شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

پنجشنبه ۱۹ تير ۱۳۹۹ -  ۹ ژوئیه ۲۰۲۰



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

مسافر، پشت پرده
پرده اول و دوم

علی ناظر


پرده اول

به به به.... علی آقا... چه عجب از اینطرفا... گاوی، گوسفندی، پاسداری سر راهتون پخ پخ کنیم.... چی شده بعد از قرنی یاد ما فقیر فقرا افتادین...؟

علی در حالیکه می خندید گفت: زنگ زدم حلالیت بطلبم... گفتم دارم میرم، یک خداحافظی هم با تو دوست دوران همکیشی کرده باشم.

حسین با همان لحن که شادی همراه با گله مندی در آن می بارید گفت... اوغور بخیر، کجا؟ فکر نمی کردم با این کرونا بشه به جایی سفر کرد... دروازه مکه رو هم که تخته کردن و نمی تونی دوبله حاجی بشی..

علی: دارم میرم ایران....

سکوت سنگینی فضای بین دو دوست قدیمی را پر کرد..... سنگین تر از سنگ قبر.... پس از لحظه ای که همچون سالی می نمود، حسین در حالیکه معلوم بود هنوز می خواهد با شوخی مساله را نادیده بگیرد، گفت «چرا که نه، همه میرن شما هم روش... فقط وقتی رسیدی اونجا و از همون دم فرودگاه با اردنگی سوار ماشینت کردن، نگی چرا داش حسینت چیزی نگفت...»

علی که انتظار این برخورد و جملات را داشت و خودش توی این سی، چهل سال از این حرفها به دیگران گفته بود و تف و لعنی نبود که بدرقه مسافرین برگشتی به ایران نکرده باشد، گفت «جدی میگم داش حسین. الان توی فرودگاهم. بلیطم را گرفته ام و همه کارهای دیگه رو هم کرده ام.....» بعد مکثی کرد و ادامه داد «آره، هتل لاله هم اتاق رزرو شده...» ولی نگفت که چه کسی براش اتاق رزرو کرده...

آنطرف خط، حسین مثل مار بخودش پیچید.....
نمی دونست چی باید بگه. یاد روزهایی افتاد که با هم فعالیت سیاسی می کردن. سعی کرد به خودش مسلط شه. به آرامی گفت «اگه شوخی میکنی که خیلی بی مزه است. هم بی مزه است و هم زشت و آغشته به چرک و خون.... و اگه جدی میگی که از من چی میخوای؟ قراره که قبل از رفتن کادر گیری کنی؟ قراره برای خودت جا پا برای برگشت بسازی؟ برای چی به من زنگ زدی؟»

علی گفت «اگه صبر کنی بهت می گم...»

حسین که کاملا بهم ریخته بود، با تشر گفت «چی چی رو بهم میگی؟ می خوای بگی که ارث بابات رو هواست و رژیم داره بالا میکشه و تو داری میری اون رو آزاد کنی که تو جیب رژیمی ها نره؟ می خوای بگی چی؟»

«اگه صبر کنی بهت می گم...»

«چی می خوای بگی؟ بگی که پفیوزی حد و حصر نداره...؟ می خوای چی بگی؟ می خوای بگی که سن و سالت رفته بالا و پیر و خرفت شدی... عقلت با گُهت قاطی شده؟... اصلا چرا به من زنگ زدی؟ اوکی میخوای بری، خُب برو... زت زیاد.....
هزار هزار رفتن... تو هم روش....
مثه یه گله گوساله اومدین...
حالا هم مثه یه گله گاو دارین بر میگردین...
هزار هزار اومدین اینطرف و روی موج خون شهدا سوار شدین و ویزای سیاسی گرفتین و توی این جلسه و اون جلسه عکس یادگاری گرفتین که بگین سیاسیین... بعدش که ویزا درست شد... وقتی سیتیزن شدین و پاسپورت گرفتین، یکمرتبه فیلتون یاد هندستون کرده....
یکمرتبه یادتون رفت که این جنایتکارا چند نفر رو زدن و زندونی کردن و کشتن...
یکمرتبه به یاد ایران و وطنتون، این مرز پر گهر میفتین...
دوباره میسازمت وطن، اگر چه با خشت جان خویش
ستون به سقف تو میزنم، اگر چه با استخوان خویش (برگرفته از: دوباره می سازمت وطن، سیمین بهبهانی)....؟؟؟؟؟
تو هم یکی مثه همه اون مادر قح....لا اله الا الله... عجب گیری افتادیم... برو... به من چرا زنگ زدی؟»

علی که طی این سی، چهل سال خودش تموم این راه را رفته بود و این جملات را بارها به ده ها نفر دیگه گفته بود... و حالا شده بود مثه یک نعش کشی که روزی ده ها مرده به غسالخونه میبره و به بو و شکل مرده ها عادت میکنه، به آرامی گفت «دِ... نمی ذاری دیگه.... همینطوری...یه چیزایی بهت یاد دادن.... تو هم داری بلغور می کنی و یک دقیقه هم رو حرفات تأمل نمی کنی که ببینی اصلا چی می گی...
آقاجان..
این رژیم رفتنی نیست...
منم دیگه حوصله گول زدن خودمو ندارم...
مهمتر اینکه حوصله گول زدن بقیه رو ندارم....»

حسین آتشی تر شد... گذشته علی رو میدونست... بزرگتر از علی بود.... ولی علی از بچه های فعال بود... و همین.... حسین رو آتشی کرده بود... با خودش فکر کرد....
«.... اونایی که میان و بعد از مدتی میرن، مثه علی نیستن....
عموما چیزی حالیشون نیست... مثه زالو میموونن که اومدن تا بمکن و برن...
یک مشت اپورتونیستن...
نه شم سیاسی دارن و نه گرایش ایدئولوژیک...
مثه اینکه برای یک مدتی اومده باشن هالیدی... برای تغییر آب و هوا...
حالاام که میبینن تبعیدی بودن و تبعیدی موندن خیلی سخته...
حالا که فهمیدن.... تبعید مثه یه زندوونه بی در و پیکر میمونه...
حالا که فهمیدن.... تبعیدی همه جا می تونه بره... به همه چیز سر بزنه،
بجز ایران...
بجز خونه دائی و خاله و عمه و ننه و باباش...
یکمرتبه کم میارن...»

علی داشت حرف میزد، ولی حواس حسین جای دیگه ای بود...
«اون اول اولاش خیلیا فکر می کردن اوضاع یک جور دیگه ای میشه...
ولی نشد....
فکر میکردن رژیم میره...
ولی نرفت....
فکر میکردن همه توی خارج واستادن که او بیاد و نازشو بخرن و براش دست بزنن...
ولی کسی در انتظارشون نبود...
یکمرتبه احساس تنهایی کردن...
بی کسی...
یکمرتبه احساس کردن مامانشونو می خوان...
حتی اگه تو قبر باشه...
این شک...
شک به خود....
شک به باورها...
شک به جنایات رژیم.... علی و غیر علی نداره...
هر روز با هزار و یک فکر و پشیمونی بیدار شدن...
و با هزار یک ایکاش خوابیدن....
آخ... اگه نیومده بودم...
اگه هنوز تو ایران میموندم...
میتوونستم برم سر قبر مادرم و گریه کنم و بگم که چقد تنهام...
چقد دلم برای عروسی رفتن تنگ شده...
عروسی دختر عمه خاله دائی همسایه ...
مهم نیست عروسی کی... فقط عروسی باشه...

حالا چی؟ هیچچی.... هیچ!...چی!...
حالا که اومده به سواحل امن... حالا که ستیزن شده...
یه مرتبه.... میبینه....
ایرونیا سرشون تو آخور خودشونه و به دنبال پنج سیر نون تافتونن...
یا دنبال درس و علم و تجارت....
بعضی از تبعیدیا هم که مادرزادی اخمو و عبوسن...
اخمو و سیاسی و عبوس و به دنبال افشای رژیم....
تو سرما و تو گرما...
از پشت این میکروفون به پشت اون یکی...
از این وبسایت به اون یکی...
از این رادیو و تلویزیون به اون یکی..
حرفای تکراری... تکراری...تکراری...
همش در باره جنایات رژیم... کشتار تابستون 67...
همش درباره اینکه رژیم این کرده...
رژیم اون کرده...
خُب معلومه دیگه... آدمیزاد خسته میشه...
نیومده بود اینطرف آب که این حرفا رو بشنوه... یا بره دنبال کار و زنده مرگی...
اومده بود که با هموطناش...
آزاد... بدون زور آخوندی...
خوش باشه و نفس بکشه...
وگه نه...
همه این عبوسیا و شعر و شعارها تو همون ایران بود...
اومده بود که شاد باشه....

علی هم یکی مثه همه اونا...

با این تفاوت که دلیل علی برای بودن تو تبعید چیز دیگه ئی بود...
علی... یادش رفته چرا اومده، چشماشو بسته که به کجا می خواد بره...
حتما برای خودش هزار و یک دلیل داره... هزار و یک دلیل ساخته...
هرچی هم بهش بگی تأثیری نداره...
علی خودشو فروخته... چند و چونش مطرح نیست... مطرح نیست برای چی...
وقتی که خودتو می فروشی...
وقتی می بینی که شکنجه میدن و میکشن ولی بازهم سوار هواپیما میشی که برگردی...
وقتی اینجا بدون روسری و با هزار قر و فر راه میری...
ولی سوار هواپیمای ماهان که میشی...
روسریت رو تا زیر ابروهات پایین میکشی...
دیگه مطرح نیست دلیلت چیه...
دیگه مطرح نیست داری میری که ننه و بابای پیرتو ببینی یا ارثی که مونده رو آزاد کنی...
و بعدش برگردی و دیگه... هرگز به ایران برنگردی...
اصلا مطرح نیست...
برای همین یکبار...
برای همین یکدفعه... خودتو فروختی...
خیلیا خودشونو می فروشن...
علی هم یکی از اونا...
تو ایران فلاکت زده، خیلی از زنها خودشونو می فروشن تا بتوونن زنده مرگی بکنن...
علی از اون زنا بدتره...
اونارو رژیم مجبور کرده... رژیمه که اونا رو به این روز انداخته...
علی با پای خودش داره میره... میره که مُهر تن فروشی به پیشونیش بخوره...»

حسین بهم ریخته بود....
نمی دونست داره با خودش حرف میزنه یا داره سر علی داد میزنه...
ولی علی مثه اینکه رشته فکری حسین رو از حفظ باشه، گفت «راست میگی... این مُهر دیگه از پیشونی آدم پاک نمی شه... ولی حسین این چه زندگیه که ما داریم؟
چهل ساله که هی امروز و فردا می کنیم...
چهل ساله که داریم میگیم فردا میره...
کو؟
رفت؟
نه......
من دیگه خسته شدم...
از اینهمه وعده های بیخودی که می شنوم و به دیگران میدم....
خسته شدم....
از بسکه دیدم اونا هی بزرگتر و قوی تر میشن و ما کوچکتر و ضعیفتر...»

حسین گویی که می خواست صداش تا فرودگاه برسه.. تا به تموم فرودگاههای دنیا برسه....
تا همه اونایی که دارن بر میگردن بشنون...
با فریاد گفت «پفیوز.... ما کوچکتر میشیم... ما ضعیفتر میشیم... چون بیشرفایی مثه تو زیر پامونو خالی می کنن...
چهل ساله که فرودگاه ها از آدمایی مثه تو پر شده...
نیومده میخوان برگردن...
مثه اینکه اومده بودن که از پشت به جنبش خنجر بزنن...
بهانه همه شونم مثه تو، موفق نشدنه...
دلیل همشونم اینه که چقد صبر کنیم؟
مثه اینکه اومده بودن چلوکباب بخرن و باید سر وقت سرو بشه...
خیلیا زودتر از تو برگشتن...
تابستون به تابستون رفتن و دوباره برگشتن.
کریسمس به کریسمس رفتن و برگشتن...
عید به عید رفتن و بهاران خجسته باد خوندن و برگشتن....
کسی هم نپرسید چرا داری میری؟...
پس چرا برگشتی؟....
اونا پیشقراولای این رژیم بودن...
خودشونم نمی فهمیدن که جاده صاف کنن...
اومده بودن که یا غذا زود سرو بشه یا برگردن...
اومدن خمینی گور به گور شده به پاریس و در عرض چند هفته رفتنش به تهرون همه رو گول زد.... همه فکر می کردن که در عرض یکسال همه چی تموم میشه...
دیدن که نشد...
یکسال دیگه هم صبر کردن... بازم نشد...
دیدن همه چی داره برعکس پیش میره...
پاسدارا، برعکس سربازای شاه، خیابونا رو خالی نکردن...
سرجاشون واستادن...
خیلی از پاسدارا کشته شدن...
ولی واستادن...
نخست وزیر و رئیس جمهورشون کشته شد...
ولی واستادن...
رئیس حزبشون کشته شد...
ولی واستادن...
این محراب و اون محراب تلفات دادن...
ولی واستادن...
تا لبه پرتگاه رفتن...
ولی واستادن...
سر جاشون واستادن... تا بتوونن خمینی رو سرجاش نگاه دارن...
پاسدارا واستادن.... تا بتونن هزارهزار فرزند خلق رو به تخت شکنجه و طناب دار بسپرن...
هزار هزار...
صدای فریادهای گوشخراش زندانیای سیاسی تا اینطرف سواحل امن شنیده میشد...
کسی نبود که نشنوه...
همه تبعیدیا شنیدن...
سه سال گذشت... بازم رژیم نرفت.... ده سال گذشت...
رژیم نرفت...
تو زندوونا غوغا شد...
زندونیا... فله ای...
مثه گوسفندای عید قربون...
وسط چله تابستون...
اعدام شدن...
نه یکی...
نه دو تا....
نه ده تا...
نه صد تا...
هزار... هزار تا....
یکجا....
همه فهمیدن... دنیا فهمید...
دنیا خفقون گرفته بود ....
جنایت... پشت جنایت...
هم اینطرف... هم اونطرف آب...
کاظم رجوی در ژنو... قاسملو در وین... برومند و بختیار در پاریس.... شرفکندی در برلین... فریدون فرخزاد در بن....
ترور... پشت ترور....
بعد... یکی دیگه...
باز یکی دیگه....
باز یکی دیگه....
خارج دیگه امن نبود...
تبعیدیایی که به دنبال ساحل امن می گشتن....
ترس ورشون داشت....
و... یهویی....
ناجی...
سیدی خندان...
پچ و پچ و پچ....
صلح......
پچ و پچ و پچ...
گفتمان... اصلاحات...
معاند....
مخالف...
مخالف....
منتقد.... اصلاحات...
ورق برگشت......
منتقد... مخالف.... معاند...
تبعیدی معاند اعدام باید گردد...
تبعیدی...گفتمان... گفتمان.... گفتمان...
آشتی ملی....
مثه اینکه منتظر همین بودن....
یه بهانه...
از در بدری خسته شده بودن....
از هم زبون نداشتن....
از هم کس نداشتن....
از همه چیز...
حالا دخترشون... پسرشون... بزرگ شده بود...
میخواستن برن ایران...
یکنفر باید باهاشون میرفت سفارتخونه...
داخل سفارت رژیم...
برادرا... پنهان...
پشت یک کوت پاسپورت...
پچ و پچ و پچ...
و بعد... یه فکر بکر...
تا اینجا که اومدم...برای خودمم تقاضای پاسپورت میکنم...
به همین آسونی...
برادرا!.... پشت کوتی از پاسپورت...
پاسپورت میدیم... حراج شد...
پاسپورت میدیم...
آقا؟... آقا؟.... برادر...
میبخشین....
لطفا یک پاسپورتم به من بدین...
و ...برادرا... بخشیدن...
کارمندای سفارتخونه...
هر کدوم یه سید خندون...
پاسپورت با لبخند...
مؤدب...
با لبخند.... فورما رو پخش کردن...
هر کس...
یه فورم...
فورم غلط کردم...
فورم گُه خوردم...
بالای فورم.... ذلِکَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا یَعْلَمُونَ .... آنها قومى بى اطلاع و ناآگاهند (آیه 6 توبه)
تبعیدیای تواب...
برادرا... با لبخند...
لطفا اینجا رو پر کنین...
اونطرفتر... یکی دستاشو بهم میزد...
پاسپورت میدیم... حراج شد...
پاسپورت میدیم...
لحظه فراموشی... صحنه دلخراش...
برادرا... با لبخند...
تبعیدی تواب... با لبخند...
می ارزه...
یکبار تحقیر...
بعد از اون... دیگه رفت و آمد آسون میشه... »

صدای علی گوشخراش بود.... مثه صدای شلاق بر تن اسیر...
حسین گوشی را از این دست به اون دست داد...
«.... اینا اولین خودفروشا بودن...
و علی هم.... آخرینش نیست...
این راه خیلی طولانیه...
علی و همفکراش هیچ موقع نمی فهمن...
خودفروشی فقط سوار هواپیما شدن نیست...
برادرا...
می خوان تو... فقط اینی که هستی نباشی...
برادرا...
میخوان.... فقط یک سانت، بیشتر نه...
فقط یک سانت بلغزی... فقط یک سانت...
یک ذره کوتاه بیای...
حتی کمتر از یک سانت...
یک جمله...
یک اشاره...
فقط یک لبخند...
تا..... به همه چیزی که میگفتی.... پشت کنی...
بگو اونا غلط بودن....
پاسپورت میگیری...
بگو اونا غلط بودن...
سوار هواپیما میشی....
با سرعت نور میرسی هتل لاله...
مثه اینکه اصلا تبعیدی نبودی.... ذلِکَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا یَعْلَمُونَ
فقط یک اشاره...

به چی گوش کنم؟....
علی به دنبال گفتمان سازیه...
ما با هم حرفی نداریم...»

از بلندگوی فرودگاه صدای خانمی شنیده شد... «پرواز 700 به تهران از ورودی 52»
علی نگاهی به تلفن که بوق آزاد می زد کرد و گفت «احمق دُگم... اینقد اینجا بمون تا بپوسی...»

از روزی که علی به ایران برگشته، حسین مثه خرس تیرخورده بخودش می پیچیه. از خودش دلخوره که چرا با علی بیشتر حرف نزد، که چرا جلوش وانستاد....
بعد به خودش میگه.... مگه میشه جلوی آب هرز واستاد...
وقتی آب نشت میکنه، به هرجایی سر میزنه....
دنبال روزنه میگرده که از اونجا راهشو باز کنه...
علی مثه یه روزنه گذاشت آب هرز ازش عبور کنه....
حرف زدن با اینجور آدما... بعد از اینهمه جنگ و آدمکشی و فساد و خرابی های رژیم... فایده نداره...
اینجور آدما... مسافرن....
یکروز کریسمسه... یکروز عیده، یکروز تعطیلات تابستونیه...
یکروز باباش مریضه.... یکروز میخواد ازدواج کنه....
و....
وای به روزی که بره و مثلا بگیرنش و ببرنش زندون...
یکمرتبه از این تبعیدی تواب.... انقلابیتر نمیشه پیدا کرد...
دستگیریش یکشبه میشه خبر اصلی تمووم سایتا...
خدا نکنه که رژیم بگیرتش و بکشش...
یکشبه میشه شهید ...
هیچکسم نیست که بگه آخه این تبعیدی که از دست رژیم جنایتکار فرار کرده بود و تا همین دیروز سوسیال میگرفت، چطوری سر از ایران درآورد؟...
چیجوری رفت؟...
کی بهش پاسپورت ایرانی داد؟...
میشن شترمرغ... هم پاسپورت کشور میزبانو دارن و هم پاسپورت ایرانو...

حسین با تأسف سرش را تکان داد و یک سایت فارسی زبان رو باز کرد. یکمرتبه خشکش زد...
رفتن علی به ایران و تواب شدن تبعیدیا از یادش رفت...
با صدای بلند خوند قاسم سلیمانی، فرمانده نیروی قدس سپاه پاسداران در حمله هوایی به کاروان خودروی او و فرماندهان گروه حشد شعبی در فرودگاه بغداد کشته شده است.

با هیجان واستاد...

دستاشو برد بالا و انگشتاشو گره کرد...
بالاخره به سزاش رسید....
جاکش آدمکش...
چقد از بچه ها رو تو عراق کشت؟
زنگ زد به رفیق همیشگیش و با هیجان پرسید «خبر رو شنیدی؟» مهیار با دلخوری گفت «آره... علی میگفت تا این مرتیکه ترامپ ایران رو وارد جنگ نکنه دست وردار نیست...»
حسین که تا همین دیروز به ترامپ می گفت فاشیست، با هیجان گفت «دمش گرم... همچی زد تو ملاج رژیم که تا چهل سال مثه سگ دور خودشون بچرخن...» مهیار گفت «به شرط اینکه رژیم دست به عملیات تلافی جویانه نزنه...» بعد پرسید «راستی از علی خبر داری؟ هنوز ایرانه؟» حسین با دلخوری گفت «ولش کن بابا... علی خر کیه؟ مرگ سلیمانی رو بچسب...» مهیار دیگه چیزی نگفت و کمی در باره سلیمانی و عکس العمل های رژیم و آمریکا حرف زدند و مکالمه تموم شد.

چند روز بعد...
چند ساعت پس از حمله موشکی پاسدارا به پایگاه آمریکا در عراق...
خبر فوری.... گزارش....
یک هواپیمای اوکراینی به مقصد کانادا، در فضای ایران، مورد اصابت موشک قرار گرفت....
176 نفر در این سانحه جان باختند.....

146 نفر با گذرنامه ایران (برخی دو تابعیتی) وارد ایران شده بودند.... پانزده کودک و یک نوزاد 

...
پایان پرده اول

در خبر ها آمده:

اردشیر زاهدی "بگذارید هرکسی هرچیزی دلش می‌خواهد بگوید این سربازان و افسران و به بالا به قرآن و مملکتشان قسم خوردند و برای مملکتشان مقابل اسرائیل جنگیدند و از مملکتشان دفاع کردند. من به او [ قاسم سلیمانی] افتخار می‌کردم، افتخار می‌کنم و افتخار خواهم کرد، کسی که جان خودش را در راه مملکتش فدا کرد نه کسانی که خودشان را به پول فروخته‌اند."

پزشکیان: شروع کنند به بحث و باز کردن فضا و به این انسان‌هایی که ماها اگر اینجا بودند شاید اعدامشان می‌کردیم، ولی با این که در خارج است و علی رغم اینکه می‌داند نگاه ما به او چگونه است، باز هم از سردار سلیمانی با آن قاطعیت دفاع می‌کند و به عنوان سردار ملی از او نام می‌برد، در آمریکا نشسته و آمریکا را متهم می‌کند و تحریم‌های علیه ایران را هم قبول ندارد؛ این واقعا ارزش دارد.

 

مسافر پشت پرده،
پرده دوم

علی عصبانی از حسین، و شایدم از خودش... شروع کرد به دنبال خروجی 52 گشتن. روی تابلو نوشته بود خروجی 60.
علی لبخند زد و زیر لب زمزمه کرد خروجی 60.
سالی که بابام خارج شد.

چه غوغایی بود اونروزا...
صمد، پسر 5 سالش تو بغلش و میترا زنش در حالیکه چادرشو محکم دور خودش پیچونده بود، به دنبالش. قرارشون این بود که اگه بهشون شک بردن، اونیکه علی بغلشه راهشو بگیره و پشت سرشم نگاه نکنه. الان نوبت صمد بود که علی رو بغل کنه و مواظبش باشه. سر پیچ خیابون که رسیدن میترا از پشت با عجله گفت، «تو برو... به من شک کردن...» صمد قدماشو بلند برداشت و میترا سرعتشو کم کرد. هر لحظه که دورتر می شد نگاه میترا به پشتش بیشتر سنگینی می کرد. یکمرتبه صدای ترمز شدید ماشین و بعدش صدای چند تا در ماشین که با هم باز شدن. صمد می خواست برگرده و میترا رو برای آخرین بار نگاه کنه، ولی جرأت نمی کرد. علی توبغلش با سرعت از محل دور شدن.
از اونروز تا حالا 38 سال می گذشت. صمد تونست از مرز بگذره، ولی بعد از مدتی که در منطقه بودن، علی رو فرستاد لندن پهلوی خواهرش، و خودش موند. اونقد موند تا آخرش تو عملیات بین مرزی جانباخت. علی هرچه بزرگتر میشد و سرگذشت صمد و میترا رو بیشتر می شنید، بیشتر از رژیم متنفر می شد. شب و روزش رو نمی شناخت. خیلی دلش می خواست مثه باباش بره منطقه، ولی یک چیزی نمیذاشت. یکبار که اینرو با حسین درمیون گذاشت، حسین گفت «برای رفتن، باید با خودت یکی بشی. تو توی خارج بزرگ شدی. درد رو میشناسی، ولی ندیدیش... حسش نکردی....» علی متقاعد نمی شد. فکر میکرد دلیل چیز جدیتریه. حالا که تو فرودگاه تو صف واستاده بود میدونست چرا.....
بالاخره فهمیده بود که برای انداختن رژیم باید توی ایران بود.....
از سواحل امن نمیشه رژیم رو انداخت...
باید وسط میدون بود.....
با بدیاش و خطراش زندگی کرد، و راه و رسم براندازی رو تو همون ایران آموخت.
حوصلش از اینهمه شعار دادن سر رفته بود..
از اینکه جلوی سفارت واسته و داد بزنه...
از اطلاعیه نوشتن..
از امضا جمع کردن...
از جلوی این وکیل و اون سناتور خم شدن...
و باز... برگشتن به نقطه اول...
اینجا نمیشد کاری کرد...
به این کارا نمیشه گفت کار...
باید کاری کرد کارستون...
یکبار که اینارو به حسین گفت، حسین گفت «اینا بهونه است... تو مشکلت اینه که با خودت یکی نیستی... وگه نه مجاهدین که هستن. بسم الله... راه باز و جاده هم دراز... بفرما اگه راست میگی...»

ولی علی با مجاهدین زاویه داشت... 180 درجه... اونا همینطوری که کادرگیری نمیکردن.... هنوز نرفته باید رهبریشونو قبول کنی... وقتی به این میرسید با خودش می گفت عمرن... سرم بره رهبریشونو قبول ندارم...
اومد و نخواستم باهاشون ادامه بدم...
هزار و یک تهمت و برچسب... بریده... مزدور... حالا خر بیار و باقلی بار کن...
هرچی حسین میگفت «اینهمه اومدن و نکشیدن و رفتن.... به همشون گفتن بریده و مزدور؟ نه قربونت... تا ریگی تو کفشت نباشه این حرفا زده نمیشه...»
ولی علی خیلیا رو می شناخت که جدا شدن ولی مزدور و بریده نیستن... زاویه دارن... ولی خائن نیستن...
اصلن خائن یعنی چی؟...
چطوری میتونی بگی فلانی خائنه؟...
خائن به چی؟....
چون راه و رسم تورو قبول نداره...
چون میگه باید اینطوری بود... نه اونطوری؟...
اصولن هرکی با مجاهدین مخالفت کنه خائنه... حتما منم یکی از اونام...

یکبار به حرفای مسعود رجوی گوش میکرد... تا چند روز بخودش می پیچید...
آخه چطور ممکنه کفار (ناباوران به خدا) رو همسان حیوون بدوونه...
بارها گوش کرد...
متن رو برای خودش نوشت و از رو خوند...
مسعود رجوی (پرتوی از سورهٔ صافات - اردیبهشت۱۳۹۱...آموزشهای ایدئولوژیکی مجاهدین در اشرف):
ایمان همون چیزیه که هیچ وقت حیوونات نمیتونن داشته باشن...
ایمان همونچیزیه که هیچ وقت نصیب کفر و شرک و ارتجاع نخواهد شد...
در حالیکه میتوونن داشته باشن... چرا... چون صاحب عقیده و ایمان......
صاحب عقیده و آرمان... برخلاف بقیه...
برخلاف حیوانات...
برخلاف موجودات زنده دیگر...
برخلاف بنی بشر دیگری که حاضر به پرداخت نیست...
این یکی... بخاطر ایمانش حاضر به پرداخت قیمت و بها و هزینه است... منطقش بی هزینگی نیست... منطقش منطق فداست... صدق و فدا... که باور بهش خیلی مشکله...... چون در لحظه و روزمره باید بپردازه... چون پیوسته باید آماده پرداخت قیمت شد...
....برای یک مجاهد خلق صورت مساله فراتر از همه  بحث و فحص های سیاسی... فراتر از همه اما و اگر ها... یک چیز بیشتر نیست...
و اینکه در کجا جنگش در راستای سرنگونی برای انقلاب و آزادی حاصل بیشتری خواهد داشت...
بیشتر مثمر ثمر واقع خواهد داشت...
صورت مساله پیوسته اینست که ارتجاع و طغیان گران زمان از نمرود تا فرعون...
تا شاه و شیخ خودمون...
راه تکامل را سد کرده اند...
از این رو باید با بتهایشان سرنگونی بشوند...
عنصر پیشتاز انقلابی با همه فشار ها... با همه سختی ها... با همه آزمایش های کوچک و بزرگ می خواهد که بر شرایط غلبه کند و موانع راه تکامل یک خلق و میهن را به کناری بزند... پس اصل حرف در اینست که جنگ در هر حال تا روز پیروزی و روز آزادی تا روز سرنگونی... در اشکال متفاوت در شرایط متفاوت در مکانهای متفاوت ادامه خواهد یافت... و در هر موقعیتی این ما هستیم که باید انتخاب کنیم که در این شرایط مشخص... شرایطی که ما را احاطه کرده در کجا و چگونه محصول و راندمان بیشتری خواهیم داشت...

یکبار به حسین گفت «میفهمی معنی این حرفایی که میزنه چیه؟... یعنی هدف وسیله رو توجیه میکنه؟...»
هر چی حسین بهش خواست بفهمونه که منظور چیز دیگه ئیه گوش نکرد که نکرد....
از اونروز دیگه خطشو از مجاهدین جدا کرد... و بعدش از روزی که دید کارچاق کنای رژیم و مجاهدین یکین... از روزی که دید رودی جولیانی که هم وکیل اینه و هم وکیل اون رضا ضراب... ولی مدال میگیره... به خودش گفت دیگه بسه...
حسین می گفت «نه داش علی... تو خطت رو جدا نکردی... از همون روز اول تو خط نبودی.... تو همیشه تو خاکی میزدی... اینا بهونه است... یک روزی اون دلیل اصلی خودشو نشون میده...»
حالا علی داشت بر میگشت....
بر میگشت ایران...
میگفت مرگ یکبار... شیون یکبار..
یا میرم و میتونم مثه بابام بشم... یا همونجا میمونم و میمونم و میمونم...
ولی توی این منجلاب که بهش میگن مبارزه نمیمونم...
دیگه دلمو به این فریب قرن خوش نمیکنم...
دیگه هوای اینجا اذیتم میکنه...
مبارزه باید تو دل ایرون باشه...
نه که بخوای از این سر دنیا رژیمو بندازی...
اونم این رژیم هفت خط رو....
با اون ترامپ فاشیست تاجر....
صدایی او را بخودش آورد. سرشو چرخوند. مردی با موهای پرپشت و سفید با لبخند سلام کرد. علی با لحنی مشکوک سلام کرد. مرد گفت «مرا بخاطر میارین؟» علی که هنوز از عالمه خودش درنیامده بود گفت «متاسفانه خیر». مرد گفت «اسم من مدیریه. اونم پسرم منصوره که داره میاد. هنوزم نشناختین؟» علی یواش یواش داشت صبرش لبریز می شد. با سردی گفت «متاسفانه... نخیر». مدیری گفت «من همونم که ده سال پیش تو همین فرودگاه داشتیم با هم در باره برگشت به ایران صحبت می کردیم و شما با حرارت می گفتین، هرکه برگرده خائنه. منم هرچه سعی داشتم شما را مجاب کنم که چنین نیست، شما با حرارت و شدت بیشتر و با استفاده از دشنام هایی که از فرهنگنامه سیاسی درآورده بودین، پاسخ می دادین. ظاهرا من اونروز درست می گفتم و شما زیاده روی می کردین؟»

علی به آرامی به صورت منصور که رسیده بود و به صحبت های پدرش گوش می داد، نگاه کرد. در چشمان منصور نه شادی دیده می شد و نه غم. ماتزده بود. مثه کسی که نمی خواد یک کاری رو بکنه ولی مجبورش کردن... علی به صورت بشاش و خنده روی مدیری نگاه کرد و اونروز رو بخاطر آورد. همانروز هم وقتی علی با پرخاش صحبت می کرد، مدیری بشاش و خنده رو، به او پاسخ می داد، گویی می خواست به علی بفهمونه که خیلی پرته. به آرامی سرش را انداخت پایین و گفت «بله بخاطر آوردم». و دیگه چیزی نگفت.

مدیری هم به پروپاچه علی نپیچید. با هم وارد هواپیما شدن، و از بخت بد علی، هردو کنار هم نشستن. علی برای اینکه به صحبت ادامه نده، گوشی تلفن همراهش رو تو گوشاش کرد و یک موسیقی آرام  انتخاب کرد و چشماشو بست.
هواپیما بلند نشده، بعضی از مسافرا با هم شروع کردن به صلوات فرستادن. علی خوشحال شد که چشماش بسته است و میتونه بگه که خوابه. ولی فکر و خیال راحتش نمیذاشت. به خودش می گفت «تازه این اوله کاره... الان از زیر صلوات در میری، وقتی که رسیدی چی؟ اونجا چکار می کنی؟ ...» بعد به خودش نق زد، «آخه این چکاری بود که کردی؟ حداقل با حسین و چند نفر دیگه صلاح و مصلحت می کردی....» روی صندلی جابجا شد... آرنجش خورد به بازوی مدیری... چشماشو باز کرد و به مدیری نگاه کرد... او هنوز داشت لبخند می زد. با دستپاچگی گفت «ببخشین». مدیری گفت «خدا ببخشه...» بعد با خنده ای که به قهقهه ولی با صدای خیلی آروم میموند گفت «البته من، نه می بخشم و نه فراموش می کنم...»

علی پکر شده بود... با خودش فکر می کرد... عجب گیری افتادم... این چی بود سر راهم سبز شد.... شش ساعت، شایدم بیشتر می خواد مزه بریزه... خواست با تشر و تحکم جوابشو بده. بعد یادش اومد که توی هواپیما، اونم بین اینهمه آدم که نصفیشون رژیمین... نمیشه حرف زد... دوباره خودشو لعن کرد...
آخه این چه کاری بود که کردی؟...
صدای موسیقی داشت یواش یواش او را آرام می کرد و چشماش سنگین می شدن. صدای مدیری اما مهلتش نداد.... چیزی نمونده که برسیم... علی روی صندلی سیخ نشست. با تعجب گفت برسیم؟ کجا؟ مدیری گفت «خب، تهرون. شما مثه اینکه خیلی خسته بودین... تمومه راهو خوابیده بودین...» بعد ادامه داد «اگه این دفعه اولتونه که دارین میرین ایران، با من همراه بشین. من راه و رسم ورود و خروج رو خوب بلدم. یکی دوتا هم آشنا دارم که اگه لازم شد میتونن به دادتون برسن....»
دل علی یهو ریخت پایین....
با خودش با ترس گفت
داریم میرسیم... داریم می رسیم... حالا چی میشه؟..
چی می پرسن...؟
نکنه نرسیده منو ببرن!...
احساس کرد دهنش خشک شده. رنگش مثه اینکه پریده بود چون مدیری با لبخند گفت «نترس... به اون بدیا که شما فکر میکنی نیست... روزی صدتا مثه شما میان... روزی صدتا میرن... دیگه عادی شده... نترس...» بعد به آرامی و با مهربانی دستشو روی دست علی گذاشت و فشرد.
علی دوباره یاد باباش افتاد.
راستی باباشم می ترسید؟ مادرش چی؟ اونموقع که مادرش دستگیر شد و انداختنش توی ماشین، با خودش چی فکر میکرد؟... یعنی منم وقتی برسم میندازنم تو ماشین؟....»
بعد به خودش دلداری داد....
نه بابا...
روزی صدتا میان و صدتا میرن....
به صندلی جلویی نگاه کرد. دختر جوانی داشت روسریشو چک می کرد و از زنی که پهلوش نشسته بود می پرسید «درسته؟» بعد با خنده گفت «اصلا حال و حوصله شونو ندارم... نمی خوام بیخودی گیر بدن... همینطوری دارن روی اعصابم راه میرن...» زنی که پهلوش نشسته بود گفت «نه عمه جون... اینروزا خیلی کم ایراد میگیرن. اوووو.... بیا و ببین تو خیابونای تهروونو... روسری تا اینجا...» و با دستش پس سرشو نشون داد.
دیگه کسی گوشش بدهکار این حرفا نیست... اونام اینقد تو سرشون شپش خونه کرده که دیگه وقت برای اینطور چیزا ندارن... تحریم....
و بعد با صدایی که بیشتر به پچ پچ میموند گفت
هر روزم تو یک شهر و به یک دلیل شلوغه...
یک روز آب نیست...
یک روز برق نیست...
حقوقا عقب افتاده...
اعتیاد...
بیکاری.... بیکاری بیداد میکنه...
تورم هنگامه میکنه...
شب می خوابی فردا همه چی دو برابر شده....
ماشین و مسکن که نگو...
رو دست همه چی بلند شده...
کسی هم نمیتونه کاری بکنه...
دوباره با صدای یواش گفت
خودشونم میدونن عیب کجاست... دستشون توشه...
صدای مهماندار شنیده شد که اعلام کرد کمربندها بسته شود. هواپیما آماده نشستن است.

علی نفهمید چطور از جلوی گیشه پاسپورت گذشت، فقط یادشه وقتیکه پاسداره اسمشو توی کامپیوتر چک کرد... با تأسف سرشو تکون داد.

به سالن ورودی فرودگاه که رسید، صدای مدیری را دوباره شنید «دیدی چیزی نشد.... سختی کار از الان به بعده... این کارت منه... اگه یه وقتی کارت گیر کرد... دنبال کار بودی... چه میدوونم... زنگ بزن.... خب با اجازه...» علی با مدیری خداحافظی کرد و به طرف در خروجی راه افتاد.
صدای زنی مسن که می گفت «علی جان...» او را سرجاش میخکوب کرد. به خاله اش گفته بود که قراره امروز برسه، ولی انتظار نداشت که کسی رو تو فرودگاه ببینه. بارها با تلگرام با او تماس گرفته بود. خواست خاله مینو را بغل کنه که با اشاره مینو یادش اومد اینجا ایرونه.... همراهش چندتا دختر و پسر جوون... با یک دسته گل...


پایان پرده دو

در خبر ها آمده:

محمدی: در حال حاضر حدود ۵ تا ۶ میلیون نفر ایرانی در کشور‌های اروپایی، آسیایی و عربی زندگی می‌کنند، ولی آمار دقیق پس از تشکیل بانک اطلاعاتی مشخص می‌شود. مدیرکل امور ایرانیان خارج از کشور وزارت خارجه یادآورشد: ۶۰۰ هزار نفر از ایرانیان در کشور‌های عربی زندگی می‌کنند و موج بازگشت از این کشور‌ها نیز آغاز شده است.

یحیی کمالی‌پور در گفت‌وگو با ایسنا در توضیحات این طرح  اظهار داشت: این طرح با هدف باز شدن فضا برای ورود ایرانیان خارج از کشور است، البته با قید این شرط که این افراد شاکی خصوصی نداشته باشند.  وی افزود: قسمت دیگری از این طرح در خصوص زندانیانی بود که به واسطه مسائل سیاسی در زندان به سر می‌برند، در واقع این طرح به دنبال یک فضای همدلی در کشور به واسطه رافت است.

علی ناظر

16 خرداد 1399
5 ژوئن 2020

 

 

منبع: سايت ديدگاه

@ كپي رايت: اين مطلب ويژه سايت ديدگاه تهيه شده است. بازتكثير آن تنها با قيد منبع مجاز است.




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
علی ناظر:



در پیوند با این مطلب نظری ثبت نشده است.

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.