شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

دوشنبه ۱۰ آذر ۱۳۹۹ - ۳۰ نوامبر ۲۰۲۰



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

مسافر، پشت پرده - پرده دوازدهم و سیزدهم

علی ناظر

مسافر، پشت پرده

لینک به پرده 1 و 2
لینک به پرده 3

لینک به پرده چهارم
لینک به پرده پنجم
لینک به پرده ششم و هفتم
لینک به پرده هشتم و نهم
لینک به پرده دهم و یازدهم

پرده دوازدهم

 

بیژن جمعه صبح رسید. تقی براش کارهایی که در آشپزخونه ردیف کرده بود رو لیست کرد. موقع ناهار، بیژن با ایما و اشاره به پدرش فهموند که میخواد باهش صحبت کنه... تقی کارهارو به اسد سپرد و غذای خودش و بیژن را کشید و رفتند بیرون یکجای دنج نشستند.
تقی: «چه خبر...»؟
بیژن: «نمیدونم خبرش اینجا پیچیده یا نه، ولی مثه اینکه دو روز بعد از اینکه پتوهارو رد کردیم، صاحب یک وبسایت که در خرید و فروش نوزاد فعال بود تو زعفرانیه به ضرب گلوله یک شاتگان کشته شده و یک اطلاعیه کنار جسدش پیدا کردن.» بعد دست کرد توی جیبش و یک کاغذ به تقی نشون داد و ادامه داد «مثه این که تو تهرون کنار جسد یکنفر دیگه هم کپی اینرو پیدا کردن...» و شروع کرد به غذا خوردن....
تقی کاغذو گرفت و شروع کرد به زمزمه کردن....

وَالْحَمْدُ لِلّهِ قاِصمِ الجَّبارینَ مُبیرِ الظّالِمینَ

لَمَّا آسَفُونا انْتَقَمْنا مِنْهُمْ فَأَغْرَقْناهُمْ أَجْمَعِينَ «55» (پس چون ما را به خشم آوردند، از آنان انتقام گرفتيم و همه آنان را غرق كرديم.) فَجَعَلْناهُمْ سَلَفاً وَ مَثَلًا لِلْآخِرِينَ «56» (پس آنان را پيشگامانى (بد) و عبرتى براى آيندگان قرار داديم.) سوره زخرف


به دور از هرگونه پیچیدگی و فلسفه بافی به سبك مغلطه گران به اطلاع مردم شریف ایران میرسانیم: 

  • در روزهایی که مقامات در چشمان مردم زل زده و رانت دهی و رانت خواری را طبیعی و عادی جلوه می دهند و حتی طلبکار مردم هم می شوند،
  • در روزگاری که دست فروشان تهیدست برای رزق روزی مجوز لازم دارند، اما رؤسای کلاهبردار نهادهای مالی و پولی با چند صد شعبه در سراسر کشور، در روز روشن با بانک های دولتی و خصوصی وارد مبادلات پولی می شوند، سرمایه مردم را می بلعند و از کشور میگریزند،
  • در روزهایی که مردم از تمسخر توسط مقامات در رنجند، کارگر و پرستار و معلم از خالی بودن سفره پیش خانواده شرمگین است، و وزیر می گوید صندوق بازنشستگی ورشکسته است! اما مدیرانش پاداش های چند صد میلیون تومانی و حقوق های چند ده میلیونی دریافت می کنند،
  • در روزگاری که نرخ نوزاد برای خرید و فروش هم قیمت یکنفر شتر می شود، ولی فریاد رسی نیست،
  • در دورانی که حاکمین دست در دست کرونا آرامستان ها را از قربانیان پر کرده اند،


در این دوران، کمیته انتقام به هر کس و در هر کجا، آمر یا مأمور، که در سرکوب خیزش های مردمی شرکت داشته و یا به هر نحوی در دزدی و چپاول از ثروت ملی به توسعه فقر و تهیدستی نقش داشته، هشدار می دهد که انتقامی قاطع، سخت، و پشیمان کننده در کمین آنهاست...
بگذار این خشم باشکوه
همچون موجی بجوشد
این جنگ مردمی ست
یک پیکار مقدس
کمیته انتقام - 1399


تقی با عصبانیت کاغذ را پیش بیژن پرت کرد و گفت «آخه مگه قرار نشده بود که دنبال اینجور چیزا نری دیگه...؟ باز خرت از پل گذشت و دوباره شروع کردی...»؟
بیژن: «خب هنوزم سر قولم هستم، ولی...
تقی: «ولی... چی...؟ آخه جون خودت مال خودته به جون خانم دکتر چکار داری...»؟
بیژن: «فرید اونیه که تو غرب تهرون زدنش.... میترسم دنبال من بیان.... و از من به بقیه برسن....»
تقی در حالیکه سبیلاشو می جوید گفت «فقط خودت ببین... عجب شرّی برای ما درست کردی...» و تلفنشو از جیبش در آورد و شماره علی رو گرفت.
علی: «سلام آتقی، حالتون خوبه... بفرمایین...»
تقی: «سلام از ماست... وقت دارین تشریف بیارین اینجا... یا من بیام اونجا....؟ توی اون دفتر و حسابایی که اونروز بهتون نشون دادم یکی دو تا اشکال پیدا شده... فکر کردم تا هنوز اول کاره به شما و خانم دکتر نشون بدم... اینجا ناهار درست شده و کسی با من کار نداره... اسدم رو کار سواره... میتونم الان با دفتر و دستکا بیام خدمتتون...»؟
علی احساس کرد که موضوع باید بیشتر و مهمتر از این حرفا باشه، پس گفت «اگه دارین میان اینجا و زحمتی نیست لطفا برای مش ممد و فاطمه خانم و خانم دکتر و منم غذا بیارین... »
تقی: «به روی چشمم... الان غذا رو سرراست میکنم و میام خدمتتون...آااا... راستی اگه اجازه میدین به بیژن بگم بیاد... کمک کنه که یکمرتبه غذا ها نریزن تو ماشین...»
علی: «بله... پس منتظریم... من به مش ممد میگم که همون جلوی در غذاشو از شما بگیره...»

تقی به مجرد رسیدن و گذاشتن بشقاب های غذا روی میز، اطلاعیه کمیته انتقام را روی میز گذاشت و گفت «یکی تو زعفرانیه ترور شده، یکی دیگه تو غرب تهرون....مثه اینکه فرید دوست بیژنه...».
مهسا بدون اینکه اطلاعیه را برداره متن را مرور کرد و گفت «اوکی، با کشته شدن فرید، چند عکس العمل محتمله. اول اینکه بیژنو با خودشون ببرن و بعدش ما ها رو.... دوم، همه ما رو یکجا ببرن.... سوم اینکه اصلا هیچکاری نکنن تا مطمئن شن که ما در این کمیته کاره ای هستیم... ولی قبل از همه اینا بیژن باید به یک سوال جواب بده...»
بیژن به مهسا نگاه کرد و گفت «سوال؟ چه سوالی...؟»
مهسا: «که تو توی این کمیته هستی یا نه...»؟
علی: «اگه باشه که به ما نمیگه... باید شکنجه بشه... یک مدتی بیخوابی بکشه... ساعتا رو به دیوار واسته.... جلوش باباشو زیر مشت و لگد له کنن تا حرف بزنه... بیخودی خودمونو به جواب گرفتن از بیژن مشغول نکنیم...»
بیژن: «ولی من نیستم... نبودم.... اصلا روحم از این کمیته خبردار نیست...»
تقی: «من با آق دکتر موافقم... باید رد پای بیژنو پاک کنیم...»
بیژن: «بابا....! یعنی منو سر به نیست کنین...»؟
علی: «این کار ما نیست... ما از این کارا بلد نیستیم... پس تنها راهی که میمونه اینه که...»
تقی: «دیگه با ما تماس نگیری... دیگه به اینجا و حضرتی نیای...»
علی: «آتقی خرجیتو یکجوری به دستت میرسونه.... تا آبا از آسیاب بیفته...»
بیژن: «آخه من کاری نکردم... به من چه مربوط که اینا چکار میکنن...»
مهسا: «برای این حرفا یکخورده دیر شده.... شراکت تو رو فرید همون روزای اول گزارش داده... کشته شدن فرید نشون میده که تو یکی از عاملین قتل اونی... تنها چیزی که میمونه اینه که وقتی بردنت از همون دقیقه اول همه راستاشو بگی...»
تقی: «بگو که بابام موضوع رو فهمید و به من گفت که برم همه رو پس بدم.... تو هم رفتی دادی... یعنی با هم رفتیم گم و گورش کردیم... هرکاری که میکنی پای خانم دکترو  به این منجلابی که درست کردی نکشون... الانم پاشو بریم... وقتی رسیدیم ماشینمو ورمیداری و میری و برای یک مدتی پشتتو نگاه نمیکنی...»
مهسا: «حالا یک دقیقه بشین... بذار همه آروم بگیریم تا بتونیم درست فکر کنیم...»
علی: «ما باید یک قرار تماس برای بیژن درست کنیم که با ما هر موقع که فکر میکنه امنه بتونه....»
مهسا: «یا ناامنه...»
علی: «یا ناامنه با ما تماس بگیره.... حداقل میتونه زنگ خطرو به صدا در بیاره...»
تقی: «خانم دکتر میبخشین ها... ولی بذارین این دیگه با هیچکدومتون در تماس نباشه... من خودم جورش میکنم.... شما هرچی کمتر بدونین بهتره... آخه نمیدونین وقتی این نامردا آدمو به کتک میگیرن تا چه حدی وحشی میشن... هرچی آدم کمتر بدونه بهتره...»
بیژن دست تو جیبش کرد و یک تلفن درآورد و گفت «خیلی وقته که شماره این تلفن استفاده نشده... مال مامان بود... چند ماه قبل از فوتش به من داد... میگفت تازگیها یکی دیگه گرفته...اینم شماره شه.... در صورت ضرورت از این شماره زنگ میزنم و قطع میکنم...»
مهسا: «هیچموقع زنگ نزن.... فقط وقتی بزن که مطمئنی داری گیر میفتی..... بجای تلفن و صحبت کردن... یکی از دوستام یک وبسایت داره که کاربرا توش شعر و قصه و کامنت میذارن.... درددلاشونو و از اینجور چیزا رو مینویسن.... اگه فکر کردی که باید و حتما مارو ببینی، یک نامه یا قصه یا شعر اونجا منتشر کن... خودت میتونی مستقیم وارد سایت بشی و متنو بذاری.... تیترشم بذار دلنبشته های جمیل.... یک شعر، قصه، یا نقل قول از یکی، مهم نیست چی، انتخاب کن و بذار... این یعنی باید همدیگه رو ببینیم... آدرس و ساعتشو با کد میدی.... همیشه با دو بیت از حافظ شروع کن.... آدرس برای ملاقات یا همینجاست که با ب برای باغ، سین برای ساروی و یا همونجایی که شاتگانا رو تحویل دادی... پس بیت شعر باید با شین شروع بشه.... قرار باید بین یک و نه باشه... پس حرف اول بیت میشه حرف اول ساعت....  مثلا دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند.....و بیت بعدی.... شبي مجنون به ليلي گفت کاي محبوب بي همتا..... که میشه چی؟ ساعت دو، کجا؟ شاتگان....»
تقی: «فهمیدی...؟ به اینا به هیچ وجهی زنگ نمیزنی.... به من زنگ بزن... من خودم بهشون میگم...»
مهسا: «من تا اینجا عقلم میرسه... تو اینکارا تجربه ندارم... امکان داره بچگانه باشه و باعث بشه زودتر لو بری...»
علی: «من فکر کنم اگه برای یک مدتی سرتو پایین بگیری و با کسی کاری نداشته باشی و با ما هم در تماس نباشی.... ولی هر دو یا سه هفته یکبار به بابات زنگ بزنی و در باره پول صحبت کنی...و آتقی هم برات بفرسته... فکر کنم بعد از یک مدتی تو رو دیگه رصد نکنن...»
مهسا: «اگه احساس کردی که تور داره تنگ میشه... یک متن بذار ولی بجای حافظ با یک رباعی از خیام شروع کن... یا اسم خیام رو یکجایی از متنت بیار... اگه از یکبار بیشتر اسم خیام بیاد یعنی تور داره خیلی تنگ میشه.... ما حساب دستمون میاد....اگه گیر افتادی و مجبور شدی این کد رو لو بدی و یک کامنت فرمایشی بذاری... قبول کن ولی بگو قرارمون اینه که باید اول زنگ بزنی و قطع کنی تا ما بفهمیم که باید بریم متن پیامتو بخونیم...»
تقی: «ولی همون تک زنگ رو هم به من بزن... گرفتی...»؟ بعد به مهسا و علی نگاهی کرد و گفت «غذاتون سرد شد... الان میرم تازه شو میارم.... پاشو بریم بچه که همه رو مسخره خودت کردی...»
علی: «آتقی... زیاد بهش سخت نگیر... بچه نیست... جوونه... ما خودمون همین الان، توی این سنی که هستیم خیلی اشتباه میکنیم چه برسه به بیژن که جوونه.... بیژن فکر میکنه راهی که انتخاب کرده خیلی هم درسته...»
تقی: «ااای آق دکتر شما چقد خوبین... کار دست مردم دادن انقلابیگری و مردمی بودن نیست... خریته...»
بیژن: «شاید بهتر باشه اصلا دانشگاه نرم و یک مدتی تو خونه بشینم...»
مهسا: «نه، شما برو مثه اینکه اصلا خبر نداری و دیگه تو این حرفا نیستی...»
تقی: «پاشو بریم....»
مهسا: « یک دقیقه صبر کن.... نمیخوای آدرس اون وبسایتو بدونی...»؟
بیژن: «میبخشین... حواسم پرته...» خودکارشو در آورد که آدرسو بنویسه...
مهسا: «بهتره به یادت بسپری... لازم نیست ردی از اون سایت همراه خودت داشته باشی...» و آدرسو برای بیژن هجی کرد...
علی دست توی جیبش کرد و مقداری اسکناس به بیژن داد و گفت «مواظب خودت باش... مطمئنم که اگه سرتو پایین بگیری... اونا به تو کاری ندارن... اونا دنبال سرنخ اصلین.... تو ته ته نخی...»
بیژن پولا رو گرفت و تشکر کرد... تقی و بیژن که رفتند.... علی به مهسا و مهسا به علی نگاه کرد و در سکوت شروع کردن به غذا خوردن...
بعد از غذا مهسا پرسید «یعنی مجاهدین دارن دوباره مثه سالای شصت دست به عملیات قهرآمیز میزنن...»؟
علی: «نمیدونم.... ولی فکر نکنم....»
مهسا: «چرا فکر نمی کنی.. کی غیر از پاسدارا و اونا از آیه قران استفاده میکنه....»؟
علی: «از اونطرف، کمیته انتقام پایین اطلاعیه اش کد هویت داده....»
مهسا: «چه کدی...»؟
علی: «شعر آخرش مال دوران جنگ جهانی دومه که تو شوروی خونده می شد... اگه یوتیوب رو بیاری و بزنی پیکار مقدس.... تمومش میاد...»

برخیز ای سرزمین مقدس
برای جنگی تا دم مرگ برخیز
بر ضد قوای تاریک فاشیست
بر ضد گروه نفرین شده
بگذار این خشم باشکوه
همچون موجی بجوشد
این جنگ مردمی ست
یک پیکار مقدس
بگذار این خشم با شکوه
همچون موجی بجوشد
این جنگ مردمی ست
یک پیکار مقدس
آن بالهای سیاه را اجازه نمی دهیم
بر فراز سرزمین ما پرواز کنند
دشمن جرات گشت و گذار
بر کشتزارهای فراخ آن ندارد
بگذار این خشم با شکوه
همچون موجی بجوشد
این جنگ مردمی ست
یک پیکار مقدس
برپیشانی چرکین فاشیسم
گلوله می نشانیم
برای نجات نسل بشریت
آنان را در تابوت محکمی میخکوب میکنیم
بگذار این خشم با شکوه
همچون موجی بجوشد
این جنگ مردمی ست
یک پیکار مقدس....

مهسا: «یعنی اینا توده ئین....»؟
علی: «اینو نمیدونم.... صبر کن الان بهشون زنگ میزنم و می پرسم...»
مهسا: «چی ...؟ تلفنشونو داری...؟....» و متوجه شد که علی داره دستش میندازه و گفت «با مزه...»

صحبت محسن که مشغول بررسی لیست خرید با یکی از کارمنداش بود با صدای تلفن قطع شد... محسن به صفحه تلفن نگاه کرد و شماره هادی رو شناخت و در حالی که زیر لب می گفت لا اله الا الله به کارمندش گفت «پس برو دنبال اون ده تا ببین چکار میتونی بکنی...» و به او اشاره کرد که از دفترش بره بیرون...
محسن: «سلام سردار... چی شده این روزا زود زود یاد ما میکنین...»؟
هادی: «سلام حاج محسن... حال و احوالت چطوره...؟ خوبی...؟
محسن: «از احوالپرسیای شما... در خدمتم...»
هادی: «محسن...! این مشتریت مثه اینکه داره تو زرد درمیاد...»
محسن: «مشتریم...؟ کدوم یکیش...»؟
هادی: «دکترو میگم.... »
محسن: «دکتر علی...؟ ای بابا.... آدم به هیچکس نمیتونه اعتماد کنه...»
هادی: «گوش بده... وقت داری با هم یک چایی بخوریم...»؟
محسن که میدونست این سوال نیست بلکه امریه است گفت «حتما... میخوای بیای اینجا...؟ یا من بیام پیش تو...»؟
هادی: «راستش الان بیرون از دفترت تو ماشینم.... میخوای بیای با هم بریم یکجای دنج چند دقیقه ای صحبت کنیم...»؟
محسن: «حتما... چند دقیقه صبر کن تا میزمو مرتب کنم.... خیلی طول میکشه...»؟
هادی: «فکر نکنم... یک ده بیست دقیقه ای... شاید یک کمی بیشتر....»
محسن: «پس به خانم بگم که ناهار نمیرم...»؟
هادی: «اوووواه.... کو تا ناهار....؟ تا اونموقع چند ساعت مونده....»
محسن: «اوکی... پس تو راهم...»
وقتی محسن از ساختمون محل کارش اومد بیرون، یک ماشین سیاهرنگ که بیرونش یک بادیگارد با عینک دودی واستاده بود توجهشو جلب کرد... رفت طرفش و قبل از اینکه چیزی بگه بادیگارد در ماشینو باز کرد و محسن صورت هادی رو دید... با خنده به هادی سلام کرد و سوار شد.
هادی: «میدونی الان چند ساله که همدیگه رو ندیدیم...؟ شاید....»
محسن: «چند روز بعد از انتخاب دکتر...»
هادی: «با اینکه کلی از سنّت گذشته ولی هنوز هوش و حواست سرجاشه....» بعد به راننده گفت که بره به طرف کافه مهدوی....
محسن: «هنوز قراراتو میذاری تو مهدوی....؟ تعجب میکنم.... اگه یکی بخواد ردّتو بزنه... کافیه جلوی مهدوی واسته تا تو پیدات بشه....»
هادی: «ااای محسن جان... عمر دست خداست... وقتی اجلت بخواد برسه، هیچکه نمیتونه جلوشو بگیره... ولی بچه ها قبلا زیر نظر میگیرنش... ممنون که به فکر منی...»
و ساکت شد... محسن نمیدونست قضیه سر چیه ولی میدونست که بیشتر از کانکس و فروش و اطلاعات معمولی در باره علی باید باشه... پس ساکت موند تا خود هادی شروع کنه... وقتی به مهدوی رسیدن کافه خلوت بود... تک و توکی آدم بصورت پراکنده نشسته بودن که معلوم بود خودین... وقتی نشستن و سفارش چایی دادن... هادی گفت «آخرین باری که دکتر علی رو دیدی کی بود...»؟
محسن: «همونموقع که بهت گزارششو دادم... هادی قضیه چیه...؟ موضوع باید مهمتر از علی و اینطور چیزا باشه...»
هادی: «رد و بدل اسلحه...»
محسن با صدای تقریبا بلند گفت «چی...؟»
هادی با انگشت محسن رو دعوت به سکوت کرد و ادامه داد «هنوز نمیدونیم که خودش تو اینکار دست داره یا دارن ازش استفاده ابزاری میکنن...»
محسن: «مطمئنی...؟»
هادی داستان شاتگانا رو به محسن گفت و ادامه داد «ما میدونیم که پسر تقی شاتگانارو تو ساروی جاسازی کرده... اینم میدونیم که دکتر از این موضوع بیخبر بوده... ولی وقتی فهمیده... شاتگانارو داده به تقی و بیژن که برن یکجایی بیرون از ساروی ولشون کنن... ما هرچی گشتیم پیداشون نکردیم.... پس حتما به یکی تحویل دادن... اینم میدونیم که یکی تو شمال و یکی از افراد خودمون که توی حلقه اونا نفوذ کرده بوده با همین شاتگانا به قتل رسیدن... و کنار اجسادشون یک اطلاعیه پیدا شده... با امضای کمیته انتقام...مثلا خواستن ادای کمیته مجازات مشروطه خواهانو در بیارن....» و دست کرد تو جیبش و اطلاعیه رو به محسن نشون داد...
محسن: «یعنی از منافقینن...»؟
هادی: «فکر نکنم.... خط منافقین الان این نیست.... اونا به دنبال شورش و شلوغ کردن جوّن... یک گروه تازه به دوران رسیده است....خواسته یا ناخواسته کد هم داده... اون ته تهش یک قسمت از سرود روسی پیکار مقدس رو گذاشته... اینطور که ترور ها همزمان در تهرون و شمال رخ داده معلوم میشه که خواستن بگن هم سازمانیافته هستن و هم گسترده... سوالی که پیش میاد و ما جوابشو نداریم اینه که آتش به اختیارن یا نه....»
محسن: «از متن مشخصه که مسلمونن... یک چیزی مثه فرقان...»
هادی: «تو اینم شک داریم... شاید از آیات قران استفاده میکنن که رد گم کنن... شاید اصلا چپ باشن و دارن ادای راستیا رو در میارن... شاید التقاطین....»
محسن: «هیچ ردی... اثری از خودشون نذاشتن...»؟
هادی: «نه، بجز..... اینکه با شاتگان کار میکنن... ما فکر می کردیم که تو همون آذر 98 همه رو جارو و فضا رو پاکسازی کرده بودیم... ولی مثه اینکه اینا منبع و زاغه خودشونو دارن... البته چند شب پیش، حدود ساعتای دو نصفه شب، دو سه نفری به یکی از مقرهای سپاه که مربوط به سازمان جهاد خودکفایی سپاه بود یورش میبرن و میخوان زاغه رو خالی کنن.... خوشبختانه نمیتونن... اونام با پرتاب چند تا نارنجک  که منجر به انفجار یکی دو تا محموله مواد منفجره در زاغه میشه و بخشی از زاغه هم منفجر میشه موفق به فرار میشن... این وسط چند تا از بچه ها شهید میشن.... فرداش تو شهر همین اطلاعیه پخش میشه با این تفاوت که ایندفعه آدرس زاغه رو داده بودن....»
محسن: «عجب...! ... سه تا عملیات در عرض ده روز خیلیه.... مخصوصا که اصلا ردپائی از خودشون نذاشتن...» و شروع کرد با استکان چایی بازی کردن... هادی هم شروع کرد به خوردن چایی و چیزی نگفت تا اهمیت کار برای محسن جا بیفته... وقتی هادی چاییش تموم شد گفت «فکر کردم که بهتره بدونی...»
محسن: «منکه همون روز اول گفتم بهتره تو اینکار نیام که مشکل آفرین نشه...»
هادی: «من هنوز سر حرفم هستم... بودن تو اونجا بهتر از نبودنته...»
محسن: «به چه درد میخوره وقتی هیچچی از هیچ جا خبر ندارم.... چرا تقی رو نمیارین و سوال پیچش نمیکنین...»؟
هادی: «ما فعلا نمیخوایم آب رو گل آلود کنیم.... راستش نمیدونیم که اصلا علی و مهسا اینکاره ان یا نه.... اگه بیاریمشون بالا... خیلی که بتونن کمک کنن اینه که راستاشو بگن.... که ما خودمون بیشتر از اونا میدونیم... باید فهمید پشت پرده کیه...»
محسن: «اوکی... من چکار باید بکنم....»
هادی: «برعکس دفعه قبل که با هم صحبت کردیم، ایندفعه باید شاخکات تیز بشن... باید ببینی که غیر از تقی و پسرش دیگه کی اونجا رفت و اومد میکنه...»
محسن: «چیجوری...؟ البته یک بار بهشون گفتم که یک اتاق تو عمارت برام رزرو کنن... میتونم بگم حالا که شدت کرونا زیاد شده، میخوام از همین الان شروع کنم...»؟
هادی: «نه فکر نکنم کار کنه... اونا احمد و زنشو فرستادن به ویلا.... مثه اینکه دکتر مهسا خودش کرونا داشته.... فعلا عمارت دور از دسترسه...» هادی کمی فکر کرد و ادامه داد «محسن ... میخوام یک ریسک بکنم.... یا میگیره یا نمیگیره... اگه نگیره بر میگردیم به همینحا که هستیم.... تو به احمد زنگ بزن و قضیه شک ما به مهسا و علی رو بگو.... و اینکه شاید بخوایم احضارشون کنیم برای بازجویی... احمد حتما میره به اونا میگه و اونا مجبور میشن یک خورده با احمد حرف بزنن.... یا اگه دستشون تو کاره شروع کنن به عکس العمل نشون دادن و پاکسازی...»
محسن: «میخوای تا تو هستی زنگ بزنم که اگه حرفی جا انداختم بهم بگی..»؟
هادی با انگشت به کسی که چایی آورده بود اشاره کرد و اونم فورا رفت در کافه رو بست... بقیه هم که نشسته بودند بلند شدند و رفتن به اتاقی که پشت پاچال بود...
محسن شماره احمد رو گرفت و پس از چند زنگ احمد جواب داد.
محسن: «سلام احمد.... محسنم... چطوری....؟ شنیدم که از باغ بیرونت کردن.... تازه میخواستیم همسایه بشیم...»
احمد: « من خوبم... تو چطوری...؟ تو صدات معلومه که زنگ نزدی حال و احوال کنی... پس برو سر اصل مطلب...»
محسن: «بالاخره پس از سی سال شراکت باید بتونی این چم و خما رو بشناسی... راستش میخواستم یک حرف مهمی رو باهات در میون بذارم.... خواهرمون مینو پهلوته...؟»
احمد: «نه توی اون اتاق خوابه...»
محسن: «چه بهتر... پس بی حاشیه برم سر اصل مطلب... یکی از سردارا امروز باهم تماس گرفت و یکی دوتا سوال در باره مهسا و علی کرد... راستش منم هرچی میدونستم بهش گفتم...»
احمد: «در باره چی...»؟
محسن: «ظاهرا.... فعلا پیش خودت بمونه... رد چندتا اسلحه که اخیرا از طریق یکی از کشورای همسایه به ایران اومده رو تو ساروی زدن... یکی از نفوذیاشون گزارش داده که علی از جریان باخبر شده و نصفه شبی همه رو داده به تقی که از ساروی ببره بیرون...» بعد کمی مکث کرد... نمیخواست به احمد که مشکل قلبی داره شوک وارد کنه...
احمد: «خب اینکه خوبه...نه...»؟
محسن: «کجاش خوبه...»؟
احمد: «علی فهمیده و مهماتو از دور و بر خودش دور کرده... این نشون میده که تو اینکارا دست نداشته یا نداره...»
محسن: «اینم یکجور تحلیله... جور دیگه شم اینه که برای اینکه توی ساروی پیدا نشه... جای سلاحا رو تغییر داده و هنوز اونا تو دستشن...» دوباره مکث کرد.
احمد: «خب، اینم که اشکالی نداره... برین باهش صحبت کنین... بگین که همه چیزو میدونین... اگه تو دستشه که رد کنه به شما... اگرم که نیست... کجا گذاشته....»
محسن: «احمد تو چقد ساده ئی.... نه اینا اینطوری سوال و بازجویی میکنن... نه اگه کسی اهل اینکارا باشه به اون سادگی راستاشو میگه...»
احمد: «میخوای من ازشون بپرسم... بگم که تو بهم خبر دادی و گفتی که زیر نظرن و از این حرفا...»؟
محسن: «اینو میسپرم به خودت ... راستش من فکر نمی کردم علی اینکاره باشه... هنوزم فکر نمیکنم... مهسارم که مثه دختر خودم دوست دارم و می شناسمش... اینکاره نیست... اصلا بدش میاد...»
احمد: «من فقط میدونم یکی دوبار که حرف پیش اومد علی میگفت با ترقه بازی نمیشه کارارو پیش برد... باید مردمو و خواستای مردمو شناخت... خطی که چهل سال پیش درست بوده لزوما الان درست نیست...»
محسن: «میدونم... تو صورتش همچین آدمی به نظر میاد...» بعد با صدای بلند گفت «الان میام... احمد من باید برم.... بهم خبر بده...»
هادی: «دستت درد نکنه... پاشو بریم که برسونمت... بهم خبر بده که چی شد...»
محسن: «چرا بهت خبر بدم...؟ خب بیا روی تلفن شنود بذار که همه حرفا رو بشنوی...»
هادی خندید و گفت «اونکه هچ...» و هردو خندیدند.

احمد فورا به مهسا زنگ زد و گفت «سلام باباجان... خونه ای...»؟
مهسا: «آره ... چطور مگه...»؟
احمد: «میخواستم بیام اونجا... یکچیزی دارم بهت بگم که نمیشه تو تلفن گفت...»
مهسا: «بابا هرچی هست و نیستو میتونی بگی... تلفنو برای همچین روزایی ساختن...»
احمد: «من حال و حوصله جر و بحث ندارم... دارم میام اونجا... تو فقط چایی بذار... راستی... علی هم اونجاست...»؟
مهسا: «آره...»
احمد: «پس چایی رو بذار که اومدم...»
مینو که تازه از اتاق خواب اومده بود بیرون پرسید «کجا...»؟
احمد: «کار دارم باید برم...»
مینو: «این چه کاری با مهساست که مادرش نباید بدونه...»؟
احمد در حالیکه کتشو تنش میکرد با لحنی که همراه با غر بود «عجب گیری افتادم...» و آماده شد که از خونه بره بیرون...
مینو: «کجا...؟ مگه میذارم بدون من بری...» و فورا کفششو پاش کرد و زودتر از احمد رفت سوار ماشین شد...
احمد اعتراضی نکرد و ماشینو راه انداخت. مهسا و علی تو ایوون منتظر بودن... مهسا به مجرد دیدن بابا و مامانش با سرعت از پله ها اومد پایین و هنوز پیاده نشده بودن با دلواپسی پرسید «چیزی شده...؟ فرشید چیزیش شده...»؟
مینو: «والله منم همونقدر میدونم که تو میدونی...»
احمد: «بریم تو... چایی گذاشتی...»؟
علی: «سلام... بله چایی حاضره...»
وقتی نشستن و چایی ریخته شد احمد گفت «میخوام یک چیزی بگم که مهمه.... پس نمیخوام کسی راستشو بهم نگه...»
مهسا: «اااه، بابا بگو چی شده...»
احمد: «محسن زنگ زد... یکی از سردارا بهش زنگ زده و گفته که شما در حال نقل و انتقال اسلحه هستین.... چقدرش درسته...»؟
علی و مهسا به هم نگاه کردن... علی تلفنشو در آورد و به تقی پیامک ارسال کرد «آتقی احمد آقا و مینو خانم اینجان... لطفا یکخورده غذا بدین اسد یا رمضون بیاره... ضمنا توی آپارتمان نزدیک پنجره یک سری کتاب هستش... روی یکیش نوشته رباعیات خیام... بدین با غذاها بیاره...» و دوباره پیامک ارسال کرد «خیام رو ولش کن... مهسا میگه اینجاست....»
مهسا به باباش نگاه کرد و گفت «نمیفهمم چی میگین...»
مینو: «خدا مرگم بده... نکنه شما دوتا همون راهی رو برین که میترا و صمد رفتن...»
مهسا با تمسخر گفت «خب اینا اگه راستی راستی میدونن که ما اینکارو میکنیم پس چرا شما رو فرستادن اینجا...»؟
احمد: «چون نمیخوان شما رو ببرن برای بازجویی... وقتی ببرن نمیتونن به این راحتیا ولتون بکنن... پس سعی نکن منو بپیچونی... پیر شدم ولی خرفت نشدم... دوباره میپرسم چقدر از حرفاشون درسته... چقدرش نیست...»
مهسا: «همش غلطه...»
علی: «همش درسته ولی نه اونطور که به شما گفتن...»
احمد با غضب به مهسا نگاه کرد و گفت «دست شما درد نکنه خانم دکتر... خب علی تو بگو ببینم...»
علی: «اول اینکه تا همین الان مهسا از این جریان با خبر نبود... ولی من بودم...»
مهسا: «نمیفهمم چی میگی... تو جریان چی نبودم...»؟
علی: «یکخورده خونسرد باش تا داستانو بگم...»
مینو: «آخ خاله جان....!»
علی: «اول اجازه بدین داستانو بگم... بعد شروع کنین به سرزنش... داستان اینه که وقتی شما رفتین و منم رفتم به آپارتمان بالای ساروی... یکروز که رفتم تو کلبه زیر آپارتمان، متوجه شدم چندتا اسلحه تو کمدای شکسته ته کلبه است... فورا اونا رو گذاشتم عقب ماشینم.... یکی دو روز بعد نمیدونم چند روز بعد... آتقی رو فرستادم که بره و سلاحا رو ورداره و ببره یکجایی گم و گورشون کنه... اونم از اونجاییکه به مهسا علاقه داره اینکارو کرد... این همه داستانه...»
احمد: «چرا به من نگفتی... فورا به محسن میگفتم بیاد و همه رو ببره...»؟
علی: «ترسیدم... احمدآقا من تازه از خارج اومدم... قواعد اینجا رو بلد نیستم... گذشته بابا و مامان به ضرر منه... گفتم اگه این علنی بشه تا بگم که من و مهسا از قضیه با خبر نیستیم... دیر میشه و کار دست همه میدم...»
احمد تلفنشو درآورد و شماره محسن رو گرفت. «الو محسن... گوش بده اینطوری که علی تعریف میکنه داستان از این قراره....» و داستان رو تعریف کرد.... محسن مثه اینکه گفت این رو گزارش میکنه، چون احمد گفت «همینطور که گفتم براشون تعریف کن... ضمنا علی میگه مهسا تا همین الان بی خبر بوده.... و حاضره همین الان بیاد هرجایی که میخواین تا رسما گزارش بنویسه...»
علی با تعجب به احمد نگاه کرد و بعد به مهسا... ولی مهسا مثه کسی که قهر کرده باشه روشو از علی چرخوند.... احمد متوجه این حرکت شد و به محسن گفت «فعلا که مهسا با علی قهر کرده... وقتی آشتی کردن ازشون میپرسم...» و مکالمه رو قطع کرد...
مینو: «من دیگه از اینجا هیچ جایی نمیرم.... تو هم هیچ جایی نمیری....»
مهسا با عصبانیت گفت «مگه من بچه ام که اینطور با من صحبت میکنین...؟ شما دو تا لطفا پاشین برین ویلا و تا این ویروس کنترل نشده اینجا نیاین.... اگرم که میخواین اینجا بمونین من حرفی ندارم... من میرم ویلا... اگرم میخواین هم اینجا بمونین و هم تو ویلا... من میرم تهرون.... ولی نمیتونیم با هم زیر یک سقف بمونیم....» بعد روشو کرد به علی و گفت «شما هم بهتره از این به بعد اینجا نیاین... یا وقتی که خواستین بیاین... به من بگین که برم یکجای دیگه.... روشن شد...؟ ضمنا بهتره این پروژه مسخره تونو تنهایی بکنین.... تو این هیر و ویری نمیشه اینکارا رو کرد... والسلام... ختم کلام...»
علی به احمد و مینو نگاه کرد و با کمی مکث گفت «من با مهسا موافقم... فعلا به تقی گفتم غذا برای شما بیاره... ولی بعدش تشریف ببرین همون ویلا برای همه بهتره... منم میرم تو آپارتمان میمونم تا آبا از آسیاب بیفتن.... فقط مهسا خانم اگه زحمت نیست اون رباعیات خیامو بده به من... اول فکر میکردم تو آپارتمانه برای همین به تقی گفتم رباعیات خیامو بده به رمضون بیاره... بعد یادم اومد که خیام اینجاست.... فکر کنم تو اتاقته...دوباره پیامک کردم که خیام اینجاست...»
مهسا: به علی نگاه کرد مثه اینکه داشت میشمرد علی چند تا خیام گفته... بعد با خونسردی گفت «تقی از خیام چی سرش میشه... چطوری میتونه بره خیامو از آپارتمان تو بیاره...مطمئنی اینجا نیست...»؟
علی: «خب منم که دقیقا همینو گفتم... حالا بذار بابا و مامانت چائیشونو بخورن.... بعدش غذا میاد... بعد یک تصمیم درست و حسابی میگیریم... شایدم بد نباشه که من برم با این سرداره صحبت کنم و همه چیزو بگم...»؟
تلفن احمد زنگ زد.... محسن بود...
احمد: «ها... چی شد محسن...»؟
محسن: «فعلا که موضوع منتفی شده... شاید برن با بیژن پسر تقی صحبت کنن...»
احمد: «بیژن... این وسط اون چکاره است...»؟
محسن: «مثه اینکه اون سلاحا رو گذاشته تو کلبه....»
احمد: «نه!!؟... مطمئنی...؟ تقی که خیلی سربه زیر به نظر میاد... پسرشم همینطور...»
محسن: «چه میدونم احمد جان.... این دوره و زمونه همه چی بالا و پایین شده... بیخبرم نذار اگه بازم خبری شد..»
علی دوباره تلفنشو درآورد و به تقی پیامک ارسال کرد «دکتر مهسا هرچی میگرده پیداش نمیکنه... لطفا اگه هنوز غذا رو نفرستادی... بگو اسد یا رمضون یک سری بزنن به آپارتمان و ببینن خیام اونجاست... باعث زحمت...»
پیامک تقی... «به روی چشم آق دکتر... همین الان غذا تو ماشینه... خودم الان میرم دنبال خیام... اگه بود میفرستم که بیاره... ولی بهتره خودم برم دنبالش... اینطور چیزا رو نمیشه به رمضون و اسد سپرد... اگه پیداش نکردم پیامک میفرستم...»
پیامک علی به تقی: «دست شما درد نکنه... خودتونو زیاد معطلش نکنین...اگه ندیدینش... بدین مثنوی رو بیاره....»
مهسا: «به کی داری پیامک میفرستی...»؟
علی: «به تقی که غذا رو زودتر بفرسته...»
مهسا: «حالا شما آقای دکتر نمیتونین بجای خیام حافظ بخونین...»؟
علی: «منکه حرفی ندارم... حافظ... خیام... سعدی... فقط خواستم یک چیزی داشته باشم بخونم که حوصله ام سر نره... میدونی که شخصا طرفدار مولویم...»
مهسا: «بله با خبرم... صد بار برام خوندی... بمیرید بمیرید وزین عشق مترسید...»
علی با خنده «خانم دکتر تا حالا سه بار این شعرو براتون خوندم نه صد بار... ولی هنوز یادتون نمونده... وزین مرگ مترسید... کز این خاک برآیید سماوات بگیرید...»
مینو: «کارای کلینیک چیجوریه...»؟
علی: «اونم پشت کرونا گیر کرده.... فکر نکنم بشه کاری کرد... حاج ابراهیم گفته که میاد و شالوده ریزی میکنه... ولی اونم به مشکل کارگر و مواد برخورد کرده...»
احمد: «بیخودی رفتین هرچی داشتین و نداشتینو فروختین....»
علی: «حق با شماست....»
مهسا: «حالا مگه چی شده...؟ با پولی که داریم میتونیم همینجا زمین کشاورزی بخریم و شروع کنیم به کشاورزی...»
علی: «مثلا برنجکاری... پاچه های شلوارمونو بزنیم بالا و صبح تا شب رو کمرمون خم بشیم و تو شالیزارا برنج بکاریم....»
مینو: «آخه خاله جان اینم شد کار...»؟
احمد: «کشاورزی خیلی خوبه اگه بتونین اونچیزی که تولید میکنین رو درست به بازار عرضه کنین... مثلا کشت گوجه فرنگی و کنارشم کنسرو رب....»
مهسا: «اینم بد فکر نیست.... چندتا تراکتور لازم داریم و زمین برای کارخونه...»
مینو: «شما که هنوز اون زمینی که قرار بود کلینیک کنین رو استفاده نکردین.... اونو بکنین کارخونه... کنارشم اگه زمین هست بخرین برای کاشت سبزیجات و گوجه فرنگی...»
صدای رمضون از بیرون اومد «یالله... سلام آقای دکتر... آتقی گفت کتاب خیامو هنوز نتونسته پیدا کنه... سرش که خلوت شد دوباره میره دنبالش...» و کیسه های غذا رو گذاشت روی میز و گفت «امر دیگه ای ندارین...»؟
علی: «آقا رمضون غیر از زمین خودت، این دور و برا کسی رو میشناسی که بخواد زمیناشو بفروشه... باید برای کشت مناسب باشه....»
رمضون: «من کسی رو نمیشناسم... ولی از همسایم میپرسم... اون خیلیا رو تو ساری می شناسه... شاید اونطرفا زمین باشه...»
علی: «دست شما درد نکنه...»
رمضون: «پس با اجازه...»
علی: «خیلی ممنون.... به آتقی بگین من یکخورده زودتر میام که حسابا رو سرراست کنیم...»
بعد از اینکه مینو و احمد غذا خوردن مهسا گفت «خب دیگه مهمون بازی بسه... پاشین برین... ما هم کار داریم...»
مینو و احمد با دلخوری بلند شدن و رفتند. به مجرد دور شدن ماشین... مهسا با تشر به علی گفت «آقاجان کیو ببینم که شما قیم و آقابالاسر من نشین... من اگه آقابالاسر میخواستم طلاق نمیگرفتم...»
علی: «اولا من آقابالاسر سرکار خانم دکتر نیستم... دوما من قیم شما هم نیستم... شما هنوز یتیم نشدین... سیوما... من همیشه فکر میکردم که ما دو تا رفیقیم... پس کار عجیب و غریبی نکردم که شما مثه اسفند تو آتیش اینطوری ترق و توروق صدا میکنین...»
مهسا: «چرا گفتی من خبر نداشتم...»؟
علی: «به یک دلیل ساده.... یکی از ما دوتا باید بیرون باشه تا بتونه مسائلو سرجمع کنه... تو بیشتر از من به فوت و فن این جامعه آشنایی... تازه اگه تو رو ببرن رابطه بین محسن و احمدآقا شکرآب میشه و ما کسی رو نداریم که بتونه پارتی بازی کنه...»
مهسا: «پاشو بریم پیش تقی....»
علی: «الان گفتم که تو باید کمتر دخالت کنی تا کمتر امکان درگیری داشته باشی...من همه چیزو بهت میگم...»
مهسا: «نه قربون تو... تو بلد نیستی درست و حسابی فکر کنی... کار دست خودت و بقیه میدی... یالله پاشو بریم...»
علی: «... لا اله الا لله... عجب گیری افتادیم....»

مهسا و علی تا به ساروی برسن تصمیم گرفتند که با ساروی و خودشون چکار کنن... وقتی به ساروی رسیدند تقی با دفتر و دستک حسابا اومد کنار اونا نشست و به رمضون گفت سه تا چایی بیاره...
علی: «آتقی با توجه به تشدید کرونا نظرت چیه که ساروی رو ببندیم.... یا اینکه اینجا رو هم مثه حضرتی بگیر و ببر کنیم...»؟
تقی: «با رمضون و بقیه چکار میخواین بکنین...»؟
علی: «شش ماه حقوق بهشون میدیم، البته ماه به ماه... این وسطشم اگه کاری پیش اومد برامون میکنن...»
تقی: «زمینی که از رمضون خریدینو بهش پس میدین یا میخواین روش کار کنه...»؟
مهسا: «بدفکری نیست که یک سری به زمین بزنیم و ببینیم چکار میشه کرد... ولی دونه دونه آتقی... بذار اول تکلیف ساروی روشن بشه...»
تقی: «چشم خانم دکتر... فقط منظورم این بود که میشه به رمضون گفت یا بقیه کارگرا که تو این شش ماه تا اونجاییکه ممکنه رو زمین کار کنن... خود رمضون بلده چکار میشه یا نمیشه کرد... اینطوری بیخودی پول خرج نکردین... ولی هرچی شما میگین...»
مهسا: «خب این فکر بدی نیست... ولی اول مطمئن باشیم که میخوایم ساروی رو ببندیم... بعد به اونم میرسیم...»
علی: «پسرتم اگه میخواد که خرجش کمتر بشه میتونه بیاد اینجا...»
تقی: «اون دوباره گم و گورش زده... نمیدونم از دست این بچه چکار کنم...؟ امروز سه بار بهش زنگ زدم که بگه آخر هفته اینجا کار میکنه یا اونجا... اصلا ردی ازش نیست... مثه اینکه آب شده رفته تو زمین...»
علی: «راستی همونطور که میدونی امروز احمد آقا اومده بودن... مثه اینکه مقامات امنیتی به پسرت شک بردن که تو اون داستان اسلحه دست داشته... منم راستاشو گفتم... احمد آقا به حاج محسن گفت و تعریف کرد که وقتی اونا رفتن به ویلا و منم اومدم اینجا... یکروز که رفته بودم تو کلبه متوجه شدم چندتا اسلحه تو کمدای شکسته ته کلبه است... فورا اونا رو گذاشتم عقب ماشینم.... یکی دو روز بعد نمیدونم چند روز بعد...شما رو فرستادم که برین و سلاحا رو وردارین و ببرین یکجایی گم و گورشون کنین... شماهم از اونجاییکه به دکترمهسا علاقه دارین اینکارو کردین... خانم دکترهم تا همین لحظه از جریان بیخبر بوده...» علی نفسی تازه کرد و ادامه داد «راستش من از کارای بیژن سر در نمیارم... نمیتونم مهسا... خانم دکتر و بقیه رو تو خطر بندازم.... پس همه راستاشو گفتم.... شما هم اگه احضار شدین همه راستاشو بگین... بگین کجا اسلحه ها رو انداختین و خلاصه همه چیزو...»
تقی در حالیکه سبیلشو میجوید گفت «چشم... میخواین خودم برم همه چیزو بگم...»؟
مهسا: «آتقی... آدم که به پیشواز دردسر نمیره... ما همه چی رو گفتیم.... فقط از شما گله دارم که چرا منو تو جریان نذاشتین... حالا هم سعی کنین بیژنو پیدا کنین و داستانو بهش بگین...»
علی: «البته اونا نگفتن که بطور حتم و بی برو برگرد اونو یا شمارو احضار میکنن... این حدس منه...»
در همین هنگام تلفن تقی به صدا اومد و فورا قطع شد... تقی به تلفن نگاه کرد و گفت «عجب!... اینکه شماره تلفن قبلی مرضیه خدابیامرزه... فکر میکردم تلفنشو رد کرده...»
علی: «شاید به یکی داده بوده ولی شماره شما از حافظه اش پاک نشده بوده...»
مهسا: «پس با ساروی چکار کنیم...»؟
تقی که با شدت بیشتری سبیلاشو میجوید گفت «هرچی شما بگین... شاید بد نباشه من الان برم تهرون... ببینم حضرتی چطوریه...؟ حاج ممد بهترین کسیه که میتونه بگه چکار کنیم...»
مهسا: «بله... این از همه بهتره... ما ساروی رو برای یکهفته تعطیل میکنیم... تو این مدت اسد هم میتونه تموم ساروی رو ضد عفونی کنه...»
تقی با عجله دفترهای حسابداری رو بغل کرد و دور شد...
علی به دنبالش رفت و وقتی رسیدن به آشپزخونه با صدای بلند گفت «سلام... لطفا چند دقیقه دست از کاراتون بکشین... ممنون.... اوسا اسد هرچی با آتقی بالا و پایین میکنیم به این نتیجه میرسیم که بهتره ساروی رو برای چند روزی تعطیل کنیم تا بشه همه شو درست و حسابی ضد عفونی کرد... آتقی رو میفرستم تهرون که ببینن کاری که با حضرتی کردیم کارگر بوده یا نه... شما هم اول به بچه ها نشون بدین که منظورم از ضدعفونی درست چیه... بعدشم شروع کنین... ضمنا... اگه بخوایم اینجا رو تعطیل کنیم... حقوق همه تا شش ماه تضمین شده است و ماهیانه پرداخت میشه... البته شاید این وسطا یک کارای دیگه ای بخوایم بکنیم که اول باید با آقا رمضون صحبت کنم... پس اوسا اسد... یک تابلو بزن بیرون که تعطیلیم... به مشتریائیم که هستن بگین که قراره ضد عفونی بشه... پول غذاشون با ما.... فقط زودتر بخورن و برن...»
اسد: «آقای دکتر یعنی میخواین اینجارم درست مثه حضرتیش کنم...»؟
علی: «فعلا نه... اول مثه حضرتی درست و حسابی ضد عفونی بکنین... فقط اوسا اسد اینجاهم مثه حضرتی درست ضدعفونی بشه و چیزی از قلم نیفته و کمکاری نشه... میدونین که من همه چیزو تحمل میکنم غیر از کمکاری رو... بسم لله....»
اسد به تقی که در حال بیرون رفتن از آشپزخونه بود نگاهی کرد و با صدای بلند گفت «خیر پیش آتقی...»
تقی بدون اینکه برگرده دستشو برد بالا و به علامت خداحافظی تکون داد و رفت...
رمضون به دنبالش رفت بیرون و با صدای بلند به مشتریا پیام علی رو داد و گفت همه مهمون ساروی هستن...
علی: «اوسا اسد تشریف بیارین...»
اسد به دنبال علی رفت بیرون.... علی یواشکی گفت «اوسا اسد آتقی برای یکهفته ای نیست... پس همه چی دست شما رو میبوسه... از هیچی دریغ نکن و نذار کم و کسری تو ضدعفونی کردن داشته باشی... فعلا بپر سوار ماشین بشو و تا میتونی وسائل برای ضدعفونی بخر.... اگه لازمه یکی از کارگرا رو با خودت ببر... پول به اندازه کافی تو صندوق هست... پس کمبود نداری...»
اسد: «چشم...» و راه افتاد به طرف آشپزخونه و میرزا که مردی میانسال بود را صدا کرد تا همراه او برود...
تا اسد برگرده، رمضون دائما ماشینهایی که از راه میرسیدن رو رد میکرد... بالاخره مجبور شد چند تا تابلو درست کنه و اینطرف و اونطرف ساروی بذاره که ساروی جهت ضدعفونی کامل، تا اطلاع ثانوی تعطیل است...

مرد جوونی که روی موتورسیکلتش نشسته بود و داشت آخرین لقمه های غذاشو میخورد تلفنشو در آورد و بعد از گرفتن شماره با سرعت لقمه رو قورت داد و گفت «سلام آقا... ظاهرا تصمیم گرفتن که رستورانو برای ضدعفونی تعطیل کنن... تقی اومد تهرون... اسد رفته وسائل ضدعفونی بخره... بقیه هم دارن آماده میشن که کارو شروع کنن...» بعد به سوالی که شد گوش کرد و گفت «نه آقا... هردوشون اینجا نشستن و دارن چایی میخورن...» دوباره گوش کرد و گفت «چشم... با اجازه...».
پایان پرده دوازدهم

 

مسافر، پشت پرده
پرده سیزدهم

یکی دو روزی از رفتن تقی نگذشته بود که در وبسایتی که مهسا پیشنهاد کرده بود، دلنبشته های جمیل با شعری از خیام منتشر شد.
تا چند اسیر رنگ و بو خواهی شد

چند از پی هر زشت و نکو خواهی شد

گر چشمه زمزمی و گر آب حیات

آخر به دل خاک فرو خواهی شد

جمیل در ادامه  می نویسد، آه از رندگی که همچون حلقه داری بر گردن لحظه به لحظه تنگتر میشود. سایه هیولای مرگ را بر بالای دیوار میبینم که به آرامی پایین می آید و هر لحظه به من نزدیکتر می شود. دیر نخواهد بود روزی که در دام مرگ فرو بروم و دیگر کسی از من نام و نشانی نیابد. جمیل دلنبشته خود را چنین تمام می کند

 این کوزه چو من عاشق زاری بوده است

در بند سر زلف نگاری بوده‌ست

این دسته که بر گردن او می‌بینی

دستی‌ست که برگردن یاری بوده‌ست


مهسا به تقی زنگ میزند و پس از احوالپرسی، از حضرتی می پرسد.

تقی: «خانم دکتر حاج ممد میگه بذاریم حضرتی همینطور که هستش ادامه پیدا کنه... هم بچه هایی که برای کار از صمدی میان اینجا سرشون به کار گرم میشه و هم ممر درآمدی برای کارگراست.... حاج ممد میگه بهتره ساروی حالا حالا ها تعطیل بشه یا اینکه درست مثه حضرتی به کارش ادامه بده... حاج ممد میگه اینطوری آدم پیش وجدان خودش راحته...»
مهسا: «خب، اگه اینطوره پس بهتره فعلا ساروی رو مثه حضرتی راه ببریم... حالا به نظر شما ما اگه اونطوری بخوایم پیش بریم بازم شما اصرار دارین که یک آشپز دیگه هم داشته باشیم...»؟
تقی: «آشپز دیگه...؟ راستش فکر کنم لازم داشته باشیم... اینجا می پرسم که کسی رو سراغ دارن یا نه... حاج ممد میگه صابر که جای من اومده خیلی کارش درسته... البته من یک چیزایی به اسد یاد دادم... ولی تا اون بخواد اینکاره بشه خیلی طول میکشه... میرزا که تو ساروی کار میکنه میگه زنش یکپا آشپزه... تو تموم عروسی و عزا ها اونو صدا میکنن که غذا بپزه... میرزا میگه چرا آشپز زن نمیذارین... بهش گفتم آمیرزا همه کارگرامون مردن... نمیشه که آشپزمون زن بشه...»
مهسا: «اینم بد فکری نیست ها.... میتونیم  دو شیفته کار کنیم... شیفت زن آمیرزا با کارگرای زن... و شیفت شما با کارگرای مرد... اینطوری روی شما هم کمتر فشار میاد و میتونین به بقیه کارایی که رو دستتون مونده برسین... حتما با دکتر علی صحبت میکنم.... خب کار دیگه ای مونده که بکنین یا دارین تشریف میارین...»؟
تقی: «راستش از وقتی که اومدم وقت نکردم بیژنو ببینم... البته این بچه همیشه تو عالم خودش بوده... اونجا که نیومده...؟ شاید یک زنگ به اسد بزنم ببینم بیژنو دیده یا نه... هر موقع که میاد مستقیم میره بالا تو اتاق میمونه و فقط برای غذا میاد پایین...»
مهسا: «فکر کنم اینروزا درگیر کاراشه... »
تقی: «یعنی اینقدر درگیره که نمیتونه جواب پدرشو بده...»؟
مهسا: «منم وقتی دانشجو بودم... خیلی از وقتا اونقد گیر میکردم که بقول زندون رفته ها بجای نون آب خنک میخوردم...مامان همیشه میگفت سوسک شدی داری از دیوار میری بالا...» و خندید...
تقی: «پس من تا امشب میمونم... اگه دیدمش که بیشتر میمونم... شاید بیشتر از یکی دوهفته... بیژن بعد از فوت مادر خدابیامرزش خیلی بهم ریخته... ولی اگه ازش خبری نشد... فردا بعد از ظهر راه میفتم میام...»
مهسا: «سلام به حاج ممد برسونین...»
تقی: «با اجازه...»

علی: «چه خبر...»؟
مهسا: «اگه درست فهمیده باشم بیژن دیگه در دسترس نیست... خودشم مثه اینکه مشکوک میزد...»
علی: «کاریش نمیتونیم بکنیم... باید به کارمون ادامه بدیم...»
مهسا: «پاشو بریم ساروی... میخوام با زن آمیرزا صحبت کنم...»
علی: «زن آمیرزا...؟ برای چی...»؟
مهسا: «تو راه بهت میگم.... تا تو با رمضون و اسد صحبت میکنی و کاراشونو چک میکنی.... منم میرم با زن آمیرزا چند دقیقه صحبت میکنم...»
اما قبل از اینکه حرکت کنند، احمد زنگ زد و هیجانزده گفت «شنیدی...؟! میخواستن شهردار ساری رو بزنن...»
مهسا: «بزنن... یعنی کتکش زدن...»؟
احمد: «نه...! با گوله بزننش... تو خیابون فرهنگیان پر شده از اطلاعیه، یکیشو ورداشتم... صبر کن... اینجاست... روش نوشته شهردار ساری به علت اختلاس بیش از چهار هزار میلیارد تومان از بیت المال خشم و نفرت مردم ساری را برانگیخته، و کمیته انتقام بمثابه مجری خشم مالباختگان، برآن بود تا این دزد چپاولگر که به توسعه فقر و تنگدستی دامن میزده را به سزای اعمالش برساند، اما توسط نیروهای امنیتی نجات پیدا کرده و به مکانی امن منتقل می شود..». احمد نفسی تازه کرد و ادامه داد «آخرشم نوشته شده دور نیست ، دیر نیست، روز رستاخیز ما، روز خروش خشم، انتقام خلق ما...» بعد با لحنی مضطرب گفت «خوب گوش بده مهسا... از خونه بیرون نیاین... برای یکمدتی تو خونه بمونین... فهمیدی چی میگم...»؟
مهسا: «نمیشه بابا... باید بریم کارای ساروی رو سروسامون بدیم... »
احمد: «مثه اینکه نمیفهمی داره چه خبر میشه... اصلا بیا با مادرت صحبت کن...»
مینو با صدایی بغض کرده «الو مهسا جان... تو رو خدا بشین تو خونه...»
مهسا: «مامان... من الان کار دارم باید برم... بعدا صحبت میکنیم...» و مکالمه قطع شد.
علی: «چه خبره... تو چرا اینقدر جوش میاری...؟ خب، پدر و مادرتن... دلواپسن... بگو چشم... ولی کار خودتو بکن...»
مهسا: «من سنّم از این حرفا گذشته که دروغ بگم... زندگیمو باید خودم بکنم... نه اینکه اونا برای من زندگی بکنن..»
علی در حالیکه سرشو به حالت تأسف تکون میداد گفت «بیا بریم... با زن آمیرزا صحبت کن شاید حالت سرجاش بیاد...»

ساروی برخلاف همیشه ساکت و بی رفت و آمد بود... یکی از کارگرا بدون ماسک مشغول جارو زدن بود. مهسا به او نزدیک شد و سلام کرد و با لحنی جدی پرسید «شما چرا ماسک نزدین...»؟ مخاطب مهسا بدون اینکه دست از جارو زدن برداره گفت «ای خانم... ماکس میخوام برای چی... اگه خدا بخواد زنده میمونیم...» مهسا حرفی نزد و رفت داخل آشپزخونه. اسد در حال نجاری بود و بقیه مشغول ساییدن و ضد عفونی کردن، ولی بیشترشون بدون ماسک بودن. مهسا اسد رو صدا کرد و بهش گفت که با او از آشپزخونه بیاد بیرون.
مهسا: «اسد چرا هیچکس ماسک نزده...»؟
اسد: «خانم هرچی میگم گوش نمیدن...»
مهسا: «یعنی چی گوش نمیدن...؟ مگه به حرف خودشونه... برو به همه بگو بیان بیرون...»
اسد: «چشم...»
چند دقیقه بعد سه تا کارگر و رمضون اومدن بیرون... میرزا و اسد نزدیک مهسا واستاده بودن.
مهسا رو کرد به مردی که جارو میزد و پرسید «اسم شما چیه...»؟ مرد گفت «امیرعلی...»
مهسا: «من از آقا امیرعلی میپرسم چرا ماسک نزدن... ایشون میگن جون دست خداست... دوتا نکته... اول اینکه ایشون راست میگن... جون دست خداست.... دوم اینکه... هرکس مسوول کار خودشه... اگه اینطور نبود که برای ماشین ترمز نمیذاشتن... خب اگه خدا بخواد تصادف میشه اگه نخواد نمیشه... اصلا دکتر برای چی لازم بود... اگه خدا بخواد حالت خوب میشه... اگه نخواد نمیشه... پس چرا میری دکتر...؟ چرا اینهمه بیمارستان...؟ پس امیر علی هم درست میگه و هم درست نمیگه... من از اوسا اسد می پرسم که چرا کسی ماسک نزده... میگه گوش نمیدین... خب این حق شماست که گوش بدین یا ندین... ولی حق من به عنوان کارفرما هم اینه که بگم من به کارگری که گوش نده احتیاج ندارم... خوب گوش کنین... من دکتر ریه و امراض عفونیم... وقتی میگم ماسک لازمه یعنی لازمه... وقتی بهتون میگم بزنین... تمام وقت بزنین... یعنی بزنین... اگه نزنین... ممکنه هم خودتون بمیرین و هم میتونین بقیه رو به کشتن بدین... حالا هم دیر نشده... همه تشریف ببرین خونه تون... اگه خواستین ماسک بزنین و اونطور که ما میگیم کار کنین... فردا تشریف بیارین... وگه نه ما را بخیر و شمارو به سلامت... حق یارتون...» بعد رو کرد به اسد و گفت «اوسا اسد... شما همین الان حساب همه رو بکنین که به کسی بدهکار نباشیم.... یکهفته هم حقوق بیشتر بهشون بدین که اگه خواستن نیان... دستشون خالی نباشه... از فردا... اونایی که بر میگردن همه یا به شما درست و حسابی گوش میدن و درست و حسابی و بدون کمکاری و پشت گوش انداختن همه جا رو ضد عفونی میکنن یا اینکه هرموقع کمکاری دیدین بدون وقفه عذرشونو میخواین... اگه ببینم که این وضع دوباره تکرار شده... شمارو مقصر میدونم.... قبول...»؟
اسد: «بله خانم...»
مهسا: «بفرمایین تشریف ببرین...» بعد رو کرد به میرزا و گفت «آمیرزا... یک دقیقه صبر کنین...»
میرزا: «بله خانم دکتر...»
مهسا: «شما خدا نکرده سنی ازتون گذشته... باید نمونه اینا باشین... خیلی از شما تعجب میکنم...»
میرزا: «بخشین خانم... تکرار نمیشه...»
مهسا: «خدا ببخشه... آمیرزا... آتقی میگفت که خانم شما... اسمشون چیه...»؟
میرزا: «بی بی...»
مهسا: «بی بی آشپزیشون  خوبه... آتقی پیشنهاد دادن که بی بی بیان اینجا آشپز بشن...»
میرزا: «آشپزیش حرف نداره خانم... درست مثه خود آتقی...»
مهسا: «میتونین بهشون زنگ بزنین بیان اینجا... الان وقت دارن...»؟
میرزا: «معلومه که وقت داره... الان زنگ میزنم... خونه ما زیاد دور نیست...»
مهسا: «خیلی ممنون...»
میرزا که رفت علی با خنده به مهسا گفت «چه خشن... خدارو شکر که من برای تو کار نمیکنم...»
مهسا: «اااه خودشونو مسخره کردن، دارن دستی دستی خودشونو به کشتن میدن که چی... خواست خداست...»
علی به طرف آشپزخونه راه افتاد و صدای اسد رو شنید که داره با تشر به همه میگه «چشاتون چارتا... من از همون روز اول گفتم اینجا با بقیه جا ها فرق داره... درست کارنکنین فاتحه تون خونده است... حالا هم که دیر نشده... برین خونه تون مرخصی اجباری... ولی اگه خواستین برگردین همونیه که خانم گفت... آقای دکترم که شنیدین چی گفته... کمکاری نداریم...»
امیرعلی: «من نفسم تنگ میشه وقتی ماکس میزنم... چکار کنم... دست خودم نیست...»
اسد: «این دیگه به من مربوط نیست... همینی که هست... نمیخوای نیا... از همین الان به همتون میگم تا حالا چشممو بستم و هیچچی نگفتم ولی از امروز که خانم دکتر به من اولتیماتوم داده که کارمو ازدست میدم اگه درست ماسک نزنین یا درست ضد عفونی نکنین... دیگه به کسی رحم نمی کنم... پولتونو میذارم کف دستتونو... د هرّی که برو... فهمیدین...»؟
علی وارد آشپزخونه شد و شروع کرد به چک کردن دیک و چراغای خوراکپزیو و زیر میزا ودیوارا بعد رو کرد به اسد و گفت «اوسا اسد... همه چی از اول باید ضد عفونی بشه... دائما ماسک بزنن... جایی جا نیفته... اگه دلخورن و دوست ندارن خدا به همراهشون...»
میرزا وارد آشپزخونه شد و گفت «آقای دکتر... خانم دکتر با شما کار داشتن...» بعد رو کرد به اسد و گفت «اوسا من میرم تا خونه که بی بی رو بیارم... خانم دکتر گفتن...»
اسد: «خدا به همراهت...» بعد به بقیه نگاه کرد و گفت «منتظر چی هستین...؟ پولتونو که گرفتین... بفرمایین رفع زحمت کنین... تا آخرشب بهم زنگ بزنین... میخوام بدونم که با شرایط جدید حاضرین اینجا کار کنین یا نه... بفرمایین... میخوام درو قفل کنم...»
همه سراشونو انداختن پایین و از کنار اسد با اخم و تخم گذشتن. وقتی رفتن بیرون علی گفت «اوسا اسد... مدیریت کارگرا گاهی از اوقات تشر میخواد... ولی یادت باشه که اگه هواشونو نداشته باشی یکریز باید داد و بیداد کنی چون هیچکی از ته دلش کار نمیکنه... همه بخاطر اینکه کارشونو از دست ندن گوش میدن... همینکه کار بهتری گیرشون بیاد میرن و پشتشونم نگاه نمیکنن... بنابراین سختگیری و داد و بیداد خوبه بشرطی که از حد و اندازه نگذره...»
اسد: «چشم آقای دکتر... یادم میمونه...»
رمضون یواش یواش نزدیک شد و وقتی صحبت علی با اسد تموم شد گفت «آقای دکتر شما چقدر زمین میخواستین...؟ چون برادرو خواهرام هم میخوان باغشونو بفروشن هم اینکه یک تیکه زمین اونطرفتر دارن که چندین ساله لم یزرع مونده... اینام نه پول دارن که راهش بندازن و نه دلشون میاد بفروشنش...»
علی: «آقا رمضون بیا بریم بیرون که مزاحم کار اوسا اسد نشیم.. میخواد درو قفل کنه....» وقتی بیرون رسیدن به رمضون گفت «شما ماسک نداری...»؟
رمضون دست کرد توجیبش و یک ماسک به علی نشون داد «معلومه که دارم...»
علی: «آقا رمضون...! به چه درد میخوره که شما اینو بذارین تو جیبتون...؟ میخواین جیبتون کرونا نگیره...»؟
رمضون کمی سرخ شد و ماسک را به صورتش زد.
علی: «به نظر شما ما اگه بخوایم اینجا گوجه فرنگی بکاریم خوب فکریه...»؟

رمضون: «خب، اونکه معرکه است... بعد از یکسال همه پولتونو درآوردین ولی سرمایه اولیه اش خیلی زیاده... غیر از پول زمینی که باید بخرین...»
علی: «زیاد...؟ چقدر لازمه...»؟
رمضون: «نمیدونم آقای دکتر.... یکی میگفت حداقل یک میلیارد لازمه برای شروع کار... بدون هزینه خرید زمین... حالا شما چقدر زمین میخواین...»؟
علی: «زیاد نمیخوام... دو یا سه هکتار...اگه زیاد نشه...»
رمضون: «خب همین زمینی که از مرضیه خریدینو چرا استفاده نمیکنین...»؟
علی: «من به شما قول دادم که فقط خیار بکارم...»
رمضون: «اولا اینو محضری که قول ندادین... دوما گوجه فرنگی هم مثه خیار میمونه... منظور من این بود که خونه سازی نشه...»
علی: «خب اگه اینطوره که میتونیم شروع کنیم... شما چیزی از کشت گوجه فرنگی میدونین...»؟
رمضون: «معلومه آقای دکتر... ما فقط پول کم داریم... وگه نه جد اندر جد اینکاره ایم...»
علی: «چه جالب... پس اجازه بدین من با خانم دکتر صلاح و مشورت کنم... شما هم یکخورده فکر کنین که میخواین به ما رسم و رسوم کشت رو یاد بدین...»
رمضون: «چند تا فوت و فن جالیزداری رو همین الان بهتون میگم... اول اینکه چشمتون به آسمون و خدا باشه... اونه که باید به موقع بارون بفرسته... بموقع برف نیاد و بارون بیاد... دوم اینکه توی جالیزداری یکسال بد میارین... یکسال خوب برداشت میکنین... باید با بد و خوبش بسازین و شکرگذار باشین... سوم... همونیه که داشتین به اسد میگفتین... باید با کارگرایی که روزمزد کار میکنن خوب تا کنین... اگه درست قدرشونو بدونین سال دیگه همه جلوی درتون صف میکشن...»
علی با خنده گفت «اگه شرطش اینه که من یکعمره جالیزکارم... آه... خانم دکتر دارن میان... بذارین یک خورده فکر کنیم... بهتون خبر میدم...»
رمضون بلند شد و رفت.
مهسا: «چی گفتی که رمضون خندان داشت میرفت...»؟
علی: «گفتم من بدون اجازه شما آب نمیخورم... وای به حال اینکه بخوام گوجه فرنگی بکارم...»
مهسا: «خودتی...! اینطور که به نظر میاد بی بی کارشو بلده... میدونه چکار باید بکنه... قرار شد بعد از ضدعفونی شروع کنه... فقط یک مشکل داریم...»
علی: «که چی باشه...»؟
مهسا: «بی بی میگه نمیتونه به مشتریای خودش بگه نه...پس تموم وقت کار نمیکنه... میگه اومد و بعد از یک مدتی بهش گفتیم برو... باید مشتریاشو داشته باشه وگه نه از اینجا رونده و از اونجا مونده میشه... خب راست میگه... قرار شد یکروز در میون اون و تیمش بیان... یکروز درمیونم مردا باشن... جمعه ها هم مردا باشن...»
علی: «حالا اومد و تقی دیگه نیومد... اونوقت چکار کنیم...»؟
مهسا: «باید یکی دیگه رو پیدا کنیم...»
علی حرفایی که با رمضون زده بود رو برای مهسا تعریف کرد و بعد از مدتی رفتند به باغ.

 

هادی: «درویش... چیز دندونگیری از بیژن درومد...»؟

درویش: «نه رئیس... همون حرفای روز اولشو میزنه... ولی هر دفعه یکجوری تحویل میده... فکر کنم فرید که سرپل بیژن با رفعت بوده همه چی رو به بیژن نگفته... یک شماره هم که از رفعت داشته دیگه سوخته...»
هادی: «از باباش تقی چی...»؟
درویش: «اونکه از همون دقیقه اول همه چیزایی که خودمون میدونستیم و دکتر علی هم به محسن گفته بود، لو داد. مثه اینکه بیشتر از اونم نمیدونه... وقتیم که گفتم دکتر مهسا تو اینکار دست داره... کلی بهش برخورد... میگه خانم دکتر اصلا تو این خطّا نیست... خلاصه یک عالم تعریف... از دکتر علی هم تعریف میکنه ولی نه به اندازه مهسا....»
هادی: «ولشون کن برن...»
درویش: «برن...؟ براچی...؟ یکخورده دیگه که بمونن خیلی چیزای دیگه رو لو میدن...»
هادی: «مگه نشنیدی آقای رئیسی چی گفتن...»؟
درویش: «نه...»
هادی: «کمی به اخبار گوش بده... سوادت زیاد میشه... با پیشنهاد رییس قوه قضاییه 157 نفر محکوم امنیتی که متهم به تبلیغ علیه نظام اجتماع و تبانی و شرکت در اغتشاشات بودند آزاد میشن.... بهتره بیژن و تقی رو توشون جا بدیم...» کمی مکث کرد و ادامه داد «من به یک چیزایی شک دارم که فعلا نمیشه گفت... این دوتا وقتی بیرون باشن بهتر میتونیم به سرنخ برسیم... دوما بیژن که میدونیم از اول اینکاره نبود و ما از طریق فرید آنتریکتش میکردیم... هرچی بدونه که بیشتر از فرید نمیدونه... تقی هم که خودمون از همون روز اول میدونستیم هیچچی نمیدونه... من میخوام بفهمم اینا با این کمیته انتقام رابطه ای دارن یا نه... مهمتر اینکه چرا از وقتی سرو کله علی پیدا شده، سر و کله کمیته انتقام هم پیدا شده...»؟
درویش: «یعنی فکر میکنین علی پشت تموم این دم و دستگاهه...»؟
هادی: «اینارو بذار برن تا بتونیم مطمئن بشیم...»

چند روز بعد تقی با صورتی خسته و شکسته همراه بیژن که روی پاهاش میلنگید به ساروی رسیدن و همه چیزو برای علی و مهسا تعریف کردن.
مهسا: «من نمیفهمم... اگه شما رو گرفتن چرا ولتون کردن...»؟
علی: «حتما میخوان ببینن با کی رفت و اومد دارن و چی میگن و چی میشنون...»
تقی: «حتما اینطوره... منم با اجازه بیژنو آوردمش اینجا که خودم حواسم باشه چکار میکنه...»
بیژن: «من اونقدر خسته ام که میخوام تا آخر عمر فقط بخوابم....»
علی: «شما از این حرفا زیاد زدین و بعدشم زدین زیر حرفتون... فعلا که آتقی میخواد پهلوش باشین... ولی اگه دفعه دیگه از این آرتیست بازیا دربیاری من خودم بدون ملاحظه آتقی، میدمت دستشون و به آتقیم میگم اگه دلخوره اسباباشو جمع کنه بره... اینو خیلی صریح و رک و پوست کنده گفتم که خوب حالیت شده باشه... متوجهی آقای بیژن خان...»؟
بیژن: «بله...»
مهسا: «حالا پاشین برین استراحت کنین که از شنبه ساروی رو باز کنیم... تا الان سه هفته شده که به اسم ضد عفونی رستورانو بستیم... البته خوبیش این بوده که بی بی رو پیدا کردیم و دستپختشو آزمایش کردیم... به خوبی شما نیست آتقی.... ولی کارشو خوب بلده... ضمنا و با اجازه میخوام از شما خواهش کنم که یک آشپز مرد برای کمک کاری و روزمبادا تربیت کنین...»
تقی در حالیکه به بیژن اشاره میکرد از جاش بلند شد و گفت «چشم خانم دکتر شما امر بفرمایین...»

ساروی که مدت طولانی تعطیل بود، بعد از باز شدن برای چند روز اول خلوت به نظر میرسید ولی یواش یواش مشتریا پاشون به رستوران باز شد... با این تفاوت که غذا فقط به صورت بگیر و ببر سرو میشد...
یکروز که علی از پیش رمضون برگشت به باغ، طبق معمول فاطمه و مهسا رو در حال صحبت دید. علی که رسید، فاطمه در حالیکه تو صداش دلواپسی موج میزد گفت « من پاشم برم ببینم چکار میشه کرد...»
علی: «مش ممد کجاست...؟ وقتی اومدم ندیدمش...»؟
مهسا در حالیکه با چشم و ابرو سعی داشت پیامی بده گفت «امروز صبح که فاطمه خانم بهش سر زده متوجه شده که یک کمی تب داره... گفتم تو همون اتاق بمونه... بیرونم نیاد... الانم هرچی به فاطمه خانم میگم دیگه نباید بره اونجا گوش نمیده...»
فاطمه: «بعد از یک قرن با هم زندگی کردن، حالا که مش ممد بهم احتیاج داره، تنهاش نمیذارم...»
علی که موضوع براش جا افتاده بود گفت «فاطمه خانم... این قاعده فقط برای شما و مش ممد نیست... دیدین که احمد آقا و خاله میترا هم باید می رفتن یکجای دیگه... امکان داره ویروس مش ممد خفیف باشه و چند روز دیگه خوب بشه... ولی اگه شما بگیرین برای شما خفیف نباشه، ایندفعه شما به اون منتقل میکنین...»
فاطمه: «من خفیف و قوی نمیفهمم... ما دو تا با هم زندگی کردیم و با همم میمیریم...»
علی: «اصلا یک فکری...  اجازه بدین من براش پرستار بگیرم که ازش مراقبت کنه.... خوبه...»؟
فاطمه: «مادر جان... تو هنوز جوونی و نمیفهمی عشق و همسری یعنی چی... یعنی همین موقعها با هم بودن... کنار هم بودن... تو فکر میکنی دوست داشتن فقط تو کتاباست یا فقط آدمای سیاسی باید عاشق باشن و فداکاری بکنن.... من اگه یکروز مش ممدو نبینم تاشب که ببینمش نصفه جون میشم... حالا بذارمش توی اون اتاق... تک و تنها... با تن تب دار... اونقد سرفه کنه تا جونش درآد...»؟
علی: «ولی اگه حالش بد بشه بالاخره میبرنش بیمارستان و نمیذارن شما ببینینش... خب بذارین پرستار بگیریم...»
فاطمه در حالیکه چادرش رو که تا وسط کمرش افتاده بود دور خودش می پیچوند گفت «من حال و حوصله این حرفارو ندارم.... من رفتم.... از امشبم دیگه نمیتونم بیام پهلوی مهسا جان...» و در اتاقو پشت سرش بست و رفت.
مهسا: «چی میشد اگه همه آدمای دنیا اینطوری عاشق بودن...»؟
علی: «حالا چکار میشه کرد...»؟
مهسا: «هیچکاری... باید سه چهار روز صبر کنیم ببینیم چقدر بهتر یا بدتر میشه...»
علی: «از بابا و مامانت خبر داری...»؟
مهسا: «آره نیم ساعت پیش زنگ زدن... مامان میگه اگه فاطمه خانم نیست... اون میاد اینجا... گفتم لازم نیست... ولی اگه گوش ندن چی...»؟
علی از اینکه جوابی برای اینهمه سوال نداره دچار استیصال شده بود. با خودش فکر میکرد این تازه حالت خوبشه... یکی هست برای فاطمه و مش ممد غذا ببره و بیاره و دکتر و دوا بکنه... همین الان تو گوشه گوشه ایران خیلی از خانواده ها هستن که همین مشکلو دارن و اوضاع مالیشون خیلی بدتر از اونچیزیه که آدم بتونه تصور کنه... خیلی از خانواده های تک سرپرست با بچه های قد و نیم قد دچار کرونا شدن... نه میتونن برن سر کار... نه میتونن از بچه ها نگهداری کنن... و شروع کرد توی اتاق بالا و پایین راه رفتن...
مهسا به او نگاه میکرد و میدونست علی تا به چه حد به عینیت حاکم بر ایران نزدیک شده... پرسید «از ساروی چه خبر...»؟
علی: «با کارائی که تو کردی... از خطر جستیم... البته زیاد امیدوار نیستم..»

تلفن مهسا زنگ زد.... فاطمه بود... «مهسا جان.... داره از دستم میره... آخ مش ممد....» و گریه امونش نداد... مهسا با اضطراب از جاش بلند شد.... علی گفت «تو حالت همینطوریم خوب نیست... بشین... من میرم.... زنگ بزن آمبولانس بیاد...» و سوار ماشین شد و به سرعت خودشو رسوند به جلوی در باغ.... صدای گریه فاطمه شنیده می شد... علی ماسک زد... دستکش دستش کرد و وارد شد.... مش ممد آخرین نفسا رو به سختی می کشید... وقتی علی رو دید دستشو به طرف او دراز کرد.... علی خم شد و دست مش ممدو گرفت... مش ممد به سختی گفت «مواظب خودت باش.... دست مهسا رو بگیر و از این کشور لعنتی برو.... برو...» ولی تنگی نفس بهش امون نداد... فاطمه گریه میکرد.... علی با یک ببخشین گفتن فاطمه رو بغل کرد و فاطمه سرشو گذاشت روی سینه علی و به گریه ادامه داد....
بالاخره آمبولانس سر رسید و جزئیاتو از علی گرفت و جسد مش ممد رو سوار کرد و برد... فاطمه توی اتاق دور خودش میچرخید و نمیدونست بشینه یا راه بره... به متکا ها نگاه میکرد و میگفت آخ... به سماور نگاه میکرد و محکم میزد به رانهای استخوانیش... علی گفت «فاطمه خانم خودتونو اینقد....» بعد ساکت شد... نمیدونست چطوری جمله رو تموم کنه... بگه چی....؟ بعد از یکعمر با هم بودن... مگه میشه گفت بیتابی نکن... مگه میشه گفت برای مرگ رفیقت اشک نریز... و به ناگاه مرگ مش ممد برای خودشم جا افتاد... ای وای... مش ممد... نگهبان زاغه مهمات باباش مرده... کسی که بی پروا میتونست بهش بگه اشتباه میکنه... ای وای... و احساس کرد که داره با صدای بلند گریه میکنه... مثه اینکه گریه ئی که باید برای بابا و مامانش میکرد و نکرده بود... همه یکجا بیرون میریختن...  فاطمه که میفهمید در دل علی چی میگذره اونو بغل کرد و آرام آرام پشت علی رو نوازش میداد... و با علی همنوا شد و زمزمه کرد «ای خدا... اگه خدایی منو همین الان ببر پیش مش ممد... نذار بمونم و دوریشو حس کنم...»

خدا مثه اینکه خدا بود.... چند روز بعد فاطمه ایست قلبی کرد و قبل از اذون صبح رفت پیش رفیق دیرینه تا با هم نغمه های عاشقانه بخونن... شایدم مش ممد داشت طبق معمول به فاطمه خانم غر میزد...

تحمل نبود فاطمه و مش ممد برای مهسا و علی سخت بود.... مینو دائما اصرار میکرد که مهسا نباید تنها در باغ بخوابه... ولی راهکاری که بتونه مسائل شرعی و عرفی رو که مهسا به آن پایبند بود لحاظ کنه، به نظر نمیرسید... قل و زنجیرهای فرهنگ سنتی علی و مهسا را به تنگنا کشانده بود. یکبار علی پیشنهاد کرد که تقی و اسد شبها در اتاقهای سرایدار که فاطمه و مش ممد در آن زندگی میکردند بخوابند، اما مهسا و مینو میگفتند که درست نیست... احمد هم نگران حال و روز دخترش بود و پیوسته و دائما به مینو اصرار میکرد که اونا میتونن در اتاقهای سرایدار بخوابند که مهسا مخالفت میکرد... عاقبت علی پیشنهاد کرد که حاج ممد که کاملا مسن است و سالها مهسا و میترا و صمد را می شناخته بیاد برای مدتی در باغ بمونه، ولی مهسا می گفت «نمیشه که به حاج ممد گفت زن و بچه ات را تو این هیر و ویری ول کن و بیا اینجا چون مهسا خانم تنهایی میترسه...». بالاخره علی بدون صلاح و مصلحت با مهسا به حاج ممد زنگ زد و داستان رو برای او توضیح داد «حاج ممد کسی رو می شناسی که قابل اطمنیان باشه و حاضر باشه بیاد اینجا توی دو تا اتاق زندگی کنه...» حاج ممد گفت «من تاشب به شما خبر میدم...» نزدیکای غروب بود که حاج ممد زنگ زد.
علی: «سلام حاج ممد... چه خبر...»؟
حاج ممد: «سلامتی شما.... من با بتول خانم صحبت کردم... ایشون از اونجاییکه خانم دکتر رو می شناسه و خیلی به ایشون و اخلاقشون ارادت داره، میگه هیچکس مطمئن تر از خودمون نیست... ما هم که اینجا کاری نداریم... حضرتی رو میسپریم دست ناصر... آناصر از وقتی مادرش مرحوم شده... تنها شده بود. آتقی گفت برای اینکه ناصر دوباره گرفتار مواد نشه، بهتره بیشتر وقتشو تو حضرتی بگذرونه... منم آوردمش زیر دست خودمو و چم و خم پاچال و دخل و خرجو بهش یاد دادم... الله وکیلی خوب یاد گرفت... چندبارم صندوقو سپردم دستش و دیدم قابل اعتماده و دستش کج نیست... با مشتری و کارگرای رستوران میتونه خوب تا کنه....»
علی: «لرزش دستش چطوره...»؟
حاج ممد: «هرچی بیشتر از مواد دورتر میشه و بیشتر به کار مشغول میشه، لرزش دستش کمتر میشه... ولی نمیدونم چرا وقتی سرپا وامیسته دائما روی پاهاش ورجه وروجه میکنه.... برای همین کارش تو آشپرخونه با دردسر روبرو میشد و بعضی وقتا ظرفا از دستش میفتاد... آقا صابر هم که واقعا یکپا آشپز درست حسابیه... و اونم مثه ناصر دیگه دور و بر اعتیاد نمیچرخه بهم پیشنهاد کرد که یکجوری ناصرو از آشپزخونه بیارمش بیرون که الکی کار دست خودش و بقیه نده... این خلاصه کار تو حضرتیه.... دیگه هرچی مصلحت میدونین... من و بتول خانم در خدمت خانم دکتریم...»
علی: «خیلی ممنون حاج ممد.... پس اجازه بدین با خانم دکتر صحبت کنم... مزاحمتون میشم...»
حاج ممد: «خواهش میکنم... انجام وظیفه است... خانم دکتر و خانواده خیلی به گردن ما حق دارن...»

کریم: «ما الان ده ساله که داریم در باره کمیته صحبت میکنیم... فکر کنم موقع اون شده که جمع بندی خودمونو تدوین کنیم که اگه برای ما اتفاقی افتاد... بقیه بتونن کاررو ادامه بدن...»

سجاد: «منم موافقم... بعد از این سه عملیاتی که انجام شده دیگه نمیتونیم تو سایه بمونیم... حلقه های خودمون تا حالا ده ها بار پرسیدن خط مشی چیه... به کجا میخوایم برسیم... منظور زدن تمامیت نظامه یا فقط بخشی ازاون... و از این حرفا...»
شاهین: «من فکر میکنم باید سرفصلهای موجودیت کمیته رو تدوین کنیم... لازم نیست به ریز کار بپردازیم و وقت هدر کنیم... من یک سری سر فصل تهیه کردم که با اجازه میخونم...
1- ریشه کنی فساد با ارعاب و حذف مفسدین؛
2- تحکیم مبانی انقلاب با حذف خائنین به اهداف و اصول بنیادین انقلاب؛
3- تعلیم و ترویج نگرش و اصول حق طلبی؛
4- تشویق و ترغیب تهیدستان به شورش علیه استثمار و استکبار؛
5- تکثیر و گسترش تشکیلات با اولویت ندادن به ایدئولوژی.

تا نظر حاج محسن چی باشه...»
محسن: «غیر از این آخریش، سرفصل ها اشکالی ندارن... ولی در این مرحله ما باید بیشتر روی عملیاتا زوم کنیم. هرچه بیشتر و گسترده تر بهتر... در وهله اول باید ما رو به عنوان یک نهاد قدر به رسمیت بشناسن... الان برین تو خوزستان یا بلوچستان کسی نمیدونه تو مازندران یا تهرون یا غرب چی گذشته... کی از عملیات ما در غرب خبر داره یا تو همین تهرون...؟ تا همه از کمیته انتقام با خبر نشن... تا اسم کمیته انتقام سرزبونا نیفته و ترس وجود خائنینو نگیره... این سرفصل ها فقط به درد خودمون میخوره که اشتباه نکنیم و راهمونو گم نکنیم... همینطور که دیدیم تو همین اول کار و بعد از ده سال کار و مخفیکاری یهو متوجه میشیم که تو یکی از تیم ها نفوذی گذاشتن... هادی فکر میکنه این عملیاتا میتونه کار نیروهای چپ یا داعشی باشه... و این نقطه قوت ماست... باید تا میتونیم و در اسرع وقت اونقد عملیات کنیم که ما رو به عنوان یک تهدید جدی در دستور کارشون قرار بدن.... درنتیجه مردم هم متوجه موجودیت ما میشن...سجاد موقعیت تیم ها چطوره...؟»
سجاد: «تعداد تیمها به اندازه کافی هست... مطمئنا میتونیم یک عملیات گسترده در سطح ایران انجام بدیم...»
محسن: «پس منتظر چی هستی...»؟
سجاد: «منتظر محموله هایی که قراره برسن... چند تا از شمالغرب میرسن... چندتا از بندر...»
محسن: «چندبار سردار گفت که پشت اینجور چیزا گیر نکنین... دیرکرد تحویل محموله نباید باعث بشه که شما به عملیات ورود نکنین.... ندیدین سردار چقدر در آخرین نشست مصّر بود.... و یک حداقلهایی رو به همه گوشزد کرد... نمیشه به عملیات ورود کرد ولی وسط کار یکمرتبه استوپ زد... باید قبل از شروع این سری عملیاتی که انجام شد فکر این بودین که محموله ها بموقع میرسن یا نه... سری دوم عملیات باید توی این آبان کلید بخوره... برو برگرد هم نداره.... نمیتونیم کمتر از اون حداقلها راندمان داشته باشیم....روشنه...؟ فعلا تا نشست بعدی... بهتره روی همین چند تا نکته ای که شاهین گفت زوم کنیم تا هماهنگ باشیم... تو هفته ئی که میاد حداقل دو تا عملیات کلید بخورن ... بسم الله...»


علی ناظر
21 آبان 1399
11 نوامبر 2020
پایان پرده سیزدهم

 

منبع: سايت ديدگاه

@ كپي رايت: اين مطلب ويژه سايت ديدگاه تهيه شده است. بازتكثير آن تنها با قيد منبع مجاز است.




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
علی ناظر:



در پیوند با این مطلب نظری ثبت نشده است.

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.