شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

دوشنبه ۱۰ آذر ۱۳۹۹ - ۳۰ نوامبر ۲۰۲۰



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

مسافر، پشت پرده - پرده دهم و یازدهم

علی ناظر

یک خواهش از عزیزانی که مطالب این قلم را دریافت میکنند: لطفا، خواهشا، در صورت تمایل به بازنشر، در متن مقالاتم و یا داستانهایی که ارسال می شود عکس یا آهنگ اضافه نفرمایید. ممنون میشوم. علی ناظر، 6 آبان 1399، 27 اکتبر 2020.....
پرده دهم
مهسا پشت سر علی از اتاق بیرون رفت و دو تایی رفتن تو باغ و برای مدتی در سکوت راه رفتند... بالاخره مهسا گفت «اینطور چیزا و حرفا نباید تورو از هدف اصلیت دور کنه...» علی همونطور که سرش پایین بود و به زمین نگاه میکرد گفت «من میدونم چرا به ایران اومدم... مشکل سر اینه که بقیه نمیدونن و هر روز هرکسی برای خودش از اومدن و موندن من یک سری نتیجه گیریا میکنه... گیر کردم که چطور به اینا حالی کنم که من برای مبارزه نیومدم... اومدم ببینم چرا اونایی که مبارزه کردن موفق نشدن... این دوتا کلی با هم فرق داره... تازه حتی اگرم میخواستم قدمی بردارم که نمیومدم به بیژن و آدمایی که تازه دیدمشون و هیچچی ازشون شناخت ندارم حرفای دلمو بزنم....»
مهسا: «خب برای همینم نباید بذاری کسی تو رو از برنامه ئی که داری منحرف کنه... تموم حرفای بیژن درسته ولی اینا بحثای انحرافین وقتی کار تو چیز دیگه ئیه...»
علی: «ولش کن... بریم سر اصل مطلب... با محسن و کانکس ها چکار کنیم...»؟
مهسا: «امروز همکارام بهم زنگ زدن که حالمو بپرسن... میگفتن کرونا مثه حیون وحشی افتاده به جون همه... بیمارستانا پر شدن... جا ندارن... خیلیا تو صفن... وضع خیلی خرابه علی... من فکر نکنم این پروژه به آخر برسه... اینهمه آدم آمد و شد کنن، هم برای خودشون خطرناکه... هم برای من و تو و هرکس دیگه ئی که ساکن اینجاست... باید یک فکر دیگه ئی بکنیم... شاید باید یک کاری در باره کمک به کرونائیا بکنیم... شاید بد نباشه به کادر پزشکی کمک کنیم... فقط اگه بخوایم اینکارارو بکنیم اول از همه باید مامان و بابا و مش ممد و فاطمه خانم رو تو قرنطینه بذاریم که در تماس با کس دیگه ئی نباشن... وگه نه اونا اولین قربانیای پروژه میشن...».
علی: «تو خودت چطوری»؟
مهسا: «راستش هنوز هاله هایی در اکس ری دیده میشه... خوشبختانه فایبروسیز نیست...ولی کم نفسی... بی حالی مفرط... گاهی از موقعها خیلی شدید میشه... میخواستم یکجوری به بابا و مامان حالی کنم که نمیتونم مثه همیشه پهلوشون بشینم.... از اونطرفم... فرشید که زده به اون درش و اصلا رفته پی کار خودش و خوش گذرونی... زیاد بهشون کمک نمیکنه اگه برگردن تهرون... اگرم که بخوان اینجا بمونن... با اینهمه آمد و شد خیلی ریسک داره.... تو فکر بودم که بفرستمشون به ویلای خودم و من اینجا بمونم... ولی تو چشم مردم خوب نیست... میفهمی که چی میگم... من و تو زیر یک سقف... مردم هزار و یک حرف در میارن...»
علی: «خب شاید بهتر باشه به حاج ابراهیم بگیم از همین چندتا ویلایی که سفارش دادیم شروع کنه... یکیشو تو بشین و یکیشو بابا و مامانت... فقط نمیدونم کیفیتش چطوریه...» علی کمی فکر کرد و ادامه داد «... بیا بابا و مامانتو بفرستیم ویلات... من میرم توی آپارتمان بالای ساروی... تو هم همین جا تو عمارت باش... از مش ممد و فاطمه خانمم میخوایم که شبا بیان اینجا بخوابن تا حاج ابراهیم کار کانکس های ویلایی رو تموم کنه... نظرت چیه»؟
مهسا: «پس تو اینارو به بابا و مامان بگو... من روم نمیشه...»
علی: «کارای آسون ماله من...»؟
علی و مهسا برگشتن تو و علی موضوع را برای مینو و احمد هجی کرد... مینو از اینکه باید از اینجا بره و برای مدتی مهسا رو نبینه زیاد راضی نبود. احمد هر چند راضی نبود ولی به روی خودش نیاورد و گفت «اگه نظر دو تا دکتر اینه، پس حتما صلاح اینه... فردا شروع می کنیم به نقل و انتقال... »
علی رو کرد به مهسا و گفت «من دارم میرم با فاطمه خانم صحبت کنم، تو میای...»؟
مهسا : «آره بریم...».
فاطمه از خوابیدن در عمارت زیاد راضی نبود. میگفت که «مش ممد اینروزا حالش خوب نیست و صلاح نیست شبا تنها باشه». مش ممد هم طبق معمول ادعا میکرد که حالش از همه بهتره، و تنها خوابیدن نمیکشتش. بالاخره هر دو قبول کردن که برای یک مدت کوتاهی هر دو بیان تو عمارت بخوابن، ولی خونه شون همینجا باشه که هستش.
فردا غروب که شد، احمد و مینو نقل مکان کردن به ویلای مهسا و علی به آپارتمان بالای ساروی و مهسا و مش ممد و فاطمه هم شبا همخونه شدند، به شرطی که مش ممد بعد از نماز صبح بره به خونه اش. علی قرار شد صبحونه بیاد با مهسا بخوره.
حاج ابراهیم و محسن به این نتیجه رسیده بودن که برای انجام این پروژه بیشتر از اونچیزی که علی در نظر داره وقت لازم داره، مخصوصا کارهای زیرساختاری مثه فاضلاب و لوله کشی های آب و برق و گاز. قرار بر این شد که فعلا یک کانکس کارگاهی بذارن که هم علی با خوبی و بدیهای کانکس از نزدیک آشنا بشه، و هم وقت باشه که زیرساختارها بنا به استانداردهایی که باید در یک کلینیک و مرکز بهداشتی، درمانی رعایت بشه، شالوده ریزی بشن. شب حاج ابراهیم به عمارت اومد و موضوع را به تفصیل برای علی و مهسا توضیح داد و گفت «ما دوتا مشکل اصلی داریم که روز اول در نظر گرفته نشده بود. اول اینکه استانداردها نباید نادیده گرفته شوند. دوم و از اولی بدتر، کروناست که هر روز بیشتر پیشرفت میکنه. خیلی از کارگرا میتونن ناقل ویروس باشن و بقیه رو هم مبتلا کنن... شاید بهتر باشه این پروژه رو با سرعت آرومتری پیش ببریم تا ببینیم که اصولا امکانپذیر هست یا نه... حاج محسن میگه میتونه صبر کنه، و اگه توی این مدت مشتری برای کانکس ها پیدا شد، اینارو میفروشه و برای روزی که ما لازم داریم دوباره دست و پا میکنه...» علی با کند کردن سرعت اشکالی نداشت، ولی مهسا می گفت «ما اگه بخوایم منتظر کرونا بمونیم که بره، یا واکسن پیدا بشه حالا حالا ها باید صبر کنیم...» بالاخره سه نفری رسیدند به نتیجه گیری محسن و ابراهیم و قرار شد که فعلا یک کانکس کارگری بذارن و ببینن کار به کجا میرسه. ابراهیم برای هرچه روشنتر شدن مهسا و علی تأکید کرد «هرچه زمان بیشتر طول بکشه و فصل سرما آغاز بشه، پیشرفت این پروژه کندتر میشه...».
ابراهیم که رفت علی گفت «بد نیست یک سری به ساروی بزنم و کلید آپارتمانو بگیرم....» مهسا گفت «منم میام... حوصله ام سر رفته...» وقتی به ساروی رسیدن آتقی زودتر تعطیل کرده بود و رفته بود خرید دنبال گوشت. بعد از احوالپرسی، علی موضوع را به اسد گفت ولی نگفت که از همین امشب قراره که اینجا بخوابه. اسد گفت «من بودم میرفتم آپارتمان بالای انباری... اونجا کمتر سر و صدا داره. اینجا سر و صدای ماشین و دیک و قابلمه و مشتری نمیذاره آدم درست بخوابه... وقتی رسیدین ماشینو پشت انباری پارک کنین، پله هاش پشت ساختمونه.  این کلید اونجاست... اونم کلید انباریه که اگه خواستین چیزی توش بذارین...اون کلبه چوبی اونطرفی هم رو فعلا آتقی ماشینشو میذاره که صبحای زود که میره خرید کسی رو بیدار نکنه... اینم کلید اونجاست.... خوب بزرگه... شما هم اگه خواستین میتونین ماشینتونو همونجا بذارین....»  علی تشکر کرد و با مهسا سری به آپارتمان زدن... علی گفت «برای یکنفر خیلی بزرگه... ولی همینی که هست... بیا من تو رو بذارم و خودم برگردم که دیر نشه...»
مهسا و علی وقتی به باغ رسیدن، امکان ناپذیری پروژه و آلترناتیوهای موجود را بالا و پایین کردند ولی بجایی نرسیدند. همه راه ها به سرعت پیشروی کرونا ختم میشد. آخر شب علی خداحافظی کرد و به طرف ساروی راه افتاد.
وقتی رسید ساروی بسته بود، و چراغ اتاقهای اسد و تقی خاموش. علی ماشینو پشت انبار پارک کرد و از پله های پشت رفت بالا . کارهای خوابش را کرد و چند خط کتاب خواند و چراغو خاموش کرد، ولی خوابش نمیبرد.  از این دنده به اون دنده و به راهکارهای مختلف فکر کردن و هرچه بیشتر بخودش فشار میاورد بیشتر خواب از سرش می پرید و کمتر راهی برای برونرفت از این تنیده تار به نظرش میرسید. سکوت بیرون که تا این لحظه حاکم بود با صدای ماشین که پارک میکرد، شکسته شد. علی که به دنبال بهانه میگشت تا از رختخواب بیرون بیاد، بلند شد و از پنجره که نیمه باز بود به بیرون نگاه کرد. ماشین سفید رنگی جلوی ساختمون پارک شده بود. یک دختر و دو تا پسر از ماشین پیدا شدن و رفتند پشت ماشین، و کاپوتش را بالا زدند. علی پنجره را کمی بیشتر باز کرد که آنها را صدا کنه و بگه ساروی تا فردا صبحونه بسته شده و اتاق برای اجاره ندارند، که صورت بیژن رو از پشت کاپوت دید. پسری که سعی میکرد یواش صحبت کنه تا کسی از ساکنین آپارتمانها بیدار نشه به بیژن گفت «تو مطمئنی که اینجا امنه...»؟ بیژن گفت «آره...» و در حالیکه به دختر همراهش اشاره میکرد ادامه داد « اینارو به رفعت گفتم... بابام که صبح تا شب تو آشپزخونه است، اسدم که بغل دستشه... فقط روزی چند بار میان از تو انبار یک چیزایی که لازمه ور میدارن و میرن... اگه شاتگانارو ته انبار بذاریم شاید یکنفر اتفاقی متوجه بشه... ولی اگه بذاریم توی کمد ته اون کلبه چوبیه... هیچکس نمیفهمه... طول کلبه زیاده... ماشینو که پارک میکنی هنوز یک عالمه اون عقبش جا داره... کسی به اون عقب نمیرسه... پتوهارو با روغن ماشین کثیف کردم که اصلا کسی دلش نره دست بهشون بزنه.... فقط عجله کنیم که بابام بیدار نشه... اون قبل از نماز بیدار میشه...». پسر همراهش گفت «فقط بدون... اگه لو برن... رفعت سالم نمیذارت...». بیژن گفت «میذاریمشون توی کمد شکسته ای که اون ته تهه... هیچکس به اون کار نداره... جلوی کمدم چند تا میز و صندلی شکسته میذاریم که اصلا کسی باهاش کاری نداشته باشه...».
نفس علی تو سینه اش حبس شد. شات گان...؟ اینجا...؟ بیژن...؟ در یک لحظه با خودش فکر کرد که بهتره بره بیرون و با اونا برخورد کنه، ولی یکچیزی جلوشو گرفت و به گوش دادن ادامه داد. بیژن دست کرد تو جیب شلوارش و یک کلید درآورد تا قفل کلبه رو باز کنه... و به بقیه اشاره کرد که بیان. همه از عقب ماشین یک پتو که معلوم بود لاش چیزی پیچیده شده رو بغل کردن و رفتن داخل کلبه. چیزی نگذشت که همه بیرون آمدن و با سرعت سوار ماشین شدند. بیژن در کلبه رو قفل کرد و پرید تو ماشین و طولی نکشید که صدای ماشین در سکوت شب محو شد.
علی تمام شب توی اتاق بالا و پایین کرد. نمیدونست به مهسا بگه یا اصلا اونو تو جریان نذاره تا اگه اتفاقی افتاد بتونه بگه که چیزی نمیدونسته...؟ به تقی چی...؟ بگه...؟ اگه تقی بفهمه بیژن باید فاتحه پدر داشتنو بخونه... شاید بهتره که اصلا به روش نیاره تا آبا از آسیاب بیفتن....؟ ولی همه اینا ریسک داشت... باید قبل از اینکه همه صبح بیدار بشن یک کاری بکنه... از آپارتمان رفت بیرون و در کلبه رو باز کرد. کلبه کمی نامنظم به نظر میرسید... علی به طرف ته کلبه رفت و کمد و پتوها رو پیدا کرد. یکی از پتوها رو باز کرد.
داخلش شاتگان بود که میتونستی قنداقشو تا کنی تا بشه به اندازه یک کلت یا یکخورده بلند تر و زیر کت یا پالتوت قایم کنی.... مثه اونچیزی که خبرش در رسانه های اطلاعاتی پیچید که در اعتراضات آبان 1398 استفاده می شد.... کنارش 5 تا گلوله ساچمه ای بود .... (ویدیو جهت اطلاع بیشتر منتشر شده در 5 آذر 1398)... علی با سرعت پتو رو به حالت اولش پیچوند و هر سه تا پتو رو بغل زد و یواشکی برد نزدیک در کلبه گذاشت. در کمد رو بست و صندلی و میز شکسته رو دوباره به همان شکلی که جلوی کمد بودند گذاشت. بعد سه تا پتو رو گذاشت تو کاپوت ماشین و در رو بست و از پله ها رفت بالا.
نور سحری به داخل اتاق تابید و علی هنوز نخوابیده بود... کارگرای ساروی از راه رسیدن و سر و صدای تقی و اسد بلند شد که به کارگرا می گفتن کی چکار بکنه. علی به این تصمیم رسیده بود که به کسی نگه دیشبو اینجا خوابیده، پس گذاشت تا همه برن داخل آشپزخونه و خوب که سرشون مشغول شد، سوار ماشین شد و جلوی رستوران پارک کرد و به مردی که داشت میزا رو تمیز میکرد سلام کرد.
علی پرسید «میشه آتقی و اوسا اسد رو صدا کنین...»؟ مرده همینطور که میزا رو دستمال میکشید گفت «تو آشپزخونن... الان رستوران بسته است یکی دو ساعت دیگه تشریف بیارین...» معلوم شد که علی رو نمیشناسه... علی تشکر کرد و گفت «شما بگین آتقی بیاد... کارش دارم...» کارگر رستوران مثه اینکه با آدم زبون نفهمی روبرو شده باشه، با بی حوصلگی دستمالو انداخت روی میز و رفت تو آشپزخونه و بلند، طوریکه علی بشنوه گفت «آتقی... یه یارو اومده با شما کار داره... هرچی میگم ظهر بیاد گوش نمیده...» علی خنده اش گرفت. تقی چند دقیقه بعد وارد محوطه رستوران شد و وقتی علی رو دید زیر لبی گفت «رمضون... یارو چیه...؟ صاب رستورانه...» و با صدای بلند گفت «سلام آق دکتر اینجا به این زودی... بفرمایین چایی بیارم...»؟ علی تشکر کرد و وقتی تقی چایی رو آورد گفت «از امشب قراره که توی آپارتمان بالای انبار بخوابم...... راستی تو انبار چه چیزایی نگه میدارین»؟ تقی گفت «هیچچی... یک سری وسائل آشپزخونه و دیک و قابلمه هایی که خیلی سرمون شلوغ بشه استفاده میکنیم و یک چندتایی ظرف روغن و کیسه برنج و اینطور چیزا... آهان... تموم میز و صندلیایی که از آقای ساروی به ما ارث رسیده بود رو اونجا گذاشتیم و رفتیم میز و صندلی با روکش چرم مصنوعی خریدیم که بشه دائما ضدعفونیش کنیم... خدارو خوش نمیاد که ما باعث واگیری بشیم... مخصوصا که همه نوع آدم از همه جا میان اینجا... آدم چی میدونه کی کرونا داره کی نداره...»
علی: «تو اون کلبه چیه...»؟
تقی: «اونجام یک کمی خرت و پرت... ماشین خودمو میذارم اونجا که صبحا که میرم خرید صداش اسدرو بیدار نکنه...»
علی کلید انبار و کلبه رو از دسته کلید جدا کرد و گفت «پس من اینارو لازم ندارم...»
علی رفت جلو و به رمضون که حالا به میز نگاه میکرد گفت «مهم نیست که صاحب رستورانم یا فقط مشتری... به مردم نگو یارو... حالا زیاد پکر نشو... برو دنبال کارات که خیلی کار داریم... خداحافظ آقا رمضون...» و از رستوران رفت بیرون... ولی صدای رمضون شنیده میشد که «من چه میدونستم کیه...»؟ اما علی موضوع مهمتری ذهنشو به خودش مشغول کرده بود.
مهسا و فاطمه خانم در حال خوردن صبحونه بودن که علی سر رسید. فاطمه از جاش بلند شد و گفت «شما بشین الان چایی میریزم». علی سلامی کرد و نشست. مهسا به صورت علی نگاه کرد و پرسید  «خوبی..»؟ علی گفت «آره... چطور مگه...»؟
مهسا: «رنگت پریده... صورتت مضطرب به نظر میرسه...» و با خنده ولی یواش گفت «دیشب تنها خوابیدی ترسیدی... لولو اومده تو اتاقت....»؟
علی: «یک همچین چیزایی... جام که عوض میشه تا یک مدت خوابم نمیبره... دیشب اصلا نخوابیدم...» بعد ادامه داد «از قیافم مشخصه...»؟
فاطمه استکان چایی را گذاشت جلوی علی و گفت «من برم... مش ممد مثه بچه ها میمونه تا من نباشم چیزی نمیخوره...» مهسا گفت «برسونمتون...» فاطمه گفت «ای مادر جان... این چارقدم راه که رسوندن نداره...» علی گفت «صبر کنین منم میام، باید مش ممد رو ببینم...» و استکان چایی را گذاشت روی میز و دنبال فاطمه راه افتاد و در را پشت سرش بست. مهسا به در خیره شد و با خودش فکر کرد که علی داره یک چیزی رو پنهون میکنه...
وقتی علی و فاطمه رسیدن، مش ممد داشت خودشو برای صبحونه حاضر میکرد... قوری روی سماور و سفره روی قالی و نون و پنیر وسط سفره، علی رو یاد عکسایی انداخت که تو خونه عمه اش دیده بود. سلامی کرد و گفت «مش ممد چایی داری بخوریم...»؟ مش ممد گفت «برای شما آقای دکتر همه چی داریم... بفرمایین بشینین تا بیارم...» فاطمه گفت «تو بشین... علی آقا باهت کار داره... بقیه رو خودم میارم...» مش ممد از خدا خواسته نشست و پرسید «بفرمایین...» علی نگاهی به فاطمه کرد و گفت «یک چیزی تو ماشن هست که خواستم نشونتون بدم و نظرتونو بپرسم...» مش ممد از جاش بلند شد و راه افتاد. علی هم به دنبالش. وقتی بیرون رسیدن علی یواشکی گفت «مش ممد وقتی توی ماشینو دیدی صداتو نبر بالا... چیزی نگو...» و در کاپوتو وا کرد و پتو رو به کناری زد. مش ممد چشمش که به اسلحه افتاد نگاهی به علی کرد و سرش را با حالت تأسف تکون داد و گفت «اگر جبرئیلت کند مهتری... هنوزم خری و خری و خری...» و به طرف اتاق راه افتاد. فاطمه نگاهی به صورت مش ممد انداخت و پرسید «چی شده...؟ سگرمه هات رفتن تو هم...»؟ و به ماشین و علی  نگاهی کرد و ادامه داد «مگه تو ماشین چیه که رنگت پریده...» مش ممد همونطور که با پشت خمیده اش سعی میکرد روی زمین بشینه گفت «اون از باباش اینم از این... اینا حرف حسابی نمیفهمن...» و همینطور که صحبت میکرد صداش بلندتر میشد «تو هی میگی نره، اینا میگن بدوش... آقاجان... این رسمش نیست... اگه بفهمن پدرتو در میارن... همونطور که درآوردن...» فاطمه با تشر گفت «چه خبره یکمرتبه دور ورداشتی...؟ مگه چی شده...»؟ مش ممد با لحنی عصبی گفت «میخوای چی بشه... یادته صمد یک شب با چی اومد و از ما خواست که قایمشون کنیم....؟ بفرما... حالا آقاپسر کاکل زریش پا جای پای اون گذاشته...» فاطمه دو دستی محکم زد به صورتش و گفت «ای خدا... علی جان...»! علی مثه بچه های شیطون که دوباره با توپ پلاستیکیش زده شیشه همسایه رو شکونده باشه، سرشو انداخته بود پایین و با خودش فکرمیکرد که عجب داستانی شده......اون از بیژن که داره دستی دستی پای اون و مهسا و بقیه رو میکشه تو این بازی و اینم از اینا که اصلا مهلت نمیدن آدم حرف بزنه... آش نخورده و دهن سوخته... صدای مش ممد رو شنید که میگه «آقای دکتر با شمام... با اینا میخوای چکار کنی...؟» علی نگاهی به صورت چروک و شکسته فاطمه و مش ممد انداخت و گفت «اینا مال من نیست... دیشب که رفته بودم ساروی... نصف شب صدایی شنیدم و چند نفرو دیدم که دارن اینارو میذارن توی کلبه... قبل از صبح همه رو ورداشتم و گذاشتم عقب ماشین که اونجا نباشه و کار دست کسی نده...» مش ممد کمی آروم گرفت و با لحنی آروم پرسید «میدونی کی بود...؟ اگه کلید رو داره پس یا آتقیه یا اسد...» بعد ساکت شد و کمی بعد ادامه داد «ولی هرچی فکر میکنم این دوتا اینکاره نیستن... باهاشون صحبت کردم... میدونم که اونا اونقد به دکتر مهسا علاقه دارن که راضی نمیشن پاشو بکشن به این مصیبت... پس کی میتونه باشه...»؟ فاطمه چایی شو سر کشید و همینطور که با دست به علی اشاره میکرد که چاییشو بخوره گفت «خب معلومه... بیژن... اون کله اش بوی قورمه سبزی میده... اگه باباش بفهمه روزگارشو سیاه میکنه....» علی گفت «کسی نباید بفهمه... اصلا کسی نباید بفهمه که من دیشب اونجا خوابیدم... چون شک میبرن.... فقط نمیدونم چطوری به مهسا بگم...»؟
فاطمه: «تو تموم مدتی که با مش ممد زندگی کردم حتی یکبارم به هم دروغ نگفتیم و یا چیزیو از همدیگه پنهون نکردیم... همه راستاشو بهش بگو...»
علی: «اگه گفت اینا رو پس بده...؟ اگه گفت برو به تقی بگو...؟ اگه تقی یک کاری کرد که بیژن بره و پشت سرشو نبینه...»؟
فاطمه: «اینا مشکل تو نیستش... برو همین الان همشو بهش بگو...»
علی از جاش بلند شد و سوار ماشین شد و راه افتاد به طرف عمارت. مهسا تو ایوون منتظرش بود...
مهسا: «حالا که با مش ممد حرفاتو زدی میگی چه خبره... یا برم از فاطمه خانم بپرسم...»؟
علی: «اگه بهم قهوه بدی و صبور باشی... بله میگم...» و طولی نکشید که مهسا آرزو میکرد کاشکی نمی پرسید چون اونم مثه علی گیر کرده بود که چکار کنه...
علی: «میتونم همه رو بذارم کنار جاده و به صدو ده زنگ بزنم که بیان ورش دارن... یا...»
مهسا: «مگه شوخیه..؟! یک دقیقه ای پیدات میکنن و هزار سین جیم... تو رو خدا علی درست فکر کن و یا اگه عقلت به چیزی نمیرسه چیزی نگو...»
علی: «منو بگو که مغز متفکرمو به کار انداختم... حالا که اینطوریه... همه رو همینجا زیر خاک قایم میکنیم تا درست و بدون عجله تصمیم بگیریم...»
مهسا: «و اگه اینا بخوان برن سروقت سلاحها و پیداش نکنن... یا تقی و اسدو میکشن زیر سوال و خیلی چیزای دیگه... یا میان خدمت تو میرسن... تو اصلا میفهمی چی شده...؟ میفهمی که آوردن اینهمه سلاح و فشنگ به داخل برای صاحباش چقدر ریسک داشته...؟ حالا فکر میکنی به همین سادگی بیخیالش میشن...؟ هم تو و هم بیژنو سر به نیست میکنن که اصلا اثری از شما و شاهد و هیچچی نمونه...!»
علی: «اینطوری نگو میترسم... پس چکار کنیم...»؟
مهسا: «اااه... شما مردا چقدر وراجین... اونوقت اسم ما زنا بد دررفته... یک دقیقه بذار فکر کنم... بذار فکر کنم...»!
از پشت در عمارت صدای فاطمه و مش ممد بلند شد که داشتن با هم بلند بلند جر و بحث میکردن...وقتی وارد شدند مش ممد نگاهی به صورت مهسا انداخت و چون اضطراب را در صورت او دید گفت «حضرت آقای دکتر جریان را برای شما تعریف کردند؟»
مهسا فقط سرشو تکون داد
فاطمه گفت «آخه این چکاریه تو کردی علی جان...؟ میریزن تو خونه و همه رو با خودشون میبرن...»
علی میخواست با اعتراض بگه که من کاری نکردم...بیژن کرده... ولی به خودش گفت چه فایده...
ولی مهسا در دفاع گفت «فاطمه خانم اینارو که علی نیاورده تو کلبه بذاره.... فقط خواسته دست اونا نباشه که کار دست خودشون و بقیه بدن...»
علی به خودش گفت قربون آدم چیز فهم... حداقل یکی هست که همه چی رو همونطور که هست میبینه... ولی صدای مش ممد رشته افکارشو پاره کرد.. «د ... نه دیگه... همین آقای دکتر شما...»
مهسا: «قبل از اینکه آقای دکتر من باشه... آقای دکتر شما بوده... هم باباشو... هم مادرشو... هم بابابزرگشو میشناختین.... این آقای دکتر تازه داره ژن واقعیشو به همه نشون میده...» و به علی با غضب نگاه کرد..
مش ممد ول کن نبود... «اگه این بچه من بود.... من میدونستم چکارش کنم...»
علی شروع کرد به بلند بلند خندیدن... «یکجوری دارین درباره من صحبت میکنین مثه اینکه یا مُردم، یا بدتر... یک بچه کوچولو شیطونم... من نه آقای دکتر شمام و نه آقای دکتر شمام... من آقای دکتر خودمم... والسلام... اینا... اگه تو کلبه میموندن و مثلا رمضون کارگر رستوران پیداشون میکرد... همه ما میشدیم آقای دکتر اوین... حالا بجای اینهمه انشر و منشر فکر کنین که یک جایی قایمشون کنیم...».
فاطمه به مش ممد نگاه کرد... مش ممد نگاهی به فاطمه و بالاخره مش ممد گفت «آب که از سر گذشت چه یکمتر چه صد متر... بیا بریم تا بهت بگم...»
فاطمه و مهسا و علی پشت سر مش ممد که دستاش مثه پاندول ساعت عقب و جلو میرفتن راه افتادن. به وسطای باغ که رسیدن مش ممد واستاد و به علی و مهسا خیره شد و گفت «این چیزی که بهتون نشون میدم رو فقط من میدونستم و فاطمه... حالا هم شما دوتا...» و دوباره راه افتاد... کمی بیشتر که رفتند و تقریبا به وسطای باغ رسیده بودند که مش ممد جلوی یک چیزی مثه لونه چوبی سگ یا چیزی مثه اون که شکسته باشه و چوباشم پوسیده باشن، واستاد.  مش ممد به لونه شکسته و در همریخته اشاره کرد و به علی گفت «کمک کن اینارو جابجا کنیم...» علی بدون سوال چوبا رو از روی زمین و میون علفا ورداشت و کناری گذاشت... ولی یکمرتبه زیر علفا یک در چوبی ظاهر شد. مش ممد روی زانواش خم شد و در چوبی را از روی زمین تکون داد. تکه پارچه ای که لبش از خاک زده بود بیرون دیده شد. مش ممد گفت «کمک کن این خاکا رو بزنیم کنار...» و خودشم شروع کرد با دست به کنار زدن برگ و خاک و علف... و هرچه بیشتر خاکا کنار زده می شدن یک چمدون کوچیک خودشو بیشتر نشون می داد... تا بالاخره مش ممد چمدون رو بغل کرد و از توی چاله ای که توش بود در آورد... کمی خاکای روشو کنار زد و درشوو باز کرد... چشمای علی و مهسا به چمدون خیره شد... چند قبضه کلت و خشاب و نارنجک.... علی با صدایی که همراه با تشر و هیجان بود پرسید «اینا چین مش ممد...»؟
مش ممد: «ارثیه پدرت... چند شب قبل از اینکه گم و گور بشه اینا رو آورد اینجا و گفت خاکشون کن تا برگردم... فاطمه به من کمک کرد تا اینجا رو پیدا کردیم و خاکشون کردیم...»
فاطمه با صدایی بغض کرده: «ولی صمدجان دیگه بر نگشت که بر نگشت... مادرتم رفت که رفت...»
مهسا به علی نگاه کرد و با ترس گفت «علی با اینهمه اسلحه چکار کنیم...»؟
علی: «همینجا خاکشون میکنیم...»
مش ممد: «اونوقت جواب بیژن و ایل و تبارشو چی میخوای بدی...»؟ و با صدای لرزان ادامه داد «اونا میکشنت... اگه قبل از اونا پاسدارا نکشنت...»
علی: «فردا تموم محتویات انبارو خالی میکنیم و تموم میز و صندلیایی که هستن رو میبریم تو کلبه جلوی اون کمده میچینیم.... برای رد گم کردن یک درب اتومات پارکینگ ماشین بجای درب فعلی انباری میذاریم... میگم میخوام شبا ماشینم امن باشه... پس پارکینگ خودمو میخوام... ولی قبل از اینکه تقی به بیژن بگه که چکار میخوام بکنم... باید میز و صندلیا برن به کلبه و درب نصب بشه... اونوقت بیژن و رفیقاش باید دلیل بیارن که چرا میخوان برن تو کلبه با اینهمه اسباب و اثاثیه... چی میگین»؟
مهسا: «تو کسی رو میشناسی که هم زود بکنه و هم بدون سرو صدا تمومش کنه...»؟
علی: «من...؟ نه.. از کجا بشناسم...»
مش ممد: «من میشناسم... آقای ساروی برای خونه خودش همچین دری رو ساخته بود... از اون میپرسم...»
علی: «ولی نباید آنتناش تیز بشن و هزار تا سوال کنه...»
مش ممد: «شما آقای دکتر بهتره درباره یواشکی کار کردن به کسی درس ندین...»
علی خنده اش گرفت و به صورت پیرمردی که بیش از چهل سال نگهبان زاغه و انبار مهمات باباش شده بود نگاه کرد و گفت «چشم...».
فاطمه نگاهی به مهسا کرد و به علی خیره شد و گفت : «بذار همینجا بگم تا اگه همین فردا مردم و مادرتو دیدم خجالت نکشم و بتونم به صورتش نگاه کنم... اونکاری که بابات با مادرت کرد و پای مادرتو به این راه وا کرد... اگه ببینم تو با این کردی... به خدا... به جون همین مش ممد... میرم پهلوی امام حسین و دست به دامانش میشم که شفاعت کنه تا تو رو بندازن تو آتش جهنم بسوزی و بسوزی و بسوزی... خوب گوش کردی چی گفتم...»!؟
علی به مهسا نگاه کرد که داشت با حیرت به این حرفا گوش میکرد و بعد به صورت فاطمه که کاملا جدی و خشمگین به نظر میرسید و گفت «چشم...»
مهسا خندید و گفت «چشمت بی بلا... ولی فاطمه خانم خاله میترا خودش رفت تو این راه و تا آخرشم تو همین راه موند... به عمو صمد ربطی نداره... تازه اونکه تاریخ چهل سال پیشه... همین الانم اگه من بخوام برم دنبال اینکارا به علی ربطی نداره... اصلا علی این وسط چکاره است...؟ شمام حالا حالا ها انشالله عمر میکنین و کار به این حرفا نمیکشه... مگه نه علی...»؟
علی نگاهی به مهسا کرد و گفت «چشم...»
مش ممد که حوصله این حرفا رو نداشت گفت «فعلا وقت این حرفا نیست... برو یک بیلی چیزی بیار... این چاله رو گودتر کنیم تا اون پتوها رو توش بذاریم... به آقای ساروی هم میگم که همین امروز بیاد و درب پارکینگ رو بسازه... شما هم آقای دکتر به اون تقی و اسد بگو که آشغالا رو از توی انباری بریزن بیرون که همه چی تموم بشه...»
علی: «چشم...» و راه افتاد به طرف ماشین... مهسا هم به دنبال او... توی راه مهسا گفت «علی زیاد حرفای اینا رو جدی نگیر... اینا قدیمین... همینکه میبینن یک مرد و زنی با هم رفیقن... فورا فکر میکنن خبریه... بیخودی دست و پاتو گم نکن...خبری نیست....» و خندید... علی گفت «چشم...». مهسا بیشتر خندید و گفت «آخ خوشم میاد که چه زود ذهنیتت داره به عینیت تبدیل میشه... فکر میکردی اینجا کشور فخیمه است که هیچکس به کار کسی دخالت نکنه... اینجا تا سرتو بچرخونی زنت میدن... بعد بهت میگن کی باید بچه دار بشی... بچه اولت پسر باشه... دومی دختر باشه... اسمشو چی بذاری... وای بحالت اگه گوش ندی... چنان بهت چپ چپ نگاه میکنن مثه اینکه بچه اوناست... تازه این اول کاره... بهت میگن بچتو چطور بزرگ کنی... به کدوم مدرسه بفرستی... چه موقع دعواش کنی... کی نکنی... این تازه اول چشم گفتناست آقای دکتر...بیخودی تو فکر نرو...»
علی: «تو فکرم که میشه وسائل توی انبارو بدون جلب توجه خالی کرد و طوری توی کلبه چید که کسی نتونه به کمد اون ته دسترسی پیدا کنه...؟ بذار همین گوساله ای که دارمو بزرگ کنم... بچه بزرگ کردنم پیشکش... باشه برای بعد...»
مهسا: «شات گانا رو که دادیم به مش ممد... بهتره پتوهارو با خودمون ببریم و بذاریم تو همون کمد....با هم میریم به ساروی... ببینیم چه میشه کرد...».
تموم روز رمضون و بقیه کارگرا کارشون شده بود به خالی کردن انبار و چیدن میز و صندلیا... چفت در چفت و روی همدیگه که مثلا جا برای آتقی بتونه که ماشینشو تو کلبه پارک کنه... وقتی کار تموم شد و خیال مهسا و علی از اینکه کمد دیگه در دسترس نیست راحت شد... رفتند پیش کاظم که چارچوب در انبار رو بازسازی و آماده کرده بود و جویای پیشرفت کار شدند. کاظم گفت «در برای امشب حاضر نمیشه... ولی تا فردا شب همه چی تمومه...» علی با صدای کمی بلندتر از معمول به مهسا گفت «پس من امشب ماشینو میذارم همین جلو...» تقی اینو که شنید گفت «آق دکتر... شما ماشینتو بذار تو کلبه... من ماشینمو میذارم بیرون...» علی گفت «نه همینطور خوبه... بذار همه چی همینطور که هستش باشه... پس آقا کاظم قرار ما فردا... صورتحساب با کلید رو بدین به آتقی... من خودم ازش میگیرم... شما آتقی ساعتای نه و ده شب که بیدارین»؟ تقی خندید و گفت « خیلی از مشتریا تازه بعد از نه شب میان... »
چند شب بعد وقتی بیژن داستان نقل و انتقال وسائل به کلبه و اومدن علی به ساروی رو از باباش شنید نزدیک بود قبضه روح بشه... نمیدونست به رفعت چطوری توضیح بده...

پایان پرده دهم
مسافر، پشت پرده
پرده یازدهم
 
بیژن اولین کاری که کرد با فرید، پسری که همون شب همراهش اومده بود و مثلا سرپلش بود تماس گرفت و داستان رو تعریف کرد. فرید میدونست که آنچه اتفاق افتاده به بیژن ربطی نداره... ولی قرار شد که موضوع رو در اسرع وقت به رفعت اطلاع بده و رهنمود بگیره. تنها پیشنهادی که به نظرش میرسید این بود که تا اونموقع بیژن بهتره بره پیش باباش و اطلاعات بیشتری جمع آوری کنه...
علی اما هنوز آروم نگرفته بود و دلشوره داشت که چطوری میتونه ورود بیژن و دوستاش به کلبه رو مسدود کنه. فردای روزی که میز و صندلیا به کلبه منتقل شد، و درب انبار بازسازی شد، از کاظم پرسید «برای پیشگیری از ورود افراد به محوطه آپارتمانی که در آن سکونت دارم، شما میتونین یک دیوار با میله های آهنی درست کنین...»؟ کاظم گفت «منظورتون نرده حفاظه..؟ نه، این کار من نیست... برای اینکار شما بنا لازم دارین که زیرساختار رو بسازه... و هم نرده های از پیش ساخته شده.... » علی گفت «پس من بنا رو پیدا میکنم و ازش میپرسم...» و به حاج ابراهیم زنگ زد.
علی: «باید برای مدتی توی این آپارتمان بمونم... گفتم یک باغچه جلوش درست کنم که روزای تعطیل سرمو باهش گرم کنم...  فقط میخواستم دورش یک دیوار آهنی بکشم... مثه اینکه اول باید زیرساخت بنایی و دیوار آجری درست بشه...»؟
ابراهیم: «بله... کار سختی نیست... من یکی از بناهایی که میشناسم و میدونم دنبال کار میگرده رو میفرستم... اون همه کارارو میکنه... اگه دوست داشتین میتونه دیوار درست کنه و بالاش حفاظ شاخ گوزنی بذاره... میگم قیمتشو باهتون سفارشی حساب کنه...» و خندید. علی: «کدومش سریعتر جلو میره...»؟
ابراهیم: «خب طبیعیه که دیوار آجری... دو روزه تمومه... فقط شاخ گوزنیا میمونن که طول میکشه... اونم اگه بخواین زود کارتون جلو بیفته میتونین بالای دیوار سیم خاردار بذارین...»
علی: «همین کارو میکنیم... پس میسپرمش دست شما... راستی کارای کانکس به کجا رسید...»؟
ابراهیم: «فکر کنم تا آخرای هفته دیگه برسن و ما شروع کنیم... از فردا هم قراره که زیرساختا رو بسازیم و شالوده ریزی کنیم...»
علی تشکر کرد و قرار شد محمودآقای بنّا فردا صبح اول وقت با آجرا بیاد ساروی و کارو شروع کنه.
علی به عمارت برگشت و به فاطمه و مهسا که گرم گفتگو بودن، گزارش داد و گفت «ابراهیم قراره از فردا کار اینجارو شروع کنه» فاطمه گفت «پس من برم به مش ممد بگم... بعدا میگه چرا همه چی رو از اون مخفی میکنیم...» علی گفت «پس لطفا داستان دیوار دور کلبه رو هم بهش بگین...». وقتی فاطمه رفت علی گفت «تو قرار شده با آدمای مسن تماس نداشته باشی... برای همین خاله و احمد آقا رفتن... حالا با فاطمه گرم گرفتی...» مهسا خندید و گفت «داشتیم پشت سر تو غیبت میکردیم... هرچیم بهش میگم اینکار درست نیست میگه من دیگه عمرمو کردم... با کسیم که رفت و آمد نمیکنم... پس هیچچیم نمیشه... برای اینکه حرفش ضمانت داشته باشه میگه مش ممد گفته تنهات نذارم... مخصوصا با این گندی که آقای دکتر زده...» و زد زیر خنده... علی سرشو به حالت تأسف تکون داد...
طرفای عصر تقی زنگ زد «سلام آق دکتر... میبخشین بد وقتی مزاحم شدم...»
علی: «خواهش میکنم... چه خبر...»؟
تقی: «خبرا که پیش شماست... خواستم بگم که این پسر چموش ما اومده اینجا که من شفاعت کنم شما ببخشینش... میگه دیگه برای شما پیامک نمیفرسته و اصلا به شما تلفن نمیکنه...»
علی که میدونست دلیل اصلی بیژن چیه گفت «بهش بگین فعلا برگرده همون حضرتی تا آخرای هفته فکرامو که کردم بهش خبر میدم... ضمنا، خانم دکتر و من تا نیم ساعت دیگه اونجاییم که در باره ساروی و حساب و کتابا کمی با هم صحبت کنیم... فعلا نمیخوام با بیژن صحبت کنم...»
تقی: «چشم بهش میگم... پس قرار ما نیمساعت دیگه...» معلوم بود که داره به بیژن پیام میده که بهتره بره تا با علی روبرو نشه...
حدود یکساعت بعد تقی با یک سینی چایی اومد کنار مهسا و علی نشست و گفت «در خدمتیم»...
علی: «خواستم وضع فروش رو بدونم...»
تقی کتاب ها ودفترهای حسابی که همراهش آورده بود را باز کرد و گفت «با اینکه کرونا در کشور بیداد میکنه و موقعیت استانهای مازندران و گیلان و گلستان شدیدا خطرناک و حاد شده، و روزانه تعداد زیادی از مردم وامیگیرن و فوت میکنن، ولی با وجود همه اینها، فروش ساروی از وقتی رستورانو خریدین خیلی بیشتر شده و تعداد ماشین که پشت در ساروی صف میکشن اونقد زیاد میشه که پلیس راهور چند بار تذکر داده که باید یک کاری بکنیم، مثلا تعداد آشپز، میز، و پارکینگ برای ماشینا رو زیاد کنیم... هرچی هم میگم که باید جا باشه تا جا برای پارکینگ ماشین بیشتر باشه، به خرجشون نمیره...».
علی: «در تعجبم که اصولا چرا مردم به هشدارای دولت و وزارت بهداشت توجه نمیکنن...». مهسا: «بنا به گزارشایی که از بیمارستانا به دستم میرسن، وضع بیمارستانا، سلامت جسمی و روانی پرستارا، دکترا و بهورزا هر روز وخیمتر میشه... خیلی از کادر درمانی خودشون بیمار شدن و تحت درمونن...»
علی: «واقعا عجیبه که مردم همه اینا رو میدونن ولی بازم سوار ماشین میشن و برای تعطیلات چند روزه میان شمال....»
مهسا: «شاید بهتر باشه که رستورانو برای چند ماهی تعطیل کنیم و یا حداقل میزا رو جمع کنیم و بقول معروف غذا رو بصورت بگیر و ببر سرو کنیم...»
علی: «نمیتونم این فرهنگو هضم کنم... توی کشوری مثه ایران که همه چیز ساعت به ساعت گرون میشه، از خونه بیرون اومدن مردم، از روی اجبار و برای کسب درآمد قابل درکه... برای فرار از تنگنای روانی، رفتن به رستوران تو شهر محل سکونت هم تا حدودی قابل درکه... ولی از یک شهر بلند شدن و اومدن به شهر دیگه... و انتقال ویروس از یک شهر به شهر دیگه رو اصلا نمیفهمم.... این دیگه به دولت و جمهوری اسلامی مربوط نمیشه... واقعا تو کله این آدما چی میگذره...»؟
مهسا: «به هر حال و تا اونجا که به ما و ساروی مربوط میشه باید یک فکری بکنیم...»
علی: «تا شما یک فکری میکنین من برم دستشویی...»
تقی: «تشریف ببرین دستشویی ته آشپزخونه... اونرو فقط من و اسد استفاده میکنیم. وارد آشپزخونه که میشین، مستقیم برین ته رستوران...»
علی تشکر کرد و راه افتاد به طرف آشپزخونه. به مجرد وارد شدن به دستشویی صدای صحبت دو نفر از پنجره دستشویی به گوش میرسید که توجهشو جلب کرد.  یکیش صدای بیژن بود...
بیژن: «حالا میخوای چکار کنیم...»؟
فرید: «قراره رفعت بهمون زنگ بزنه و بگه چکار کنیم... گفته ساعت هشت و نیم زنگ میزنه... چند دقیقه بیشتر نمونده..»
علی خشکش زد... نمیدونست بشینه و گوش بده یا همینطور که توی اون نقطه خشکش زده واسته و گوش بده. آخرش تصمیم گرفت تکون نخوره... بالاخره تلفن زنگ زد و فرید جواب داد.
فرید: «بله... سلام... بله همینجاست... چشم میذارمش روی بلندگو که بشنوه...»
صدای رفعت شنیده شد «بیژن...!»
بیژن: «سلام...»
رفعت: «چه سلامی...؟! این چه گندیه که کاشتی...؟ تو میدونی چقد جون کندیم تا اینا رو از اونسر دنیا آوردیم اینجا...؟ و تو همشونو به باد دادی...!»
بیژن: «به من چه مربوطه...»؟
رفعت: «بارک الله... تازه دوقورت و نیمتم باقیه... خب معلومه اگه سر بدهکار نری طلبکار میشه... اگه همون موقع به فرید گفته بودم یک گوله خرجت کنه الان بلبل زبونی نمیکردی...»
بیژن: «اولا که فرید غلط میکرد... دوما مگه من جونمو از سر کوچه پیدا کردم که اینطوری صحبت میکنین.. سوما...»
رفعت: «نمیخواد برام بشمری...»
بیژن: «سومّندش... من گفتم اینجا امنه... خب راست میگفتم... هنوزم جایی نرفته... همه همینجان که گذاشتینش...»
رفعت: «تو مثه اینکه اصلا هیچچی حالیت نیست... چطوری بریم ورش داریم...؟ ما اینا رو برای آبان که تو راهه لازم داشتیم...»
بیژن: «اون دیگه مشکل شماست... من باید یک جای امن پیدا میکردم که کردم... بقیه به خودتون مربوطه...»
رفعت با لحنی عصبانی: «فرید این بچه لوسو بفرست بره خونه... بر دل باباش... فکر میکنه من مامانشم که خودشو لوس میکنه...این کیه برای من پیدا کردی...»؟
بیژن: «آهای...! تو هنوز خیلی مونده تا برسی به شأن مادر من که در باره اش حرف بزنی... لوس اونه که میگه... ثانیا... حالا که اینطور شد، من اصلا نیستم... شما مشکلتون بزرگتر از اونه که فکرشو میکردم... زت زیاد...»
فرید: «بیژن یک دقیقه بشین...»
بیژن: «نه قربونت... ما آبمون با اینا توی یک جوب نمیره... از شما بخیر و از ما به سلامت... جونمو ورمیدارم و دولادولا میرم تهرون کسی ما رو پیدا نکنه... تو هم تا یک مدتی با من تماس نگیر... بای بای رفعت خانم...!» و صدای پاش شنیده شد که از پشت پنجره دور میشه.
رفعت: «فرید فعلا ولش کن تا بعدا باهت تماس بگیرم... باید یک راهی پیدا کنیم که پتوها رو از تو کمد ورداریم...»
فرید: «چشم... پس فعلا خداحافظ...» چند لحظه که گذشت، صدای فرید دوباره شنیده شد «الو... سلام رئیس... حسامم...»
صدایی از آنطرف تلفن شنیده شد ولی علی نمیتونست بفهمه کیه و چی میگه.
فرید: «نه... نشد... بیژن زد زیر همه چی و با رفعت بهم زد...»
دوباره صدای نامفهوم تلفنی اومد.
فرید: «میدونم رئیس... ولی هنوز رابطه با رفعت برقراره... اون تا زمانیکه پتوها اینجاست غیبش نمیزنه... نخیر... دکتر تو این باغا نیست... اصلا خبر نداره... میخواد دور خونه دیوار بکشه که اینجا باغبونی کنه... به بیژنم گفته تا یکی دو هفته دیگه این دور و برا آفتابی نشه...»
صدای بم و نامفهوم برای مدتی ادامه پیدا کرد.
فرید: «چشم رئیس... اگه بتونیم رفعتو راضی کنیم که بقیه تیمشو بیاره که پتوها رو ببره... میتونیم همشونو یکجا جارو کنیم...»
صدای نامفهوم اومد و فرید گفت «چشم رئیس... پس تماس با من... خبرتون میکنم...به امان خدا...»
علی از هیجان و ترس دهنش خشک شده بود... برای مدتی همونجا واستاد تا مطمئن شد که کسی پشت پنجره نیست... بعد یواشکی از دستشویی خارج شد و برگشت پیش مهسا و تقی.
مهسا وقتی صورت علی رو دید با ایما جویای حال علی شد. علی با اشاره گفت که چیز مهمی نیست و با تقی برای مدتی به بررسی مشکلات و درآمد ساروی، ادامه داد. وقتی کارشون جمع بندی شد، علی پرسید «آتقی پسرتون رفت تهرون...»؟
تقی که سرشو از شرم پایین انداخته بود گفت «نه آق دکتر... یعنی قرار بود که بره، ولی مثه اینکه با دوستش که آورده بودش اینجا، حرفشون شده و بیژنم بهش گفته خودش بره... اومد از من سراغ ماشینمو میگرفت که همین امشب بره تهرون... گفتم ماشینو برای خرید فردا لازم دارم... قرار شد امشبو اینجا بخوابه و فردا صبح بعد از خرید رستوران که تموم شد با ماشین برگرده تهرون... می بخشین...»
علی: «یعنی دوستش رفته...یا هنوز اینجاست»؟
تقی: «راستش نمیدونم... فکر کنم رفته...میخواین برم چک کنم...»؟
علی: «نه، اشکالی نداره... حالا یکروز بالا و پایین که زمین به آسمون نمیره... شما هم زیاد سخت نگیر... حالا نظرتون چیه که یک غذای خوب و خوشمزه بدین که ما هردوتامون سخت گشنه مونه...»؟
تقی: «چشم...الان میدم رمضون بیاره...»
وقتی تقی رفت، مهسا پرسید «تو حالت خوبه... دوباره تشویش تو تموم صورتت موج میزنه... چیه...؟ دوباره پتو پیدا کردی...»؟
 علی به دور و برش نگاه کرد و تموم داستان فرید و بیژن که از پنجره شنیده بود رو برای مهسا تعریف کرد، ولی وقتی صدای پای رمضونو شنید ساکت شد.
رمضون یک سینی غذا با مخلفات آورد و گذاشت روی تخت و همونجا واستاد. علی گفت «دستتون درد نکنه آقا رمضون...»
رمضون: «می بخشین آقاِ دکتر.... نمیدونستم شما صاحب اینجایین... راستش آدمیزاد اونقد تو زندگیش مشکل داره که یادش میره با مردم چطور صحبت کنه...»
علی: «مهم نیست... حالتون خوبه...؟ خانواده خوبن...»؟
رمضون آهی کشید و گفت «دست رو دلم نذارین که میترکه...»
علی: «خدا بد نده... چند دقیقه بشینین بگین چه خبره... همه خوبین...؟ کسی کرونا گرفته...»؟
رمضون: «ایکاش کرونا گرفته بودم و راحت می شدم... نه آقا مشکل خانممه...»
علی شروع کرد به غذا خوردن و پرسید «خانمتون...»؟
رمضون: «داستانش مفصله... سرتونو درد نمیارم...»
علی: «نه اشکالی نداره... گفتنش شاید باعث بشه رو دلتون سنگینی نکنه...»
رمضون مثه اینکه دنبال بهانه میگشت که دلیل برخورد بدش با علی رو توجیه کنه، با یک با اجازه گفتن روی تخت پهلوی مهسا و علی نشست و گفت «چند سال پیش با اجازه شما و اصرار مادر خدابیامرزم رفتیم و زن گرفتیم. همون موقع مهریه رو کردیم پنجاه تا سکه... هرچی مادرم گفت یک جلد کلام الله و یک شاخه نبات، پدر خانمم گفتش پنجاه تا یا دختر بی دختر... ما هم که گلومون پیش مرضیه گیر کرده بود گفتیم قبول و ازدواج کردیم... یکی دو سال اول به خوبی و خوشی گذشت تا اینکه معلوم شد که پدرزنمون معتاد شده و هرچی دارن و ندارنو میفروشه و خرج این بد مصب میکنه... زنمونم، خب باباشه دیگه... دلش می سوخت و یک کمکی به مادرش میکرد که پیش در و همسایه سرافکنده نشن... راستش من راضی راضی نبودم ولی مخالفتیم نمی کردم... تا اینکه یکروز گفتم آخه زن ما که روی گنج قارون ننشستیم که خرج دو خانوارو بدیم... یکخورده کمتر بده... همین باعث شد که بین ما دوتا شکراب بشه... یک خورده که گذشت... خانمم گفت که میخواد مهریه شو بذاره به اجرا... راستش اونقد شک شده بودم که باورتون نمیشه... خب آدمیزاد تو زندگی زناشویی بگومگو میکنه، یکی میگه دوتا میشنفه ولی طلاق...؟ استغفرلله...! گفتم آخه مرضیه خانم این حرفا چیه میزنی... ما و شما همدیگه رو میخوایم... و خلاصه از این حرفا... ولی به خرجش نرفت که نرفت... مرغش یک پا داشت... اونقد گفت و گفت و گفت تا آخرش گفتم نمیدم... اونم که دائما از طرف پدرش آتشی تر می شد، گفت که میره دادگاه و از این حرفا... وقتی رفتیم دادگاه همه راستاشو به آقای قاضی گفتم... گفتم که این پولو می خواد برای خرج اعتیاد باباش و همه چی تقصیر اونه... دادگاهم که این روزا نمیخواد کسی بره زندون... کرونا تو زندونا بیداد میکنه آقای دکتر... خلاصه آقای قاضی گفت که بریم خوب فکرامونو بکنیم و اگه تا هفته دیگه راضی نشدیم که با هم زندگی کنیم، باید مهریه رو به اقساط ده ماهه به مرضیه بدم... مرضیه از این خوشش نیومد... با باباش که صحبت کرد شب اومد پیشم و گفت اگه نداری بدی پس نصفه زمینتو به اسم من بکن... با خودم فکر کردم که این فکر خوبیه... هم مرضیه مجبوره پای زندگی بشینه و هم آتیش به زندگیم نزدم... رفتیم پهلوی وکیل و نصف زمینو کردیم به اسم مرضیه و ثبت کردیم که مهریه تمام و کمال پرداخت شده... اونم هنوز جوهر امضا خشک نشده بود گفت که میخواد سهم خودش از زمینو بفروشه.... اونروزم که شما تشریف آورده بودین... مرضیه اولین مشتری رو آورده بود که با هم قولنومه کنن که من سرو صدام بلند شد و اون مشتریه رو تهدید کردم که اگه زمینو بخره هر روز باید با من روبرو بشه... اونم معامله رو بهم زد و رفت.... خلاصه می بخشین...»
علی: «عجب...! مگه اندازه این زمین چقده که نصفش بشه برابر با قیمت پنجاه تا سکه...»؟
رمضون خندید و گفت «ای آقای دکتر... زمین ما که مثه باغ شما نصف شهرو که نگرفته... ارثیه ئیه که از پدر مرحوممون به ما رسید... سه تا برادر و سه تا خواهر.... همه شو که حساب کنی یک تیکه اش باغ مرکباته که دو تا برادرام و سه تا از خواهرام ورداشتن.... یک تیکه دیگه شم که جالیزه  به من و برادر کوچیکم رسید... نصفش مال برادرمه... نصف دیگه شم مال منه...  الانم که مرضیه صاحب نصف این نصفه شده.. یک جالیزه... که توش خیار و هندونه و اینطور چیزا میکاریم... اگه تشریف ببرین ته باغتون... اونجا که رودخونه باریک میشه... اونطرفش مال شما و اینطرفشم همین زمین ما و باغ ما هستش... زمین که میگم منظورم هکتار ها زمین نیست... اگه اینطرف سهم الارث ما واستی میتونی اونطرفشو ببینی... یک کوچه  هم که مال خودمونه زمینو از خونه جدا میکنه...»
علی به مهسا نگاه کرد و گفت «آقا رمضون این جالیز کنار جاده است...»؟
رمضون: «بله... چند بار آمده بودن و میخواستن زمینو بخرن که توش ویلا بسازن... نفروختم.... حالا مرضیه میخواد به یکی از این بساز و بفروشا بده... خوبم پول میدن...»
علی: «مگه میشه روی زمین کشاورزی ویلا ساخت...»؟
رمضون: «ای آقای دکتر شما چقد ساده ئی... این دور و زمونه آدما از تهرون میانو وسط رودخونه ویلا می سازن... اگه مرضیه زمینو بفروشه و اونا بیان ساختمون سازی رو شروع کنن دیگه من و برادرم نمیتونیم روی زمین خودمون جالیزکاری کنیم...»
علی: «عجب...! اونوقت این کوچه که گفتین ماشن رو هم هستش...؟ مثلا کامیون و باری میتونه توش بیاد و بره...»؟
رمضون: «بله... خوب پهنه... باید پهن باشه... بالاخره باید محصولاتمونو بار کنیم و به شهر بفرستیم...»
علی: «من یک فکری دارم ببین نظرت چیه... من این نصف زمینو از خانمتون میخرم... توشم هیچچی بجز خیار و هندونه نمیکارم... راستش به کوچه تون برای رفت و آمد احتیاج دارم... که بتونم از اونطرف به باغ رفت و اومد کنم... چند سالی که گذشت، اگه خواستین، زمینو به همین قیمت به خود شما میفروشم... البته حق استفاده از کوچه باید در قولنومه لحاظ بشه...  بعد از چند سال که کارم با کوچه و جالیز تموم شد... فکر میکنین این مشکل شما رو حل میکنه...»؟
رمضون: «آخ که خدا هر چندتا بچه میخوای بهت بده... هرچی پول داری زیاد کنه... به زندگیت برکت بده... ولی با اجازه به مرضیه نمیگم که شما برنامه تون چیه ... ممکنه کینه به دل داشته باشه و به شما نفروشه...»
علی: «برای اینکه مطمئن باشین که میفروشه... بگین چند تومن گرونتر میخرم.... اونشو دیگه میسپرم به شما... حالا اگه باعث زحمت نیست... یک چایی برای ما بیارین و به آتقی هم بگین که یک توک پا تشریف بیارن...».
مهسا: «تو حتما میدونی چکار داری میکنی... جالیز میخوای برای چی... جالیز که چه عرض کنم... کوچه میخوای برای چی...»؟
علی: «من همیشه تو فکر بودم که چطور میشه نزدیک عمارت که ته باغ و نزدیک رودخونه است اون ویلا ها رو ساخت بدون اینکه با آمد و شد اینهمه کامیون و وسائل سنگین ساختمونی به باغ و درختاش صدمه زده بشه... خب... از این پشت وسائل ساختمونی رو میبریم تو باغ... ضمنا این جالیز میشه یک کارگاه آموزشی برای کسائیکه اعتیادشونو ترک کردن و دارن فاز دوم ترک رو میگذرونن...»
صدای پای تقی صحبت اونارو قطع کرد...
تقی: «سلام آق دکتر... امری داشتین...»؟
علی: «آتقی لطفا به بیژن زنگ بزنین که بیاد با هم صحبتی بکنیم...»
تقی که خوشحال شده بود تلفنشو در آورد و به بیژن زنگ زد و گفت «زود لباساتو بپوش بیا اینجا آقای دکتر میخوان باهات صحبت کنن...»
علی: «آتقی امکان داره صحبت ما طول بکشه... ممکنه بگین اسد مراقب غذا باشه... به رمضون و کارگرا هم بگین بیان این صندلیا رو بذارن بیرون که فردا صبح که باری میاد وقت بیخودی نگذره...»؟
تقی رفت و مهسا پرسید «چرا صندلیا رو بیرون میذاری...؟ با بیژن چکار داری...»؟
علی: «راستش هرچی فکر میکنم می بینم این قضیه رو نمیشه ساکت نگه داشت... یا فرید و آقای رئیس میریزن سر رفعت و تیمش و همه رو میگیرن و میکشن... یا بیژن میفته تو هچل و تقی حتما میزنه به سرشو روانپریش میشه یا دوباره با سابقه ای که داره میفته تو زندون... فقط تو پاشو برو که وقتی حرف میزنم تو نباشی که مثلا تو نمیدونی...»
مهسا: «آخ که از دست تو... دائما فکر میکنی من نباید تو جریان باشم... کی دست از این مردسالاریت ور میداری...»؟
علی: «این به مرد سالاری مربوط نمیشه... منکه همه چیزو دائما بهت میگم... فقط درست نیست که همه ما توی این تور باشیم...»
مهسا: «سایه شما از سر ما کم نشه آقای دکتر... من میمونم... ولی هرچی میگی نگو پتوها جاشون کجاست و اصلا پای مش ممد و فاطمه خانم رو تو این جریان باز نکن... من زیاد به بیژن اطمینان ندارم... هر روز یک سازی میزنه...» کمی مکث کرد و ادامه داد «میدونی چیه... ما اصلا هیچچی نمیدونیم... نمیدونیم که رفعت اینطرفیه یا اونطرفیه... نمیدونیم فرید اونطرفیه یا نفوذی اینطرفیه که داره ادای اونطرفیا رو در میاره... نمی دونیم بیژن اونطرفیه که داره ادای اینطرفیا رو در میاره یا نه... خلاصه اینکه ما هیچچی نمیدونیم... پس باید درست فکر کنیم و طوری حرف بزنیم که همه رو اونطرفی بحساب آوردیم... کار از محکم کاری عیب نمیکنه... اینم از نصیحتای مش ممده...»
رمضون با یک سینی چایی اومد و پشت سرش بیژن و تقی هم رسیدن...
بیژن سلام کرد و تقی هم به رمضون اشاره کرد که بره...
وقتی رمضون خوب دور شد، علی به بیژن اشاره کرد که بشینه و گفت «آتقی بفرمایین بشینین... صحبتمون کمی طول میکشه....»  بعد به دور و برش نگاه کرد و از بیژن پرسید «شما تلفنتون همراتونه...»؟ بیژن دست کرد تو جیبش و تلفن رو در آورد. علی گفت «لطفا بذارینش روی تخت... تلفن دیگه ئی همراتونه....»؟ بیژن با تعجب گفت «نه!..» علی به تقی رو کرد و گفت «آتقی شما تلفنتون همراتونه...»؟ تقی هم تلفنشو درآورد و با تعجب داد به علی. علی تلفن خودشو در آورد و از مهسا هم خواست که تلفنشو بده... بعد همه رو خاموش کرد و گذاشتشون کنار و ادامه داد. «شما آقا بیژن به خدا و پیغمبر اعتقاد داری...»؟ تقی بجای بیژن جواب داد «معلومه آق دکتر... این بچه هر عیبی داشته باشه... نماز و روزهاشو فراموش نمیکنه... راستش وقتی خانم دکتر زیر بال مارو گرفتن... ما هم شروع کردیم به نماز خوندن و از اونروز ما هم نماز و روزمون عقب نیفتاده...» علی لبخند زد و دست کرد تو جیب بغلی کتش و یک دفترچه قرمز درآورد... مهسا گفت «ااه، مامان یکیم به من داده...» علی گفت «خاله میگه همیشه همرام باشه...» بعد رو کرد به بیژن و تقی و گفت «این قرانه... میخوام قسم بخورین که هرچی میشنوینو به کسی نمیگین... و بدون نظرخواهی از من یا خانم دکتر، هیچکاری نمیکنین...» بیژن و تقی با حالتی تعجب زده قسم خوردن. علی گفت «تا شما چایی میخورین من یک داستان تعریف کنم...» ولی قبل از اینکه شروع کنه صدای رمضون و کارگرا اومد که در حال در آوردن صندلیا هستن. در نگاه بیژن معلوم بود که در حال محاسبه است. علی گفت «فکر کردم اینا رو بذاریم بیرون که فردا زیاد وقت نگیره...» بعد ادامه داد «و اما داستان... قبل از اینکه شما آتقی بیاین اینجا... همون موقع که ساروی رو خریدم... داشتم به همه چی سر میزدم که توی اون کلبه چشمم افتاد به یک کمد قدیمی شکسته و درب و داغون... از آقای ساروی پرسیدم این چیه... گفتش که از زمون باباش اینجا مونده و به درد هیچکاری نمیخوره... چند روز پیش که قرار شد بیام اینجا زندگی کنم... یک سری بهش زدم... توش چندتا پتوی کثیف دیدم...» بیژن که در حال خوردن چایی بود یکمرتبه شروع کرد به سرفه شدید... علی گفت «بزنین پشتش... چایی افتاده به گلوش...» بیژن زیر چشمی به علی نگاه کرد و به سرفه ادامه داد. وقتی کمی آروم شد علی ادامه داد.
علی: «وقتی خواستم تکونشون بدم... دیدم خیلی سنگینن... توشونو که نگاه کردم...» کمی مکث کرد و به صورت تقی و بیژن نگاه کرد و گفت «قول دادین که حرفای منو به هیچکس نمیزنین...»! و با کمی مکث گفت «دیدم توشون اسلحه است....شات گان ساچمه ای یا یک چیزی مثه اون...» اینبار تقی با هیجان و ترس پرسید «اسلحه... از این تفنگای شکاری .... اونا خیلی قیمتین اگه واقعا قدیمی باشن...»
علی: «نه آتقی... شات گان که میگن تو شلوغیای آبان استفاده شده... وقتی دیدمشون با خانم دکتر صحبت کردم و پرسیدم که آتقی ماشینشو اونجا پارک میکنه... امکان داره مال ایشون باشه... خانم دکتر...» تقی با هیجان حرف علی رو قطع کرد و گفت «ولله که روحمم خبر نداره... من اصلا تو این خطّا نیستم...» علی با اشاره دست تقی را آروم کرد و ادامه داد «اجازه بدین تا تمووم صحبتم تموم بشه... پس با خانم دکتر صحبت کردم... ایشون گفتن که حاضرن به سر شما آتقی قسم بخورن که شما اصلا راضی نمیشی اینهمه آدمو بندازی تو درگیری...» تقی دوباره حرف علی رو قطع کرد «خدا عمرت بده خانم دکتر... راستش از وقتی شما زیر بال ما رو گرفتین من اصلا هیچ کار خلافی نکردم... حتی تند رانندگی نمیکنم که جریمه نشم...» علی دستشو گذاشت روی دست تقی و گفت «پس شک کردم که با توجه به پیامکای ایشون، شاید این باید کار آقا بیژن باشه...» و برای لحظه ای ساکت شد. بیژن به همه نگاه کرد و گفت «این پدر سوخته فرید گولم زد... گفت برای کشورمونه... و از این حرفا که بلدین... ولی دیروز فهمیدم که همه شون از یک جنسن... به همشون گفتم...» علی حرفشو قطع کرد و گفت «که نیستین و جوونتو ورمیداری و دولا دولا میری تهرون...» بیژن با تعجب به علی نگاه کرد و پرسید «شما از کجا میدونین که من چی گفتم...»؟
علی: «راستش نمیدونستم تا اینکه رفتم دستشویی... وقتی که رسیدم دیدم شما دارین با فرید و خانمی به اسم ...؟؟» بیژن گفت «رفعت...» علی گفت «آره رفعت صحبت می کنین و همین حرفا رو میزنین و به فرید میگین که دیگه با شما تماس نگیره...» تقی به بیژن نگاه کرد و با غضب گفت «تو پسره احمق چکار کردی...؟ جون اینهمه آدم خوبو به خطر انداختی چون گولت زدن...؟ مگه بچه تو قنداقی که گولت بزنن...»؟ علی دوباره دستش رو روی دست تقی گذاشت تا آروم بگیره... بعد گفت «ولی دلیلی که گفتم بیاین اینجا اینا نیست... چون خودم میتونستم یکجوری حلش کنم.... بیژن که رفت... فرید با رفعت خداحافظی کرد و بعد به یکی دیگه زنگ زد و دائما اونو رئیس صداش میکرد... مثه اینکه قرارشون اینه که رفعت با دوستاشو تو تله بندازن...» بیژن با عصبانیت گفت «مادرسگ بی شرف... میکشمش...» تقی دوباره جوش آورد «بشین بچه سرجات.... مگه پشه یا شپشای تو تنبونتن که بکشیشون... تنهایی صدتای تورو حریفن... صدات در بیاد میندازنت تو هلفدونی که صدات به هیچ جا نرسه...» بعد رو کرد به علی و ادامه داد «یعنی فکر میکنین که از این سربازای گمنامه...»؟  علی گفت «من چه میدونم... من تو این حرفا سر رشته ندارم... فرق هرّ و از برّ نمیفهمم... امکان داره رفعتم نفوذی باشه... من چه میدونم... فقط میدونم که پای ما داره بیخودی تو کاری کشونده میشه که اصلا اهلش نیستیم...» بیژن گفت «من مطمئنم که رفعت از اینا نیست... وگه نه فرید براش تله نمیذاشت...»
علی: «تو شماره تماس رفعتو داری...»؟
بیژن این پا و اون پا کرد. تقی صداش درومد که «آخه چرا مث و مث میکنی... داری یا نه...؟ چطوره بیان همه اینا رو بگیرن و ببرن اوین تا جنابعالی وقت داشته باشین فکراتو بکنی...»؟
بیژن: «آره دارم... ولی نمیدونم شماره سوخته است یا نه... یکبار از تلفن فرید کپی کردم...»
علی: «پس همین الان بهش زنگ بزن و بگو که میخوای اونو تنها ببینی... کس دیگه ئیم با خودش نیاره...»
رمضون از دور با صدای بلند گفت «آقای دکتر کمدارو هم بذاریم بیرون...»؟
علی: «نه! فعلا باشه تا بعد...»
بیژن تلفنشو ور داشت و روشن کرد و شماره رفعتو گرفت.
رفعت: «بله...»
بیژن: «منم... بیژن...»
رفعت کمی ساکت شد و بالاخره پرسید «تو شماره منو از کجا آوردی...»؟
بیژن: «موضوع مهمیه که باید فقط به خودتون در اسرع وقت بگم... کس دیگه ئی نباید باشه... در باره پتوهاست...»
رفعت دوباره ساکت شد. بیژن به تلفنش نگاه کرد و گفت «الو.. الو...»؟ رفعت بالاخره جواب داد «الان کجایی..»؟
بیژن: «پهلوی بابام... همین امشب باید ببینمتون...»
رفعت: «ساعت ده، بیرون ساروی...» و تماس قطع شد.
بیژن به ساعتش نگاه کرد و گفت «قرار شد ساعت ده بیاد... الان ده دقیقه به دهه... پس هنوز این دور و براست و برنگشته به پایگاهش...»
علی: «پس بیژن لب جاده واستا... وقتی اومد تموم داستان که فرید تله چیده رو تعریف کن... بگو خودت شنیدی... نگو من بهت خبر دادم... بعد بگو که فردا قراره تموم صندلیا و کُمدارو ببرن به حضرتی تو تهرون. رفعت میتونه وسط راه کامیون باری رو به یک بهانه ای نگهداره و پتو ها رو از توی کمد ورداره و بره... یا اینکه تو میتونی شات گانارو از اینجا خارج کنی و بذاری عقب ماشین بابات... وسط راه هرجا که اون بگه وامیستی و پتوها رو از عقب ماشین بابات به ماشین اون منتقل میکنی. ولی بگو که اینکار خیلی ریسک داره... امکان داره وقتی پتوها رو به ماشین بابات می بری بابات ببینه و جویا بشه که چی هستن... به هرحال دیگه نمیخوای اونا رو ببینی... جا افتاد...»؟
بیژن سرشو تکون داد.
علی به تقی گفت «شما هم اول صبح برین خریداتونو بکنین... فقط به اسد بگین که یک باری یا کامیونی پیدا کنه که فردا ساعتای 11 صبح بیاد این صندلیا و اون کمدا رو بار کنن و ببرن تهرون...»
تقی دستشو گذاشت روی چشمش و گفت «بچشم...» و دوباره با غضب به بیژن نگاه کرد.
علی: «آتقی.. همونطور که من تونستم صدای فریدو بشنوم... شما هم اگه صداتونو ببرین بالا یکی دیگه صدای شما رو میشنوه.... فقط خونسرد باشین تا از شر این غائله راحت شیم... بیژن شما هم خدای نکرده بچه نشی یکمرتبه بخوای کاری بکنی که فرید و رفقاش بو ببرن... وگه نه رفعت و رفقاش... من و خانم دکتر، بابات و خودت، سر همه مون میره بالای دار... گرفتی..»؟
بیژن سرشو به علامت مثبت تکون داد و تقی زیر لبی چندتا ناسزا بارش کرد.
چند دقیقه از ده گذشته بود که رفعت با یک ماشین رسید. همراهش یک مرد جوون اومده بود. بیژن رفت جلو و سلام کرد، بعد گفت «چیزی که میخوام بگم خیلی خصوصیه... » رفعت به پسر جوون اشاره کرد که بره تو ماشین منتظر بمونه... بعد به بیژن گفت «چی شده... که اینقد ضروریه ...»؟ بیژن تموم داستانو برای رفعت تعریف کرد و بعد داستان صندلیا و کمد رو گفت و آخرش گفت «همه اینا رو گفتم چون دوست نداشتم مدیون خونتون بشم... ضمنا این آخرین باریه که شما رو می بینم... میخوام برم دنبال درس و دانشگام...».
رفعت: «تو مطمئنی که درست شنیدی...؟ امکان داره با یکی از بچه های خودمون بوده...»؟
بیژن: «شک ندارم... حالا چکار کنم...؟ شما خودتون ترتیب پتوها رو میدین...؟ من ترجیح میدم دیگه دخالت نداشته باشم...»
رفعت: «میدونی ساعت چند کمدهارو بار میزنن...»؟
بیژن: «حدود یازده صبح... شنیدم که علی آقا به اسد می گفت راننده مییتونه کمد ها رو برای خودش ورداره ... هرچی اسد گفت که نجاری بلده و میتونه تعمیرشون کنه... دکتر گفت نه... بهتره که اینجا جنس دست دوم نباشه... از ویروسه میترسم...»
رفعت: «خب، پس ما خودمون دنبال کارش میریم... فقط اگه برنامه ها تغییری کرد زود خبرمون کن...»
بیژن: «نگاه کنین... من هرچی بود و میدونستم رو بهتون گفتم... هیچ بعید نیست که رو شماره تلفن شما شنود گذاشته باشن... و شنیده باشن که من به شما زنگ زدم و شک برده باشن... شایدم یکی رو بپا گذاشته باشن و الان که اومدین اینجا بیشتر شک بکنن... همه اینا رو میگم که اگه خدای نکرده تو دردسر افتادین...  فکر نکنین که همه این حرفا برای این بوده که شما رو تو تله بندازم...»
رفعت: «نگران نباش... فقط اگه فرید باهت تماس گرفت بهش داستان کامیون باری رو بگو... بعد بگو  رفعت گفته که قراره کمدا رو تو تهرون خالی کنن... تو هم دیگه با ما کاری نداری...»
بیژن: «بهتر نیست که اصلا تحویلش نگیرم...؟ اصلا جوابشو نمیدم...»
رفعت: «نه اونطوری بیشتر شک میکنن... اینطوری که من گفتم بگو... پس قرارمون فردا ساعت یازده...»
بیژن: «من دیگه قراری با شما نمیخوام داشته باشم... فردا صبح زود سوار ماشین بابام میشم و میرم تهرون...»
رفعت: «باشه... پس من یک تلفن بهت میزنم و تو با تشر بگو که حضورا بهم گفتی که نمیخوای تو اینکارا باشی... دیگه بهت زنگ نزنیم... که اگه شنود میشه پای تو گیر نیفته... بقول خودت... زت زیاد».
بیژن زیر لبی گفت «موفق باشین...»
مهسا به تقی گفت «آتقی دکتر خیلی خسته است... بهتره استراحت کنه... خیلی زحمت میشه که منو برسونین باغ...»؟
تقی: «نخیر... این حرفا چیه میزنین... در خدمتم...»
مهسا: «پس این کار که سرجمع شد بریم...»
علی با تعجب به مهسا نگاه کرد ولی چیزی نگفت.
فردا صبح ماشین تقی نبود... مثه اینکه تقی صبح زود رفته بود دنبال خرید... اسد هم اومد و خبر داد که کامیون باری حدود ساعت ده میرسه...
علی پرسید «بیژن رفته یا هنوز هستش...»؟
اسد: «همون اول صبح رفت تهرون...»
علی: «تهرون...»؟
اسد: «بله... قبل از اذون رفت......»
علی: «باباش که اومد بهم خبر بده...»
علی با خودش فکر کرد این چکاریه که بیژن کرده... نکنه حدس مهسا درست باشه و بیژن خودش نفوذی باشه... اگه باشه چطور میشه به رفعت خبر داد... هر چه که بود الان نمیشد کاری کرد... فقط خوشحال بود که آخر شبی مهسا قبل از رفتن گفت که نقشه رو عوض کنن و امشب شات گانا رو از باغ نیارن به کلبه و فعلا همونجا تو باغ زیر خاک نگهش دارن...
ساعت ده کامیون رسید و راننده شروع کرد با کمک رمضون و کارگرا صندلی و میزا رو بار کردن... وقتی به کمد رسیدن، علی از اسد پرسید «اوسا اسد به راننده گفتین که اگه دلشون خواست میتونن کمدارو برای خودشون وردارن...»؟
اسد: «بله آقای دکتر... گفته به دردش نمیخوره... شاید بهتر باشه بذارین همینجا بمونه...»
علی: «نه بذار بره تهرون چون اونجا حتما به درد یکی میخوره...»
ساعت حدود یازده شده بود و هنوز از تقی خبری نبود... راننده سوار شد و راه افتاد، ولی قبل از اینکه بتونه از محوطه ساروی بره بیرون، یک ماشین سیاه رنگ جلوی باری رو گرفت و سه نفر پیاده شدن. یکیشون دست کرد توی جیبش و یک کارت شناسائی به راننده نشون داد... معلوم بود پلیس یا یک چیزی مثه اونه...  بعد به راننده گفت «میتونی در عقب رو باز کنی...»؟
علی رفت جلو و سلام کرد و پرسید «من دکتر علی هستم... مشکلی پیش اومده...»؟
مأمور اول: «نه آقای دکتر... یک بازرسی ساده است...»
علی: «بازرسی..؟ دنبال چی میگردین... اینا فقط صندلی و میزن...»
مأمور اول: «خب پس خیلی کمتر از اونی که فکر میکردم طول میکشه..»
علی: «گفت هرچی صلاح میدونین..» و رفت گوشه ای واستاد.
دو مأمور دیگه که از ماشین سیاه پیاده شده بودن رفتند بالای باری و زیر صندلیا رو نگاه کردن و از راننده پرسیدن «این کمدا خالین...»؟
راننده: «نمیدونم... توشونو نگاه نکردم... همینطوری بغلش کردیم و گذاشتیمش روی باری...»
مأمور دوم رو کرد به علی و همون سوال رو پرسید.
علی: «والله منم همینطور.. خبر ندارم... اینا قبل از اینکه رستورانو بخریم توی کلبه بودن... ما داریم اینا رو میفرستیم تهرون...»
مأمور دوم: «برای چی دارین میفرستین تهرون...»؟
علی: «پلیس راهور گفته باید جا برای پارکینگ پیدا کنیم چون صف ماشینا ترافیک درست میکنن... منم گفتم بفرستیم به رستورانمون تو تهرون...»
مأمور اول: «اسم رستورانتون چیه...»؟
علی: «حضرتی... ولی چرا اینهمه سوال...»؟
مأمور سوم که مشغول بازرسی بود به مأمور اولی گفت «اینجا چیزی نیست بجز همین پتوهای کثیف و روغنی...»
مأمور دوم از علی پرسید «کسی به اسم تقی اینجا کار میکنه...»؟
علی: «بله...سرآشپزمونه... چطور مگه چیزی شده...»؟
مأمور دوم: «مثه اینکه معتاده... قبلا هم زندون بوده...»
علی: «بله خبر داریم... خیلی وقته که ترک کرده...»
مأمور دوم: «خیلی از اینا میگن ترک کردن ولی دوباره شروع میکنن... و ساقی میشن»
علی: «من تخصصم ترک اعتیاده... خوب میفهمم که کی دروغ میگه و کی هنوز معتاده... حالا تا شما منتظر تقی هستین... خب... تشریف بیارین تو چایی بخورین تا اون از خرید بر گرده...»
مأمور اول: «میدونین کی بر میگرده...»؟
علی: «بعضی وقتا زود برمیگرده... ولی اگه چیزی گیرش نیاد میره جاهای دیگه... یکی دوبار مجبور شده بود بره تهرون...»
مأمور اول: «پس مطمئنین که برمیگرده...»؟
علی: «اگه نیاد که کار رستوران تق و لق میمونه...  شما ماشینو درست پارک کنین.. تشریف بیارین تو....» بعد رو کرد به راننده باری و گفت «شما هم باری رو بیارین تو پارک کنین تا این آقایون کارشون تموم بشه... اگه زیاد معطل شدین من با شما حساب میکنم که مغبون نشین...» و به اسد گفت «اوسا اسد لطفا یک ناهار خوب و کامل برای آقای راننده حاضر کنین... از آقایونم بپرسین برای ناهار چی میل دارن...»
مأمور اول: «نه خیلی ممنون... »
علی: «پس چایی بیار که نمک گیر نشن...»
مأمور دوم: «شما دکتر چی هستین...»؟
علی: «روانکاوی و تخصصم در باره جوانان و اعتیاد به مواد مخدر و بازی های الکترونیکیه».
مأمور سوم: «اونوقت اومدین رستورانداری...»؟
علی: «آخ که دست گذاشتین رو دلم... منم روزی صدبار اینو از خودم میپرسم... در حال احداث مرکز خیریه ترک اعتیادم، ولی کارای اداریش خیلی طول میکشه...»
مأمور اول: «خیریه...»؟
علی: «خوشبختانه من احتیاجی به پول ندارم... پس با خودم فکر کردم این پولا به چه درد میخوره...؟ با خودم که نمیتونم ببرم تو گور... دختر خاله ام که ایشونم دکتره... و دستش تو کارای خیریه هستش گفت اینکار میتونه خیلی از خانواده ها که گرفتارن از شر اعتیاد رها کنه...»
مأمور اول: «خدا عمرت بده... کاشکی همه آدم پولدارا مثه شما فکر میکردن... الان نمیدونین چقد مردم بخاطر همین کرونا دست تنگ شدن...»
علی: «بله... ما رستوران حضرتی رو اختصاص دادیم به همین کار...»
مأمور دوم: «حضرتی...هااان اونی که تو تهرونه...»؟
علی: «بله... یک رستوران هستش تو تهرون که بیشتر درامدش خرج کارای خیریه میشه...» بعد به سینی چایی اشاره کرد و گفت «بفرمایین... سرد میشه»
مأمور دوم به ماشینی که از راه رسیده بود اشاره کرد و پرسید «این ماشین تقیه...»؟
علی نگاهی کرد و گفت «بله خودشه....» و با دست به تقی اشاره کرد که بیاد.
تقی از ماشین پیاده شد و به اسد گفت که خریدا تو کاپوته و راه افتاد به طرف علی. وقتی رسید سلام کرد و گفت «این باری که هنوز اینجاست...»
علی: «بله آتقی... این آقایون از پلیس هستند... دنبال مواد مخدر هستن... می خواستن با شما صحبت کنن...»
تقی شروع کرد به جویدن سبیلش و گفت «در خدمتم...»
مأمور اول: «آتقی شما فردی به اسم خیرالله میشناسین...»؟
تقی: «من فقط یک خیرالله میشناسم که خدا ازش نگذره...»
مآمور اول: «چطور مگه...»؟
تقی: «این همون نامسلمونیه که مارو معتاد کرد و به کارای بد کشوند... الان چند سالیه که ازش خبر ندارم و نمیخوامم داشته باشم... چطور مگه...»؟
مأمور دوم: «از زندون فرار کرده... گفتیم که شاید اومده باشه پهلوی شما...»
تقی: «اون غلط میکنه بیاد پیش من... اگه بیاد خودم تحویلش میدم... نمیدونین چند نفرو بدبخت کرده...»
مأمور اول درحالیکه از جاش بلند میشد و یک کارت به تقی میداد گفت «پس اگه خبری ازش شد به این شماره زنگ بزنین... فعلا خداحافظ شما...»
علی به راننده باری گفت که راه بیفته،  و از تقی پرسید «چه خبر...»؟
تقی: «این خانم دکتر واقعا نابغه است... همون دیشب که رسوندمشون... گفت بیا بشین یک چایی بخور تا بیام.... نیم ساعت بعد برگشتن با یکعالمه اسلحه.... گفتن که همه رو بذارم عقب ماشین و ماشینو بیرون از ساروی پارک کنم تا فرداش رفعت بیاد ببرتشون.... نصفه های شب رفعت با یک شماره جدید به بیژن زنگ زد و گفت نقشه تغییر کرده و بیژن باید پتو ها رو بذاره تو کاپوت ماشین و ساعت یازده صبح ماشینو پارک کنه بیرون از قهوه خونه لبخند، تو راه چالوس-تهرون. خودش از ماشین بره بیرون و ساعت دوازده برگرده ورش داره. هرچی بیژن گفت که نمیخواد تو این کار دخالت کنه گوش نکردن و گفتن این آخرین کاریه که برای ما میکنی... وقتی صحبتشون تموم شد بیژن گفت باید به دکتر زنگ بزنیم و جریانو تعریف کنیم... ولی مثه اینکه تلفنتون خاموش بود... آخرش  مجبور شدم راستاشو به بیژن بگم... اونم گفت که بهتره همین الان با ماشین بزنیم بیرون که ماشین نزدیک ساروی نباشه و کسی تو هچل نیفته.... دیدم راست میگه پس همون نصفه شبی زدیم بیرون و تموم شب تو جاده از اینطرف به اونطرف رانندگی کردیم که مطمئن باشیم کسی دنبالمون نیست.... تا رسید به ساعت یازده....» و نفسی عمیق کشید... «الانم که خدمت شماییم...»
علی: «پس همه چی تموم شد...؟ کسی که ندیدتون...»؟
تقی: « بله تموم شد... نخیر... پرنده پر نمیزد...»
علی: «بیژن کجاست...»؟
تقی: «رفت تهرون... قرار شد پنج شنبه برگرده...»
علی: «کار دست همه نده...»
تقی: «فکر کنم به اندازه کافی ترسیده باشه که دیگه از این خریتا بکنه..»
 
پایان پرده یازدهم
علی ناظر
6 آبان 1399
27 اکتبر 2020

منبع: سايت ديدگاه

@ كپي رايت: اين مطلب ويژه سايت ديدگاه تهيه شده است. بازتكثير آن تنها با قيد منبع مجاز است.




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
علی ناظر:



در پیوند با این مطلب نظری ثبت نشده است.

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.