شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

پنجشنبه ۱۹ تير ۱۳۹۹ -  ۹ ژوئیه ۲۰۲۰



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

مسافر، پشت پرده - پرده سوم

علی ناظر

لینک به پرده اول و دوم

« به علی آقای گل، چه به موقع اومدی... الان خاله جانت داشت به اعصابم از جلو نظام می داد که با تو بشینم و مردونه صحبت کنم... بیا اینجا بشین چند دقیقه با هم مردونه گپ بزنیم...» علی که تازه رسیده بود با تعجب به خاله مینو که فورا سرشو به چایی ریختن مشغول کرد، نگاهی کرد و گفت «سلام احمد آقا... مردونه؟... در چه موردی؟....» احمد آقا با خنده گفت «البته مردونه مردونه که نه... مینو داره شش دونگی گوش میده... ولی اول از همه بیا یه چایی بخور خستگیت در ره بعدش...»
مینو چایی با قندون رو گذاشت جلوی علی و یک استکان چایی هم گذاشت جلوی احمد و گفت «علی جان مواظب باش قند نخوره... براش خوب نیست... تازگیها سکته کرده...» علی قندون را برداشت و به مینو  داد و گفت «من قند نمی خورم... ضمنا جسارت هم نمیکنم به احمد آقا بگم چکار کنن...» احمد با خوشحالی گفت «اولا که تازگیها نه و چند سال پیش سکته کردم، ثانیا معلومه که بچه عاقلی هستی...» علی که اومده بود تا با فرشید برن بیرون گفت «بچه که چه عرض کنم، دارم به سن بازنشستگی میرسم. راستی فرشید کجاست؟» مینو گفت «الان میاد»، احمد در ادامه گفت «البته بعد از اینکه از خواب بیدار شه... تا لنگ ظهر خوابه» مینو با اعتراض گفت «چکار کنه؟ بره مثه خیلیای دیگه مواد... لا اله الا الله...» احمد گفت «حالا تو جوش نیار... خب علی جان بریم سر اصل مطلب....» بعد نگاهی به مینو کرد و ادامه داد «لطفا شما هم بشینین که بعدا نگی چرا اینو نگفتی چرا اونو نپرسیدی...» مینو پهلوی علی نشست و دستی از روی مهر بر سر علی کشید. علی با اینکه سنی ازش گذشته بود احساس کرد صورتش گل انداخته.
احمد مثه اینکه متوجه شده باشه، گفت «یاد مادرت بخیر... سرجوونی رفت... درست مثه همین مینو بود... مثه اینکه یه سیبو از وسط نصف کرده باشن....» صدای فخ و فخ خاله مینو بلند شد... احمد ادامه داد «باور نمیکنی چقد بهش گفتم دنبال بابات صمد ندوه... چقد گفتم زن صمد نشه... پاشو کرده بود تو یه کفش که یا صمد یا هیچکی... آخرشم این شد که دیدیم... میترا اصلن اهل سیاست و اینطور چیزا نبود... بچه سال بود، ولی از وقتی با صمد آشنا شد، هر روزشو تو میتینگای پنهونی دانشگاه میگذروند.... زمون شاه که مثه الان نبود. بو می بردن کارت ساخته بود. شبا با یک کوله پشتی کتاب بر میگشت و تا صبح جزوه برداری میکرد... حرف هیچکسی رو هم گوش نمیکرد بجز صمد... صمد اینو میگه... صمد اونو میگه... ازدواج که کردن اوضاع بدتر شد. خدا را شکر بچه دار شد و تو به دنیا اومدی... چند وقتی سرش به تو و بچه داری بند شد. صمدم رفت سربازی افسر وظیفه. ولی چه سربازیئی، هنوز نرسیده بردنش بازداشتگاه دژبانی... و تموم طول مدت خدمتش یا تو دژبانی بود یا می فرستادنش از این پادگان به اون پادگان... آخرش مامان بزرگت پارتی بازی کرد و آوردش همینجا و این آخرای خدمت کمی آروم شد... نکنه که این آرامش آتیش زیر خاکستره... سر و صدای انقلاب که بلند شد، فیل آقا صمد دوباره یاد هندستون کرد و باز بگیر ازسر... بعد از انقلابم که همه یکشبه انقلابی شده بودن از جمله مادر جنابعالی... هر روز پشت دانشگاه... از این میز کتاب به اون میتینگ.... خونه که میومد خبر می داد... میدوونین تو گنبد چه خبره؟... میدونین تو کردستان چه خبره...؟ هرچی میگفتم بابا اینا از یک جای دیگه آب میخوره... اینا همشون شدن ابزار دست امپریالیسم ... مگه گوش میکرد... حرف که خیلی بالا می گرفت به من میگفت توده ای... بهش میگفتم قبول من توده ای یا هرچی تو میگی... این مینو هم توده ایه؟... مامان و بابات چی؟ میگفت... بابام که حسابش از همون اول مشخص بود... جبهه ملی کی تونسته کاری بکنه که حالا بخواد بکنه...؟ اون از مصدقش... صدای فشنگ که تقی دراومد رفت تو احمدآباد بست نشست که اگه مردم منو بخوان خودشون میگن... مردم؟!... به شعبون بی مخ میگفت مردم... به کودتاچیا میگفت مردم... کو؟ کجا بودن مردم...؟ اگه مثه امروز مردم توی صحنه میموندن و جلوی اون اوباشا وامیستادن... کار امروزمون به این آخوندا نمیفتاد... همش تقصیر او کاشانی و شما توده ئیایه... این صحبتا همینطور ادامه داشت تا رسیدیم به اردیبهشت 59.... یک شب اومد خونه و کوله پشتیشو برداشت و با همه خداحافظی کرد و گفت هرچی کتاب دارمو یا بسوزونین... یا زیر خاک چالشون کنین یا هم رد کنین برن... من وقت ندارم... ولی میخوام هیچ اثری از من توی این خونه نمونه... عکس... آدرس... کتاب... هیچچی... بعد همه رو بوسید و قبل از اینکه بره گفت اگه تونستیم علی رو میاریم پیش شما بزرگ شه... بعد رفت...»
احمد و مینو چشماشون پر از اشک شده بود... مثه اینکه داشتن صورت میترا رو جلوشون میدیدن... علی نمیدونست چکار کنه...
اونا داشتن در باره کسائی صحبت میکردن که علی اصلن نمی شناخت...
درباره مادرش...
در باره باباش...
درباره یک جنبش به خون کشیده شده... در باره 40 سال پیش... نزدیک به نیم قرن پیش...

بغض گلوشو بهم فشرده بود... نه برای بابا و مامانش که نمی شناخت...
برای اینهمه جوون که به قتل رسیدن...
اینهمه اسیر...
این ملت... که از یک چاه در نیومده افتاده بود توی یک چاه دیگه...
حس نفرتی که هیچ موقع رهاش نمیکرد حالا مثه یه بغض گلوشو فشار میداد......
دلش می خواست داد بزنه...

احمد ادامه داد «... گذشته ها گذشته... فعلا که اینجاییم و شما مثه یه دسته گل جلوی ما نشستی... خالت میگفت که شما بهش گفتی فقط برای تعطیلات کریسمس اومدی... فرشید میگفت مثه اینکه شما گفتی که اومدی و میخوای بمونی... کدومش درسته...؟»
علی گلوشو صاف کرد و گفت «هردوتاش.... اومدم که تا آخر کریسمس یک کمی تحقیق بکنم ببینم چه میشه کرد... اصلا موندن جایزه...؟» احمد وسط حرفش پرید و گفت «نگاه کن علی جان... تو مثه پسر خودمی... اگه از من میشنوی نمون... تو دیگه سن و سالی ازت گذشته... بچه نورسیده نفهم نیستی که شور انقلابی یقتو گرفته باشه... انقلاب کار جوونایه نه آدمایی به سن و سال تو... از اینا گذشته، اینهمه جوون دارن خودشونو به آب و آتیش میزنن که دررن... اونوقت تو یهویی بلند شدی اومدی که بمونی... بمونی برای چی؟... که چکار کنی...؟ توی این کشور فلاکت زده که چوب به گربه بزنی دکتر بیکار از در و دیوار میریزه کی به تو کار میده؟.... مهسا میگه خیلی از پزشکا بیکارن... اینجا سرزمین نفرین شده است... پاشو تعطیلات که تمووم شد برگرد همونجا که بودی... کار داشتی... خونه داشتی... حقوق خوب داشتی... ایشالله عقل میاد تو سرت و زن میگیری و سامونی میگیری... اینجا هیچ خبری نیست... بجز مرگ و فقر و دزدی...» مینو وسط حرفش پرید و گفت «اااه چقد حرف میزنی...؟ گفتم بگو نه اینکه مثه قطار بی ترمز... آخه بذار خودشم حرف بزنه...» احمد که هیجانزده شده بود گفت «آقاجان دروغ میگم بگو دروغ میگی...... اگه اون مادرشم به حرفام گوش میکرد الان وضع فرق میکرد...» علی به آرامی پرسید «می بخشین احمد آقا... مثلا چی میشد؟... اگه این سرزمین نفرین شده است که خب مادرم الان با بابام داشتن دنبال پنج سیر نون از کار روز به کار شب می دویدن... منم میشدم یکی مثه اینهمه دکتر دیگه... تازه اگه میتونستم برم دانشگاه.... و اگه تو اون جنگ لعنتی شهید نمیشدم....  پس چی فرق میکرد؟... اگه کاری که بابا و مامان میخواستن بکنن موفق نشد... عیب از خواست و هدفشون نبوده... شاید یکجای کارشون... راهشون عیب داشته... شایدم نداشته و هرکاری میکردن ما بازم همینجا بودیم که هستیم...» احمد سرشو با حالت تأسف تکون داد و گفت «همون حرفای باباتو میزنی... مامانتم همینطوری. خودشونو دستی دستی به کشتن دادن... آقاجان مگه نمیشنوی... اینا نیومدن که برن... آخوند جماعت وقتی رفت روی منبر دیگه پایین بیا نیست... حتی اگه زیر منبرش بمب منفجر کنی... مگه منفجر نکردن؟ طوری شد؟ رفتن یا جاشون سفت تر شد؟ تازه فرض بگیر که میخوان برن... مگه آمریکا و انگلیس میذارن... اونا از خداشونه که اینا بمونن تا اونام بتونن مردم منطقه رو بدوشن... هر روز به یه بهونه ئی...»

صدای زنگ در صحبت رو قطع کرد... مینو از آیفون پرسید «کیه؟» بعد گفت «بیا بالا مادر جان...» و به بقیه گفت «فعلا این حرفا رو درز بگیرین... مهسا اومده سر بزنه...»
مهسا دختر خاله علی بود که پزشک عمومی خونده بود و الان هم تو مطب بیمار می دید و هم تو بیمارستان. از فرودگاه که اومده بود پیشواز، علی دیگه ندیده بودش... دختر آرومی به نظر میومد که روسریش تموم موهاشو می پوشند... پس از سلام و احوالپرسی و چایی خوردن، مهسا به علی گفت «مثه اینکه قرار داشتین با فرشید برین تهروون گردی؟...» علی گفت «بله... میخواستم کمی با گوشه و کنار شهر آشنا بشم...» بعد از کمی مکث گفت «راستش برای من ایران حالت آبستره... ذهنی داره... میخوام بصورت عینی ایرانو بشناسم... بعد از تهروون میخوام با قطار به بقیه شهر ها برم تا فرهنگ و مردم رو بهتر بشناسم.....» احمد گفت «حتما میخوای مثه گاندی روی سقف قطار سوار بشی و لباس خودتم خودت بریسی...؟» علی متلک احمد رو نادیده گرفت «نه احمد آقا... میخوام از ذهنیت به عینیت برسم... میخوام بفهمم چرا جمهوری اسلامی پس از اینهمه سال هنوز سر جاشه و تکون نخورده... میخوام مردمو بشناسم... میخوام ببینم مردم چطور تونستن با اینهمه زجر و فقر و خفقان بسازن... تو کتابا خیلی چیزا نوشته شده... سیاسیون خیلی حرفا زدن... ولی میخوام موضع مردمو درک کنم...» احمد خواست جواب بده ولی مینو با اشاره به او فهموند که الان موقع بحث و جدل نیست. مهسا که به حرفای علی با دقت گوش میکرد گفت «فرشید دیشب دیروقت زنگ زد و گفت خوابش نمیبره و شاید صبح نتوونه بموقع بیدار بشه... منم فهمیدم شما چی میخواین... میبرمتون تا تهرونو بشناسین... هر موقع حاضرین بریم...» بعد رو کرد به مینو و گفت «ما شاید خیلی دیر بیایم. دلواپس نشین...یک کلید به علی بدین تا خودش در رو باز کنه...» علی گفت «من به هر حال میرم هتل... هنوز اتاقو پس ندادم..» مهسا گفت «پس بریم...؟»

بعد از اینکه مسافتی از خانه دور شدن، مهسا گفت «میخواین تلفنتو به بلندگو وصل کنی یا میخوای من آهنگایی که دارم رو بذارم؟» علی گفت «نه همون آهنگای خودت خوبه...» مهسا دکمه را زد و مردی با لهجه افغانستانی آغاز کرد « آواره ام، آواره، زخم دلم صدپاره... از وطن دور آمده، مسافر بیچاره....»  مهسا فورا آهنگ را عوض کرد و سالار عقیلی آغاز کرد «....عاشقی آواره ام در غربت چشمان تو ..... گریه پنهان کرده ام از حرمت چشمان تو... به حسرت گذشته همه روزگارم....ز دیروز و امروز دلی خسته دارم...» مهسا گفت «اگه دوست نداری عوضش کنم؟» علی گفت «نه همین خوبه... اون آهنگ اولی رو کی خونده؟» مهسا گفت «اون اسمش بود آواره... فیض کاریزی – خواننده افغانستانی» علی پرسید «اصولا جوونایی مثه تو به چی گوش میدن؟» مهسا خندید و گفت «منکه دیگه جزو جوونا نیستم... سی و هفت هشت سالمه، شوهر کرده و مطلقه ام. همه اینا تو ایران به سن آدم، مخصوصا زن اضافه میکنه..» علی با کمی من و من پرسید «میتونم یه چیزی ازت بپرسم؟» مهسا گفت «بله.. من و فرشید در خدمتیم که هرچی میخوای بپرسی رو جواب بدیم..» علی گفت «میدوونم خیلی شخصی و فضولیه... وقتی لندن بودم و خبرا رو دنبال میکردم خیلی خبر در باره رشد طلاق بود... تو چرا طلاق گرفتی؟» مهسا ساکت به جلو نگاه کرد. علی با دستپاچگی گفت «می بخشی... خیلی پررویی کردم...» مهسا همونطور که جلو رو نگاه میکرد گفت «نه... دلیلش زیاد خصوصی نیست... وقتی خواستیم طلاق بگیریم عالم و آدم با خبر شدن... و تا تونستن تو کار ما دخالت کردن و مشاوره دادن...» علی می ترسید به صورت مهسا نگاه کنه... نمی خواست رشته افکارشو بهم بزنه. مهسا گفت «خلاصه صحبت این بود... من هرچی از مطب در میاوردم رو خرج بی بضاعتا و بچه های خیابونی و نمیدوونم از اینطور چیزا میکردم. محسن، شوهرم سابقم، میگفت وقتی آدمایی مثه تو دست تو جیبشون میکنن هیچکی نمی فهمه که این رژیم چقد کم کار میکنه... چقد می دزده... بذار اونقد تعداد فقیرا، گرسنه ها و بیخونمونا زیاد بشه تا جامعه بجون بیاد و از جاش بلند شه... جامعه باید کارد به استخونش برسه تا تکون بخوره... وقتی پدری باید برای دخترش جهیزیه بخره، ولی پول نداره... و اونوقت تو یهویی پیدات میشه و جهیزیه میخری... جامعه نمی فهمه که اون دختر بخاطر آدمایی مثه تو بوده که تونسته بره خونه بخت، نه بخاطر اینکه جمهوری اسلامی تونسته فقر و بیکاری رو ریشه کن کنه...چه میدونم از این حرفا که هرچی تحریم شدیدتر بشه و مردم فقیرتر و محتاجتر، مردم زودتر بلند میشن و رژیم رو میندازن....» مهسا ساکت شد. مثه اینکه داشت با خودش کلنجار میرفت که عصبانیتش از محسن یا دولت رو بروز نده....بالاخره گفت «من اینطور فکر نمیکردم... ما نمیتوونیم مثه این خشک مغزها بشیم که میگن باید جهان اونقد فاسد بشه که امام زمون ظهور کنه... و هی اوضاع رو بدتر میکنن و فکر میکنن با ترویج فساد و فقر و .... مهدی میاد.... من می گفتم اگه مهدی میخواد بیاد، بذار بیاد... اون باید بیاد چون وقتشه... ولی من نمیتونم هر روز سوار ماشین قشنگم بشم و سالار عقیلی و فیض کاریزی برام بخونه و از جلوی بچه های خیابونی رد بشم و هیچ کاری نکنم چون قراره مهدی بیاد... بالاخره کار بالا گرفت... اون میخواست مردم از سر گرسنگی و نداری شورش کنن، من می خواستم مردم از گرسنگی به زانو درنیان و تن به به خفت ندن.... دعوا ها به گوش اقوام رسید و اونام که ماشالله منتظر دستمال بسته مرافعه... هرکدوم یکطرفو گرفتن و هی بکش... هی بکش و هی به آتیش دمیدن... آخرش رسیدیم به این نقطه که دیگه جویدن اعصاب همدیگه رو تموم کنیم... اون که تو همون بیمارستان که من کار میکردم مشغول بود، رفت یک بیمارستان دیگه و از هم جدا شدیم.... الان چند ساله... دو ساله که شبا رو تو بیمارستانم و روزا رو تو مطب میگذرونم. یا بر عکس... یا خوابم...» علی گفت «و یا شوفری پسر خاله رو... می بخشی...» مهسا خندید و گفت «نه بابا این خودش یک نوع تفریحه...» علی گفت «حالا کجا میریم؟» مهسا گفت «میریم تو یکی از حاشیه های تهرون... میدوونی چیه... طلاق در سطح ایران، بخصوص تهرون فقط سر مجادله هایی مثه مال و محسن نیست... ریشه شون عمیقتره... چند سال پیش وزیر کشور آماری به مجلس داد که خب معلومه چقد دستکاری شده و کم و زیاد گفته شده... ولی همین گزارش رتوش شده خیلی حرفا داشت... وجود ۱۱ میلیون حاشیه‌نشین و ۲۷۰۰ محله حاشیه‌نشینی؛ ۳ میلیون حاشیه‌نشین در اطراف تهران، مشهد و اهواز. سه میلیون و ۵۰۰ هزار بیکار با توزیع منطقه‌ای نابرابر و مناطقی با نرخ ۶۰ درصد بیکاری. یک میلیون و ۵۰۰ هزار معتاد؛ اعتیاد عامل ۵۰ درصد طلاق‌ها؛ اعتیاد و مواد مخدر اتهام ۶۰ درصد زندانیان در ایران. ورود سالانه ۶۰۰ هزار نفر به زندان و ماندن ۲۰۰ هزار نفر آنان در زندان. دو میلیون و ۵۰۰ هزار زن سرپرست خانوار؛ منتهی شدن ۳۶ درصد ازدواج‌ها به طلاق.


اصلا میتونی تجسم کنی؟...
60 در صد بیکاری...
من نمیگم... خودشون میگن که بیشتر از ۲۱ درصد نیروی کار لیسانس و حدود 16 درصد فارغ التحصیلای فوق لیسانس و دکترای حرفه‌ای (مثه پزشکا) بیکارن...
یعنی همین الان که داریم از تو خیابونا رد میشیم، از هر سه نفر یکیشون طلاق گرفته... باور نمیکنی ولی مشکلات مالی داره کمر مردمو میشکونه... اگه بگم خیلیا به نون شبشون محتاجن غلو نکردم... اگه بگم خیلی از بچه ها از امشب تا فرداشب یک وعده غذا بخورن هنر کردن، دروغ نگفتم... اونوقت اینطرفشو ببین... فقط کافیه به تبلیغات بازرگانی که از تلویزیون پخش میشه نگاه کنی... سرت سوت میکشه.. طوری خودشونو و بچه های ترگل ورگلو نشون میدن مثه اینکه تنها غم مردم رب اینه یا فرش اونه... اونم با چه قر و فر و لباسای اتو شده ئی... توی این نظام الله و چه و چه و چه دارن جامعه رو مصرفی تربیت می کنن... دوباره دارن مردم رو به خرید لوازم خونه با اقساط عادت می دن.... همه رو کردن آدمای سطحی بی خاصیت که فکر و ذکرشون فقط مصرفه و پول درآوردن برای مصرف... تو فقط یکماه بمونی میفهمی دنیا چه خبره... یک سری به شبکه های اجتماعی بزن تا اختلاف طبقاتی رو ببینی... اختلاف طبقاتی در جمهوریتی که از قسط و برابری حرف میزنه... سالی 600000 نفر زندونی میشن که یک سومش تو زندون میمونن چون کسی نیست به دادشون برسه... ما ملتی فلکزده ایم که کسی نیست به دادمون برسه.... اونوقت این ترامپ بی همه چیز میاد و مردمو تحریم میکنه... اونایی که باید بدزدن هنوزم میدزدن... ککشونم نمیگزه.... مردم بدبختن که تحریم شدن و باید بها بدن... دولتم که از خدا میخواد.... هرچی کمکاریه میندازه به گردن تحریم...» مهسا متوجه نبود ولی هرچه بیشتر حرف میزد صداش بلندتر و عصبی تر میشد... علی نمی دونست خوبه که آرومش کنه یا بذاره خودشو خالی کنه... مثه اینکه احتیاج به یک گوش شنوا داشته باشه یکریز می گفت... حرفایی که علی بلد بود... ولی برای مهسا مهم نبود علی میدوونه یا نه... بالاخره یکنفر باید بهش گوش میکرد... مهسا یکمرتبه متوجه سنگینی سکوت علی شد... با دست محکم زد به فرمون ماشین و گفت «لعنتی باید تو کوچه قبلی میپیچیدم...» و محکم ترمز کرد.
 دنده عقب گرفت و تیز پیچید توی کوچه، چند متری که رفت ماشین رو پارک کرد و گفت «اونجاست» و با انگشتش تابلو رو نشون داد. روی تابلو درشت نوشته شده بود «صمدی ... مرکز نگهداری و درمان و کاهش آسیب معتادان (ماده 16)» و گفت «اینجا در اصل محل معتادان گمنامه» و به انگلیسی گفت « (NA, Narcotics Anonymous) که در حال ترک اعتیاد هستند و در مسیر بهبودنه. هفته ای یکبار جمع میشن و در باره اعتیادشون و مشکلاتی که در زندگی براشون بوجود آورده و در حال حاضر میاره صحبت میکنن... منم به عنوان دکتر مشاور هفته ای یکبار میام و اونا رو معاینه می کنم و اگه لازم باشه به دکتر مسوول مرکز پیشنهاداتی میدم..»

 

با هم پیاده شدن و مهسا زنگ درو زد و پس از معرفی خودش وارد شدن. مستقیم رفتن داخل ساختمان. مهسا وارد اتاقی شد که روش نوشته بود «دکتر سعید». مردی با موهای جوگندمی پشت میز نشسته بود و با دیدن مهسا از جاش بلند شد و به گرمی با مهسا احوالپرسی کرد. مهسا با دست به علی اشاره کرد و گفت «پسرخالم، دکتر علی از لندن اومدن... آقای دکتر سعید دکتر مسوول مرکز... دکتر علی تو فکرن که یک مدتی بموونن و اگه بشه داوطلبانه کمک کنن.. اگه اجازه میدین یک سری به مهمونا بزنیم تا از نزدیک با محیط آشنا بشن... بعدش با شما مشکلات عملیاتی شدن این طرح رو بالا و پایین کنیم؟» سعید به گرمی دست علی را فشرد و گفت «چه از این بهتر خانم دکتر. البته من باید برم بیمارستان. ولی یکروز دیگه میتوونیم با هم بشینیم و حرف بزنیم.».
سه چهارتا اتاق بیشتر نبود و توی هر کدوم چند نفری دایره وار روی صندلی نشسته بودن. یا مددکار داشت صحبت میکرد و یا خودشون... توی یک اتاقم تختای آهنی سه تا سه تا رویهم سوار شده بود. مهسا گفت «اینجا محل سکونت اونایی که هنوز آماده ترک مرکز نیستن.»

یک ساعتی از این اتاق به اون اتاق سر کشیدن و بعد از صحبتی کوتاه با یکی دو تا از مددکارا خداحافظی کردن، و دوباره سوار ماشین شدن.
مهسا گفت « حالا میخوایم بریم سروقت کودکای خیابونی...»

 

و شروع کرد به آموزش علی. «کودکان خیابانی در کل به چهار دسته تقسیم میشن. اونایی که در خیابونا زندگی میکنن و اول از همه در تلاشن که زنده بمونن و بعد سرپناهی پیدا کنن.  بعضیا از خونواده به دلایلی جدا شدن و فعلا سرپناه دارن. مثلا یه جای متروکه، و یا ساختمون خرابه ای. دسته سوم، اونائین که خونواده دارن ولی مورد سوء استفاده جنسی قرار میگیرن. دسته چهارم توی مراکز پوششی هستن ولی همیشه این امکان هست که به وضعیت قبل از پوشش برگردن. ولی اگه بخوای بدونی که اینا به چند دسته تقسیم میشن، اونوقت یک لیست هست به اندازه قدت». ومهسا همینطور که دستش روی فرمون ماشین بود با انگشتاش شروع کرد به شمردن. کودکان بدسرپرست، کودکان بی سرپرست، کودکان بزه کار، کودکان کار، کودکان مبتلا به بیمار های صعب العلاج، کودکان روانی و یا معلول، کودکانی که با پدر خود زندگی می کنند، کودکانی که با مادر خود زندگی می کنند، کودکانی که با خواهر یا برادر خود زندگی می کنند، کودکانی که با ناپدری یا نامادری یا قیم خود زندگی می کنند، کودکان اتباع بیگانه که خود در سه گروه قرار می گیرند: اتباع بیگانه ی دارای کارت یا برگ اقامت از مراجع قانونی و صاحب صلاحیت، اتباع بیگانه ی فاقد کارت یا برگ اقامت از مراجع قانونی و صاحب صلاحیت، کودکانی که پدرشان از اتباع کشورهای بیگانه - به خصوص افغانستان - و مادرشان ایرانی بوده، ولی چون ازدواج شان ثبت نشده است، شناسنامه ندارند».

مهسا به صورت علی نگاه کرد و پرسید «از ذهنیت به عینیت رسیدی یا بازم بگم؟» و ادامه داد «سال 1382 آمار دادن که نیم میلیون کودک خیابانی داریم. الان میگن بین 20هزار تا دو میلیون نفر. خودت انتخاب کن. برای اینا کودک خیابونی یعنی آمار، ارقام، عدد، نه اینکه یک بچه. یک انسان کوچولو که بجای درس و مشق و خنده و شادی داره کار میکنه. بهش تجاوز میشه. برای مافیا مواد میفروشه. اونایی که این آمار و ارقام رو می نویسن نمی فهمن که کودک خیابونی رو برای تجارت اعضای بدنش، خرید و فروش میکنن....

 80 درصد این کودکان دچار کاهش قد، 86 درصد کاهش وزن، 77 درصد بیماری های دهان و دندان، 73 درصد بیماری های چشم، 61 درصد بیماری های دستگاه تنفسی، 64 درصد بیماری های قلبی، 60 درصد بیماری های گوش و حلق و بینی، 82 درصد بیماری های پوست و 60 درصد دارای بیماری های دستگاه گوارشی هستند.» مهسا در حالیکه نفسی تازه می کرد گفت «به عینیت رسیدی؟ نه؟ پس بذار برات یه شعر بخونم...

بزرگ شده ام کودکی را
     از پی کسب لقمه ای نان
          پیش از بلوغ جسمی که کنده است جان...

دیوار شکسته را
     من تکیه گاه شده ام
         برای رای اعتماد اکثریت مردمان....

من بهانه ای بیش نیستم
    سه گانه ی زر ، زور و تزویر را
        تا سنگین شود کفه ی خالی از ایمان.....

حکایت غریبیست قصه ی احتیاج
           نان است و انسان
                  چشم طمع دنیا دار
                        به قناعت پر شود یا به خاک .....

هرکه را
   سودای کاخ
      و بهره ای از سفره ای به وسعت ایران
          پله به پله موفقیتِ اش را
                               شده ام نردبان...................
22/03/94 برابر با 12 ژوئن
روز جهانی مقابله با کار کودکان

(کودکان کار، محمد ایثاری نیا (جوینی))

نه!... هنوز به عینیت نرسیدی؟ پس بریم تا شاید برسی...»

 

ایستگاه بعدی قطار بی دنده و ترمز مهسا، گرمخانه بود، و آموزش در باره گرمخانه ها.
«همین امسال نسبت به پارسال تعداد کارتون خواب، و معتاد که به گرمخونه ها مراجعه کردن دو برابر شده. نزدیک به 4000 نفر بودن که امسال شده بیشتر از 8000 نفر. که بیشتر تو منطقه های 12و 15 و 22 هستن. البته یک پژوهش انجام شده که خیلی جالبه. خیلیا نمیخوان برن گرمخونه چون نمیتوونن آزادنه مواد مصرف کنن و یا روابط جنسی داشته باشن. از همه جالبتر، پژوهشگر از بعضی از کارتون خوابا پرسیده که چرا نمیرین به گرمخونه و ترجیح میدین توی خیابون بخوابین؟ میدونی چی جواب دادن؟ زندگی خیابانی نشانی از اعتراض خود به وضع موجود جامعه و استفاده از گرمخانه در تضاد با حرکت اعتراضیه» مهسا خندید و گفت «باز بگو مردم ایران اهل اعتراض و شورش نیستن».

 

تا آخر شب از این محله رفتند به یک محله دیگه... مهسا مثه اینکه معنی خستگی رو نمی فهمید... تموم سوراخ سمبه های حاشیه نشینی رو می شناخت. به یکی دو تا گرمخونه هم سر زدن... و مهسا از شبهایی که اینجا گذرونده... از خطراتی که برای زن داره... از گرمخونه ها... از محله فرحزاد.... از رشد اعتیاد... از بی عملی مقامات انتظامی.... گفت و گفت و گفت تا بالاخره علی گفت «ساعت از نیمه شب گذشته... تو فردا کشیک داری... بهتره بقیه شو یک روز دیگه بکنیم...» مهسا گویی تازه متوجه شده باشه گفت «ای داد و بیداد... از صبح تا الان نه غذا خوردیم نه هیچچی... فکر کنم از فردا بهتره با فرشید بری... اون از شکمش غافل نمیشه... میخوای یکجایی نگه داریم و یک چیزی بخوریم؟» علی قبول کرد و مهسا بعد از مدتی رانندگی کنار یک رستوران با ظاهری معمولی نگه داشت.
بالای رستوران نوشته شده بود، حضرتی. علی به شوخی گفت «غذا ندادین ندادین، وقتی هم که دادین بردین رستوران مستضعفین؟ خدا نکرده مهمون از خارج اومده، یک تشریفاتی، جاهای لاکچری، و گرون قیمتی؟» مهسا با خنده گفت «خودت گفتی میخوای از ذهنیت به عینیت برسی. اینم عینیت». وارد رستوران که شدن، مردی که پشت صندوق نشسته بود از جاش به احترام بلند شد و گفت «سلام خانم دکتر. خیلی خوش اومدین» بعد با صدای بلند گفت «اسدآقا، اوون میز تهی رو تمیز کن برای خانم دکتر و مهموونشون» و رو کرد به علی و گفت «خیلی خوش اومدین آقای دکتر بفرمایین». علی سلام و تشکر کرد و به دنبال مهسا راه افتاد. وقتی نشستن، از مهسا پرسید «قضیه چیه؟ اینا چرا تو رو میشناسن؟ از کجا میدونستن که من دکترم؟» مهسا گفت «اولا تو ایران اسلامی به همه میگن آقای دکتر. دوما، بذار غذا بخوریم، بعد میگم اینجا کجاست» و به اسد نگاهی کرد و گفت «شما حالتون خوبه؟ خونواده خوبن؟» اسد که مردی چهل و خورده ای ساله، با صورتی تکیده و گونه های فرورفته که سفیدی چشماش به زردی میزد با احترام گفت «به لطف شما خانم دکتر. سایه تون از سر ما کم نشه. همه چی داره به خوبی پیش میره. زنم که هر روز شما رو صد بار دعا میکنه.» مهسا همانطور که به میز نگاه میکرد گفت «خواهش می کنم. اسدآقا میخوام یک غذای خوب از آشپزخونه بیاری که پهلوی مهمونمون خجالت زده نشیم.» بعد به علی نگاه کرد و گفت «جگر یا فلافل؟» علی گفت «هر دوتاش». با هم خندیدند و اسد که از خنده آنها می خندید با حالتی بشاش گفت «آقای دکتر ماشالله خوش اشتها هستن. دوغم بیارم؟» مهسا در حالیکه ادای یکی از آگهی های بازرگانی تلویزیون رو در میاورد گفت «همشو بده».
نون تازه و پنیر و سبزی و مخلفات فورا روی میز ظاهر شدن و چیزی نگذشت که فلافل و جگر هم سر رسیدند. علی همینطور که لقمه می گرفت پرسید «حالا داستان سر چیه؟» مهسا که بیشتر غذا خوردن علی رو تماشا میکرد تا برای خودش لقمه بگیره، گفت «داستانش طولانیه. خیلی خیلی وقت پیش وقتی مامان و خاله میترا خیلی کوچولو بودن، بعد از 28 مرداد و اون داستانا، آقاجون، بابای مامان بزرگم، که صاحب این مغازه دونبشی بود، اینجا رو به اسم مامان بزرگم می کنه. مامان بزرگم هم چند سال بعد وقتی مامان و خاله میترا به سن ازدواج میرسن، مغازه رو به اسم اونا میکنه. وقتی انقلاب میشه و اون شلوغیای جلوی دانشگاه شروع میشه، خاله و بابای تو صمد، مغازه که چند سالی تق و لق میچرخید رو تر و تمیز میکنن و با سبک جدید این رستورانو سر و سامون میدن و از اونجاییکه اون قدیما به آقاجون میگفتن حاجی حضرتی، چون درومد مغازه تو رمضون و دهه محرم رو خرج فقیر فقرا میکرد، اسمشم عوض میکنن و میذارن حضرتی. ولی یک مدتی که میگذره. سرو صدای بابام درمیاد که دوست نداره کارای خاله میترا دومن اون و مامانمو بگیره. بابام میگفت وقتی شما توی اینجا جمع میشین و بحثای سیاسی میکنین پای مینو هم توش کشیده میشه و مینو بیخودی بیخودی پای شما میسوزه. آش نخورده و دهن سوخته. بالاخره قرار میشه که سهم مینو رو خاله میترا بخره و همه چیز به اسم او بشه. بابات از اینطرف و اونطرف پول قرض میکنه و سهم رو میخره و دعوای بین خواهرا تموم میشه. ولی چند ماهی که میگذره، خاله میترا و صمد متوجه میشن که اگه اوضاع بخواد شلوغ بشه اولین کاری که کمیته چیا میکنن اینه که بیان رستوران رو از این دو تا بگیرن. پس میرن محضر و همه چیز رو به اسم مامان میکنن و بهش میگن که وقتی تو بزرگ شدی رستوران رو به اسم تو بکنن، و جلساتشونو یکجای دیگه تشکیل میدن.

بعد از اینکه خاله و صمد متواری میشن، مامان بزرگ میگه باید این رستورانو اونطور که میترا میخواسته مدیریت کنین. از اونروز تا همین امروز، غذا تمام سال برای دانشجو و کارگرا، و برای همه تو دهه محرم و تموم ماه رمضون نصفه قیمته. بابا مدیریتو به دستش میگیره و اولین کاری که میکنه، عکسای پویان و جزنی و حنیف نژاد رو ورمیداره و عکس طالقانی و شریعتی و میرزاکوچک خان و امیرکبیر و تختی رو میذاره جاشون. و البته عکس خمینی رو. بقیه در و دیوارو پر میکنه با اشعاری از فردوسی، حافظ و سعدی و عکسای حرم امام رضا و مسجد جامع و گوهرشاد و خرمشهر که اون زمان اشغال شده بود. بعد میره به مسجد و میگه که مغازه دیگه به اسم اونه و میخواد در کنار کار و کاسبی همون رسم قبلی آقاجونو ادامه بده. توی ماه رمضون و دهه محرم غذا رو نصف قیمت بده. امام جمعه مسجد میگه الان که جنگه، و روزی نیست که چندتایی شهید نداشته باشیم. خیلی از عزادارا هم اونقد پول ندارن که بتونن مراسم بگیرن. بابا هم میگه ماهی یک مراسم ترحیمو با یک سوم قیمت برگزار میکنه به شرطی که تعدادشون از 50 تا بیشتر نشه. البته داستان شیرینتره اگه از دهن بابا بشنوی. چنان با آب و تاب تعریف میکنه مثه اینکه خودش یکپای برجام بوده. خلاصه جنگ تموم میشه و یواش یواش بابا مغازه پهلویی با آپارتمانای بالاشو میخره. مغازه رو سر این میکنه و آپارتمانا رو هم مستاجر نشین میکنه. تا اینکه داستان طلاق من پیش میاد و خودشم سکته میکنه. مامان وقتی دید من همش سرم به کارای خیریه ای مشغوله، گفت مدیریت اینجا رو به عهده بگیرم و تموم داستان خاله میترا و صمد و این رستوران رو برام تعریف میکنه. خلاصه من میشم مدیر مسوول رستوران حضرتی. منم یواش یواش پای معتادینی که درست و حسابی ترک کردن رو به اینجا وا کردم. با مرکز صمدی قرار گذاشتم که معتادینی که تونستن از مراحل اولیه ترک اعتیاد بگذرن رو برای کارآموزی اینجا بفرستن. آقا اسد یکی از همین دوستانمونه که توی صمدی دیدیم. حالا آدمایی مثه آقا اسد هفته ای سه بار میان اینجا. هم آشپزی یاد میگیرن و هم حقوق میگیرن».
حرف های مهسا که تموم شد، علی در حالیکه نصف حواسش به میز پهلویی بود، به غذای نیمه تموم اشاره کرد و گفت «اگه فقط حرف بزنی من همشو میخورم». مهسا با خنده و یواش گفت «هم میخوری، هم به من گوش میدی و هم به اون جوونا. همه ایرونیا یک شکلن. مهم نیست کجا بزرگ شده باشن. تو ژنشونه. نمیگم فضولن، ولی میخوان از همه چی باخبرشن، و همین باعث میشه که چشم از مسائل اصلی وردارن». علی خندید و گفت «صحبتهاشون تازه گل انداخته. یک کمی غذا بخور، و گوش بده تا ثابت بشه که تو هم ایرونیئی» و یک لقمه بزرگ جگر برای مهسا گرفت و به او تعارف کرد.
دو میز اونطرفتر سه تا جوون نشسته بودن و یواش یواش با هم مشغول بحث بودن و هر از گاهی صداشون بلند می شد و دوباره آروم میگرفت. اسدآقا هم گاهی اوقات به اونا نگاه میکرد و سرشو تکون می داد.

اولی: همه شون دروغ میگن. حالا نوبت قوه قضائیه است که سینه جلو بده و ادای آدم خوبه رو در بیاره.
دومی: انتخابات که میشه یاد ما میفتن. مسکن میدیم، با فساد مبارزه میکنیم، کار میدیم.
سومی: توی این تحریم میخوای چیکار کنن. یک مشت فرصت طلب افتادن به جون مردم. دولت میاد وضع رو درست کنه و دلار میریزه تو بازار تا قیمت بیاد پایین. یک مشت خدانشناس شروع می کنن به خرید و هی قیمت دلار رو الکی میبرن بالا. یک لشگر آدم نامرئی پشت این قضیه است. مثه اینکه قسم خوردن هرجوری شده زیر پای نظام رو شل کنن، به هرقیمتی شده مردمو گرسنه نگهدارن.
اولی: تو چی میگی؟ کی میریزه تو بازار؟ اگه بخوان جلوی خرید هزارتا هزارتا سکه رو بگیرن نمیتوونن؟

دومی: معلومه که میتوونن. چندتاشونو بگیرنو جلوی همه به دار بکشن، دسته جمعی غلاف میکنن. اشکال سر اینه که هر سه تا قوه با همدیگه دستشون توی یک کاسه است. گفتن برجام بشه همه چی درست میشه. کو؟ شد؟

اولی: مگه نمیشنوی چی میگن و روی بنرهاشون چی مینویسن «شد ملت ما بد نام... گور پدر برجام..» یا برای لاریجانی تو قم نوشتن «کرجی‌ها شاخ شکستند/ دهان فتنه بستند»، «ای آنکه تو عامل گرانی، تا عید خدا کند نمانی». «مردم در مسیر انقلابند، ماشاالله آقایان به فکر بخور بخورند، علی برکت الله»، و زد زیر خنده
دومی: اینجوری پیش برن، موندنی نیستن. نه از تاک نشان ماند و نه از تاکنشان...

سومی: ای بابا یکطوری حرف میزنین مثه اینکه بوده و نکردن. هنوز شروع نکرده تحریم شدیم. یادته همین روحانی چقدر از این کشور به اون کشور سفر کرد تا هواپیما بخره؟ چقد قرار داد بست؟ چی شد؟ همه رو متوقف کردن. دوای دردی مثه ترامپ و جفتک انداختنای اروپا همونی که همیشه میگم. بمب اتم. باید مثه کره بشیم. چارتا بمب که ساختیم هم اسرائیل حساب کار خودشو می کنه، و هم در دکون تحریم تخته میشه. اینا فقط حرف زور میفهمن. فقط حرف زور».

اولی: اصلا خود آقا باید بیاد وسط و همه چی رو تو دستش بگیره. هی میگه امسال سال اینه، هیچکی گوش نمیده. سال بعد یک اسم دیگه میذاره، باز کسی گوش نمیده... باید تو میدوون بیاد و سکان رو دستش بگیره تا همه بفهمن که چطوری باید اقتصاد مقاومتی رو مدیریت کرد.

دوتا جوون دیگه به نفر اولی نگاه معنا داری کردن. گویی میخواستن ببینن که داره مزه می پرونه یا جدی جدی نظرش اینه.
اسدآقا در حالیکه با دستش صورت خسته شو میخاروند، با صدای بلند گفت «آقایون صلوات بفرستن... بقیه حرفا باشه برای فردا شب در همین تیاتر...همراه با یه پرس جیگر مشتی و دوغ فرد اعلا. آقایون بفرمائین... ایشالله خوابای بهتری ببینین». سه تا جوون بلند شدن که برن.
علی دلش میخواست بیشتر گوش بده تا ببینه بالاخره این سه تا به چه نتیجه ای میرسن. دلش میخواست بفهمه که این حرفا، حرف همه مردمه یا فقط این سه تا اینطوری بحث میکنن. میخواست بفهمه این سه تا چکاره ئن، وضع مالیشون چیه، از سر شکم سیری حرف میزنن یا یک چیزایی مشاهده کردن و میگن، و یا از سر غیظ دارن خودشونو خالی میکنن. اونی که میخواست ایران بمب بسازه کیه؟ ولی مهسا اشاره کرد که باید برن. علی هم بلند شد و با اسد خداحافظی کردن.

 

ساعت از نیمه شب گذشته بود و رستوران میرفت که بسته بشه. تلویزیون از وقوع انفجاری در فرودگاه بغداد خبر می داد و ظاهرا تعدادی در این انفجار کشته شده بودند. احمدآقا به مهسا زنگ زد و پرس و جو که کجا هستن. وقتی شنید که هنوز توی خیابونن به مهسا با صدایی نگران گفت «فورا علی رو بذار هتل و خودتم برو خونه تا فردا صبح بشه و ببینیم چی پیش میاد. اوضاع داره شلوغ میشه». مهسا وقتی جویای مطلب شد، احمد جوابی سر به هوا داد و تلفن رو قطع کرد.
توی ماشین خبرهای رادیو دور انفجار در فرودگاه بغداد می چرخید. مهسا گفت «مثه اینکه انفجار بزرگی بوده. یک ریز دارن در باره اش خبر میدن. فقط نمیدونم چرا بابا اینقد نگران بود. انفجار تو عراق به ما چه. اونجا روزی نیست که ده تا انفجار و عملیات تروریستی پیش میاد.»

شب دیر بود. علی جلوی هتل پیاده شد و با مهسا خداحافظی کرد.

علی صبح دیرتر از همیشه بیدار شد. لباس پوشید و برای خوردن صبحانه رفت کافه توی هتل. جو حاکم توی هتل و کافه به دلیلی گرفته بود. خیلی ها سیاه پوشیده بودن. چند نفری گریه میکردن. قیافه چند نفری عصبانی و برخی از مسافرین مقیم هتل مضطرب به نظر می رسیدند. عاقبت علی طاقت نیاورد و از پسر جوانی که برایش قوری چایی آورده بود پرسید «خبری شده؟ همه عصبی به نظر میان» پسر جوان در حالیکه چشماش از اشک پر شده بود گفت «نشنیدین؟ حاج قاسم شهید شد» علی که هنوز جملات برایش جا نیفتاده بود پرسید «حاج قاسم؟ صاحب هتل بوده؟» پسر یکه ای خورد. چطور ممکنه یک نفر به این نادانی در دنیا باشه. خودش رو کنترل کرد و گفت «حاج قاسم سلیمانی! سردار سلیمانی!» علی که تازه موضوع برایش جا افتاده بود با هیجان گفت «سلیمانی؟ سلیمانی شهید شد؟ چطور؟ کجا؟ کی؟» پسر جوان که میدید علی علاقه نشان می دهد شروع کرد به تعریف ترور سلیمانی توسط آمریکا. و هرچه بیشتر تعریف می کرد صدایش هیجانزده تر و عصبی تر می شد.
علی صحبت پسر جوان را قطع کرد و گفت «من باید برم.» و از جاش بلند شد و مستقیم رفت به پذیرش فرانت آفیس و گفت که می خواد هتل رو ترک کنه. تاکسی گرفت که مستقیم برود خونه خاله مینو. وقتی سوار شد از راننده تاکسی خواست که رادیو را روشن کند. شعری از رادیو پخش می شد: خط خون نقطه ی پایان سلیمانی نیست/ بهراسید که این اولِ بسم اللّه است... (سیدحمیدرضا برقعی). گوینده پس از سکوتی معنی دار گفت حال به این سروده از احمد بابایی گوش کنیم، و خود با صدایی حزن آلود دکلمه کرد: مالک افتاد زمین، تیغ ولی دست علی است!.

احمد آقا وقتی علی و چمدانهایش را دید با هیجان گفت «جمع کردی که بری؟ آفرین. زود برو. اینا میخوان کشورو به آتیش بکشونن».
علی گفت «نه احمد آقا، اومدم چند روزی مهموون شما بشم تا یک اتاقی، آپارتمانی پیدا کنم».

پایان پرده سوم

علی ناظر

6 تیر 1399
26 ژوئن 2020


در خبرها آمده:

مقام های دولت ترامپ در آمریکا برای ۱۸ ماه در مورد اینکه آیا باید فرمانده نیروی قدس سپاه پاسداران ایران را هدف بگیرند یا نه بحث می کردند.

براساس این گزارش زمانی که در ماه مه گذشته با حملات به چهار نفتکش در منطقه تنش با ایران بالا گرفته بود، جان بولتون، مشاور وقت امنیت ملی رئیس جمهور آمریکا، از ارتش و سازمان های اطلاعاتی خواست گزینه هایی برای منصرف کردن تعرض های ایران تهیه کنند.

به نوشته این روزنامه یکی از گزینه های ارائه شده به آقای بولتون کشتن قاسم سلیمانی و برخی دیگر از رهبران سپاه پاسداران بود. از آن زمان بود که تلاش برای ردگیری سفرهای سردار سلیمانی شدت بیشتری یافت.

 

ادامه..... مسافر، پشت پرده
پرده چهارم........

منبع: سايت ديدگاه

@ كپي رايت: اين مطلب ويژه سايت ديدگاه تهيه شده است. بازتكثير آن تنها با قيد منبع مجاز است.




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
علی ناظر:



در پیوند با این مطلب نظری ثبت نشده است.

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.