شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

سه شنبه ۶ خرداد ۱۳۹۹ - ۲۶ مه ۲۰۲۰



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

دلنوشته های یک کرونایی (2)
بخش دوم - مراسم ترحیم

علی ناظر

لینک به بخش نخست

مراسم ترحیم

چهاردهم فروردین

 از همین اول صبح کله پزی به هرکه زنگ میزنم یا نیستش یا مشغوله یا مودبانه میگه گوشی دستتون و میره که بیاد.... بدبختی اینه که نمیتوونی بگی گوربابای همتون... اصلا برین بمیرین... نخواستم... متاسفانه باید بخوام... باید یکجوری مراسم ترحیم شیوا رو برنامه ریزی کنم.... از روی گوگل که نگاه میکنی.. هرکس یک چیزی میگه... یکی میگه مراسم ترحیم از راه دور و روی صحنه مجازی.... یکی میگه... همه میتوونن شرکت کنن...او یکی میگه فقط یکنفر میتوونه حضور پیدا کنه... ولی هرچی که هست یکی باید جواب بده تا بتوونی کارایی که لازمه رو بکنی...

نمیدوونم تو زندگیتون تا حالا تو شرایطی افتادین که نه راه پس دارین و نه پیش... موقعیت این روزای من شده درهم ریختگی... منصوره پاک زده به اون درش و یک گوشه میشینه و حرف نمی زنه.... هرچی دوستا و آشناها زنگ میزنن که تسلیت بگن، به تلفن نگاه میکنه و پوزخند میزنه...
آخرش به دکتر تلفن کردم و گفتم که اگه به داد منصوره نرسین، یا میزنه به سرش و یا افسردگی بی درمون میگیره... دکتره گفت می توونم بهش دوای افسردگی بدم، یا بفرستمش به بیمارستان که متخصص ببیندش... ولی اینارو نمیتوونم بکنم مگه خودش با من صحبت کنه... گفتم اون با هیچکی حرف نمی زنه.... گفت خب اینطوری که نمیشه... من که نمیتوونم برای اون دوا تجویز کنم چون شوهرش میگه افسردگی داره....

پاک مستاصل شدم... این روزا هیچکی نیست که به داد کسی برسه... همه میخوان از اون یکی دوری کنن.... تلفن زدم به آمبولانس.... شروع کردن به یک سری سوال کردن... آیا حالش اونطوری هست که بخواد خودکشی کنه؟... آیا حالش اونطوری هست که بخواد کس دیگری رو بکشه؟.... دادم در اومد.... گفتم آخه این سوالا چیه میکنین.... اون دخترشو از دست داده... یکی بود مثه خودتون.... مادرش تو شوکه.... زل زده به یک گوشه دیوار و بعضی وقتا پامیشه توی اتاق راه میره.... تو رو خدا یکی رو بفرستین .... تو رو خدا ببرینش به بیمارستان.... آمبولانسیه سکوت کرد.... صدای فخ فخ گریهشو می شنیدم.... خودشو کنترل کرد و گفت.... خیلی متاسفم...... ولی ما باید یک سری سوال بکنیم و بنا به اوون جوابا آمبولانس بفرستیم.... کاش میتوونستم.... ولی الان یکعالمه آدم که کرونا گرفتن پشت خطن تا آمبولانس بفرستیم.... باید اولویت بدیم..... خیلی می بخشین.... تلفن قطع شد....

یاد حرف شیوا دخترم افتادم که می گفت... پی پی ای کمه...  دستگاه اکسیژن و تنفس مصنوعی کم داریم.... گاهی از اوقات مجبوریم بین دو نفر یکی رو انتخاب کنیم.... به یکی بگیم بمیر... تا بتوونیم اون یکی دیگه رو نجات بدیم.... شدیم خدا... میگیم کی زندگی کنه و کی بمیره... دلم براش سوخت... یک دکتر جوون تازه فارغ التحصیل شده باید چنین تصمیمای سختی رو بگیره... گفتم آخه چرا دستگاه نمی خرین... گفت بابا جان تو کجای کاری... ما چکاره ایم که بخوایم بخریم.... اوون بالابالائیها باید بخرن که نمی خرن... باید خیلی وقت پیش که اولین علائم رو دیدن می خریدن... همون روزی که چین مبتلا شد... ولی بجای اینکه به این موضوع بپردازن و خودشونو آماده کنن... شروع کردن به سیاسی بازی... که این ویروس چینیه....

به خودم اومدم... به چه درد میخوره که اینقد درباره شیوا فکر کنم... اون مرده... دیگه ام هیچ موقع برنمیگرده.... همین امروز بی بی سی خبر داد که یک پرستار مسلمون مرده.... عکسشو با روسری انداخته بود... یکمرتبه همه یادشون رفته که تا دیروز به مسلمونا تروریست میگفتن مخصوصا اگه محجبه باشن... حالا یکمرتبه شده فرشته نجات... چند روز پیش یک جراح سیاه پوست مرده بود....
به چه درد میخوره اگه بگم قاتل دخترم... قاتل اون مسلمونه و اون سیاه پوسته سیاستمدارایین که حیفشون میاد پول خرج مردم کنن.... هر بار که میگی این چه سیستم بهداشتیه؟.... فورا میگن پول ندارن... حالا که همه چی بهم ریخته و داره ریشه و ستون خیمه سرمایه داری به خطر میفته... یکمرتبه چندین تریلیون دلار از زیر بالش پیدا می کنن.... همگی داد میزنن که ما خرج تموم بیکارا را می دیم... ما خرج تموم شرکتا رو میدیم... بهداشت هرچقد پول بخواد میدیم... همینجور... میدیم... میدیم... میدوونین چرا؟...میدوونین چرا اینهمه پول آماده شده که هزینه بشه؟.... برای اینکه میترسن... میترسن مردم یکمرتبه از جاشون بلند شن .... یک انقلاب مردمی... یک شورش همگانی... که تموم سیستم سرمایه داری رو به دار بکشه... میخوان همه رو ساکت کنن... هی به مردم میگن... نترسین پول هست... شما فقط توی آپارتمانتون بشینین و داد نزنین.... اعتراض نکنین...ما حقوق ماهیانتونو بدون کم و کاست میدیم... ولی آب که آسیاب افتاد می بینی که هیچچی ندادن... فقط قول دادن... تو همین انگلستان... یکی دو سال پیش که دکترا اعتصاب کرده بودن.... دکترا میگفتن که قراردادهای استخدامی که ابداع شده میتوونه جون بیمارارو به خطر بندازه... همین دولت محافظه کار گفت همینی که هست... یا این قرارداد یا اخراج... پول نداریم.... ولی حالا... که کارشون گیر کرده.... از شاهزاده و نخست وزیرش بگیر تا سرمایه دارای کله گنده شب ساعت هشت میان توی کوچه و برای دکترا و پرستارا دست میزنن... یکی نیست بهشون بگه دست زدن سرت بخوره... یک فکری برای بازمانده های کساییکه عزیزاشون مردن بکنین... مراسم ترحیم ممنوعه... دیدن صورت قشنگ دخترم برای آحرین بار ممنوعه.... همه مرده ها رو به صف میفرستن تو سردخونه تا ببینن با اینهمه مرده چکار کنن...
حالا من موندم و مادر شیوا...

عصر چهاردهم فروردین

به زور سوار ماشینش کردم و رفتم اورژانس... به خودم گفتم ... همیشه خدا اورژانسا شلوغن... به جهنم... اینقد اونجا میشینم تا یکی منصوره رو ببینه.... ولی وقتی رسیدم اونجا... هیچکی توی اتاق انتظار نبود.... خلوت خلوت... پرنده پر نمی زد.... خوشحال شدم..... گفتم عجب شانسی... نفر اولیم... رفتم جلو گیشه پرستارا واستادم و داستانو گفتم.... پرستاری که پشت ویترین بود گفت باید با خود مریض صحبت کنم.... گفتم... خانم اون اصلا حالش خوب نیست که بخواد جواب شما رو بده.... گفت باید خود مریض رو ببینم.... رفتم دست منصوره رو گرفتم و آوردمش پشت ویترین... پرستار ماشین وار پرسید...اسم؟... منصوره بهش نگاه کرد.... پرستار دوباره پرسید...اسم.... منصوره هاج و واج گفت ... شیوا... پرستار پرسید چطوری هجی میکنین؟... پریدم وسط صحبت که بابا این حالیش نیست چی میگه... شیوا... و با غیظ گفتم... دکتر!!!! شیوا... دخترمونه که در خط مقدم بوده و مرده و جسدش الان تو سردخونه است... منصوره گفت.... نه...نه.. شیوا زنده است... خواستم بگم آره... این دکترا و پرستارایی که اینطوری جونشونو کف دستشون گذاشتن تا ما زنده باشیم و بتوونیم شکم سرمایه دارا رو پر کنیم... همیشه زنده هستن.... ولی فقط یادشون زنده است.... خودشون الان تو سردخونه به صف منتظرن که برن زیر خاک... خانم پرستار پشت گیشه که تازه متوجه خر تو خر بودن اوضاع شده بود... گفت باید برین دکتر عمومی سر کوچه.... اون اگه تشخیص بده ... خانمتون بستری میشن، وگه نه دارو تجویز میشه....

رفتیم اونطرف خیابون که نوشته بود دکتر عمومی اورژانس... رفتیم تو... ولی هنوز وارد نشده... خانمی که پشت میز نشسته بود گفت... فقط یکنفر... فقط مریض.... گفتم این نمیتوونه حالشو شرح بده.... خانمه حرف خودشو تکرار کرد... فقط مریض... دیدم اینطوری نمیشه... اینا همه ماشین وار حرف میزنن... گفتم باباجان اون انگلیسی بلد نیست... مترجم دارین؟... یک نگاهی به من کرد که خرخودتی... ولی اجازه داد هر دو بریم تو اتاق مطب دکتر... دختر جوانی با لبخند پشت میز نشسته بود.... به خودم گفتم توی صف نشسته که بره پهلوی شیوا... گفت اورژانس اطلاعات لازم رو از طریق کامپیوتر ارسال کرده.... متاسفم برای دخترتون... بعد بدون اینکه وقت تلف کنه گفت نگاه کنین... اینروزا بستری شدن توی بخش.... خودش یک پا خودکشیه... بهتره من به شما یک سری دارو بدم تا چند هفته بعد ایشون رو بفرستیم پهلوی متخصص...

حالا برگشتیم خوونه با یک پاکت دارو.... منصوره اتوماتیک رفت روی مبل نزدیک پنجره نشست و به بیرون زل زد.... من لیوان آب توی یک دست و چندتا کپسول توی اون دست بالای سرش واستادم و هی تکرار می کنم... صوری جان... صوری جان... قربونت برم ... جان من این قرصا رو بخور.... صوری جان...

صدای گوینده اخبار تلویزیون رو شنیدم.... امروز 708 تای دیگه مردن... بینشون دو تا پرستاره... هر کدووم سه تا بچه داشتن.... و یک کودک 5 ساله....
دویدم تلویزیون رو خاموش کردم...

چهاردهم فروردین نیمه شب
میخوام سرمو بزنم به دیوار.... با خودم میگم... حتما اوضاع تو خونه اون پرستارا هم همینطوریه...  از هرگوشه صدای یکی از بچه ها که داره گریه و مامان مامان میکنه میاد... باباهه این وسط گیر کرده که کدوم یکی از بچه ها رو ساکت کنه.... کسی هم نمیتوونه بیاد خونشون که کمک کاری باشه... همه تو قرنطینه هستن...
قلبم درد گرفت... غذای شب این بچه ها چی میشه؟... کی شب براشون قصه میگه؟...
بعد یکمرتبه یاد بچه های توی یمن افتادم که بمبای آمریکایی سعودیها دائما روی سرشون میریزه و پدر و مادراشونو میکشه... کرونای توی یمن متکامل شده .... و به شکل آدم درآمده.... این ویروس خیلی وقته که متکامل شده... قبلا خودشو به شکل صهیونیسم درآورد و فلسطینیارو تار و مار و بیخانمان کرد..... تا رسید به مردم کره و ویتنام.... اونا رو به آتش و خون کشوند.... بعد مردم بالکان رو... بعد افغانستان و عراق و سوریه رو.... اون همین ویروسه کروناست..... فقط اسمش عوض شده... ماهیتش همونی که بوده.... میاد که بکشه تا زنده ها حساب کارخوشون رو بکنن. تا به غلط کردن بیفتن....

منصوره شروع کرد به عق زدن.... شونه هاشو ماساژ دادم... دوباره عق زد.... روی پام استفراغ کرد.... یک مایع زرد رنگ.... چند روزه که غذا نخورده.... فقط صدا از گلوش میاد بیرون... هی عق میزنه.... و کف و آب دهن میاره بالا.... به خودم گفتم یکی از علائم کرونا حالت تهوع هم می توونه باشه.... زنگ زدم به آمبولانس... اینبار زود اومدن و منصوره رو بردن...

حالا من موندم و مراسم ترحیم ... شیوا در تابوتی به رنگ خاک، و من... تنها...

آخرین لحظاتیست که با دخترم هستم... قراره تابوت شیوا وارد مخزنی پر از آتش بشه تا تن زیباشو اونقد بسوزونه که خاکستر بشه... همیشه میگفت ... نمیخوام زیر خاک برم... تنم رو بسوزونین و خاکسترم رو تو هوا پخش کنین... تا بتوونم پرواز کنم...

توی گوشم هجومی از صدا داره دیوونم میکنه... مثه اینکه دارن اپرا می خوونن... سرم داره سوت میکشه... با دو دستم گوشامو میگیرم.... که نشنوم...
صدای شیواست... بلند میخوونه... ونتلاتور نداریم... دکترا و پرستارا پی پی ای کم دارن....
منصوره مثل یک سوپرانو فریاد میزنه.... شما بودین که این ویروس رو آوردین... شما... شما..
و گریه کودکان دو پرستاری که جان سپردن.... از دور دورا شنیده میشه و هی صداشون نزدیکتر و بلندتر میشه.....

و از تاریکخونه ذهنم.... کارو مثه یک باریتون... بلندتر از همه میخوونه....

خدايا كفر نمي گويم / پریشانم
چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!
مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی


خداوندا!
اگر روزی‌ بشر گردی‌
ز حال بندگانت با خبر گردی‌
پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت
از این بودن،
از این بدعت

خداوندا!
اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای ‌تکه نانی
‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌
و شب آهسته و خسته
تهی‌ دست و زبان بسته
به سوی ‌خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!

خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی
لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف‌تر
عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌
و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

و شايد هر رهگذر هم از درونت با خبر باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!


خداوندا!

اگر با مردم آميزي

شتابان در پي روزي

ز پيشاني عرق ريزي

شب آزرده ودل خسته

تهي دست و زبان بسته

به سوي خانه باز آيي

زمين آسمان را کفر مي گويي

نمي گويي؟

خدايا!
 خالقا!
بس کن جنايت را/ تو ظلمت را

تو خود سلطان تبعيضي

تو خود يک فتنه انگيزي

يکي را همچون من بدبخت

يکي را بي دليل آقا نمي کردي

جهاني را چنين غوغا نمي کردي

دگر فرياد ها در سينه ي تنگم نمي گنجد

دگر آهم نمي گيرد

دگر اين سازها شادم نمي سازد

دگر از فرط مي نوشي

مي هم مستي نمي بخشد

دگر در جام چشمم باده شادي نمي رقصد

نه دست گرم نجوائي به گوشم پنجه مي سايد

نه سنگ سينه ي غم چنگ صدها ناله مي کوبد

اگر فريادهايي از دل ديوانه برخيزد

براي نا مرادي هاي دل باشد

خدايا! گنبد صياد يعني چه ؟

فروزان اختران ثابت سيار يعني چه ؟

اگر عدل است اين پس ظلم ناهنجار يعني چه؟

به حدي درد تنهايي دلم را رنج مي دارد

که با آواي دل خواهم کشم فرياد و برگويم

خدايي که فغان آتشينم در دل سرد او بي اثر باشد خدا نيست ؟!

شما اي مولياني که مي گوييد خدا هست و براي او صفتهاي توانا هم روا داريد!

بگوييد تا بفهمم

چرا اشک مرا هرگز نمي بيند؟

چرا بر ناله پر خواهشم پاسخ نمي گويد؟

چرا او اين چنين کور و کر و لال است؟

و يا شايد دگر پر گشته است آن طاقت و صبرش

کنون از دست داده آن صفتها را

چرا در پرده مي گويم

خدا هرگز نمي باشد

من امشب ناله ني را خدا دانم

من امشب ساغر مي را خدا دانم

خداي من دگر ترياک و گرس و بنگ مي باشد

خداي من شراب خون رنگ مي باشد

خدا هيچ است

خدا پوچ است

خدا جسمي است بي معني

خدا يک لفظ شيرين است

خدا رويايي رنگين است

شب است و ماه ميرقصد

ستاره نقره مي پاشد

و گنجشک از لبان شهوت آلوده ي زنبق بوسه مي گيرد

من اما سرد و خاموشم!

من اما در سکوت خلوتت آهسته مي گريم

اگر حق است زدم زير خدايي !!!

عجب بي پرده امشب من سخن گفتم

خداوندا

اگر در نعشه ي افيون از من مست گناهي سر زد ببخشيدم

ولي نه؟!

چرا من روسيه باشم؟

چرا غلاده ي تهمت مرا در گردن آويزد؟

خداوندا

تو در قرآن جاويدت هزاران وعده ها دادي

تو مي گفتي که نامردان بهشتت را نمي بينند

ولي من با دو چشم خويشتن ديدم

که نامردان به از مردان

ز خون پاک مردانت هزاران کاخها ساختند

خداوندا بيا بنگر بهشت کاخ نامردان را

خدايا ! خالقا ! بس کن جنايت را

بس کن تو ظلمت را

تو خود گفتي اگر اهرمن شهوت بر انسان حکم فرمايد

تو او را با صليب عصيانت مصلوب خواهي کرد

ولي من با دو چشم خويشتن ديدم پدر با نورسته خويش گرم ميگيرد

برادر شبانگاهان مستانه از آغوش خواهر کام ميگيرد

نگاه شهوت انگيز پسر دزدانه بر اندام مادر مي لرزد

قدم ها در بستر فحشا مي لغزد

چه شد...قولت!؟

اگر مردانگي اين است

به نامردي نامردان قسم

نامرد نامردم اگر دستي به قرآنت بيالايم!

خداوندا تو مسئولی
خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است
چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است!

(کفرنامه کارو)

جهت اطلاع: پس از انتشار بخش نخست این دلنوشته، برخی از دوستان تلفن کردند و ایمیل زدند و ابراز نگرانی که آیا واقعا این اتفاق برای دخترت افتاده؟ خودت خوبی؟

از همه تشکر می کنم... نه این اتفاق برای دخترم نیفتاده...
این پردازش دلهره بسیاری از پدران و مادرانیست که فرزندانشان در صف مقدم بهداشت قرار دارند... منهم یکی از آنها...
اما این واقعیت دارد که تاکنون یک جراح و دو پرستار... درانگلستان جان سپرده اند.... در ایران تعدادی بیشتر... و در ایتالیا و اسپانیا......
علی ناظر

16 فروردین 1399
4 آوریل 2020

 

 

 

 

منبع: سايت ديدگاه

@ كپي رايت: اين مطلب ويژه سايت ديدگاه تهيه شده است. بازتكثير آن تنها با قيد منبع مجاز است.




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
علی ناظر:



در پیوند با این مطلب نظری ثبت نشده است.

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.