودش را می شناسد، نورپرداز در امور موزیک متن دخالت نمی کند، رهبر ارکستر به کارگردان خط نمی دهد. همه چیز سرجایش مشخص و فعال می شود.

اما در راستای یک هدف... اجرای سناریو، آنگونه که از قبل نوشته شده است. سناریویی که سرمایه گذار روی آن سرمایه گذاری کرده است.

ساماندهی سناریو

حال بپردازیم به سناریو. نویسنده ای تصمیم می گیرد که طرحی را بصورت یک سناریو مطرح کند. این سناریو ممکن است مورد قبول سرمایه گذار قرار بگیرد یا نه. اگر نه که داستان و سناریوی نویسنده خاک خواهد خورد و مثل بسیاری از طرح ها، به مرور زمان به فراموشی سپرده می شود. سناریوهای بسیاری هستند که مطرح می شوند ولی به علل مختلف به قفسه های بایگانی سپرده می شود. مثلا، سناریویی در باره کودتا در فلان جا، نوشته می شود. سرمایه گذار با توجه به سمت و سوی ذهنی جامعه تصمیم می گیرد که این سناریو به اندازه کافی جاذب نیست، از سوی دیگر اگر بداند که سناریو با جو حاضر در جامعه همخوانی دارد، روی آن سرمایه گذاری می کند. مثلا سناریویی پیرامون رفتار غیر معمول یک رئیس جمهور با کشوری دیگر در راستای تضمین منافع شخصی (ترامپ-اوکراین). و یا سناریویی پیرامون قتل و مثله کردن یک ژورنالیست در یک سفارتخانه، و تبعات ناگفته آن (مثلا قتل قاشقچی در سفارت عربستان سعودی در ترکیه).
و یا سناریو برای شورش در کشوری که در این دوران مشخص، بر سر زبانهاست. و یا شورش در کشور همسایه (فیلمنامه ای در ارتباط با اشغال سفارت آمریکا در تهران و تبعات نظامی-دیپلماتیک و انسانی آن). و یا درست در زمانی که ذهن مردم درگیر وقوع جنگ محتمل دیگری است سناریو برای پخش سریال تلویزیونی از جنگ 8 ساله پیشنهاد می شود. در این سناریو، فدا و ایثار رزمندگان به نمایش گذاشته می شود و اذهان و احساسات تهییج می شود. شور و فتور و سرود و شعر و شعار همراه با شهادت آرتیست، و زوم دوربین روی همسر آن شهید که سر را بالا گرفته و همراه دو کودک خردسال در صف تظاهرات، در حالیکه پلاکارتی با شعار مرگ بر آمریکا را بالا نگاه داشته، دیده می شود. هدف سرمایه گذار اگر تبلیغات و پروپاگاندا نباشد، حتما فروش بلیط و سودجویی است. حال اگر سناریو در باره مرگ سربازی در جنگ جهانی اول باشد، به اندازه کافی سرمایه گذار جذب نمی کند، اما اگر روی زندگی سربازی باشد که در جنگ عراق و افغانستان پایش را از دست داده، در این روزها که بود یا نبود سرباز آمریکایی در سرزمین های بیگانه مد نظر نئوکانها و فاشیسم افسارگسیخته است، می تواند شانس جذب سرمایه داشته باشد، مخصوصا اگر در عالم واقع، تماشاچیان بتوانند با این سناریو رابطه شخصی تنظیم کنند.

اکثر سناریو ها چند بُعدیست. حتما باید قهرمان، دشمن، و پیام داشته باشد. سوپرمن، به تنهایی جذاب نیست اگر در مقابلش دشمنی عرض اندام نکند. دشمن در دقایق اول، دزدهای آفتابه دزد هستند، ولی هرچه سناریو جلوتر می رود و سوپرمن در ذهن، به عنوان یک قهرمان، جا می افتد، دشمن، از آفتابه دزد به هیولایی، که مردم عادی نمی توانند در مقابلش مقاومت کنند و حتما به این قهرمان احتیاج دارند، ظاهر می شود. تماشاچی آنقدر محو موضوع می شود که فراموش می کند از خود بپرسد، مردم پیش از سوپرمن چی می کردند و با آفتابه دزدها چگونه مقابله می کردند. سناریو نویس، برای پیشبرد داستانش، خواسته یا ناخواسته، آنقدر پیش می رود که حضور و نقش آفرینی مردم را غیر ضرور پردازش می کند. در این سناریو، مردم علیل و ذلیل هستند. به قهرمان احتیاج دارند تا آنها را نجات دهد. جالب اینکه، قهرمان همیشه آمریکایی است.
در شورش بردگان به رهبری اسپارتاکوس، بردگان برمی خیزند تا زراندوزان و زورمداران را از قدرت به زیر بکشند، اما پس از چند شکست و پیروزی، عاقبت رهبرشان اسپارتاکوس به چارمیخ کشیده می شود تا تماشاچی و بخصوص تمام خیزشگران بدانند جزای خیزش، مرگ به کریه ترین شکل است.
یا حسین بن علی. با هفتاد دو نفر همراه، در مقابل لشگری به وسعت صحرا، قرار می گیرد، و در جنگی نابرابر شعار هیهات....را جا می اندازد. در این سناریو، قهرمان سازی حسین یکشبه شکل نمی گیرد. حسین تا به لحظه کشتار در کربلا، هر آنچه وجهه و کرامت دارد میراث پدر و مادر و پدربزرگش است. اما بعد از خروج از مکه و حرکت به سوی کوفه، ماهیت قهرمان داستان شکل می گیرد، و هر چه به میعادگاه داستان، کربلا نزدیکتر می شود، تماشاچی و خواننده سناریو بیشتر جذب داستان می شود، و دیگر نمی خواهد از سالن تئاتر بیرون برود. سناریو نویس، تماشاچی را میخکوب کرده، تماشاچی از خود می پرسد بالاخره داستان چگونه تمام می شود، و هرچه بیشتر می گذرد، حس نفرت به یزید، آنگونه که یزید در داستان پردازش شده، بیشتر و محبت به حسین و مظلومیت او بیشتر می شود بالاخره در لحظات آخر به اوج خود می رسد. اما پیش از لحظه شهادت حسین، قهرمانان همطراز دیگری به زمین می افتند تا هیجان و نفرت بیشتر شود، و عاقبت سر حسین از تنش جدا می شود، و جمعیت دیگر نمی تواند خودداری کرده و بلند فریاد می زند یا حسین، یا حسین و دیگر از خود بیخود شده و جهان پیرامون، بی معنا می شود. شهادت برای حسین، در راه حسین، و به مانند حسین در ذهن تماشاچی خانه می گذارد. مهندسی می شود. بذری می شود که کاشته شده و فقط باید آبیاری شود. دقیقا در این لحظه است که می توان تماشاچی را به هر سو کشاند و او را به هر کاری که حتی در خوابش هم نمی دید متقاعد کرد.
سناریو باید به گونه ای نوشته شود که جامعه غیر رسمی به آن کشش پیدا کند. بدین منظور، به تماشاچی باید خون نشان داد. تراژدی باید به اوج برسد تا خارج از ذهن تماشاچی به پدیده ای تبدیل شود که تماشاچی با آن روبرو نبوده است. واژه های کلیدی که توسط لابیستهای «جوامع رسمی» به یغما برده شده است، کم نیستند: وطن، آزادی، خون، شهادت.... و البته مظلومیت... تماشاچی همیشه هوادار «مظلوم» و «طبقه زیر دست» و ستمدیده است. مهندسان اذهان، پیام خود را از دهان «مظلوم»، «شهید»، «آزادیخواه»، و «میهن پرست» ادا می کنند. مهندسین افکار عمومی در هیچ زمانی علنا و روی صحنه بازی نمی کنند. یکی را شهید می کنند تا خانواده آن «شهید» پیام آور «مهندس افکار عمومی» شود.

تأثیر سناریو زمانی به اوج خود می رسد که داستان عاشورا، در میدان عمل پردازش شود. تماشاچی باید با چشمان خودش خون حسین که بر شنهای صحرای خشک کربلا در جریان است را مشاهده کند، تا هدف سناریو نویس ملموس شود. مهندسی اذهان چند روز پیش از عاشورا آغاز می شود. هیئت ها از شهری به شهری سفر می کنند و  سینه زنان اذهان را برای روز عاشورا آماده می کنند. روز اول در شهر خود در ساعت س، نمایش شهادت حسین آغاز می شود. هر چه بیشتر می گذرد و هر چه تماشاچی به عاشورا نزدیکتر می شود، هیاهویشان بیشتر می شود. تماشاچی اینبار بلیط نخریده و به سالن تئاتر نرفته است؛ مهندس افکار او را در کف خیابانها شکار کرده است.

تماشاچی آنقدر مشغله ذهنی دارد که وقت برای تماشای نمایش ندارد. امروز به خیابان (صحنه نمایش) آمده تا به دنبال زندگی روزمره شخصی باشد؛ ولی به یکباره فریادی شنیده می شود، حسین حسین کشته شد. آنتن های ذهن غیر فعال تماشاچی که به دنبال روزمرگی است، به ناگاه فعال می شود. داستان حسین را بخاطر می آورد و برای لحظه ای، هرچند کوتاه، مکث می کند و هیئت و دسته سینه زن را تماشاگر می شود. همین چند لحظه مکث برای انتقال پیام کافیست. به تعداد تماشاچیان که آنها هم به خیابان نیامده بودند تا هیئت سینه زن را تماشا کنند، لحظه به لحظه افزوده می شود. بقولی پدیده «همجوری» شکل پیدا می کند. اگر عده ای به تماشا ایستاده اند، بنا به روانشناختی جامعه، این تماشاچی بخصوص هم بنا به فورمول «همجوری»، جذب شلوغی و همهمه جمعیت شده و همرنگ جامعه می شود و به تماشا می ایستد. شاید به حسین و مذهب علاقه ای نداشته باشد، اما به نمایش روحوضی و لباس های رنگین بازیگرانی که نقش شمر و قمر بنی هاشم و حسین را بازی می کنند، به کتل ها، به همنوایی سینه زنان که حسین حسین می کنند، به این شکل از صحنه پردازی علاقه دارد و می ایستد و تماشا می کند. زمان هرچه بیشتر می گذرد بیشتر جذب آنروز می شود. آنروزی که دستهای عباس قطع شد. آنروز که یاران حسین تشنه لب جان بر کف به دفاع از نواده پیامبر اسلام در این جنگ نابرابر اسطوره ساختند، و تماشاچی به یکباره به خود می آید که از کنار چشمانش قطره های اشک سرازیر شده. اگر این نمایش را هالیوود پردازش کرده بود، نویسنده، کارگردان و صحنه پرداز اسکار میگرفتند. سرمایه گذار مسرور از ازدیاد تماشاچی، و بازیگران مسرور از جذب آنها.

این ازدیاد جمعیت که همگی محو داستان شده اند مختص به حسین بن علی نمی شود. داستان موسی و ده فرمان، داستان ویلون زن روی پشت بام، و نمایش هایی که برای کودکان به صحنه می روند. در کارتون مولان، کودک با جایگاه زن در جامعه بیشتر آشنا می شود. مولان، دختری چینی که در آغاز فیلم، برخلاف خواست خانواده و سنت قیام می کند و خود را به شکل مرد در می آورد تا بتواند برای دفاع از کشور و افتخارات تاریخی بجنگد، پس از آنکه پیروز می شود، به این نتیجه می رسد که نمی خواهد مشاور امپراتور بشود، بلکه دوست دارد به روستا و آشپزخانه و زن بودن خود بازگردد.
طبیعتا، هدف سناریو های هالیوودی، برای سود و سرمایه است، و همزمان برای پیشبرد اهدافی نهفته که شکل دهنده اذهان در جامعه است.

مهندسی افکار عمومی توسط امپراتورهای رسانه ای

نمایشهایی که بر مبنای عالم واقع شکل می گیرند، بستگی به زمین و تئاتری دارد که در آن به نمایش گذاشته می شوند. در اکثر این رویدادها، مردم (جامعه غیر رسمی) در تنظیم سناریو نقش آفرین نبوده اند، بلکه، بمثابه گوشت دم توپ بازیگری می کنند تا از کشته پُشته ساخته شود و سیاستمداران بتوانند از آن بالا رفته و بر اریکه قدرت تکیه زنند. غم انگیز اینکه، جامعه غیر رسمی سالها طول می کشد تا متوجه بشود چگونه مورد استفاده ابزاری قرار گرفته است.

در این مدل از سناریو، نمایش آنگونه که طبقه سرمایه دار و صاحبان رسانه (پروپاگاندا و یا بازاریاب ها و لابیستها) تصمیم بگیرند نوشته می شود. بهترین مثال آن، 22 بهمن 57 است. در حالیکه خمینی برای سالیانی دراز از صحنه مبارزاتی دور بوده است، به ناگاه رسانه ها او را زیر درخت سیب در فرانسه پیدا می کنند. جنبشی که رنگ و بوی چپ داشته و پایه گذار آن ستارگان سرخ سیاهکل بوده اند، به ناگاه رنگ و بوی مذهبی می گیرد. مردمی که شاه نتوانست نام مصدق و سکولاریسم را از ذهنشان بزداید، به ناگاه مردمی می شود که شعار می دهد استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی؛ و کسی، حتی نیروهای چپ و رادیکال، روشنفکران کتابخوانده، و مدافعان حقوق بشر، هم اعتراض نمی کنند. مردمی که باید در رأس جنبش قرار بگیرند، دنباله رو شده و به تماشاچی تبدیل می شوند و تنها نیم درصد از کل جامعه غیر رسمی صدای اعتراضش شنیده می شود و «نیم درصدی ها» چه ساده خفه می شود (و غم انگیزتر اینکه، این سناریو دوباره تکرار می شود و کسی متوجه نمی شود که خر همان خر است).

همه صف می کشند و از یکدیگر سبقت می گیرند تا ورود خمینی را تماشا کنند. نیروهای رادیکال از هم سبقت می گیرند تا بعدها در کارنامه خود نشان دهند که روزی مفتخر به حضور در گروه حفاظت و حراست خمینی بوده اند. اینبار هم کسی اعتراض نمی کند. گویی همه مسخ شده اند. نیروهای چپ و راست و میانه سحر شده اند. خمینی می زند و آنها می رقصند. همه از هم سبقت می گیرند تا خمینی را پدر بخوانند. همه از هم سبقت می گیرند تا از تعطیلی اعدام توسط دادگاه های انقلاب انتقاد کنند. آنقدر نمایش خوب پیش می رود که تماشاچی - مردم (جامعه غیر رسمی) - عنان از دست می دهد، و برای لحظه ای، حتی لحظه ای تأمل نمی کند و نمی پرسد «این بود آنچه ما می خواستیم؟ این بود که برایش جان دادیم؟ این بود که شکنجه شدیم؟»
سناریو نویس اما زرنگتر از این است. او در بخشی از سناریو، نیروهای رادیکال را متقاعد می کند که «امروز حمایت کن تا فردا بتوانی به زیر بکشیدش». حمایت از خمینی نه بخاطر حمایت از اندیشه اوست، بلکه بخاطر خرید زمان برای قویتر شدن و بازسازی تشکیلات است؛ و چه ساده لوحانه نیروی رادیکال و آزادیخواه تن به این طرح توخالی می دهد و اصول را برای لحظه ای به فراموشی می سپارد؛ و زمان هرچه بیشتر می گذرد، صدای زنجیرهایی که قرار است به دست و پای خلق قفل شود، رساتر شنیده می شود. دار بستها افراشته می شود تا اسپارتاکوس های زمان به چارمیخ کشیده شوند؛ و نیروی رادیکال آزادیخواه به یاد آن هیئت سینه زن می افتد که فریاد می زد یا حسین؛ و به یاد شهادت حسین و یارانش و افتخاری که سناریوی شهادت حسین در ذهن او، به هنگام کودکی، جاسازی کرده بود، می افتد. پس سینه جلو می دهد و فریاد می زند هیهات.... و فکر می کند که حسین شده است. دشمن که این سناریو را از حفظ است و آنرا مهندسی کرده است، یزید زمان می شود و حسین ها را به تیر دار می سپارد تا همه بدانند حسین فقط یک اسطوره است که فقط در داستان خوب درخشید. جامعه غیر رسمی متوجه نمی شود که اسپارتاکوس ها هرگز پیروز نمی شوند چرا که پیش از خیزش از خود نپرسیده اند، به کجا می خواهم بروم؟ چرا می خواهم بروم؟  و در رأس همه سوالها، در این رفتن ها، مردم (جامعه غیر رسمی) تا به چه اندازه از اهداف جنبش باخبر و به آن پایبندند؟ خیزشی که می توانست پایه های قدرت و سلطه برده داران را برای همیشه در هم بپیچد، تبدیل به یک جنبش قبیله ای می شود. جنبشی که فقط بردگان برخاسته اند، و جامعه غیر رسمی از اهداف آنها ناآگاه است؛ چراکه جامعه غیر رسمی شورش نکرده، بلکه بخشی از گرسنگان شورش کرده اند.

سناریو نویسی، صحنه پردازی، و نمایش های روحوضی هرچند بخشی از هنر هستند، اما هنر دانستن را هم می توانند آموزش دهند. جهانخواران که سازنده صنعت رسانه ای هستند، نه تنها به این امر واقفند، بلکه از آن به بهترین وجه (سوء)استفاده می کنند.

به بخشی از سخنرانی وزیر خارجه ترامپ، پمپئو، دقت کنیم. « اراذل و اوباشی که مردم ایران را می‌کشند اجازه نخواهند داشت فرزندانشان را برای تحصیل به آمریکا بفرستند!» چنانکه پیشتر نوشته ام، این قبیل جملات آنقدر درست است که نمی توان با آن مخالفت کرد. اما کمی عقب برویم و از خود بپرسیم این جملات از دهان چه کسی بیرون می آید؟ با این سوال، به ناگاه به تمامیت این موضعگیری شک خواهیم کرد، وقتی به یاد می آوریم که گوینده این جملات رئیس پیشین سیا - همان سازمانی که طراح کودتا علیه دولت ملی مصدق بود – است. گوینده همان کسی است که بارها گفته تغییر رفتار سران جمهوری اسلامی تنها خواسته جهانخواران است. یا به زبانی ساده تر، اگر جمهوری اسلامی، اسرائیل را به رسمیت بشناسد، دست و پایش را از منطقه جمع کند، برای معامله و همبستری، چه رژیمی بهتر از جمهوری اسلامی؟ و یا بقول ترامپ که اخیرا، و پس از تبادل دو زندانی، «جمهوری اسلامی را منصف» خواند و تأکید کرد «دیدی، ما می توانیم با هم به توافق برسیم؟»  آری دیدم، و می دانستم که می توانید با هم بسازید، که با هم توافق کنید، که با هم فرزندان خلق را به قتل برسانید و بر نقض حقوق بشر هرزمانی که لازم است چشم ببندید. آری دیدم!

اما، گویی نیروهای رادیکال نمی بینند و یا نمی خواهند ببینند، همانگونه که در دوران ظهور خمینی به چاله ندانم کاری افتادند، اینبار از پیام روشن ترامپ فاکتور می گیرند و فقط جملات پمپئو را در شیپور کرده  و در سایتهای خود جار می زنند که پمپئو به رژیم گفت اراذل. گویی با این مثل آشنا نیستند «دیگ به دیگ میگه روت سیا!»

در این طرح و سناریو که به نمایش گذاشته شده، تماشاچی قرار است بشود بلندگوی بی جیر و مواجب مهندسین در جامعه رسمی. خاطرم می آید زمانی نه چندان دور، اگر مطلبی از نویسنده ای در یکی از سایت های معلوم الحال «رژیمی» (بدون اجازه نویسنده) بازتکثیر می شد، داد و بیداد به هوا می رفت که بودن نام نویسنده در کنار خائنین، برابر است با خیانت. منطق اینگونه استوار شده بود که حتما نویسنده طوری قلمزده که دشمن را خوش آمده است. امروز اما، همسفره ای با رئیس سیا، و بازگو کردن سخنان او، مباح شده است، با کلاهی شرعی، که هر مو از خرس (جمهوری اسلامی) کندن غنیمت است، و هزار و یک دلیل دیگر؛ و با این تفسیر که در راه سرنگونی باید از هر سوراخ سوزنی و یا دروازه قلعه ای عبور کرد؛ و در راستای سرنگونی همه چیز قابل قبول است، «مقبولیت بی هویتی برای رسیدن به هدف» در اذهان مهندسی می شود.

مقبولیت بی هویتی برای رسیدن به هدف

و این، تنها بخشی از سناریویی است که ما در حال تماشای پرده اول آن هستیم.
در این پرده از سناریو، کارگردان سعی دارد تماشاچی را با «مقبولیت بی هویتی برای رسیدن به هدف» مأنوس کند (تز تبدیل معاند به مخالف، مخالف به منتقد و... را به یاد بیاوریم). این پرده از سناریو بسیار طولانی است. آنقدر طولانی خواهد بود تا همه، تمام تماشاچی ها به این اصل - «مقبولیت بی هویتی برای رسیدن به هدف» - تن بدهند. آنرا بپذیرند. بشود بخشی از دی. ان. ای. فرهنگ مبارزاتی تماشاچی (جامعه غیر رسمی). البته بجز فقط نیم درصدی ها، که همیشه و در تمام بزنگاهها هشدار میدهند که چهره خمینی را نباید در ماه جست، چرا که ماهیت او بوی تعفن و لجن می دهد. نمی توان به سناریو نویسان اعتماد کرد. آنها، همیشه و همیشه دشمن بوده و هستند و خواهند بود. اما ذهن تماشاچی به داستانی دیگر مشغول داده شده است و صدای تو فقط بمثابه پارازیت، گوشش را آزار می دهد.
نمی دانند که نویسندگان سناریوی «مقبولیت بی هویتی برای رسیدن به هدف» بسیار صبورند. آنها همیشه سرنگونی طلبان و نهاد های رادیکال را نشانه می روند. هرچه نیرو چپ تر و رادیکال تر، تمرکز نویسنده سناریو برای انحراف نیرو از اصول بیشتر. هدف سناریو نویس و صحنه گردان در گام نخست، پشیمان کردن نیرو از اصول است. ریشخند زدن فیلسوفانه به اصول است؛ و تدریجا متقاعد کردن سرنگونی طلب به پشت کردن به اصول است. اما در پوشش و لفافه ای از رادیکالیسم و شور و شعار و شورش. پوششی مملو از شهید، از حسین ها، از چه گواراها، از .... ولی همیشه تهی از مصدق ها. 
سناریو نویس، جامعه غیر رسمی و در رأس آن نیروی رادیکال را با واژه «گردش و نرمش» مأنوس می کند. خیلی طول می کشد، تا نیروی سرنگونی طلب بپذیرد که نرمش و گردش قهرمانانه مقبول است. بپذیرد که برای رسیدن به قدرت و گرفتن عنان قدرت در دست میتوان و باید نرمش نشان داد - فقط برای لحظه ای، ولی لازمه موفقیت، نرمش است و دور شدن از اصول – حتی برای لحظه ای، فقط برای لحظه ای.
وقتی نیروی رادیکال آماده این گردش شد. وقتی حرام به مباح تبدیل شد، وقتی نیروی رادیکال پذیرفت که می شود برای رسیدن به هدف، اصول را، حتی برای لحظه ای کوتاه، فدا کرد و بی هویت شد – هویتی که با آن شناخته می شد – پرده اول این نمایش تمام می شود؛ و بازیگران خود را برای اجرای نقش در پرده دوم آماده می کنند. شاید اگر بخواهم منظورم را بهتر ادا کنم باید به چه گوارا اشاره کنم که توانست از بحران هویت بگذرد. چه گوارا (فرمانده) بالاخره به این نتیجه رسید که بی هویتی مقبولیت ندارد. هرچند بسیاری بر این باورند که چه گوارا شکست خورد چرا که نتوانست درک کند «برای تغییر، باید قدرت داشت». نمی دانم استفاده از ماکیاولیسم در این مبحث بجاست یا نه.

می خواهم بگویم که در عراق بخشی از مردم به پاخاسته اند چرا که از فساد و نفوذ جمهوری اسلامی در کشورشان به تنگ آمده اند، و چه خوب که این پیام را به کف خیابان ها کشانده اند، اما و برای باری دیگر تکرار می کنم وطنپرستی نمی تواند گزینه ای عمل کند، در غیر اینصورت به همان وادی و ناکجاآبادی می غلطد که اکثریت و توده در ایران ره پیمودند - در برابر خشونت بی امان اصولگرایان، و برای تغییرات گام به گام، به اصلاح طلبی روی آوردند.  بخاطر داشته باشیم، روزگاری بود که همین رسانه ها و بلندگوهای جوامع رسمی که امروز برای قربانیان آبان 98 اشک تمساح می ریزند، در دوران خاتمی و سردار سازندگی، بلندگوی هواداران قرار دادن نام مجاهدین در لیست تروریستی بودند. من نه آنزمان تعجب کردم و نه اکنون انگشت به دهان حیرانم، چرا که ماهیت رسانه وابسته و اسیر، رسانه خودسانسورچی، رسانه ای که تحت فرمان افرادی چون مرداک است، روشن است.

ظاهرا، تحریم و فشار حداکثری توانسته جمهوری اسلامی را تحت فشار قرار دهد. اما این ظاهر امر است. جمهوری اسلامی تنها یک اصل و یک امر برایش مهم است و بقیه مسائل و موارد قابل بحث و معامله هستند. برای جمهوری اسلامی اصل اصیل، اصل بقاء است. بارها نوشته ام و باز هم تکرار می کنم. جمهوری اسلامی حاضر است عبا و عمامه اش را به حراج بگذارد، اگر بقایش تضمین شود. حاضر است ایران و ایرانی را به خاک و خون بکشاند اگر بقایش تضمین شود. در این میان، چیزی نصیب نیروی رادیکال نخواهد شد. چنانکه اعتراضات در عراق و لبنان نفعی برای مردم ستمدیده عراق و لبنان (جامعه غیر رسمی) نخواهند داشت. نتیجه تمام اعتراضات اینچنینی که آغاز و پایانش روشن نیست، تعامل و سازشی مدبرانه بین قدرتهای منطقه تحت پوشش گزارشات رسانه های وابسته به جوامع رسمی، خواهد بود. نخست وزیری می رود و نخست وزیری می آید. طرحی در مجلس عراق تصویب می شود و چرخشی موقتی رخ می دهد. نخست وزیر مورد تأیید جمهوری اسلامی در عراق می رود تا فرد مورد تأیید جمهوری اسلامی در لبنان منصوب شود. سناریوی این قبیل اعتراضات از قبل نوشته شده و سرمایه گذاران مشخص کرده اند که صحنه این نمایش در کدام تئاتر و برای چه مدتی باشد.
برای درک بیشتر از این سناریو، به افکار عمومی در هنگ کنگ مراجعه شود. افکاری که از اعتراضات، تا چند هفته پیش حمایت می کرد، امروز آن را حرکتی انحرافی و بخشی از یک مافیای پشت پرده می دانند. و اینکه اعتراضات در هنگ کنگ بخشی از فشار روانی بر چین برای پذیرفتن خواست های اقتصادی آمریکا بود و هرچه توافقات بین چین و آمریکا صیقل یابد، شدت و حدت این اعتراضات فروکش می کند تا به جایی که اسامی معترضین آزادیخواه هنگ کنگی وارد لیست سیاه سیا شود.

سناریوها پوچ می شوند اگر اعتراضات آبان 98، و یا اعتراضات هم سو در لبنان و عراق و یا هنگ کنگ، ماهیت مردمی به خود بگیرند و از تک بُعدی و قبیله ای خارج شده و جامعه غیر رسمی هماهنگ و در نوک اعتراضات عمومی نقش آفرینی کند. به زبانی ساده، مردم باید آماده خیزش باشند. نه از روی شور و فتور و دیدن سرهای متلاشی شده فرزندانشان، بلکه بخاطر اینکه جامعه رشد پیدا کرده و از دموکراسی درکی نهادینه شده پیدا کرده است. این وظیفه رسانه های خودیست. کارکرد رسانه خودی (وابسته به جامعه غیر رسمی) در اولین گام ارتقاء فرهنگ مبارزاتی در پهنه تمامیت ملت است و  نه فقط بخشی از آن.

دفاع بد

متاسفانه سناریویی که توسط جامعه غیر رسمی طراحی شده باشد را رسانه های وابسته به جوامع رسمی می توانند به انحراف بکشانند. در اولین یورش رسانه های وابسته به جوامع رسمی، رسانه های متعلق به جامعه غیر رسمی در عکس العملی عجولانه و غیر حرفه ای سعی در تقابل با آن برمی آید که در اکثر موارد، تضعیف و انحراف راهبرد جامعه غیر رسمی را به دنبال دارد.
با چند مثال، روند انحراف افکار عمومی و تلاشهای جامعه غیر رسمی را برجسته می کنم.

در نوشتار «شورش 98، موتور بزرگ یا کوچک؟» - (13 آذر 98) – نوشتم «.... فرض بگیریم جمهوری اسلامی درست می گوید. این آشوبها سازمانیافته و از خارج مدیریت شده و لیدر ها وابسته به مجاهدین و رضا پهلوی هستند و هماهنگ عملیاتی شده اند. اگر این فرض درست باشد، باید به نتیجه برسیم که مجاهدین و رضا پهلوی بالاخره زیر یک چتر فعال شده اند و هماهنگ عملیات انجام می دهند. که اگر چنین باشد، باید منتظر اخبار جدیدی بمانیم....»

4 دیماه اولین خبری که انتظارش می رفت، گزارش شد (و همزمان تعدادی مقاله منتشر شده است که می توان در سایت همبستگی ملی و مجاهدین خلق ایران مطالعه کرد).
کمیسیون امنیت و ضد تروریسم شورای ملی مقاومت طی بیانیه 4 دی 98 سعی می کند تا خود را از اتهام همسویی با رضا پهلوی مبرا کند. در بیانیه «شبیه‌سازی مجاهدین با شاه در شعارسازی اطلاعات سپاه»، این کمیسیون سناریو نویسی رسانه های جوامع رسمی را چنین تبیین می کند «...هدف از اینهمانی و شبیه‌سازی مجاهدان آزادی با سلطنت دست‌نشانده استبدادی همانا تخطئة آلترناتیو انقلابی دمکراتیک، منحرف کردن اذهان و سرپوش گذاشتن بر اصل موضوع یعنی حاکمیت جمهور مردم ایران است....»
فعلا و تا آنجا که به سناریو نویسی جوامع رسمی مرتبط می شود، و همسویی مجاهدین و رضا پهلوی در این اعتراضات، مقصود این نوشتار نیست، بلکه، برجسته کردن نقش رسانه های غالب (جوامع رسمی) در مخدوش کردن اذهان، و انحراف یک روند، از آنچه که می تواند باشد، به آنچه که باید باشد، است.
آنچه در دستور کار رسانه های وابسته به جوامع رسمی قرار داده شده، همسو بودن یا نبودن مجاهدین و رضا پهلوی، به آن اندازه مهم نیست که انحراف افکار عمومی از تعداد کشته شدگان، نحوه برخورد جمهوری اسلامی با اسیران و بازداشتی ها و خانواده، و... است. و البته، جایگزین کردن این مباحث کلیدی با مباحثی انحرافی از جمله «مشارکت یا عدم مشارکت» و «برجسته کردن اختلافات» بین دو عنصر مجاهد و پهلوی، و بالاخره و مهمتر از همه، جا انداختن این پیام که «رضا پهلوی دارای قدرت تدارکاتی و نفوذ در بطن جامعه» است.
رسانه های وابسته به جوامع رسمی می خواهند در افکار عمومی محوطه ای جاسازی کنند بنام «آلترناتیو خارج از طیف سرنگونی طلب رادیکال و رژیم».  اگر جامعه غیر رسمی به این نتیجه برسد که نمی خواهد از شورای ملی مقاومت و یا دیگر سرنگونی طلبان چپ و سکولار حمایت کند (که به نظر من بازده آبان 98 چنین بود)، آلترناتیوی بنام رضا پهلوی، که برای تغییر نظام، به همکاری با بخشی از سپاه، چشمک زده است، جاسازی و معرفی شده است.
رسانه های جوامع رسمی اگر بتوانند اذهان جامعه غیر رسمی را آنگونه مهندسی کنند که به کمرنگ شدن روش براندازی از کانون های شورشی و درگیری مسلحانه، به تغییری صوری به دست خودیهای نظام، زیر سایه سر ملوکانه بینجامد، آخرین پرده این نمایش (شبیه سازی قیام) به پایان می رسد، بدون اینکه آب از آب تکان بخورد.

سایت صدای فرانسه در همین راستا از تشکیل کانون های شورشی پروژه ققنوس در قم، خبر می دهد

«... فرمانده پلیس قم، اعضای این دو شبکه را متهم کرد که «به صورت گسترده نسبت به آموزش مقابله با نظام، هدایت تجمعات، آشوب‌ها، دعوت به اعتصابات و نافرمانی مدنی» فعالیت داشتند. او تأکید کرد که افراد بازداشت شده «مشی براندازی جمهوری اسلامی ایران» را داشتند که «آشکار و پنهان» آن را اعلام می‌کردند.
آقاخانی این دو شبکه را جزو «پروژه ققنوس» خواند و درباره «ساختار تشکیلاتی این گروه» گفت که «شامل زیرمجموعه‌هایی از جمله گروه گزینش و عضویابی، معاون، هیئت مدیره و ۵ زیرگروه فعال هر کدام با ٣٠ عضو» بوده‌ است...» (جهت یادآوری – پروژه ققنوس وابسته به رضا پهلوی است).

جوامع رسمی به دنبال تغییرات کوتاه مدت نیستند. هدف از مهندسی افکار، تنظیم اذهان جامعه غیر رسمی، در راستای نقشه راهی راهبردیست.
به نظر من، این بیانیه، ناخواسته و در دفاعی بد، جان و نفسی تازه به این راهبرد دمیده و باری دیگر اهمیت راهبردی رضا پهلوی در پروسه «تغییر نظام» را به جامعه غیر رسمی خاطر نشان کرده، و به دست خود به ترفند رسانه های «غالب» که دراختیار «جوامع رسمی» قرار دارند، یاری رسانده است.
کمیسیون شورا با انتشار این بیانیه، و در دفاعی به مراتب بدتر، به جامعه غیر رسمی (مردم) پیام می دهد که شورای ملی مقاومت نهادی تک بعدی است و با روند «تغییر نظام» (حتی اگر حذف ولایت فقیه در آن گنجانده شود) همسو نیست، مگر آنکه شورا در محوریت قرار داشته باشد.

ساده اینکه، رسانه های وابسته به جوامع رسمی با بکارگیری ترفند «شبیه‌سازی مجاهدین با شاه»، با یک تیر سه نشان زده اند. هم شورا را در موضع تدافعی قرار داده اند، و هم رضا پهلوی مطرح شده است. همزمان، برای جامعه غیر رسمی هم مشخص شده که برخلاف رضا پهلوی که ظاهرا می خواهد نهادهای مختلف در جامعه غیر رسمی را به خود نزدیک کند، شورای ملی مقاومت با رهنمودهایش سعی دارد تا صفوفی که در اعتراضات مشارکت داشته اند را پاکسازی کند، هرچند مشخص نمی کند که روند پاکسازی و پیشگیری از نفوذ و آلودگیهای رژیم چه می تواند باشد؟ «.... در چهلمین روز شهیدان قیام، کمیسیون امنیت و ضد تروریسم شورای ملی مقاومت، بر لزوم هوشیاری و اهمیت افشای ترفندها و گفتمان‌های سپاه و اطلاعات آخوندی علیه قیام خلق و بر ضرورت پاکسازی صفوف مخالفان واقعی رژیم (با هر نگرش و اختلاف سیاسی) از نفوذ و آلودگیهای رژیمی و بازی کردن در میز دشمن، تأکید می کند. »
ابهام در این رهنمود، و مشخص نشدن روند پاکسازی و پیشگیری از نفوذ، می تواند به تهدیدی تبدیل شود که پیش از آن تجربه شده است.

با مثالی دیگر که چند روز پیش رسانه ای شد، نادیده گرفتن نقش رسانه (خودی) در مهندسی افکار، و دفاع بد توسط خودیها را برجسته کرده و این مبحث را به پایان می رسانم.
یک دیپلمات پیشین که در روند آزادی ستانی چند پیراهن پاره کرده و سرد و گرم نوشتن و خواندن را هم بخوبی آزموده است، در بخشی از نوشتار اخیر خود می نویسد «اما برای احمد جنتی نگارنده پیشنهاد خاصی دارد. مسعود رجوی یکبار نظر داده بود که قبر خمینی تبدیل به موزه وحشت در ایران شود (مانند موزه وحشت دنجن در لندن). پیشنهادم این است که جنتی را - تا زمانیکه زنده است- در قفسی با آب و دانه بر سر در بنای قبر خمینی آویزان کنید که تا آخرین نفس- که چشم انداز وقوع آنرا هنوزنمیدانیم!- با آن صدای جیک جیک وارش ورد بخواند و جهانگردان داخلی و خارجی به تماشایش به ایستند.»

بدون اینکه بخواهم با نویسنده برخوردی نادرست داشته باشم، می پرسم آیا این پیشنهاد، و نگاهداشتن اسیر در قفس، و تمسخرش در انظار عموم و توریستها، مصداق دقیقی از شکنجه نیست؟ آیا جمهوری اسلامی مبارزان و اسیران خود را در قبر نمی خواباند تا عبرت دیگران شود؟

بی شک منظور نویسنده آن سطور، مزاح تلخیست که بیانگر شدت انزجار نویسنده از قبیله آدمخورهای جمهوری اسلامی است. در عین حال، بیانگر نکته ظریف دیگری هم است. اینکه در بافت و روان رسانه های خودی، حقوق بشر نهادینه نشده است. بیان این جملات، و انتشار آن در رسانه ای که زیر نظر سردبیر است، بمانند این می ماند که نهادی از مقام زن در تمام شئون حمایت کند ولی هنوز که هنوز است زن را ضعیفه بخواند.

برای بهتر شدن، باید بهتر اندیشید، برای بهتر اندیشیدن باید ابزار بهتر داشت. بجای تن دادن به «مقبولیت بی هویتی برای رسیدن به هدف»، باید در مقابل توده عظیمی از رسانه های سمت و سو دار جوامع رسمی، رسانه ای ملی که صدای سانسور نشده تمام آحاد مردم را انعکاس دهد، برپا کرد. باید جامعه غیر رسمی را با مفاهیم آشنا کرد و هرچه بیشتر از تهییج جامعه دوری جست. به اعتراضات باز می گردم.

صدام روحت شاد

هرچه بیشتر از اعتراضات در عراق می گذرد، یک امر مشخصتر می شود. معترضین می دانند چه نمیخواهند، اما نمی دانند چه می خواهند. خواست هایی که بیان می شود و دولت حاکم سعی در برآورده کردن آن دارد، خواست های تک بعدی، مهندسی شده، و کوتاه مدت هستند، و تنها جمهوری اسلامی را نشانه گرفته است، که تنها یک بازیگر از میان چندین بازیگر مداخله گر در عراق است. نمی توان به تبعات زیانبار لغزش به چاله «رضا پهلوی» اشاره کرد و هشدار داد، اما به تبعات افتادن در آمریکانیزه شدن روند دموکراسی نپرداخت. نمی توان گسترش «عثمانی طلبی» ترکیه و ورود آن به عراق و سوریه و لیبی، و یا نفوذ عربستان در یمن و پاکستان و افغانستان و عراق و لبنان را نادیده گرفت، و به اعتراضات تک بعدی در این دو کشور با دیدی محتاطانه نگاه نکرد.
پس از استعفای نخست وزیر، و تهدید رئیس جمهور به استعفا، و در نبود راهبردی مردمی، که جامعه غیر رسمی در محور آن باشد، قرار است عراق تا به آن حد دچار آشوب و درگیری درونی شود که مردم عراق فریاد بزنند «صدام روحت شاد» و به دوران دیکتاتوری صدام با حسرت نگاه کنند؛ همانگونه که برخی در ایران شعار می دهند «رضا شاه روحت شاد».
این سناریو (اعتراضات در ایران و عراق) یک وجه مشترک دارد. مهندسی اذهان و سمت و سو دادن خواستهای جامعه غیر رسمی به غبطه خوردن برای گذشته، و نتیجه گیری که شورش و انقلاب از همان ابتدا اشتباه بوده است. جوامع غیر رسمی در عراق و ایران، باید کشوری به چارمیخ کشیده شده را ببینند(چنانکه بردگان، اسپاتاکوس را دیدند) تا برای دهه ها به شورش و قیام پشت کنند.
در سناریویی مذهب-محور، که پیش از 2001 و در راستای نجات اقتصاد بهم ریخته در جهان غرب، نوشته شده، می بایست چند کشور (مثلا عراق و سوریه و افغانستان و یمن) صحنه نمایش شوند. برخی از اهداف این جنگهای فرسایشی در خاورمیانه را می توان چنین خلاصه کرد:
تقسیم خاورمیانه به کشورهای کوچکتر و کم خطرتر؛
مهندسی افکار عمومی و اینهمانی شورش با ویرانی کشور؛
اشغال نظامی خاورمیانه (همچون دوران قاجار و پهلوی)؛
ورود غرب و شرق (ستمگر) تحت پوشش بازسازی تخریب های جنگی؛
صادرات اجناس و تولیدات از غرب و شرق (ستمگر) به کشورهای ویران؛
و البته حمایت از اشغال نامحدود سرزمین فلسطینی ها.

برای پیشبرد روند سرنگونی، تنها نقشه راه پیش روی سرنگونی طلبان به رسمیت شناختن مبحثی تحت عنوان «جامعه غیر رسمی» است. شاید این واژه مقوله ای ناشناخته و غیر قابل قبول در علم جامعه شناختی باشد، اما در عالم واقعیت، هر آنکه در مقابل نظام جمهوری اسلامی، رسانه های وابسته، و رسانه های وابسته به جوامع رسمی بین المللی، قرار داشته باشد، جامعه غیر رسمی است.
پشت کردن به بخش هایی از جامعه غیر رسمی، از شدت و توان تقابل با جامعه رسمی می کاهد؛ و عاملی می شود برای نهادینه شدن فرهنگ «مقبولیت بی هویتی» در جامعه غیر رسمی.
با توجه به این نکته، می توان سوالی که در بالا مطرح شد «اگر ماهیت ارزشها تغییر کند، آیا رهبر هم با این تغییرها باید تغییر ماهیت دهد؟» را پاسخ داد.

شاد باشید
علی ناظر
6 دی 1398

 

منبع: سايت ديدگاه

@ كپي رايت: اين مطلب ويژه سايت ديدگاه تهيه شده است. بازتكثير آن تنها با قيد منبع مجاز است.




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
علی ناظر:



در پیوند با این مطلب نظری ثبت نشده است.

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.