شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

جمعه ۲ آبان ۱۳۹۹ - ۲۳ اکتبر ۲۰۲۰



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

مسافر، پشت پرده - پرده ششم و هفتم

علی ناظر

مسافر، پشت پرده

لینک به پرده 1 و 2
لینک به پرده 3

لینک به پرده چهارم
لینک به پرده پنجم

 

........ علی در حالیکه شقیقه هاش رو میمالوند پرسید «اونوقت شما با اینهمه پول فقط همون یک دونه مرکز ترک اعتیاد رو زدین؟ میدونین با اینهمه پول میشه چکارایی کرد؟ چقدر میشه مدرسه و کلینیک زد»؟
احمد با لحنی که دلخوری ازش میبارید گفت «ااااه، ما همون مهسا رو داریم بسّمونه. مگه پول همینطوری به دست میاد که بری مدرسه و کلینیک بزنی. باید کار کرد، سرمایه تولید کرد تا سود داشته باشی. اونوقت یکخورده از سودش رو میتونی خرج اینکارا بکنی. اگه هرچی هست رو خرج بکنی که فرداش خودتم محتاج میشی. خمس و ذکات یعنی همین. انفاق هم حد و اندازه ئی داره».
مینو که قیافه بهم ریخته علی رو تماشا میکرد گفت «فعلا بریم ناهار بخوریم که غذای احمد باید به موقع باشه. بعدش دربارهش حرف میزنیم».

چند روز بعد مهسا در یک تماس تلفنی به او اطلاع داد که کرونا گرفته و فعلا باید خودشو قرنطینه بکنه، و علی باید مواظب احمد و خاله و فرشید باشه. صدای مهسا میلرزید و دائما سرفه میکرد. بعد از کمی صحبت مهسا تلفن را بخاطر شدت سرفه قطع کرد.
پایان پرده 5......

پرده ششم

 

علی احساس میکرد که اتفاقات چند هفته ئی که گذشتن دارن اونرو از درون متلاشی میکنن. از یکطرف داشت فقر و ناتوانی مردم رو از نزدیک می دید. تو چشاشون ناامیدی، تسلیم و در عین حال خشمی فروخورده که مثه یک جرقه آتشین چشم هر بیننده ئی رو خیره می کرد، نهفته بود. آتش فشانی که در درون، مثه آتشکده ای خروشان، داشت هر لحظه ملتهب تر میشد، ولی از بیرون، مثه تکه سنگی یخزده در یکجا ساکن مینمود. تکه سنگی که یکروز دیر یا زود با نعره ای که تمومی نداشته باشه، از هم بپاشه و هرچه بر سر راه داره رو کن فیکون کنه.
از طرف دیگه، احمدآقا از امکاناتی حرف میزد که میشد باهشون ده ها گرمخونه و مهد کودک ساخت و هزار کار دیگه کرد. فقط باید یاد بگیره و بخواد که چشم به خیلی چیزا ببنده، از ایدئالیسم دست ورداره و بیشتر پراگمات بشه. همیشه از صلح حسن دفاع میکرده و در باره صلح حدیبیه حرف میزده. از صلح لنین و تروتسکی میگفته. خب اگه تقیه برای اماما خوبه، چرا اون نکنه؟ چرا باید تموم سازمانای سیاسی با هر کسی دلشون میخواد چایی بخورن و زیر یک پتو بخوابن، ولی او باید ادای امامای معصوم رو در بیاره؟ 
بدتر از همه، شبا که خونه میرسه، باید صورت خاله مینو و احمد و فرشید که حالا مجبورن دائما با هم زیر یک سقف زندگی کنن، رو تماشا کنه. خاله مینو وحشتزده از مرگی ناخواسته و زودهنگام که در انتظار مهساست، شب و روزش رو به دعا و نذر میگذرونه.
پس از صحبت کوتاه تلفنی با مهسا، علی احساس کرد که خیلی تنها شده، مثه گمشده ای در یک هزارتوی پیچ در پیچ با دیوارهای بلند که نمیتونی اونطرفشو ببینی و راهت رو پیدا کنی و به هر طرف که میری سرت به دیوار میخوره. حالا باید حضرتی و صمدی و کارتون خوابا و هم ذهن بهمریخته خودشو مدیریت کنه. ولی براش روشن بود که دیگه نمیتونه توی این خونه با خاله و احمد زندگی کنه. با رفت و اومد علی به جاهای مختلف و صحبت با آدمایی که احتمال سرایت ویروس دارن، میتونست ویروسو به احمد و مینو منتقل کنه، مخصوصا که دائما شنیده میشد افراد مسن زودتر میگیرن.
یک شب نشست و همه چیزو به احمد و مینو گفت که باید یک آپارتمان بگیره و از اینجا بره. مینو گفت «علی جان چرا میخوای آپارتمان اجاره کنی، خب بیا برو توی همون ساختمونی که مهسا زندگی میکنه. بشین تو آپارتمانی که ماه پیش خالی شده». احمد هم ادامه داد «پول اجاره شم میریزه تو جیب خودت، از این جیب به اون جیب. مالیاتم کم میدی. تموم ساختمون به اسم مهساست».

فردا صبح علی به آپارتمان روبرویی آپارتمان مهسا نقل مکان کرد. نرسیده مینو براش مبلمان و تخت و کمد سفارش داده بود و همه تا بعد از ظهر رسیده بودن. علی به مهسا زنگ زد و گفت که همسایه شدن. مهسا حالش خوب نبود و نتونست زیاد حرف بزنه، فقط گفت که تبش بالاست. علی گفت «از امروز فقط استراحت کن. من خودم غذا درست میکنم و پشت در برات میذارم. یک لیست خوراکی و هرچیز دیگه ئی که می خوای بده تا برات بذارم پشت در».

روزها گذشت و مهسا دائما حالش بهتر می شد تا بجایی که میتونست تلفنی صحبت بکنه و مثه همیشه جک بگه. ولی تو حضرتی ناصر و مادرش هر دو تا گرفته بودن و رفت و اومدشون به حضرتی قطع شده بود. و این فشار  بیشتری روی تقی گذاشته بود، ولی خوشحال بود که بیژن حالش بهتر شده و از خطر جسته. بیژنم بنا به قولی که داده بود، اومده بود و زیر دست باباش کار میکرد و هرچه بیشتر میگذشت بیشتر با اخلاق هم آشنا می شدند.

یکروز مهسا زنگ زد و گفت اگه علی وقت داره بشینن و با هم صحبت کنن. قرار شد، عصر علی زودتر برگرده و شام را با هم بخورن. ساعتای هشت بود که علی با یک سینی غذا که از حضرتی آورده بود، زنگ آپارتمان مهسا را به صدا آورد. مهسا خیلی لاغر شده بود و رنگ صورتش به زردی میزد. بعد از اینکه شامی که آتقی سفارشی برای خانم دکتر آماده کرده بود رو خوردن، مهسا گفت «من حالم اونطوریا نیست که بتونم برم بیمارستان. با مامان صحبت میکردم یکچیزی گفت که جالب بود، خواستم نظر تو رو بشنوم». علی همینطور که میز را جمع میکرد گفت «سراپا گوشم».

مهسا به مبل تکیه زد و گفت «مامان میگه بابات اینهمه پول روهم جمع کرده برا چی؟ که تنها دخترش جون بکنه و فرداشو نبینه»؟ مهسا به چشای علی خیره شد و ادامه داد «میگه برم شمال یک کلینیک بزنم. هم هواش خوبه و هم تو بیمارستان دیگه کار نمیکنم». دوباره به علی خیره شد، مثه اینکه میخواست ببینه عکس العمل علی چیه. علی رو مبل روبرویی نشست و گفت «تا اینجای کار که اشکالی توش نیست، ولی مگه میشه همینطوری و بدون مجوز و نمیدونم توافق علوم پزشکی و چه و چه کلینیک زد»؟ مهسا گفت «بابا میگه اون قسمتش با اون. میگه اسم یک شهید رو میذاریم روش و دو تا سردار رو دعوت میکنیم که بیان افتتاحش کنن، همه چی درست میشه». بعد با خنده گفت «میگه اسمشو میذاریم کلینیک حاج قاسم سلیمانی».
مثه اینکه تو دل علی یک چیزی ریخت. از خودش بدش اومد. یادش اومد که همین چند هفته پیش، وقتی تو خارج زندگی میکرد، اگه یکی این پیشنهادو جلوش میکرد صداش تا هفت آسمون بالا میرفت، ولی حالا انگار نه انگار. یاد داستان شاهنامه و ماجراهای رستم و زن جادو در خوان چهارم از هفت خوان افتاد. هر لحظه دیو خودشو به یک شکلی در میاورد تا از ادامه سفر رستم جلوگیری کنه. صدای مرشدی که شاهنامه میخوند تو گوشش به صدا دراومد
ابا می یکی نغز تنبور بود
بیابان چنن خانه سور بود
بگوش زن جادو آمد سرود
همان چامه رستم و زخم رود
بر رستم آمد پر از رنگ و بوی
بپرسید و بنشست نزدیک اوی
تهمتن به یزدان ستایش گرفت
بر او آفرین و ستایش گرفت
که در دشت مازندران یافت خوان
می و رود با میگسار جوان
ندانست کو جادوی ریمن است
نهفته به رنگ اندر اهریمن است.....

حالا خودش گرفتار جادوی بیخیالی، خودمحوری، بی غیرتی شده بود. همینطور که سرشو پایین انداخته بود گفت «نمیدونم بابات از کجاش این پیشنهادا رو در میاره. ولی اگه شدنیه، و تو باهاش راحتی، خب بکن».
مهسا با صدایی آرام گفت «یعنی تو ایرادی توش نمی بینی»؟ سکوت تو فضای اتاق سنگینی میکرد. علی به مهسا نگاه کرد و گفت «مهسا، تو که نظر منو میدونی، پس چرا میپرسی؟ میخوای چی بگم؟ بگم همینجا توی همین بیمارستان بمون تا بمیری؟ آخه از من چه انتظاری داری؟ میخوای رفیقمو بفرستم جلوی جوخه اعدام کوید 19 تا ثابت کنم که تو حرفام ثابت قدمم؟ واقعا از من چی انتظار داری؟ میخوای ثابت کنی که انقلابی نیستم؟ قبول، نیستم. میخوای بگی که بیشتر حرف میزنم تا عمل؟ بازم قبول. حالا چی؟ تو دکتری و باید اونجایی که به تو احتیاج هست باشی. این یک واقعیته. دلم میگیره وقتی فکر میکنم که تو دوباره باید برگردی بیمارستان. دوباره باید با بیمارای کرونایی باشی. که دوباره مرگ اینهمه آدم خوب رو ببینی و نتونی کاری بکنی چون دستات بسته است. ولی میخوای چی بگم؟ تو دکتری و جات اونجاست. این توئی که باید جواب بدی که اگه بری و کلینیک حاج قاسمو بزنی بازم میتونی به مردمی که به تو احتیاج دارن کمک کنی»؟ مهسا که چشاش پر از اشک شده بود گفت «مامان  میگه اگه تو بیای، آره. میگه میترسه تنها از پسش برنیام، ولی دوتایی میتونیم. مامان نمیدونه ولی تا اونجایی که من شنیدم شمال داره هر روز بدتر میشه. میگن تموم اون خطه داره از تهرون بدتر میشه. مامان میگه که با هم بریم. من بخش بیمارای عمومی رو به عهده میگیرم و تو هم بخش سیکوتراپی و مدیریتشو انجام بده». علی گفت «خیلی ممنون، نظر لطفتونه، ولی نه، قربون شما، من نمیتونم خودم رو مدیریت کنم چه برسه کلینیکی که اسمش حاج قاسم باشه». مهسا با شوق پرسید «یعنی میای»؟ علی گفت «حضرتی چی میشه، یا صمدی، یا بچه های کارتون خواب»؟ مهسا گفت «حضرتی که برای مدتی تق و لق میمونه. حاج ممد هم میتونه از پس بقیش بر بیاد. آتقی و اسد هم که هستن. برای صمدی با دکتر سعید صحبت میکنم که یک کمکی برای خودش بگیره. پول از ما، کار از اونا. حالا چی میگی»؟ علی گفت «ولی برای اینکار زمین لازم داریم، پیمانکار ساختمانی لازم داریم، یکعالمه چیزای دیگه...» مهسا گفت «همه اینا با باباست. هم راه و چاه رو بلده و هم سوراخ سمبه ها رو، ضمنا سرخودشم به این پروژه گرم میشه. حالا چی»؟ علی در حالیکه سرشو میخاروند گفت «اینهمه وسائل برای کلینیک لازم داریم. خیلیاشون تو ایرون پیدا نمیشن». مهسا گفت «اونم با بابا. یک شرکت واردات و صادرات داره. تازه خوشحالم میشه. ارز دولتی میگیره و جنس وارد میکنه. حالا چی»؟ علی گفت «قبل از اینکه بگم قبول، میخوام یک چیزی رو باهات رک و راست روشن کنم. من با این مافیا بازیا مخالفم. میترسم یکروز نتونم جلوی خودمو بگیرم و یک چیزی بگم که هم خودم تو هچل بیفتم و هم پای تورو توی این معرکه وا کنم. میخوای بدونی پیشنهاد من چیه»؟ مهسا گفت «چیه»؟ علی گفت «تو برو، منم همینجا که هستم میمونم. هم میرم به گرمخونه ها سر میزنم و هم مواظب صمدی و بالای سر حضرتی هستم. تو هم دچار بداخلاقی های من نمیشی». مهسا که کمی تو فکر رفته بود پرسشگرانه گفت «نمیفهمم تو به بیژن میگی که دنبال کارای الکی نره، اونوقت میخوای خودت کاری بکنی که ممکنه تو هچلت بندازه. قضیه چیه»؟ علی گفت «چیزایی که به بیژن گفتم بر مبنای یک فکر بود. اول اینکه من تازه وارد ایران شدم و خیلی از شاخکای سربازای گمنام تیزه که بفهمن چرا پسر میترا و صمد از بستر گرم اروپا بلند شده اومده اینجا. منتظرن که یک آتو بدم تا دوره ام کنن و حالا خر بیار و بازجو بار کن. دوما، یک ضرب المثل چینی هست، فکر کنم چینیه، خلاصه هرکجایی هست ... میگه پرنده ئی که گرفتی و تو دستته رو ولش کن بپره. اگه برگشت، اون پرنده همیشه مال توئه، وگه نه هیچموقع مال تو نبوده و نخواهد بود. کاری که من کردم ساده بود. اول به بیژن حمله ایدئولوژیک کردم. یعنی بهش گفتم که اصلا مبارزه برای چی، شهید چیه، همه گول خوردن و از این حرفا. حالا بیژن یا به اونایی که میگه باور داره و راستی راستی عقیده داره، که دراونصورت با این چند جمله من میدون رو خالی نمیکنه، و مثه اون پرنده برمیگرده سر موضع قبلیش، یا اینکه حرفاش از روی شوره نه شعور، که حتما زیر پاش سست میشه و میره دنبال زندگیش. بعدش به ذهن اون از زاویه طبقاتی وارد شدم. بهش قول پول و کار دادم. قول دادم خرج دانشگاشو میدم. قول دادم که تو حضرتی بهش کار میدم و میتونه برای خودش ممر درآمدی داشته باشه. خلاصه اینکه اونو از جایگاهی که هست دور کردم. بیژن قبل از صحبت با من خودشو بخشی از ارتش گرسنگان میدوونست. اما الان نه. دیگه به اون ارتش تعلق نداره، از الان به بعد گرسنه نیست. کار داره، جا برای خوابیدن داره، پول دانشگاش تأمین شده، پهلوی باباش کار میکنه، خلاصه اینکه پیاده نظام ارتش گرسنگان نیست. حالا اگه رفت دانشگاه و از همونجا فعالیتشو بیشتر کرد، و به چیزائی که میگفت عملا وارد شد و سرموضع موند، خب مشکلی پیش نمیاد. تازه تو دانشگاه فضا مهیاتره، ولی اگه رفت دانشگاه و دور اینطور چیزارو خط کشید، اتفاق بدی نیفتاده، یک پسر جوون رو کمک کردم بره دانشگاه. ولی از این حرفا که بگذریم، تو از کجا میدونی که من توی اتاق دربسته به بیژن چی گفتم»؟
مهسا در حالیکه به نوک دماغش میزد گفت «ما نفوذیای خودمونو داریم».
علی لبخند بیرنگی زد و گفت «دقیقا چون نفوذی زیاده، من اونطوری به بیژن گفتم. راستش تو منو ترسوندی وقتی گفتی که خود آتقی ممکنه پشت اون اطلاعیه باشه. گفتم بیخودی دم لای تله ندم».
مهسا در حالیکه روی مبل جابجا می شد گفت «د، پس آقا زرنگ بازی درآوردن. حالا که کسی نیست بجز خودمون دوتا، بفرمایین ببینم، دیگه چه چیزی رو از ما پنهون کردی»؟
علی در حالیکه خمیازه می کشید گفت «فعلا که من خوابم میاد، ولی اگه دختر خوبی باشی و دیگه تو کار بزرگترت فضولی نکنی و سر نکشی، شاید یکروزی بهت بگم که اصل داستان چیه. ضمنا یادم بنداز که فردا به بیژن زنگ بزنم و بگم که اون قولی که بهش داده بودم مالیده. ما به آدمای خبرکش و جاسوس پول نمیدیم».
مهسا با هیجان گفت «وا، نکنه بهش چیزی بگی، دیگه بهم اعتماد نمیکنه. تازه اینارو به باباش گفته و آتقی اومده به من خبر داده».
علی در حالیکه از روی مبل بلند می شد گفت «پس باید فردا به حاج ممد زنگ بزنم و بگم که دنبال یک آشپز جدید باشه».
مهسا از روی مبل بلند شد و با اعتراض گفت «اه، خودتو لوس نکن. حیوونکیا عزادارن. اذیتشون نکن». علی همینطور که از آپارتمان بیرون میرفت گفت «چشم خانم دکتر».

چند هفته که گذشت مهسا سعی کرد شیفت هاشو توی بیمارستان به عهده بگیره ولی پس از چند روز مشخص شد که هنوز توانایی لازم رو نداره، و فقط در مطبش بیمارا رو ویزیت میکرد، و به علی برای کمک به دکتر سعید در صمدی و دیگر مددکارا، راهنمایی های لازم رو می داد. بیمارستانا شلوغ، خیابونا هرچند ایام عید گذشته بود، خلوت، و دولت مثه همیشه بی عمل و گیج، هر روز یک رهنمود میداد. بیژن با کمک مهسا از طریق احمد، پاش به دانشگاه باز شده بود ولی دانشگاه بخاطر کوید تعطیل بود، و بیشتر وقتشو تو حضرتی میگذروند و کمک دست باباش آتقی شده بود، و بقول خودش داشت یکپا آشپز میشد.
یک شب که همه در حال جمع و جور بودن تا حضرتی رو تعطیل کنن، بیژن وارد دفتر کار علی شد و گفت «آقای دکتر وقت دارین»؟ علی گفت «بله، در چه موردی»؟ بیژن دستشو توی جیب شلوارش کرد و یک تیکه کاغذ داد به علی. بالای کاغذ نوشته شده بود «بنام خلق قهرمان ایران، و بعد از چند خط نوشته شعار گونه در باره کرونا، نوشته شده بود کانون شورشی 1001». علی نگاهی به متن کرد و گفت «این چیه که به من دادی؟» بیژن شونه هاشو بالا انداخت و گفت «فکر کردم شاید علاقه داشته باشین». علی گفت «بیژن یک دقیقه بشین کارت دارم». بعد رفت و در اتاق رو از تو قفل کرد و برگشت روی صندلیش پشت میز نشست. پس از لحظه ای سکوت گفت «نگاه کن، من تو رو نمیشناسم. تو میتونی یکی از سربازای گمنام باشی که داری روی من تجسس میکنی. میتونی یکی از جوونایی باشی که چندتا ویدیو کلیپ دیدن و حالا ویرت گرفته که منو بیاری تو خط. ولی هرکدومش که هست داری ناشی بازی در میاری. نه من بچه ام که به این سادگیا پامو تو این بازی بذارم، نه اوقدا شیفته و کشته و مرده این شعارا هستم که بخوام براش جون بدم. ولی جهت اطلاع اگه این رو تو نوشتی و مثلا خواستی پشت پرده بمونی که خیلی ناشیانه است. اولا کانونای شورشی، مثلا قراره که هزارتا باشن، بخاطر هزار اشرف، و نه هزار و یکی. مگه اینکه داری از قصه هزار و یکشبه، پر از افسانه های جادوئی و چراغ علاءالدین حرف میزنی. تو عالم واقع، چراغ علاءالدینی وجود نداره. یا زدنه یا خوردن. یا کشتنه یا کشته شدن. حالا سوالی که از تو دارم ساده است. تا حالا کسی رو کشتی؟ یا حداقل دیدی که آدمی آدم دیگه ئی رو بکشه؟ مثلا با چاقو»؟
بیژن که به علی نگاه میکرد بعد از مدتی سکوت گفت «معلومه که نه».
علی گفت « چاقو رو همینطور که فشار میدی تا بره تو تن طرف، صدای خشکی داره. اول نمیخواد بره. پوست و گوشت و استخون جلوی چاقو رو میگیره، پس باید بیشتر فشار بدی. همینطور که میره تو تنش، اون داره داد میزنه، و تو هی اون چاقو رو بیشتر فشار میدی. هی اون داد میزنه و هی تو اون چاقو رو که محکم تو دستت گرفتی بیشتر فشار می دی. تو چشای طرف ترس همراه با پرسش میبینی. مثه اینکه داره میگه، فردا که خبر مرگمو به بچم میدن، چه احساسی داره، و تو اون چاقو رو بیشتر فشار میدی. حس میکنی که به استخون یا جایی سفت رسیده، پس دستتو یک کمی تکون میدی تا چاقو راهشو پیدا کنه. یواش یواش توی چشای طرف نور زندگی کم سو میشه و تو بیشتر فشار میدی. میخوای آخرین رمقو ازش بگیری. میخوای بمیره و وقتی مطمئن شدی که کارتو کردی، باید چاقوتو در بیاری. صداش با صدای تو رفتن فرق میکنه. حالا مثه این میمونه که داری یک بادکشو از روی سوراخ ظرفشویی ور میداری. میگه تلپ و خون یکمرتبه بیشتر میزنه بیرون. اگه چاقو رو پیچونده باشی، بوی گند فاضلاب روده هم به مشامت میخوره. اگه گلوشو بریده باشی، صدای خر و خر گلوشو میشنوی. حالا تو به من بگو، آیا تو از کسی اونقد متنفر هستی که با چاقو بهش حمله کنی؟ خوب گوش کن چون زیاد حوصله حرافی و شعار ندارم. برای اینکه بخوای وارد این کانونا بشی، باید سراپا نفرت باشی. باید حاضر باشی که با چاقو و چکش و تبر و نمیدونم اسلحه گرم هرکسی که سر راهت میاد رو بکشی. تو چشاش قیافه بچه شو ببینی، ولی بکشیش. قیافه مادر پیرشو ببینی ولی بکشیش. تو باید سراپا نفرت بشی. میتونی»؟ علی نفسی تازه کرد و ادامه داد «دفعه دیگه که خواستی از این کاغذا بیاری، میخوام جواب این سوال رو تو چشات ببینم. الان نمی بینم. یادت نره که تخصص من روانکاوی جووناست. حالا برو. این کاغذم رو به کس دیگه ئی نشون نده تا جواب سوالاتم رو برای خودت پیدا نکردی». علی از روی صندلیش بلند شد و رفت قفل در اتاق کار رو باز کرد و همونجا واستاد تا بیژن آروم و بی صدا از اتاق بره بیرون.
ولی بیژن سرجاش روی صندلی نشسته بود و به علی نگاه می کرد. علی پرسید «چیه، هنوزم حرفی برای زدن داری»؟ بیژن گفت «بیشتر از اون چیزی که شما گفتین. اونایی که گفتین درسته، ولی شما تا حالا بچه ای که شبا بی غذا گوشه یک خرابه میخوابه تا شاید امشب از دست اراذل راحت باشه رو دیدین؟ تا حالا دیدین که بار یه وانت، دختر بچه های کم سن و سال باشه که راننده داره برای فروش میبرتشون؟ تا حالا توی کوچه و پس کوچه ها راه رفتین و معتادای جوونی که از بی دوایی و خماری جون میدنو دیدین؟ یا همش آپارتمانای لوکس توی مجتمع ها با نگهبان و تلویزین مدار بسته رو دیدین؟ حالا من می پرسم صدای کدومشون جگرخراشتره. صدای اون چاقویی که داری به تن عاملین و پاسدارای این سیستم فرو میکنی، یا صدای اون دختر بچه ای که زیر تن لش شیخ عرب داره دست و پا میزنه؟ صدای خر خر گلوی اون پاسداره فجیعتره یا صدای پدری که داره دم صندوق بیمارستان گدایی میکنه که صورتحساب درمون تنها پسرشو کمتر حساب کنن؟ من از شما می پرسم و جوابشم نمیخواد به من بدین. فقط به خودتون بگین خون کدومشون قرمزتره، اونکه کلیه شو میفروشه یا اونکه کلیه رو میخره چون پول داره، چون میتونه»؟ بیژن از روی صندلی بلند شد و آروم از اتاق رفت بیرون.
علی در اتاق رو به روی خودش قفل کرد. دلش میخواست بلند بلند گریه کنه، نه بخاطر اینکه اینهمه بدبختی و ستم پشت مردم رو خم کرده، میخواست به حال خودش گریه کنه. به اینکه هیچکاری از دستش بر نمیاد. به اینکه میخواد یک کاری بکنه ولی کاری ازش بر نمیاد. به قطعه شعر فرخی یزدی که مهسا تو اتاق بالای میزش زده بود خیره شد، و در حالیکه اشک از چشاش سرازیر می شد، بلند خوند

در این محیط غم افزا گمان مدار که هست/کسی کز آتش جور و جفا نمی سوزد

ز دود آه ستمدیدگان سوخته دل/به حیرتم که چرا این بنا نمی سوزد 

بگو به کارگر و عیب کارفرما بین/هر آن که گفت که فقر از غنا نمی سوزد


چند روزی گذشت. آخرای بهار بود که احمد زنگ زد و گفت اگه وقت داره برای شام بیاد خونه اونا. مهسا و فرشیدم قراره بیان. عصر بود که علی زنگ در رو زد و وارد شد. صورت مینو عصبی به نظر میومد. مهسا هم کمی بهم ریخته بود. احمد رنگ صورتش پریده تر از بقیه به نظر میومد.

علی نشست و به همه نگاه کرد و گفت «مثه اینکه بد موقعی رسیدم. میخواین برم بیرون تا راحتتر حرفاتونو با هم بزنین»؟ فرشید گفت «نه علی آقا. شما باید باشین. اصل مطلب درباره شماست». علی با خنده گفت «من؟ هنوز نیومده شر به پا کردم»؟ مهسا که اصلا حال و حوصله این حرفا رو نداشت با حالتی عصبی گفت «علی یه دقیقه هیچچی نگو تا بابا موضوع رو تعریف کنه». علی به احمد نگاه کرد  گفت «خواهش میکنم، احمد آقا بفرمایین».

احمد لیوان آبی که جلوش روی میز بود رو برداشت و گفت «در باره پولایی که سهم الارث توئه. میخوام همه رو به اسم تو بکنم، فرشید مخالفه». فرشید گفت «نه بابا اینطوری اشتباه میفهمه. بگین چرا مخالفم»، و  چون دید مادرش داره نفس نفس میزنه گفت «مامان اگه حالت خوب نیست بذاریم برای یکروز دیگه، ولی این موضوع باید یک روز رو بشه و ما در باره اش صحبت بکنیم». مینو با دست به علامت منفی اشاره کرد و به مبل تکیه داد.
احمد ظاهرا نمیخواست سر صحبت رو باز کنه و هی این دست و اون دست میکرد تا عاقبت فرشید گفت «علی آقا بذارین خودم بگم موضوع سر چیه. وقتی بابابزرگ شما سیروس خان عمرشونو به شما دادن یک سری ملک و املاک رو سپردن به دست بابا. بابا هم بر خلاف خواست ایشون که قرار بود اونا رو بفروشه و پولشو برای شما بفرسته، رفته با اون پول کاسبی کرده و اون پولی که بهش داده شده رو چند ده برابر کرده. آپارتمان ساخته، زمین های شمال رو بهشون رسیده ، ویلا زده و خلاصه خیلی کار کرده، و هر روز قیمتش رفته بالا تا رسیده به آسمون. حالا که شما برگشتین و بابا هم حالش خوش نیست، میگه میخواد همه چی رو به اسم شما بکنه و زیر دین سیروس خان و شما نباشه. مامان  ومهسا هم موافقن. من نیستم. من میگم این دیگه ارث سیروس خان نیست. این ارث باباست که باید به ما برسه. حق من که پسرم بنا به شرع باید اینقدر باشه، مال مهسا اونقدر. اینا میگن نه. همش مال شماست و باید همش به اسم شما بشه. این خلاصه حرفه».

علی به هر چهار نفر نگاه کرد، و گفت «خب، من تا حد زیادی با فرشید موافقم، فکر کنم اونم با من موافقه که احمد آقا بدون سرمایه اولیه که مال من بوده و سیروس خان، بابابزرگ، به عنوان امانت پیش ایشون گذاشته، نمیتونست بقول خودش ثروتی درست کنه که سر به آسمون بکشه و الان دعوای ارث داشته باشه». فرشید گفت «این درسته، ولی....» علی حرفشو قطع کرد و گفت « یک پیشنهاد دارم. فرشید تو الان یک مجتمع آپارتمان به اسمته. یک مجتمع هم به اسم مهساست. پس تا اینجا کسی نمیتونه دست روی مال اون یکی بذاره درسته؟ پس میمونه زمینای تو شمال و ویلا ها و حضرتی». فرشید پرید وسط صحبت و گفت «حضرتی اصلا موضوع صحبت نیست. اون از اول مال خاله میترا بوده پس همش مال شماس». علی گفت «خدا عمرت بده. به این میگن آدم چیز فهم. پس تموم دعوا سر زمیناست و ویلا ها»؟ فرشید دوباره گفت «زمینای تو فیروزکوه، و یک تیکه زمین تو زعفرانیه». مهسا با عصبانیت گفت «یک تیکه؟ اون قیمتش به اندازه همه چیزایی که بابا داره می ارزه». علی با دست به مهسا اشاره کرد و رو به احمد کرده و گفت «خب اینم که آسونه. بیایم موافقت کنیم که شما هرچی تو شماله رو بدین به مهسا و بقیه شو برای فرشید ور دارین. منم به جز حضرتی و صمدی چیز دیگه ئی نمی خوام. حالا فقط میمونه اینجا که بشه به اسم خاله مینو...» فرشید گفت «هستش...» علی گفت «پس اینم حل شد. فقط باید فکر این باشیم که خرج زندگی احمد آقا و خاله مینو از کجا تأمین بشه»؟ فرشید گفت «آپارتمانای بالای حضرتی که اجاره داده...» احمد گفت «اون برای من و مینو بسه». علی گفت «پس مشکل سر چیه»؟ مینو گفت «ولی خاله جان اینا حق توئه. اگه فرشید اینطوری همه چیزو ورداره، نونی که میخوره حلال نیست...» فرشید با خنده گفت «خمسشو میدم حلال میشه...» همه با عصبانیت به او نگاه کردن. علی گفت «ولی اگه من راضی باشم، دیگه نونی که میخوره حلال میشه، منم راضیم». فرشید دستاشو بهم زد و گفت «بفرما... قربون آدم چیزفهم...» علی گفت ولی به یکی دوتا شرط. فرشید یکمرتبه روی مبل راست نشست و گفت «شرط؟ چه شرطی»؟ علی گفت «که یکی از آپارتمان های توی مجتمعی که به اسم شماست رو به اسم من بکنین تا من یکجایی برای خودم داشته باشم». فرشید چند لحظه ساکت شد و بعد دستشو به طرف علی دراز کرد و گفت «قبلتو». علی قبل از اینکه با فرشید دست بده گفت «و اون آپارتمان رو من انتخاب میکنم»! فرشید خندید و گفت «اونم قبول پسرخاله جان دیگه چی»؟ علی همینطور که دست علی رو گرفته بود گفت « و به مدت یکشال ماهی سی میلیون بریزی به شماره حسابی که بهت میدم». فرشید گفت «یعنی چارصد تومن؟ اینم قبول. دیگه چی»؟ علی گفت «و همه ما شام مهموون توئیم». مینو گفت «منکه راضی نیستم. ضمنا شام درست کردم الان حاضر میشه».

مهسا گفت «من باید زود برگردم چون فردا شیفت دارم». علی گفت «صبر کن بعد از غذا با هم میریم». ولی هیچکس بجز فرشید اشتهای غذا نداشت. دیر وقت بود که مهسا و علی سوار ماشین شدن و بطرف آپارتمانشان حرکت کردند. بالاخره مهسا سکوت رو شکست و گفت «راستی راستی تو اصلا برات مهم نیست؟ اینهمه پول رو دادی به من و فرشید، بدون هیچ اعتراضی؟ من اگه بودم به این سادگی رضایت نمی دادم. تو اصلا میدونی تو ایران چند تا خانواده در روز بخاطر مسائل مالی با هم درگیری دارن؟ چند تا پسر سهم الارث خواهر و مادرشون رو بالا میکشن؟ اصلا میدونی نصف طلاقا مال همین مشکلات مالیه؟ اونوقت تو طوری رفتار میکنی مثه اینکه داریم درباره یک بستنی قیفی صحبت میکنیم. جون به جونت بکنن خورده بورژوایی. امکان داره ادای آدمای چپو دربیاری، ولی ذاتت خورده بورژواست. میخوای همه چی بخوبی و خوشی تموم بشه و همه برگردن به طینت پاک و طاهرشون. همه چی تو صلح و صفا بمونه. تو عالم عینی، که تو اینقدر عاشقشی و میخوای بفهمیش، هرکسی بشنوه که تو اینطوری به چند میلیارد پول گفتی اشکالی نداره مال تو، به ریشت میخنده و به حال خودش گریه میکنه. الکی نیست که میگن خدا خرو شناخته که بهش شاخ نداده. تو رم خدا شناخته که بهت پول نداده».
علی گفت «نگاه کن مهسا، اولا اینقد جوش نزن، برات خوب نیست. دوما، من وقتی اومدم ایران، برای گرفتن ارث و میراث و این حرفا نبود. آمده بودم که یک کارای دیگه ئی بکنم. پس هر چی که بمن بدن، بازم جلو هستم. فرشیدم راست میگه. باباش تموم  عمرشو گذاشته روی حضرتی و  این آپارتمان و اون ساختمون. برای چی؟ برای بچه خواهر زنش؟ آدما همه کار و زندگیشونو میذارن برای بچه خودشون. خب، تو که احتیاج نداری و به اندازه کافی هم که بهت رسیده، من که اصلا لازم ندارم و هر موقع بخوام، بر میگردم به همون خراب شده ای که ازش اومدم. این وسط فرشیده که از همه بیشتر لنگش تو هواست. اونم حرص ورش داشته. قدیمیا میگن چشم آدم رو فقط خاک گور پر میکنه». مهسا با خنده گفت «اولا قدیمیا نمیگن و سعدی میگه. میفرماید: چشم تنگ دنیادوست را/ یا قناعت پر کند یا خاک گور». علی با خنده گفت «همونی که تو گفتی... حالا من یک خبر برات دارم...» و تموم داستان بیژن رو برای مهسا تعریف کرد. مهسا گفت «پس پرنده خودش با پای خودش برگشت»؟ علی گفت «ظاهرا اینطوریه، ولی این خبر من نبود. فکر کنم من با خاله مینو موافقم. فکر کنم تو بدون من به هیچ جا نمیرسی. پس بیا یک هفته ای بریم شمال و زمینی که قراره کلینیک بشه رو از نزدیک ببینیم. ضمنا قبل از شروعش بهتره کارای تقسیم ارث رو حل کنیم که بعدا فرشید نخواد دست روی کلینیک بذاره». مهسا با خنده گفت «اااه، پس بگو بذل و بخشش آقا الکی نبوده. میخواسته تو شمال کلینیک بزنه و برای اینکار موی دماغ نمی خواسته». علی گفت «اون ماهی سی تومن هم برای مخارج جلو دستیه». مهسا ماشینو توی پارکینگ پارک کرد و با هم رفتند بالا و بعد از کمی صحبت قرارشون شد پنج شنبه ساعت 6 صبح.

صبح تهران فرقی با شبش نداره. هوا گرفته و پر از دود و دم و هیاهوی ترافیکه. مهسا با بی تفاوتی از میان ماشین ها راهش را به سوی آزادراه باز میکرد و علی با رادیو ور میرفت. اولین ایستگاه رادیو، گوینده در حالیکه سعی میکرد صدایی شاد و پر طراوت داشته باشه، سلامی کرد و گفت «واقعا چه صبح زیبایی! آدم گاهی از اوقات از وجود اینهمه موهبت که خداوند مهربان به ما عطا کرده متعجب میشه. همین امروز صبح تو ایستگاه اتوبوس منتظر بودم، آقای مسنّی سعی داشت از خیابان عبور کنه، ولی شدت ترافیک اونو سرجاش میخکوب کرده بود. پسر جوانی با موتور سیکلت از کنارش عبور کرد و چندمتری نرفته بود که واستاد و از موتور پیدا شد و اومد اون پیرمرد را همراهی کرد و از وسط خیابان گذروند. با خودم گفتم آمریکا چرا فکر میکنه میتونه این ملت با چنین جوونائی  رو شکست بده. بقول سردار شهید قلبها، حاج قاسم سلیمانی، این ملت امام حسینه، ملت شهادته، به راستی چطور میخوان این چنین ملتی رو به زانو در بیارن»؟ علی به مهسا نگاه کرد و پرسید «راستی چطور میتونه»؟ مهسا به صندلی عقب ماشین اشاره کرد و گفت «تیتر روزنامه دیروز رو دیدی»؟ علی در حالیکه سعی میکرد از روی صندلی عقب روزنامه را برداره، گفت «نه، چه خبره»؟ مهسا گفت «تیتر رو بخون تا بهت بگم».

روزنامه درشت نوشته بود «حمایت از مداح انقلابی». علی به مهسا نگاه کرد و گفت «خب، که چی؟ اینا همیشه از هم حمایت میکنن». مهسا گفت «د نه دیگه. این مداح با بقیه فرق داره. اولا این از نزدیکای رهبره، دوما و مهمتر اینکه ایشون با دوماد حاج مسلم دستشون تو یک کاسه اس». علی همینطور که روزنامه را بالا و پایین میکرد و صفحاتشو رو هم تا میزد گفت «بازم نفهمیدم. حاج مسلم کیه؟ دوماد حاج مسلم کیه»؟ مهسا گفت «هااان، حالا رسیدیم به اصل مطلب. حاج مسلم همون امام جمعه ئیه که حضرتی باهاش گرم گرفته. دوماد حاج مسلم هم همونی که مجانی تو یکی از آپارتمانای بابا نشسته. جا افتاد»؟ علی گفت «نه!» مهسا گفت «ااه تو چقد خنگی، چطور دکتر شدی؟ این منبریه مورد اتهامه که زیر میزی رشوه میگرفته و کارچاق کن بوده و یک تیکه زمین به اسمش شده که یکعالمه می ارزه. البته خودش گفته که تو دنیا هیچچی نداره بجز یک خونه که اونم دوستان بهش هدیه کردن. احمد آقا، بابای بنده هم به حاج مسلم زیر میزی میداده یا نه رو نمیدونم، ولی به هر حال خیلی از کارای اداری بابا رو راس و ریس میکرده. بابا هم بجای حق الزحمه، دوماد و دخترشو تو یکی از آپارتمانای شمال، مجانی نشونده. حالا فهمیدی»؟ علی با کمی مکث گفت «یعنی منظورت اینه که امکان داره پای احمدآقا توی این جریان باز بشه»؟ مهسا گفت «فکر نکنم، ولی اگه کسی به دنبال این باشه که برای بابا پاپوش درست کنه، الان موقعشه». علی گفت «یعنی میشه؟ ممکنه که بتونن»؟ مهسا که وارد آزادراه شده بود کمی به سرعتش اضافه کرد و گفت «دیشب مامان زنگ زد و گفت یکی از دلایلی که بابا میخواد هرچی داره و نداره رو به اسم منو فرشید بکنه ترس از اینه که پاش گیر بیفته، ولی مامان می گفت حق علی نباید پایمال بشه. که تو اومدی همه چیزو برای همه ساده کردی».
علی به فکر فرو رفت. هرچه بیشتر می گذشت احساس میکرد بیشتر توی باتلاق زد و بند و مافیا بازی و فساد مالی فرو میره. یکمرتبه به خودش اومد و از مهسا پرسید «یعنی پای منم تو این کار باز میشه؟ سرمایه اولیه اینا مال بابا و مامانم بوده و بعدشم مال بابابزرگ سیروس»؟ مهسا گفت «تو این کشور گل و بلبل امکان همه چیز هست، ولی بابا میگه احتمالش کمه، چون همه چی قانونی بوده و زمین خواری و یا ساختمان بدون مجوز ساخته نشده». علی گفت «عجب گیری افتادیم ها... آش نخورده و دهن سوخته. حالا کی به چالوس میرسیم»؟ مهسا گفت «چیزی نمونده». علی شروع کرد به خواندن خبر در باره مداح نزدیک به خامنه ای و سندی که رو شده، و غرق شد در عالم خودش اونقدر که متوجه نشد چه جوری به مقصد رسیدن.
مهسا ماشین را جلوی یک قطعه زمین پارک کرد و گفت «این اون زمینی که مامان میگفت کلینیک بزنیم». علی نگاهی به زمین بایر کرد و پرسید «آب و برق و اینطور چیزا داره». مهسا گفت «بابا گفت نداره، ولی میتونه اونا رو جور کنه». علی گفت «فکر کنم اگه از کمک های بابات مستفیض نشیم بهتر باشه» بعد کمی مکث کرد و گفت «احمد آقا چند روز پیش میگفت بابابزرگ سیروس خونه خودش که وسط یک باغه رو همون موقع به اسم من کرده و سالهاست که فقط باغبونش توش زندگی میکنه. میتونیم یک سری به اون بزنیم»؟ مهسا با لحنی متعجب گفت «آره. بشین بریم، ولی بذار آدرسشو از بابا بگیرم». طولی نکشید که به باغ رسیدن. بعد از چند تا بوق و زنگ در را به صدا درآوردن، پیرمردی با پشتی خمیده در را باز کرد و همانطور که سرش پایین بود و به زمین نگاه میکرد با تشر پرسید «بله، با کی کار دارین»؟ علی سلام کرد و گفت «میبخشین من علی نوه سیروس خان هستم». پیرمرد سرشو بالا آورد و نگاهی به علی کرد و گفت «مثه سیبی که از وسط نصف کرده باشن. با بابات مو نمیزنی بجز دماغ و چشات که به مادرت رفته. بفرمایین تو. کاشکی اطلاع میدادین یک غذایی چیزی آماده میکردیم» بعد بلند بلند یالله گفت و جلو جلو راه افتاد. زنی مسن که چادرش تا نیمه کمرش افتاده بود ظاهر شد و با اعترض گفت «چه خبرته اینهمه یالله میکنی مش ممد»؟ مش ممد با هیجان گفت «فاطمه بیا و ببین کی اومده؟ پسر آصمد. از خارج برگشته». فاطمه با دستش محکم زد به سینش و گفت «الهی فاطمه فدات بشه. چرا اینقد طول کشید»؟
علی که دست و پاشو گم کرده بود به مهسا نگاهی کرد و گفت «سلام، فاطمه خانم». فاطمه نگاهی به مهسا کرد و گفت «به به چه خانم قشنگ و خوش بر و رویی داری. چقدر شکل مامانته». صورت مهسا سرخ شد و علی با عجله گفت «خانم من نیستش. دخترخالمه. دختر خواهر میترا، مامانم». فاطمه گویی نشنیده باشه گفت «دختر خاله یا عمو هر چی که هست، خیلی بهم میاین». مهسا زیر لبی و یواش گفت «کارت ساخته شد. یکساعت دیگه اینجا بمونی تا آخر عمر بیخ ریشت گیر میکنم. من بجای تو باشم همین الان در میرم». مش ممد گفت «بفرمایین، بفرمایین. ساختمون اصلی اون ته باغه. سالی یکبار میریم خونه تکونیش میکنیم تا عید سال بعد. همین چند ماه پیش مرتب شده. ولی تشریف بیارین اینجا. اینجا رو سیروس خان داده به من و فاطمه که هم از خونه مواظبت کنیم و هم به باغ برسیم. البته اجازه داده که مرکبات رو بفروشیم و خرج باغ کنیم. خدا بیامرزدش، سیروس خان یکپا جواهر بود. بابات صمد هم درست کپی باباش بود. ساکت و بی شیله پیله».
روی زمین اتاق پتو پهن شده بود و کنارش چند تا متکا. مش ممد به پتو ها اشاره کرد و گفت «بفرمایین. میبخشین مبل نداریم. یعنی به مبل و صندلی عادت نکردم». علی و مهسا روی زمین نشستن و از فاطمه که چایی ریخته بود و به اونا تعارف میکرد تشکر کردن. مش ممد و فاطمه یکریز از صمد و سیروس خان حرف میزدن، و یکریز به حکومت ناسزا می گفتن و نفرینش میکردن که چطوری جوونای مردمو کشت و هنوزم داره میکشه. کمی که گذشت علی گفت «میخواستم یک نگاهی به ساختمون بندازم». مش ممد از جاش بلند شد و یک دسته کلید از میخ روی دیوار برداشت و گفت «بفرمایین، باغ کمی بزرگه من راهو بهتون نشون میدم».

باغ همونطور که مش ممد می گفت بزرگ بود مثه اینکه دور و اطراف بخشی از جنگل رو دیوار کشیده باشن. درختاش سر به آسمون کشیده بودن، و ما بینشون پر بود از گلهای وحشی. وقتی ساختمان از دور نمایان شد، مش ممد گفت «خدا بیامرز سیروس خان، وقتی این ساختمون را تعمیر میکرد، آصمد اونموقع بچه بود، به من گفت مش ممد میخوام دور ساختمون پر بشه از درخت سرو، بلوط و مرکبات. ما هم تا تونستیم کاشتیم. اونموقع اینجا اینقدر درخت نداشت. داشت ولی نه اینقد. خدا بیامرز قبل از اینکه عمرشو بده به شما، میگفت مش ممد از این باغ مثه بچه ات نگهداری کردی. آرزوم این بود که یکروز علی رو اینجا میدیدم. ولی نشد. تف به این روزگار که اینقد سیروس خان رو چزوند. نمیدونین وقتی خبر شهادت آصمد رو شنید چقد گریه کرد. مگه میشد آرومش کرد».
ساختمان مثه ساختمونای قدیمی زمان قاجار به نظر میرسید. مش ممد کلید انداخت توی در و یک بفرما گفت و خودش رفت تو. روی اسباب و اثاثیه ملحفه کشیده شده بود و بوی نم به مشام میرسید. مش ممد گفت «ماهی یکبار در و پنجره رو باز میکنیم که بوی نمش بره، ولی اینجا بین چالوس و نوشهره و هواش شرجی» و شروع کرد به پنجره ها رو باز کردن. نور خورشید از لای درختا به داخل تابید و قدیمی بودن ساختمان بیشتر خودنمایی کرد. علی گفت «مش ممد، مزاحم شما نمیشیم. اگه اجازه بدین یک مدتی توی ساختمون بالا و پایین بریم». مش ممد کلیدا رو به طرف علی دراز کرد، ولی علی گفت که پهلوی خود مش ممد بمونه امنتره.

علی و مهسا همینطور که از این اتاق به اون اتاق و از این سالن به اون سالن میرفتن در باره معماری سبک قدیم صحبت میکردن و مات و مبهوت این ساختمان قدیمی شده بودن. عاقبت علی گفت «مهسا اگه موافقی بریم یکجا بشینیم، هم غذا بخوریم و هم با هم چند کلامی حرف بزنیم»؟
علی و مهسا از مش ممد و فاطمه خداحافظی کردن و رفتن به چلوکبابی یا بقول مش ممد قهوه خونه ئی که تا باغ فاصله ای نداشت. مش ممد گفته بود که به آقای ساروی صاحب قهوه خونه بگه که مش ممد فرستادتشون و از اون جوجه کبابایی بده که همیشه برا مش ممد درست میکنه. علی هم وقتی به قهوه خونه رسید سراغ آقای ساروی رو گرفت و سفارش مش ممد رو تکرار کرد. آقای ساروی یک تخت چوبی دنج که روش قالی پهن بود و دور و برش متکا چیده شده بود را به علی و مهسا تعارف کرد و گفت «الان چایی میارم تا غذا حاضر بشه».

علی به تماشای دور و برش مشغول شد. صدای جوی آبی که از کنار میز آنها رد می شد مثه موزیکی روحشو نوازش میداد. مهسا گفت «رفتی تو عالم خودت». علی به خودش اومد و با خنده گفت «برای کسی که همیشه دور از ایران بوده و تو خیالش همیشه در باره ایران و طبیعت ایران و مردم ایران فکر میکرده، قابل تجسم نیست اگه بگم چه حالی دارم. ولی از اینا بگذریم. میخواستم در باره یک موضوعی باهت صلاح و مصلحت کنم». مهسا گفت «سراپا گوش. بفرمایین». علی گفت «قربانت. راستش این زمینی که به من نشون دادی برای کاری که من و تو تو ذهنمون داریم خوب نیست. منم اهل زد و بند با این و اون نیستم». مهسا گفت «خیلی باهت موافقم. منم اهل این حرفا نیستم. شاید بهتره برگردیم به همون صمدی و حضرتی و یک مطب کوچیک تو تهرون بزنیم، بهتر باشه». علی گفت «فکر کنم من پیشنهاد بهتری دارم». آقای ساروی چایی رو با یک سینی و قندون آورد و گفت « تا این رو نوش جان بکنین غذا حاضر میشه». بعد از علی پرسید «یک قلیون بیارم»؟ علی با خنده گفت «نه آقای ساروی اهل دود و دم نیستیم. دستتون درد نکنه».

ساروی که رفت علی ادامه داد «میخوام حضرتی رو بسپریم دست حاج ممد، هرچی تو شمال به اسم منه، و اگه تو موافق باشی به اسم توئه رو بفروشیم و تبدیل کنیم به پول نقد. و این خونه بابابزرگ رو تبدیل کنیم به مرکز ترک اعتیاد. نزدیک درب ورودی هم یک کلینیک بزنیم برای تشخیص امراض عفونی برای کارگرا، از جمله کرونا. البته براش یک سری وسائل لازم داریم از جمله اکس ری و اسکن و اینجور چیزا. ساختن کلینیک و خرید وسائل سرمایه بالایی میخواد». آقای ساروی جوجه کباب و مخلفاتشو آورد و گفت «با اجازه یکی دو تاسیخ کباب کوبیده و برگم گذاشتم». علی از ساروی تشکر کرد و با مهسا شروع کردن به خوردن و تعریف از کیفیت غذا ولی معلوم بود که ذهن آنها به موضع دیگری مشغول است.
بعد از غذا مهسا گفت « اگه میخوای یک کاری بکنی که هم کار و تخصص تو جلو بره و هم مال من،  عملا غیر ممکن میشه، مخصوصا کلینیکی که برای تشخیص امراض عفونی باشه. نه پولمون میرسه که وسائلشو بخریم، و نه ممکنه که تموم وسائلشو توی یک کلینیک جا بدیم. من حالم خوب نیست که برگردم به بخش عفونی. تو فکر بودم که مطبی بزنم و بیشتر بیمار ویزیت کنم. البته اول باید به یک جواب برسم». علی پرسید «سوال چیه»؟ مهسا گفت «من یک دکترم، آیا کار درستیه که به مسوولیتم تن ندم و راه آسونو انتخاب کنم»؟ علی گفت «یعنی میخوای برگردی تهرون و سر کاری که داری»؟ مهسا گفت «نه، اونکه اصلا. بعد از جریان این داستانی که رو شده، میخوام همه چی رو تو تهرون بفروشم و بیام شمال. یکی از ویلا ها رو که داریم توش میشینم. بقیه چیزایی هم که دارم میفروشم و با پولش یک مهد کودک میزنم، هرچند که اونم نمیشه».
علی با تعجب پرسید «پس تعهد دکتریت چی میشه»؟ مهسا لیوان دوغ را برداشت و یواش یواش شروع کرد به خوردنش. عاقبت گفت «تعهد!، میدونی چیه؟ من برای این دنیا ساخته نشدم. توی این دنیا باید دروغ بگی، تقلب کنی، سر مردمو کلاه بذاری، با جانی و دزد هم کاسه بشی، تا بتونی زندگی کنی، و یا اینکه اینا رو نکنی و برای یک لقمه نون صبح رو به شب برسونی. داشتم فکر میکردم که اگه تموم پولای توی دنیا رو هم داشته باشم، بازم نمیتونم مهد کودک بزنم، مگه اینکه اون بالا بالاها کسی رو بشناسم. تازه باید توی مهد از اصول دین و خدا و پیغمبر و شهید حرف بزنم». علی گفت «مثه اینکه ذهنیت داره به عینیت تغییر شکل میده....» مهسا لبخند تلخی زد و در حالیکه قطره های اشک از گوشه چشاش به پایین می لغزید گفت «علی نمی دوونی دچار چه بحرانیم. از یکطرف بیمارایی که پشت در بیمارستان صف کشیدن و سرفه میکنن و دارن از تب می سوزن جلوی چشام میاد و از اینطرف یاد اونروزایی میفتم که خودم گرفته بودم و هر لحظه انتظار داشتم بدتر بشم و وصلم کنن به وینتیلاتور» و در حالیکه هق و هق میکرد ادامه داد «نمیخوام بمیرم... ولی چطوری پشتمو به اینهمه آدم بکنم؟ نمیدوونم خاله میترا چطوری پشتشو به زندگی کرد و به پیشباز مرگ رفت، یا بابات صمد! فقطم اونا نیستن. اونموقع که حالم خوب بود یک دختر بیست و دو سه ساله اومده بود برای کمک. پرسیدیم تو چی بلدی و کجا میتونی کمک کنی؟ میدوونی چی جواب داد؟ گفت من هنرهای زیبا میخونم، پس توی اینکار هیچچی نمیدونم، ولی حاضرم مرده ها رو غسل بدم. همه مون خندیدیم... ولی قیافش خیلی جدی بود. بهش گفتم تو تا حالا مرده دیدی؟ گفت نه! گفتم اگه دیده بودی مرده های کرونایی خیلی بدتر از مرده های معمولین. تازه امکان سرایت ویروس خیلی بیشتره. گفت اینا رو شنیدم، ولی اگه من نکنم کی میخواد بکنه، مگه نه اینکه تعدادشون زیاد شده و هر روز بیشتر میشه؟ خب، بدون غسل که نمیشه دفنشون کرد». مهسا نفسی تازه کرد و ادامه داد «چند روز بعد که دیدمش پرسیدم چه خبر، گفت خانم دکتر روز اول که دست یک زن مرده رو تو دستام گرفتم، اونقد سرد بود که از زیر چند تا دستکش میتونستم سرماشو حس کنم. خیلی دلم میخواست دستمو از دستش بیرون بکشم و از اونجا فرار کنم، ولی یاد این افتادم که اون چه تنها مرده، وقتی آخرین نفسا رو میکشیده هیچکسی پهلوش نبوده؛ یکمرتبه احساس کردم دستاش دیگه سرد نیستن. یاد مادر بزرگ خودم افتادم، و دستشو تو دستام گرفتم و با یک بسم لله شروع کردم. علی اون دختر جوون رو بعدا روی تخت بیمارستان پهلوی خودم دیدم که خوابیده بود و حالش اصلا خوب نبود. اونوقت من، اومدم اینجا، کباب میخورم و دارم نقشه میکشم که چطوری شونه هامو بالا بندازم و بگم به من چه. آخه مگه میشه؟ مگه میشه اینهمه زجر و درد و دید و گفت بمن چه؟ مگه میشه به اینهمه کاستی ها گفت بمن چه؟ نمیدونی چقد گیر کردم»؟ بعد مثه اینکه چیزی یادش اومده باشه و نمیخواد از قلم بندازه با عجله  صدایی که ترس ازش میبارید گفت «نمیخوام بابام بره زندون.. اونم سر چیزی که اصلا به اون مربوط نمیشه...» علی یک لیوان دوغ برای مهسا ریخت و گفت «تو اینو بخور تا من یک شعر برای تو بخونم. مولانا میگه:

مرا عهدیست با شادی
     که شادی آن من باشد

مرا قولیست با جانان
     که جانان جان من باشد

به خط خویشتن فرمان به دستم داد
     آن سلطان

که تا تختست و تا بختست
     او سلطان من باشد

...» بعد مولانا ادامه میده «...

زهی حاضر
  زهی ناظر
    زهی حافظ
      زهی ناصر

زهی الزام هر منکر
     چو او
          برهان من باشد

یکی جانیست در عالم
              که ننگش آید از صورت

بپوشد صورت انسان
             ولی انسان من باشد

...

 

البته حافظ میفرماید من چرا عشرت امروز به فردا فکنم؟ بسطامی هم براق میشه و میگه پیشه اهل نظر، دیدن و جان دادن است، از طرف دیگه مولوی میگه...» مهسا در حالیکه اشکاشو پاک میکرد و می خندید گفت «خیلی خب فهمیدم. خفه ام کردی با این مولانا و حافظ و ...» علی گفت « صبر کن... این آخریشه...

کجا شد عهد و پیمان را چه کردی

امانت‌های چون جان را چه کردی

تازه فروغی بسطامی میگه: چون به لبش می‌رسی جان بده و دم مزن/ نرخ چنین گوهری نقد روان دادن است...»
مهسا گفت «ای بابا سرسام گرفتم... چشم میرم سر کارم، قول میدم دیگه غر نزنم، حالا دست وردار؟» علی خندید و گفت «اینم جریمه تو که غذا به این خوشمزگی رو زهرمون کردی. بدترش اینه که پولشو تو باید بدی تا نقره داغ بشی..».
مهسا به علی نگاه کرد و گفت «ولی راستی راستی چکار کنم»؟ علی نگاهی به مهسا کرد و گفت «خیام میگه...» مهسا دستشو برد بالا و گفت «تسلیم... قول میدم دیگه هیچچی نگم... ولی یک چیزی بپرسم؟   تو از کی تا حالا عارف و صوفی شدی؟»
علی گفت «آخ مهسا... نه عارفم و نه صوفی... ولی تو حرفاش یک جهان بینی است که نمیشه انکارش کرد... مثه این میمونه که یک آینه میذاره جلوت تا خودتو ببینی... اون صورت واقعیتو... درونتو... بی بزک... بی ریا... اونچیزی که هستی رو بهت نشون میده... خوب که دیدی، راهو بهت نشون میده... بعد میگه بقیه با خودت... خیلیا خودشونو تو آینه می بینن، ولی انکارش میکنن... و تموم عمرشون با صورتی بزک کرده زندگی میکنن...و باورشون میشه که این صورت واقعیشونه...» علی به حرکت برگها که آرام می رقصیدن نگاه کرد و گفت «تا نفهمی مولانا چی میگه، نمی فهمی که چرا در خون خستگان، دلشکستگان، آرمیده طوفان... من به ایران اومدم تا شاید بتونم بزک صورتمو پاک کنم... تا درد، اونطور که هستشو ببینم، نه اونطوری که من میبینمش...» علی ساکت شد. مهسا گفت «بیخودی دنبالش میگردی؟ درد همون چیزیه که میبینی. بیخودی بهش چهره فیلسوفانه نده. داری از اصل موضوع فرار میکنی... حرفای گنده گنده میزنی... از مولانا و نمیدونم کی، شعر دکلمه می کنی تا وقت پیدا نکنی که خودتو ببینی... که دست خودتو برای خودت رو کنی... به صدای باد گوش کن... داره میگه طوفان در راهه... و اگه دقیقتر گوش کنی، صدای خستگان، دلشکستگان رو می شنوی که دارن فریاد میزنن و کمک می طلبن... ولی کسی نیست، چون همه مثه تو دارن به دنبال مفاهیم فلسفی واژه ها میگردن.... فکر کنم من با این حرفایی که زدم، جواب سوال خودمو پیدا کرده باشم... من دکترم، باید برم دکتریمو بکنم... حالا اگه مرگ میخواد بیاد... بذار بیاد...»
علی گفت «پس دور تو رو خط بکشم؟ تو همون تهرون میمونی»؟ مهسا گفت «شاید بیام اینجا... این روزا همه جا دکتر کم دارن...»
ساروی اومد سر میز و گفت «همه چی مورد پسند بود، اصلا نمیخوام پیش مش ممد شرمنده بشم. الان زنگ زد و گفت شما نوه سیروس خانین. خدابیامرزدش مرد خوبی بود». علی گفت «شما چند وقته که اینجا رو دارین»؟ ساروی گفت از زمان قدیم. اونموقع اینجا رو بابام میچرخوند ولی وقتی عمرشو داد به شما، من موندمو و کار و ادامه دادم». کمی مکث کرد و گفت «وقتی حاجی اینجا رو میچرخوند من بچه سال بودم. با صمدآقا، پدرتون، همینجا بازی میکردیم. خدابیامرزدش، خیلی زود از این دنیا رفت. خدا ازشون نگذره».
علی برای اینکه موضوع عوض بشه پرسید «به نظر شما اگه بخوایم خونه بابابزرگو به یک چیزی تبدیل کنیم، چی از همه بهتره»؟ ساروی بدون تأمل گفت «خونه سالمندان...» علی به مهسا نگاه کرد و گفت «ولی اینجا که جمعیتش زیاد نیست که اونقد سالمند متقاضی داشته باشه». ساروی گفت «خیلی از آدم پولدارا، پدر و مادرشونو میارن اینجا برای دو سه ماه میذارن که استراحت کنن. میتونن بیان خدمت شما برای مدت طولانیتر». مهسا گفت «اینم بد فکری نیست. ولی آسایشگاه برای بیمارایی که دچار استرس هستن هم میتونه بگیره». ساروی گفت «خانمتون درست تشخیص دادن...» علی گفت «ایشون دکتر مهسا دختر خالمه...» ساروی گفت «میبخشین... خب چه بهتر دو تا دکتر با هم میتونین اینجا رو رونق بدین. ما خیلی کمبود دکتر و کلینیک داریم، مخصوصا که الان کرونا اومده و همه رو ناکار کرده». علی به مهسا نگاه کرد و گفت «باید روی همه این طرح ها فکر کنیم. راستی اگه بخوایم رستورانش کنیم، رو دست شما که بلند نشدیم»؟ ساروی خندید و گفت «روزیو خدا میده. تازه شما تا اینجا خیلی فاصله دارین. اگه میخواین رستوران بزنین خب بیاین همینجا رو بخرین. خودم یک مدتی پهلوتون میمونم تا راه و چاه رو یاد بگیرین. ضمنا بخاطر آصمد باهتون ارزون حساب میکنم. خیلی وقته که تو فکرم اینجا رو بدم بره، ولی پول تو دست مردم کمه. خودمم که از کمر ناکار شدم». علی گفت «پس دفعه دیگه که اومدیم روی قیمت و بقیه موضوعات با هم صحبت میکنیم. یکی دو تا آپارتمان و ویلاس که باید بفروشیم تا پول بیاد تو دستمون». ساروی گفت «میتونیم با هم طاق بزنیم». علی از جاش بلند شد و گفت «پس ببینیم چی پیش میاد. ولی من قول هیچچی رو ندادم. نمی خوام بد برداشت بشه و باعث دلخوری بشه». و دست کرد تو جیبش و گفت «اگه حساب ما رو بکنین که ما زحمتو کم کنیم». ساروی گفت «اگه با هم معاملمون شد که هرچی تا اونموقع بخورین مهمون من. اگرم نشد که همشو یکجا حساب میکنیم. حالا شما بفرمایین بشینین من یک چایی بیارم. بعدش برین». علی نشست.

مهسا به علی خیره شد و گفت «همون حضرتی بس نیست»؟ علی گفت «اینو میکنیم شعبه اون یا میشه پاتوق جونایی که قراره بیان اینجا». مهسا با تعجب گفت «جوونا؟ قراره بیان اینجا؟ کدوم جوونا؟ بیان کجا»؟

علی خندید و گفت «شاملو میگه

آه، فرزندان!
فرزندانِ گرم و کوچکِ خاک
ــ که بی‌گناه مرده‌اید
تا غرفه‌های بهشت را
بر والدانِ خویش
در بگشایید! ــ

.... ضیافت شاملو -بهار 1350»

مهسا با لحنی مشکوک پرسید «توی اون کلّه تو چی میگذره؟ این شعرا چیه میخونی؟ فکر کنم من تو همون تهرون بمونم زندگی آرومتری داشته باشم».
علی خندید و شروع کرد به زمزمه کردن «...
تو سینه اش
     جان جان
         یک جنگل
            ستاره داره....»

پایان پرده ششم

علی ناظر

1 مهر 1399
22 سپتامبر 2020

پرده هفتم

آقای ساروی با یک بشقاب پر از کلوچه از پشت درختها ظاهر شد و گفت «این کلوچه های محلیه، خانمم درست میکنه. الان از تنور درآورده گفت که حتما خدمت شما بیارم». علی تشکر کرد و گفت «آقای ساروی وقت دارین چند دقیقه ای با هم صحبت کنیم»؟ ساروی گفت «خواهش میکنم در خدمتم. اجازه بدین یک قهوه ترک خوشمزه بیارم که با این کلوچه ها میچسبه. الان خدمت میرسم...» و به سرعت دور شد.
مهسا پرسید «تو چه فکری؟ مثه اینکه به تصمیم رسیدی که میخوای با خودت چکار کنی». علی گفت «آره، البته اگه بشه و بگیره. تو اگه خواستی بیای اینجا و تو تهرون نمونی میز و صندلی برات آماده و حاضره. ولی تصمیم گرفتم که تو رو تحت فشار نذارم».

مهسا چیزی نگفت و تو فکر رفت. علی هم به تماشای درختا و رودخونه که از کنارشون میگذشت نشست تا ساروی با یک سینی اومد و گفت «در خدمتم». علی گفت «دست شما درد نکنه». و بشقاب شیرنی رو جلوی مهسا گرفت و بعدش به ساروی تعارف کرد، و گفت «آقای ساروی قراره که یک هفته ئی اینجا بمونم و ببینم چکار میشه کرد. شما شماره تلفن همراه مش ممد رو دارین که بگم پنجره های خونه رو باز کنه که کمی هوا عوض بشه»؟ ساروی شماره را به علی داد. پس از چند زنگ صدای مش ممد شنیده شد که میگفت «الو، بله، شما کی هستین»؟ علی سلام کرد و گفت «مش ممد سلام، علی هستم. میخواستم یک هفته ئی اینجا بمونم. امشب میرم هتل، ولی اگه پنجره ها رو باز کنین که هوا عوض بشه، از فردا شب بیام خدمت شما باشم». مش ممد گفت «بله علی آقا، حتما»، و به فاطمه گفت «آقای دکتره. میگه از فردا شب میاد اینجا». صحبت بعد از تعارفات متداول به پایان رسید.

ساروی گفت «آقای دکتر این حرفا چیه؟ مگه میذارم. خانمم تا عمر دارم دعوام میکنه. شما امشب و هر چند شبی که بخواین مهمون ما. بالای کافه، چند تا آپارتمان دو اتاقه است. همه تمیز با سرویس کامل بهداشتی». علی تشکر کرد و گفت «ممنونم. خانم دکتر و من همیشه آپارتمان های جدا میگیریم». ساروی فورا گفت «خب اینکه اشکالی نداره دو تا آپارتمان آماده میکنیم. اگه بهتون بد گذشت و دوست نداشتین خودم میبرمتون هتلی که دوست دارین. تموم مدیرای هتلا رو می شناسم». علی به مهسا نگاه کرد و چون اعتراضی ندید گفت «پس مزاحم میشیم  دو تا آپارتمان خوبه» ساروی گفت «قدمتون روی چشم. الان به خانمم میگم یک نگاه دیگه بکنه که همه چی مرتب باشه. الان بر میگردم». و دوباره غیبش زد.
مهسا گفت «میشه بگی چی تو سرته»؟ علی که می دید ساروی در حال برگشتنه گفت «حتما. بذار کارامو با ساروی بکنم. چشم».
ساروی که اومد علی گفت «آقای ساروی وضع اعتیاد توی مازندران و گیلان چقد بده»؟ ساروی که انتظار همه چی رو داشت بجز این سوال، کمی جا خورد و گفت «راستش آقای دکتر من سرم توی اینطور چیزا نیست، ولی تا اونجایی که جسته و گریخته میشنوم مثه همون تهرونه، اگه بدتر نباشه». علی گفت «می بخشین که تند تند سوال می کنم. شما آرشیتکت خوب می شناسین»؟ ساروی گفت «بله. خیلی هم خوبه. باباش معماره، خودشم تو راه چالوس نوشهر یک هتل پنج ستاره طراحی کرده که تا آخر تابستون تموم میشه. تو هلند درس خونده، ولی اومده که کمک دست باباش باشه و راه و رسم کاسبی تو ایرون رو یاد بگیره. حاج ابراهیم عمری ازش گذشته و بیشتر وقتا سر کار نمیاد. فقط میاد سر میزنه و مطمئن میشه که همه چی روبراهه و بعدش میره. هر دوتاشون آدمای پاک و بی شیله پیله ئی هستن». علی گفت «میشه بهشون زنگ بزنین و از طرف من خواهش کنین که فردا اگه وقت دارن یک سری به اینجا بزنن؟ طرفای ناهار»؟ ساروی تلفن همراهشو از توی جیبش در آورد و بعد از چند دقیقه به حاج ابراهیم سلام کرد و داستان را براش تعریف کرد، و قرار فردا رو گذاشت. صحبتش که تموم شد، گفت «حاج ابراهیم خدا بیامرز پدر بزرگتونو می شناسه. سلام رسوند و گفت حتما میاد. قرار شد با پسرش مهندس جواد بیاد». علی تشکر کرد و گفت «آقای ساروی من فکرامو کردم و علاقه دارم اینجا رو اگه برای فروش هست بخرم، بشرطی که پولش باشه». ساروی گفت «به، به. چه بهتر از این، مبارکه انشالله. پولشم حتما جور میشه. اگه خواستین، من با یکی دو تا رئیس بانک آشنا هستم شاید بتونن کارتونو راه بندازن». علی گفت «پس لطفا قیمتی که در نظر دارین رو بفرمایین تا من برم دنبال پولش». ساروی گفت «پس اجازه بدین با خانمم یک صلاح و مصلحتی بکنم تا فردا بهتون عرض میکنم». علی گفت «ممنونم. پس با اجازه ما مرخص میشیم. من برم ببینم مش ممد چکار کرده». ساروی گفت «خواهش میکنم. پس آپارتمانا رو براتون آماده میکنیم».

وقتی سوار ماشین شدن، مهسا گفت «میگی تو سرت چی میگذره»؟ علی گفت «بله. میخوام خونه بابابزرگو بکنم مرکز درمان اعتیاد، البته قراره روغنشو کمی بیشتر بکنم. بذار فکرمو جمع بکنم تا آخر شب بهت میگم. حالا بزن بریم خونه بابابزرگ». مهسا راه افتاد و طولی نکشید که به باغ رسیدند.
اینبار بعد از یکی دوتا بوق، در باز شد و مش ممد با کمر خمش ظاهر شد. علی سلام کرد و گفت «مش ممد اجازه بدین در رو کاملا باز کنم تا ماشینو بیاریم تو. شما بفرمایین من و خانم دکتر الان خدمت میرسیم». ماشین که پارک شد مهسا و علی به طرف اتاقی که مش ممد توش زندگی میکنه راه افتادن و بیرون از اتاق روی نیمکتی که گذاشته شده بود نشستن. مش ممد وقتی دید اونا بیرون نشستن کفششو پا کرد و اومد پهلوی اونا واستاد. مهسا از جاش بلند شد و به مش ممد تعارف کرد که بشینه و چون مش ممد امتناع کرد، مهسا گفت «شما بشینین، من میخواستم برم پهلوی فاطمه خانم». مش ممد گفت «فاطمه خانم توی ساختمون اصلیه. صبر کن ببرمت که گم نشی». مهسا گفت «زحمت نکشین. گم شدم جای زیاد دوری نرفتم، بعدا بیاین منو پیدا کنین» و به طرف داخل باغ راه افتاد. مش ممد راست میگفت، باغ کاملا بزرگ بود و میشد براحتی توش گم شد. مهسا همینطور که سعی میکرد یادش بیاد دفعه قبل چطوری به ساختمون رسیدن با خودش فکر میکرد که چطور صمد پشتشو به اینهمه ثروت کرد و رفت دنبال زندگی چریکی و چیزی که عاقبتی بجز مرگ نداشت.

علی و مش ممد روی نیمکت پهلوی هم نشسته بودن و به وزش باد گوش میکردن. علی عاقبت گفت «مش ممد اینطور که من شنیدم شما از بچگیای بابام اینجا بودین». مش ممد حرف علی رو قطع کرد و گفت «نخیر آقا، خیلی وقت پیش از تولدش». علی گفت «می بخشین، پس شصت هفتاد سالی میشه... حالا میخواستم یک کاری بکنم که میتونه اشتباه باشه، ولی فکر نکنم. میخوام ازتون بخوام که هرچی از من میشنوین رو به کسی نگین. اگرم به فاطمه خانم گفتین مطمئن باشین که متوجه هستن که نباید به کسی حرفی بزنن». مش ممد همونطور که به برگای روی درختا نگاه میکرد گفت «این حرفو یکبار بابات بهم زد. حتی تا روزیکه سیروس خان زنده بود، حتی به اونم نگفتم». علی گفت «پس حدسم درست بود، میشه روی اعتماد به شما حساب وا کرد». کمی مکث کرد و ادامه داد «من میخوام شما و فاطمه خانم همینجا که هستین باشین و هیچ جا نرین، و هرجا که لازم شد مثه بابا و مامان یا بابابزرگ سیروس مواظبم باشین که تو کارا اشتباه نمی کنم، و اگه خواستم بکنم یادآوری کنین». مش ممد سرشو به علامت مثبت تکون داد و علی ادامه داد «میخوام یه جوری پای جوونارو به اینجا وا کنم...». مش ممد سرشو بالا آورد و به علی نگاه کرد و گفت «آقای دکتر، خدا نخواست که من و فاطمه اولاد دار بشیم. بابای خدابیامرزتون مثه بچه خودم بود. شما هم مثه نوه من میموونین... شما درس خوندین، فهم و کمالات دارین و من بیسواد نباید به شما چیزی بگم، ولی از اونجا که خودتون گفتین که بهتون هشدار بدم، با اجازه اولین هشدار رو میدم. به هیچ کس اعتماد نکنین، حتی به من پیرمرد پا به گور. باباتون صمد اون شبی که یواشکی برای خداحافظی اومد و گفت که مادرتون چطور میتونه با اون تماس بگیره، به من گفت که یکی از دوستاش، هم گروهیاش، اون و بقیه رو لو داده و حالا باید بره زیرزمین. گفت اینو به مادرتون بگم که توی حلقه اونام یک نفوذی هست و اسمشم داد به من. چند وقت بعد، وقتی مادرتونو دیدم و بهش اینو گفتم گفتش که خودشون متوجه شدن ولی دیر فهمیدن و از دستشون فرار کرده، ولی قبل از فرار تموم اطلاعات حلقه رو رد کرده بوده. خلاصه کنم علی آقا، پسرم، اینقد ساده دل نباش که میتونی پای جوونا رو به اینجا وا کنی و برای خودت تیم درست کنی. بهت قول میدم که ده تای اول که اومدن، تو کفششون ریگ داره به این درشتی. ده تای دومی اومدن که اون ریگارو در بیارن تا ردی پیدا نکنی، ده تای سوم اومدن ریگارو جمع کنن که اثری ازشون نباشه. نمی دونم شما چکار میخوای بکنی، ولی هر کاری که میخوای بکنی اولش اینه که به کسی اعتماد نکن، دومش به سایه ات اعتماد نکن، سومش، همیشه مواظب پشت سرت باش. علی جان، تو تازه به این کشور وارد شدی و اخلاق و رفتار مردمو نمی شناسی. خیلیا حاضرن برای یه تومن، باباشونو بفرشون. از من میشنوی، اول از همه جای پای خودتو سفت کن. خوب که فهمیدی کی به کیه، تازه شروع کن به تجسس که دور و برت چه کسائی بیشتر از بقیه میپلکن. کی بیشتر از همه از تو تعریف میکنه. اونی که زیاد ازت تعریف میکنه یکی از اون ده تاست که بهت گفتم. مهم نیست چند سالشه، پیره یا جوونه؛ زنه یا مرده. اون فقط اومده که مزه دهن تو رو بفهمه. ببینه اهل بخیه هستی، اهل زد و بند هستی، اگه نیستی، چرا؟ خوب گوشاتو وا کن وقتی که شروع میکنی، خیلیا شروع میکنن پشتت پچ و پچ کردن. نمی خوان موفق بشی مگه اینکه سهمشون برسه. مگه اینکه بذاری اونام دستی تو کارت داشته باشن. حالا اگه بگی نه، اونوقته که هزارتا سوال پیش میاد که چرا؟ چرا تو برخلاف همه اهل زیرمیزی گرفتن و دادن نیستی؟ فهمیدی چی گفتم»؟

علی دست مش ممد رو گرفت و گفت «من به دنبال همینطور گوشزدا هستم. چشم، سعیمو میکنم...» مش ممد با تشر پرید وسط صحبت علی و گفت «سعیتو میکنی؟ سعیت به درد خودت میخوره. از همون دقیقه اول نباید اشتباه کنی. دستت که رو بشه، دیگه دیره که بگی خر نیستی... می بخشین... ولی بارت میکنن... میبرنت اونجا که عرب نی میندازه...»

علی همینطور که دست مش ممد تو دستش بود گفت «چشم. حالا شما تشریف بیارین با هم بریم تو ماشین... میخواستم با هم یک سری به باغ بزنیم ببینم چقد بزرگه و چه کارائی توش میشه کرد. یک کاری که باید بکنیم اینه که این پست نگهبانی و بپایی رو از شما و فاطمه خانم بگیریم. خیلی می بخشین ولی شما کمی از سنتون گذشته، باید کاری بکنین که برازنده سنتون باشه...» مش ممد حرف علی را قطع کرد و گفت «من صدتای تو رو حریفم. برعکس، همینکار نگهبانی برازنده سن منه...» علی گفت «با اجازه نه، من میخوام شما پدر بزرگ و مادر بزرگ تموم جوونایی که میان اینجا بشین و سر و گوش آب بدین که وقتی من پشتمو نمی بینم، پشت سرم چه خبر میشه...» مش ممد با دلخوری گفت «یعنی جاسوس شما بشیم...» علی خندید و گفت «نه همون نگهبانی که شما گفتین برازنده اون هستین، ولی نگهبان من... به کسی هم نمیگیم چرا شما نقش پدر و مادر بزرگ اینجا رو به عهده گرفتین. میذاریم اونا اینطوری فرض کنن که این یک پست افتخاریه به شما دادیم تا سر پیری و کهولت بیکار نباشین، ولی من و شما میدونیم دلیل اصلیش چیه...».

مش ممد و علی سوار ماشین شدن و پس از مدتی چرخیدن در داخل باغ و بررسی امکانات که علی دائما برای مش ممد توضیح میداد و نظر او را می پرسید، جلوی ساختمان اصلی که مهسا و فاطمه در آن مشغول باز کردن پنجره ها بودن، پارک کردن. مهسا نگاهی به مش ممد و نگاهی به علی کرد و گفت «شما دو تا چی دارین با هم پچ پچ میکنین»؟ علی به شوخی گفت «حرفای مردونه». فاطمه گفت «غصه نخور ننه جان همین امشب همه چیزو از زیر زبونش میکشم بیرون یا اسم من فاطمه نیست». مش ممد در حالیکه از پله های ساختمان دونه دونه میومد بالا گفت «یک قرون بده آش، به همین خیال باش. این تو بمیری از اون تو بمیریا نیست. سرم بره، دهن وا نمیکنم، مگه خود علی آقا بگه». علی با خنده گفت «تا جنگ مغلوبه نشده و زن و شوهر به جون همدیگه نیفتادن، بهتره خودم همه چی رو بگم. مش ممد هر حرفیو از قلم انداختم خودت بعدا به فاطمه خانم بگو». کمی مکث کرد و به همه نگاه کرد و گفت «ولی اول از همه مش ممد وضع برق و گاز و سیستم گرمایش اینجا چطوریه؟ قدیمیه»؟ مهسا گفت «اینم یک راهیه برای دور زدن ما. فاطمه خانم مش ممد رو میسپرم دست شما که تا فردا قبل از اذون صبح تخلیه اطلاعاتیش کنین». مش ممد بدون اینکه سرشو بالا بیاره گفت «علی آقا تموم سیستم اینجا قدیمیه. اگه خودتون بخواین اینجا زندگی کنین شاید بشه دستی به سر و روش کشید ولی اگه بخواین برای....» و حرفشو قطع کرد و دستشو روی دهنش گذاشت. فاطمه با تشر گفت «من میدونم و تو....» و همه با هم خندیدن.
علی گفت «فاطمه خانم میخوام اینجا رو تبدیل کنم به کانون جونا برای ترک اعتیاد یا یک چیزی مثه اون. مطمئن نیستم. توضیحات کاملشم به مش ممد گفتم که بی کم و کاست با شما در میون بذاره و نظرتونو بپرسه. این تمومه داستانه». فاطمه با زحمت روی پله ها نشست و گفت «می بخشین من نمیتونم زیاد سرپا بمونم. ترک اعتیاد جوونا؟ منکه از این چیزا سر در نمیارم ولی میدونم هر آدم معتادی میتونه پشت یه درختی خودشو قایم کنه و موادشو بکشه. قاچاقچیا هم از روی دیوار میپرن اینور و به تموم کسائیکه اینجا جمعن مواد می رسونن و شما رو دعا می کنن که همه جوونا رو یکجا جمع کردین و کارشونو آسون کردین. مگه اینکه چندتا سگ گرگی توی باغ بذارین که مواظب باشن». مهسا به علی نگاه کرد و گفت «راستم میگن ها، منم فکر اینشو نکرده بودم». علی گفت «پس باید بیشتر فکر کنیم، ولی اصل برنامه اینه».

فردا حاج ابراهیم و جواد سر موقع رسیدن و پس از تعارفات و معارفه معمول، ساروی گفت «پس با اجازه تا شما صحبتتونو شروع میکنین منم برم سری به غذا بزنم و ناهار رو مهیا کنم»، و طبق معمول با سرعت از تختی که برای علی و مهموناش آماده کرده بود دور شد. حاج ابراهیم در حالیکه روی زانوهاش دست میکشید گفت «خدا بیامرزه پدربزرگتون سیروس خانو. مرد بسیار محترم و باشخصیتی بود. وقتی خبر فوت پدر خدابیامرزتونو آوردن، خیلی بهم ریخته بود. از جبناتش معلوم بود که صد سال پیر شده، ولی در ظاهر خم به ابرو نمیاورد و می گفت صمد راهشو انتخاب کرده بود و از همون اولش میدونست آخر و عاقبت در افتادن با اژدهای هفت سر چیه. روزی صدتا مثه صمد دارن میرن و روزی صد تا پدر و مادر عزادار میشن، ولی در تعجبم که چرا صدایی از مردمم بلند نمیشه؟ چرا به خیابون نمیریزن؟ زمان شاه، موقعی که هفده شهریور شد، چند تا شهید بیشتر ندادیم ولی تموم شهر ریختن تو خیابونا. غلغله شد، ولی الان ساعتی همونقد شهید میدیم و کسی نمیاد. هیچکسم نیست که بگه چرا»؟ حاج ابراهیم به صورت جواد نگاه کرد و دید که داره بهش اشاره میکنه که این داستانو درز بگیره. کمی مکث کرد و گفت «ولی جوادآقا میگه دور و بر این حرفا صحبت نکنم و برم سر اصل مطلب. جوونای این دوره زمونه متوجه نیستن که اصل مطلب همینه، نه ساختمون سازی و برج ساختن و هتل پنج ستاره زدن. اصل قضیه همینه که گفتم وگه نه صد سال دیگه که بگذره نسلای بعدی ازمون میپرسن آخه بی غیرتا اونروزی که اینهمه جوون به خاک و خون کشونده میشدن شما چه غلطی میکردین؟ ما که زنده نیستیم ولی نسل شما باید برجهای بیست سی طبقه رو نشون بدین و بگین ما ساختمون می ساختیم و لام تا کام حرف نمیزدیم». و به علامت اعتراض ساکت شد.

علی دلش میخواست از جاش بلند بشه و دست این پیرمرد رو ببوسه ولی قیافه جواد رو که دید متوجه شد برای جواد این جلسه، محفلی برای درد دل و شکایت نیست. پس با نگاهی پوزش طلبانه به حاج ابراهیم گفت «حاج آقا، آقای مهندس، من و دکتر مهسا تو فکر برج زدن نیستیم، و اونکاری که میخوایم بکنیم، یعنی بیشتر من میخوام بکنم چون دکتر مهسا بیشتر تو تهرون هستن، شاید برای شما خیلی کوچیک باشه و نخواین انجام بدین. اگه تصمیم گرفتین که کوچیکه، لطف کنین یک نفری که مورد اعتماد شماست و مطمئنین که میتونه اونچیزی که من میخامو انجام بده و کارش به لحاظ کیفی کم و کاستی نداره به من معرفی کنین». جواد گفت «آقای ساروی میگفتن که شما میخواین تموم باغ رو تبدیل کنین به خانه لاکچری برای سالمندان. این درسته»؟ علی گفت «فکر کنم درست منظور منو متوجه نشدن...». حاج ابراهیم گفت «آقای ساروی خودش داره با غذا میاد...» ساروی وقتی رسید و دید همه به او نگاه میکنن پرسید «خلافی از من سر زده؟ کم و کسری هست»؟ علی خندید و گفت «نه آقای ساروی، نه خلافی از شما سر زده و نه کم و کسری هست. فقط کاشکی خودتونم پهلوی ما می نشستین و اینقد ما رو خجالت نمیدادین». ساروی گفت «شرمنده شما. وقته ناهار اینجا شلوغ میشه و باید همه جا باشم. ضمنا من از معماری و ساختمون سازی چیزی سرم نمیشه که خدمتتون باشم»، و با یک با اجازه دوباره غیبش زد. جواد گفت «پس از اول شروع کنیم که بدفهمی پیش نیاد». علی گفت «حتما» و دیس کبابی که ساروی آورده بود رو جلوی حاج ابراهیم گرفت. جواد گفت «کباب برای بابا بده، چربی خونشون بالاست». مهسا پرسید «حاج آقا ظاهرا سرحال به نظر میان». جواد بجای پدرش گفت «شما که دکترین میدونین ظاهر همیشه از باطن خبر نمیده». حاج ابراهیم گفت «بابام نود سال عمر کرد و یکروزم نشد که رجیم بگیره، حال این جوادآقا و دخترم مگه میذارن لقمه از گلوم پایین بره. اینو نخور برا اونجات بده، اونرو نخور برای اینجات بده». و با این جمله دست کرد تو سینی کبابو یک سیخ کباب کوبیده ورداشت و گذاشت جلوی خودش و به جواد خیره نگاه کرد. جواد با لحنی اعتراض آمیز به گفتن باباجان! اکتفا کرد. حاج ابراهیمم زیر لب گفت «امشب کتکو افتادم ولی میارزه، خیلی وقت بود کباب نخورده بودم». مهسا و علی با هم زدن زیر خنده.
کمی که از صرف غذا گذشت، علی گفت «کاریکه میخوام بکنم خیلی ساده است. عمارتی که هستشو اصلا نمی خوام خراب کنم، ولی میخوام بدون اینکه به طرح معماریش دستی بخوره مدرن بشه. شنیدم که برق و گاز و اینطور چیزا لوله کشی شده، ولی نمیدونم تو ایران میشه این لوله کشیارو دست زد، بسطش داد؟ ضمنا دوتا استخر سرپوشیده با تمام امکانات میخوام نزدیک عمارت بزنم. این از عمارت، کمی دورتر ده دوازده تا کلبه دو اتاق خوابه چوبی که تابستون و زمستون بشه توش زندگی کرد، و دو تا کلبه چوبه خیلی بزرگ که بشه به عنوان کارگاه ازشون استفاده کرد. همین.» و با عجله ادامه داد «برای ورود به این کلبه ها باید راه ورودی خودشو داشته باشه طوریکه مزاحمتی برای ساکنین عمارت پیش نیاد یا برعکس». غذا به آخرش رسیده بود و سر و کله ساروی پیدا و تعارفات معمول. جواد گفت «آقای دکتر من کارم طراحی پروژه های بزرگه، متاسفانه این چیزیکه شما پیشنهاد میکنین رو اگه بخوام انجام بدم صورتحسابش خیلی بیشتر از اونی میشه که باید بشه چون من بابت وقت و انرژی حساب میکنم...» حاج ابراهیم وسط صحبت پسرش اومد و گفت «نیگاه کن دکترجان، من پیر شدم، ولی اگه کار منو قبول داری، و از اونجاییکه موضوع کارتون به دلم چسبیده من خودم میکنم، صنارم پول ازت نمیگیرم». جواد گفت «ولی بابا شما حالتون مساعد نیست که سرپا واستین و به این و اون امر و نهی کنین». حاج ابراهیم گفت «فکر حال و احوال منو باید دکتر بکنه. من حالم اینطوریه که جوادآقا میگه، ولی فکر کنم از پسش بر بیام. ضمنا سرم به کاری بند میشه که یه عمر دستم توش بوده...» علی گفت «واللا منکه حرفی ندارم، اگه آقای مهندس اعتراضی نداشته باشن. بالاخره ایشونم حق دارن، نگران حال و احوال شمان...» جواد نگاهی به پدرش کرد و گفت «آقای دکتر، اگه یه فردایی، خدای نکرده، بابام حالش خوب نباشه که بیاد سر کار، من مسوولیت کار ایشونو قبول نمیکنم. این کار و پروژه شماست که رو زمین میمونه. اجناسم که هر روز قیمتش میره بالا و یه مرتبه می بینین چیزی که یکی دو تومن خرج داشته میزنه بالای ده بیست تومن. حال خود دانین...» حاج ابراهیم مثه بچه هایی که توپشو بهش برگردوندن با خوشحالی دستاشو بهم زد و گفت «پس مبارکه، از کی شروع کنیم»؟ علی خندید و گفت «حاج آقا از دیروز، چون خیلی عقبیم، مخصوصا با کرونا و اینطور چیزا باید خیلی مراقب کارگرا و مخصوصا خودتون باشیم». جواد پرسید «حالا اینجا چی میخواد بشه، چون ظاهرا اطلاعات آقای ساروی درست نبوده»؟ علی گفت «کانون رایگان برای بهزیستی و پیشگیری از اعتیاد و افسردگی و روانشادی جوانان و بخشی هم برای سالمندان». علی به همه نگاهی کرد و گفت «نخست اینکه این مجتمع، اگه ساخته بشه و امکانپذیر باشه، رایگانه. یعنی برخلاف بقیه جاها، پولی از کسی گرفته نمیشه و کلیه مخارجش رو یا من و یا دکتر مهسا تقبل میکنیم، و یا از طریق افراد خیّر به ما کمک میشه. دوم اینکه، عمارت اصلی برای سالمندانیست که امکان پرداخت هزینه بالای مراقبت از آنها رو خانوادشون نداره. باید برن سر کار ولی پدر و مادر سالمند رو دستشون مونده و کسی هم نیست از اونا خیرخواهانه نگهداری کنه. اونطور که من تحقیق کردم ماهیانه دو تا هفت هشت میلیون در ماه بعلاوه دارو و غیره هزینه این قبیل مراکز نگهداری از سالمندانه». حاج ابراهیم حرف علی رو قطع کرد و در حالیکه صداش میلرزید گفت «حقا که شیری که خوردی حلالته. حقا که بچه همون صمدی هستی که من میشناسم. خدا بیامرزه سیروس خان اگه اینجا بود، پسرش صمد رو میدید». حاج ابراهیم وقتی به خودش مسلط شد ادامه داد «نگاه کن آقای دکتر، علی جان، پسرم،  من خدا رو شکر محتاج کار و درآمد نیستم. بچه هامم همینطور که میبینی سر از تخم درآوردن و برا خودشون بیا و بروئی دارن. اگه اجازه بدی، منم به سهم خودم اینکار رو مجانی انجام بدم». و به جواد نگاه کرد. جواد مکثی کرد و گفت «علی آقا، من نمیتونم تو این کار کمکتون کنم، ولی میتونم مصالح ساختمونی و این قبیل چیزا رو به قیمت پایین براتون تهیه کنم. بابا بهم میگه و من هم انجام میدم، ولی راستش من هیچ موقع حتی اونموقع که تو هلند بودم تو این قبیل پروژه ها شرکت نمیکردم. اصولا اهل سیاست نیستم...» علی خندید و گفت «منم نیستم، ولی پولام زیادی کردن و رو دستم موندن. گفتم اینکار رو بکنم. دکتر مهسا الان هفت هشت سال یا بیشتره که اینکارو تو تهرون میکنن...» حاج ابراهیم گفت «پس من از امروز میرم دنبالش...» علی گفت «اگه اجازه بدین من شما رو ببرم به باغ تا دقیقا بگم چی میخوام... نمیخوام وقت و انرژی و پول و مخصوصا وقت گرانبهای شما الکی به هدر بره...» حاج ابراهیم گفت «پس بسم لله، راه بیفتیم بریم...» علی گفت «پس اجازه بدین من به آقای ساروی خبر بدم و....» حاج ابراهیم گفت «ساروی با من... خودم تو راه بهش زنگ میزنم... شنیدم که امکان داره اینجا رو ازش بخری؟...»؟ علی گفت «اگه پولش جور بشه، بله، میخوام مرکزی بشه برای سالمندان و جوونا... دقیقا طرحی براش ندارم...» حاج ابراهیم گفت «بذار همینطور که هست بمونه... ساروی خیلی زحمت کشیده تا مشتری جمع کنه... بیخودی مشتریا رو نپروون... البته بخودت مربوطه....» علی گفت «شایدم همینطور که شما گفتین بکنم... باید به آشپزی که میشناسم بگم بیاد اینجا و بررسی کنه...»

همه از جاشون بلند شدن که عازم باغ بشن ولی جواد گفت «اگه اجازه بدین من مرخص بشم، یه جلسه دارم که باید بهش برسم. اگه کاری از دست من بر بیاد در خدمتم....» . مهسا هم گفت «من باید برم سر شیفتم. علی اگه ماشینو میخوای که بذارم و خودم یه ماشین کرایه میکنم میرم»؟ جواد گفت «خانم دکتر اگه تشریف میبرین تهرون من شما رو میرسونم». مهسا به علی نگاه کرد و علی گفت «من ماشین لازم ندارم. بیشتر وقت تو همون باغ هستم. تو هم که آخر هفته بر میگردی»؟ حاج ابراهیم گفت «من ماشینمو لازم ندارم، اینرو با آقای دکتر شریکی استفاده میکنیم. شما خانم دکتر تشریف ببرین و نگران پسرخالتون نشین. جاش امنه امنه». علی نگاهی به مهسا کرد و گفت «پس همه چی حله، حاج ابراهیمم که به من لطف دارن، فقط وقتی رسیدی یک تک زنگی بزن که بیخودی دلم جوش نزنه». جواد و مهسا خداحافظی کردن و رفتن، و حاج ابراهیم سوار ماشین خودش شد و با علی راه افتادن به طرف باغ.

چند روزی علی و حاج ابراهیم مسائل مختلفو با هم بالا و پایین میکردن و مش ممدم گاهی اوقات نظر میداد و علی با دقت به حرفاش گوش میکرد. حاج ابراهیم ویلا و آپارتمانی که علی میخواست بفروشه رو دید و به جواد گفت که اگه قیمت خوب باشه برای پروژه های او مناسبه. وقتی مهسا آخر هفته برگشت، همه چی توافق شده بود و مهسا هم بدون اعتراض آپارتمانایی که به اسمش بود رو قولنامه کرد و علی هم کافه ساروی رو خرید و به آتقی و اسد تلفن کرد که شال و کلاه کنن و برای مدتی بیان شمال.

مسائل سیاسی داخلی و بین المللی داغ بود و علی هرموقع وقت میکرد آنها رو دنبال میکرد، ولی اونطوریکه معلوم بود، پشت پرده خبراییه و امکان مذاکره و توافق بین جمهوری اسلامی و آمریکا بیشتر می شد، هرچند که هر دو طرف برای هم لغز میخوندن و شاخ و شونه میکشیدن. علی میدونست کاری که میخواد بکنه یکشبه و توی چند هفته و ماه جواب نداره. اون هنوز هیچچی از اخلاق و رفتار مردم و بخصوص جوونا نمیدونست. اصلا نمیدونست که جوونا توی شبکه های اجتماعی دنبال چی هستن و چرا هستن؟ از سر بیکاریه یا دنبال یک خط سیاسی بخصوصی هستن. بهترین کار براش این بود که پایه های پروژه شو بریزه و به چیز دیگه ئی کار نداشته باشه. به نظر او حتی اگه فردا هم نظام ساقط میشد، هیچچی تغییر نمیکرد، چون مردم همون مردم و اخلاق و فرهنگ همونی خواهد بود که زمان شاه بود و تو ایران خمینی زده بدتر شده بود. برای علی، انقلاب با انقلاب فرهنگی شروع میشه. تا نگاه مردم از مصرفی بودن به تولیدی شدن، و از تاکتیکی به استراتژیک تغییر نکنه، در دوباره روی همین پاشنه میچرخه. یک روز بهتر یک روز بدتر. ولی کار و پروژه علی چیز دیگه ئی بود. باید اول این فرهنگو می شناخت، درکش میکرد تا بتونه برای خودش جا بندازه که چطور میشه از گسترش ستم و بی عدالتی جلوگیری کرد، و مهمتر اینکه چطور میشه با مردم پل زد».
آخر هفته بود که آتقی و اسد همراه با مهسا و بیژن سر رسیدند. علی همه رو به مش ممد و فاطمه معرفی کرد و گفت «مش ممد و فاطمه یکجورائی رئیس این پروژه هستن و اگه من به مشکلی برخورد کنم میرم پهلوی این دو بزرگوار و مشورت میکنم». بعد به مش ممد و فاطمه رو کرد و گفت «آتقی عمریه که زیر دست خانم دکترو گرفته و حرفش از روی عقل و فهمه، اوسا اسدمونم چیزایی در باره زندگی و مردم میدونه که عقل جنّم نمیرسه. خلاصه اینکه جون این پروژه به شما چهار نفر وصله». بعد رو کرد به اسد و گفت «اوسا اسد، شما از الان به بعد خیلی سرتون شلوغ میشه و کلی ازتون کار کشیده میشه. حاج ابراهیم معمار قراره غروب برسه که دست شما رو تو دست ایشون بذارم. لطفا باهاش خوب تا کن که باهش خیلی کار داریم. اگه به مشکلی برخوردی مستقیم به خودم بگو تا ببینم چه میشه کرد. راستی حال خانواده خوبه»؟ اسد با تعارفات مرسوم گفت که سلام میرسونن. علی به تقی گفت «آتقی شما اگه زحمت نیست با من تشریف بیارین بریم تا زحمتی که براتون دارمو بیشتر توضیح بدم». و کلید رو از مهسا گرفت و قبل از سوار شدن به بیژن گفت «شما هم کمی اینجا بپلک، به کمک شما بیشتر از همه احتیاج دارم». علی و تقی به طرف کافه راه افتادن و وقتی رسیدن، علی تقی رو به ساروی معرفی کرد و گفت «آتقی رو مثه صاحب اصلی اینجا بدونین. هرچی هستش رو به ایشون بگین که تخصص ایشون کافه و رستورانه». و ادامه داد «ضمنا اگه امکان داره دو تا آپارتمانم که بالای اینجاست رو بهشون نشون بدین که با یکی دو نفر دیگه قراره توش اتراق کنن». بعد به تقی گفت «اگه کار بخصوصی دارین زنگ بزنین وگه نه آقای ساروی خیلی بیشتر از من با این خطه آشنان». علی وقتی مطمئن شد که تقی و ساروی با هم هماهنگ شدن، سوار ماشین شد و به طرف باغ برگشت.
مهسا در حال گپ زدن با فاطمه بود و مش ممد هم با اسد مشغول درد دل، و در باره سختی زندگی و اینکه همه چی گرون شده و دیر نخواهد بود روزی که باید برای نفس کشیدن هم پول بدی صحبت میکردن. علی جویای بیژن شد. مش ممد گفت «گفتش میره طرف رودخونه و هروقت شما اومدین یک تک زنگ بزنین خودشو میرسونه. حالا شما بنشینین و یک چایی بخورین تا من بهش زنگ بزنم». فاطمه خواست از جاش بلند شه که بره چایی بریزه ولی مهسا گفت «شما بلند نشین، من جای سماور رو یاد گرفتم» و راه افتاد به طرف اتاق. علی روی صندلی بیرون اتاق نشست تا مهسا با دو تا استکان چایی برگشت. علی گفت «دستت درد نکنه. ضمنا یادم نرفته که هنوز یک رپورت مبسوط به شما بدهکارم. بذار همه چی رو رو براه کنم و با بیژن صحبت کنم، بعد با هم میریم نزدیک رودخونه و یک گپ طولانی میزنیم». مهسا همینطور که چاییشو مزه مزه میکرد گفت «ببینیم این روز موعود کی میرسه». فاطمه که کمی دورتر نشسته بود گفت «آقای دکتر قدر این مهسا خانم دخترخالتو بدون. من آدم خیلی دیدم ولی این فرشته است». مهسا یواشکی گفت «خوب گوش کن». علی با خنده ولی یواش گفت «چند دادی»؟ و بلندتر گفت «بله فاطمه خانم. بر شکاکش لعنت». مهسا دوباره یواشکی گفت «که یکیش خودت باشی» و با هم خندیدن.
سر و کله بیژن از دور پیدا شد و علی گفت «من برم با بیژن صحبت کنم. الان بر میگردم». بیژن که به علی رسید، سلام کرد و گفت «عجب باغیه! باغ نیست خودش یه پا جنگله». علی گفت «جون میده برای آرتیست بازی». بیژن خندید و گفت «چند تا هفت تیر لازم داریم. ولی اینکه رویاست، راستی راستی قراره اینجا چی بشه»؟ علی گفت «از اونجاییکه تو از واژه کانون خیلی خوشت میاد و با کانون بازی عشق میکنی، اینجا قراره بشه کانون جوانان»، و منتظر شد تا عکس العمل بیژنو ببینه. بیژن گفت «یعنی میخواد کمپ برای ساز و رقص و آواز بشه»؟ علی خندید و گفت «هی تقریبا ولی نه دقیقا. قراره کانونی بشه برای جوونایی که افسردگی دارن و یا معتاد شدن، مخصوصا معتاد به استفاده شبکه های اجتماعی و انترنت. یک قسمتشم قراره بشه خانه سالمندان، ولی همش قراره رایگان باشه». بیژن نگاهی به اطراف کرد و گفت «واقعا که جای با حالیه. هرکه افسردگی داشته باشه بیاد اینجا خوب میشه، فقط اونروزی که بهش بگین مرخصی، دوباره افسرده میشه. کدوم آدم عاقلیه  که بخواد اینجا رو ترک کنه»؟ علی گفت «اینم نکته ئیه که باید بخاطر بسپرم. ولی بیژن خان کار شما تو این پروژه خیلی سخته. باید یک مدتی تو سایتا و شبکه های اجتماعی بچرخی، و ببینی مزه دهن جوونا چیه، و چه چیزی اونا رو تهییج میکنه». کمی مکث کرد و ادامه داد «البته اگه بخوای همکاری کنی. میدونم که تحقیق و تفحص نکرده خودت همین الان میتونی یک سری چیزا بگی که همه درستن، ولی میخوام بیشتر تحقیق کنی و با یک سری آمار و دلیل و سند نظرتو بگی». بیژن سرشو تکون داد و گفت «اولا که خیلی خوشحال میشم اگه بتونم کاری بکنم، مخصوصا که برای جوونا رایگانه. ثانیا، چشم میرم دنبالش و اگه سوالی بود زنگ میزنم و می پرسم. اینا رو تا کی میخواین»؟ علی گفت «تا این ساختمونایی که من در نظر دارم درست بشه چند ماهی طول میکشه. ضمنا بابات توی یک رستورانی که خریدیم مشغوله، اگه بتونی بهش کمک کنی ممنون میشم. پول ساعتایی که کار میکنی رو از بابات بگیر. بگو از صندوق رستوران ورداره. بلدی رانندگی کنی؟ تصدیق داری»؟ بیژن گفت «بله چند ساله که تصدیق گرفتم». علی گفت «پس این سویچ ماشین خانم دکترو بگیر ولی به در و دیوار نزنیش وگه نه خانم دکتر دیگه با من حرف نمیزنه. حالا تا متوجه نشده سوار شو و بزن به جاده. باید دست راست بپیچی. پنج شش کیلومتر اونطرفتر همین دست جاده کافه رو میبینی. اسمش هست ساروی». بیژن خوشحال و خندان کلید رو گرفت و قبل از اینکه مهسا بتونه چیزی بگه از باغ بیرون رفت.

علی که به مهسا رسید، مهسا با دلخوری گفت « چرا ماشینمو دادی به بیژن؟ میزنه منو بدبخت میکنه». علی گفت «جوونه و هزار و یک آرزو، یکیش رانندگی کردنه. حالا بیا بریم دم رودخونه تا کمی قدم بزنیم». بعد رو به اسد کرد و گفت «اوسا اسد میشه لطفا به آتقی زنگ بزنین بگین غذای ما رو بده بیژن بیاره». مهسا با خنده گفت «ای بدجنس، پس بگو گشنت بوده که سویچ رو دادی به بیژن» و با هم خنده کنان به طرف رودخونه راه افتادن.

علی جایی دنج انتخاب کرد و گفت «به نوای نسیم که از سد ناتمام برگها می گذرد تا با صدای نرم گذشتن آب از میان سنگلاخ های رودخانه ترانه ای همسو بسراید گوش کن تا خستگی زندگی از یادت بره». مهسا گفت «وا، از کی تا حالا شاعر شدی از نوای نسیم که از سد برگها می گذرد، صحبت میکنی؟ فکر کردم فقط بلدی از رو دست مولانا بدون پرداخت کیپی رایت، مشق بنویسی». علی گفت «آدم بی ذوق بتو میگن... منو بگو که یک هفته فکر کردم تا این جملاتو سرهم کنم. این آخرین باره که ذوق لطیف و شاعرانه مو بروز میدم». مهسا خندید و گفت «حالا آقای دکتر قهر نکنن. بگو چه خبر». علی از سیر تا پیاز داستانو برای مهسا تعریف کرد و از پروژه ئی که قراره شروع بشه با هیجان صحبت کرد. مهسا خوب گوش کرد و گفت «منکه از همون اول گفتم هرچی به اسم منه مال تو چون ارث توئه، ولی علی این حرفایی که تو میزنی خرجش سر به فلک میرسه و با این پولی که داریم تو میتونی فقط یه پراید درست کنی با سه تا چرخ».

علی گفت «میدونم، ولی برای اونم برنامه دارم. باید شروع کنیم به تشکیل تیمی از خیرّین». مهسا گفت «اوکی، فرض بگیر یکسری آدم اومدن و گفتن این پول، اونوقت تو فکر میکنی، تو کارت دخالت نمی کنن؟ باید هیئت امنا درست کنی... باید طبق دستور کاری که اونا تعیین میکنن عمل کنی... الکی که بتو پول نمیدن... یا یک کاسه ای زیر نیم کاسه شونه که پول بهت میدن یا اینکه میخوان مطمئن باشن جنابعالی مثه صدها نفر دیگه کلاش و بگیر و در رو نیستین. پس برای قرون قرون پولی که بهت میدن حسابرسی میکنن».

علی نگاهی به مهسا کرد و گفت «پس یکمرتبه بگو برگردم سرجای اولی که اومدم؟ تموم تلاش من اینه که یک جایی درست کنم که جوونا بتونن دور هم جمع شن...» مهسا گفت «علی جان، تو مطمئنی دکتراتو از لندن گرفتی؟ اصلا اون شناسنامه تو بده ببینم چند سالته. آخه این چه جور حرف زدنیه؟ مگه بچه بازیه؟ چون آقا طینتشون پاکه پس همه باید به ایشون اعتماد کنن. حتی اگه اعتماد هم بکنن این به بحث پیچیده مالی چه مربوط؟ اونا میگن اصلا تو فرشته. حالا فرشته جان با پول ما چکار کردی؟ حتی تو اون خارجم برای هرچی حساب و کتابی هست، مگه اینکه یک خیریه بزنی و قصدت یک چیز دیگه ئی باشه و بخوای پولشو مثلا خرج یک کار دیگه ئی بکنی. برای اینکار، که فکر نکنم تو اهلش باشی و اصلا بفهمی چطوری باید حساب سازی کرد. تو یک سری حسابدار متبحر لازم داری که بتونن حساب و کتابا رو طوری بنویسن که همه راضی باشن. یادم میاد اونموقع که تو ژوهانسبورگ داشتم روی تخصصم تحقیق میکردم، و بیماریهای شبه قاره ای و محلی رو با هم مقایسه میکردم، یک آقای شارلاتانی با تیتر دکتر فلانی اومده بود و داشت پول برای حمایت از فیل هایی که برای عاجشون شکار می شدن، پول جمع میکرد، و یک آلبوم با خودش حمل میکرد و عکس فیلایی که توی آفریقا کشته میشدن و فیلایی که اون با پول خیریه تونسته بود نجات بده رو نشون میداد و دکترای بیمارستانو سرکیسه میکرد، از جمله بنده. تا اینکه یکی از دکترا میره و تحقیق میکنه و معلوم میشه که آقا با این پولا اسلحه میخره و کارش عمرا یک چیز دیگه ئی هست. ولی تا خواست پی گیر بشه آقا دکتره زد به جاده و کسی هم دیگه ندیدش. منظورم اینه که تو اونکاره نیستی. فکرم نکنم اهل پاسخگویی به هیئت امنا باشی. پس بیا پروژه رو کوچیکترش کن که خودت ارباب و نوکر خودت باشی....» علی خواست حرفی بزنه ولی مهسا گفت «تازه، فرض بگیر خودت تنهایی تونستی از پس اینکار بربیای و کارت گرفت و مشهور شدی. اولین کاری که اتفاق میفته رقبات که همین کار تو رو میکنن و بابتش یکعالمه پول میگرن، وقتی ببینن که داری نون اونارو آجر میکنی، میرن برات میزنن. از مفسد اقتصادی بگیر تا برسی به ضد انقلاب که میخواسته تحت پوش ترک اعتیاد کادرگیری کنه... حکومتم که دنبال اینجور چیزا میگرده تا حواس مردمو از روی موضوعات اساسی پرت کنه تو رو بیرق میکنه. میشی جاسوس انگلیس. میشی دو ملیتی که با پاسپورت ایرانی اومده ولی کارش جمع آوری اطلاعات برای موساده... بسه یا بازم بگم»؟
علی نگاهی به مهسا کرد و گفت «چطور اگه حضرتی باشه اشکالی نداره، ولی حالا که به کانون رسید، یکمرتبه میشیم جاسوس موساد»؟ مهسا با نگاهی که پر از خنده بود گفت «آخیش بچه کوچولو بهش برخورده؟ آخه آقای دکتر، حضرتی اولا که 40 سال پیش شروع شده و امتحان بد و خوبشو پس داده. دوم اینکه، دم حضرتی یکجورایی به امام جمعه وصله که خودش میتونه ضامن آهو باشه، سوم اینکه، تو! بابام نیستی. اون بلده با مردم حرف بزنه، تو نه. تو با آدم یه لا قبا همونطور حرف میزنی که با رئیس کلانتری تهرون. اون پاشو از کشور بیرون نذاشته و تموم بالا و پایین فرهنگ حاکم بر مردمو بلده، تو هنوز چمدونتو وا نکردی... آره این دوره و زمونه اگه بخوای قدمی ورداری، صدبار بیشتر از اونموقع باید مواظب پشتت باشی. این دوره و زمونه حتی دخترخالتم ممکنه از پشت بهت خنجر بزنه...». علی نگاهی به دستای مهسا کرد و گفت «منکه خنجری نمیبینم...» مهسا گفت «اینم یک دلیل دیگه که تو اینکاره نیستی. تو میخوای خنجرو هی و حاضر کف دستم ببینی تا باور کنی... نگاه کن علی جان، من نمیگم نکن... تازه برات چند تا خبر دارم. اول اینکه ناصر حالش خوب شده و برگشته سر کار، ولی متاسفانه مادرش هنوز بیمارستانه. دوم این که تصمیم گرفتم بیام بر دلت بشینم که یه مرتبه کشتی رو با بارش غرق نکنی... البته مامان هم بی تقصیر نیست. اونقد اصرار کرد و گفت کار دست خودت میدی و میری پهلوی خاله میترا میخوابی که دلم برات سوخت و گفتم به جهنم... میرم... مامان یکعالمه دعام کرد...» علی با تعجب پرسید «جدی میگی؟! پس کارت چی میشه»؟ مهسا گفت «قرار شده شش ماه استراحت بگیرم چون اکس ری کلیر نیست، بعدش به اینجا منتقل بشم...» علی گفت «یعنی چی کلیر نیست»؟ مهسا گفت «چیه انگلیسیتم یادت رفته؟ کلیر، یعنی هنوز علائمی دیده میشه که تموم ریه پاک نشده». بعد تند ادامه داد «ولی علامتی از ویروس دیده نمیشه، پس بیخودی رنگت نپره... نمیمیری...».

علی دیگه حرفی نزد و به گذر آب در رودخونه خیره شد. مهسا هم گذاشت تا این خبر و حرفایی که زده برای علی جا بیفته، تا اینکه بیژن از پشت صداشون کرد و گفت «غذا حاضره، براتون بیارم اینجا یا ....»؟ مهسا نگاهی به علی کرد و گفت «اگه زحمتی نیست ما هنوز وسط حرفامونیم... بیارین همینجا... دستتون درد نکنه...».

غذا در سکوت خورده شد تا بالاخره علی گفت «اینکه داری میای اینجا برای من خیلی خوبه، ولی برای تو نه. نمیدونم خاله چی با خودش فکر کرده که تو رو فرستاده اینجا. دستی دستی داره تو رو تو هچل میندازه، حالا استرس راه اندازی پروژه هم میشه قوزبالاقوز...» مهسا با تعجب به علی نگاه کرد و گفت «با اینکه پدر و مادرت انقلابی بودن، خیلی مردسالاری. مثلا من خودم به تنهایی نمیتونم تصمیم بگیرم و بقول تو خودمو بندازم تو هچل؟ حرف آخرتو بزن ببینم چی میگی... میترسی بهت بگم برنامه هایی که میخوای بچینی بچگانه است؟ خب اینکه کاری نداره، الان میگم که فکرت راحت بشه.... این خواستها و این برنامه های تو از اول تا آخرش ذهنیه. خود گولزنکه... خودتو سر کار گذاشتی... با این پروژه حتی یکنفرو نمیتونی تغییر بدی چه برسه یک نظام اسلامی رو»؛ مهسا کمی آب خورد و ادامه داد «عزیز جان برای انقلابی عمل کردن، اولا باید انقلابی بود، و انقلابی شدنم مثه آمپول نیست که بهت تزریق کنن. باید گروه خونت اینطوری باشه. تو همه چی رو سبز میبینی اونا سرخ. تو همه چی رو تو کتابا میخونی و اونا تو میدون عمل. امکان داره اون جوونی که میاد تو خیابون به اندازه تو کتاب نخونده باشه، ولی اون خون دیده. پسر بچه ای که مجبوره تو کوره آجرپزی کار کنه و از دستای پینه بستش خون میچیکه رو دیده... علی جان، چون پدر و مادرت انقلابی بودن، تو لزوما نباید و نمیتونی انقلابی بشی. خانواده خیلی از کسائیکه تو دهه شصت جانباختن الان دنبال زندگیشون هستن... نه اینکه فراموش کرده باشن... فقط فهمیدن که نمیتونن مثه فرزندشون سینه بدن جلو... این از ژنت. حتی اگه رسیده باشی به اینکه خون تو رنگینتر از بقیه که جون دادن و فدا کردن نیست، میرسیم به واژه فدا... به اونایی که پیشتازن، فدائین... تو اصلا معنی فدائی رو میفهمی یا تو سواحل امن اروپا رفتی دو تا جلسه و دستتو بردی بالا و سرود خوندی و فکر کردی تو هم مثلا بله... انقلابی ئی.... اونا از همه چی گذشتن... از مادر، پدر، فرزند... بله و حتی از دختر خاله خوشگل و مامانیشون... حالا تو یککاره اومدی میگی بودنم اینجا میتونه منو تو هچل بندازه؟ میدونی این یعنی چی؟ یعنی با اولین سیلی که به گوش من بزنن تو همه چی رو لو میدی... میدونی خیلیا هستن که همه چیشونو دادن و هنوز سرموضع هستن... خلاصه بگم، تو نمیخواد جوش منو بزنی... برو فکری به حال خودت بکن... تازه وقتی تو عمل معنی فدا رو فهمیدی میرسی به اینکه، خب که چی؟... یکنفری و تنهایی که نمیشه کار کرد... کادر میخوای... گروه باید تشکیل بدی... سازماندهی کنی... تو اصلا به حرفای خودت گوش میدی که چی میگی؟ علی آقا اینجا میدون عمله... یعنی چی؟ ساده است... آنزمان که بنهادم سر به پای آزادی... بقیه رو حتما شنیدی پس نمیخونم... اصلا میدونی پیشنهاد من چیه؟ الهی قربونت بشم، بیا و از خر شیطون بیا پائین و برگرد همونجایی که بودی... برو تو همون جلسه ها و سرودتو بخون... ایرون برای زندگی کردن جای سختیه، برای انقلاب کردن که اصلا حرفشو نزن اگه نگم غیرممکنه، حتما خیلی سخت تره... از منبر بیام پائین یا کمه»؟

علی گفت «من فقط یک چیزو مطمئن هستم... اینکه تو خیلی حرف میزنی... سرم درد گرفت... همینطور مسلسل وار... چیه تخم کفتر خوردی؟ نفسی وسطش بکش...

بذار یک چیز دیگه هم بهت بگم... اینطور که کرونا شروع کرده و تو اخبار می بینم... خیلی امکان داره که همین پروژه هم که تو سر دارم بمونه رو زمین و مجبور بشیم یک کاری در ارتباط با کرونا بکنیم... فعلا همین چند نفری که جمع شده رو باید حفظ کنیم...» بعد از جاش بلند شد و گفت «حالا پاشو بریم که خیلی کار داریم...»... و شروع کرد به زمزمه:
بمیرید بمیرید و زین نفس ببرید

که این نفس چو بندست و شما همچو اسیرید
مهسا سرشو تکون داد و گفت «منو بگو برای کی موعظه میکردم. طرف اصلا حالیش نیست...»

پایان پرده هفتم

علی ناظر
1 مهر 1399
22 سپتامبر 2020

 

منبع: سايت ديدگاه

@ كپي رايت: اين مطلب ويژه سايت ديدگاه تهيه شده است. بازتكثير آن تنها با قيد منبع مجاز است.




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
علی ناظر:



در پیوند با این مطلب نظری ثبت نشده است.

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.